ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ

Thursday, September 07, 2017

هو
سفرنامه‌ی ورکانه
فائزه رودی

1

با عرض سلام و ارادت خدمت نیمه‌ی گمشده‌ام. از آخرین نامه‌ای که برایتان نوشتیم شش ماه گذشته‌ است. همان نامه‌ای که از نراق برایتان نوشتیم. نراقی که با تیوال رفته بودیم. یادتان هست نوشته بودیم تیوال مسابقه‌ی سفرنامه نویسی برگزار کرده است؟ همان نامه‌هایی که برای شما نوشتیم را در مسابقه شرکت دادیم برنده شدیم. داور مسابقه آقای منصور ضابطیان بودند. نیمه‌ی گمشده جانم آقای ضابطیان را که دیگر می‌شناسی! جهار سفر‌نامه نوشته‌اند. در سفر نراق، تیوال کتاب برگ اضافی‌شان  را به همه‌مان هدیه دادند و بخش‌هایی از آن را هم آقای ضابطیان برایمان خواندند. از تو چه پنهان من برگ اضافی را قبلا خریده بودم ولی گرفتم. برای همین الان  یک برگ واقعا اضافی دارم!!! پیدایتان شده بود این اضافی را به شما هدیه می‌دادیم. بگذریم! اینها را گفتم که بگویم در همان سفر نراق جناب ضابطیان بخش‌هایی هم از سفرنامه‌ی چاپ نشده‌ی سباستین‌شان خواندند که قرار بود در آینده‌ای نزدیک چاپ شود. این روزها که این نامه را برایتان می‌نویسیم چاپ شده است و به سفر ورکانه هم ربط دارد. آهان فراموش کردیم بگوییم راهی ورکانه هستیم با تیوال و آقای ضابطیان و سباستین.
نیمه جانم ۲۵ درصد هزینه‌ی این سفر هدیه‌ی تیوال است بابت نامه‌‌ای که از نراق برای شما نوشتیم. می‌خواستیم بگوییم ایول دارید با اینکه پیدایتان نشده است خوب از دور هوای ما را دارید. امدادهای مادی و معنوی‌تان مستقیم و غیرمستقیم شامل حالمان است. گفتیم در این فرصت از تیوال که اصلا مسابقه گذاشت، از آقای ضابطیان که داور بود و از شما که کلا پیدایتان نشده است تشکر کنیم باشد که وقتی پیدایتان شد برایتان جبران کنیم.

۲
لیدرهای نازنین‌مان سپیده جان و امین جان
نیمه گمشده‌ی نازنین‌مان سلام! الان که داریم برایتان می‌نویسیم ورکانه هستیم نهار خورده‌ایم جای شما خالی نهارمان آبگوشت بود. راستش را بخواهید من خیلی آبگوشت‌خور حرفه‌ای نیستم بچگی‌ام آداب آبگوشت خوردن را که بجا نمی‌آوردم هیچ می‌ریختم روی برنج و می‌خوردم و اینجا خیلی ناشیانه تلاش کردم سهم خودم را بکوبم تا از این تجربه هم در عالم بی‌نصیب نمانم.
امروز انگار قرار است برویم از روستای ورکانه دیدن کنیم روستایی که شنیده‌ایم به سنگ‌هایش معروف است. منتظریم لیدر محلی بیاید ولی گفته‌اند ماشین‌اش خراب شده است دیرتر می‌آید. آقایی که شما باشید هر چه در این سفر قرار بوده است بر سر خودمان بیاید خدا را شکر دارد سر ماشین‌ها می‌آید. جان شما نباشد جان خودم ما به فال نیک گرفتیم حتی همان صبح که اتوبوس خراب شد و سفرمان به جای پنج ده صبح شروع شد. البته سفر برای من همیشه از همان خانه شروع می‌شود از همان زمان  که چمدانم را می‌بندم و آژانس می‌گیرم و راهی می‌شوم. برای بعضی‌ها اما از زمان حرکتِ قطار و اتوبوس و هواپیما و کشتی شروع می‌شود. برای بعضی‌ها هم وقتی به مقصد می‌رسند برای همین است که از وقتی کنارت می‌نشینند مدام می‌پرسند پس کی می‌رسیم؟ چرا نرسیدیم؟ باز هم بگذریم! تیوال گفته بود سر ساعت پنج صبح حرکت می‌کنیم. اما اتوبوس آقای راننده خراب شده بود و به جای اینکه رک‌و‌راست بگوید درست شدنی نیست با این استدلال که چیزی نیست درست می‌شود گروه را معطل کرد. بعضی‌ها خیلی ناراحت بودند اشتباه نکنم یکی دو نفری هم انصراف دادند و برگشتند خانه‌هایشان ولی خب آقای مهدوی و خانم مومن‌زاد همه‌مان را برای صبحانه بردند هتل هما. بینی و بین الله راستش را بگویید شما اگر بودید و چنین اتفاقی می‌افتاد ما را می‌بردید هتل هما؟ یا شکایت می‌کردید و تا خانه سر کوفت می‌زدید که حالا  با تیوال نمی‌رفتی، حالا ضابطیان را نمی‌دیدی، حالا یک پنجشبه جمعه را خانه می‌ماندی می‌مُردی؟ آره والا می‌مُردیم، به قول آن آقای شاعر آهسته‌آهسته هم می‌مُردیم حالی‌مان نمی‌شد. پابلو را می‌گویم، نور به قبرش ببارد گفته بود به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر سفر نکنی و اگر کتاب نخوانی و چه و چه و چه... و شما هر کجای این عالم هستید نگاهی به مردمان روزگار بیندازید عده‌ای راستی راستی استارت مُردن را زده‌اند. 

خدا وکیلی الان که از دور دارید نگاه می‌کنید خودتان قضاوت کنید کسانی که با ناله و شکایت برگشتند لذت بردند یا ما که رفتیم هتل هما و صبحانه خوردیم و دور میز بزرگی جمع شدیم و خودمان را به هم معرفی کردیم؟ گفتیم و خندیدیم و از فرصت هم استفاده کردیم در فضای هتل یک عالمه عکس پروفایلی برای تلگرام و اینستاگرام و عکس‌های پزدادنی انداختیم به خدا فقط ما نبودیم که می‌خواستیم بعدا برویم پز بدهیم بیشتر همسفرهایمان عین خودمان اهل ژست‌ها و عکس‌هایی بودند که دوستت را خوشحال می‌کند! دشمن‌ات را دق می‌دهد و هیچ وقت نمی‌فهمی عده‌ای که نه دوستت هستند  نه دشمن‌ات و هیچ وقت لایک‌ات نمی‌کنند و فقط نگاهت می‌کنند الان چه حالی دارند. گاهی درباره‌ی این آدم‌هایی که می‌خوانند و لایک نمی‌کنند و نظر نمی‌دهند و کلا سکوت هستند. سرتان را درد نیاوریم.
 آقای من! سرانجام ساعت ده صبح با کم و زیادش حرکت کردیم.
۳

جان دلم چون صبحانه را در هتل هما میل کرده بودیم بدون توقف رفتیم که به برنامه‌ها برسیم. محل اقامت‌مان خانه‌ای بود دو طبقه که مجوز ساخت‌اش را میراث فرهنگی داده بود و خانمی به اسم خانم لشگری خانه را اجاره کرده بود. سر در خانه نوشته بود اقامتگاه بوم‌گردی ورکانه. از نظر ما یک کم قاطی پاتی بود منظورم نوع معماری‌اش است. دیوار‌های خانه با سنگ دیوین بود که خانم لشگری می‌گفت سنگ گرانقیمتی است و به همین دلیل است که برای بومیان این منطقه صرف ندارد و اصلا هم نمی‌توانند از این سنگ‌ها استفاده کنند یا سرمایه‌گذاری کنند و اقامتگاهی شبیه این بسازنند. نیمه جانم می‌دانید چرا می‌گویم از نظر ما قاطی پاتی بود؟ چون در ورودی و کاربرد این سنگ‌ها در معماری بسیار عالی بود. حیاط خانه کوچک اما بی‌اندازه با صفا بود. ایوان کوچکی هم داشت که یک سماور بزرگ یک گوشه‌اش بود و طرف دیگرش یک میز چهارنفره و چند صندلی بود.  ولی وارد ساختمان و اتاق‌ها که می‌شدی شبیه همین آپارتمان‌های تهران بود که تلاش شده بود با دو تا پنجره و شیشه‌های رنگی از این بی‌سلیقگی نجات‌اش دهند. خانم لشگری اما بانوی خوش فکری بود که با چیدمان درست عیب‌های معماری را پوشانده بود برای همین بود که روی‌هم‌رفته اقامتگاهی دوست داشتنی بود. بتول خانم برایمان غذا درست می‌کرد و در کنار خانم لشگری به امورات آنجا می‌رسید.
در آخر اینکه باورتان نمی‌شود اگر بگوییم این خانه را ماه‌ها پیش با تمام جزئیاتش در خواب دیده بودیم. شاید روزی که شما هم پیدایتان شود غافلگیر شویم که خدای من! ما که ایشان را بارها در خواب دیده بودیم!!!
۴
سرانجام لیدر محلی آمد و رفتیم که از روستا دیدن کنیم. روستای ورکانه یا همان چشمه قل‌قل همان روستایی است که در آن فیلم علی‌البدل را ساخته بودند. برای همین لیدر دیگری که خودجوش لیدری می‌کرد و دختری بود چهارده ساله و خوش سر و زبان به اسم معصومه مدام قسمت‌های مختلف فیلم را یادمان می‌آورد، شما به روی خودتان نیاورید ولی خیلی‌ها هم فیلم را ندیده بودند. لیدر محلی ما را بردند اصطبل‌های مهری خانم که یک زمانی برای خودش برو و بیایی داشته است و اسب‌های اصیل و قیمتی پرورش می‌داده است. اسب‌ها را اما در پاییز و زمستان اینجا نگه نمی‌داشته است و به زاهدان می‌فرستاده. لیدر می‌گفت فقط چند تایی را همین جا نگه می‌داشته است. سفارش می‌کنم شما را توی گوگل اسم‌اش را جستجو کنید و ببینید چقدر بانوی کاربلدی بوده است به شرط اینکه سرکوفت‌اش را به ما نزنید که زن هم زن‌های قدیم. شاعر می‌گوید عشق ما را پی کاری به جهان آورده است. خب مهری خانم را هم پی این کار فرستاده بودند و تمام قدرت‌اش در این بوده است که ادب کرده است و به تماشا ننشسته است، بازیگر حرفه‌ای تقدیر خودش بوده است.
۵
گرسنه و تشنه تمام راه را پیاده برگشتیم. شام خوردیم و کمی استراحت کردیم پای شنیدن تجربه‌های آقای ضابطیان نشستیم و البته شنیدن بخشی از کتاب سباستین. گمشده‌ی من! برای امروز و امشب دیگر کافیست نای نوشتن ندارم.
۶
صبح جمعه‌ات به خیر نیمه گمشده‌ی مهربانم! امروز قرار بود از شهر زیرزمینی ارزانفود دیدن کنیم. تا یک مسیری با اتوبوس رفتیم بقیه را اما پیاده. زیر یک دشت چند هکتاری یک شهر زیرزمینی بود. البته مهندسی که درباره‌اش برایمان صحبت کرد گفت اینجا شهر نیست و شهر هم نبوده است بیشتر جنبه پناهگاه داشته است. می‌گفت براساس بعضی از سکه‌ها و چند کاسه و کوزه به نظر می‌رسد قدمت‌اش به دوره‌ی ایلخانان برسد. می‌گفت اینجا هیج انسانی دفن نشده است. راستش را بخواهید همان حسی را که در شهر زیرزمینی نوش‌آباد داشتیم اینجا هم داشتیم. حس‌مان این است: چقدر خوب است که ما برای آن دوره‌های سخت و طاقت‌فرسا نیستیم. البته که اگر هم بودیم چون تصویری از زندگی الان نداشتیم شکایتی هم نداشتیم و مثل بچه‌ی آدم از ترس جان‌مان در این پناهگاه‌ها یا شهرهای زیرزمینی زندگی می‌کردیم. نکته‌ی جالب در خاک و سنگ‌های این شهر و حتی دشت این بود که خیلی برق می‌زد. یکی از همراهانمان گفت شاید فلز است ولی بعد مهندس توضیح داد که سیلیس است. نیمه جان طوری برق می‌زد که من وقتی آن زیر مجبور شدم دستم را چندباری به دیوارها و سقف کوتاه آن بزنم انگار اکلیل روی دستم ریخته بود. مهندس می‌گفت اگر اینجا راهی را اشتباه بروید دیگر پیدا نمی‌شوید. مورمورم شد از تصور اینگونه گم شدن، حتی برای لحظه‌هایی فکر کردم آخر به من چه که یک زمانی یک شهری یک مکانی زیر این دشت بوده است. به گم شدنم می‌ارزد؟ اما وقتی صحیح و سالم رسیدم بالا از خودم و تیوال و زندگی بسیار راضی بودم.

۷
برای نهار برگشتیم اقامتگاه. نهار که خوردیم حدود یک ساعت فرصت داشتیم آماده شویم که حرکت کنیم به سمت تهران. لیدرهایمان گفتند در راه بازگشت از سد اکباتان هم دیدن می‌کنیم. کلی عکس دست‌جمعی و تکی و دو تایی و یادگاری انداختیم با بتول خانم و خانم لشگری خداحافظی کردیم و راهی شدیم. نازنینم اگر بدانی راننده چقدر بدخلق و عصبانی بود که خود من برای لحظه‌هایی از دستش بغض کردم. والا به خدا اگر می‌بردیم‌اش شهر زیرزمینی ارزانفود می‌فهمید ما الانم که هستیم نیستیم! والا به خدا نهصد سال قدمت‌اش است حدود چهارصد سال هم که قدمت ورکانه است و این یعنی ما چه خوشحال باشیم و لذت‌ ببریم چه غصه بخوریم سه سوت نیست می‌شویم و یک روزی یک مردمانی از یک روزگاری درباره‌ي ما هی نظرهای احتمالی می‌دهند و هیچ وقت هم قطعی کشف نمی‌کنند ما وقتی زندگی می‌کردیم دقیقا چه مرگ‌مان بوده است. حالا شما هم پیدا نشو ببین اصلا ارزشش را دارد! برای بار سوم بگذریم! سد را هم دیدیم قشنگ بود شبیه همه‌ی جاهایی که آب هست و آدم آرام است آرام بود و پر از سبز و آبی و زیبایی!
نیمه گمشده‌ جان جانانم پرسه‌هایم با شما در عالم ادامه‌دار است. شما را به خدا مواظب خودتان باشید و تا می‌توانید از زندگی لذت ببرید. کاری که ما هم تمرین‌اش می‌کنیم.
ارادتمند همیشگی‌تان
فائزه

سی‌ام و سی‌و‌یکم تیر هزاروسیصدونودوشش

سفرنامه‌ی نراق را اینجا بخوانید.

Tuesday, May 09, 2017

سرعت نوشتن در اینستاگرام خیلی بیشتر است. آدم تند تند به روز می‌شود. معتادش می‌شوی. وابسته‌اش می‌شوی. شاید بتوانم بگویم تعداد پست‌های این ده دوازده ساله‌ام در سوفیا با کمتر از یک سال اینستاگرام برابری می‌کند. 
اگر نخواهم عقب‌تر بروم از نوروز نودودو تا این ساعت که اینجا نشسته‌ام و یک و نیم نیمه شب بیستم اردیبهشت نودو شش است زیر و زبر شدن‌های بسیاری را تجربه کرده‌ام. احساس می‌کنم به قدری عوض شده‌ام که ربطی به پیش از سال نودو دو ندارم. البته حتی وقتی دنیای بیست سال پیشم را هم مرور می‌کنم باورم می‌شود که امکان ندارد آدم یک شبه یکدفعه طوری شود. طور طور شدن‌های آدم بر زمینه‌ایست که همان زمینه یا زمینه‌ها بر نحوه‌های بودن‌اش اثر می‌گذارد و البته هر آدمی را با دیگری متفاوت می‌کند. 



پ.ن: فقط آمدم ببینم سوفیا سالم و سرحال است یا نه. چون به زودی از تجربه‌ی یک کارگاه چهارساعتی خواهم نوشت. دقیقا باید اینجا بنویسم چون اینستاگرام مجال‌اش نیست. 

Tuesday, February 21, 2017

۲۷
پیش‌نوشت: هفتم و هشتم بهمن با تیوال رفتم سفر. مهمان این سفر آقای ضابطیان بود. مسابقه‌ای هم در دو بخش عکاسی و سفرنامه‌نویسی برگزار کردند. در بخش سفرنامه‌نویسی برنده شدم که برایم بسی جذاب و هیجان‌انگیز بود. داور مسابقه جناب منصور خان ضابطیان بود.

سی‌ام بهمن نود و پنج، کافه رادیوهفتی‌ها، شنبه عصر، پس از اعلام برنده در حال
خواندن سفرنامه. دختر نازنینی که روی پایم است کمند جان است
هو
سفرنامه‌ی نراق
فائزه رودی
سر مزار سهراب سپهری، پنجشنبه هفتم بهمن نود و پنج
 ۱
با عرض سلام و اردات خدمت نیمه‌ی واقعا گم‌ شده‌ام. هر سالی که پیدایتان نمی‌شود  یک جینگولکی به عالم تنهایی‌مان اضافه می‌کنیم. امسال هم سفرهای تنهایی را به برنامه‌مان اضافه کرد‌ه‌ایم. راستش یک کمی هول و ولا داریم اما می‌دانیم یکی دو سفر که برویم ترسمان می‌ریزد. نخستین سفر را با تیوال می‌رویم. هر چه فکر کردیم دیدیم علی‌الحساب مطمئن است و برای شروع می‌تواند یاری‌مان کند. آقای گمشده‌ای که شما باشید یک مسابقه‌ی سفرنامه نویسی هم گذاشته‌اند. خیلی تجربه‌ی برنده شدن در زندگیمان نداریم اما همیشه بازنده‌ی شاد و موفقی بوده‌ایم. به ذهن‌مان رسید خوب است همین نامه‌هایی را که برای شما می‌نویسیم در مسابقه شرکت دهیم. اگر برنده شدیم حق شما هم محفوظ است. هنوز بار  و بندیل نبسته‌ایم برویم ببینیم برای شروع بلدیم بار سبک ببیندیم یا نه؟
خوب بخوابید هر کجای این عالم که هستید.

خانه تاریخی نخجیر، هشتم بهمن نود و پنج، جمعه عصر 


 ۲
حال و احوال نیمه‌ی گمشده‌مان چطور است؟ ما که خیلی عالی هستیم. ساعت دو بعد از ظهر است. آمده‌ایم خانه تاریخی نخجیر ساکن شده‌ایم. هنوز چند ساعتی از سفر نگذشته است راه به راه حسرت می‌خوریم کاش پیدایتان شده بود و شما هم از این سفر لذت می‌بردید. کمی از همین خانه برایتان بگوییم. شبیه همه‌ی خانه‌های قدیمی از دالانی عبور کردیم تا به حیاط برسیم. دور تا دور حیاط اتاق است از همان اتاق‌هایی که پنجره‌هایش شیشه‌های رنگی دارد. حوض و باغچه هم اگر نداشت باید تعجب می‌کردیم. یک درخت تنومند هم دارد که نمی‌دانم قدمت‌‌اش چقدر است ترازویی هم به آن آویزان است. دو کفه‌اش هی بالا و پایین می‌شود با اینکه چیزی توی هیچ‌کدام‌شان نیست. شاید هم صدای خوشی‌ها و خنده‌ها و لذت بردن‌های ماست که در هوا می‌چرخد و روی یکی از کفه‌ها می‌نشیند و نشانم می‌دهد که وزن بودن ات هر وقت شاد و سرخوش باشی بر هر چیز دیگری می‌چربد.نیمه گمشده جان به ما گفته‌اند دویست کلمه بیشتر ننویسید خدا به سر شاهد است از خیلی‌هایش زده‌ام. قدری هم می‌گذاریم برای فردا. فقط می‌میرم اگر نگویم اگر بودید و از این خانه‌ها برایمان گرفته بودید برو و بیایی داشتیم برای خودمان و کلی پز می‌دادیم.

کافه رادیو هفتی‌ها، سی‌ام بهمن نود و پنج، شنبه عصر

 
۳
سلام ناپیدای من. امروز از شهر زیرزمینی نوش‌آباد دیدن کردیم. پناهگاه‌های زیر شهر که از ترس کشته شدن ساخته بودند شگفت‌انگیز است. هیچ وقت فکر نکرده‌ام قدیم‌ها بهتر از الان بوده است جز در عاشقانه‌هایشان. آن زیر که راه می‌رفتیم تصور اینکه هفت هشت ده روزی بخواهیم اینجا زندگی کنیم دلگیرمان می‌کرد. شهرِ همه چی تمامی بود یعنی فکر همه جایش را کرده بودند از سرویس بهداشتی، جای آذوقه، محل‌هایی برای نصب چراغ‌‌های پیه سوز حتی طاقچه هم داشتند به شدت اما دلگیر. راهروهای طولانی، چاه‌هایی که به طبقه‌های پایین و بالا راه داشت فقط مشقت زنده ماندن را به ذهنم می‌آورد. در این شهر زیر‌زمینی فقط به این فکر می‌کردم که ۱۵۰۰ سال از آن تعقیب و گریزها و رنج‌ها گذشته است و هیچ اثری از هیچ کدام آن آدم‌ها نیست. حالا جان دلم به نظرت عالم را تا کجا باید جدی گرفت؟
در پایان اینکه هر کجای این عالم که تنهایی پرسه می‌زنید سفارش می‌کنم شما را به سفر کردن و لذت بردن از زندگی پیش از اینکه شبیه‌ نوش‌آبادی‌ها طوری محو شوید که انگار هیج وقت نبوده‌اید.
ارادتمند همیشگی‌تان
فائزه
هفتم و هشتم بهمن ۱۳۹۵





Wednesday, February 08, 2017

آدم به خودش می‌آید یکدفعه می‌بیند سر هر اتفاقی در زندگی‌اش به جای یکسال چندین سال بزرگ‌تر شده است. به جای یک دهه یک قرن خاطره دارد، به جای یک قرن برای ابد می‌تواند بماند. نمی‌فهمد از کجا و کی و چطوری شد نمی‌فهمد کدام صبحی که بیدار شد در یک عصر دیگر بیدار شد در یک دوره دیگر در یک زمان دیگر...
چیزی به پایان سال نود و پنج نمانده است وقتی داشتم تمام عکس‌های این یک سال را مرور می‌کردم باورم نمی‌شد تمام این تجربه‌ها برای این یک‌سال بوده است. باورم نمی‌شد این همه آدم به عالمم اضافه شدند که عالمم را بزرگ‌تر کنند. باورم نمی‌شد چقدر عالمم از هر سمت و سویی کش آمده است. درست است که بعضی جاها از جایم تکان نخوردم که نخوردم بعضی جاها به ظاهر از هم‌نسل‌هایم عقب ماندم که گاه غمگینم می‌کند بعضی‌ روزها و ساعت‌ها به قدری بی‌حوصله و دلتنگ بودم که نا و توانا بلند شدن نداشتم اما روی هم رفته سال نود و پنج را با همه‌ی تجربه‌های زیسته‌ام بسیار دوست می‌دارم. سال نود و پنج یکی از به یادماندنی‌ترین سال‌های زندگی‌ام خواهد بود و من می‌توانم یک بار دیگر در یک تقسیم‌‌بندی تاریخی زندگی‌ام را به پیش از سال نود و پنج و پس از آن تقسیم کنم و برای آن دلیل کافی هم بیاورم. 

پ.ن: مهم نیست که  دلتنگ و بی‌حوصله‌ام چرا که می‌دانم زیاد دوام نمی‌آورد و من باز با قدرت و انرژی بلند می‌شوم و ادامه می‌دهم. 

بیستم و یکم بهمن نود و پنج، پنجشنبه دو نیمه شب، نخستین پست سال ۲۰۱۷

Monday, October 03, 2016

نوشتن در اینستاگرام سوفیا را منزوی کرده است.  با اینکه کمتر به اینجا سر می‌زنم اما برایم قداست و قدمتی دارد که با هیچ کدام از فضاهای مجازی قابل مقایسه نیست. 
اینجا فقط نامه نخست به فردریک را منتشر کرده‌ام در حالی که در اینستاگرام نامه بیست و چندم هستم. اینجا فقط از دو اجرای سپنج رنج و شکنج فرخنده نوشته‌ام در حالی که این اجرا را چهار بار رفته‌ام. اینجا از تاترهایی که رفته‌ام کنسرت‌هایی که رفته‌ام از تجربه‌های تازه‌ام هیچ چیز ننوشته‌ام چون اینستاگرام تمام انرژی نوشتنم را می‌گیرد. 
دیروز آرایشگاه بتی بودم به زری خانم گفتم که مدت‌ها پیش از او و آرایشگاه‌اش در وبلاگم نوشته‌ام. اسم وبلاگم را پرسید و گفت حتما سر می‌زند. رسیدم خانه مطلبی درباره‌اش در ایسنتاگرام نوشتم. باز هم اینستاگرام که هنوز نمی‌دانم شبیه فیس بوک تب تند است یا می‌ماند. یعنی می‌شود یک روزی نوشته‌های اینستاگرام ‌ام هم ده ساله شود؟ 


پست‌های مرتبط با آرایشگاه و به‌ویژه آرایشگاه بتی را اینجا  و اینجا بخوانید. 


پست دیروزم که یازده مهر نود و پنج بود در اینستاگرام:

نوشتن آدم‌های زندگیم برایم لذتبخش است. آدمی که حتی می‌تواند آرایشگرم باشد. دو سه سال پیش از آرایشگاه بتی و زری خانم چیزهایی در وبلاگم نوشتم. امروز طاقت نیاوردم و به زری خانم گفتم می‌دانستید در وبلاگم از شما هم نوشته‌ام؟ خندید گفت: راست می‌گی؟ گفتم: بله. گفت چی نوشتی؟ گفتم به نظرم آدم زیر دست شما حس می‌کند یکی از ستاره‌های هالیوود است و شما اختصاصی فقط موهای او را می‌زنید. اما نگفتم به نظرم شما شبیه یک نقاش حرفه‌ای که تابلو نقاشی‌اش را عاشقانه می‌کشد مو می‌زنید. خجالت کشیدم بگویم زیر دست شما آدم احساس می‌کند کسی بهترین موسیقی عالم را می‌نوازد.
خجالت کشیدم بگویم با اینکه دفعه‌ی پیش نقره داغم کردید و من کلی حرص خوردم اما باز هم اینجایم. من حس می‌کنم همه‌ی نیرویتان را برای بر جا گذاشتن اثری ماندگار می‌گذارید و من و موهایم این انرژی را از شما، دست‌هایتان و قیچی‌تان می‌گیریم.
حتی اگر زمانه به ما سخت گرفته باشد و خواسته باشیم موهایمان را کوتاه کنیم دست کم با این همه انرژی خوب تلاش می‌کنیم خوشحال باشیم که رسما و راستکی زلف بر باد می‌دهیم. 


پ.ن از ویرجینیا ولف: ما زن‌ها رسم خوبی داریم
زمانه که سخت می‌گیرد
شروع می‌کنیم به کوتاه کردن ناخن‌ها، موها، حرف‌ها، رابطه‌ها!


پ.ن دو: وقتی دربار‌ه‌ی آرایشگاه بتی و کوتاه کردن مو در وبلاگم نوشته بودم شخص ناشناسی پیام گذاشته بود که خاله زنک هستم ادعای فلسفه دارم. والا به خدا فلسفه‌ خوانده‌ای که نتواند از موقعیت‌اش چه به لحاظ عاطفی و چه به لحاظ عقلی فاصله بگیرد و نتواند از آن فاصله بنویسد به چه کار آید در این زمانه‌ای که فلسفه در عمل‌اش مهم شده است نه لابه‌لای کتاب‌ها...


پ.ن سه: روایت محصول پافشاری ما برای معنا بخشیدن به زندگی روزمره و عادی است ما روایت می‌کنیم تا کسالت‌‌اش بزداییم. 

Tuesday, September 06, 2016

سپنج رنج و شکنج فرخنده!


 این پرفورمنس یک می‌دانم و نمی‌دانم چیستی دارد که نمی‌فهمم و می‌فهمم چیست که فقط دقایقی که آنجایی نیست که تمام تجربه‌های زیسته‌ات را جلوی چشم‌ات می‌آورد... من از اجرای نخست آن  تا امشب که برای دومین بار دیدم‌اش و از امشب تا نمی‌دانی کی درگیرش هستم...

پ.ن یک: باید خیلی پیچ و خم‌های زندگی را زندگی کرده باشی که حتی مواظب باشی عاشق نشوی و ندانی سهم خدا و تقدیر تا کجاست... و من دیگر خیلی مواظبم.


پ.ن دو: دو بار این اجرا را رفته‌ام بار دوم برایم تازگی بار نخست را داشت... می‌توانستم هر شب بروم گوشه‌ای از سالن بنشینم و فقط و فقط به خودم و تمام فرخنده‌های دورم فکر کنم و بازگردم وسط معرکه‌ی زندگی همان‌جایی که باید آن‌قدر قوی باشی آن‌قدر قوی باشی آن قدر قوی باشی که با همه‌ی فرخنده بودن‌ات سرت را بالا بگیری عاشقانه و آرام زندگی کنی. به قدری آرام که هر کس از کنارت می‌گذرد از خودش بپرسد موجودی خوشبخت‌تر از او هم روی زمین هست؟ و پاسخ‌اش فقط در سینه‌ی خودت باشد.


پ.ن سه: از بیشمار عکس‌های سپنج رنج و شکنج فرخنده تنها در این دو عکس بود که خودم را هم پیدا کردم. 


هشتم شهریور نود و پنج اجرای دوم را دیدم که دوشنبه بود.

Sunday, August 14, 2016


با عرض سلام و ارادت خدمت#نیمه_گمشده_امملالی نیست جز اینکه تازگی ها می ترسیم پیدایتان شود. می خواستیم بگوییم هر جا که هستید همانجا بمانید . زحمت تان می شود بخواهید این همه راه بیایید. این روزها حال ما بسیار خوب است. تاتر می بینیم. سینما می رویم. پروپوزال خودمان را می نویسیم. داشتم می گفتم یک کلاس هایی می رویم که امیدواریم در پایان اش و پس از پایان اش زبان بدن و بیان و ذهن و فکر مان همه با هم یکی شود. ویراستاری می کنیم که زبان فارسی یاد خودمان بماند. راستی کافه هم می رویم بیشتر #کافه_رادیو_هفتی_هاتازگی ها در خواب از تخت می افتیم نمی دانیم چرا ولی شما نگران نباشید شاید برای این است که ذهن مان شلوغ پلوغ است و پر از هیجان و انرژی هستیم شاید دوایش یک لیوان گل گاو زبان باشد که میل کنیم.#صد_برگ و #خندوانه و #دور_همی می بینیم. دلمان که خیلی می گیرد به فردریک نامه می نویسیم. جوش نیاورید برای قلب تان خوب نیست. فردریک همان خورزوخان است ولی اگر خیلی روی اعصابتان است می توانید به عنوان دشمن فرضی با او بجنگید فقط من را قاطی دعوایتان نکنید. فردریک خوب گوش می کند و مرد صلح طلب من است. غلط کردم چرا داد می زنید. از همین چیزها می ترسم دیگر.... می ترسم پیدایتان شود نگذارید کتاب بخوانم. می ترسم پیدایتان شود و از تاتر بیزار باشید، می ترسم پیدایتان شود کافه رفتن را قرتی بازی بدانید. می ترسم پیدایتان شود بزنید فردریک را له و لورده کنید. می ترسم پیدایتان شود و ضعیفه تان باشم جای آنکه بانو یتان باشم. جای اینکه خاتون تان باشد. می ترسم پیدایتان شود و دوستانم را دوست نداشته باشید. می ترسم پیدایتان شود و با یک دعوای ساده بزنید زیر همه چیز زبانم لال نکند کینه ای و حسود باشید فکرش را کرده اید باید چه خاکی به سرم بریزم؟ نکند از خریدهای زنانه متنفر باشید. با رقص و موسیقی و آواز میانه تان چگونه است؟ ورزش چه؟ اصلا ورزش می کنید؟ من دلم می خواهد سالی دوبار بروم کربلا نکند از ترس داعش ما را در خانه زندانی کنید آن دو بار که رفتم دیوانه ام کرده است. باز هم بگویم یا حوصله اش را ندارید؟واقعیت اش گفتم برایتان بنویسم اگر حال و حوصله جینگولک بازی های ما را ندارید هر جا هستید همان جا بمانید ما هم از دور برایتان دعا می کنیم که هر جا هستید خوش باشید ما هم از خوشی شما خوشیم. نوشتم که نگویید حواس اش به ما نبود بس که سرش گرم کارهای خودش بود ما حواس مان خیلی به شما هستارادتمند


فائزه

Tuesday, July 26, 2016

نامه‌ی شماره‌ی یک 
می‌دانی چیست فردریک؟ به نظرم آدم‌های مغرور را باید عاشق کرد آن‌ها خودشان عاشق نمی‌شوند. باید وادرشان کرد از روی غرور خودشان رد شوند.  آدم‌های مغرور بلد نیستند  از خودشان بزنند بیرون. به نظرم آن‌ها نمی‌توانند چشم از خودشان بردارند و دیگری را ببیند. آن‌ها عاشق چیزهایی می‌شوند که آیینه‌وار خودشان را نشان می‌دهد. آن‌ها از دیدن خودشان غرق لذت و شادی می‌شوند.

 الان که فکرش را می‌کنم آن‌ها عاشق هم می‌شوند ولی یک چیزی پایشان را سفت می‌چسباند به زمین. دل‌شان می‌لرزد اما رویشان را از دلشان برمی‌گردانند. فردریک بهتر از جانم باید آن‌ها را عاشق کرد. حیف‌ام می‌آید بساط عالم برچیده شود و آن‌ها لذت دوست داشتن دیگری را نچشیده باشند. یک کار دیگر هم می‌شود برایشان کرد می‌شود عاشق‌شان شد و فروتنانه اجازه داد مغرور باشند، می‌شود آن‌ها را با غرورشان دوست داشت و به روی‌شان هم نیاورد که غرورشان توی چشم می‌زند. اگر به مرور با آن‌ها یکی شوی خواهی دید که چگونه غرورشان ذوب شده است طوری که خود مغرورشان را به یاد نخواهند آورد....ولی سخت است فردریک جان خیلی سخت‌تر از آنکه فکرش را بکنی...

راستی فردریک بگذار در همین نامه‌ی نخست دو دوست نازنین را هم بهت معرفی کنم چون ممکن است در نامه‌های بعدی زیاد از آن‌ها حرف بزنم. تامیا و بنجامین... آن‌ها از دوستان دوست داشتنی من هستند و این نامه‌ها را به سفارش  آن‌‌ها برایت می‌نویسم. اصلا آن‌ها به من یاد دادند که چطور می‌شود برای تو نامه نوشت.  هر دو آدم‌های خلاق و باهوشی هستند و البته مغرور هم نیستند. 
در پایان اینکه درباره‌ی حرف‌‌هایم فکر کن، دوست دارم نظر تو را هم بدانم. به نظرت عشق و غرور با هم جمع می‌شوند یا تلاش بیهوده‌ای است که از یک آدم مغرور عشق دربیاید. 

پنجم مرداد نود و پنج خورشیدی که سه شنبه عصر است و هوا به شدت گرم است. 

تهران
pokemon go 


به بازی پوکمون که فکر می کنم وحشت می‌کنم. احساس می‌کنم عالم به هم ریخته است احساس می‌کنم یک عده موجود فضایی به زمین حمله و آدم‌ها را مسخ و بی‌حواس کرده‌اند... زمین در اختیار آن‌هاست خیلی عجیب، خیلی جذاب، حیلی غیر قابل باور مرزهای واقعیت و مجاز را گم می‌کنی... و این البته ترسناک است. نمی‌دانی به دنبال‌شان تا کجا بروی، کجا هستند، کجا پیدایشان می‌شود و همین طور تو را دنبال خودشان می‌کشند. فکر می‌کنم اگر یک روز از بالا به زمین نگاه کنی موجوداتی سرگشته را خواهی دید که در رفت و آمد بین مجاز و واقعیت خودشان را گم کرده‌اند اما فکر می‌کنند پیدا هستند. من آدم ترسویی هستم شاید...اما واقعا فکر کردن به این بازی وحشت‌زده‌ام می‌کند...

پنجم مرداد نود و پنج خورشیدی که سه شنبه است.


Thursday, July 21, 2016

video

  امان از این مرداد با همه‌ی نامرادی‌های مکررش
پست مرتبط: اینجا
پست مرتبط دیگر: اینجا
پست مرتبط آخر در اینستاگرام

یکم مرداد نود و پنج که نزدیک می‌شود به یک سال نبودن بابا که پر است
از دلتنگی که پنجشنبه شب است.

بابا همچنان مواظبم باش.


Sunday, July 17, 2016

حوایم که منتظر داستان آدم نمی‌ماند
۱.خب آدم اگر با خودش رو راست باشد می‌تواند خودش را تعریف کند بدون اینکه از خودش تعریف کند. می‌تواند خوبی‌ها و بدی‌های خودش را بگوید بدون اینکه در دام غرور یا رذیلت بیفتد... امشب می‌خواهم درباره‌ی یکی از ویژگی‌های خوبم بگویم... یاد ندارم شب که می‌خوابم یا در طی روز برای کسی نقشه کشیده باشم که حال‌اش را بگیرم... یادم نمی آید جایی زیرآب کسی را زده باشم... یادم نمی‌آید تو روی استاد یا معلمی تعریف‌اش را کرده باشم و پشت سرش هر چه از دهنم در می‌آید بگویم... به معنای دقیق کلمه وقتی با آدم‌‌ها مواجه می‌شوم قضاوت‌شان نمی‌کنم... خودشان را همان طور که هستند می‌بینم و می‌پذیرم....نمی‌گویم اصلا و ابدا بدگویی و غیبت نمی‌کنم ولی آن قدر دور و برش را می‌گیرم یا آنقدر پشیمان می‌شوم که هیچی نگویم بهتر است....(دست کم حواسم هست که دارم چه غلط بزرگی می‌کنم.)


۲.مدت‌هاست دلم بد شکسته است... این دلشکستگی بزرگ است چون پای مامان هم وسط بود چون خردم کرد... مدت‌هاست سکوت کرده‌ام... اگر تربیت مذهبی داشته باشید متوجه می‌شوید تو هیچی نگو همه چیز را بسپار به خدا یعنی چه؟ و اگر امتحان‌اش را پس داده باشد مومن می‌شوید به اینکه خدا آغوش‌اش بزرگ است آن قدر که می‌توانی با آرامش تمام در آغوش‌اش بخوابی و نگران هیچ چیز نباشی....خودش در زمان مناسب و جای دقیق‌اش اگر صلاح بداند ازت دفاع خواهد کرد و من مثل همیشه‌ی روزگار سپرده‌ام دست خدا....


۳.لیلی قصه‌ها نباشی و احساس کنی متوهم بوده‌ای، اشتباهی بوده‌ای، رنگ‌ها و ترانه‌ها و موسیقی‌های عالم منت‌کشی از تو نبوده است معلوم است حال دل‌ات بد می‌شود... داستان لیلی مسخره و لوس و بی‌مزه شده است بس که دل لیلی‌ها را چپ و راست به دست آورده‌اند به قیمت له کردن دل تو... بس که دنیا پر شده است از لیلی‌هایی که درست برعکس تو به خدا که نمی‌سپارند هیچ فکر می‌کنند دری وری گفتن افتخار است. آن‌ها نمی‌دانند جمله‌ی همینی که هست من همینم بدم بیاد فحش می دهم خوشم بیاد تعریف می‌کنم... یعنی عالم باید بر محور من باشد یعنی غرور و خدا خودش می‌داند که با متکبران چه خواهد کرد... از آن سو هم مجنون‌هایی هستند که راه و بیراه دل مجنون را توی گور بلرزانند...

۴.حوایم که منتظر داستان آدم نمی‌ماند... حوا خودش یعنی آفرینش و زایش یعنی خلقت عاشقانه یعنی بودن عاشقانه یعنی خواستن و برخاستن عاشقانه.... حوا یعنی سیب یعنی گندم... یعنی اگر دوستم داری خواهی آمد، کسی قربان صدقه‌ی حوا نمی‌رود آن طور که دور لیلی می‌چرخند اما عالم از آنِ حواست یعنی پای خدا وسط است یعنی می‌زند پس کله‌ی آدم که عاشقانه دوست‌اش بدارد... حوا یعنی من به وسعت عالم مادرم... عاشقم... مهربانم.... خواستنی‌ام... اگر آدم دلم را نشکند...

۵. نفهمی چه شد؟ چرا اینطوری شد؟ درد دارد... رنج دارد... نگرانی دارد... به خدا سپردن‌اش هم صبر می‌خواهد....

۶.بی‌حرمتی به زنان دوست داشتنی سرزمینم اما متفاوت با مادرم  را همان‌قدر دوست ندارم که این نا اطمینانی‌هایی که به چادر و دین مادرم هست را... کاش مادرها همه‌شان بزرگوار باشند و قابل احترام با هر دین و مسلک و مذهبی که هستند...... کاش به انسان‌ها احترام بگذاریم یک  صدم ادعایی می‌کنیم...

۷. من جز محبت کردن کاری بلد نبودم، پدرم مردم‌دار بود و من عاشق‌پیشه...مادرم صبور و خوشبین است و من عاشق‌پیشه.... من عاشقانه زندگی‌ کرده‌ام ... من بلدم از خودم بزنم بیرون....بلدم دوست بدارم....بلدم پر از مهر و محبت شوم و محو شوم در وفاداری و معرفت... اینها اما  از خودم نیست از دامان مادرم و دست‌های پدرم است اما با همه‌ی اینها هفتمین‌اش دل من بود که بر خاک افتاد.....

بیست و هفتم تیر نود و پنج، یکشنبه شب

پ.ن: کاش دیگر هیچ‌وقت نه غر بزنم... نه چیزی بنویسم... نه چیزی بخواهم....نه گلایه‌ای کنم.... نه تمنایی داشته باشم....... خدا خودش همه چیز را درست خواهد کرد..... خدا حوایش را دوست دارد و من شک ندارم حوا نزدیک‌ترین خلفت عاشقانه به خداست......


Friday, July 15, 2016

در پایان جلسه‌های کافه فلسفه، فبک، فلسفه برای کودکان و نوجوانان... در یک گیجی عجیب و غریب حیرت‌زده‌ام که باز هم چرخ‌های عالم خیلی خوب می‌چرخند با این حجم از نادانی که گرفتارش هستیم...


نوشته خط دکتر قائدی است. کافه گپ این امکان را داشت که بخشی از خودمان را آنجا جا بگذاریم... همگی هم زیرش را امضا کردیم... تاریخ از صبوری ما به نیکی یاد خواهد کرد...

بیست و ششم تیر نود و پنج که شنبه شده است.
philo-cafe                                             
جلسه‌ی دوم کافه فلسفه هفتم اردیبهشت ۹۵ برگزار شد. جلسه‌ی نخست آن را در کافه رادیو هفتی‌ها برگزار کرده بودیم که شرح‌اش را می‌توانید اینجا بخوانید. به دلایل متفاوت قرار بود کافه‌ی دیگری را پیدا کنم. خیلی هم گشتنی نبود، چهاررراه ولیعصر پر از کافه است و می‌توانی هر بار یکی از آن‌ها را انتخاب کنی. روز نخستی که کافه رادیو هفتی‌ها را انتخاب می‌کردم تصورم این بود که تا پایان کار و همه‌ی جلسه‌ها را همین جا برگزار خواهیم کرد ولی نشد که بشود.

کافه گپ نوشته‌ها و یادگاری‌های کسانی را به کافه آمده‌اند
در جاهایی که روی میزهایش درست شده است جمع می‌کند
البته به در و دیوار هم کلی از این یادگاری‌ها هست. دکتر قائدی
هم این متن را نوشتد و ما هم همه امضا کردیم.
کافه گپ، کافه‌ای بود که برای جلسه‌ی دوم انتخاب کردم. کسانی که دعوت کرده بودم با تاخیر و بی‌تاخیر آمدند.
موضوع‌هایی که پیشنهاد شد این موضوع‌ها‌ بود:
زندگی چیست؟
تعادل حق و وظیفه
نظر و عمل
حمایت
تکبر
نظم و قانون‌مندی
پلیس امنیت اخلاقی
محدوده‌ی خوب، خوب بودن

همین موضوع آخر یعنی محدوده‌ی خوب، خوب بودن رای آورد. دو دقیقه فرصت داده شد که تعریف‌های خود را بنویسیم.
مونا: فقط درباره‌ی انسان است یا حیوان‌ها و دیگران؟ (درباره‌ی تعریف مونا که تعریف نبود پرسش بود، دکتر قائدی گفتند می‌شود از خود مونا پرسید که خودت چی فکر می‌کنی.)
آزاد: در حد بظاعت مالی و زمان باشه و با شرط رعایت تکلیف اخلاقی باید خوبی کرد. البته اگر خوبی‌ بی‌نتیجه ماند توقف کند.
تعریف آزاد بحث‌برانگیز بود و همین جا بحث درباره‌ی تعریف آزاد راه افتاد.
نادیا: بی‌نتیجه یعنی چه؟ منظورت از بی‌نتیجه چیه؟
فائزه: بی‌نتیجه یعنی بی‌سود است؟
آقای قائدی: چرا اصلا این نتیجه را آوردی؟ اگر این را به شرط اخلاقی منوط کنیم به نتیجه ربط ندارد.
آزاد: تکلیف اخلاقی و نتیجه یعنی مثلا یک تنه بخواهیم افعانستان را نجات بدهیم بی‌نتیجه است.
آقای قائدی پیشنهاد کردند اگر بی‌نتیجه ماند متوقف‌اش کنیم را حذف کنیم.
با رای‌گیری بخش دوم تعریف آزاد حذف شد. آقای قائدی توضیح دادند که ما با استدلال خود آزاد این کار را کردیم. ما در تکلیف اخلاقی از سود و زیان پرسش نمی‌کنیم. ما نگفتیم تکلیف اخلاقی یعنی چه؟ با تعریف خود آزاد بخش دوم حذف می‌شد.
آزاد از فائزه پرسید: چرا با من مخالفت کردی؟ فائزه توضیح داد که مثال‌ات با تعریف‌ات تطبیق ندارد اگر پرسش از سود و زیان نکنیم می‌توانیم از نتیجه بپرسیم؟
آقای قائدی گفتند از این بحث عبور می‌کنیم آیا با بخش اول تعریف آزاد موافق هستید؟
نادیا با حد مخالف بود معتقد بود خوبی حد ندارد، جایی که گفته است خوبی را در حد بظاعت مالی و اخلاقی...
نادیا چی گفت؟
مونا نادیا را گفت: حدش را قبول ندارد. اما حد یعنی چه؟
پویان: نادیا تفکیک کرد بین شدن و باید.
آقای قائدی: نادیا تو یک جمله مخالفت‌اش را بگه: خوبی کردن با در نظر گرفتن واژه‌ی باید حد  ندارد.
فائزه: نادیا با خوبی کردن حد دارد مخالف است.
معصومه: با نادیا مخالف بود.
جمال: خوبی کردن حد دارد ممکن است زندگی یک نفر را به فنا بدهد.
آقای قائدی: نادیا استدلال نکرده است، آزاد گفت حد دارد نادیا گفت حد ندارد.
پویان: ما مساله‌مان عوض شده است، با فرض اینکه حد دارد حدش کجاست؟ اما آیا اساسا حد دارد مساله‌اش جداست.
آقای قائدی گفتند می‌خواهیم با این جمله‌ی آزاد مخالفت کنیم. این پاسخ محدوده‌ی خوبی تا کجاست بود؟ کسی بخواهد با این جمله مخالفت کند چه می‌گوید؟
جمال: کلمات مبهم زیاد دارد. تکلیف اخلاقی چیه؟
زینب: تکلیف اخلاقی یعنی بایدها و نبایدهایی که در اخلاق وجود دارد.
معصومه در مخالفت با زینب: بایدها و نبایدها به شکل‌های مختلف تعریف شده است. من مخالفم چون بایدها و نبایدها نمی‌تواند  تعریف مناسبی برای تکلیف اخلاقی باشد.
از تعریف زینب عبور می‌کنیم.
تکلیف اخلاقی از نظر آقای قائدی: پرداختن و توجه به اموری است که برای انسان مفید باشد. تشخیص می‌دهد برای خودش و دیگران مفید است.
جمال: خیلی شخصی می‌شود دید هرکس می‌شود معیار خودش و همین خیلی شخصی می‌شود.
آزاد در مخالفت با جمال: شما شخصی کردی ایشان نگفت.
معصومه در مخالفت با آقای قائدی: این تعریف نسبی است آیا می‌شود چیزی را مشخص کرد که مفید باشد، نمی‌شود تعیین کرد که چیزی می‌تواند برای همه مفید باشد. چیزی در جهان نیست که بگویی برای همه مفید است.
آقای قائدی گفتند از بحث عبور می‌کنیم چون باید به تعریف آزاد برسیم. یک موقع هدفمان تحلیل واژه است یک وقت پرانتز باز کردیم باید یادمان نرود که پرانتز را ببندیم. پس از اینجا ادامه می‌دهیم که تعریف تکلیف اخلاقی چیست؟
پویان: تکلیف اخلاقی مساوی است با خوبی.
مونا: عمل بر اساس وجدان. هر فرد موظف به انجام آن کار می‌کند.
آزاد تعریف اش را بگه: یک محرک درونی به شما حکم می‌کند باید الان این کار را انجام بدهی. کاری که مطلوب است. محرک درونی یعنی فاهمه، عقل، وجدان، تجربه‌ی زیسته...
آقای قائدی: آیا لازم است کسی بگوید تکلیف چیست؟ اخلاق چیست؟ ما که می‌خواهیم داوری کنیم می‌توانیم بگوییم تکلیفت را انجام ندادی؟ شما چه کاری را اخلاقی می‌دانید؟
معصومه: معیارم عقل است. هر کاری که عقل‌ات طرح کرد اخلاقی است.
آقای قائدی: چه مواقعی فکر می‌کنی عقل‌ات اشتباه می‌کند؟
معصومه: همیشه
جمال: با توجه به تعریف آزاد مربوط به دیگری نیست. تو همه‌ی اینها بالاخره فرد تصمیم می‌گیرد. کار اخلاقی متوجه فرد است. عقل فرد، وجدان فرد. عقل فرد وجدان فرد است. اخلاق یا تکلیف اخلاقی را فرد تشخیص می دهد که درست است یا نه جهان‌شمول‌ترین چیزها را آدم‌ها می‌توانند تشخیص دهند که انجام شود یا نشود. آیا می‌شود گفت تکلیف اخلاقی چیزی است که افراد تشخیص می‌دهند چه چیزی خوب است یا چه چیزی بد جدا از اینکه رعایت کنی یا رعایت نکنی. سوال این است اگر تشخیص آدم‌ها در مقابل هم قرار گرفت چه کار کنیم؟ کانت می‌گه اگر می‌گی دزدی بد است لاجرم برای انسان‌ها بد است. سوال را باید جور دیگری بپرسیم.
معصومه: خود تشخیص اینکه چه چیزی بد است چه چیزی بد نیست قصه است. داعش مردن را بد می‌داند ولی برای دیگری خوب
پویان: وجه اشتراک توی تعریف من نبود. تکلیف اخلاقی چیست؟ تشخیص‌دهنده‌ی تکلیف اخلاقی چیست؟
آقای قائدی: عنصری که شما بیرون کشیدی پاسخ نیست. آیا ما چیزی را که به ویژگی‌هایش تعریف می‌کنیم، تعریف هست یا نه؟


آقای قائدی: این تعریف‌ها نشان می‌دهد و معلوم شد که ما چقدر اول راهیم اول راهِ تعریف از چیزی...

در پایان بچه‌ها دوباره تعریف‌های تازه‌ی خودشان را خواندند.
مولود: خوبی تا جایی است که برای ما هزینه نداشته باشد.
پویان: حد خوبی تا جایی است که بشود خوبی کرد.
زینب: خوبی حد و اندازه‌ای ندارد گاهی وقت‌ها می‌شود خوبی کرد نتیجه گرفت گاهی وقت‌ها خوبی نکنی نتیجه می‌گیری.
جمال: تا جایی باید خوبی کرد که خوبی‌کننده حس خوبی داشته باشد.
مونا: به اندازه‌ی ظرفیت طرفین تا جایی که به افراد آسیب نرسد.
نادیا: تا جایی که تعادل به هم نریزد خوبی در یک جهت به کسر خوبی در جهت دیگر نرود.
معصومه:
فائزه: خوب بودن یعنی دیگری در کنارت امنیت داشته باشد و امن باشد. خوبی برای خودم: قوی باشم، خیر باشم، لذت ببرم.

این جلسه هم به رسم جلسه‌های دیگر با ارزیابی به پایان رسید که به دلیل طولانی شدن متن ارزیابی‌ها را در پستی جداگانه خواهم نوشت.


مکان: کافه گپ، چهارراه ولیعصر
زمان: هفتم اردیبهشت ۹۵
جلسه‌ی نخست در کافه رادیوهفتی‌ها اینجا
 ۲

Sunday, July 10, 2016


  آن طرف چه خبر است که دست گذاشته است روی آدم‌هایی که هیچ وقت تمام نمی‌شوند... آدم‌هایی که بلدند از خودشان سرمست باشند. آدم‌هایی که تمام نشدن را زندگی می‌کنند... وقتی کیارستمی می‌گوید: چیزی ازم نماند مهم نیست خودم بمونم یعنی از خودش سرشار است... یعنی خودش همه‌ی آثارش است همه‌ی نحوه‌های بودن‌اش...
این آدم‌ها شاید هر صد سال روی هم ده نفر هم نشوند... و خوش به حال خودشان که این همه سرریز و با نشاط زندگی کردند... این آدم‌ها خودشان را خوب زندگی کرده‌اند خود خودشان را...
 این آدم‌ها خودشان را خوب بلد بودند...

Friday, June 24, 2016

چرا ما عذرخواهی نمی‌کنیم و خیلی چیزهای دیگر


این روزها خیلی به قضیه سربازهای از دست رفته فکر می‌کنم. به همدردی‌های اجتماعی از آدم‌های مشهور گرفته تا آدم‌های خیلی معمولی... چرا ما عذرخواهی نمی‌کنیم؟ چرا همیشه نوشداروی پس از مرگ سهراب‌‌هاییم... دغدغه‌های فبکی و فلسفی‌ام می‌گوید ما از آدم بزرگ‌ها ناامیدیم... باید به نسل دیگری فکر کنیم که در آموزش‌اش تفکر مراقبتی یکی از اصل‌های اساسی‌اش است... آدم‌ بزرگ‌‌هایی که در رابطه‌های فردی خود مراقب احساس دیگران نیستند، چگونه می‌توانند وقتی قرار است جمعی را زیر پر و بال خود بگیرند مراقب احساس دیگری‌ها باشند... دیر است یاد گرفتن برای این آدم‌بزرگ‌ها که دست خود را بالا بگیرند و بگویند من با خودم مخالفم... رخدادی که ممکن است در یک تربیت فلسفی و فبکی بارها ببینیم‌اش.... آدم بزرگ‌ها  برای بی‌توجهی‌های خود در رابطه‌های فردی هیچ توضیح شفافی ندارند و همین آدم بزرگ‌ها هستند که می‌روند پشت میز و صندلی‌های قدرت می‌نشینند... دقیقا چه چیزی ما را آشفته می‌کند؟ چیزهایی که در اندازه‌های کوچک به چشم‌مان نمی‌آید در اندازه‌های بزرگ بر‌آشفته‌مان می‌کند.... از ماست که برماست.....ما در ارتباط‌های فردی آن قدر مغروریم که یا عذرخواهی نمی‌کنیم یا به سختی.... وقتی این عادت‌های کوچک را نداریم چطور در سطح کلان‌اش توقع داشته باشیم که خلاف‌اش انجام شود...تمام مدیران و سران مملکتی هم احتمالا از مریخ نیامده‌اند.... این رفتارهایی که حرص ما را در‌می‌آورد برآمده از یکسری رفتارهای فردی و اجتماعی است که گاهی شنیدن و دیدن‌اش آدم را درمانده می‌کند.... با ناتوانی تمام به حادثه نگاه می‌کنی و با خود می‌گویی بعضی رفتارها شبیه غده‌ی سرطانی پیشرفته است... بعضی رفتارها در آدم‌بزرگ‌ها همان است که دکتر جواب‌اش کرده است.... تلاش می‌کنم به نسلی امیدوار باشم که عده‌ای تلاش می‌کنند تفکر نقادانه، مراقبتی و خلاق را در آنها پرروش دهند، تا وقتی جایی مدیر و مسئول هستند، رفتارشان و واکنش‌هایشان عقلانی و اخلاقی باشد. عقلانی تصمیم بگیرند، اخلاقی پاسخگو باشند.

این ابراز احساس‌ها و همدردی‌ها اگرچه بزرگوارنه  است زود می‌گذرد و ما همچنان  باید به فکر پرورش نسلی باشیم که قرار است شهروند باشد به معنای اخلاقی و عقلانی.... از آدم بزرگ‌ها گاه به شدت نا امیدم...

در من زنانی جمع‌اند
زنی فلسفه می‌بافد
زنی ژاکت می‌بافد
و آن دیگری رویا 
در این میان 
زنی شعر می‌بافد
زنان اطراف‌اش
پچ پچ می‌کنند
و بافته‌ها را 
می‌شکافند...

فریال معین

روزهای نخست تابستان ۹۵، عکس اما نمی‌دانم برای چند سال پیش است.

Tuesday, June 21, 2016

یکم تیر نود و پنج، سه شنبه


تابستان را با چنین موجود نازنینی تحویل کنی، حتما قرار است تابستان مهربانی باشد.

من یک عمه هستم!

Thursday, June 16, 2016



درست روزهایی که فکر می‌کردم با تراکتور از روی غرورم رد شده‌اند. درست روزهایی که فکر می‌کردم هیچی نیستم. درست روزهایی که فکر می‌کردم حتما لیاقت ندارم، با کوشش‌های مریم‌ترین مریم عالم از نوع لاریجانی‌اش افتادم وسط یک عالمه حادثه‌ی خوب... افتادم میان یک دنیا انرژی مثبت... دقیقا روزهایی که فکر می‌کردم هیچی از غرور و عزت نفسم باقی نمانده است یک عالمه آدم دوست داشتنی با کلی انرژی حال دلم را یک عالمه خوب کردند... تنها دعایم برای فریدون محرابی عزیز این است که میلیون‌ها برابر انرژی مثبت‌هایی که به ما می‌دهد به خودش و زندگی‌‌اش برگردد و به تک‌تک آرزوهایش از کوچک و بزرگ برسد.

خدا بچه‌های کلاس را هم شاد و سلامت و سرحال و پرانرژی نگه دارد. 

خداست دیگر چه می‌شود کرد... در تاریکترین وقت شبانه روز غافلگیرت می‌کند... همان شعر گرچه همه جا تاریک است سحر نزدیک است و این حرف‌ها

بیست و ششم خردادی که چهارشنبه بود که نود و پنج است که افطاری بود.  

Sunday, June 12, 2016

خدا رحمت کند بابا را همیشه با کار کردنم مخالفت شدید می‌کرد با درس‌ خواندنم شدیدا موافق بود. نه تنها موافق بود که مشوق بود نه تنها مشوق بود که ذوق زده می‌شد که تا این اواخر برای هر موفقیت بزرگ و کوچک‌‌ام جایزه می‌خرید. زود از دست‌اش دادم هم برای خودش زود بود هم برای من. هنوز و تا آخر دنیا به خانم دکتر گفتن‌هایش نیاز داشتم، هنوز و تا آخر دنیا به جایزه‌هایش نیاز داشتم، هنوز و تا آخر دنیا به خنده‌هایش نیاز داشتم. به اینکه شب‌ها وقتی خسته و له و لورده از راه می‌رسیدم، در آپارتمان را باز می‌کرد همان جا می‌ایستاد خسته نباشید می‌گفت و کوله‌ام را می‌گرفت تا بندهای کتانی‌ام را باز کنم. وقتی سر درد می‌شدم دست‌های سنگین و مردانه‌اش را روی پیشانی‌ام می‌گذاشت و حمد می‌خواند و تا وقتی خودم نمی‌گفتم خوب شد دست‌اش را بر نمی‌داشت. 


بهانه‌ی اصلی‌ام برای نوشتن این بود که می‌خواستم بگویم تمام این سال‌ها از بس که بابا  کار کردن من را دوست نداشت. وقتی هم کارهای پروژه‌ای و پراکنده انجام می‌دادم گرفتن حق‌ام برایم سخت بود. حرف زدن درباره‌ی پول‌اش برایم سخت بود. بعضی کارها هست که کلا هیچ وقت پول‌اش را نگرفتم یا اگر هم می‌خواستم بگیرم با شرم بسیار می‌گفتم که هنوز پول‌اش را نگرفتم. از سال نود به این طرف روی خودم کار کردم که بتوانم حق کاری را که انجام داده‌ام بگیرم، یعنی روی پول گرفتن‌اش را داشته باشم، روی گفتن‌اش را... هنوز هم حس خوبی ندارم ولی می‌گویم و تلاشم را می‌کنم پیش از انجام کار درباره‌ی پول‌اش هم مثل آدم حرف بزنم و اگر بیگاری است قبول نکنم. اما یک نکته‌‌ی ظریفی کشف کرده‌ام آدم‌ها وقتی قرار است کارشان را تحویل بگیرند از موضع قدرت، همه‌ جوره وادارت می‌کنند کار را به موقع تحویل دهی. ولی وقتی تو حق‌ات را می‌خواهی جوری رفتار می‌کنند که انگار تو یک آدم پست و بی انصاف هستی که در این عالم فقط چسبیده‌ای به پول و مال دنیا... گاهی در اوج بی‌نیازی طوری رفتار می‌کنند که انگار نیازمند پولی هستی که آنها قرار است بدهند. 

شاید بابا با تجربه‌ی چهل ساله‌اش در بازار این چیزها را می‌دانسته و دوست نداشته است من هیچ وقت با مردم بحث‌های مالی از این جنس داشته باشم. 

پ.ن مهم: باید تمرین کنم برای صحبت کردن درباره‌ی بخش مالی قضیه با یک حس خیلی عالی و از موضع قدرت حرف بزنم باید یاد بگیرم برای گرفتن حق خودم هم نباید ذره‌ای احساس شرمساری کنم حتی در پستوی ذهن و خیالم جایی که دست هیچ کس بهش نمی‌رسد . شاید مردم هم یاد بگیرند محترمانه‌تر و به موقع حق آدم‌ها را بدهند حتی اگر آنها ثروتمندترین آدم دنیا باشند و به آن پول نیازی نداشته باشند، باید یاد بگیرند هر کس باید وظیفه‌ی خودش را به موقع انجام دهد. همین. 

Saturday, June 11, 2016

گروهی در تلگرام با عنوان فلسفه برای کودکان و نوجوانان دارم . روزهای نخست قوانینی برایش تعریف و منتشر کردم. گروه مرز دویست نفر را رد کرده است. بیشتر کسانی که در گروه هستند در زمینه فبک فعال هستند نکته‌‌اش این است که دوستان گاهی در حوزه‌های بسیار متفاوت از یکدیگر در فبک فعالیت می‌کنند. از روز نخست دلم می‌خواست این افراد به عقاید هم کار نداشته باشند و کارهای یکدیگر را نقد کنند یا نظریات یکدیگر را. مهم‌تر برایم این بود که بتوانند احترام یکدیگر را حفظ کنند و به هم توهین نکنند. اما متاسفانه گاهی این اتفاق می‌افتد. یعنی کار به توهین می‌کشد. 
روز نخست کارگاه دکتر قائدی گفت هر کدام ما به اندازه‌‌ی شعاع خود زحمت بکشیم کافی است همین موج‌های کوچک خودش به مرور زمان بزرگ می‌شود. با خودم فکر می‌کردم این گروه می‌تواند شعاع من باشد در همین اجتماع کوچک اگر افراد توانستند با عقاید متفاوت به هم نه تنها احترام بگذارند که همدیگر را دوست داشته باشند من توانسته‌ام موفقیتی ولو اندک به دست بیاورم و این دویست نفر هر کدام می‌شود فردی در جامعه که به اندازه‌ی شعاع خودشان می‌توانند اهل مدارا باشند. اما سخت است خیلی سخت. راست‌اش امشب نا امید شدم. نمی‌دانم شاید خود من هم از روز نخستی که فلسفه خواندن را شروع کردم تا این ساعت که این واژه‌ها را تایپ می‌کنم هفده سال طول کشید تا بتوانم به جایی برسم که رگ گردن کلفت نکنم، آدم‌ها را با همه‌ی تفاوت‌‌هایشان قلبا دوست داشته باشم. هفده سال طول کشید که به مرور زمان طوری پوست بیندازم که خودم هم نفهمم چی شد که امروز این همه در برابر کسانی که عقایدشان با من متفاوت و گاه مخالف است آرام باشم. 
آنقدر دور شده‌ام از دوران‌هایی که کمتر اهل مدارا بودم که گاه فکر می‌کنم از لحظه‌ای که خودم را شناختم همین بوده‌ام.
واقعیت این است که از دست آدم‌ها ناراحت می‌شوم. چغندر که نیستم، اگر قضیه عاطفی باشد من هم دلم می‌خواهد نازم را بکشند، اگر درسی و علمی باشد دلم می‌خواهد بدانند که احمق نیستم، اگر پای غرورم در میان باشد دلم می‌خواهد بدانند که عزت نفسم را از جوی آب نگرفته‌ام، اگر فروتنی می‌کنم دلم می‌خواهد بدانند ساده لوح نیستم. اما پسِ پشت این همه دلم می‌خواهدها گاه فقط یک جمله است: این نیز بگذرد... گاه به یکباره دست می‌کشم از اینکه چیزی را ثابت کنم...

اگر می‌خواهیم کار دنیا در صلح و آرامش پیش برود جز  مدارا، مهربانی و احترام راه دیگری نداریم.

پ.ن: گاهی برای رسیدن باید یکدفعه از همه چیز دست کشید و رفت باید از دست داد، از دست دادن‌ها گاهی عین به دست آوردن است. دیر یا زود باید تصمیم بگیرم از دست بدهم یا ندهم... نیاز  به رفتن دارم، درباره‌اش فکر کرده‌ام و اگر این اتفاق بیفتد حتما در سوفیا یک پست سه کلمه‌ای خواهم نوشت رفتم که رفتم
شاید شبیه ادعاهای پوچ و هوس زود گذر باشد ولی من برایش برنامه دارم حتی اگر مقدماتش یک سال طول بکشد.... اگر اتفاق نیفتد زور تقدیر به تصمیم‌ام چربیده است. می‌تواند ظاهرش تعطیل شدن خودم باشد بازگشت‌اش اما بی‌تردید طی کردن هزاران سال نوری است در سیصد و شصت و پنج روز تا رسیدن... در آن پست سه کلمه‌ای حتما به این پست ارجاع خواهم داد. 

پ.ن دو: سرگیجه‌‌ی وجودی گرفته‌ام دلم می‌خواهد برای مدتی معلوم با یک گوشی سی هزار تومانی سر کنم که تنها گزینه‌اش این است که به آدم زنگ می‌زنند و آدم گوشی را برمی‌دارد و حرف می‌زند و قطع می‌کند. 

دو ساعتی از بیست و دوم خرداد ۹۵ گذشته است و شده است بیست و سومی که یکشنبه است و حال دلم خراب است. 
مدارا کردن شوخی نیست، ساده نیست، پشت‌اش یک دنیا فرهنگ و اخلاق‌مداری است. اگر در جایی می‌توانند مدارا کنند، مدارا کردن‌شان پشت دارد، ریشه دارد. تک تک افراد از خودشان شروع کرده‌اند. ما در یک اجتماع خیلی کوچک هم نمی‌‌توانیم طاقت بیاوریم که مثلا یک خانم چادری و روگیر وارد یک کافی شاپ کوچک شود و یک ساعتی را با عزیزش آنجا بگذراند و از آن سو تحمل یک خانم، به اصطلاح عام، بد حجاب را در جلسه‌های مذهبی نداریم. به همبن اندازه‌ی کوچک طاقت‌اش را نداریم چه رسد که بخواهیم در سطح کلان آدم‌ها را دوست داشته باشیم. ما نمی‌توانیم از مدارا حرف بزنیم و حتی تحسین‌اش کنیم وقتی هنوز تک تک ما اندر خم یک کوچه‌ایم.