ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ

Wednesday, December 28, 2005

حضور"دیگری" از اومدن تا رفتن

دوستش داشت به دنیا اومدم
می دوید زمین خوردم
عجله داشت اشتباه نوشتم
بد نمره داد رفوزه شدم
دروغ گفت نارو خوردم
بد رانندگی کرد مردم

Sunday, December 25, 2005

این همه عجله برای چه؟

فردا ویا هر روز دیگر وقتی با عجله به دنبال تاکسی می دوید وقتی با سرعت به دنبال
اتوبوس می دوید ودر حال حرکتش خود را به داخل پر تاب می کنید وقتی به دیدن دوست نازنینی می روید و هنوز سیر ندیدینش با عجله عذر خواهی و خداحافظی میکنید وقتی سر کلاس در س به استاد یا معلمتان قبل از اتمام کلاس می گو یید خسته نباشید وقتی در حال خوردن غذا هستید و لقمه ها را یکی پس از دیگری و بی وقفه به دهان می برید یا حتی زمانی که خوابید و هراسان بیدار می شوید و.............و...........و.......و از خودتان بپرسید این همه عجله برای چه؟

Friday, December 23, 2005

خدای شما چه جور خدایی است؟

شاید با دیدن عنوان سوالهای مختلفی در ذهنتان نقش بندد از جمله اینکه یعنی چه که خدای شما چه جور خدایی است؟ مگر می شود خدا جورهای مختلف داشته باشد؟ مگر خدا یک جور بیشتر نیست؟
خدای پیامبران به گونه ای است که خدای فیلسوفان نیست و خدای فیلسوفان به گونه ای که خدای عاشقان نیست و خدای عاشقان خدای زور گویان نیست خدای زور گویان خدای ضعیفان نیست خدای ضعیفان خدای جباران نیست خدای جباران خدای رحیمان نیست. خدای برخی هم مهم نیست که چه جور خدایی باشد تنها چیزی که می خواهند : خدایا باشی ها اگه نباشی من چی کار کنم !خدای من ...خدای تو... خدای او... همه معنا دار است .هر گونه تصور ما از خدا نسبت ما را با او می سازد و این تصور در هنر ما فلسفه ما در علم ما ودر مذ هب ما تاثیر دارد .ما از هنر اسلامی هنر مسیحی هنر قدسی هنر معنوی سخن می گو ییم در موارد نامبرده "نظر خدا"ست که مبنا قرار میگیرد خدای مسیحی ممکن است چیزی را تایید کند که خدای اسلامی حکم به حرمت ان کند -همین امر نشانگر نکته ظریفی است .که شاید بعذ ها جداگانه در موردش نوشتم-در علم نیز به همین صورت است در ابتدای کتاب علم و دین از خداوند رخنه پوش سخن رفته و این خدایی است که رخنه های ایجاد شده در علم بشر را می پوشاند . در فلسفه نیز همین داستان برقرار است چه بسا جذاب تر و شنیدنی تر .....با این اوصاف تا به حال از خود پرسش کرده اید که خدایتان چه جور خدایی است؟؟؟

Monday, December 19, 2005

پس من با کی؟

در دوران کودکی هنگامی که می خواستیم بازی های گروهی انجام دهیم به اصطلاح " یار کشی" می کردیم .در جریان یار کشی ها چند دسته یا بهتر است بگویم چند نوع شخصیت وجود داشت .بچه هایی که با قدرت و اعتماد به نفس می گفتند : تو با من .. تو با من ... تو با من.... بچه هایی که منفعلانه و یا ملتمسانه می گفتند : من با تو ..........بچه هایی که می گفتند : پس من با کی؟
ما همان کودکان دیروزیم بعضی هایمان با قدرت تعیین می کنیم کی و حتی چی برای ما باشد بعضی هنوز چشم به قدرت دیگران داریم بعضی هم تا پایان عمر می گو ییم : پس من با کی؟

Saturday, December 17, 2005

اگاهی

اگاهی و
دانستن
کمر بودن ادمی را دو تا می کند
اگاهید چه می گویم؟

عالم باز و عالم بسته

در عالم بسته می شود به انتهای عالم رسید . جای همه چیز مشخص است حتی " حقیقت" !!!علم و دانش در یک جایی محفوظ "هست" که می شود همه اش را فهمید و نشست و لذت برد ... حس می کنم این جوری چقدر عالم کوچک است چقدر محدود است چقدر کم است اما در عالم باز هر پاسخی که به سوال هایت داده می شود خود مقدمه پرسش دیگری است . در این عالم خلاقیت وجود دارد . در این عالم راحت تر می توان جولان داد و همه چیز ادامه دارد

Thursday, December 15, 2005

خود؟

چقدر سوال به ظاهر ساده ولی پیچیده ای است و چقدر "خود " ها در هنگام پاسخ به این سوال از "خودشان" دورند ! به ظاهر " خود با دیگری معنا دار می شود . از هر طرف که به " خود "مان نگاه می کنیم دیگری دست در گریبانمان دارد و رهایمان نمی کند و این دیگری است که "خود "ما را می سازد .در نسبت با استاد دانشجوییم در نسبت با والدین فرزندیم در نسبت با فرزند پدر یا مادریم و به همین ترتیب معشوقیم عاشقیم حسودیم دینداریم یا نیستیم خواهریم برادریم بدهکاریم طلبکاریم و خلاصه ادم ها ترکیب بی نهایت شلو غی از این عوالم هستند. این حقیقتی است که وقتی جدی اش گرفتم کلی احساس سنگینی می کردم حس شلوغی و ازدحام داشتم .حس گم شدن .گم شدن خود در خود.....خود بی خود .....خود دروغین.....خود فطری .....خود منحرف شده.....شکستن خود .......خود در حال ساخته شدن........از دست رفتن خود......................................در نها یت انکه خود انقدر بزرگ و بی تعین است که می توان ان را به هر شکلی در اورد و با قدم زدن در خود می توان مرزها یش را گسترش داد.اینگونه است که می توان تک بعدی نبود . خود سرزمین جذاب و دیدنی است که می توان هر ان و لحظه ای در ان چیزهای جدید و شگفت اور کشف کرد .سرزمینی که می تواند مدرن و پیشرفته باشد و یا انقدر فرسوده که با زمین لرزه ای از میان برود و هیچ اثری از ان به جا نماند .سوال : اگر نسبت ها را از خود بگیریم خود چگونه تعریف می شود؟

Monday, December 12, 2005

فلسفه به من اموخت

فلسفه به من خود جوش بودن مستقل فکر کردن برای خود سبک داشتن حرفهای دیگران را شنیدن و برای خود حرف داشتن را اموخت."در گذشته من از دوست خود روی بر می تافتم/اگر کیش وی را همسان مذهب خویش نمی یافتم.اما امروز اینگونه نیستم و از اینگونه نبودنم شادم.شادم که :"قلب من پذیرای هر نقش شده است" شادم که عقلم پذیرای هر تفکر شده است -اعم از اینکه ان را بپذیرم یا نه-شادم که فلسفه ریز بینم کرده بدین معنا که بعضی مواقع ان قدر ارتفاع گرفته ام که بعضی چیز ها را ریز می دیدم وتاسف می خوردم که چرا برای بعضی تا این اندازه درشت می نماید وبه یاد می اوردم خود را که خود نیز زمانی اینگونه بوده ام و اینگونه بود که می توانستم انها را درک کنم .چون زمانی در عالم انها زیسته بودم ومی توانم از عالم انها حبر بیاورم .عالمی که در ان بسیار حکم قطعی صادر می شود عالمی که جاهلانه در باره دیگران نظر می دهی عالمی که نمی شناسی نمی دانی نمی فهمی نمی پرسی نمی خواتی ....اما محکوم ویا دفاع می کنی.عالمی که در ان تک بعدی تک ساحتی تک منبعی تک مذهبی هستی.عالمی که در ان زمان ومکان محدود است -نه زمان ومکان که همه چیز محدود است-زمان را می شود شمرد وبرایش با قاطعیت ابتدا وانتها قائل شد وبه راحتی می شود انچه که پیش از این ابتدا بوده و انچه که بعد از این انتها خواهد امد را نادیده گرفت.عالم به گونه ای است که می شود به انتهایش رسید.در این عالم هیچ پرسشی مطرح نمی شود تا چشم می گشائی بدون اینکه سوالی پرسیده باشی پاسخت می گو یند و هیچگاه فکر نمی کنی که می شود سوال هم مطرح کرد.مدت هاست که دیگر ساکن چنین عالمی نیستم

تماشگری عالم

هر چقدر بتوانید وضع تماشگر بودن خودتان را تقویت کنید و در بازی نباشید فیلسوف ترید . تماشاگر ناب در عالم وجود نداردو همه به نوعی در بازی هستیم و فلسفه این تذکر را به ما می دهد که : تو در بازی هستی

Tuesday, December 06, 2005

مرگ و زندگی؟

چرا هستیم در حالیکه نمیخواستیم باشیم و چرا نیست میشیم در حالیکه میخواهیم باشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟