ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ

Friday, February 26, 2016

۲۵

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

سعدی

۱۳۹۴/۱۲/۷، جمعه شب

پ.ن: عکس را کیمیا کلهری دوست داشتنی، دوم اسفند ۹۴ یکشنبه، گرفته است.

Tuesday, February 16, 2016

در بیابانی که ما راه طلب گم کرده‌ایم
کرم شبتابی اگر در جلوه آید کوکب است

بیدل دهلوی

Sunday, February 14, 2016

valentine 


 لیلا، منیژه، ویس، عذرا جان خداحافظ
دار و ندار آکل ای مرجان خداحافظ
یک روز این دلدادگی‌ها باورم بودند
اما به یفما رفت آن ایمان... خداحافظ


پ.ن یک: شاعرش کاظم ذبیحی ‌نژاد است. 
پ.ن دو: با یک ساعت و ده دقیقه تاخیر، برای روز ولنتاین که تمام شده است.
پ.ن سه: عکس‌‌ها را در کافه گپ گرفته‌ام، که دلدادگی‌ها را به دیوار زده است و زیر شیشه‌ی میزها گذاشته است. راست و دروغ‌اش پای خود دلداده‌ها.
کاش، دوستانی که پایان‌نامه‌شان در زمینه‌ی فبک است، بحث‌های نظری آن را هم مطالعه کنند. منظورم پایان‌نامه‌هایی است که با اجرای فبک روی گروهی از بچه‌ها، قرار است به نتایجی برسند و فرضیه‌هایشان اثبات یا رد شود. خودشان اسم‌اش را می‌گذارند مداخله. مداخله کافی نیست مطالعه هم می‌خواهد.

Monday, February 01, 2016


این کتاب گلچینی از متون تخصصی فلسفه است، برای دوستانی که می‌خواهند کنکور ارشد و دکترا بدهند، می‌تواند مفید باشد. من نیز گوشه‌ای از کار را گرفته بودم.


Friday, January 29, 2016

Wednesday, January 27, 2016

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
قسمت ما نشد این عشق حلال‌ات باشد

علی صفری

 ۲۴

پ.ن: از خیر ۲۲ هم گذشتم که اینجا گفته بودم قضایش را بجا می‌آورم، وقتی از ۲۳ به بعد دیگر شعر نخواندی، چه فرقی می‌کند که پیش از آن‌اش چه گذشت.


Friday, January 22, 2016

این خاطره را بارها شنیده‌ام اما هر بار می‌شنوم با همان هیجان اولین بار گوش می‌دهم. وقتی مادرِ خانوم از دنیا می‌رود، پدر خانوم نمی‌گذارد اعلامیه بنویسند و می‌گوید من هم می‌میرم. هیچ کس جدی نمی‌گیرد ولی فردا صبح‌اش او هم از دنیا می‌رود و الان قبرهای‌شان کنار هم است. (چون در گذشته‌های دور قبرهای دو طبقه و سه طبقه نبود.) مامانم می‌گوید خیلی به هم علاقه‌مند بوده‌اند. بارها به این خاطره که شاید بیشتر شبیه افسانه است فکر کرده‌ام از زبان شاهدان عینی و غیر عینی شنیده‌ام و بارها به این فکر کرده‌ام که چگونه می‌شود دو نفر این همه به لحاظ روحی و روانی به هم آمیخته و یکی شده باشند... 

چند وقت پیش خیلی رسمی و در اخبار، خبر از افتتاح یک سایت همسر یابی می‌دادند و درباره‌اش این‌گونه توضیح می‌دادند که ما علاوه‌بر اینکه این زوج‌ها را با هم آشنا می‌کنیم و ازدواج می‌کنند هر شش ماه یک بار هم چک می‌کنیم که مشکلی با هم نداشته باشند. داشتم به عشقولانه‌های قدیمی فکر می‌کردم به پدر و مادر خانوم... به اینکه چطوری در این دوره و زمانه یک ملتی از پدر و مادر عروس و دامادها گرفته تا ارگان‌های رسمی دست به دست هم می‌دهند تا دختری شوهرداری کند و پسری زن‌داری... نمی‌دانم در این چک کردن‌های شش ماهه، سهم محبت و خواهندگی چه می‌شود؟ نمی‌دانم اصلا محبتی که نیاز به چکاب داشته باشد تا کجا دوام دارد؟ چکاب عشق و محبت یعنی اینکه سرطانِ بی‌مهری و ناوفاداری شیوع پیدا کرده است، باید مواظب بود و این دل آدم را به درد می‌آورد. 

پ.ن: نمی‌دانم چرا این روزها این همه یاد پدر و مادر خانوم هستم.
پ.ن دوم: یک عکس از این دو عزیز دارم، عکس گذرنامه‌شان است برای رفتن به کربلا،  ولی نگذاشتم گفتم شاید راضی نباشند عکس‌شان در فضای مجازی پخش شود، شاید، شاید، شاید هم  هر چه می‌کشیم از دست همین فضای مجازی است کسی چه می‌داند.

Tuesday, January 19, 2016

فبک جادو نمی‌کند
P4c
(مرور پنل کودکان دیروز، متفکران امروز)

در تجربه‌های تسهیل‌گری‌ام، بارها و بارها پس از هفت هشت جلسه که از کلاسم گذشته‌ است (یا حتی گاهی کمتر) معلم بچه‌ها یا مدیر سرزنشم می‌کنند که بچه‌ها تغییری نکرده‌اند که... بچه‌ها هنوز هم به هم بی‌احترامی می‌کنند... بچه‌ها حرف گوش نمی‌دهند... گاهی چنان حق به جانب و با لحن سرزنش‌‌آمیزی این حرف‌ها را می‌‌زنند که در آن لحظه‌ها احساس گناه می‌کنم و تصور می‌کنم حتما تسهیل‌گر خوبی نبوده‌ام و یک جای کارم ایراد دارد. اما همواره دلم می‌خواسته است بگویم هیچ وقت ما شما را این گونه سرزنش کرده‌ایم که بگوییم این بچه پنج سال از عمرش را (در‌صورتی‌که سال پنجم ابتدایی باشد) زیر دست این نظام آموزشی بوده است، چرا بعد از پنج سال هنوز نمی‌تواند به حرف‌های دوست‌اش خوب و با دقت گوش دهد؟ چرا نمی‌تواند وقتی با دوست‌اش مخالف است، مخالفت‌اش را بدون توهین بگوید؟ چرا بیش از پنج جلسه‌ی زمان یک تسهیل‌گر صرف این می‌شود که بچه‌ها یاد بگیرند به قوانین کلاس احترام بگذارند؟ در مدرسه‌ای وقتی بچه‌ها را انتخاب کردم معلم‌شان می‌گفت فلانی را پیش فلانی نگذار؟ گفتم چرا؟ گفت چون اصلا با هم نمی‌سازنند... هیچ وقت این نظام آموزشی و معلم و مدیرها، به این فکر کرده‌اند که به جای جدا کردن آنها از همدیگر کاری کنند که این بچه‌ها در کنار هم بنشیند و حتی اگر همدیگر را قبول ندارند، نه اینکه تحمل کنند که دوست داشته باشند؟
از برخی معلم‌ها و مدیرانی که تصور می‌کنند بار تمام سال‌هایی که بچه‌ها این‌گونه بوده‌اند،  بر روی دوش فبک در کمترین زمان ممکن است و با نیش و کنایه فبک را مدعی دروغ‌زن می‌دانند، دعوت می‌کنم به نتایجی توجه کنند که خود بچه‌ها از فبک گرفته‌اند، این نتایج پس از دو سال مداوم کار کردن با این بچه‌ها به دست آمده است نه ده جلسه‌ای که هر کدام چهل و پنج دقیقه است، فبک جادو نمی‌کند و قرار نیست تسیهل‌گر بالای سر بچه‌ها اجّی مجّی بگوید و از کلاه‌اش نتایج عجیب و غریب بیرون بیاورد،  صبوری اما بسیار می‌خواهد و نتیجه‌ی این صبوری است که شگفت‌زده‌مان خواهد کرد.

در پنل کودکان دیروز، متفکران امروز، بچه‌ها دیدگاه‌های خودشان را درباره‌ی فبک و دوره‌ی دو ساله‌ای که با فبک و مهارت‌های آن دست و پنجه نرم کرده بودند، بیان کردند و چه داوری بهتر از خود بچه‌ها. بچه‌ها توصیف کردند که چه بر آنها گذشته است، ما نیز مروری کوتاه می‌کنیم که پسِ‌پشت این دیدگاه‌ها چه حرف‌های ناگفته‌ای هست.
مهارت خوب گوش کردن
اولین پرسشی که مطرح شد درباره‌ی این بود که فبک چه تاثیری بر روی آنها گذاشته است. مینا در قسمتی از پاسخ خود می‌گوید: «شاید تا جلسه‌های اول و دوم که در کلاس‌ها حضور داشتم به سه قانون اصلی که در این مورد وجود داشت اهمیت نمی‌دادم. مثلا هنگام بحث با دوستم ترجیح می‌دادم فقط من و دوستم در مورد آن صحبت کنیم تا اینکه شخص دیگری در بحث ما شرکت کند و ما به حرف آن گوش دهیم. الان بعد از دو سال یاد گرفتیم که به حرف دیگران خوب گوش کنیم به قانون‌ها احترام بگذاریم. خوب گوش دادن خیلی چیزهای دیگری را به همراه دارد. وقتی خوب گوش می‌دهیم می‌توانیم درست انتقاد کنیم، درست تصمیم بگیریم، درست استدلال کنیم. این موضوع را همه‌ی شاگردانی که اینجا هستند و در کلاس‌ها کار کرده‌اند می‌توانند تایید کنند.» مینا به مهارت خوب گوش کردن اشاره کرده است. مهارتی که خودش و بقیه‌ی بچه‌ها خودشان به آن رسیده‌اند. مینا نکته‌هایی درباره‌ی خوب گوش کردن گفته است که مقاله‌ی هاوی کارل را به یاد می‌آورد، مقاله‌ای با عنوانِ فلسفه برای گوش فرا دادن. او در همان ابتدای مقاله می نویسد: «هر گاه دربارۀ این سوال که چگونه با فلسفه ارتباط برقرار می‌کنیم می‌اندیشیم، معمولاً خواندن، نوشتن و سخن گفتن به ذهن متبادر می‌شود زیرا یکی از فعالیت‌های فلسفی که کمتر مورد توجه بوده «شنیدن» است. شنیدن معمولاً به‌عنوان عملی انفعالی و حالتی منفعل شناخته می‌شود در‌صورتی‌که بر‌خلاف چنین تصوری من ترجیح می‌دهم آنرا به‌عنوان میلی شناسایی کنم که با فعالیتی در هم آمیخته شده که همانا سخن گفتن است. با گوش فرا دادن می‌توان آراء دیگران را پذیرفت، رد و یا تغییر داد. شنیدن شرط تبیین ایده‌هاست. ما اگر به یکدیگر گوش فرا ندهیم، نمی‌‌توانیم سخن بگوییم و یا دقیق‌تر بگوییم، نمی‌توانیم ارتباط برقرار کنیم.» (هاوی کارل، ۱۳۸۹:۳۷۰) مینا و دوستانش در تجربه‌ی دوساله‌شان از فبک به همین نتایجی رسیده‌اند که کارل رسیده‌ است. اگر در تمام دوران‌های تحصیل از شروع تا پایان درس‌هایی درباره‌ی خوب گوش دادن داشتیم که بچه‌ها باید حفظ می‌کردند و عین آن حفظیات را می‌نوشتند و نمره می‌گرفتند به نظرتان این همه برای مینا و دوستانش درونی می‌شد یا پس از دیپلم گرفتن می‌رفت کنار همه‌ی محفوظات‌شان جا خوش می‌کرد؟

اخلاق
همه‌ی ما درس چوپان دروغگو را خوانده‌ایم، همه‌ی ما جمله‌ی دروغگو دشمن خداست را بارها دیده و شنیده‌ایم. حتی یادم می‌آید وقتی بچه‌ بودیم و به همدیگر دروغ می‌گفتیم با چه حرصی می‌گفتیم دروغگو دشمن خداست. درواقع، دوست داشتیم هم‌بازی و دوست‌مان به عمق فاجعه پی ببرد و این قدر به ما دروغ نگوید ولی او باز هم دروغ می‌گفت. چرا؟ توگویی جمله‌ی دروغگو دشمن خداست برای ما بچه‌ها و کودکان و هم‌بازی‌هایمان مفهومی میان‌تهی بود. یک تهدید ناکارآمد. چرا نمی‌توانستیم یکدیگر را قانع کنیم که دروغ نگوییم یا کمتر دروغ بگوییم؟ شاید، دلیل‌ مهم‌اش این باشد که ما در هیچ سنی خودمان به این نتیجه نرسیدیم که دروغگویی چه عواقبی دارد، شاید برای این است که هیچ وقت از ما نخواسته‌اند فکر کنیم دروغگویی خوب یا بد است، و برای خوبی یا بدی‌اش دلیل بیاوریم. نکته‌ای که بچه‌ها در این پنل به آن اشاره کردند، وجه اخلاقی برنامه‌ی فبک بود. آیدا درباره‌ی تاثیر اخلاقی برنامه‌ی فبک گفت: «یکی از مسائلی که دوستان کمتر به آن اشاره کردند این است که کلاس‌ها روی اخلاق ما خیلی تاثیر می‌گذارد. مثلا چند جلسه از کلاس‌ها در مورد دروغ گفتن، دلیل اینکه ما دروغ می‌‌گوییم و یا چرا دروغ می‌گوییم و یا نباید دروغ بگوییم که بر روی من خیلی تاثیر گذاشت و از آن موقع به بعد خیلی کمتر دروغ می‌گویم و این کارها را انجام می‌دهم.» یاسمن ادامه می‌دهد که «همین جلسه‌ای که گفته شد در مورد دروغ گفتن، تا قبل از این فکر می‌کردم اگر دروغ بگویم، شاید خیلی از چیزها از سرم باز شوند و شاید از خیلی از مشکلات دور شوم. ولی بعد از این جلسه راجع‌به دروغ گفتن برگزار شد فهمیدم که وقتی که دروغ می‌گویم مشکلات کم که نمی‌شود هیچ بلکه زیاد هم می‌شود. خیلی از مسائل که در ذهن ماست در کلاس‌های فبک عوض می‌شود و تغییر پیدا می‌کند.» آیدا، یاسمن و دوستان‌شان بر فرض اینکه تا این سن، انوع و اقسام شعارو جمله‌ها را درباره‌ى دروغگویی نشنیده باشند، بی‌تردید چوپان دروغگو را که خوانده‌اند... به این نکته باید توجه کرد که فبک فقط یک کار می‌کند، اجازه می‌دهد بچه‌ها خودشان، روی موضوع فکر کنند، تجزیه و تحلیل کنند و با دلیل و استدلال به نتایج‌ خودشان برسند و تردید نکنید نتیجه‌ای را که خودشان به دست آورده‌اند به‌سادگی از دست نمی‌دهند.


بالغ‌های نابالغ
یکی از حاضرین از بچه‌ها پرسید: «اینکه بچه‌ها در سن نوجوانی هستند آیا مشکلی با اسم فبک ندارند، اینکه فلسفه برای کودکان کار می‌کنند، با واژه‌ی کودک مشکلی ندارند؟» صبا پاسخ داد که « هر شخصی چه یک ساله و چه پنجاه ساله کودک محسوب می‌شود چرا که از نظر شخصی من تا زمانی که ذهن شما در حال باز شدن است شما کودک هستید. بنابراین، در این سنی هم که ما هستیم ذهن در حال شکل گرفتن است و تازه می‌فهمیم که چگونه مسائل را درک کنیم بنابراین از نظر ما الان اوج کودکی ما است.» همین الان که پاسخ صبا را مرور می‌کنم همان اندازه‌ای هیجان‌زده هستم که در جلسه. پاسخ صبا کانت را یادم آورد در همان صفحه‌های نخستین روشنگری چیست؟ کانت درباره‌‌ی بزرگسالان یا بالغ‌هایی که خودشان فکر نمی‌کنند و به اصطلاح کانت قیّم دارند می‌نویسد: «تا کتابی هست که برایم اسباب فهم است، تا کشیش غمگساری هست که در حکم وجدان من است و تا پزشکی هست که می‌گوید چه باید خورد و چه نباید خورد و... دیگر چرا خود را به زحمت اندازم اگر پول‌اش فراهم باشد مرا چه نیازی به اندیشیدن است؟ دیگران این کار ملال‌آور را برایم [و به جایم] خواهند کرد. و برای اینکه بخش بزرگتری از آدمیان (از جمله جنس لطیف به‌تمامی) به‌سوی بلوغ رفتن را نه فقط دشوار که بسیار خطرناک نیز بدانند، قیم‌هایی که از سر لطف نظارت عالیه بر آنان را به‌عهده گرفته‌اند تدارک [بایسته] می‌بینند.» (کانت،1377: 18-17) و معتقد است اینان همه‌ی عمر نابالغ‌اند اگرچه بالغ‌اند، همان گونه که از نظر صبا هر شخصی چه یک ساله چه پنجاه ساله کودک است اگر فکر نکند. اگر جمله‌ی صبا را کانتی بگوییم این می‌شود که «طبیعت آنان را دیرگاهی است به بلوغ رسانیده و از هدایت غیر رهایی بخشیده، با رغبت همه‌ی عمر نابالغ بمانند، و دیگران بتوانند چنین ساده و آسان خود را به مقام قیم ایشان برکشانند.»(همان)

سخن پایان
یک بررسی کوتاه و اجمالی نشان داد که فبک با صبوری و آگاهی به نتایج شگفت‌‌انگیزی می‌رسد، نتایجی که گاهی حتی فیلسوفان بزرگ تاریخ فلسفه نیز، به آن رسیده بودند و این نشان می‌دهد جدی گرفتن این فیلسوفان کوچک، ما را به سمت جامعه‌ای متفکر می‌برد، جامعه‌ای که در  آن آدم‌هایش به حرف‌های یکدیگر خوب گوش می‌دهند، تاب حرف مخالف را دارند، با توهین یکدیگر را نقد نمی‌کنند، یکدیگر را دوست دارند و مراقب احساس‌‌های هم هستند.

چندی پیش اخبار بیست و سی گزارشی درباره‌ی وایبر و سایر شبکه‌های اجتماعی پخش کرد که در آن از افراد می‌پرسید چگونه از درستی و نادرستی این مطالب و این حجم از اطلاعات مطمئن شویم. مطالبی که دست به دست از گروهی به گروهی دیگر فرستاده و گاهی بدون هیچ تحقیقی پذیرفته می‌شود. خیلی‌ها پاسخ می‌دادند که باید از مرجع آن تحقیق کنیم. مثلا اگر مطلب پزشکی است به مرجع معتبری درباره‌ی پزشکی رجوع کنیم. پرسش این است که آیا این امر شدنی است؟ با تجربه‌ای که به لحاظ نظری و عملی در فبک داشته‌ام اگر قرار بود پاسخ این پرسش را به گزار‌ش‌گر محترم بدهم می‌گفتم ما نیاز به مرجعی در بزرگسالان  و کودکان داریم که همیشه و همه جا و هر ساعتی در دسترس و همراه‌مان باشد، به‌ویژه در دسترس کودکان و نوجوانان. این مرجعِ همیشه در دسترس، عقل و قوه‌ی تفکر است. چه خوب است که ما این قوه را مجهز کنیم و خیال‌مان راحت باشد که همواره همراه کودک و نوجوان و حتی بزرگسال‌مان هست. مهارت‌های  تفکر نقادانه، تفکر مراقبتی و تفکر خلاق که در کلاس‌های فبک پی‌گیری می‌شوند، عقل را به درجه‌ی اجتهاد می‌رساند و در برابر این همه حجم وسیع اطلاعات، که پدران و مادران را هم نگران کرده است، مرجعی است که در لحظه به ما کمک می‌کند، تصمیم بگیریم چرا بپذیریم یا چرا نپذیریم؟

Saturday, January 16, 2016

یک پاییز زرد و زمستون سرد و...


ماه من غصه نخور، مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا می‌‌شه کسی رو حرف‌اش بمونه
ماه من غصه نخور، شمدونیا صورتی‌اند
دلایی که بشکنن، چون عاشق‌اند قیمتی‌اند
ماه من غصه نخور، دنیا را بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم، تو هم جدا منم جدا...

۲۶ دی ۹۴ شنبه

۲۴

Friday, January 15, 2016

«اگر بتوانی رویایی را در سر بپروانی می‌توانی به چنگش بیاوری.... » می‌خواستم بنویسم بی‌معناتر از این جمله‌ای نیست ولی دلم نیامد این همه تندروی کنم ولی واقعیت این است که نمی توانی چون عالم، عالم تزاحم است. یا جای تو است یا جای دیگری... اگر هم‌زمان چند نفر رویای داشتنِ کس دیگری، مالی، خانه‌ای، گنجی، موقعیتی را در سر بپرورانند فقط یکی می‌تواند به چنگ‌اش بیاورد... رویای ما بقی رویا می‌ماند... این قانون عالم است شاید برای همین است که وقتی کسی می‌خواهد دل همه را به دست بیاورد، یک جورهایی هم‌زمان منت همه را بکشد، یک جورهایی مواظب باشد که کسی از او دلخور و ناراحت نباشد، یک جورهایی بخواهد و تلاش کند که همه دوست‌اش داشته باشند... حواس‌اش نیست که نشدنی است و عده‌ای خودشان آرام و بی‌صدا بی‌آنکه منتظر باشند دل‌شان به دست آورده شود و نازشان را بکشند می‌روند... بدون اینکه به او زحمت بدهند،زیر بار این قانون عالم برود، بعضی‌ها هم برایش می‌جنگند و بعضی فقط تماشاگراند . قانون عالم، اجازه نمی‌دهد هر رویایی را که در سر می‌پروانی به چنگ بیاوری، برای همین مجبوری بعضی رویاهایت را همان جایی که جایشان است جا بگذاری و بروی...

۲۵ دی ۹۴ جمعه شب

۲۳

پ.ن یک: هیچ وقت نتوانستم برای داشتن رویایم بجنگم، هر وقت هم که جنگیده‌ام از پیش شکست خورده بودم.
پ.ن دو: ۲۲ بماند برای بعد می‌نویسم.

Wednesday, January 06, 2016

من و آقای برادر به اعداد اعتقاد داریم... به راز اعداد... به روزها... به راز روزها.... به اینکه در عالم خبرهایی هست که ربط به اعداد دارد ربط به روزها دارد ربط به ساعت‌ها دارد... دو سال پیش هم پانزدهم بود.... دو سال پیش هم با سه‌شنبه و چهارشنبه و شانزدهم و هفدهم ربط پیدا کرد.... تا رسید به امروز و این ساعت که نشسته‌ام اینجا و سرریزم...

روی در روی نگه در نگه و چشم به چشم
حرف ما با تو چه محتاج زبان است امروز...

وحشی بافقی

۱۵ دی ۹۴، سه‌شنبه

۲۱
پست مرتبط: پانزدهم آبان

Sunday, January 03, 2016

ارزیابی بچه‌ها از این کلاس

پارسا: امروز معلم اصلی‌مان آمده بود و من هم ساکت‌تر بودم. کتاب جدیدمان هم خوب بود. 
محمد‌امین: خوب بود و داستان هم خوب بود.
محمدرضا: کلاس عالی بود ولی وقت برای صحبت کم بود.
فرحان: امروز کلاس خوب بود ولی اگر بچه‌ها شلوغ نمی‌کردند کلاس خوب بود. (وقتی فرحان نظرش را خواند بچه‌ها اعتراض کردند که اینجوری نبود، من هم با بچه‌ها موافق بودم.)
محمدحسام: امروز کلاس خوب بود ولی می‌شه گفت زمان زود بود. (بعد توضیح داد که منظورم این بود که زمان کم بود.)
ایلیا: امروز از بقیه‌ی روزها هم بهتر بود، هم ساکت‌تر کلاس کاملا کنترل شده بود.ممنون
لطیف: این جلسه بهترین جلسه بود زیرا کلاس بسیار ساکت بود و بحث‌ها بسیار جالب بود.
امیرعلی: خوب بود، نظم بود، از جلسه‌های دیگر خیلی بهتر بود موضوع داستان را دوست داشتم بقیه‌ی آن را بشنوم.
محمد‌رضا: آلی (عالی) بود ولی هیچ‌کس به من رای نداد و زود تمام شد

آیان: کلاس خوبه ولی باید نظرها درمورد بحث‌های  داغ و جذاب باشد نه در مورد کتاب

۱۳ دی ۹۴ جلسه‌ی یازدهم

۱۸

۱۸
کلاس فلسفه برای کودکان
جلسه‌ی یازدهم، پسران ده ساله
۱۳ دی ۱۳۹۴، یک‌شنبه ظهر

امروز با بچه‌هایی کلاس داشتم که دو سه تایشان به انتخاب خودم بودند یعنی به دلیل ویژگی‌های خاص‌شان دلم می‌خواست باشند. فکر می‌کنم در جای خودش هم درباره‌شان صحبت کرده‌ام یکی از آنها پارسا بود و دیگری محمدامین. پارسا را به دلیل شیطنت بی‌اندازه‌اش و محمدامین را به دلیل کناره‌گیری‌اش از بچه‌ها انتخاب کرده بودم. 


امروز با بچه‌ها صحبت کردم و گفتم از امروز تا آخرین جلسه، هر چند جلسه که باشد، شازده کوچولو را می‌خوانیم. البته انتخابم فراتر از این کلاس و بحث‌هاست. دو بخش اول شازده کوچولو را خواندیم. به‌طرز‌باورنکردنی آرام و بی‌صدا گوش می‌کردند. خودشان هم از اینکه این همه ساکت بودند و گوش کرده بودند راضی و خوشحال بودند. نکته‌ی جالب برای من پارسا بود. بچه‌ای بسیار دوست‌داشتنی ولی همه‌ی بچه‌ها از دست‌اش شاکی بودند. حتی چند بار در جلسه‌های اول بچه‌ها به من می‌گفتند اگر پارسا نیاید ما کلاس را می‌آییم. برای خودش جنتلمنی بود امروز و بچه‌ها دلشان می‌خواست در انتخاب‌هایشان پارسا را انتخاب کنند. پرسش‌های بچه‌ها را پای تخته نوشتم. توجه آنها را به آدم‌بزرگ‌ها جلب کردم و خواستم نظرشان را در مورد آدم‌بزرگ‌ها و نسبت‌اش را با قهرمان داستان و شازده‌کوچولو بگویند. متاسفانه کل زمان ما چهل و پنج دقیقه است و زمان مفیدش شاید چهل یا سی و پنج دقیقه شود. 

ابتدای این کلاس ایلیا آمد پیش من و گفت خانم می‌شود من دیگر نیام؟ گفتم چرا؟ گفت دوست ندارم. گفتم حالا امروز بشین، گفت می‌شه دفعه‌ی دیگر نیایم. گفتم فعلا بنشین. اخر کلاس پرسیدم ایلیا هفته‌ی دیگر می‌آیی؟ گفت بله خانم... 

امروز ده جلسه را هم پشت سر گذاشته‌اند، قوانین را بگی نگی دریافته‌اند. امروز کلاسی بود که هم من لذت بردم و هم خودشان. اما نکته‌ی که بسیار به وجدم آورد پارسا بود وقتی به ارزیابی رسیدیم، پارسا درواقع، به نوعی خودارزیابی رسیده بود و این برای من بسیار ارزشمند بود. من فقط حس و نظرشان را درباره‌ی امروز و درباره‌ی کلاس خواسته بودم، پارسا با این نحوه‌ی ارزیابی، نشانم داد که صبوری در کلاس‌های فبک، به نتایج قشنگی می‌رسد.

ارزیابی بچه‌ها
پارسا: امروز معلم اصلی‌مان آمده بود و من هم ساکت‌تر بودم. کتاب جدیدمان هم خوب بود. 
محمد‌امین: خوب بود و داستان هم خوب بود.
محمدرضا: کلاس عالی بود ولی وقت برای صحبت کم بود.
فرحان: امروز کلاس خوب بود ولی اگر بچه‌ها شلوغ نمی‌کردند کلاس خوب بود. (وقتی فرحان نظرش را خواند بچه‌ها اعتراض کردند که اینجوری نبود، من هم با بچه‌ها موافق بودم.)
محمدحسام: امروز کلاس خوب بود ولی می‌شه گفت زمان زود بود. (بعد توضیح داد که منظورم این بود که زمان کم بود.)
ایلیا: امروز از بقیه‌ی روزها هم بهتر بود، هم ساکت‌تر کلاس کاملا کنترل شده بود.ممنون
لطیف: این جلسه بهترین جلسه بود زیرا کلاس بسیار ساکت بود و بحث‌ها بسیار جالب بود.
امیرعلی: خوب بود، نظم بود، از جلسه‌های دیگر خیلی بهتر بود موضوع داستان را دوست داشتم بقیه‌ی آن را بشنوم.
محمد‌رضا: آلی (عالی) بود ولی هیچ‌کس به من رای نداد و زود تمام شد
آیان: کلاس خوبه ولی باید نظرها درمورد بحث‌های  داغ و جذاب باشد نه در مورد کتاب


یک نکته‌ی جالب دیگر هم این بود که توجه بچه‌ها به یکی از نوشته‌های روی دیوار جلب شد، گفتند خانم یعنی چی؟ اعتراف می‌کنم من هم نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. اما نگذاشتم بحث شود گفتم خودتان بروید فکر کنید ببیند یعنی چه؟ نمی‌دانم افاضات چه کسی بود ولی واقعا یک عالمه جای بحث داشت. کاش بفهمیم که بچه موجودات فهیمی هستند و اگر نوشته‌ای این چنین بر در و دیوار بزنیم خودمان زیر سوال می‌رویم حتی اگر بچه‌ها هیچ وقت به روی ما آدم‌بزرگ‌ها نیاورند.

مجتمع هما

Saturday, January 02, 2016

همین الان فال حافظ 

منتظر توضیح‌اش نمی‌شوم...

بیا که رایت منصور پادشاه رسید 
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید

پ.ن یعنی عاشقتم حافظ

۲۰

Tuesday, December 29, 2015

دست‌ها‌ هم به‌ اندازه‌ی چشم‌ها عاشق‌اند.


۱۳۹۴/۱۰/۷ دوشنبه‌شب

۱۹

Sunday, December 27, 2015

شد هفتم دی نودو چهار دوشنبه
چیزهایی که ما درباره‌‌ی نامهربانی و خشونت می‌گوییم انگار فقط برای خودمان و در یک جمع کوچک معنادار است. تو گویی اخلاق و نوع‌دوستی فقط در یک حوزه‌ی خیلی خیلی خیلی کوچک معنادار می‌شود. وقتی خشونت و نامهربانی آنقدر گسترده می‌شود که سایه‌اش بر سر عالم سنگینی می‌کند، احساس می‌کنم دیگر نمی‌شود دم از شعارهای زیبای مهربانی و اخلاق زد. داعش را می‌گویم... خام خیالی است که تصور می‌کنم چرا نمی‌فهمند چقدر کارشان زشت و غیر عقلانی است، چرا این همه احمق‌اند که حماقت‌شان باید گریبانِ کسانی را بگیرد که از زندگی چیز زیادی نمی‌خواهند جز یک زندگی آرام و اخلاقی و خوب در کنار یک خانواده‌ی خوب و مهربان... لجم می‌گیرد از اینکه عالم دست یک مشت زبان‌نفهمِ احمق است و یک عالمه آدم مهربان قربانی این نامهربانی هستند. 

پ.ن: یک بار حضور این زبان نفهم‌های لعنتی را بغل گوشم حس کردم و با همه‌ی وجود تمام حس‌های بد عالم ریخت توی وجودم... نفرت، ترس، ناامیدی، عجز، که همه‌اش می‌رسید به مرگ... 

Friday, December 25, 2015

بارها در همین وبلاگ بهم ثابت شده است، نوشته‌های زورکی‌ام بی‌مزه و لوس هستند. گاهی دلم می‌خواهد و وسوسه می‌شوم نوشته‌هایی را که زورکی نوشته‌ام حذف کنم. البته که برای دوران جاهلیت و جوانی است دوران‌هایی که به معجزه‌ی ساده‌نویسی پی نبرده بودم. دوران‌هایی که هنوز نمی‌دانستم نوشتن، شبیه وحی است باید فرشته‌ای برایت بیاورد و تو فقط ماموری که در عالم پخش‌اش کنی. مهم نیست چند نفر جدی‌ات می‌گیرند، مهم نیست چند نفر دوست دارند تو را بخوانند اما خیلی مهم است که خودت دوست داشته باشی بارها و بارها بخوانی و خودت از هیچ چیز نوشته‌ات بدت نیاید.

برای سوفیا نوشتن سهل و ممتنع است، مدت‌ها بود که باید خودش می‌آمد و من فقط تایپ‌اش می‌کردم اما نمی‌آمد. فرشته‌ام گم شده بود. چرایی‌اش را نمی‌دانم. گاهی به درگذشت بابا ربط می‌دهم گاهی به فشردگی کارهایم، گاهی به بی‌حوصلگی و به خیلی چیزهای دیگر... 

این روزها اما باز انگار نوشتن‌ام می‌آید، انگار پس از آذرِ دوست‌داشتنی نودوچهار، یک جور دیگری نو شده‌ام. آذر را دوست داشتم و آذر هم من را دوست داشت اتفاق‌هایی در آذر افتاد که هر کدام شبیه  رفتن به فضا بود به همان اندازه هیجان و شگفتی داشت. تمام‌ ماه‌های سالِ این سالِ پر  ماجرا یک طرف، آذر طرف دیگر باشد باز وزنه‌اش سنگین‌تر است. 

امیدوارم زمستان هم کمی از آذر یاد بگیرد... و سال نودوچهار، هر چند که انگِ یکی از خاطره‌های تلخ زندگی‌ام بهش چسبیده است، با خیر و پر از شادی تمام شود. 

پ.ن: تو را از دور دلم دید اما / نمی‌دونست چه سرابی دیده... (با صدای محسن چاووشی)

چهارم دی ۹۴ جمعه پس از ظهر
به نسیمی همه‌ی راه بهم می‌ریزد 
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد؟
سنگ در برکه می‌اندازم و می‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه بهم می‌ریزد
عشق، بر شانه‌ی هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه بهم می‌ریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه‌ی کوتاه بهم می‌ریزد
آه... یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه بهم می‌ریزد

فاضل نظری

۱۸


دزدیده چون جان می‌روی اندر میان جان من...

۱۷
گاه پنهان شده در تیرگی اعماق است
گاه عریان شده در آینه‌‌ی انفاق است
نفس‌اش انفس و آتش‌زنه‌ی اشراق است
غم قرار دل پر مشغله‌ی عشاق است

عشق ورزیدم و گفتم هنر آموخته‌ام
کیمیای بدل مس به زر آموخته‌‌ام 
معنی فایده را در ضرر آموخته‌ام 
بعد یک عمر قناعت دگر آموخته‌ام

عشق گنجی است که افزونی‌اش از انفاق است

اینکه در دل سر پیری تب ساغر دارم 
هر چه دارم همه از مشرب ساغر دارم 
پیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم 

لب ساقی به دعا گویی من مشتاق است

خاک صحرای تو را گریه کنان بوسه زدم
بر لب خسرو شیرین دهنان بوسه زدم
جام می نزد من آورد و بر آن بوسه زدم 

آخرین مرتبه‌ی مست شدن، اخلاق است

چه بلایی است که غم بر سر عمر آورده است
ناگهان پیک اجل بر در عمر آورده است
باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است

۱۶

Friday, December 11, 2015

خوب است با گوش تو دنیا را شنیدن
گاهی تو را در کوچه‌ی شعر دیدن
آهوی بازیگوش چشمان تو بودن
هی لابه‌لای حرف‌های تو دویدن
این زندگی با ما نمی‌سازد وگرنه
ما را چه به از چشم‌های تو بریدن
باری است بی تو زندگی بر شانه‌هایم
سخت است گاهی این نفس‌ها را کشیدن
بی تو کماکان می‌تپد این قلب خسته
نه... نه فرق دارد این تپیدن با تپیدن
شیرینی تلخی که در دلتنگی ماست
در هیچ جایی نیست حتی در رسیدن
وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن... شوکران را سر کشیدن
خوب است با گوش تو دنیا را شنیدن

۱۲ آذر ۹۴ پنج‌شنبه

۱۵

پ.ن: آن روز ایران نبودم، رفته بودم تا سر کوچه برگردم... فکر کنم هنوز برنگشته‌ام...

Wednesday, December 09, 2015

Pink Floyd Another Brick In The Wall Music Video



این کلیپ را دوست دارم، مدت‌هاست با نگاه فبکی نگاهش می‌‌کنم... شعرش یک طرف، کلیپ هم هر قسمت‌اش من را به مفهومی از مفاهیم فبک و نقد‌هایش به آموزش سنتی وصل می‌کند...
ترانه‌سرا: راجر واترز، ۱۹۷۹

Tuesday, December 08, 2015

می‌‌پرسند سخت بود؟ می‌گویم اصلا... به من سخت نگذشت، هر چه نگاه می‌کنم یادم نمی‌آید جایی خاطره‌ی بد، رنجی،آزاری یا سختی دیده باشم. می‌گویند آره سختی‌هایش هم لذت‌بخش است... من اما حرفم چیز دیگری است نه اینکه سخت بود و بعد سختی هایش لذت‌بخش بود یا لذت‌بخش شد. سختی نبود، همه‌اش لذت بود... فقط زود تمام شد خیلی زود، خیلی خیلی خیلی زود... دوستش داشتم، همه‌اش نو شدن بود، کل عالم گوش بود، کل عالم چشم بود، کل عالم گام بود و گام به گام که می‌رفتی، یک گام از نحوه‌ی بودن‌ات دور می‌شدی و صدها گام از نو آفریده می‌شدی... با خودت و با عالم یکی می‌شدی... خودت را دوست داشتی... حس می‌کردی زیباتری... دوست داشتی همین اندازه زیبا بمانی و با همه‌ی زیبایی‌ات برگردی و بنشینی رو‌به‌روی کسی که دوستش داری، کسی که دوستت دارد، چشم‌هایت را درون چشم‌هایش بریزی و بگویی این زیبایی ربطی به بزک کردن ندارد نازنین... این زیبایی آدم را از خودش بیرون می‌آورد و تو چه می دانی تمام روزهایی که این همه باشکوه و زیبا بودم دلم برای تو تنگ می‌شد...

پ.ن: ممنون از آذر، از همان روز که رسید، دوستم داشت و تمام بودنم را به رخ عالم کشید...

هفدهم آذر ۹۴، سه‌‌شنبه‌شب
این قصه رسیده است به آیینه و کاشی
من عاشقم ای گل تو چه باشی چه نباشی

من آمدم از چشم تو خطی بنویسم 
تو نقل و نباتی به سر عشق بپاشی

ما کهنه درختیم که عشق آتشمان زد
از این تنه‌ی سوخته تاری بتراشی

من عاشق یک گل شده بودم که شکستم 
با این همه ای عشق تو هم خسته نباشی

این میوه ی ممنوعه عجب دردسری داشت
یک قصه و پشت سرش این قدر حواشی

محمد گرامی

۱۷ آذر ۹۴ سه‌شنبه

Sunday, December 06, 2015

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست
می‌نشینی رو‌به‌رویم، خستگی در می‌کنی
چای می‌ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟
باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیست
شعر می‌خوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می‌دوزم به چشم‌ات می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می‌شود با بغض می‌‌گویم نرو
پیش پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست
می‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شود 
باز تنها می‌شوم با یاد مهمانی که نیست
رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

۵ آذر ۹۴ پنج‌شنبه

۱۴
پ.ن: چه پنج‌شنبه‌ی نازنینی

Monday, November 23, 2015

خوش باش دل ای دل! پس از آن چله‌نشینی
افتاده سر و کار تو با ماه جبینی

در سیر الی‌‌الله به دنبال تو بودیم
ای گنج روانی که عیان روی زمینی

در خلق تو آمیخته شد آینه با آب
حیف از تو که با هر کس و ناکس بنشینی

تمثیل غم عشق تو با قلب ظریفم
یک باغ انار است و یکی کاسه‌ی چینی

لبخند تو با اخم تو زیباست که چون سیب
شیرینی و با ترشی دلخواه عجینی

دلواپس آنم که مبادا بدرخشد
در حلقه‌ی صاحب‌نظران چون تو نگینی

هنگام قنوت آمد و ما دست فشاندیم
آن جا که تو پیش نظر آیی، چه یقینی؟

حالی است مرا بر اثر مرحمت دوست
چون خلسه‌ی انگور پس از چله‌نشینی...

علیرضا بدیع

۱۳۹۴/۹/۱ یک‌شنبه

۱۳

پ.ن: از تمام این شعر، فقط چله‌نشینی... (پایان‌‌اش سی آبان)
پ.ن دو: با احترام به روان پاک حافظ، هر چی فال این مدت گرفتم بی‌ربط بود، این شعر بدون نیت کردن و فال گرفتن نقطه سر خط بود...
پ.ن سه: هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است جز اینکه عالم پر از نشانه‌های با ربط و بی‌ربط به هم است. چله‌نشینی، ۲۴۵، سی آبان شنبه، ۱۱۰، یکم آذر یک‌شنبه، ۱۳۵، آقای برادر، دیگری، من....  با این ۹ واژه جمله هم نمی‌شود ساخت، چه برسد سرنوشت... اما دست‌ِ کم می‌توان ساعت‌هایی را دلخوش بود... 

Sunday, November 22, 2015

آذر! دوستم داشته باش


۹۴/۹/۱، یک‌شنبه

Friday, November 20, 2015

دیر کردی نازنینم، کم‌کم آذر می‌رسد
عمر آبان هم دارد به آخر می‌رسد
فرصت از کف می‌رود، امروز و فردا تا به کی؟
فصل عشق و عاشقی هم عاقبت سر می‌رسد
برگ‌های دفتر پاییز سرخ و زرد شد
آخرین برگ سفید کهنه دفتر می‌‌رسد
زودتر برگرد تا وقتی به جا مانده هنوز 
می‌رود پاییز عاشق، فصل دیگر می‌رسد
مهر و آبان طی شدند نوبت آذر رسید
نازنینم زودتر، سرما سراسر می‌رسد
این هوا با عاشقان چندی مدارا می‌کند
فصل سرما، زوزه باد ستمگر می‌رسد
یک نفر با یک خبر کاش امشب می‌رسید
مژده می‌آورد برخیزید، دلبر می‌رسد

۲۸ آبان ۹۴ پنج‌شنبه

۱۲


Thursday, November 19, 2015

حس ششم‌های زنانه بسیار قوی و اعجاب‌آور اند اما در هیچ دادگاهی قابل استناد نیستند، برای هیچ تصمیم‌گیری به درد نمی‌خورند، هیچ دلیل عقلانی ندارند. مستاصل فقط می‌توانی بگویی به دلم افتاده است. خودت هم هیچ چیزی بیشتر از این نمی‌توانی بگویی، حتی نمی‌توانی توضیح بدهی که به دل‌ات افتاده است که چه اتفاقی قرار است بیفتد فقط بی‌قراری. تمام دو سال گذشته را طور خاصی دلم برای پدرم تنگ می‌شد. معلوم است که هیچ وقت نمی‌توانستم و از ذهنم هم نمی‌گذشت که بگویم به دلم افتاده است می‌میرد. اما حرف می‌زد دلتنگ‌اش بودم، می‌رفت و می‌آمد دلتنگ‌اش بودم. گاهی یواشکی نگاه‌اش می‌کردم. تمام دو سال گذشته هزاران بار در اتوبوس و مترو آهنگ«پیش از آن دوست دارم با پدرم صحبت کنم» سلن دیون را  گوش کردم. گاهی حتی در مسیرهای طولانی‌تر پشت سر هم کلیپی را نگاه می‌کردم که  برای این آهنگ درست کرده بودند.
امشب در مرور پست‌های وبلاگم، دیدم همان روزها، همان روزهایی که بابا سالم و با نشاط بود و حتی سر سوزنی هم خبری از مریضی‌اش نبود، اینجا درباره‌ی دلتنگی‌ام نوشته بودم. شاید اگر این نوشته نبود الان خودم هم شک می‌کردم که انگار یک چیزهایی به دلم افتاده بود. 

مدتی است دلشوره‌های زنانه‌ام برای موضوعی دیگر گریبانم را گرفته است، موضوعی که جای خالی سلوچ را یادم آورد و یک بار هم اینجا گذاشتم. راست‌اش می‌خواهم بگویم خوش به حال مردها که از این نوع دلشوره‌ها ندارند، هیچ وقت نشنیدم مردی بگوید به دلم افتاده است که... به قول شاعر لعنت به این دلشوره‌های دخترانه...

پ.ن: منظور از شاعر رویا باقری است.

۲۸ آبان ۹۴ پنج‌شنبه شب
دوست برادرم به آقای برادر این کتاب را هدیه داده بود. دقیقا موقعی که ده سال‌شان بود و نمی‌دانستند ماتریالیسم و کمونیسم خوردنی است، پوشیدنی است یا خواندنی است؟ فکر کنم یواشکی از کتابخانه‌ی پدرش برداشته بوده است. چون بعید می‌دانم یک پسربچه‌ی ده ساله رفته باشد کتابفروشی و گفته باشد ببخشید آقا می‌شود کتاب بحثی درباره‌ی ماتریالیسم و کمونیسم را بدهید. جالب قضیه این است که اسم همه‌‌ی بچه‌ها‌ی کلاس‌شان را هم با مداد قرمز انتهای کتاب نوشته است، زیرش هم نوشته است دروغ نگیدا دروغ نگیدا
روی جلد کتاب هم با خودکار کنده کاری کرده است: رودی دوست خوبم

پ.ن: یعنی هر طور که از عهده‌اش بر می‌آمده پدر کتاب را درآورده است.

۲۸ آبان ۹۴ پنج شنبه

Tuesday, November 17, 2015

این کتاب را امروز خریدم، شهر کتاب بهشتی  کار داشتم، سری هم به کتاب‌ها زدم، از اسمش خوشم آمد وزن چیزها... پشت جلدش را که خواندم بیشتر خوشم آمد، پس از روزهای بسیار رفت و آمد میان مرگ و زندگی دچار حس و حال‌هایی بودم که نمی‌شد با کسی درباره‌اش بیشتر از دو جمله حرف زد، از شما چه پنهان آدم‌اش نبود که مثلا بروی یک روز تمام در گوشه‌ای دنج بنشینی که پایه‌ی حرف و فلسفه بافی و چای باشد. نبود کسی که بتوانی بگویی چه مرگ‌ات شده است و پسِ پشت بی‌قراری‌ها و نا امیدی‌هایت، درباره‌ی زندگی چگونه فکر می‌کنی... این حرف‌ها حوصله سر بر است... آدم‌ها دوست دارند به کارشان فکر کنند، به شغل‌شان، به عشق‌شان، به زن زندگی‌شان، به مرد زندگی‌شان، به صبحی که بیدار می‌شوند، دوست دارند صبح پاییزی‌شان را در گوشه‌ای از این کلان‌شهر تهران عاشقانه شروع کنند و فکر کنند جایی هست که غم‌ها و درد هایشان را بشویند...آدم‌ها دوست دارند دیگری‌ها را وارد بازی‌های سرگرم کننده‌شان کنند و خوب هم می‌توانند وادارت کنند که جدی بگیری بی‌آنکه جدی گرفته شوی...... آنها دوست دارند فکر کنند همه چیز سر جایش است، اما دوست ندارند به ناپایداری‌اش فکر کنند. دوست ندارند به چرایی این فکر کنند که ممکن است آدم با دست خودش، خودش را بشکند و من این کار را با خودم کرده بودم... 

از جلوی شهر کتاب بهشتی پیاده راه افتادم به سمت پایین و شروع کردم به خواندن‌اش وقتی رسیدم جلوی ساندویچی محمود کثیف که تمیزترین و عالی‌ترین ساندویچ‌های روزگار را دارد تازه یادم افتاد چقدر پیاده آمده‌ام و حواسم نبوده است تصور کردم از شهر کتاب آمده‌ام تا هفت تیر و از آنجا به سمت پایین که برسم به خیابان طالقانی، اما نه قائم مقام را دیده بودم نه هفت‌تیر را نه حتی پل عابری که مرا آورده بود سمت شیروردی........ یک ساندویچ سفارش دادم . محمود، شماره‌ای شده است شبیه بانک‌ها شماره‌ات را صدا می‌زند، داشتم به شماره‌ی ۱۹۷ نگاه می‌کردم دیدم پایین کاغذ شماره یک شعر هم نوشته است
دیری است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد 
صد  نامه فرستادم و آن شاه سواران 
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد 

بیچاره شاعر یک درصد هم تصور نمی‌کرده است شاید دلدار پاسخ سلام کس دیگری را می‌داده است که جوابی نفرستاده است. بگذریم....

پشت جلد کتاب نوشته است: «هیچ چیز تا ابد بر جای نمی‌ماند. پروژه‌ای که سراسر سال روی آن کار کرده‌اید مثل برق تکمیل و فراموش می‌شود. روزی خواهید رفت. همراه با فرزندان و فرزندان فرزندان‌تان. حتی یک کتاب، یک اثر هنری بزرگ، یا یک نظریه‌ی مهم پفی می‌کند و در تاریکی محو می‌شود. این‌که همه چیز روزی به پایان می‌رسد، چه تفاوتی در وضعیت ما ایجاد می‌کند؟ تقریبا همه در زندگی  خود لحظه‌ای را تجربه می کنند که به نظر می‌رسد گذرا بودن با بی‌معنا بودن مترادف است. برای آن که زندگی خوبی داشته باشیم چه چیز را باید هدف بگیریم؟ این سوال بزرگی است که حتی کوشش برای پاسخ‌گویی به آن گستاخانه به نظر می‌رسد. صرف نظر از این که کدام شرایط فردی در وهله‌ی اول ما را به فکر کردن وادار می‌کند، بررسی وضعیت خاص ما در زندگی به تاملاتی درباره‌ی خوب و بد، ممکن و ناممکن، و الویت بالا و پایین منجر می‌شود. این کتاب، در پرتو آنچه در این‌‌باره گفته شده، آنچه می‌توانست گفته شود، و آنچه در برابر شاهد و برهان به بهترین وجه پاسخ می‌دهد، همه‌ی این مسائل را بررسی می‌کند.»

دلم می‌خواست کتاب را با حال بهتری معرفی کنم و دست کم با روزمرگی‌هایم قاطی‌اش نکنم، اما این کتاب پیشاپیش با روزمرگی‌هایم قاطی بود، با پرسش‌های بی‌پاسخم، با بی‌همزبانیِ همیشگی‌ام....دلم می‌خواست حال خوبی که این کتاب، این رفیق بی‌کلک بهم داده بود ماندگار شود اما نشد که بشود یعنی همیشه دست بالا با دنیای مجازی است به کمتر از لحظه‌ای می‌تواند حال خوب‌ات را نابود کند تا ته دلت رو به کتاب بگویی: رفیقم،  عزیزم گذرا بودن هیچ فرقی با بی‌معنایی ندارد.... آن قدر بی‌معنا که صبح می‌توانی یک عالمه دوست داشته باشی و شب‌اش شکسته باشی...

پ.ن: بارها گفتم نمی‌شکنم و بارها شکستم، امشب اما فکر کنم بد شکستم....

۲۶ آبان ۹۴ سه‌شنبه شب

وزن چیزها، فلسفه و زندگی خوب، جین کازز، برگردان: عباس مخبر، تهران، آگه


Monday, November 16, 2015

در واشد و پاشید نسیم هیجان‌اش
تا نبض مرا تند کند با ضربان‌اش
تقویم ورق خورد و کسی از سفر آمد
تا دامنه‌ها برد مرا نام و نشان‌اش
پیشانی او روشنی آینه و آب
بوی نفس باغچه می‌داد دهان‌اش 
هر صبح، امید همه‌ی چلچله‌ها بود
گندم گندم سفره‌ی دستان جوان‌اش
با این همه انگار غمی داشت که می‌ریخت
از زاویه‌ی تند نگاه نگران‌اش
یک زلزله‌ی سخت تکانیش نمی‌داد
یک شعر ولی زلزله می‌ریخت به جان‌اش
انگار دو دل بود همانطور که «سارای»
بین «ارس» وحشی و جبر «سبلان‌اش»
طوفان شد و من برگ شدم رفتم و رفتیم
افتادم و افتاد غمی تلخ به جان‌اش
می‌خواست بهاری بشوم باز، که جا داد
پاییز و زمستان مرا در چمدان‌اش
در وا شد و او رفت همانطور که یک روز
در واشد و پاشید نسیم هیجان‌اش

مهدی فرجی

۲۴ آبان ۹۴

۱۱

Mohsen Chavoshi - Kojaei (Ft Sina Sarlak) | محسن چاوشی سینا سرلک کجایی



بیا تا چشامو تو چشمات بریزم

Sunday, November 15, 2015

امروز رفتم دانشگاه، از تیر که امتحان‌هایم تمام شده بود نرفته بودم. دانشگاه حالم را خوب می‌کند، همیشه خوب می‌کرده است. این روزها زیاد می‌شنویم که دکترا گرفتن مد شده است و برای اسم و رسم و این حرف‌هاست....حق هم دارند کسانی که می‌گویند چون نه تنها درباره‌ی مدرک تحصیلی که درباره‌ی خیلی چیزهای دیگر هم دوره‌ای تب یک چیزهایی جوان‌های مملکت را می‌گیرد و رها می‌کند. امروز که در طبقه‌های دانشگاه بالا و پایین می‌رفتم داشتم فکر می‌کردم نه زمانی که لیسانس دک‌‌و‌پزی داشت نه زمانی که تب فوق لیسانس بود نه این روزها که مد دکترا گرفتن است خود دانشگاه  از آن نظر که دانشگاه است هیچ وقت برایم تکرای نشد. هر بار که وارد دانشگاه می‌شوم، گاه و بیگاه که تنها باشم و توی خودم بی تردید نخستین چیزی که می‌گویم این است «آخی چه خوب شد که اومدم دانشگاه»

Thursday, November 12, 2015

امروز این نوشته را سر کلاس داستان خواندم ارزیابی‌‌ها این بود که خودبسنده نیست، به این معنا که مهری خانم و مهندس را تنها کسانی می‌‌شناختند که داستان قبلی را شنیده بودند. اگر قرار است از شخصیت‌های پیشین وام بگیریم یا بکشانیم‌شان در داستان دیگری باید به لطایف‌الحیلی بگوییم که از کجا و کدام داستان آمده‌‌‌‌‌اند وگرنه برای کسی که اولین بار می‌شنود شخصیت مبهم می‌ماند و به اصطلاح داستان خودبسنده نیست. مگر اینکه داستان‌ها در یک مجموعه با هم چاپ شوند. باز هم نکته‌های داستانی از این دست را خواهم گذاشت، خودم می‌دانم یک عالمه کارگاه هست که گزارش‌هایش به روز نیست. به روز خواهد شد اما نه به زودی...
خاکی که به زیر پای هر نادانی است
کف صنمی و چهره‌ی جانانی است
خیام


امروز سر کلاس داستان،  درباره‌ی زنی که در مولوی پیدا شده و هفت هزار سال پیش زندگی می‌کرده است حرف زدم،  یعنی روی دلم مانده بود یک چیزهایی بگویم تا احوالم را پرسیدند، سر درد و دلم باز شد، کلی خندیدیم. شاید چون زن است این همه به فکر فرو رفته‌ام. کلی رنج و محنت بکشی، کلی عاشقی بکشی، کلی خون جگر بخوری که یک تیکه وسیله برای خانه‌ات بخری، بچه بزرگ کنی، غصه بچه‌ات را بخوری، موهات را رنگ کنی بد رنگ بشه حرص بخوری، مریض بشی زن‌اش بشی یا نشی؟ هوو سرت بیاره یا نیاره؟ کلی به دخترخاله و دختر عمه پز بدی، فکر کنی عالم همه جوره تو مشت‌ات است... بعد هفت هزار سال دیگر، یک عده آدم استخوان‌هات را پیدا کنند کلی هم از بابت  چهار تیکه استخوان ذوق کنند. انگاری که یهویی شدی عروسک دست باستان شناس‌ها...به قول آقای برادر هیچی به هیچی..... کاش می‌شد یک نامه برای باستان‌شناس‌های هفت‌ هزار سال دیگر بنویسم و زیرش هم بنویسم: من و تو الان عین هم هستیم عزیزم، عمرت به عمر نوح پیمبر رسیده گیر...

پ.ن:زحمت سرودنِ « عمرت به عمر نوح پیمبر رسیده گیر» را سعدی کشیده است. شعری است بسیار دوست داشتنی که در پستی جداگانه خواهم نوشت. 
نه یادم می‌کنی نه می‌روی یاد 
به نیکی باد یادت ای پریزاد
عجب نبود کنی فائز فراموش
فراموشی است رسم آدمیزاد

فائز دشتستانی

۲۱ آبان ۹۴ 

۱۰

Tuesday, November 10, 2015

آدم از صبح تا شب فقط یک بار می‌تواند یک دل سیر بنویسد و آدمی که عادت به نوشتن دارد، اگر در دفتر همیشگی‌اش ننوشت بی‌تردید جای دیگری نوشته است. مگر می‌شود همه‌ی راه ارتباطی‌ات با عالم، نوشتن باشد، بعد بنشینی همین طوری در و دیوار را نگاهی کنی. اگر در و دیوار را نگاه کردی پس دچار مرض ننوشتن شده‌ای...
معلم داستانم می‌گوید اگر دچار مرض ننوشتن شدی باید ادای همه‌ی عاداتی را درآوری که وقت نوشتن گریبان‌ات را می‌گیرد... مثل اینکه ساعت مشخصی نوشتن‌ات می‌آید، طرز خاصی اگر بنشینی نوشتن‌ات می‌آید، اینکه با خودکار یا مداد نوشتن‌ات می‌آید یا با تایپ کردن هم مهم است... معلم داستانم می‌گوید ما که می‌دانیم این چیزها مسخره است اما هست و نویسنده برای اینکه خودش را گول بزند باید وقتی حال نوشتن ندارد ادای همه‌ی عادت‌های نوشتن‌اش را دربیاورد، چرا که اگر مدت طولانی ننویسد دیگر هیچ وقت نمی‌نویسد.

ترس برم می‌دارد مهری خانم را قسم می‌دهم که یک شب هم که شده بیاید قاطی نوشته‌هایم و برود. تا پیش از مرگ بابا هر جلسه یک داستان ولو خیلی خیلی کوتاه می‌نوشتم بابا که مرد می‌نوشتم ولی داستان نمی نوشتم. به مهری خانم گفتم یک بار دیگر دمپایی و شلوار کردی‌ات را بپوش، چادرت را بینداز روی سرت طوری که موهایت روی پیشانی‌ات ریخته باشد. بگذار من یک شبی آن طوری که معلم داستانم می‌گوید سر ساعت یازده شب لپ تاپ را روشن کنم و به عادت همیشگی‌ام یک لیوان چای یا شیر روی میز بگذارم و مهندس را بکشانم کنار پنجره که عاشق‌ات شود. بعد طلسم ننوشتن من می‌شکند و تو را به خیر و ما را به سلامت... مهری خانم سرخ و سفید می‌شود. می‌گوید ای خانم چیزهایی می گویی‌ها، آقای مهندس با اون دک و پز چه طوری عاشقم شود؟ بعد با تردید نگاهم می‌کند و می‌‌پرسد: گفتی چند وقت است که داستان ننوشتی؟ کلافه می‌گویم: مهری خانم شاید  یکی دو هفته پیش از مردن بابام. می‌پرسد بابات کی مرد؟ می‌گویم: مرداد ماه بود یک هفته مانده بود مرداد تمام شود بعد بی‌حوصله می‌گویم ولی مهری خانم قبل از اینکه بابام بمیرد تو مهندس را بیچاره کرده بودی... یادت نیست؟ با همین دمپایی و شلوار کردی، لخ لخ دمپایی‌ات مهندس را با ترس و لرز تا پشت پنجره می‌کشاند. مهری خانم چادرش را می‌کشد توی صورتش اما نه آن قدری که موهایش را پنهان کند. می‌گوید خانم به آقای مهندس هم گفتم: من از روی آقای مهندس خجالت می‌کشم، وقتی حالم را می‌پرسد دلم می‌خواهد زودی خداحافظی کنم و بروم. گفتم راستش را بگو زودی بروی کجا؟ گفت هیچ چیز را نمی‌شه از تو لاپوشونی کرد. بروم پیش کبری خانم خیاط بگویم این مهندس چه خوب حال آدم را می‌پرسد آدم دلش غنج می‌رود و تا شب ور دست کبری خانم خیاط بنشینم و آه بکشم... و هی از زیر زبان مشتری‌هایی حرف بکشم که مهندس را می‌شناسند. می‌گویم: یادته آخرین بار کی مهندس را دیدی؟ می‌گوید: ها! می‌گویم کی بود: می‌گوید وسط کوچه بودم داشتم از صفیه آدرس یک ابرو کار ارزان را می‌گرفتم. صفیه من را دید گفت مهری چرا این قدر ابروهات دراومده عزای بابای من را گرفتی؟ گفتم این آرایشگاه مژده پول خون باباش را می‌گیرد. صفیه گفت دیونه‌ای دیگه. بعد با دست دری را نشانم داد و گفت توی یکی از اتاق‌های این خانه یک مادربزرگ و نوه فقط ابرو برمی‌دارند و اصلاح می‌کنند هیچ کار دیگری نمی‌کنند مفت می‌گیرند برو اونجا... یکهو آقای مهندس با ماشین کنارمان ایستاد و گفت سلام مهری خانم مشکل‌ات حل شد؟ گفتم ها آقای مهندس دست شما درد نکنه غروبی می‌خواستم بیام واسه تشکر...

گفتم خب نمی‌خوای بری ازش تشکر کنی؟ این طوری هم تو مهندس را می‌بینی هم من داستانم را می‌نویسم. مهری خانم یکدنگی می‌کرد می‌دید محتاجش هستم برایم کلاس می‌گذاشت، می‌دید نوشتنم با لخ لخ دمپایی‌هایش، شلوار کردی‌اش و چادرش گره خورده هی چادرش را می کشید توی صورتش و و می‌برد عقب که دوباره موهایش پیدا شود، بعد رو به من می‌گفت خب چی بگم خانم... حرص‌ام از این خانم گفتن‌هایش درآمده بود. تقصیر خودم بود، زیادی بهش رو داده بودم حالا حریف‌اش نبودم ولی باید صبوری می‌کردم تا بتوانم این مرض ننوشتن‌ام را چاره کنم. اما با خودم فکر کردم حالا اصرار کردی مهری هم مهندس را دید بعدش چی؟ می‌خواهی سریال ایرانی بسازی یا فیلم هندی؟ اصلا نباید سراغ مهری می‌رفتی... مهری خانم گفت از دستم دلخوری خانم؟ گفتم نه مهری خانم، اینکه من نوشتنم نمی‌آید تقصیر تو نیست. می‌دونی چیه من از اول هم باید می‌رفتم دست به دامن مهندس می‌شدم. مهندس حتما کمک‌ام می‌کرد بس که دلش تو را می‌خواد.
به مهری خانم گفتم می‌‌مانی؟ بروم ببینم مهندس کجاست؟ نگاهم کرد و چیزی نگفت. در را بهم زدم و خدا خدا کردم مهندس هنوز هم مهری را بخواهد، خدا خدا کردم هنوز هم... از پیچ کوچه که پیچیدم مهندس را دست در دست خانمی دیدم که موهایش قرار نبود در آفتاب خرمایی باشد و زیر چادر، مشکی، قرمز بود یک جور قرمز بد رنگ، ابروهایش قرار بود در عزا و عروسی، مغرورانه روبه بالا باشند، لب‌هایش، گونه‌هایش، دماغ‌اش.... بوی تند عطرش، وقتی که با مهندس از کنارم رد شدند آزارم می‌داد... کلی خودم را لعنت کردم که به یاد مهری آورده بودم که چقدر مهندس خاطرش را می‌خواست. وقتی برگشتم پیش مهری گفت خانم این رسم‌اش نبود و در را با صدا بست. صدای لخ لخ دمپایی‌هایش را می‌شنیدم که دور و دورتر می‌شد خیلی دور.
در این کشاکش سرما و بی‌اجاقی من 
بیا به خلوت شب‌های بی‌چراغی من
بهار بی‌تو خزان می‌شود ولی سبز است
اگر که با تو بیاید خزان اقاقی من
به غارت دل من آمده است چشمان‌ات
بتاز با نگهت ترک مست یاغی من
دلم که مست‌تر از شعر حافظ  و سعدی است
فدای چشم خمار تو باد ساقی من
در این زمانه که شعرم تهی ز حادثه است
خوش آمدی به غزل عشق اتفاقی من

جواد زهتاب 

۱۷ آبان ۹۴ یک‌شنبه

۹

Friday, November 06, 2015

آن را که خبر شد، خبری باز نیامد...


بیگ محمد: هیچ وقت عاشق بوده‌ای ستار؟
ستار: عاشق زیاد دیده‌ام
بیگ محمد: راه و طریق‌اش چه جور است عشق؟
ستار: من که نرفته‌ام برادر
بیگ محمد: آنها که رفته‌اند چی؟ آنها چه می‌گویند؟
ستار: آنها که تا به آخر رفته‌اند، برنگشته‌اند تا چیزی بگویند...

محمود دولت آبادی

پانزدهم آبان ۱۳۹۴، صبح آدینه

پست مرتبط: ۱۵ آبان ۹۲

Wednesday, November 04, 2015

Monday, November 02, 2015

 ‌‌فلسفه برای کودکان و نوجوانان در برنامه‌ی سوفیا از رادیو گفت‌وگو