ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ
Showing posts with label مساله‌ی دیگری. Show all posts
Showing posts with label مساله‌ی دیگری. Show all posts

Thursday, June 16, 2016



درست روزهایی که فکر می‌کردم با تراکتور از روی غرورم رد شده‌اند. درست روزهایی که فکر می‌کردم هیچی نیستم. درست روزهایی که فکر می‌کردم حتما لیاقت ندارم، با کوشش‌های مریم‌ترین مریم عالم از نوع لاریجانی‌اش افتادم وسط یک عالمه حادثه‌ی خوب... افتادم میان یک دنیا انرژی مثبت... دقیقا روزهایی که فکر می‌کردم هیچی از غرور و عزت نفسم باقی نمانده است یک عالمه آدم دوست داشتنی با کلی انرژی حال دلم را یک عالمه خوب کردند... تنها دعایم برای فریدون محرابی عزیز این است که میلیون‌ها برابر انرژی مثبت‌هایی که به ما می‌دهد به خودش و زندگی‌‌اش برگردد و به تک‌تک آرزوهایش از کوچک و بزرگ برسد.

خدا بچه‌های کلاس را هم شاد و سلامت و سرحال و پرانرژی نگه دارد. 

خداست دیگر چه می‌شود کرد... در تاریکترین وقت شبانه روز غافلگیرت می‌کند... همان شعر گرچه همه جا تاریک است سحر نزدیک است و این حرف‌ها

بیست و ششم خردادی که چهارشنبه بود که نود و پنج است که افطاری بود.  

Saturday, June 11, 2016

گروهی در تلگرام با عنوان فلسفه برای کودکان و نوجوانان دارم . روزهای نخست قوانینی برایش تعریف و منتشر کردم. گروه مرز دویست نفر را رد کرده است. بیشتر کسانی که در گروه هستند در زمینه فبک فعال هستند نکته‌‌اش این است که دوستان گاهی در حوزه‌های بسیار متفاوت از یکدیگر در فبک فعالیت می‌کنند. از روز نخست دلم می‌خواست این افراد به عقاید هم کار نداشته باشند و کارهای یکدیگر را نقد کنند یا نظریات یکدیگر را. مهم‌تر برایم این بود که بتوانند احترام یکدیگر را حفظ کنند و به هم توهین نکنند. اما متاسفانه گاهی این اتفاق می‌افتد. یعنی کار به توهین می‌کشد. 
روز نخست کارگاه دکتر قائدی گفت هر کدام ما به اندازه‌‌ی شعاع خود زحمت بکشیم کافی است همین موج‌های کوچک خودش به مرور زمان بزرگ می‌شود. با خودم فکر می‌کردم این گروه می‌تواند شعاع من باشد در همین اجتماع کوچک اگر افراد توانستند با عقاید متفاوت به هم نه تنها احترام بگذارند که همدیگر را دوست داشته باشند من توانسته‌ام موفقیتی ولو اندک به دست بیاورم و این دویست نفر هر کدام می‌شود فردی در جامعه که به اندازه‌ی شعاع خودشان می‌توانند اهل مدارا باشند. اما سخت است خیلی سخت. راست‌اش امشب نا امید شدم. نمی‌دانم شاید خود من هم از روز نخستی که فلسفه خواندن را شروع کردم تا این ساعت که این واژه‌ها را تایپ می‌کنم هفده سال طول کشید تا بتوانم به جایی برسم که رگ گردن کلفت نکنم، آدم‌ها را با همه‌ی تفاوت‌‌هایشان قلبا دوست داشته باشم. هفده سال طول کشید که به مرور زمان طوری پوست بیندازم که خودم هم نفهمم چی شد که امروز این همه در برابر کسانی که عقایدشان با من متفاوت و گاه مخالف است آرام باشم. 
آنقدر دور شده‌ام از دوران‌هایی که کمتر اهل مدارا بودم که گاه فکر می‌کنم از لحظه‌ای که خودم را شناختم همین بوده‌ام.
واقعیت این است که از دست آدم‌ها ناراحت می‌شوم. چغندر که نیستم، اگر قضیه عاطفی باشد من هم دلم می‌خواهد نازم را بکشند، اگر درسی و علمی باشد دلم می‌خواهد بدانند که احمق نیستم، اگر پای غرورم در میان باشد دلم می‌خواهد بدانند که عزت نفسم را از جوی آب نگرفته‌ام، اگر فروتنی می‌کنم دلم می‌خواهد بدانند ساده لوح نیستم. اما پسِ پشت این همه دلم می‌خواهدها گاه فقط یک جمله است: این نیز بگذرد... گاه به یکباره دست می‌کشم از اینکه چیزی را ثابت کنم...

اگر می‌خواهیم کار دنیا در صلح و آرامش پیش برود جز  مدارا، مهربانی و احترام راه دیگری نداریم.

پ.ن: گاهی برای رسیدن باید یکدفعه از همه چیز دست کشید و رفت باید از دست داد، از دست دادن‌ها گاهی عین به دست آوردن است. دیر یا زود باید تصمیم بگیرم از دست بدهم یا ندهم... نیاز  به رفتن دارم، درباره‌اش فکر کرده‌ام و اگر این اتفاق بیفتد حتما در سوفیا یک پست سه کلمه‌ای خواهم نوشت رفتم که رفتم
شاید شبیه ادعاهای پوچ و هوس زود گذر باشد ولی من برایش برنامه دارم حتی اگر مقدماتش یک سال طول بکشد.... اگر اتفاق نیفتد زور تقدیر به تصمیم‌ام چربیده است. می‌تواند ظاهرش تعطیل شدن خودم باشد بازگشت‌اش اما بی‌تردید طی کردن هزاران سال نوری است در سیصد و شصت و پنج روز تا رسیدن... در آن پست سه کلمه‌ای حتما به این پست ارجاع خواهم داد. 

پ.ن دو: سرگیجه‌‌ی وجودی گرفته‌ام دلم می‌خواهد برای مدتی معلوم با یک گوشی سی هزار تومانی سر کنم که تنها گزینه‌اش این است که به آدم زنگ می‌زنند و آدم گوشی را برمی‌دارد و حرف می‌زند و قطع می‌کند. 

دو ساعتی از بیست و دوم خرداد ۹۵ گذشته است و شده است بیست و سومی که یکشنبه است و حال دلم خراب است. 
مدارا کردن شوخی نیست، ساده نیست، پشت‌اش یک دنیا فرهنگ و اخلاق‌مداری است. اگر در جایی می‌توانند مدارا کنند، مدارا کردن‌شان پشت دارد، ریشه دارد. تک تک افراد از خودشان شروع کرده‌اند. ما در یک اجتماع خیلی کوچک هم نمی‌‌توانیم طاقت بیاوریم که مثلا یک خانم چادری و روگیر وارد یک کافی شاپ کوچک شود و یک ساعتی را با عزیزش آنجا بگذراند و از آن سو تحمل یک خانم، به اصطلاح عام، بد حجاب را در جلسه‌های مذهبی نداریم. به همبن اندازه‌ی کوچک طاقت‌اش را نداریم چه رسد که بخواهیم در سطح کلان آدم‌ها را دوست داشته باشیم. ما نمی‌توانیم از مدارا حرف بزنیم و حتی تحسین‌اش کنیم وقتی هنوز تک تک ما اندر خم یک کوچه‌ایم. 

Friday, June 03, 2016

نبودم وصله وصلت از آغاز 
که هرکوکی زدم شد کوک ناساز
به هر جهدی نشد تا جفت باشیم
قناری جان! نخواندی با من آواز 
برابر کردم‌ات با خواهش ای دل
برابر شد دلم با عشوه با ناز
برایت قصه‌ها از غصه گفتم 
کشیدم از نهان‌ها پرده راز 
من از داغی که بر دل ماند گفتم
تو از شوق پریدن‌ها و پرواز 
دلت با دیگری بود و نبودی 
دمی با این دل دیوانه دمساز
من و تقدیر زهرآلود تلخم
تو با آن مرغک همسایه آن غاز
برو با نازنینت نازنینم!
کبوتر با کبوتر باز باز!

مسیح مسیحا

پ.ن:پر از پی‌نوشت، پر از رنجش، پر از دلگیری، پر از دلتنگی، پر از دلگرفتگی... چند روز پیش شنیدم آقای قاضی دم مرگ‌شان سه بار گفته‌اند نرجان، نرجان، نرجان.... وای به احوال ما...........

پ.ن دو: پروژه‌ی مساله‌ی دیگری روز به روز دارد برایم جدی‌تر می‌شود. دیگری اصیل، ارتباط اصیل، تحقیر دیگری، احترام به دیگری، رابطه‌‌ای از دو سو پر از گشودگی، من و دیگری و باز هم دیگری و دیگری و دیگری...

عصر چهاردهم خرداد که مثل همه‌ی جمعه‌ها دلگیر است. ساعت شش و سی دقیقه

Thursday, May 12, 2016

ارتباط اصیل دو سویه است


مدت‌ زیادی است به مساله‌ی دیگری فکر می‌کنم. نسبت ما با دیگری‌ها و دیگری‌ها با ما.پای لپ تاپ داشتم تایپ می‌کردم و گوشم به تلویزیون بود آخرهای برنامه‌ی سیم و زر بود که اتفاقا همین بحث بود. من نمی‌دانم بحث‌شان دینی بود عرفانی بود یا اخلاقی اما برای من شان فلسفی داشت و البته شخصی. شبیه بارش پرسش که در کلاس‌های فبک می‌گوییم. بارش آنچه از دیگری به ذهنم می‌رسید و آنچه از برنامه می‌شنیدم تند تند می‌نوشتم و هم‌زمان به سویه‌های دیگرش هم فکر می‌کردم.

۱. با کی هستی؟ با کی زندگی می‌کنی؟ با کی نفس می‌کشی؟ با چه کسانی کار می‌کنی؟ پاسخ‌اش می‌شود همان که هستی. 


۲.رابطه‌ی اصیل گشوده و رابطه‌ای دوسویه است. 

۳. عشق‌تان را بزرگ انتخاب کنید. 

۴. هر نوع ارتباطی به اصالت و گشودگی منتهی نمی‌شود.

۵. دیگری‌ات باید بزرگ باشد!

۶. گاهی دیگری نیرو بخش است، گاهی آزاردهنده و این تو هستی که تعیین می‌کنی دیگری نیرو بخش را به عالم خودت راه بدهی یا دیگری آزاردهنده.

۷. دیگری اصیل و دیگری غیر اصیل.

۸. بیچاره شدن انسان در نسبت با دیگری

۹. داستان عشق داستان اتحاد است نه مفارقت.

۱۰. کجاست که ارتباط شایسته و اصیل است؟

۱۱. دوست حقیقی انسان خود دیگری انسان است.

۱۲. ما با دیگری جهان مشترک می‌سازیم.

۱۳. گاهی کارهای کوچک اخلاقی در نسبت با دیگری تو را با سرعت نور می‌برد به عرش.

۱۴. در خلوت‌‌ترین خلوت‌های ما هم دیگری حضوری دارد.

۱۵. شبکه ارتباطی

۱۶. حضور دیگری تصادفی است؟

۱۷. بعضی انسان‌ها در شبکه‌ی بعضی ارتباط‌ها همان معنایی را هم که دارند از دست می‌دهند.

پ.ن:  این بحث همچنان ادامه دارد ولی برای خودم....

بیست و سوم اردیبهشت ۹۵ پنج‌شنبه شب