ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ
Showing posts with label زن ایرانی. Show all posts
Showing posts with label زن ایرانی. Show all posts

Wednesday, March 04, 2015

دیروز  خیلی تصادفی، شنیدم که یکی از کارشناس‌های تلویزیونی داشت خانمی را به صبر دعوت می‌کردکه پیامک زده بود و گفته بود شوهرش کتکش می‌زند . من هم از ناراحتی‌ام برای همان برنامه پیامک زدم اگر خودتان را هم روزی یک مرتبه مفصل کتک می‌زدند باز هم همین پاسخ را می‌دادید؟ امروز هم اعدام زنی را دیدم که به دلیل پوشیدن لباس قرمز در ناکجاآبادی در این عالم، با یک گلوله از بین بردنش. سال‌هاست، به این قصه‌ی آزاردهنده فکر می‌کنم، به خشونت علیه زنان از ساده‌ترین شکل آن تا پیچیده‌ترینش، شبیه این اعدام.
در تمام این سال‌ها، از خواستگارهایم فقط پنج پرسش داشتم که مدتی است دو تا هم به آن اضافه شده است. اما چه پنج‌ تا چه هفت تا، نخستین پرسشم این است که وقتی عصبانی می‌شوید چه واکنشی نشان می‌دهید؟ (درواقع، شکلِ مودبانه‌ی پرسشِ «اگر من زنت بشم من را با چی می‌زنی؟» است. خب، به نظرم ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که همچنان به عنوان یک زن، در هر موقعیت اجتماعی و در هر مقطع تحصیلی و با هر خانواده‌ای و در هر طبقه‌ی اجتماعی که باشیم، منفعلانه باید استرسِ خشونت مردانه را داشته باشیم. متاسفانه، منفعلانه باید نگرانِ خشونت‌های کلامی در پایین‌ترین سطح‌اش و خشونت‌های فیزیکی در بالاترین سطح آن باشیم. 
در همین وبلاگ چندین بار از داستان خاله سوسکه یاد کردم و پیدا شدن جنتلمنی شبیه آقای محترم موش، که در وانفسایی که دیگری‌ها وقتی عصبانی می‌شوند می‌خواهند تکه‌تکه‌اش کنند، او دم از نوازش می‌زند. البته داستان، با مرگ آقای موش مهربان برای نجات همسرش، به پایان می‌رسد. گاهی فکر می‌کنم شاید پایان داستان این طوری بوده است برای اینکه اگر ادامه‌دار می‌شد، آقای محترم موش نمی‌توانست آن‌قدرها مهربان و جنتلمن بماند. 
وقتی به زندگی زنانی گرفتار چنین خشونت‌هایی فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم یک آدم مگر چند سال قرار است در این عالم زندگی کند که همین اندکش را هم گرفتار بی‌مغزی و دیوانگی دیگری‌ها شود. 

پست مرتبط دیگر: پرسشی اخلاقی و عشقولانه

Tuesday, February 03, 2015




از من آزرده دل کی دگر بینی نشان...


Monday, December 15, 2014

امروز با خودم فکر می‌کردم شاید باید عاشقانه شروع نکنم، شاید باید از همان ابتدا همه چیز معمولی باشد اگر قرار است بعدا معمولی شود. امروز با خودم فکر می‌کردم  اگر چاره ندارم از اینکه روزی یک معمولی دوست داشتنی از این جنس را تجربه کنم، چرا از اولِ اولش معمولی نباشد. من در این دست و پا زدن‌های غیر معمولی دنبال چه چیزی می‌گردم و می‌گشتم، چرا فکر می‌کردم و فکر می‌کنم باید خیلی غیر معمولی باشد. می‌شود که هیچ شاهزاده‌ای با هیچ اسب سفیدی هم نیاید، لیلای هیچ داستانی نباشم، می‌شود از دیدن ماه دلم نلرزد، می‌شود شب‌هایم روشن نباشد، هیچ آهنگی را صد بار گوش ندهم و از معمولی بودن شروع کنم. چرا فکر می‌کنم اصلا باید از همین جا شروع کنم، شاید باید کلا از جای دیگر شروع کنم. می‌شود حس شال‌گردن بافتن برای کسی نداشت و به وقت‌اش رفت یکی از این آماده‌های خوشگل خرید و کادو داد شبیه رب‌گوجه فرنگی که دیگر هیچ زنی برای اینکه زنیت خودش را ثابت کند دل به درست کردنش در خانه نمی‌دهد چون با آماده و بسته بندی‌اش هم می‌شود غذاهای خوشمزه پخت و از کت‌وکول هم نیفتاد، یک زن دوست‌داشتنی هم بود. با خودم فکر می‌کنم من یک تنه نمی‌توانم لیلای داستانی  باشم که در آن سرگردانم ، اما می‌توانم یک لیلای معمولی باشم که در عین معمولی بودن شبیه هیچ کس هم نباشد. نویسنده‌ی تقدیرم کاش یک داستان خیلی معمولی‌تر بنویسد و از فردا صبح که بیدار می‌شوم ببینم پرتاپ شده‌ام وسط داستانش، داستانی درباره‌ی یک لیلای خیلی معمولی...

۲۴ آذر ۹۳ دوشنبه‌شب

پست مرتبط: اینجا

Wednesday, June 04, 2014

سال‌هاست ماشین ظرف‌شویی به سایر لوازم آشپزخانه اضافه شده است اما هنوز در تلویزیون تبلیغ ماشین ظرف‌شویی ندیده‌ایم همچنان تبلیغ مایع‌ ظرف‌شویی روی بورس است. به‌ویژه مایع ظرف‌شویی پریل که یک مصاحبه کننده‌ی خندان دارد که از سایر خانم‌های خندان درباره‌ی چربی‌زدایی پریل می‌پرسد و آنها هم خوشحال و خندان تعریف و تمجید می‌کنند که چه قدرتی در پاک کردن چربی‌ها دارد اما حرفی درباره‌ی کسانی نمی‌رنند که برای این چربی‌زدایی از  کت‌وکول می‌افتند. تمام نوروز همین تبلیغ درباره‌ی ظرف‌های چند برابرچربشده‌ی  بعد از دیدوبازدیدها بود. این تبلیغ یکی از صدها نماد مردسالاری در این جامعه است که حتی هنوز هم برخی از فلسفه‌خوان‌های مدعی آن نیز ادبیات مردسالارانه‌ي خود را دارند. به نظر من بعضی از کارهای منزل یک نوع خشونت نرم علیه خانم‌هاست آن‌قدر نرم که خود خانم‌ها هم متوجه‌اش نیستند. مثلا همین مایع ظرف‌شویی پریل به گونه‌ای تبلیغ می‌شود که انگار این مایع ظرف‌شویی دست و پا دارد و خودش ظرف‌ها را می‌شوید که خانم‌ها این‌قدر از داشتنش شاد و شنگول هستند. من از منبع موثقی شنیدم ماشین ظرف‌شویی پابه‌پای ماشین لباس‌شویی وارد این مملکت شده است اما هیچ‌وقت برای خانواده‌ها جا نیفتاده است تا این سال‌های اخیر آن هم به واسطه‌ی نسلی که کمی به حقوق انسان بودن‌شان واقف شدند. به نظرم درباره‌ی آنچه در خانه به عهده‌ی زن است با تامل بیشتر اگر نگاه کنیم آشپزی هنر است و بسیار جای پیشرفت دارد و اگر آدم خوش‌ ذوق و شاکری هم در کنار خانم خانه باشد انگیزه‌ی او را بالا می‌برد و احتمالا  کاری ذوقی و هنری خواهد بود (می‌گویم احتمالا چون از بیرون نظر می‌دهم و نظریاتم در این مورد مبتنی بر تجربه‌ی شخصی نیست و نمی‌دانم بعدها هم بر همین باور هستم یا نه؟) اما کاری شبیه ظرف شستن کار بیهوده‌ای است چرا که اگر بیست‌وچهار ساعت شبانه‌روز هم در حال ظرف شستن باشی رویت را برگردانی باز هم ظرف جدید نشسته هست، شبیه همان افسانه‌ای می‌ماند که محکوم باشی هر روز سنگی را از کوهی بالا ببری و از آنجا رها شود به پایین و دوباره بالا ببری. مثلا می‌شد که تبلیغی درست کنند که خانم خانه ظرف‌ها در ماشین ظرف‌شویی گذاشته است (و در روشنفکرانه‌ترین حالت‌اش) برای بچه‌اش کتاب می‌خواند با بچه‌اش کتاب می‌خواند برای خودش کتاب می‌خواند با همسرش حرف می‌زند و چه می‌دانم هزار تا کار دیگر که می‌شود به جای کار بیهوده‌ی ظرف شستن انجام داد. هیچ تبلیغی بیهودگی این کار را نمی‌شوید و پاک نمی‌کند حتی مایع ظرف‌شویی‌ پریل!

پی‌نوشت: حتی اگر در آشپزی هم این‌همه تنوع و رنگ‌وآب وجود نداشت و بر فرض محال(فرض محال، محال نیست) همیشه باید یک نوع غذای خاص درست می‌کردی تا پایان عمر، آن وقت آشپزی هم دست کمی از ظرف‌شویی نداشت. 

Sunday, March 02, 2014



دلم می گیرد برای همه ی مامان ها و مامان بزرگ هایی که یک روزی دخترهای شاد و شنگول و بی شک عاشقی بوده اند. 

یکی از اقوام موردی را معرفی کرده بود که نمی دانم در آلمان دکترای چی داشت مادر ایشان بدون اینکه بیایند و ببیند که من با شعورم یا شعور ندارم؟ بدقلقم یا نیستم؟ شلخته ام یا منظم؟ خوشحالم یا ناراحت؟ بدون اینکه بداند حسودم یا نیستم؟ گیر بده هستم یا نیستم؟ خوش اخلاقم یا بد اخلاق؟ مردم دار هستم یا منزوی؟ خودخواهم یا نیستم؟ خانواده دارم یا ندارم؟ آرامم یا مضطرب؟ بدون اینکه بداند عالم را چه رنگی می بینم؟ اصلا می دانم چه رنگی به چه رنگی می آید؟ دین دارم یا بی دینم؟ روشنفکرم یا متعصب؟ کتاب می خوانم یا نمی خوانم؟ کدام موسیقی دلم را می لرزاند؟ رقص را هنر می دانم یا حرکات جلف و مضحک؟ به دعا اعتقاد دارم یا به شانس یا به تلاش؟ دهن بین هستم یا نه؟ چشم هم چشمی می کنم یا نه؟ آدم ولخرجی هستم یا خسیسم یا به جا خرج می کنم؟ بدون اینکه بداند با محبت ام یا نیستم؟ دلم می گیرد دوست دارم چه کار کنم؟ آشپزی را دوست دارم یا نه؟ عقده ای بار آمده ام یا نه؟ اهل سفر هستم یا نه؟ غرغرو هستم یا نه؟ و در کل همین جور راست راست که دارم در این عالم قدم بر می دارم حالم خوش است یا نه؟ و بدون اینکه درباره هزاران نکته ی باریکتر از مو یی بداند که احتمالا خودم هم از آن خبر ندارم و در نسبت با دیگری معلوم می شود........... از قول شازده پسرشان گفته اند که گفتی فلسفه می خواند؟ قوم و خویش ما: بله... و ایشان هم بلافاصله فلسفه به درد کار کردن نمی خورد با فلسفه نمی تواند کار کند برای رشته فلسفه کار نیست....
خویشاوند ما به من گفت حالا این که هیچی کلا اگه موردی باشه که بخواد جای دیگه زندگی کنه مشکل نداری؟ گفتم نه مشکل ندارم ولی خداوکیلی نه برای کارگری.......

Tuesday, February 25, 2014

با مامان یک برنامه خانواده می دیدیم فقط خندیدیم
مجری برنامه پس از خواندن یک پیامک می گوید قدیم ها بهتر بودند الان زود خسته می شوند زود می خواهند طلاق بگیرند سازگار نیستند و از حاج آقا می خواهد در این مورد بیشتر توضیح دهد حاج آقا می گوید قدیم ها کتک هم می خوردند می اومدند خونه باباشون می گفتند کتکم زده باباهه تشر می زد برگرد خونه شوهرت دو سه بار کتک می خوردند و کتک کاری می کردند بعد دیگه زندگیشون و می کردند. مجری بیچاره هم خیلی تلاش کرد ماجرا را جمع کند و سعی کرد بگوید منظور حاج آقا از کتک, کتک نبود...


نه به شوری دیروزها نه به بی نمکی این روزها و آینده

Monday, January 27, 2014

وقتی سریال ها و فیلم های سینمایی ایرانی را می بینم من یک زن هستم که شوهرم به من خیانت کرده است من یک مادر هستم که با بدبختی و بی شوهری بچه هایم را بزرگ کرده ام با این همه زحمت یک مشت آدم بی معرفت تحویل جامعه داده ام که حالا خودم را هم از خانه خودم بیرون کرده اند من یک زنم که پسرم کسی را در تصادف و دعوا و هر جای دیگر غیر عمد کشته است و من حالا باید بیفتم به پای اولیای دم که پسرم را اعدام نکنند من یک دخترم که هم زمان دو نفر عاشقم شده اند و باید به خانواده ام حالی کنم اونی که خودم هم عاشق اش هستم مناسب تر است من آنقدر کم هستم که شوهرم منشی دفترش را به من ترجیح می دهد من یک دختر بی پناه هستم که کسی مدتی را با عقد موقت با من سر می کند بعد یادش می افتد یکی در فامیل شان هست که دکتر هم هست و مناسب تر است و مرا رها می کند من اگر پلیس هم هستم بی وقفه سوتی می دهم سر پست خوابم می برد یک پسر بچه بیدارم می کند نمی دانم در حال ماموریت نباید با موبایل صحبت کنم مافوق ام تذکر می دهد من اگر پلیس هم هستم پلیس باهوشی نیستم
وقتی سریال ها و سینمایی های آمریکا را می بینم من یک زن قدرتمند و ورزشکارم کمتر کسی می تواند به من توهین کند من پابه‌پای مرد زندگیم راه حل های هوشمندانه دارم من نیاز ندارم منتظر بمانم کسی که با خیانتش به من توهین کرده است با پشیمانی اش لطف کند و به زندگی ام برگردد و من اشک شوق بریزم. لزوما این گونه نیست که با همه زیبایی ها و توانایی های من هم زمان دو نفر عاشقم شوند و بعد خودم و  خانواده ها و دو طرف سر من دعوا کنند بیشتر اوقات من رهبری یک گروه را بر عهده دارم من می توانم با همه زیبایی ها و جذابیت های جسمی ام به همان اندازه هم با هوش و خلاق و شوخ طبع باشم من رئیس پلیس هستم و همه به هوشم اعتماد دارند

من دوست دارم یک زن شرقی از نوع ایرانی اش باشم با همه طنازی هایش من از خانم اسمیت قدرتمند تر و جذاب تر و با نمک تر و باهوش ترم اگر باورم کنند من لیلای سرزمینم هستم همانی که قرن هاست مجنون را بر سر زبان ها انداخته است این روزها از خودم می پرسم چه بر سرم آمده است که در این فیلم ها و سریال ها اینقدر بدبخت و تو سری خور شده ام من دوست ندارم  پشت سر یک مرد موفق باشم دوست  دارم در کنار او موفق باشم من دوست دارم با زن های قدرتمند و زیبای  داستان های سرزمین خودم همذات پنداری کنم نه با خانم اسمیت، افسوس

Friday, January 17, 2014

بهرام گور و آزاده بیچاره

بهرام گور و معشوقه ی چنگ نوازش، آزاده، بر روی شتر در حال رفتن به شکار



نرسیده به مقصد، آزاده به دلیل سخنی کنایه آمیز درباره ی مهارتِ کمند اندازی بهرام خان، انداخته شده است زیر پای شتر

تصور کن چنگ و آزاده و دلبری و طنازی و هنر و... دست جمع زیر پای شتر

امیدوارم از نسل بهرام گور بی جنبه کسی باقی نمانده باشد

Wednesday, January 15, 2014

یک مادرشوهر دردمندی که سال هاست از دنیا رفته است تکیه کلامش این بوده است که

مادر پز پسر هام و به خودم می دن

خدایش بیامرزد

Tuesday, November 19, 2013

یکبار از دو تا دختر بچه های فامیل که همیشه با یه موبایل سه چهار ساعت مهمونی رو سرگرم بودن پرسیدم بازیش چیه که این قدر دوستش دارید؟  گفتند بیا نشونت بدیم بازی اینجوری بود که تصویر یه خانم بود ولی فقط چشم چشم دو ابرو لب و دهن و یه گردو دیگه هیچی نداشت  بعد شروع می کردی کلا آرایشش می کردی هر مدل که دوست داشتی از رنگ سایه چشم و رژ لب و رژگونه وخط چشم و حتی مژه خلاصه همه چی بعد براش لباس و کفش و حتی جوراب انتخاب می کردی گوشواره و گردنبند و دستبند و ساعت و کفش و کیف. بعد با یه آقایی که باز هم خودت انتخاب می کردی آشناش می کردی بعد راهی مهمونی می کردی با هم می رقصیدند بعد هم خداحافظ خداحافظ
بعد دوباره بازی  از نو یه تیپ دیگه یه آرایش دیگه یه آقای دیگه یه مهمونی دیگه
بعد هم انتظار داریم در آینده یه همچنین نسلی به قول قدیمی ها بشوند زن زندگی


مقایسه کنید با خاله بازی:هر دو سه نفر یه  خانواده می شدند مرد می رفت سر کار زن می موند خونه بچه اذیت می کرد زن دعواش می کرد مرد می اومد خونه با هم می رفتند مهمونی خونه همسایه شام می خوردند می اومدن خونه وسط بازی هم صد تامثلا مثلا و خلاقیت  بود که داستان بازی رو غنی تر می کرد
حالا هر چی می تونید همایش و نمایش و کتاب و برنامه تهیه کنید درباره خانوداه برای نسل هایی که  رویاهایشان از جنس دیگری است
پی نوشت یک: من تنها خاله ای هستم که همه بچه ها می دانند گوشی اش بازی ندارد باور نمی کنند اما هر کدوم می پرسند خاله گوشیت بازی داره می گم نه یه نگاه به من می کنند یه نگاه به گوشیم یعنی خودتی  به جاش اما باهاشون کلی حرف می زنم

پی نوشت دو: فکر نکنید فکر می کنم زن هم زن های قدیم و از این حرف ها اما معتقدم باید هنرمندی به خرج داد و ترکیبی از سنت و مدرنیته بود سخته اما نشدنی نیست توصیف همین یه جمله یه پست جدا می خواد و جاش اینجا نیست

Tuesday, June 21, 2011

ازدواج به سبک ایرانی


این دو طرح را سوم اردیبهشت سال هفتادو هفت کشیدم، آبرنگ، گواش و برای سفیدها هم از لاک غلط گیر استفاده کردم. کتابی درباره ی روابط مردو زن  خوانده بودم که نه نویسنده اش یادم می آید نه مترجم نه عنوان کتاب نه حتی طرح جلدش در مقدمه ی کتاب نویسنده گفته بود زمانی که ازدواج کردم مادربزرگ خودم به زبان انگلیسی و مادربزرگ شوهرم به زبان دیگری به من تبریک گفتند و هر دو یک جمله را گفتند مبارک باشه عزیزم من دو سال اول ازدواجم فقط گریه کردم خیلی طبیعیه! منظور اینکه می خواستم بگویم این مشکلات در سطح بین المللی معنا دارد فکر نکنید مخصوص شما است شمایی که در ایران و در خانواده ای با عقیده های خاص زندگی می کنید اما خب در کشورهایی مثل ایران که هنوز مردسالاری محض است و حتی روشنفکران ما هم از پدران بازاری ما مردسالارتر هستند قصه کمی جدی تر و پیچیده تر است. هنوز هم مردهای ایرانیِ تحصیل کرده تمسخر و تعجب می کنند اگر در کلاسی تعداد خانم ها بیشتر از آقایان باشد هنوز خیلی فاصله داریم تا روزی که چشم های مردهای ایرانی زنها را با جنسیتشان نگاه و تعریف نکنند آن روز می آید اما حیف از روزی که می آید و من و نوه ها و نتیجه های و نبیره هایم نمی بینیم شاید ندیده هایم دیدند.
پی نوشت: این نقاشی را دوست دارم به جز جمله ای که از قول مرد عصبانی نقل کردم اما خب می گذارم به حساب به بی تجربه بودن می شد خیلی جمله های قشنگ تری نوشت که در معرکه ی دعوا ردو بدل می شود
پی نوشت دو: حتی نوع زبان مادربزرگ ها هم یادم نمی آید فقط می دانم که آنقدر متفاوت بود که راه به عالم هم نداشتند

Friday, March 11, 2011

دیریست ندیده ایم رخسار ترا


عکس پرسنلی انداختم وقتی تحویل گرفتم آقای عکاس درکنار روتوش عکس زحمت کشیده بود بینی ام را نیز جراحی کرده بود البته جراحی پزشک عمومی که بخواهد کار متخصص زیبایی  را انجام داده باشد تا عکس را از پاکت کوچکش درآوردم جا خوردم به آقای عکاس گفتم آقای محترم من اگر از بینی خود راضی نبودم که تا به حال صد بار جراحی اش می کردم البته زیر بار نرفت که عکسم را خراب کرده است من هم مجبور شدم از عکس های قبلی ام استفاده کنم وقتی برای الهام تعریف کردم متوجه شدم آقای عکاس محله ی آنها هم همان بلا را سر بینی الهام آورده است چرا آقاها همه فکر می کنند همه ی دخترها از بینی شان ناراضی اند؟ چون اکثر آنها ناراضی اند! به همین سادگی  و از آنجا ذهنم به زیبایی شناسی های جدید و پس از آن مه رویان و دلبرکان نقاب دار افتاد که کسی نمی تواند بفهمد پس پشت این نقاب، پریچهره و ماهروست که در وی پریی، پری رخی پنهان است؟ یاچهره ی زرد و دیده ی خواب آلود؟  

با وحیده عروسی دعوت بودیم به تالار که رسیدیم جلوی ما خانمی با گیسوان کمندش ایستاده بود که  با پیچ و تاب ، درهم شده، حلقه حلقه، چون زنجیر تا پایین کمرش می رسید من و وحیده با چشم و ابرو به هم اشاره کردیم که یعنی چه زلفان قشنگی! فردای آن روز در مراسم مرسوم  پاتختی هر دو همان خانم را دیدیم که موهایش به زحمت تا گردنش می رسید

می گویی چه ناخن های قشنگی می گوید کاشته ام می گویی چه ابروان زیبایی می گوید تاتو است جلو که می آید رد قرمز تاتوی قبلی را هم می بینی. بینی هم که دیگر مظلوم ترین و غریب ترین عضو چهره است هیچ کس دوستش ندارد موهایت را کجا رنگ کرده ای؟ کجا مش کرده ای؟ کجا فر کرده ای؟ نه رنگ نه مش نه فر کلاه گیس است پوستش می درخشد اما وقتی صورتش و در اصل کرم پودرهایش را می شوید تازه چهره ی خسته اش از اینهمه باری که تحمل کرده است نمایان می شود

این جماعت اما زیبایی ها را از دریچه ی خودشان می بینند و از اطرافیان خود این گونه  درباره اش می پرسند ناخن هایت را کجا کاشتی؟ نکاشتم ناخن های خودم است کلاه گیست را از کجا خریده ای؟ خیلی طبیعی است انگار موهای خودت است! برای اینکه موهای خودم است. و به همین ترتیب درباره ی  سایر اجزای چهره

زنان از زمان باستان هم به زیباتر شدن علاقه داشته اند نمونه اش پیدا شدن اسکلت زنی که لوازم آرایشش هم کنارش بوده است بخش   جدایی ناپذیر وجود هر زنی زیباتر شدن و زیباتر به نظر رسیدن است که غیر از این باشد کائنات چیزی کم داردکاش دختران و زنان  تنها به این بسنده می کردند که  زیبایی های خود خودشان را قدری پر رنگ تر کنند نه اینکه از اصل و اساس داغانش کنند کاش حتی گاهی هم بدون هیچ آرایشی اما با اعتماد به نفس ظاهر می شدند آرایش کردن خیلی خوب است به شرطی که در تایید زیبایی های خودت باشد  زیبایی های طبیعی خودت را پر رنگ تر کند نه اینکه زیبایی خودت را از اصل و اساس رد کند و بدلش هم مالی نباشد که فکر هم کنی مالی هست چقدر دوست دارم زنها و دخترها زیبایی های  طبیعی خودشان را باور کنند

ای گوی زنخ، زلف چو چوگان داری

ابروی چو قوس، و تیر مژگان داری

خورشید جبین و چهره چون مه داری

میگون لبی و چشم چو مستان داری


فقط باید باورشان کنی

Saturday, December 11, 2010

آهای!آهای!کهنه فروش، قلب شکسته می خری؟

چند وقت پیش که حادثه ی میدان کاج نقل محافل بود و همه جا راجع به اش می شنیدی به نازنین گفتم وقتی کسی را با ضربه های چاقو مجروح می کنند یا می کشند چون به چشم ظاهر دیده می شود دل خیلی ها ریش می شود خیلی ها متاثر می شوند خیلی ها تا چند وقت دوست دارند درباره اش حرف بزنند تا بل که سنگینی باری که از این همه خشونت بر دلشان فرود آمده است کاسته شود گفتم اما روزانه چقدر روح و روان دختران جوان و زنان بی دفاع با ضربه های مکرر چاقو برای سالهای متمادی آسیب می بیند و هیچ کس نه می بیند نه صدایش رامی شنود این زنان و دختران هر روز از کنار ما رد می شوند و ما طوریمان نمی شود دوست ندارم در وبلاگم تلخ بنویسم و از تلخی ها بنویسم نه اینکه نمی بینم یا متوجه اش نیستم معتقدم همه به نوعی از صبح تا شب با گوشه ای از تلخی های این عالم مواجه می شوند بازنویسی آن مثل نمک روی زخم است مثل زمانی که کسی به من گفت دکتری فلسفه ی قرون وسطی بخوان گفتم قرون وسطی را زندگی می کنم چه حاجت به خواندن اما در این مورد این مدت خیلی فکر کرده ام درباره ی اینکه چه کسی ضربه های چاقوی روحی و روانی و عاطفی دختران و زنان را می بیند قشر آسیب پذیری که حربه ای جز گریه ندارند برای نمونه در قصه ی آن فوتبالیست کذایی چه کسی فوتبالیست را هوسباز معرفی کرد و چه مجازاتی برایش در نظر گرفتند؟ چقدر شرمنده بود؟ چند درصد خودش و دیگران تصور می کردند او هم مقصر است؟ هر روز کتابخانه ام و هرروز شاهد کلی مکالمه های تلفنی گلایه آمیز و اشک آلود و عصبانی دختران جوان هستم که آمده اند به اصطلاح درس بخوانند امروز به دختری که سرش پایین بود و در حال پیامک زدن گفتم ببخشید کنار شما جای کسی است؟ سرش را بالا گرفت گفت نه اشک در چشمانش حلقه زده بود نشستم قبل از اینکه بساطم را پهن کنم در حالی که اشکش روان شده بود از کنارم بلند شد و تا دم دم های غروب هم برنگشت و کتاب های نخوانده اش همان جا باز ماند این چه مرضی است که در میان دختران جوان است که عاشقانه داخل ماجرا می شوند و بعد می خواهند عاقلانه درباره اش تصمیم بگیرند و بلایی برسر رو ح و روانشان می آید که تا سالهای سال جبران نمی شود به نظرم نه تا سالهای سال که هیچ وقت جبران نمی شود و هیچ کس هم متوجه نمی شود هیچ مادری وقتی با خشونت دخترش مواجه می شود نمی داند که از صبح دختر زیبا و نازنینش با چند ضربه ی چاقو آسیب دیده است چه دردی را متحمل شده است که اکنون فریادش را در خانه می زند ارزشگذاری نمی کنم که اصلا از اصل و اساس نفس رابطه ی عاطفی به شکلی که شیوع پیدا کرده است صحیح است یا نه! با نتایجش کار دارم که در یک جامعه مرد سالارانه بیشترین آسیبش چه در شکل ازدواج و چه در شکل های دیگر از آن دختران جوان و زنان است نمی دانم می رسد روزی که جنس مونث در این جامعه آنقدر قوی باشد که عاقلانه انتخاب کند عاشقانه ادامه دهد؟

پی نوشت: وقتی به دنبال عنوانی برای این پست بودم ناخودآگاه یاد این شعر افتادم که از دوران نوجوانی بلد بودم و نمی دانم برای کیست البته دقیق هم یادم نیست
کهنه فروشی داد می زد
آهای آهای لباس کهنه می خریم
ظرف شکسته می خریم
بی اختیار فریاد زدم
کهنه فروش قلب شکسته می خری؟

Saturday, November 27, 2010

اگر من زنت بشم من را با چی می زنی؟

زمانی که پست باور سوسک سیاه دلبر را می نوشتم بیشتر هوش وحواسم به باور پذیری شخصیت اصلی این داستان شیرین از روزگاران دیرین بود. این روزها که به مناسبت روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان مطالب و خبرهای مختلف می خواندم نظرم دوباره به داستان خاله سوسکه جلب شد. در فرهنگ مردسالارانه ی ما قدمتِ بخشی ازاضطراب های زنانه در پیوند خوردن با دیگری در سوال خاله سوسکه از مردها در هر صنف و با هر کسبی خودش را نشان می دهد. مهم ترین و اصلی ترین سوال خاله سوسکه : اگر من زنت بشم من را با چی می زنی؟
نتیجه ی اخلاقی: خوب که فکر می کنم می بینم نه تنها داستان بامزه و قشنگی نیست خیلی هم غم انگیزه هیچ وقت این قصه رو برای بچه ام تعریف نخواهم کرد



Monday, July 26, 2010

فرشتگان مقرب پروردگار

چندی پیش خواستگاری داشتم که بعد از چند جلسه صحبت درمیان صحبت هایش گفت پدر و مادر من جبرئیل هستند و حرف هایشان وحی مُنزَل است دیروز در جمع دخترانه ای که دخترها راست و دروغ پز خواستگارهای داشته و نداشته شان را می دهند این افاضات راتعریف می کردم یکی پرسید خودش کدوم فرشته بود گفتم عزرائیل بود اومده بود جون منو بگیره ولی خدارو شکر عمرم به دنیا بود

Friday, January 30, 2009

اين قصه سر دراز دارد

در خيابان هاي پر جمعيت تهران مانند لاله زار و شاه آباد و اميريه عصرها مقرر بود مردها از طرفي و زن ها از طرف ديگر عبور كنند راه رفتن مردها و زن ها از يك سمت از ساعت چهار بعد از ظهر قدغن مي شد اگر احيانا زني مي خواست به خانه ي خود سمت ديگر خيابان يا به داروخانه برود از آقاي پاسبان كسب اجازه مي كرد زير نظر و مراقبت او با عجله به سوي ديگر شتافته و به سرعت مراجعت مي كرد چه بسا اوقات صداي فرياد آمرانه ي پاسبان به گوش زن هاي با شخصيت مي رسيد كه مي گفت: باجي رو تو بگير، ضعيفه تندتر راه برو

پي نوشت: تهران 1351

منبع:جنبش حقوق زنان در ايران، اليز ساناساريان، برگردان نوشين احمدي خراساني، اختران1384

Thursday, November 13, 2008

دليلي خنده دار و مردانه

با خانم مسني درباره ي درس خواندن و تحصيل دختران در گذشته صحبت مي كردم گفت
من سه كلاس بيشتر نخوندم بعد از سه كلاس پدرم بهم گفت بسته ديگه نمي خواد بخوني بيشتر بخوني نامه هاي عاشقانه مي نويسي
پی نوشت: مدتی بعد از این که با این خانم صحبت کردم همین نظر و عقیده را در کتاب جنبش حقوق زنان خواندم که پدران در آن زمان از ترس و تعصب نوشتن نامه های عاشقانه از باسواد شدن دخترانشان جلوگیری می کردند