ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ
Showing posts with label خدا هست. Show all posts
Showing posts with label خدا هست. Show all posts

Sunday, July 17, 2016

حوایم که منتظر داستان آدم نمی‌ماند
۱.خب آدم اگر با خودش رو راست باشد می‌تواند خودش را تعریف کند بدون اینکه از خودش تعریف کند. می‌تواند خوبی‌ها و بدی‌های خودش را بگوید بدون اینکه در دام غرور یا رذیلت بیفتد... امشب می‌خواهم درباره‌ی یکی از ویژگی‌های خوبم بگویم... یاد ندارم شب که می‌خوابم یا در طی روز برای کسی نقشه کشیده باشم که حال‌اش را بگیرم... یادم نمی آید جایی زیرآب کسی را زده باشم... یادم نمی‌آید تو روی استاد یا معلمی تعریف‌اش را کرده باشم و پشت سرش هر چه از دهنم در می‌آید بگویم... به معنای دقیق کلمه وقتی با آدم‌‌ها مواجه می‌شوم قضاوت‌شان نمی‌کنم... خودشان را همان طور که هستند می‌بینم و می‌پذیرم....نمی‌گویم اصلا و ابدا بدگویی و غیبت نمی‌کنم ولی آن قدر دور و برش را می‌گیرم یا آنقدر پشیمان می‌شوم که هیچی نگویم بهتر است....(دست کم حواسم هست که دارم چه غلط بزرگی می‌کنم.)


۲.مدت‌هاست دلم بد شکسته است... این دلشکستگی بزرگ است چون پای مامان هم وسط بود چون خردم کرد... مدت‌هاست سکوت کرده‌ام... اگر تربیت مذهبی داشته باشید متوجه می‌شوید تو هیچی نگو همه چیز را بسپار به خدا یعنی چه؟ و اگر امتحان‌اش را پس داده باشد مومن می‌شوید به اینکه خدا آغوش‌اش بزرگ است آن قدر که می‌توانی با آرامش تمام در آغوش‌اش بخوابی و نگران هیچ چیز نباشی....خودش در زمان مناسب و جای دقیق‌اش اگر صلاح بداند ازت دفاع خواهد کرد و من مثل همیشه‌ی روزگار سپرده‌ام دست خدا....


۳.لیلی قصه‌ها نباشی و احساس کنی متوهم بوده‌ای، اشتباهی بوده‌ای، رنگ‌ها و ترانه‌ها و موسیقی‌های عالم منت‌کشی از تو نبوده است معلوم است حال دل‌ات بد می‌شود... داستان لیلی مسخره و لوس و بی‌مزه شده است بس که دل لیلی‌ها را چپ و راست به دست آورده‌اند به قیمت له کردن دل تو... بس که دنیا پر شده است از لیلی‌هایی که درست برعکس تو به خدا که نمی‌سپارند هیچ فکر می‌کنند دری وری گفتن افتخار است. آن‌ها نمی‌دانند جمله‌ی همینی که هست من همینم بدم بیاد فحش می دهم خوشم بیاد تعریف می‌کنم... یعنی عالم باید بر محور من باشد یعنی غرور و خدا خودش می‌داند که با متکبران چه خواهد کرد... از آن سو هم مجنون‌هایی هستند که راه و بیراه دل مجنون را توی گور بلرزانند...

۴.حوایم که منتظر داستان آدم نمی‌ماند... حوا خودش یعنی آفرینش و زایش یعنی خلقت عاشقانه یعنی بودن عاشقانه یعنی خواستن و برخاستن عاشقانه.... حوا یعنی سیب یعنی گندم... یعنی اگر دوستم داری خواهی آمد، کسی قربان صدقه‌ی حوا نمی‌رود آن طور که دور لیلی می‌چرخند اما عالم از آنِ حواست یعنی پای خدا وسط است یعنی می‌زند پس کله‌ی آدم که عاشقانه دوست‌اش بدارد... حوا یعنی من به وسعت عالم مادرم... عاشقم... مهربانم.... خواستنی‌ام... اگر آدم دلم را نشکند...

۵. نفهمی چه شد؟ چرا اینطوری شد؟ درد دارد... رنج دارد... نگرانی دارد... به خدا سپردن‌اش هم صبر می‌خواهد....

۶.بی‌حرمتی به زنان دوست داشتنی سرزمینم اما متفاوت با مادرم  را همان‌قدر دوست ندارم که این نا اطمینانی‌هایی که به چادر و دین مادرم هست را... کاش مادرها همه‌شان بزرگوار باشند و قابل احترام با هر دین و مسلک و مذهبی که هستند...... کاش به انسان‌ها احترام بگذاریم یک  صدم ادعایی می‌کنیم...

۷. من جز محبت کردن کاری بلد نبودم، پدرم مردم‌دار بود و من عاشق‌پیشه...مادرم صبور و خوشبین است و من عاشق‌پیشه.... من عاشقانه زندگی‌ کرده‌ام ... من بلدم از خودم بزنم بیرون....بلدم دوست بدارم....بلدم پر از مهر و محبت شوم و محو شوم در وفاداری و معرفت... اینها اما  از خودم نیست از دامان مادرم و دست‌های پدرم است اما با همه‌ی اینها هفتمین‌اش دل من بود که بر خاک افتاد.....

بیست و هفتم تیر نود و پنج، یکشنبه شب

پ.ن: کاش دیگر هیچ‌وقت نه غر بزنم... نه چیزی بنویسم... نه چیزی بخواهم....نه گلایه‌ای کنم.... نه تمنایی داشته باشم....... خدا خودش همه چیز را درست خواهد کرد..... خدا حوایش را دوست دارد و من شک ندارم حوا نزدیک‌ترین خلفت عاشقانه به خداست......


Tuesday, June 21, 2016

یکم تیر نود و پنج، سه شنبه


تابستان را با چنین موجود نازنینی تحویل کنی، حتما قرار است تابستان مهربانی باشد.

من یک عمه هستم!

Thursday, June 16, 2016



درست روزهایی که فکر می‌کردم با تراکتور از روی غرورم رد شده‌اند. درست روزهایی که فکر می‌کردم هیچی نیستم. درست روزهایی که فکر می‌کردم حتما لیاقت ندارم، با کوشش‌های مریم‌ترین مریم عالم از نوع لاریجانی‌اش افتادم وسط یک عالمه حادثه‌ی خوب... افتادم میان یک دنیا انرژی مثبت... دقیقا روزهایی که فکر می‌کردم هیچی از غرور و عزت نفسم باقی نمانده است یک عالمه آدم دوست داشتنی با کلی انرژی حال دلم را یک عالمه خوب کردند... تنها دعایم برای فریدون محرابی عزیز این است که میلیون‌ها برابر انرژی مثبت‌هایی که به ما می‌دهد به خودش و زندگی‌‌اش برگردد و به تک‌تک آرزوهایش از کوچک و بزرگ برسد.

خدا بچه‌های کلاس را هم شاد و سلامت و سرحال و پرانرژی نگه دارد. 

خداست دیگر چه می‌شود کرد... در تاریکترین وقت شبانه روز غافلگیرت می‌کند... همان شعر گرچه همه جا تاریک است سحر نزدیک است و این حرف‌ها

بیست و ششم خردادی که چهارشنبه بود که نود و پنج است که افطاری بود.  

Saturday, June 11, 2016

گروهی در تلگرام با عنوان فلسفه برای کودکان و نوجوانان دارم . روزهای نخست قوانینی برایش تعریف و منتشر کردم. گروه مرز دویست نفر را رد کرده است. بیشتر کسانی که در گروه هستند در زمینه فبک فعال هستند نکته‌‌اش این است که دوستان گاهی در حوزه‌های بسیار متفاوت از یکدیگر در فبک فعالیت می‌کنند. از روز نخست دلم می‌خواست این افراد به عقاید هم کار نداشته باشند و کارهای یکدیگر را نقد کنند یا نظریات یکدیگر را. مهم‌تر برایم این بود که بتوانند احترام یکدیگر را حفظ کنند و به هم توهین نکنند. اما متاسفانه گاهی این اتفاق می‌افتد. یعنی کار به توهین می‌کشد. 
روز نخست کارگاه دکتر قائدی گفت هر کدام ما به اندازه‌‌ی شعاع خود زحمت بکشیم کافی است همین موج‌های کوچک خودش به مرور زمان بزرگ می‌شود. با خودم فکر می‌کردم این گروه می‌تواند شعاع من باشد در همین اجتماع کوچک اگر افراد توانستند با عقاید متفاوت به هم نه تنها احترام بگذارند که همدیگر را دوست داشته باشند من توانسته‌ام موفقیتی ولو اندک به دست بیاورم و این دویست نفر هر کدام می‌شود فردی در جامعه که به اندازه‌ی شعاع خودشان می‌توانند اهل مدارا باشند. اما سخت است خیلی سخت. راست‌اش امشب نا امید شدم. نمی‌دانم شاید خود من هم از روز نخستی که فلسفه خواندن را شروع کردم تا این ساعت که این واژه‌ها را تایپ می‌کنم هفده سال طول کشید تا بتوانم به جایی برسم که رگ گردن کلفت نکنم، آدم‌ها را با همه‌ی تفاوت‌‌هایشان قلبا دوست داشته باشم. هفده سال طول کشید که به مرور زمان طوری پوست بیندازم که خودم هم نفهمم چی شد که امروز این همه در برابر کسانی که عقایدشان با من متفاوت و گاه مخالف است آرام باشم. 
آنقدر دور شده‌ام از دوران‌هایی که کمتر اهل مدارا بودم که گاه فکر می‌کنم از لحظه‌ای که خودم را شناختم همین بوده‌ام.
واقعیت این است که از دست آدم‌ها ناراحت می‌شوم. چغندر که نیستم، اگر قضیه عاطفی باشد من هم دلم می‌خواهد نازم را بکشند، اگر درسی و علمی باشد دلم می‌خواهد بدانند که احمق نیستم، اگر پای غرورم در میان باشد دلم می‌خواهد بدانند که عزت نفسم را از جوی آب نگرفته‌ام، اگر فروتنی می‌کنم دلم می‌خواهد بدانند ساده لوح نیستم. اما پسِ پشت این همه دلم می‌خواهدها گاه فقط یک جمله است: این نیز بگذرد... گاه به یکباره دست می‌کشم از اینکه چیزی را ثابت کنم...

اگر می‌خواهیم کار دنیا در صلح و آرامش پیش برود جز  مدارا، مهربانی و احترام راه دیگری نداریم.

پ.ن: گاهی برای رسیدن باید یکدفعه از همه چیز دست کشید و رفت باید از دست داد، از دست دادن‌ها گاهی عین به دست آوردن است. دیر یا زود باید تصمیم بگیرم از دست بدهم یا ندهم... نیاز  به رفتن دارم، درباره‌اش فکر کرده‌ام و اگر این اتفاق بیفتد حتما در سوفیا یک پست سه کلمه‌ای خواهم نوشت رفتم که رفتم
شاید شبیه ادعاهای پوچ و هوس زود گذر باشد ولی من برایش برنامه دارم حتی اگر مقدماتش یک سال طول بکشد.... اگر اتفاق نیفتد زور تقدیر به تصمیم‌ام چربیده است. می‌تواند ظاهرش تعطیل شدن خودم باشد بازگشت‌اش اما بی‌تردید طی کردن هزاران سال نوری است در سیصد و شصت و پنج روز تا رسیدن... در آن پست سه کلمه‌ای حتما به این پست ارجاع خواهم داد. 

پ.ن دو: سرگیجه‌‌ی وجودی گرفته‌ام دلم می‌خواهد برای مدتی معلوم با یک گوشی سی هزار تومانی سر کنم که تنها گزینه‌اش این است که به آدم زنگ می‌زنند و آدم گوشی را برمی‌دارد و حرف می‌زند و قطع می‌کند. 

دو ساعتی از بیست و دوم خرداد ۹۵ گذشته است و شده است بیست و سومی که یکشنبه است و حال دلم خراب است. 

Friday, June 03, 2016

نبودم وصله وصلت از آغاز 
که هرکوکی زدم شد کوک ناساز
به هر جهدی نشد تا جفت باشیم
قناری جان! نخواندی با من آواز 
برابر کردم‌ات با خواهش ای دل
برابر شد دلم با عشوه با ناز
برایت قصه‌ها از غصه گفتم 
کشیدم از نهان‌ها پرده راز 
من از داغی که بر دل ماند گفتم
تو از شوق پریدن‌ها و پرواز 
دلت با دیگری بود و نبودی 
دمی با این دل دیوانه دمساز
من و تقدیر زهرآلود تلخم
تو با آن مرغک همسایه آن غاز
برو با نازنینت نازنینم!
کبوتر با کبوتر باز باز!

مسیح مسیحا

پ.ن:پر از پی‌نوشت، پر از رنجش، پر از دلگیری، پر از دلتنگی، پر از دلگرفتگی... چند روز پیش شنیدم آقای قاضی دم مرگ‌شان سه بار گفته‌اند نرجان، نرجان، نرجان.... وای به احوال ما...........

پ.ن دو: پروژه‌ی مساله‌ی دیگری روز به روز دارد برایم جدی‌تر می‌شود. دیگری اصیل، ارتباط اصیل، تحقیر دیگری، احترام به دیگری، رابطه‌‌ای از دو سو پر از گشودگی، من و دیگری و باز هم دیگری و دیگری و دیگری...

عصر چهاردهم خرداد که مثل همه‌ی جمعه‌ها دلگیر است. ساعت شش و سی دقیقه

Wednesday, March 09, 2016

در آستانه‌ی سال ۹۵، ف


فروردین
فائزه
فلسفه
فبک
فاصله
فراموشی 
فردا

نوزدهم اسفند، هزاروسیصد و نود و چهار، این هدیه‌ی ناقابل، دستبند ف، را برای خودم خریدم که سال پرماجرای ۹۴ را با بیش و کم‌اش از سر گذراندم. دلم می‌خواهد با یک دنیا خوشبینیِ عاقلانه وارد سال پر کار ۹۵ شوم. سالی که دست کم نیمه‌ی نخست‌اش تکلیف‌اش معلوم است. هر گلی نیمه‌ی نخست سال بزنم به سر خودم زده‌ام برای نیمه‌ی دومِ اش.
با ف حالاحالاها کار دارم از مدت‌ها پیش که ایده‌هایش را در سر می‌پروراندم، تا امروز که از آن رونمایی کردم و تا فرداهای دور و نزدیک، اگر زنده باشم. 
با این کادو، خودم را هم به کافه، به صرف شام دعوت کردم، که هدیه‌ی بدون ضیافت، انگار چیزی کم دارد. 



پ.ن: خوشی نزده است زیر دلم، کمر اندوه را که می‌توانم بشکنم، به نفع دلم.
پ.ن دو: کسانی که رفته‌اند کافه رادیو‌هفتی‌ها، می‌دانند روی هر میزش یک کتاب شعر هست، خیلی تصادفی من در ضیافتِ ف پشت میزی نشستم که شاعرش فریدون مشیری بود.

Tuesday, February 16, 2016

در بیابانی که ما راه طلب گم کرده‌ایم
کرم شبتابی اگر در جلوه آید کوکب است

بیدل دهلوی

Friday, January 22, 2016

این خاطره را بارها شنیده‌ام اما هر بار می‌شنوم با همان هیجان اولین بار گوش می‌دهم. وقتی مادرِ خانوم از دنیا می‌رود، پدر خانوم نمی‌گذارد اعلامیه بنویسند و می‌گوید من هم می‌میرم. هیچ کس جدی نمی‌گیرد ولی فردا صبح‌اش او هم از دنیا می‌رود و الان قبرهای‌شان کنار هم است. (چون در گذشته‌های دور قبرهای دو طبقه و سه طبقه نبود.) مامانم می‌گوید خیلی به هم علاقه‌مند بوده‌اند. بارها به این خاطره که شاید بیشتر شبیه افسانه است فکر کرده‌ام از زبان شاهدان عینی و غیر عینی شنیده‌ام و بارها به این فکر کرده‌ام که چگونه می‌شود دو نفر این همه به لحاظ روحی و روانی به هم آمیخته و یکی شده باشند... 

چند وقت پیش خیلی رسمی و در اخبار، خبر از افتتاح یک سایت همسر یابی می‌دادند و درباره‌اش این‌گونه توضیح می‌دادند که ما علاوه‌بر اینکه این زوج‌ها را با هم آشنا می‌کنیم و ازدواج می‌کنند هر شش ماه یک بار هم چک می‌کنیم که مشکلی با هم نداشته باشند. داشتم به عشقولانه‌های قدیمی فکر می‌کردم به پدر و مادر خانوم... به اینکه چطوری در این دوره و زمانه یک ملتی از پدر و مادر عروس و دامادها گرفته تا ارگان‌های رسمی دست به دست هم می‌دهند تا دختری شوهرداری کند و پسری زن‌داری... نمی‌دانم در این چک کردن‌های شش ماهه، سهم محبت و خواهندگی چه می‌شود؟ نمی‌دانم اصلا محبتی که نیاز به چکاب داشته باشد تا کجا دوام دارد؟ چکاب عشق و محبت یعنی اینکه سرطانِ بی‌مهری و ناوفاداری شیوع پیدا کرده است، باید مواظب بود و این دل آدم را به درد می‌آورد. 

پ.ن: نمی‌دانم چرا این روزها این همه یاد پدر و مادر خانوم هستم.
پ.ن دوم: یک عکس از این دو عزیز دارم، عکس گذرنامه‌شان است برای رفتن به کربلا،  ولی نگذاشتم گفتم شاید راضی نباشند عکس‌شان در فضای مجازی پخش شود، شاید، شاید، شاید هم  هر چه می‌کشیم از دست همین فضای مجازی است کسی چه می‌داند.

Wednesday, January 06, 2016

من و آقای برادر به اعداد اعتقاد داریم... به راز اعداد... به روزها... به راز روزها.... به اینکه در عالم خبرهایی هست که ربط به اعداد دارد ربط به روزها دارد ربط به ساعت‌ها دارد... دو سال پیش هم پانزدهم بود.... دو سال پیش هم با سه‌شنبه و چهارشنبه و شانزدهم و هفدهم ربط پیدا کرد.... تا رسید به امروز و این ساعت که نشسته‌ام اینجا و سرریزم...

روی در روی نگه در نگه و چشم به چشم
حرف ما با تو چه محتاج زبان است امروز...

وحشی بافقی

۱۵ دی ۹۴، سه‌شنبه

۲۱
پست مرتبط: پانزدهم آبان

Saturday, January 02, 2016

همین الان فال حافظ 

منتظر توضیح‌اش نمی‌شوم...

بیا که رایت منصور پادشاه رسید 
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید

پ.ن یعنی عاشقتم حافظ

۲۰

Friday, December 25, 2015

بارها در همین وبلاگ بهم ثابت شده است، نوشته‌های زورکی‌ام بی‌مزه و لوس هستند. گاهی دلم می‌خواهد و وسوسه می‌شوم نوشته‌هایی را که زورکی نوشته‌ام حذف کنم. البته که برای دوران جاهلیت و جوانی است دوران‌هایی که به معجزه‌ی ساده‌نویسی پی نبرده بودم. دوران‌هایی که هنوز نمی‌دانستم نوشتن، شبیه وحی است باید فرشته‌ای برایت بیاورد و تو فقط ماموری که در عالم پخش‌اش کنی. مهم نیست چند نفر جدی‌ات می‌گیرند، مهم نیست چند نفر دوست دارند تو را بخوانند اما خیلی مهم است که خودت دوست داشته باشی بارها و بارها بخوانی و خودت از هیچ چیز نوشته‌ات بدت نیاید.

برای سوفیا نوشتن سهل و ممتنع است، مدت‌ها بود که باید خودش می‌آمد و من فقط تایپ‌اش می‌کردم اما نمی‌آمد. فرشته‌ام گم شده بود. چرایی‌اش را نمی‌دانم. گاهی به درگذشت بابا ربط می‌دهم گاهی به فشردگی کارهایم، گاهی به بی‌حوصلگی و به خیلی چیزهای دیگر... 

این روزها اما باز انگار نوشتن‌ام می‌آید، انگار پس از آذرِ دوست‌داشتنی نودوچهار، یک جور دیگری نو شده‌ام. آذر را دوست داشتم و آذر هم من را دوست داشت اتفاق‌هایی در آذر افتاد که هر کدام شبیه  رفتن به فضا بود به همان اندازه هیجان و شگفتی داشت. تمام‌ ماه‌های سالِ این سالِ پر  ماجرا یک طرف، آذر طرف دیگر باشد باز وزنه‌اش سنگین‌تر است. 

امیدوارم زمستان هم کمی از آذر یاد بگیرد... و سال نودوچهار، هر چند که انگِ یکی از خاطره‌های تلخ زندگی‌ام بهش چسبیده است، با خیر و پر از شادی تمام شود. 

پ.ن: تو را از دور دلم دید اما / نمی‌دونست چه سرابی دیده... (با صدای محسن چاووشی)

چهارم دی ۹۴ جمعه پس از ظهر

Friday, December 11, 2015

خوب است با گوش تو دنیا را شنیدن
گاهی تو را در کوچه‌ی شعر دیدن
آهوی بازیگوش چشمان تو بودن
هی لابه‌لای حرف‌های تو دویدن
این زندگی با ما نمی‌سازد وگرنه
ما را چه به از چشم‌های تو بریدن
باری است بی تو زندگی بر شانه‌هایم
سخت است گاهی این نفس‌ها را کشیدن
بی تو کماکان می‌تپد این قلب خسته
نه... نه فرق دارد این تپیدن با تپیدن
شیرینی تلخی که در دلتنگی ماست
در هیچ جایی نیست حتی در رسیدن
وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن... شوکران را سر کشیدن
خوب است با گوش تو دنیا را شنیدن

۱۲ آذر ۹۴ پنج‌شنبه

۱۵

پ.ن: آن روز ایران نبودم، رفته بودم تا سر کوچه برگردم... فکر کنم هنوز برنگشته‌ام...

Tuesday, December 08, 2015

می‌‌پرسند سخت بود؟ می‌گویم اصلا... به من سخت نگذشت، هر چه نگاه می‌کنم یادم نمی‌آید جایی خاطره‌ی بد، رنجی،آزاری یا سختی دیده باشم. می‌گویند آره سختی‌هایش هم لذت‌بخش است... من اما حرفم چیز دیگری است نه اینکه سخت بود و بعد سختی هایش لذت‌بخش بود یا لذت‌بخش شد. سختی نبود، همه‌اش لذت بود... فقط زود تمام شد خیلی زود، خیلی خیلی خیلی زود... دوستش داشتم، همه‌اش نو شدن بود، کل عالم گوش بود، کل عالم چشم بود، کل عالم گام بود و گام به گام که می‌رفتی، یک گام از نحوه‌ی بودن‌ات دور می‌شدی و صدها گام از نو آفریده می‌شدی... با خودت و با عالم یکی می‌شدی... خودت را دوست داشتی... حس می‌کردی زیباتری... دوست داشتی همین اندازه زیبا بمانی و با همه‌ی زیبایی‌ات برگردی و بنشینی رو‌به‌روی کسی که دوستش داری، کسی که دوستت دارد، چشم‌هایت را درون چشم‌هایش بریزی و بگویی این زیبایی ربطی به بزک کردن ندارد نازنین... این زیبایی آدم را از خودش بیرون می‌آورد و تو چه می دانی تمام روزهایی که این همه باشکوه و زیبا بودم دلم برای تو تنگ می‌شد...

پ.ن: ممنون از آذر، از همان روز که رسید، دوستم داشت و تمام بودنم را به رخ عالم کشید...

هفدهم آذر ۹۴، سه‌‌شنبه‌شب

Sunday, December 06, 2015

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست
می‌نشینی رو‌به‌رویم، خستگی در می‌کنی
چای می‌ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟
باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیست
شعر می‌خوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می‌دوزم به چشم‌ات می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می‌شود با بغض می‌‌گویم نرو
پیش پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست
می‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شود 
باز تنها می‌شوم با یاد مهمانی که نیست
رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

۵ آذر ۹۴ پنج‌شنبه

۱۴
پ.ن: چه پنج‌شنبه‌ی نازنینی

Monday, November 23, 2015

خوش باش دل ای دل! پس از آن چله‌نشینی
افتاده سر و کار تو با ماه جبینی

در سیر الی‌‌الله به دنبال تو بودیم
ای گنج روانی که عیان روی زمینی

در خلق تو آمیخته شد آینه با آب
حیف از تو که با هر کس و ناکس بنشینی

تمثیل غم عشق تو با قلب ظریفم
یک باغ انار است و یکی کاسه‌ی چینی

لبخند تو با اخم تو زیباست که چون سیب
شیرینی و با ترشی دلخواه عجینی

دلواپس آنم که مبادا بدرخشد
در حلقه‌ی صاحب‌نظران چون تو نگینی

هنگام قنوت آمد و ما دست فشاندیم
آن جا که تو پیش نظر آیی، چه یقینی؟

حالی است مرا بر اثر مرحمت دوست
چون خلسه‌ی انگور پس از چله‌نشینی...

علیرضا بدیع

۱۳۹۴/۹/۱ یک‌شنبه

۱۳

پ.ن: از تمام این شعر، فقط چله‌نشینی... (پایان‌‌اش سی آبان)
پ.ن دو: با احترام به روان پاک حافظ، هر چی فال این مدت گرفتم بی‌ربط بود، این شعر بدون نیت کردن و فال گرفتن نقطه سر خط بود...
پ.ن سه: هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است جز اینکه عالم پر از نشانه‌های با ربط و بی‌ربط به هم است. چله‌نشینی، ۲۴۵، سی آبان شنبه، ۱۱۰، یکم آذر یک‌شنبه، ۱۳۵، آقای برادر، دیگری، من....  با این ۹ واژه جمله هم نمی‌شود ساخت، چه برسد سرنوشت... اما دست‌ِ کم می‌توان ساعت‌هایی را دلخوش بود... 

Sunday, November 22, 2015

آذر! دوستم داشته باش


۹۴/۹/۱، یک‌شنبه

Monday, November 16, 2015

در واشد و پاشید نسیم هیجان‌اش
تا نبض مرا تند کند با ضربان‌اش
تقویم ورق خورد و کسی از سفر آمد
تا دامنه‌ها برد مرا نام و نشان‌اش
پیشانی او روشنی آینه و آب
بوی نفس باغچه می‌داد دهان‌اش 
هر صبح، امید همه‌ی چلچله‌ها بود
گندم گندم سفره‌ی دستان جوان‌اش
با این همه انگار غمی داشت که می‌ریخت
از زاویه‌ی تند نگاه نگران‌اش
یک زلزله‌ی سخت تکانیش نمی‌داد
یک شعر ولی زلزله می‌ریخت به جان‌اش
انگار دو دل بود همانطور که «سارای»
بین «ارس» وحشی و جبر «سبلان‌اش»
طوفان شد و من برگ شدم رفتم و رفتیم
افتادم و افتاد غمی تلخ به جان‌اش
می‌خواست بهاری بشوم باز، که جا داد
پاییز و زمستان مرا در چمدان‌اش
در وا شد و او رفت همانطور که یک روز
در واشد و پاشید نسیم هیجان‌اش

مهدی فرجی

۲۴ آبان ۹۴

۱۱

Sunday, November 15, 2015

امروز رفتم دانشگاه، از تیر که امتحان‌هایم تمام شده بود نرفته بودم. دانشگاه حالم را خوب می‌کند، همیشه خوب می‌کرده است. این روزها زیاد می‌شنویم که دکترا گرفتن مد شده است و برای اسم و رسم و این حرف‌هاست....حق هم دارند کسانی که می‌گویند چون نه تنها درباره‌ی مدرک تحصیلی که درباره‌ی خیلی چیزهای دیگر هم دوره‌ای تب یک چیزهایی جوان‌های مملکت را می‌گیرد و رها می‌کند. امروز که در طبقه‌های دانشگاه بالا و پایین می‌رفتم داشتم فکر می‌کردم نه زمانی که لیسانس دک‌‌و‌پزی داشت نه زمانی که تب فوق لیسانس بود نه این روزها که مد دکترا گرفتن است خود دانشگاه  از آن نظر که دانشگاه است هیچ وقت برایم تکرای نشد. هر بار که وارد دانشگاه می‌شوم، گاه و بیگاه که تنها باشم و توی خودم بی تردید نخستین چیزی که می‌گویم این است «آخی چه خوب شد که اومدم دانشگاه»

Friday, October 30, 2015

تیتراژ پایانی سریال کیمیا - علیرضا قربانی

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم....

امشب کل این ترجیع بند سعدی را برای مامان خواندم، فقط یک بار وسط‌هایش استراحت کردم و با شلغم گلویی تازه کردم!  کلاس‌هایی که تابستان شرکت کردم نشانم داد شعر را درست می‌خوانم اما خوب و تاثیر‌گذار نمی‌خوانم. شاید با تمرین زیاد و باز هم کلاس‌هایی از این دست بتوانم شعرخوانی و متن خوانی‌ام را هم به جاهای خوبی برسانم. این توضیحات را دادم که بگویم مامان صبر پیشه می‌کند که پای شعرخوانی‌های من می‌نشیند. فرصت کردید این ترجیع بند را بخوانید هر بار می‌خوانم‌اش واقعا فکر می‌کنم بار اول است که می‌خوانم از بس که برایم تازه و تکراری نشدنی است.

هشتم آبان جمعه شب