ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ
Showing posts with label خود-نوشت. Show all posts
Showing posts with label خود-نوشت. Show all posts

Monday, August 12, 2019

پس از مدت‌های طولانی شاید  به اندازه‌ی یک ابدیت که از وبلاگ و وبلاگ نویسی دور بوده‌ام وب‌گردی می کنم سرخپوست خوب هنوز می‌نویسد. سر می زنم به سه روز پیش، نوشته‌های مرضیه‌ی رسولی، می‌روم سراغ پیاده رو و چمدانک. سرچ می‌کنم ببینم دختر ترشیده هنوز یادداشت می‌نویسد یا نه؟ پیدایش نمی کنم خاطره‌ی دوری یادم می آید که انگار همان روزها پس از سال‌ها یکهویی غیب شده بود. خوشحال می‌شوم  که هنوز خیلی‌ها وبلاگ‌نویس‌اند و از اینجا نرفته‌اند. شاید اگر گوشی‌ام نترکیده بود . من هم وسوسه نمی‌شدم بیایم و وبگردی کنم. من اینجا آرام‌ترم. انگار همه اینجا آرام‌اند حتی وقتی آشفتگی‌هایشان را می‌نویسند. دلم می‌خواهد به خودم قول دهم هر شب یا هر چند شب یک بار بیایم اینجا و خیلی چراغ خاموش چیزهایی بنویسم و بروم! 

بیست و یکم مرداد نودوهشت. دوشنبه شب. پای وبلاگ‌ها و وبلاگ‌نویسی‌ها

Tuesday, May 09, 2017

سرعت نوشتن در اینستاگرام خیلی بیشتر است. آدم تند تند به روز می‌شود. معتادش می‌شوی. وابسته‌اش می‌شوی. شاید بتوانم بگویم تعداد پست‌های این ده دوازده ساله‌ام در سوفیا با کمتر از یک سال اینستاگرام برابری می‌کند. 
اگر نخواهم عقب‌تر بروم از نوروز نودودو تا این ساعت که اینجا نشسته‌ام و یک و نیم نیمه شب بیستم اردیبهشت نودو شش است زیر و زبر شدن‌های بسیاری را تجربه کرده‌ام. احساس می‌کنم به قدری عوض شده‌ام که ربطی به پیش از سال نودو دو ندارم. البته حتی وقتی دنیای بیست سال پیشم را هم مرور می‌کنم باورم می‌شود که امکان ندارد آدم یک شبه یکدفعه طوری شود. طور طور شدن‌های آدم بر زمینه‌ایست که همان زمینه یا زمینه‌ها بر نحوه‌های بودن‌اش اثر می‌گذارد و البته هر آدمی را با دیگری متفاوت می‌کند. 



پ.ن: فقط آمدم ببینم سوفیا سالم و سرحال است یا نه. چون به زودی از تجربه‌ی یک کارگاه چهارساعتی خواهم نوشت. دقیقا باید اینجا بنویسم چون اینستاگرام مجال‌اش نیست. 

Wednesday, February 08, 2017

آدم به خودش می‌آید یکدفعه می‌بیند سر هر اتفاقی در زندگی‌اش به جای یکسال چندین سال بزرگ‌تر شده است. به جای یک دهه یک قرن خاطره دارد، به جای یک قرن برای ابد می‌تواند بماند. نمی‌فهمد از کجا و کی و چطوری شد نمی‌فهمد کدام صبحی که بیدار شد در یک عصر دیگر بیدار شد در یک دوره دیگر در یک زمان دیگر...
چیزی به پایان سال نود و پنج نمانده است وقتی داشتم تمام عکس‌های این یک سال را مرور می‌کردم باورم نمی‌شد تمام این تجربه‌ها برای این یک‌سال بوده است. باورم نمی‌شد این همه آدم به عالمم اضافه شدند که عالمم را بزرگ‌تر کنند. باورم نمی‌شد چقدر عالمم از هر سمت و سویی کش آمده است. درست است که بعضی جاها از جایم تکان نخوردم که نخوردم بعضی جاها به ظاهر از هم‌نسل‌هایم عقب ماندم که گاه غمگینم می‌کند بعضی‌ روزها و ساعت‌ها به قدری بی‌حوصله و دلتنگ بودم که نا و توانا بلند شدن نداشتم اما روی هم رفته سال نود و پنج را با همه‌ی تجربه‌های زیسته‌ام بسیار دوست می‌دارم. سال نود و پنج یکی از به یادماندنی‌ترین سال‌های زندگی‌ام خواهد بود و من می‌توانم یک بار دیگر در یک تقسیم‌‌بندی تاریخی زندگی‌ام را به پیش از سال نود و پنج و پس از آن تقسیم کنم و برای آن دلیل کافی هم بیاورم. 

پ.ن: مهم نیست که  دلتنگ و بی‌حوصله‌ام چرا که می‌دانم زیاد دوام نمی‌آورد و من باز با قدرت و انرژی بلند می‌شوم و ادامه می‌دهم. 

بیستم و یکم بهمن نود و پنج، پنجشنبه دو نیمه شب، نخستین پست سال ۲۰۱۷

Monday, October 03, 2016

نوشتن در اینستاگرام سوفیا را منزوی کرده است.  با اینکه کمتر به اینجا سر می‌زنم اما برایم قداست و قدمتی دارد که با هیچ کدام از فضاهای مجازی قابل مقایسه نیست. 
اینجا فقط نامه نخست به فردریک را منتشر کرده‌ام در حالی که در اینستاگرام نامه بیست و چندم هستم. اینجا فقط از دو اجرای سپنج رنج و شکنج فرخنده نوشته‌ام در حالی که این اجرا را چهار بار رفته‌ام. اینجا از تاترهایی که رفته‌ام کنسرت‌هایی که رفته‌ام از تجربه‌های تازه‌ام هیچ چیز ننوشته‌ام چون اینستاگرام تمام انرژی نوشتنم را می‌گیرد. 
دیروز آرایشگاه بتی بودم به زری خانم گفتم که مدت‌ها پیش از او و آرایشگاه‌اش در وبلاگم نوشته‌ام. اسم وبلاگم را پرسید و گفت حتما سر می‌زند. رسیدم خانه مطلبی درباره‌اش در ایسنتاگرام نوشتم. باز هم اینستاگرام که هنوز نمی‌دانم شبیه فیس بوک تب تند است یا می‌ماند. یعنی می‌شود یک روزی نوشته‌های اینستاگرام ‌ام هم ده ساله شود؟ 


پست‌های مرتبط با آرایشگاه و به‌ویژه آرایشگاه بتی را اینجا  و اینجا بخوانید. 


پست دیروزم که یازده مهر نود و پنج بود در اینستاگرام:

نوشتن آدم‌های زندگیم برایم لذتبخش است. آدمی که حتی می‌تواند آرایشگرم باشد. دو سه سال پیش از آرایشگاه بتی و زری خانم چیزهایی در وبلاگم نوشتم. امروز طاقت نیاوردم و به زری خانم گفتم می‌دانستید در وبلاگم از شما هم نوشته‌ام؟ خندید گفت: راست می‌گی؟ گفتم: بله. گفت چی نوشتی؟ گفتم به نظرم آدم زیر دست شما حس می‌کند یکی از ستاره‌های هالیوود است و شما اختصاصی فقط موهای او را می‌زنید. اما نگفتم به نظرم شما شبیه یک نقاش حرفه‌ای که تابلو نقاشی‌اش را عاشقانه می‌کشد مو می‌زنید. خجالت کشیدم بگویم زیر دست شما آدم احساس می‌کند کسی بهترین موسیقی عالم را می‌نوازد.
خجالت کشیدم بگویم با اینکه دفعه‌ی پیش نقره داغم کردید و من کلی حرص خوردم اما باز هم اینجایم. من حس می‌کنم همه‌ی نیرویتان را برای بر جا گذاشتن اثری ماندگار می‌گذارید و من و موهایم این انرژی را از شما، دست‌هایتان و قیچی‌تان می‌گیریم.
حتی اگر زمانه به ما سخت گرفته باشد و خواسته باشیم موهایمان را کوتاه کنیم دست کم با این همه انرژی خوب تلاش می‌کنیم خوشحال باشیم که رسما و راستکی زلف بر باد می‌دهیم. 


پ.ن از ویرجینیا ولف: ما زن‌ها رسم خوبی داریم
زمانه که سخت می‌گیرد
شروع می‌کنیم به کوتاه کردن ناخن‌ها، موها، حرف‌ها، رابطه‌ها!


پ.ن دو: وقتی دربار‌ه‌ی آرایشگاه بتی و کوتاه کردن مو در وبلاگم نوشته بودم شخص ناشناسی پیام گذاشته بود که خاله زنک هستم ادعای فلسفه دارم. والا به خدا فلسفه‌ خوانده‌ای که نتواند از موقعیت‌اش چه به لحاظ عاطفی و چه به لحاظ عقلی فاصله بگیرد و نتواند از آن فاصله بنویسد به چه کار آید در این زمانه‌ای که فلسفه در عمل‌اش مهم شده است نه لابه‌لای کتاب‌ها...


پ.ن سه: روایت محصول پافشاری ما برای معنا بخشیدن به زندگی روزمره و عادی است ما روایت می‌کنیم تا کسالت‌‌اش بزداییم. 

Thursday, July 21, 2016


  امان از این مرداد با همه‌ی نامرادی‌های مکررش
پست مرتبط: اینجا
پست مرتبط دیگر: اینجا
پست مرتبط آخر در اینستاگرام

یکم مرداد نود و پنج که نزدیک می‌شود به یک سال نبودن بابا که پر است
از دلتنگی که پنجشنبه شب است.

بابا همچنان مواظبم باش.


Sunday, July 17, 2016

حوایم که منتظر داستان آدم نمی‌ماند
۱.خب آدم اگر با خودش رو راست باشد می‌تواند خودش را تعریف کند بدون اینکه از خودش تعریف کند. می‌تواند خوبی‌ها و بدی‌های خودش را بگوید بدون اینکه در دام غرور یا رذیلت بیفتد... امشب می‌خواهم درباره‌ی یکی از ویژگی‌های خوبم بگویم... یاد ندارم شب که می‌خوابم یا در طی روز برای کسی نقشه کشیده باشم که حال‌اش را بگیرم... یادم نمی آید جایی زیرآب کسی را زده باشم... یادم نمی‌آید تو روی استاد یا معلمی تعریف‌اش را کرده باشم و پشت سرش هر چه از دهنم در می‌آید بگویم... به معنای دقیق کلمه وقتی با آدم‌‌ها مواجه می‌شوم قضاوت‌شان نمی‌کنم... خودشان را همان طور که هستند می‌بینم و می‌پذیرم....نمی‌گویم اصلا و ابدا بدگویی و غیبت نمی‌کنم ولی آن قدر دور و برش را می‌گیرم یا آنقدر پشیمان می‌شوم که هیچی نگویم بهتر است....(دست کم حواسم هست که دارم چه غلط بزرگی می‌کنم.)


۲.مدت‌هاست دلم بد شکسته است... این دلشکستگی بزرگ است چون پای مامان هم وسط بود چون خردم کرد... مدت‌هاست سکوت کرده‌ام... اگر تربیت مذهبی داشته باشید متوجه می‌شوید تو هیچی نگو همه چیز را بسپار به خدا یعنی چه؟ و اگر امتحان‌اش را پس داده باشد مومن می‌شوید به اینکه خدا آغوش‌اش بزرگ است آن قدر که می‌توانی با آرامش تمام در آغوش‌اش بخوابی و نگران هیچ چیز نباشی....خودش در زمان مناسب و جای دقیق‌اش اگر صلاح بداند ازت دفاع خواهد کرد و من مثل همیشه‌ی روزگار سپرده‌ام دست خدا....


۳.لیلی قصه‌ها نباشی و احساس کنی متوهم بوده‌ای، اشتباهی بوده‌ای، رنگ‌ها و ترانه‌ها و موسیقی‌های عالم منت‌کشی از تو نبوده است معلوم است حال دل‌ات بد می‌شود... داستان لیلی مسخره و لوس و بی‌مزه شده است بس که دل لیلی‌ها را چپ و راست به دست آورده‌اند به قیمت له کردن دل تو... بس که دنیا پر شده است از لیلی‌هایی که درست برعکس تو به خدا که نمی‌سپارند هیچ فکر می‌کنند دری وری گفتن افتخار است. آن‌ها نمی‌دانند جمله‌ی همینی که هست من همینم بدم بیاد فحش می دهم خوشم بیاد تعریف می‌کنم... یعنی عالم باید بر محور من باشد یعنی غرور و خدا خودش می‌داند که با متکبران چه خواهد کرد... از آن سو هم مجنون‌هایی هستند که راه و بیراه دل مجنون را توی گور بلرزانند...

۴.حوایم که منتظر داستان آدم نمی‌ماند... حوا خودش یعنی آفرینش و زایش یعنی خلقت عاشقانه یعنی بودن عاشقانه یعنی خواستن و برخاستن عاشقانه.... حوا یعنی سیب یعنی گندم... یعنی اگر دوستم داری خواهی آمد، کسی قربان صدقه‌ی حوا نمی‌رود آن طور که دور لیلی می‌چرخند اما عالم از آنِ حواست یعنی پای خدا وسط است یعنی می‌زند پس کله‌ی آدم که عاشقانه دوست‌اش بدارد... حوا یعنی من به وسعت عالم مادرم... عاشقم... مهربانم.... خواستنی‌ام... اگر آدم دلم را نشکند...

۵. نفهمی چه شد؟ چرا اینطوری شد؟ درد دارد... رنج دارد... نگرانی دارد... به خدا سپردن‌اش هم صبر می‌خواهد....

۶.بی‌حرمتی به زنان دوست داشتنی سرزمینم اما متفاوت با مادرم  را همان‌قدر دوست ندارم که این نا اطمینانی‌هایی که به چادر و دین مادرم هست را... کاش مادرها همه‌شان بزرگوار باشند و قابل احترام با هر دین و مسلک و مذهبی که هستند...... کاش به انسان‌ها احترام بگذاریم یک  صدم ادعایی می‌کنیم...

۷. من جز محبت کردن کاری بلد نبودم، پدرم مردم‌دار بود و من عاشق‌پیشه...مادرم صبور و خوشبین است و من عاشق‌پیشه.... من عاشقانه زندگی‌ کرده‌ام ... من بلدم از خودم بزنم بیرون....بلدم دوست بدارم....بلدم پر از مهر و محبت شوم و محو شوم در وفاداری و معرفت... اینها اما  از خودم نیست از دامان مادرم و دست‌های پدرم است اما با همه‌ی اینها هفتمین‌اش دل من بود که بر خاک افتاد.....

بیست و هفتم تیر نود و پنج، یکشنبه شب

پ.ن: کاش دیگر هیچ‌وقت نه غر بزنم... نه چیزی بنویسم... نه چیزی بخواهم....نه گلایه‌ای کنم.... نه تمنایی داشته باشم....... خدا خودش همه چیز را درست خواهد کرد..... خدا حوایش را دوست دارد و من شک ندارم حوا نزدیک‌ترین خلفت عاشقانه به خداست......


Friday, July 15, 2016

در پایان جلسه‌های کافه فلسفه، فبک، فلسفه برای کودکان و نوجوانان... در یک گیجی عجیب و غریب حیرت‌زده‌ام که باز هم چرخ‌های عالم خیلی خوب می‌چرخند با این حجم از نادانی که گرفتارش هستیم...

Friday, June 24, 2016


در من زنانی جمع‌اند
زنی فلسفه می‌بافد
زنی ژاکت می‌بافد
و آن دیگری رویا 
در این میان 
زنی شعر می‌بافد
زنان اطراف‌اش
پچ پچ می‌کنند
و بافته‌ها را 
می‌شکافند...

فریال معین

روزهای نخست تابستان ۹۵، عکس اما نمی‌دانم برای چند سال پیش است.

Tuesday, June 21, 2016

یکم تیر نود و پنج، سه شنبه


تابستان را با چنین موجود نازنینی تحویل کنی، حتما قرار است تابستان مهربانی باشد.

من یک عمه هستم!

Thursday, June 16, 2016



درست روزهایی که فکر می‌کردم با تراکتور از روی غرورم رد شده‌اند. درست روزهایی که فکر می‌کردم هیچی نیستم. درست روزهایی که فکر می‌کردم حتما لیاقت ندارم، با کوشش‌های مریم‌ترین مریم عالم از نوع لاریجانی‌اش افتادم وسط یک عالمه حادثه‌ی خوب... افتادم میان یک دنیا انرژی مثبت... دقیقا روزهایی که فکر می‌کردم هیچی از غرور و عزت نفسم باقی نمانده است یک عالمه آدم دوست داشتنی با کلی انرژی حال دلم را یک عالمه خوب کردند... تنها دعایم برای فریدون محرابی عزیز این است که میلیون‌ها برابر انرژی مثبت‌هایی که به ما می‌دهد به خودش و زندگی‌‌اش برگردد و به تک‌تک آرزوهایش از کوچک و بزرگ برسد.

خدا بچه‌های کلاس را هم شاد و سلامت و سرحال و پرانرژی نگه دارد. 

خداست دیگر چه می‌شود کرد... در تاریکترین وقت شبانه روز غافلگیرت می‌کند... همان شعر گرچه همه جا تاریک است سحر نزدیک است و این حرف‌ها

بیست و ششم خردادی که چهارشنبه بود که نود و پنج است که افطاری بود.  

Sunday, June 12, 2016

خدا رحمت کند بابا را همیشه با کار کردنم مخالفت شدید می‌کرد با درس‌ خواندنم شدیدا موافق بود. نه تنها موافق بود که مشوق بود نه تنها مشوق بود که ذوق زده می‌شد که تا این اواخر برای هر موفقیت بزرگ و کوچک‌‌ام جایزه می‌خرید. زود از دست‌اش دادم هم برای خودش زود بود هم برای من. هنوز و تا آخر دنیا به خانم دکتر گفتن‌هایش نیاز داشتم، هنوز و تا آخر دنیا به جایزه‌هایش نیاز داشتم، هنوز و تا آخر دنیا به خنده‌هایش نیاز داشتم. به اینکه شب‌ها وقتی خسته و له و لورده از راه می‌رسیدم، در آپارتمان را باز می‌کرد همان جا می‌ایستاد خسته نباشید می‌گفت و کوله‌ام را می‌گرفت تا بندهای کتانی‌ام را باز کنم. وقتی سر درد می‌شدم دست‌های سنگین و مردانه‌اش را روی پیشانی‌ام می‌گذاشت و حمد می‌خواند و تا وقتی خودم نمی‌گفتم خوب شد دست‌اش را بر نمی‌داشت. 


بهانه‌ی اصلی‌ام برای نوشتن این بود که می‌خواستم بگویم تمام این سال‌ها از بس که بابا  کار کردن من را دوست نداشت. وقتی هم کارهای پروژه‌ای و پراکنده انجام می‌دادم گرفتن حق‌ام برایم سخت بود. حرف زدن درباره‌ی پول‌اش برایم سخت بود. بعضی کارها هست که کلا هیچ وقت پول‌اش را نگرفتم یا اگر هم می‌خواستم بگیرم با شرم بسیار می‌گفتم که هنوز پول‌اش را نگرفتم. از سال نود به این طرف روی خودم کار کردم که بتوانم حق کاری را که انجام داده‌ام بگیرم، یعنی روی پول گرفتن‌اش را داشته باشم، روی گفتن‌اش را... هنوز هم حس خوبی ندارم ولی می‌گویم و تلاشم را می‌کنم پیش از انجام کار درباره‌ی پول‌اش هم مثل آدم حرف بزنم و اگر بیگاری است قبول نکنم. اما یک نکته‌‌ی ظریفی کشف کرده‌ام آدم‌ها وقتی قرار است کارشان را تحویل بگیرند از موضع قدرت، همه‌ جوره وادارت می‌کنند کار را به موقع تحویل دهی. ولی وقتی تو حق‌ات را می‌خواهی جوری رفتار می‌کنند که انگار تو یک آدم پست و بی انصاف هستی که در این عالم فقط چسبیده‌ای به پول و مال دنیا... گاهی در اوج بی‌نیازی طوری رفتار می‌کنند که انگار نیازمند پولی هستی که آنها قرار است بدهند. 

شاید بابا با تجربه‌ی چهل ساله‌اش در بازار این چیزها را می‌دانسته و دوست نداشته است من هیچ وقت با مردم بحث‌های مالی از این جنس داشته باشم. 

پ.ن مهم: باید تمرین کنم برای صحبت کردن درباره‌ی بخش مالی قضیه با یک حس خیلی عالی و از موضع قدرت حرف بزنم باید یاد بگیرم برای گرفتن حق خودم هم نباید ذره‌ای احساس شرمساری کنم حتی در پستوی ذهن و خیالم جایی که دست هیچ کس بهش نمی‌رسد . شاید مردم هم یاد بگیرند محترمانه‌تر و به موقع حق آدم‌ها را بدهند حتی اگر آنها ثروتمندترین آدم دنیا باشند و به آن پول نیازی نداشته باشند، باید یاد بگیرند هر کس باید وظیفه‌ی خودش را به موقع انجام دهد. همین. 

Saturday, June 11, 2016

گروهی در تلگرام با عنوان فلسفه برای کودکان و نوجوانان دارم . روزهای نخست قوانینی برایش تعریف و منتشر کردم. گروه مرز دویست نفر را رد کرده است. بیشتر کسانی که در گروه هستند در زمینه فبک فعال هستند نکته‌‌اش این است که دوستان گاهی در حوزه‌های بسیار متفاوت از یکدیگر در فبک فعالیت می‌کنند. از روز نخست دلم می‌خواست این افراد به عقاید هم کار نداشته باشند و کارهای یکدیگر را نقد کنند یا نظریات یکدیگر را. مهم‌تر برایم این بود که بتوانند احترام یکدیگر را حفظ کنند و به هم توهین نکنند. اما متاسفانه گاهی این اتفاق می‌افتد. یعنی کار به توهین می‌کشد. 
روز نخست کارگاه دکتر قائدی گفت هر کدام ما به اندازه‌‌ی شعاع خود زحمت بکشیم کافی است همین موج‌های کوچک خودش به مرور زمان بزرگ می‌شود. با خودم فکر می‌کردم این گروه می‌تواند شعاع من باشد در همین اجتماع کوچک اگر افراد توانستند با عقاید متفاوت به هم نه تنها احترام بگذارند که همدیگر را دوست داشته باشند من توانسته‌ام موفقیتی ولو اندک به دست بیاورم و این دویست نفر هر کدام می‌شود فردی در جامعه که به اندازه‌ی شعاع خودشان می‌توانند اهل مدارا باشند. اما سخت است خیلی سخت. راست‌اش امشب نا امید شدم. نمی‌دانم شاید خود من هم از روز نخستی که فلسفه خواندن را شروع کردم تا این ساعت که این واژه‌ها را تایپ می‌کنم هفده سال طول کشید تا بتوانم به جایی برسم که رگ گردن کلفت نکنم، آدم‌ها را با همه‌ی تفاوت‌‌هایشان قلبا دوست داشته باشم. هفده سال طول کشید که به مرور زمان طوری پوست بیندازم که خودم هم نفهمم چی شد که امروز این همه در برابر کسانی که عقایدشان با من متفاوت و گاه مخالف است آرام باشم. 
آنقدر دور شده‌ام از دوران‌هایی که کمتر اهل مدارا بودم که گاه فکر می‌کنم از لحظه‌ای که خودم را شناختم همین بوده‌ام.
واقعیت این است که از دست آدم‌ها ناراحت می‌شوم. چغندر که نیستم، اگر قضیه عاطفی باشد من هم دلم می‌خواهد نازم را بکشند، اگر درسی و علمی باشد دلم می‌خواهد بدانند که احمق نیستم، اگر پای غرورم در میان باشد دلم می‌خواهد بدانند که عزت نفسم را از جوی آب نگرفته‌ام، اگر فروتنی می‌کنم دلم می‌خواهد بدانند ساده لوح نیستم. اما پسِ پشت این همه دلم می‌خواهدها گاه فقط یک جمله است: این نیز بگذرد... گاه به یکباره دست می‌کشم از اینکه چیزی را ثابت کنم...

اگر می‌خواهیم کار دنیا در صلح و آرامش پیش برود جز  مدارا، مهربانی و احترام راه دیگری نداریم.

پ.ن: گاهی برای رسیدن باید یکدفعه از همه چیز دست کشید و رفت باید از دست داد، از دست دادن‌ها گاهی عین به دست آوردن است. دیر یا زود باید تصمیم بگیرم از دست بدهم یا ندهم... نیاز  به رفتن دارم، درباره‌اش فکر کرده‌ام و اگر این اتفاق بیفتد حتما در سوفیا یک پست سه کلمه‌ای خواهم نوشت رفتم که رفتم
شاید شبیه ادعاهای پوچ و هوس زود گذر باشد ولی من برایش برنامه دارم حتی اگر مقدماتش یک سال طول بکشد.... اگر اتفاق نیفتد زور تقدیر به تصمیم‌ام چربیده است. می‌تواند ظاهرش تعطیل شدن خودم باشد بازگشت‌اش اما بی‌تردید طی کردن هزاران سال نوری است در سیصد و شصت و پنج روز تا رسیدن... در آن پست سه کلمه‌ای حتما به این پست ارجاع خواهم داد. 

پ.ن دو: سرگیجه‌‌ی وجودی گرفته‌ام دلم می‌خواهد برای مدتی معلوم با یک گوشی سی هزار تومانی سر کنم که تنها گزینه‌اش این است که به آدم زنگ می‌زنند و آدم گوشی را برمی‌دارد و حرف می‌زند و قطع می‌کند. 

دو ساعتی از بیست و دوم خرداد ۹۵ گذشته است و شده است بیست و سومی که یکشنبه است و حال دلم خراب است. 
مدارا کردن شوخی نیست، ساده نیست، پشت‌اش یک دنیا فرهنگ و اخلاق‌مداری است. اگر در جایی می‌توانند مدارا کنند، مدارا کردن‌شان پشت دارد، ریشه دارد. تک تک افراد از خودشان شروع کرده‌اند. ما در یک اجتماع خیلی کوچک هم نمی‌‌توانیم طاقت بیاوریم که مثلا یک خانم چادری و روگیر وارد یک کافی شاپ کوچک شود و یک ساعتی را با عزیزش آنجا بگذراند و از آن سو تحمل یک خانم، به اصطلاح عام، بد حجاب را در جلسه‌های مذهبی نداریم. به همبن اندازه‌ی کوچک طاقت‌اش را نداریم چه رسد که بخواهیم در سطح کلان آدم‌ها را دوست داشته باشیم. ما نمی‌توانیم از مدارا حرف بزنیم و حتی تحسین‌اش کنیم وقتی هنوز تک تک ما اندر خم یک کوچه‌ایم. 

Friday, June 03, 2016

نبودم وصله وصلت از آغاز 
که هرکوکی زدم شد کوک ناساز
به هر جهدی نشد تا جفت باشیم
قناری جان! نخواندی با من آواز 
برابر کردم‌ات با خواهش ای دل
برابر شد دلم با عشوه با ناز
برایت قصه‌ها از غصه گفتم 
کشیدم از نهان‌ها پرده راز 
من از داغی که بر دل ماند گفتم
تو از شوق پریدن‌ها و پرواز 
دلت با دیگری بود و نبودی 
دمی با این دل دیوانه دمساز
من و تقدیر زهرآلود تلخم
تو با آن مرغک همسایه آن غاز
برو با نازنینت نازنینم!
کبوتر با کبوتر باز باز!

مسیح مسیحا

پ.ن:پر از پی‌نوشت، پر از رنجش، پر از دلگیری، پر از دلتنگی، پر از دلگرفتگی... چند روز پیش شنیدم آقای قاضی دم مرگ‌شان سه بار گفته‌اند نرجان، نرجان، نرجان.... وای به احوال ما...........

پ.ن دو: پروژه‌ی مساله‌ی دیگری روز به روز دارد برایم جدی‌تر می‌شود. دیگری اصیل، ارتباط اصیل، تحقیر دیگری، احترام به دیگری، رابطه‌‌ای از دو سو پر از گشودگی، من و دیگری و باز هم دیگری و دیگری و دیگری...

عصر چهاردهم خرداد که مثل همه‌ی جمعه‌ها دلگیر است. ساعت شش و سی دقیقه

Sunday, May 29, 2016

سوفیا برای نوشتنم امن است. نمی‌دانم چرا گاهی دوست دارم فقط بنویسم و چیزی نشنوم و سوفیا این قابلیت را دارد که فقط بنویسم و حتی ندانم چند نفر خوانده‌اند چند نفر از نوشته‌ام خوش‌شان آمده است چند نفر نوشته‌ام را دوست نداشته‌اند. 
بارها گفته‌ام در دنیای مجازی هر صفحه‌ای را به راحتی می‌توانم برای همیشه ببندم جز سوفیا که حالا بخشی از خودم شده است. نحوه‌های بودنم، طور طور شدن‌هایم، به دست آوردن‌ها و از دست دادن‌هایم، در این ده دوازده، سال سوفیا-نویسم کرده است. چه زمان‌هایی که نوشته‌هایم را دوست نداشتم و حس می‌کردم پر تکلف می‌نویسم و حس می‌کردم چیزی کم دارند... چه این چندسال آخر که دوست‌شان دارم و برای دلم می‌نویسم و همه هم خودم هستند بی کم‌وکاست.
امشب دلم خواست اینجا بنویسم چقدر به سوفیا وفادارم هرچند که وبلاگ‌نویسی از مد افتاده است، چقدر به سوفیا وفادارم، هر چند که مدت‌هاست بی‌اندازه گیجم و کمتر می‌نویسم. دلم خواست اعتراف کنم که روزهای اولی که سوفیا را با مطالب لوس و بی‌مزه به روز می‌کردم راه و بیراه با خودم تکرار می‌کردم که وبلاگ من قدیمی‌ترین وبلاگ جهان است و هنوز هم دلم می‌خواهد روزی بیاید که سوفیا را با دست‌هایی چروک و لرزان در گوشه‌ای از این عالم به روز کنم. 


پ.ن: از این دست انرژی دادن‌ها به خودم کم نداشته‌ام از این ترین‌هایی که به رویاهایم وصل می‌کردم به امید اینکه رویاهایم اگر ترین نشدند دست‌کم تر باشند. هنوز نمی‌دانم کجای عالم ایستاده‌ام و هنوز هیچ ترینی در زندگیم رخ نداده است، اما بیشتر از قبل به سمت و سویی می‌روم که خودم را دوست داشته باشم و وفادارانه به خودم  لنگان لنگان نقشه‌‌هایی را که کشیده‌ام عملی کنم شاید روزی بیاید که نه تنها خودم را وفادارانه دوست خواهم داشت که به خودم هم افتخار خواهم کرد... شاید... خدا را چه دیدی؟ 

خرداد نودوپنج است که ده یازده روزی از آن گذشته است. 

Tuesday, May 10, 2016


این روزها با پیش‌آمدن چند اتفاق هم زمان به چند چیز فکر می‌کنم به غرور و تکبر و به قضاوت کردن آدم‌ها! به فرزاد حسنی فکر می‌کنم، به فیلمی که دست به دست در فضای مجازی می‌گردد و جناب آقای حسنی او را زیر پای غروراش له می‌کند. با خودم می‌گویم کسی این فیلم را بدون صدا نگاه کند اگر سلیقه‌اش طور خاصی باشد حتما فکر می‌کند فرزاد حسنی از این مرد خوش‌ تیپ‌تر و خوش قیافه‌تر است و یک جورهایی سر است.
 (تاکید می‌کنم با معیارهای مزخرف زیباشناسانه‌ای که هم درباره‌ی زنان و هم درباره‌ی مردان رایج است و بر همین اساس است که خانم ترانه‌سرا فکر می‌کند شادمهر هم خوش بر و روست و اگر بیاید همه یک دل نه صد دل عاشق‌اش می‌شوند و یک در صد هم احتمال نمی‌دهد که شاید کسانی هم باشند که شادمهر را در زمان خودش هم دوست نداشتند، بفهیمم که به تعداد آدم‌ها سلیقه و علاقه وجود دارد، این قدر راحت چپ و راست حکم‌های کلی صادر نکینم، خوبیت ندارد.) 
برگردم به پیش از پرانتز، اما به محض اینکه حرف‌های متکبرانه‌ی فرزاد حسنی را می‌شنوی، احساس می‌کنی چقدر آن مرد روبه رویش شریف است چقدر دوست داشتنی است. دارم فکر می‌کنم کاش آدم یا هیچ وقت مشهور نشود یا اگر شد لحظه به لحظه از خدا بخواهد گرفتار غرور و تکبر نشود هر چند که معتقدم بخش زیادی از آن به تربیت خانوادگی برمی‌گردد که با شهرت آنچنان‌تر می‌شود، مصداق همان شعر مولاناست که باده نی در هر سری شر می‌کند، آنچنان را  آنچنان‌تر می‌کند. 
بزرگان هنر و ادب، بازیگران نامداری که آدم ناخودآگاه با دیدن‌شان سر تعظیم فرود می‌آورد نان ادب‌شان را می‌خوردند، نان احترام به مردم، نان عظیم دانستنِ هوادارانشان را. شک نکنید آنها هیچ وقت فکر نکرده‌اند هوادارنشان میوه و شیرینی چیده‌اند روی میز. آنها هوادارانشان را هیچ وقت قضاوت نکرده‌اند. بدترین شکل مسخره کردن همان است که عده‌ای آدم مشهور دور هم بنشیند و هوادارانشان را دست بگیرند و مسخره کنند. این روزها دارم به تلفیقی از همه‌ی اینها فکر می‌کنم.

کاش با ادب و شعور مشهور شویم. اگر در جایی وارد شدیم و حس کردیم همه‌ی کسانی که در مجلس‌اند از ما بزرگ‌تر‌ و عالی مقام‌تراند، شاید روزگاری ماندگار شویم.

سه شنبه، بیست و یکم اردیبشت نود و پنج، شب اسطوره‌ی ادب

پ.ن: ممنون مامان مهربانم، قدم روی چشم‌هایم گذاشتی، حالا حالاها برایم بمان.

Sunday, April 03, 2016

انگار هنوز سال نود و پنج شروع نشده است و هر چه بر من می‌گذرد، پیش‌درآمد رخدادهای بزرگ است، پیشاپیش حس می‌کنم طاقت بعضی‌هایشان را ندارم بس که بزرگ‌اند و دوست‌داشتنی.

Saturday, March 19, 2016

یکم فروردین ۹۵

.هر چه در عالم برایم تکراری شود، روز تولدم هنوز غیر تکراری‌ترین رخداد زندگیم است

Wednesday, March 09, 2016

در آستانه‌ی سال ۹۵، ف


فروردین
فائزه
فلسفه
فبک
فاصله
فراموشی 
فردا

نوزدهم اسفند، هزاروسیصد و نود و چهار، این هدیه‌ی ناقابل، دستبند ف، را برای خودم خریدم که سال پرماجرای ۹۴ را با بیش و کم‌اش از سر گذراندم. دلم می‌خواهد با یک دنیا خوشبینیِ عاقلانه وارد سال پر کار ۹۵ شوم. سالی که دست کم نیمه‌ی نخست‌اش تکلیف‌اش معلوم است. هر گلی نیمه‌ی نخست سال بزنم به سر خودم زده‌ام برای نیمه‌ی دومِ اش.
با ف حالاحالاها کار دارم از مدت‌ها پیش که ایده‌هایش را در سر می‌پروراندم، تا امروز که از آن رونمایی کردم و تا فرداهای دور و نزدیک، اگر زنده باشم. 
با این کادو، خودم را هم به کافه، به صرف شام دعوت کردم، که هدیه‌ی بدون ضیافت، انگار چیزی کم دارد. 



پ.ن: خوشی نزده است زیر دلم، کمر اندوه را که می‌توانم بشکنم، به نفع دلم.
پ.ن دو: کسانی که رفته‌اند کافه رادیو‌هفتی‌ها، می‌دانند روی هر میزش یک کتاب شعر هست، خیلی تصادفی من در ضیافتِ ف پشت میزی نشستم که شاعرش فریدون مشیری بود.