ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ
Showing posts with label ادبیات و شعر. Show all posts
Showing posts with label ادبیات و شعر. Show all posts

Friday, February 26, 2016

۲۵

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

سعدی

۱۳۹۴/۱۲/۷، جمعه شب

پ.ن: عکس را کیمیا کلهری دوست داشتنی، دوم اسفند ۹۴ یکشنبه، گرفته است.

Tuesday, February 16, 2016

در بیابانی که ما راه طلب گم کرده‌ایم
کرم شبتابی اگر در جلوه آید کوکب است

بیدل دهلوی

Wednesday, January 27, 2016

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
قسمت ما نشد این عشق حلال‌ات باشد

علی صفری

 ۲۴

پ.ن: از خیر ۲۲ هم گذشتم که اینجا گفته بودم قضایش را بجا می‌آورم، وقتی از ۲۳ به بعد دیگر شعر نخواندی، چه فرقی می‌کند که پیش از آن‌اش چه گذشت.


Saturday, January 16, 2016

یک پاییز زرد و زمستون سرد و...


ماه من غصه نخور، مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا می‌‌شه کسی رو حرف‌اش بمونه
ماه من غصه نخور، شمدونیا صورتی‌اند
دلایی که بشکنن، چون عاشق‌اند قیمتی‌اند
ماه من غصه نخور، دنیا را بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم، تو هم جدا منم جدا...

۲۶ دی ۹۴ شنبه

۲۴

Friday, December 25, 2015

بارها در همین وبلاگ بهم ثابت شده است، نوشته‌های زورکی‌ام بی‌مزه و لوس هستند. گاهی دلم می‌خواهد و وسوسه می‌شوم نوشته‌هایی را که زورکی نوشته‌ام حذف کنم. البته که برای دوران جاهلیت و جوانی است دوران‌هایی که به معجزه‌ی ساده‌نویسی پی نبرده بودم. دوران‌هایی که هنوز نمی‌دانستم نوشتن، شبیه وحی است باید فرشته‌ای برایت بیاورد و تو فقط ماموری که در عالم پخش‌اش کنی. مهم نیست چند نفر جدی‌ات می‌گیرند، مهم نیست چند نفر دوست دارند تو را بخوانند اما خیلی مهم است که خودت دوست داشته باشی بارها و بارها بخوانی و خودت از هیچ چیز نوشته‌ات بدت نیاید.

برای سوفیا نوشتن سهل و ممتنع است، مدت‌ها بود که باید خودش می‌آمد و من فقط تایپ‌اش می‌کردم اما نمی‌آمد. فرشته‌ام گم شده بود. چرایی‌اش را نمی‌دانم. گاهی به درگذشت بابا ربط می‌دهم گاهی به فشردگی کارهایم، گاهی به بی‌حوصلگی و به خیلی چیزهای دیگر... 

این روزها اما باز انگار نوشتن‌ام می‌آید، انگار پس از آذرِ دوست‌داشتنی نودوچهار، یک جور دیگری نو شده‌ام. آذر را دوست داشتم و آذر هم من را دوست داشت اتفاق‌هایی در آذر افتاد که هر کدام شبیه  رفتن به فضا بود به همان اندازه هیجان و شگفتی داشت. تمام‌ ماه‌های سالِ این سالِ پر  ماجرا یک طرف، آذر طرف دیگر باشد باز وزنه‌اش سنگین‌تر است. 

امیدوارم زمستان هم کمی از آذر یاد بگیرد... و سال نودوچهار، هر چند که انگِ یکی از خاطره‌های تلخ زندگی‌ام بهش چسبیده است، با خیر و پر از شادی تمام شود. 

پ.ن: تو را از دور دلم دید اما / نمی‌دونست چه سرابی دیده... (با صدای محسن چاووشی)

چهارم دی ۹۴ جمعه پس از ظهر
به نسیمی همه‌ی راه بهم می‌ریزد 
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد؟
سنگ در برکه می‌اندازم و می‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه بهم می‌ریزد
عشق، بر شانه‌ی هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه بهم می‌ریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه‌ی کوتاه بهم می‌ریزد
آه... یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه بهم می‌ریزد

فاضل نظری

۱۸


گاه پنهان شده در تیرگی اعماق است
گاه عریان شده در آینه‌‌ی انفاق است
نفس‌اش انفس و آتش‌زنه‌ی اشراق است
غم قرار دل پر مشغله‌ی عشاق است

عشق ورزیدم و گفتم هنر آموخته‌ام
کیمیای بدل مس به زر آموخته‌‌ام 
معنی فایده را در ضرر آموخته‌ام 
بعد یک عمر قناعت دگر آموخته‌ام

عشق گنجی است که افزونی‌اش از انفاق است

اینکه در دل سر پیری تب ساغر دارم 
هر چه دارم همه از مشرب ساغر دارم 
پیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم 

لب ساقی به دعا گویی من مشتاق است

خاک صحرای تو را گریه کنان بوسه زدم
بر لب خسرو شیرین دهنان بوسه زدم
جام می نزد من آورد و بر آن بوسه زدم 

آخرین مرتبه‌ی مست شدن، اخلاق است

چه بلایی است که غم بر سر عمر آورده است
ناگهان پیک اجل بر در عمر آورده است
باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است

۱۶

Friday, December 11, 2015

خوب است با گوش تو دنیا را شنیدن
گاهی تو را در کوچه‌ی شعر دیدن
آهوی بازیگوش چشمان تو بودن
هی لابه‌لای حرف‌های تو دویدن
این زندگی با ما نمی‌سازد وگرنه
ما را چه به از چشم‌های تو بریدن
باری است بی تو زندگی بر شانه‌هایم
سخت است گاهی این نفس‌ها را کشیدن
بی تو کماکان می‌تپد این قلب خسته
نه... نه فرق دارد این تپیدن با تپیدن
شیرینی تلخی که در دلتنگی ماست
در هیچ جایی نیست حتی در رسیدن
وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد
سقراط بودن... شوکران را سر کشیدن
خوب است با گوش تو دنیا را شنیدن

۱۲ آذر ۹۴ پنج‌شنبه

۱۵

پ.ن: آن روز ایران نبودم، رفته بودم تا سر کوچه برگردم... فکر کنم هنوز برنگشته‌ام...

Tuesday, December 08, 2015

این قصه رسیده است به آیینه و کاشی
من عاشقم ای گل تو چه باشی چه نباشی

من آمدم از چشم تو خطی بنویسم 
تو نقل و نباتی به سر عشق بپاشی

ما کهنه درختیم که عشق آتشمان زد
از این تنه‌ی سوخته تاری بتراشی

من عاشق یک گل شده بودم که شکستم 
با این همه ای عشق تو هم خسته نباشی

این میوه ی ممنوعه عجب دردسری داشت
یک قصه و پشت سرش این قدر حواشی

محمد گرامی

۱۷ آذر ۹۴ سه‌شنبه

Sunday, December 06, 2015

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست
می‌نشینی رو‌به‌رویم، خستگی در می‌کنی
چای می‌ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟
باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیست
شعر می‌خوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می‌دوزم به چشم‌ات می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می‌شود با بغض می‌‌گویم نرو
پیش پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست
می‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شود 
باز تنها می‌شوم با یاد مهمانی که نیست
رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

۵ آذر ۹۴ پنج‌شنبه

۱۴
پ.ن: چه پنج‌شنبه‌ی نازنینی

Monday, November 23, 2015

خوش باش دل ای دل! پس از آن چله‌نشینی
افتاده سر و کار تو با ماه جبینی

در سیر الی‌‌الله به دنبال تو بودیم
ای گنج روانی که عیان روی زمینی

در خلق تو آمیخته شد آینه با آب
حیف از تو که با هر کس و ناکس بنشینی

تمثیل غم عشق تو با قلب ظریفم
یک باغ انار است و یکی کاسه‌ی چینی

لبخند تو با اخم تو زیباست که چون سیب
شیرینی و با ترشی دلخواه عجینی

دلواپس آنم که مبادا بدرخشد
در حلقه‌ی صاحب‌نظران چون تو نگینی

هنگام قنوت آمد و ما دست فشاندیم
آن جا که تو پیش نظر آیی، چه یقینی؟

حالی است مرا بر اثر مرحمت دوست
چون خلسه‌ی انگور پس از چله‌نشینی...

علیرضا بدیع

۱۳۹۴/۹/۱ یک‌شنبه

۱۳

پ.ن: از تمام این شعر، فقط چله‌نشینی... (پایان‌‌اش سی آبان)
پ.ن دو: با احترام به روان پاک حافظ، هر چی فال این مدت گرفتم بی‌ربط بود، این شعر بدون نیت کردن و فال گرفتن نقطه سر خط بود...
پ.ن سه: هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است جز اینکه عالم پر از نشانه‌های با ربط و بی‌ربط به هم است. چله‌نشینی، ۲۴۵، سی آبان شنبه، ۱۱۰، یکم آذر یک‌شنبه، ۱۳۵، آقای برادر، دیگری، من....  با این ۹ واژه جمله هم نمی‌شود ساخت، چه برسد سرنوشت... اما دست‌ِ کم می‌توان ساعت‌هایی را دلخوش بود... 

Friday, November 20, 2015

دیر کردی نازنینم، کم‌کم آذر می‌رسد
عمر آبان هم دارد به آخر می‌رسد
فرصت از کف می‌رود، امروز و فردا تا به کی؟
فصل عشق و عاشقی هم عاقبت سر می‌رسد
برگ‌های دفتر پاییز سرخ و زرد شد
آخرین برگ سفید کهنه دفتر می‌‌رسد
زودتر برگرد تا وقتی به جا مانده هنوز 
می‌رود پاییز عاشق، فصل دیگر می‌رسد
مهر و آبان طی شدند نوبت آذر رسید
نازنینم زودتر، سرما سراسر می‌رسد
این هوا با عاشقان چندی مدارا می‌کند
فصل سرما، زوزه باد ستمگر می‌رسد
یک نفر با یک خبر کاش امشب می‌رسید
مژده می‌آورد برخیزید، دلبر می‌رسد

۲۸ آبان ۹۴ پنج‌شنبه

۱۲


Monday, November 16, 2015

در واشد و پاشید نسیم هیجان‌اش
تا نبض مرا تند کند با ضربان‌اش
تقویم ورق خورد و کسی از سفر آمد
تا دامنه‌ها برد مرا نام و نشان‌اش
پیشانی او روشنی آینه و آب
بوی نفس باغچه می‌داد دهان‌اش 
هر صبح، امید همه‌ی چلچله‌ها بود
گندم گندم سفره‌ی دستان جوان‌اش
با این همه انگار غمی داشت که می‌ریخت
از زاویه‌ی تند نگاه نگران‌اش
یک زلزله‌ی سخت تکانیش نمی‌داد
یک شعر ولی زلزله می‌ریخت به جان‌اش
انگار دو دل بود همانطور که «سارای»
بین «ارس» وحشی و جبر «سبلان‌اش»
طوفان شد و من برگ شدم رفتم و رفتیم
افتادم و افتاد غمی تلخ به جان‌اش
می‌خواست بهاری بشوم باز، که جا داد
پاییز و زمستان مرا در چمدان‌اش
در وا شد و او رفت همانطور که یک روز
در واشد و پاشید نسیم هیجان‌اش

مهدی فرجی

۲۴ آبان ۹۴

۱۱

Mohsen Chavoshi - Kojaei (Ft Sina Sarlak) | محسن چاوشی سینا سرلک کجایی



بیا تا چشامو تو چشمات بریزم

Thursday, November 12, 2015

امروز این نوشته را سر کلاس داستان خواندم ارزیابی‌‌ها این بود که خودبسنده نیست، به این معنا که مهری خانم و مهندس را تنها کسانی می‌‌شناختند که داستان قبلی را شنیده بودند. اگر قرار است از شخصیت‌های پیشین وام بگیریم یا بکشانیم‌شان در داستان دیگری باید به لطایف‌الحیلی بگوییم که از کجا و کدام داستان آمده‌‌‌‌‌اند وگرنه برای کسی که اولین بار می‌شنود شخصیت مبهم می‌ماند و به اصطلاح داستان خودبسنده نیست. مگر اینکه داستان‌ها در یک مجموعه با هم چاپ شوند. باز هم نکته‌های داستانی از این دست را خواهم گذاشت، خودم می‌دانم یک عالمه کارگاه هست که گزارش‌هایش به روز نیست. به روز خواهد شد اما نه به زودی...
خاکی که به زیر پای هر نادانی است
کف صنمی و چهره‌ی جانانی است
خیام


امروز سر کلاس داستان،  درباره‌ی زنی که در مولوی پیدا شده و هفت هزار سال پیش زندگی می‌کرده است حرف زدم،  یعنی روی دلم مانده بود یک چیزهایی بگویم تا احوالم را پرسیدند، سر درد و دلم باز شد، کلی خندیدیم. شاید چون زن است این همه به فکر فرو رفته‌ام. کلی رنج و محنت بکشی، کلی عاشقی بکشی، کلی خون جگر بخوری که یک تیکه وسیله برای خانه‌ات بخری، بچه بزرگ کنی، غصه بچه‌ات را بخوری، موهات را رنگ کنی بد رنگ بشه حرص بخوری، مریض بشی زن‌اش بشی یا نشی؟ هوو سرت بیاره یا نیاره؟ کلی به دخترخاله و دختر عمه پز بدی، فکر کنی عالم همه جوره تو مشت‌ات است... بعد هفت هزار سال دیگر، یک عده آدم استخوان‌هات را پیدا کنند کلی هم از بابت  چهار تیکه استخوان ذوق کنند. انگاری که یهویی شدی عروسک دست باستان شناس‌ها...به قول آقای برادر هیچی به هیچی..... کاش می‌شد یک نامه برای باستان‌شناس‌های هفت‌ هزار سال دیگر بنویسم و زیرش هم بنویسم: من و تو الان عین هم هستیم عزیزم، عمرت به عمر نوح پیمبر رسیده گیر...

پ.ن:زحمت سرودنِ « عمرت به عمر نوح پیمبر رسیده گیر» را سعدی کشیده است. شعری است بسیار دوست داشتنی که در پستی جداگانه خواهم نوشت. 
نه یادم می‌کنی نه می‌روی یاد 
به نیکی باد یادت ای پریزاد
عجب نبود کنی فائز فراموش
فراموشی است رسم آدمیزاد

فائز دشتستانی

۲۱ آبان ۹۴ 

۱۰

Tuesday, November 10, 2015

در این کشاکش سرما و بی‌اجاقی من 
بیا به خلوت شب‌های بی‌چراغی من
بهار بی‌تو خزان می‌شود ولی سبز است
اگر که با تو بیاید خزان اقاقی من
به غارت دل من آمده است چشمان‌ات
بتاز با نگهت ترک مست یاغی من
دلم که مست‌تر از شعر حافظ  و سعدی است
فدای چشم خمار تو باد ساقی من
در این زمانه که شعرم تهی ز حادثه است
خوش آمدی به غزل عشق اتفاقی من

جواد زهتاب 

۱۷ آبان ۹۴ یک‌شنبه

۹

Wednesday, November 04, 2015