ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ
Showing posts with label من و خواب‌هایم. Show all posts
Showing posts with label من و خواب‌هایم. Show all posts

Wednesday, January 06, 2016

من و آقای برادر به اعداد اعتقاد داریم... به راز اعداد... به روزها... به راز روزها.... به اینکه در عالم خبرهایی هست که ربط به اعداد دارد ربط به روزها دارد ربط به ساعت‌ها دارد... دو سال پیش هم پانزدهم بود.... دو سال پیش هم با سه‌شنبه و چهارشنبه و شانزدهم و هفدهم ربط پیدا کرد.... تا رسید به امروز و این ساعت که نشسته‌ام اینجا و سرریزم...

روی در روی نگه در نگه و چشم به چشم
حرف ما با تو چه محتاج زبان است امروز...

وحشی بافقی

۱۵ دی ۹۴، سه‌شنبه

۲۱
پست مرتبط: پانزدهم آبان

Friday, October 30, 2015

زیر باران شد‌ه‌ام خیس بگو صبر کنم یا بروم؟
سایه‌ی چتر سرم نیست بگو صبر کنم یا بروم؟
سینه‌ام می‌تپد از وحشت دیر آمدن‌ات
من مجال دگرم نیست بگو صبر کنم یا بروم؟

هفتم آبان ۹۴ پنج‌شنبه

۷

Tuesday, April 28, 2015

همین الان از خانه‌ی خانوم و آقاجان آمده‌ام، از خانه که نه از پشت درخانه‌شان. تنها جایی که امروز در برنامه‌ام نبود همین جا بود. صبح با بچه‌ها کلاس فلسفه برای کودکان داشتم این کلاس، کلا غرب تهران است و خانه‌ی خانوم و آقاجان در سویی دیگر. اما خیلی تصادفی برای انجام کاری رفتم همان سوی دیگر و یک دفعه دلم خواست بروم سر بزنم ببینم خانه‌ی دوست داشتنی‌ام هنوز هم هست یا نه؟ هنوز هم بود، ستون‌هایش را دیدم و کمی از برگ‌های درخت‌هایی که سبز شده بود. با‌وجود اینکه می‌دانستم کسی نیست زنگ‌ها را زدم. زنگ‌ها را هم قطع کرده بودند، برای همین حتی صدای زنگ‌ها هم سکوت مطلق بود. چقدر دلم می‌خواست یک دفعه معجزه شود و در خانه باز شود اما نشد. چقدر دلم می‌خواست یک عالمه پول داشتم این خانه را می‌خریدم، چقدر دلم می‌خواست کلی پول هم اضافه می‌آوردم این خانه را بازسازی می‌کردم و از آن یک جای فرهنگی می‌ساختم به اسم خود خانوم و آقاجان. اسمش را می‌گذاشتم خانه‌ی فرهنگ خانوم و آقاجان یا فرهنگسرای خانوم و آقاجان یا ساده‌تر از همه‌ی اینها خانه‌‌ی خانوم و آقاجان. بعد کلی کلاس در آن راه می‌انداختم یا اصلا بازسازی‌اش می‌کردم و می‌کردم‌اش استودیو شماره‌ی ۲  برنامه‌ی محبوبم. این خانه‌ی دوست داشتنیِ هزارمتری،  یک امکان خرج نشده است که دارد در گوشه‌ای از کلان‌شهر تهران خاک می‌خورد. این خانه هیچ وقت درش بسته نبوده است که حالا بسته باشد. هیچ چیز از خانه‌ای که وزیر مظفرالدین‌شاه ساخت و الان شده است انجمن آثار و مفاخر کم ندارد. اصلا موسسه‌ی فلسفه برای کودکان و نوجوانان ایران را در این خانه‌ی دوست داشتنی راه می‌انداختم، از سه سال تا بزرگسال کلاس می‌گذاشتم با کلی همایش و نمایش و این حرف‌ها. به همه‌ی اینها در تمام مدتی که رفتم تا پشت در خانه و برگشتم فکر کردم و بعد هم یک دفعه در همان راه برگشت یادم افتاد، دیشب خواب دیدم آقاجان گوشه‌ی کتابی که امروز بردم مدرسه و برای بچه‌ها از رویش خواندم چیزی نوشت. صبح این قدر با عجله بیدار شدم و رفتم که کلا خوابم یادم رفته بود. آقاجان می‌دانست امروز می‌روم خانه‌شان...

Thursday, January 29, 2015

گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا 
ماه من، در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
رهی معیری

نهم بهمن ۹۳ پنج‌شنبه

Friday, August 01, 2014

زیاد خواب می‌بینم، تقریبا هرشب، بیشترش درباره‌ی اتفاقی است که  چند روز آینده‌ قرار است اتفاق بیفتد، بعضی‌هایش خواب خوب است که نمی‌دانم هفت روز دیگر اتفاق می‌افتد، هفت سال دیگر یا هفتاد سال دیگر! اینها خواب‌هایی است که تعبیر دارد، در یک ماه گذشته دو سه تا از همین خواب‌های تعبیردار و خوب دیدم که حالم را حسابی خوب کرد. کابوس اما کم می‌بینم شاید میانگین سالی یکبار، کابوسی که بیدار هم شوی با چشم باز هم مثل بید بلرزی. جیره‌ی کابوس امسالم دیشب بود. حدود دو و سی خوابیدم  بعد از شب بیداری‌های یک ماه گدشته خوابیدم که آرام آرام به خواب شب عادت کنم اما خواب خیلی وحشتناکی دیدم بیدار شدم سه و سی و هشت دقیقه بود اما از ترس به هیچ طرفی نمی‌توانستم بچرخم. حتی چشمم که روی هم می‌رفت سریع باز می‌کردم که ادامه‌اش را نبینم، پشتم را به در اتاق نمی‌کردم، حس خیلی بدی بود، دلم می‌خواست مامانم در اتاقم را باز کند و من بگویم بیا پیش من بخواب. تنها چیزی که آهسته آهسته آرامم کرد و باعث شد ضربان قلبم کند شود و چشم‌هایم را ببندم صدای جاروی رفتگری بود که رسیده بود پشت پنجره‌ی اتاقم، این قدر حس خوبی داشت که حد نداشت. شبیه اینکه کسی بگوید شهر در امن و امان است. شبیه اینکه کسی بگوید خبری از آدم بدهای هیچ کابوسی نیست، شبیه اینکه کسی بگوید  آسمان صاف است، هوا خوب است و اوضاع رو‌به‌راه است. نفهمیدم کی خوابم برد...

پست مرتبط: من و خواب‌هایم
پست مرتبط دیگر:خواب‌های خنده‌دار

Tuesday, December 17, 2013

خواب های خنده دار

تجربه خواب های خنده دار را از کسی نشنیده ام جز خودم و آقای برادر کوچک تر دست کم در اطرافم کسی را ندیده ام که بگوید از صدای خنده خودم بیدار شدم اما من وآقای برادر تجربه دیدن خواب طنز را داشته ایم یه اتفاق خیلی بامزه و کمیک را خواب می بینیم و اونقدر صدادار می خندیم که از صدای خنده خود بیدار می شویم و تا چند دقیقه بعد از بیدار شدن  هنوز داریم می خندیم درست شبیه زمانی که با صدای گریه یا با ترس از خواب می پری حال و هوای ترس و گریه داری. حیف که خواب های خنده دار خیلی دیر به دیر اتفاق می افتند شاید هر چند سال یک بار و یادم هم نمی ماند  ولی احتمالا باید خیلی بامزه باشند 

Saturday, March 05, 2011

من و خواب هایم


من خیلی خواب می بینم هر شب خواب می بینم شاید باورش برای خیلی ها سخت باشد از خواب های کمدی که با صدای خنده ی خودم بیدار می شوم تا خواب های اکشن و حتی جنگ و خونریزی  که وقتی بیدار می شوم از همان حس هایی دارم که خوشحال می شوم که  در اتاقم و روی تختم هستم و همه چیز خواب بوده است خواب های من شبیه برنامه های تلویزیون عوض می شود به این ترتیب ممکن است در طول یک شب سه چهارتا خواب ببینم با موضوع ها و شخصیت های مختلف و متفاوت. یکی از ویژگی های خواب هایم این است که صبح که بیدار می شوم به صورت کلی می دانم در چه حوزه هایی چه اتفاق هایی می خواهد برایم بیفتد و چه کسانی را ملاقات خواهم کرد اما نکته ای در این رویاهای صادق من وجود دارد اتفاق های بد و ناخوشایند بلافاصله در همان روز پیش می آیند و به اصطلاح خوابم به سرعت تعبیر می شود خواب هایی که تعبیر آن اتفاق های قشنگ و خوشایند در زندگیم است  شبیه خواب های یوسف است تازگی های به این نتیجه رسیده ام که بی گمان تعبیر خواب های خوب و خوشایندم از یک سال تا چهل سال زمان می برد من تابع قوانین مورفی نیستم خیلی منتظر ماندم خلافش اتفاق بیفتد اما نیفتاد