ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ
Showing posts with label تهران: Tehran. Show all posts
Showing posts with label تهران: Tehran. Show all posts

Wednesday, March 09, 2016

در آستانه‌ی سال ۹۵، ف


فروردین
فائزه
فلسفه
فبک
فاصله
فراموشی 
فردا

نوزدهم اسفند، هزاروسیصد و نود و چهار، این هدیه‌ی ناقابل، دستبند ف، را برای خودم خریدم که سال پرماجرای ۹۴ را با بیش و کم‌اش از سر گذراندم. دلم می‌خواهد با یک دنیا خوشبینیِ عاقلانه وارد سال پر کار ۹۵ شوم. سالی که دست کم نیمه‌ی نخست‌اش تکلیف‌اش معلوم است. هر گلی نیمه‌ی نخست سال بزنم به سر خودم زده‌ام برای نیمه‌ی دومِ اش.
با ف حالاحالاها کار دارم از مدت‌ها پیش که ایده‌هایش را در سر می‌پروراندم، تا امروز که از آن رونمایی کردم و تا فرداهای دور و نزدیک، اگر زنده باشم. 
با این کادو، خودم را هم به کافه، به صرف شام دعوت کردم، که هدیه‌ی بدون ضیافت، انگار چیزی کم دارد. 



پ.ن: خوشی نزده است زیر دلم، کمر اندوه را که می‌توانم بشکنم، به نفع دلم.
پ.ن دو: کسانی که رفته‌اند کافه رادیو‌هفتی‌ها، می‌دانند روی هر میزش یک کتاب شعر هست، خیلی تصادفی من در ضیافتِ ف پشت میزی نشستم که شاعرش فریدون مشیری بود.

Wednesday, January 06, 2016

من و آقای برادر به اعداد اعتقاد داریم... به راز اعداد... به روزها... به راز روزها.... به اینکه در عالم خبرهایی هست که ربط به اعداد دارد ربط به روزها دارد ربط به ساعت‌ها دارد... دو سال پیش هم پانزدهم بود.... دو سال پیش هم با سه‌شنبه و چهارشنبه و شانزدهم و هفدهم ربط پیدا کرد.... تا رسید به امروز و این ساعت که نشسته‌ام اینجا و سرریزم...

روی در روی نگه در نگه و چشم به چشم
حرف ما با تو چه محتاج زبان است امروز...

وحشی بافقی

۱۵ دی ۹۴، سه‌شنبه

۲۱
پست مرتبط: پانزدهم آبان

Tuesday, November 17, 2015

این کتاب را امروز خریدم، شهر کتاب بهشتی  کار داشتم، سری هم به کتاب‌ها زدم، از اسمش خوشم آمد وزن چیزها... پشت جلدش را که خواندم بیشتر خوشم آمد، پس از روزهای بسیار رفت و آمد میان مرگ و زندگی دچار حس و حال‌هایی بودم که نمی‌شد با کسی درباره‌اش بیشتر از دو جمله حرف زد، از شما چه پنهان آدم‌اش نبود که مثلا بروی یک روز تمام در گوشه‌ای دنج بنشینی که پایه‌ی حرف و فلسفه بافی و چای باشد. نبود کسی که بتوانی بگویی چه مرگ‌ات شده است و پسِ پشت بی‌قراری‌ها و نا امیدی‌هایت، درباره‌ی زندگی چگونه فکر می‌کنی... این حرف‌ها حوصله سر بر است... آدم‌ها دوست دارند به کارشان فکر کنند، به شغل‌شان، به عشق‌شان، به زن زندگی‌شان، به مرد زندگی‌شان، به صبحی که بیدار می‌شوند، دوست دارند صبح پاییزی‌شان را در گوشه‌ای از این کلان‌شهر تهران عاشقانه شروع کنند و فکر کنند جایی هست که غم‌ها و درد هایشان را بشویند...آدم‌ها دوست دارند دیگری‌ها را وارد بازی‌های سرگرم کننده‌شان کنند و خوب هم می‌توانند وادارت کنند که جدی بگیری بی‌آنکه جدی گرفته شوی...... آنها دوست دارند فکر کنند همه چیز سر جایش است، اما دوست ندارند به ناپایداری‌اش فکر کنند. دوست ندارند به چرایی این فکر کنند که ممکن است آدم با دست خودش، خودش را بشکند و من این کار را با خودم کرده بودم... 

از جلوی شهر کتاب بهشتی پیاده راه افتادم به سمت پایین و شروع کردم به خواندن‌اش وقتی رسیدم جلوی ساندویچی محمود کثیف که تمیزترین و عالی‌ترین ساندویچ‌های روزگار را دارد تازه یادم افتاد چقدر پیاده آمده‌ام و حواسم نبوده است تصور کردم از شهر کتاب آمده‌ام تا هفت تیر و از آنجا به سمت پایین که برسم به خیابان طالقانی، اما نه قائم مقام را دیده بودم نه هفت‌تیر را نه حتی پل عابری که مرا آورده بود سمت شیروردی........ یک ساندویچ سفارش دادم . محمود، شماره‌ای شده است شبیه بانک‌ها شماره‌ات را صدا می‌زند، داشتم به شماره‌ی ۱۹۷ نگاه می‌کردم دیدم پایین کاغذ شماره یک شعر هم نوشته است
دیری است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد 
صد  نامه فرستادم و آن شاه سواران 
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد 

بیچاره شاعر یک درصد هم تصور نمی‌کرده است شاید دلدار پاسخ سلام کس دیگری را می‌داده است که جوابی نفرستاده است. بگذریم....

پشت جلد کتاب نوشته است: «هیچ چیز تا ابد بر جای نمی‌ماند. پروژه‌ای که سراسر سال روی آن کار کرده‌اید مثل برق تکمیل و فراموش می‌شود. روزی خواهید رفت. همراه با فرزندان و فرزندان فرزندان‌تان. حتی یک کتاب، یک اثر هنری بزرگ، یا یک نظریه‌ی مهم پفی می‌کند و در تاریکی محو می‌شود. این‌که همه چیز روزی به پایان می‌رسد، چه تفاوتی در وضعیت ما ایجاد می‌کند؟ تقریبا همه در زندگی  خود لحظه‌ای را تجربه می کنند که به نظر می‌رسد گذرا بودن با بی‌معنا بودن مترادف است. برای آن که زندگی خوبی داشته باشیم چه چیز را باید هدف بگیریم؟ این سوال بزرگی است که حتی کوشش برای پاسخ‌گویی به آن گستاخانه به نظر می‌رسد. صرف نظر از این که کدام شرایط فردی در وهله‌ی اول ما را به فکر کردن وادار می‌کند، بررسی وضعیت خاص ما در زندگی به تاملاتی درباره‌ی خوب و بد، ممکن و ناممکن، و الویت بالا و پایین منجر می‌شود. این کتاب، در پرتو آنچه در این‌‌باره گفته شده، آنچه می‌توانست گفته شود، و آنچه در برابر شاهد و برهان به بهترین وجه پاسخ می‌دهد، همه‌ی این مسائل را بررسی می‌کند.»

دلم می‌خواست کتاب را با حال بهتری معرفی کنم و دست کم با روزمرگی‌هایم قاطی‌اش نکنم، اما این کتاب پیشاپیش با روزمرگی‌هایم قاطی بود، با پرسش‌های بی‌پاسخم، با بی‌همزبانیِ همیشگی‌ام....دلم می‌خواست حال خوبی که این کتاب، این رفیق بی‌کلک بهم داده بود ماندگار شود اما نشد که بشود یعنی همیشه دست بالا با دنیای مجازی است به کمتر از لحظه‌ای می‌تواند حال خوب‌ات را نابود کند تا ته دلت رو به کتاب بگویی: رفیقم،  عزیزم گذرا بودن هیچ فرقی با بی‌معنایی ندارد.... آن قدر بی‌معنا که صبح می‌توانی یک عالمه دوست داشته باشی و شب‌اش شکسته باشی...

پ.ن: بارها گفتم نمی‌شکنم و بارها شکستم، امشب اما فکر کنم بد شکستم....

۲۶ آبان ۹۴ سه‌شنبه شب

وزن چیزها، فلسفه و زندگی خوب، جین کازز، برگردان: عباس مخبر، تهران، آگه


Thursday, November 12, 2015

خاکی که به زیر پای هر نادانی است
کف صنمی و چهره‌ی جانانی است
خیام


امروز سر کلاس داستان،  درباره‌ی زنی که در مولوی پیدا شده و هفت هزار سال پیش زندگی می‌کرده است حرف زدم،  یعنی روی دلم مانده بود یک چیزهایی بگویم تا احوالم را پرسیدند، سر درد و دلم باز شد، کلی خندیدیم. شاید چون زن است این همه به فکر فرو رفته‌ام. کلی رنج و محنت بکشی، کلی عاشقی بکشی، کلی خون جگر بخوری که یک تیکه وسیله برای خانه‌ات بخری، بچه بزرگ کنی، غصه بچه‌ات را بخوری، موهات را رنگ کنی بد رنگ بشه حرص بخوری، مریض بشی زن‌اش بشی یا نشی؟ هوو سرت بیاره یا نیاره؟ کلی به دخترخاله و دختر عمه پز بدی، فکر کنی عالم همه جوره تو مشت‌ات است... بعد هفت هزار سال دیگر، یک عده آدم استخوان‌هات را پیدا کنند کلی هم از بابت  چهار تیکه استخوان ذوق کنند. انگاری که یهویی شدی عروسک دست باستان شناس‌ها...به قول آقای برادر هیچی به هیچی..... کاش می‌شد یک نامه برای باستان‌شناس‌های هفت‌ هزار سال دیگر بنویسم و زیرش هم بنویسم: من و تو الان عین هم هستیم عزیزم، عمرت به عمر نوح پیمبر رسیده گیر...

پ.ن:زحمت سرودنِ « عمرت به عمر نوح پیمبر رسیده گیر» را سعدی کشیده است. شعری است بسیار دوست داشتنی که در پستی جداگانه خواهم نوشت. 

Tuesday, March 31, 2015

خواب‌ها از آنچه در واقعیت می‌بینیم به ما نزدیک‌تر اند. 

یازدهم فروردین، تهران

Monday, March 09, 2015

حالا خیابان، من و او مابین جمعیت
او می‌رود، من می‌روم، دنیا روالش را...

کمیل ایزدجو

پ.ن: نفهمیدم تصادف بود؟ پیشامد بود؟ واقعی بود؟ اتفاق بود؟ آگاهانه بود؟ ناآگاهانه بود؟ کار خدا بود؟ کار خودت بود؟ کار من بود؟ نشانه بود؟ 
خدا، تو و  من چنان با هم یکی شده‌ایم که نمی‌دانم پیشامدها را به کی نسبت بدهم. هنوز گیجم از خود پنج و سی دقیقه عصر تا همین الان که دارم تایپ می‌کنم و حتما تا روزهای بعد از این...

۱۸ اسفند، آخرین دوشنبه‌ی معنادار سال ۹۳

Thursday, January 08, 2015

۱۸ دی ۹۳ پنج‌شنبه صبح
خیابان پانزده خرداد هیچ‌وقت تمام نمی‌شود، می‌پذیرم که شلوغ‌ترین و پر رفت‌ و آمد‌ترین خیابان دنیاست، هر وقت واردش می‌شوم فکر می‌‌کنم پا گذاشته‌ام در یک رمان چند جلدی که هنوز جای کار دارد. هنوز می‌شود نوشت و ادامه داد. در یک گوشه‌ای از سبزه میدان خبرهایی است که نمی‌فهمم چیست؟ و چون فقط مردها دور این خبر جمع شده‌اند نمی‌توانم بروم جلو و ببینم واقعا چه خبر است. خبرش شبیه خبری است که ابتدای خیابان منوچهری است، آنجا هم شیوه‌ی تجمع به همین شکل است، نمی‌دانم چه خبر است اما هر وقت می‌روم منوچهری (از سمت فردوسی) و از کنار این جماعت رد می‌شوم فکر می‌کنم دارند قمار می‌کنند، هیچ چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسد. خیابان‌های تهران را می‌شود نوشت، پر از داستان‌اند و هرکدام برای خودشان شبیه شهری هستند با آداب و رسوم و مناسبت‌های خودشان، با ادبیات خودشان، با نحوه‌ی بودن آدم‌هایشان. خیابان‌های تهران، نوشتنی هستند. 

Saturday, January 03, 2015

دنیا را احمق‌ها به هم ریخته‌اند و آشوب می‌کنند
از ظهر صد بار این پست را در ذهنم نوشتم و خط زدم، شاید اگر همان ظهر به اینجا دسترسی داشتم یک پست خیلی عصبانی می‌نوشتم. با الفاظ و جمله‌های مختلفی شروع کردم و هر بار پایان متفاوتی داشت. حواشی زیادی به ذهنم می‌رسید. حتی پیش از اینکه چیزی بنویسم یک وبگردی کردم و در فضای فیس‌بوک گشتم. انگار ازاینجا و آنجا صدای آهنگ همه چی آرومه من چقدر خوشبختم می‌اومد. از ظهر فکر می‌کنم چطوری بنویسم که گرفتار شعارزدگی نشوم. اما هر بار سراز شعارهایی در می‌آوردم که حال خودم را هم بد می‌کرد چه برسد به خواننده.

تمام ماجرا این است که ظهر در مترو به سمت دانشگاه با یک خانم حرفم شد. نشسته ‌بود یک سری کاغذ را هم طوری لوله کرده بود که شبیه یک تکه چوب شده بود دو تا فروشنده‌ی آقا آمدند سمت خانم‌ها، همین خانم از جایش بلند شد و در حالی که آن کاغذ را با حرص بالا و پایین می‌برد به آنها گفت نیا آقا این طرف اینجا واگن خانم‌هاست، هر دو فروشنده بدون جر و بحث از راهی که آمده بودند برگشتند. فروشنده‌ی سوم پسر نوجوانی بود. به او هم گفت برود با همان حرکات و همان لحن عصبانی. این پسر فروشنده اما مقاومت کرد این زن هم از جایش بلند شد و تا تو شکم پسر بیچاره رفت و گفت بیا پیاده بشیم بدمت دست مامور. یک کم اینجوری با هم جر و بحث کردند پسر نوجوان که داشت می‌رفت سمت مردها یک دفعه این خانم جیغ و داد که تف به غیرت مردها که هیچی بهش نمی‌گویید و یک کم هم به خانم‌ها پرید که همه ساکت‌ا‌ند و با یک قرشمال بازی عجیب و غریب کاری کرد که پای پسر که رسید به قسمت مردانه کتک خورد. دیگر طاقت نیاوردم رو کردم به زن و گفتم تو مسئول کتکی هستی که این بچه خورد، ظلم که شاخ و دم نداره، الان خیالت راحت شد که این بچه‌ کتک خورد؟ هم زمان با من حرف می‌زد و گوشش بدهکار نبود. گفتم اصلا به تو چی کار داشت؟ گفت فحش داد گفتم توقع داشتی با ادبیات فاخر باهات حرف بزنه؟ نباید این کار را باهاش می‌کردی. اون از عالم و آدم خورده. تو چی‌ کاره‌ای که فکر می‌کنی حق داری اون حق نداره و.............

زن پیاده شد و من از ظهر با خودم فکر می‌کنم همین احمق‌ها هستند که دنیا را به هم ریخته‌اند. این احمق‌ها می‌شوند عروس یک خانواده، می‌شوند خواهر شوهر، معلم یک مدرسه، مدیر یک موسسه، همسر یک ریس جمهور، همین‌ها  با یک قرشمال بازی دو طایفه را به جان هم می‌اندازند به نظر شما اصلا مردها فهمیدند چرا پسر را کتک زدند؟ فقط با یک سر و صدا که آی بی‌غیرت‌ها به دادم برسید یک دفعه از خودشان غیرت نشان دادند. همین‌ها یک دفعه می‌شوند رئس یک حزب، یک گروه، همین‌ها پشت فرمان نشسته‌اند و رانندگی می‌کنند. همین‌ها در گذشته باعث مرگ امیر کبیر شدند و شوهران خودشان را مسموم کرده‌اند. تمام جنگ‌های عالم را همین احمق‌ها راه انداخته‌اند.

من کار به این ندارم که دستفروشی در مترو خوب است یا بد؟ مالیات می‌دهند یا نمی‌دهند؟ حق دارند یا ندارند؟ اجناس‌شان تقلبی است یا نه؟ باید از آنها خرید کنیم یا نه؟

 من فقط امروز دیدم پسزبچه‌ی نوجوانی که باید در مدرسه باشد، در مدرسه که نبود از این طرف هم  به‌جای هیزی و دزدی و علافی داشت برای تامین هزینه‌های اولیه‌ی زندگی‌اش دستفروشی می‌کرد که آدم‌های به ظاهر عاقل و بالغ او را شکستند و من به‌وضوح صدای خُرد شدنش را شنیدم. 

Wednesday, November 12, 2014

تهران، آبان ۹۳
تمرین‌های زبانم را حل نکرده بودم، برای همین به محض اینکه نشستم داخل اتوبوس کتاب‌هایم را یکی پس از دیگری درآوردم به تمرین حل کردن. خانمی کنارم نشسته بود که سنگینی نگاهش را روی کتاب‌ها و حرکاتم حس می‌کردم، وقتی آخرین کتاب را داخل کیفم گذاشتم بی‌درنگ گفت: چه درس‌ خواندنی؟!!! نگاهش کردم یک چشم‌اش نیمه بسته بود و یک چشم‌اش سالم. منتظر نماند که من چیزی بگویم گفت شش نفر بودیم عمل کردیم، پنج تا مرد بودن و من، همه کور شدیم. با تعجب گفتم چرا؟ گفت: یکی می‌گه اتاق آلوده بوده، یکی می‌گه چیزهایی که استفاده کردند، یکی می‌گه دستگاه‌ها، چه می‌دونم هر کی یک چیزی می‌گه. شکایت کردیم، یک پولی گفتند شهر ری به حساب بریزیم اینجا تحویل بدیم. یک پیرمردی را نشانم داد که جلو نشسته بود گفت دوتایی راه افتادیم از صبح هر کاریش یک طرفه. گفتم عمل چی بود؟ گفت آب مروارید، ولی بعدش عفونت کرد برای خارج کردن عفونت، فرستادنم فارابی سه ساعت عمل‌ام طول کشید. گفت الان هر شش نفر شکایت کردیم ولی همش باید پول بریزیم و برگه ببریم این ور و اونور. باز به همون پیرمرد اشاره کرد و گفت: یک حقوق بازنشستگی داره کلی تا الان خرج کرده، گفت عمل آب مرواریدم چهار میلیون و پونصد شد، بعد هم گفت خدا را شکر من زود متوجه شدم ولی چشم‌های اونای دیگر را تخلیه کردند. پیاده که شدیم داشتند از یک موتور سوار آدرس می‌پرسیدند ازشون عکس انداختم. همه‌اش رنج بود، همه‌اش یک نوع مظلومیتی که نمی‌دانستی دقیقا بری الان یقه‌ی کدام ظالم و بگیری. بعضی رنج‌ها آن‌قدر عمیق‌اند که هر چی درباره‌شان بنویسی سطحی است، شبیه رنج تخلیه‌ی چشم پنج تا آدم و نابینا شدن یکی، فقط بر اثر سهل‌انگاری، شبیه رنج اسید پاشی. چه بنویسی؟ چگونه بنویسی؟ چه بگویی و چگونه بگویی؟ که نوشته‌ات ‌ و گفته‌ات هم وزن رنجی باشد که آن آدم‌ها دارند می‌برند؟؟؟

Monday, November 10, 2014

 
18 مهر ۹۳، تهران
اسم گذاشتن، هنر است، خلاقیت است، فرقی نمی‌کند قرار است روی چه چیزی اسم بگذاری، کتاب، مقاله، مغازه، انتشارات، بچه، برنامه‌ی تلویزیونی یا رادیویی و .... انتخاب اسم یعنی اسم ‌گذارنده یک گام از وظیفه، پیشتر رفته است و حالا حرف از سلیقه است، اسم نشان می‌دهد فقط در حد رفع تکلیف بوده است یا آن گام خوش ذوقی و خوش سلیقگی برداشته شده است. مدتی بود اسم این گرمابه‌ی قدیمی دست از سرم برنمی‌داشت. هر بار به مناسبتی از جلویش رد می‌شدم دلم می‌خواست از ماشین پیاده شوم و عکس بگیرم، دیروز این کار را کردم، پیاده شدم و عکس گرفتم و دوباره سوار شدم. اولین بار که به چشمم خورد حس کردم عجب اسمی! چه سلیقه‌ای! گرمابه‌ی فرد تمیز! همه چیز را در خودش دارد، دقیقا می‌تواند هم معنای سطحی داشته باشد هم تفسیر و تاویل! آفرین گفتم به صاحبش که احتمالا دیگر نیست یا اگر هست حتما دیگر خیلی خیلی خیلی پیر شده است. این گرمابه امروز و فردا خراب می‌شود و جایش را نمی‌دانم چه چیزی خواهد گرفت اسمش اما یادم می‌ماند تا یادم بماند که گام خوش سلیقگی، یادم نرود

Thursday, October 23, 2014


تهران یادم رفته بود از بس که مواظب بودم به شهرهای دیگر احترام بگذارم. تهران شهر من است، من دوستش دارم، یادم رفته بود می‌توانم شبیه کسی که شیرازی است و به شیراز افتخار می‌کند به تهران افتخار کنم. من تهران دود گرفته‌ی شلوغ را دوست دارم. دلم برای تهران تنگ شده است. دلم می‌خواهد تهران را طور دیگری ببینم، آن طوری که دلم برایش تنگ شده است. فردا صبح که بیدار شوم، اول به تهران روز به خیر خواهم گفت...

۱۳۹۳/۸/۱ پنج شنبه شب

Sunday, December 01, 2013

پیاده راهی پر از سکوت

چند سال پیش وقتی برای اولین بار وارد پیاده راه پانزده خرداد شدم چند قدم که رفتم بی درنگ گفتم چه سکوتی!

امروز وقتی برای انجام کاری از سمت خیابان خیام وارد این پیاده راه شدم باز هم این سکوت را دیدم و شنیدم. می گویند، راست یا دروغ، این خیابان در طی روز پر رفت و آمد ترین خیابان جهان است. اما از زمانی که این خیابان سنگ فرش شد و شد پیاده راه تمام این ازدحام و رفت و آمد و داد و ستدها و چوب های حراج بر زمینه ای از  سکوت است. باورش سخت است و هر بارکه گذرم به آنجا می افتد حس می کنم تنها من این سکوت را می شنوم. برای شنیدنش باید درست از سمت خیابان خیام وارد پانزده خرداد شوی و آهسته آهسته قدم برداری تا به سمت دیگر برسی درست وقتی که می رسی به تقاطع پانزده خرداد با ناصر خسرو و پیاده راه تمام می شود رو به روی مسجد امام که برسی می فهمی از کدام سکوت و آرامش می گویم