ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ
Showing posts with label ...پس هستم.... Show all posts
Showing posts with label ...پس هستم.... Show all posts

Monday, August 12, 2019

پس از مدت‌های طولانی شاید  به اندازه‌ی یک ابدیت که از وبلاگ و وبلاگ نویسی دور بوده‌ام وب‌گردی می کنم سرخپوست خوب هنوز می‌نویسد. سر می زنم به سه روز پیش، نوشته‌های مرضیه‌ی رسولی، می‌روم سراغ پیاده رو و چمدانک. سرچ می‌کنم ببینم دختر ترشیده هنوز یادداشت می‌نویسد یا نه؟ پیدایش نمی کنم خاطره‌ی دوری یادم می آید که انگار همان روزها پس از سال‌ها یکهویی غیب شده بود. خوشحال می‌شوم  که هنوز خیلی‌ها وبلاگ‌نویس‌اند و از اینجا نرفته‌اند. شاید اگر گوشی‌ام نترکیده بود . من هم وسوسه نمی‌شدم بیایم و وبگردی کنم. من اینجا آرام‌ترم. انگار همه اینجا آرام‌اند حتی وقتی آشفتگی‌هایشان را می‌نویسند. دلم می‌خواهد به خودم قول دهم هر شب یا هر چند شب یک بار بیایم اینجا و خیلی چراغ خاموش چیزهایی بنویسم و بروم! 

بیست و یکم مرداد نودوهشت. دوشنبه شب. پای وبلاگ‌ها و وبلاگ‌نویسی‌ها

Sunday, May 20, 2018

امشب فرصت کردم پس از مدتی طولانی، واقعا حساب‌اش از دستم در رفته است، به وبلاگم سر بزنم. مطالب پیشینم را مرور کردم. چقدر فائزه‌های متفاوت در نوشته‌هایم هست. چقدر حس بزرگ شدن دارم. حسی شبیه کهنسالی. حسی شبیه اینکه از یک جایی به بعد خودت می‌شوی. خود خودت. از پس شکست‌هایت، ناکامی‌هایت، پیروزی‌هایت، از دست دادن‌ها و به دست آوردن‌هایت زنده بیرون می‌آیی و ادامه می‌دهی به همین سادگی...

عزیزت می‌میرد و تو باورت نمی‌شود بتوانی از سر خاک‌اش بلند شوی. ولی بلند می‌‌شوی و به زندگی ادامه می‌دهی با یک دلتنگی بزرگ و بی‌انتها..... وقتی می‌نویسم بی‌انتها برایم فقط واژه نیست تو دل این دلتنگی بی‌انتها ایستاده‌ام و تلاش می‌‌کنم با آدم‌ها، با دیگری‌ها، با اشیا، با عقاید، با کافه‌ها، با کتاب‌ها، با کلاس‌ها کمی از حجم دلتنگی‌ام کم کنم شاید کمی هم به انتهای این بی‌انتها نزدیک شدم. 


سی و یکم اردیبهشت نودوهفت است. نمی‌دوم که از زمان عقب نمانم. ایستاده‌ام و زمان با سرعت از کنارم می‌گذرد. این روزها قید خیلی از به دست آوردن‌ها را زده‌ام برای همین شاید حال دلم بهتر است. تو هیچ مسابقه‌ای نیستم. می‌خواهم فقط از راهم، از راه رفتن‌هایم، از بودن‌هایم لذت ببرم. خسته و دلزده اما با نشاط راهم را می‌روم و کسی چه می داند چظور توانسته‌ام این دلزدگی و نشاط را طوری با هم جمع کنم که نشاط‌اش بیشتر توی چشم بزند. 



حالم با سوفیا همیشه خوب است.

Thursday, September 07, 2017

هو
سفرنامه‌ی ورکانه
فائزه رودی

1

با عرض سلام و ارادت خدمت نیمه‌ی گمشده‌ام. از آخرین نامه‌ای که برایتان نوشتیم شش ماه گذشته‌ است. همان نامه‌ای که از نراق برایتان نوشتیم. نراقی که با تیوال رفته بودیم. یادتان هست نوشته بودیم تیوال مسابقه‌ی سفرنامه نویسی برگزار کرده است؟ همان نامه‌هایی که برای شما نوشتیم را در مسابقه شرکت دادیم برنده شدیم. داور مسابقه آقای منصور ضابطیان بودند. نیمه‌ی گمشده جانم آقای ضابطیان را که دیگر می‌شناسی! جهار سفر‌نامه نوشته‌اند. در سفر نراق، تیوال کتاب برگ اضافی‌شان  را به همه‌مان هدیه دادند و بخش‌هایی از آن را هم آقای ضابطیان برایمان خواندند. از تو چه پنهان من برگ اضافی را قبلا خریده بودم ولی گرفتم. برای همین الان  یک برگ واقعا اضافی دارم!!! پیدایتان شده بود این اضافی را به شما هدیه می‌دادیم. بگذریم! اینها را گفتم که بگویم در همان سفر نراق جناب ضابطیان بخش‌هایی هم از سفرنامه‌ی چاپ نشده‌ی سباستین‌شان خواندند که قرار بود در آینده‌ای نزدیک چاپ شود. این روزها که این نامه را برایتان می‌نویسیم چاپ شده است و به سفر ورکانه هم ربط دارد. آهان فراموش کردیم بگوییم راهی ورکانه هستیم با تیوال و آقای ضابطیان و سباستین.
نیمه جانم ۲۵ درصد هزینه‌ی این سفر هدیه‌ی تیوال است بابت نامه‌‌ای که از نراق برای شما نوشتیم. می‌خواستیم بگوییم ایول دارید با اینکه پیدایتان نشده است خوب از دور هوای ما را دارید. امدادهای مادی و معنوی‌تان مستقیم و غیرمستقیم شامل حالمان است. گفتیم در این فرصت از تیوال که اصلا مسابقه گذاشت، از آقای ضابطیان که داور بود و از شما که کلا پیدایتان نشده است تشکر کنیم باشد که وقتی پیدایتان شد برایتان جبران کنیم.

۲
لیدرهای نازنین‌مان سپیده جان و امین جان
نیمه گمشده‌ی نازنین‌مان سلام! الان که داریم برایتان می‌نویسیم ورکانه هستیم نهار خورده‌ایم جای شما خالی نهارمان آبگوشت بود. راستش را بخواهید من خیلی آبگوشت‌خور حرفه‌ای نیستم بچگی‌ام آداب آبگوشت خوردن را که بجا نمی‌آوردم هیچ می‌ریختم روی برنج و می‌خوردم و اینجا خیلی ناشیانه تلاش کردم سهم خودم را بکوبم تا از این تجربه هم در عالم بی‌نصیب نمانم.
امروز انگار قرار است برویم از روستای ورکانه دیدن کنیم روستایی که شنیده‌ایم به سنگ‌هایش معروف است. منتظریم لیدر محلی بیاید ولی گفته‌اند ماشین‌اش خراب شده است دیرتر می‌آید. آقایی که شما باشید هر چه در این سفر قرار بوده است بر سر خودمان بیاید خدا را شکر دارد سر ماشین‌ها می‌آید. جان شما نباشد جان خودم ما به فال نیک گرفتیم حتی همان صبح که اتوبوس خراب شد و سفرمان به جای پنج ده صبح شروع شد. البته سفر برای من همیشه از همان خانه شروع می‌شود از همان زمان  که چمدانم را می‌بندم و آژانس می‌گیرم و راهی می‌شوم. برای بعضی‌ها اما از زمان حرکتِ قطار و اتوبوس و هواپیما و کشتی شروع می‌شود. برای بعضی‌ها هم وقتی به مقصد می‌رسند برای همین است که از وقتی کنارت می‌نشینند مدام می‌پرسند پس کی می‌رسیم؟ چرا نرسیدیم؟ باز هم بگذریم! تیوال گفته بود سر ساعت پنج صبح حرکت می‌کنیم. اما اتوبوس آقای راننده خراب شده بود و به جای اینکه رک‌و‌راست بگوید درست شدنی نیست با این استدلال که چیزی نیست درست می‌شود گروه را معطل کرد. بعضی‌ها خیلی ناراحت بودند اشتباه نکنم یکی دو نفری هم انصراف دادند و برگشتند خانه‌هایشان ولی خب آقای مهدوی و خانم مومن‌زاد همه‌مان را برای صبحانه بردند هتل هما. بینی و بین الله راستش را بگویید شما اگر بودید و چنین اتفاقی می‌افتاد ما را می‌بردید هتل هما؟ یا شکایت می‌کردید و تا خانه سر کوفت می‌زدید که حالا  با تیوال نمی‌رفتی، حالا ضابطیان را نمی‌دیدی، حالا یک پنجشبه جمعه را خانه می‌ماندی می‌مُردی؟ آره والا می‌مُردیم، به قول آن آقای شاعر آهسته‌آهسته هم می‌مُردیم حالی‌مان نمی‌شد. پابلو را می‌گویم، نور به قبرش ببارد گفته بود به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر سفر نکنی و اگر کتاب نخوانی و چه و چه و چه... و شما هر کجای این عالم هستید نگاهی به مردمان روزگار بیندازید عده‌ای راستی راستی استارت مُردن را زده‌اند. 

خدا وکیلی الان که از دور دارید نگاه می‌کنید خودتان قضاوت کنید کسانی که با ناله و شکایت برگشتند لذت بردند یا ما که رفتیم هتل هما و صبحانه خوردیم و دور میز بزرگی جمع شدیم و خودمان را به هم معرفی کردیم؟ گفتیم و خندیدیم و از فرصت هم استفاده کردیم در فضای هتل یک عالمه عکس پروفایلی برای تلگرام و اینستاگرام و عکس‌های پزدادنی انداختیم به خدا فقط ما نبودیم که می‌خواستیم بعدا برویم پز بدهیم بیشتر همسفرهایمان عین خودمان اهل ژست‌ها و عکس‌هایی بودند که دوستت را خوشحال می‌کند! دشمن‌ات را دق می‌دهد و هیچ وقت نمی‌فهمی عده‌ای که نه دوستت هستند  نه دشمن‌ات و هیچ وقت لایک‌ات نمی‌کنند و فقط نگاهت می‌کنند الان چه حالی دارند. گاهی درباره‌ی این آدم‌هایی که می‌خوانند و لایک نمی‌کنند و نظر نمی‌دهند و کلا سکوت هستند. سرتان را درد نیاوریم.
 آقای من! سرانجام ساعت ده صبح با کم و زیادش حرکت کردیم.
۳

جان دلم چون صبحانه را در هتل هما میل کرده بودیم بدون توقف رفتیم که به برنامه‌ها برسیم. محل اقامت‌مان خانه‌ای بود دو طبقه که مجوز ساخت‌اش را میراث فرهنگی داده بود و خانمی به اسم خانم لشگری خانه را اجاره کرده بود. سر در خانه نوشته بود اقامتگاه بوم‌گردی ورکانه. از نظر ما یک کم قاطی پاتی بود منظورم نوع معماری‌اش است. دیوار‌های خانه با سنگ دیوین بود که خانم لشگری می‌گفت سنگ گرانقیمتی است و به همین دلیل است که برای بومیان این منطقه صرف ندارد و اصلا هم نمی‌توانند از این سنگ‌ها استفاده کنند یا سرمایه‌گذاری کنند و اقامتگاهی شبیه این بسازنند. نیمه جانم می‌دانید چرا می‌گویم از نظر ما قاطی پاتی بود؟ چون در ورودی و کاربرد این سنگ‌ها در معماری بسیار عالی بود. حیاط خانه کوچک اما بی‌اندازه با صفا بود. ایوان کوچکی هم داشت که یک سماور بزرگ یک گوشه‌اش بود و طرف دیگرش یک میز چهارنفره و چند صندلی بود.  ولی وارد ساختمان و اتاق‌ها که می‌شدی شبیه همین آپارتمان‌های تهران بود که تلاش شده بود با دو تا پنجره و شیشه‌های رنگی از این بی‌سلیقگی نجات‌اش دهند. خانم لشگری اما بانوی خوش فکری بود که با چیدمان درست عیب‌های معماری را پوشانده بود برای همین بود که روی‌هم‌رفته اقامتگاهی دوست داشتنی بود. بتول خانم برایمان غذا درست می‌کرد و در کنار خانم لشگری به امورات آنجا می‌رسید.
در آخر اینکه باورتان نمی‌شود اگر بگوییم این خانه را ماه‌ها پیش با تمام جزئیاتش در خواب دیده بودیم. شاید روزی که شما هم پیدایتان شود غافلگیر شویم که خدای من! ما که ایشان را بارها در خواب دیده بودیم!!!
۴
سرانجام لیدر محلی آمد و رفتیم که از روستا دیدن کنیم. روستای ورکانه یا همان چشمه قل‌قل همان روستایی است که در آن فیلم علی‌البدل را ساخته بودند. برای همین لیدر دیگری که خودجوش لیدری می‌کرد و دختری بود چهارده ساله و خوش سر و زبان به اسم معصومه مدام قسمت‌های مختلف فیلم را یادمان می‌آورد، شما به روی خودتان نیاورید ولی خیلی‌ها هم فیلم را ندیده بودند. لیدر محلی ما را بردند اصطبل‌های مهری خانم که یک زمانی برای خودش برو و بیایی داشته است و اسب‌های اصیل و قیمتی پرورش می‌داده است. اسب‌ها را اما در پاییز و زمستان اینجا نگه نمی‌داشته است و به زاهدان می‌فرستاده. لیدر می‌گفت فقط چند تایی را همین جا نگه می‌داشته است. سفارش می‌کنم شما را توی گوگل اسم‌اش را جستجو کنید و ببینید چقدر بانوی کاربلدی بوده است به شرط اینکه سرکوفت‌اش را به ما نزنید که زن هم زن‌های قدیم. شاعر می‌گوید عشق ما را پی کاری به جهان آورده است. خب مهری خانم را هم پی این کار فرستاده بودند و تمام قدرت‌اش در این بوده است که ادب کرده است و به تماشا ننشسته است، بازیگر حرفه‌ای تقدیر خودش بوده است.
۵
گرسنه و تشنه تمام راه را پیاده برگشتیم. شام خوردیم و کمی استراحت کردیم پای شنیدن تجربه‌های آقای ضابطیان نشستیم و البته شنیدن بخشی از کتاب سباستین. گمشده‌ی من! برای امروز و امشب دیگر کافیست نای نوشتن ندارم.
۶
صبح جمعه‌ات به خیر نیمه گمشده‌ی مهربانم! امروز قرار بود از شهر زیرزمینی ارزانفود دیدن کنیم. تا یک مسیری با اتوبوس رفتیم بقیه را اما پیاده. زیر یک دشت چند هکتاری یک شهر زیرزمینی بود. البته مهندسی که درباره‌اش برایمان صحبت کرد گفت اینجا شهر نیست و شهر هم نبوده است بیشتر جنبه پناهگاه داشته است. می‌گفت براساس بعضی از سکه‌ها و چند کاسه و کوزه به نظر می‌رسد قدمت‌اش به دوره‌ی ایلخانان برسد. می‌گفت اینجا هیج انسانی دفن نشده است. راستش را بخواهید همان حسی را که در شهر زیرزمینی نوش‌آباد داشتیم اینجا هم داشتیم. حس‌مان این است: چقدر خوب است که ما برای آن دوره‌های سخت و طاقت‌فرسا نیستیم. البته که اگر هم بودیم چون تصویری از زندگی الان نداشتیم شکایتی هم نداشتیم و مثل بچه‌ی آدم از ترس جان‌مان در این پناهگاه‌ها یا شهرهای زیرزمینی زندگی می‌کردیم. نکته‌ی جالب در خاک و سنگ‌های این شهر و حتی دشت این بود که خیلی برق می‌زد. یکی از همراهانمان گفت شاید فلز است ولی بعد مهندس توضیح داد که سیلیس است. نیمه جان طوری برق می‌زد که من وقتی آن زیر مجبور شدم دستم را چندباری به دیوارها و سقف کوتاه آن بزنم انگار اکلیل روی دستم ریخته بود. مهندس می‌گفت اگر اینجا راهی را اشتباه بروید دیگر پیدا نمی‌شوید. مورمورم شد از تصور اینگونه گم شدن، حتی برای لحظه‌هایی فکر کردم آخر به من چه که یک زمانی یک شهری یک مکانی زیر این دشت بوده است. به گم شدنم می‌ارزد؟ اما وقتی صحیح و سالم رسیدم بالا از خودم و تیوال و زندگی بسیار راضی بودم.

۷
برای نهار برگشتیم اقامتگاه. نهار که خوردیم حدود یک ساعت فرصت داشتیم آماده شویم که حرکت کنیم به سمت تهران. لیدرهایمان گفتند در راه بازگشت از سد اکباتان هم دیدن می‌کنیم. کلی عکس دست‌جمعی و تکی و دو تایی و یادگاری انداختیم با بتول خانم و خانم لشگری خداحافظی کردیم و راهی شدیم. نازنینم اگر بدانی راننده چقدر بدخلق و عصبانی بود که خود من برای لحظه‌هایی از دستش بغض کردم. والا به خدا اگر می‌بردیم‌اش شهر زیرزمینی ارزانفود می‌فهمید ما الانم که هستیم نیستیم! والا به خدا نهصد سال قدمت‌اش است حدود چهارصد سال هم که قدمت ورکانه است و این یعنی ما چه خوشحال باشیم و لذت‌ ببریم چه غصه بخوریم سه سوت نیست می‌شویم و یک روزی یک مردمانی از یک روزگاری درباره‌ي ما هی نظرهای احتمالی می‌دهند و هیچ وقت هم قطعی کشف نمی‌کنند ما وقتی زندگی می‌کردیم دقیقا چه مرگ‌مان بوده است. حالا شما هم پیدا نشو ببین اصلا ارزشش را دارد! برای بار سوم بگذریم! سد را هم دیدیم قشنگ بود شبیه همه‌ی جاهایی که آب هست و آدم آرام است آرام بود و پر از سبز و آبی و زیبایی!
نیمه گمشده‌ جان جانانم پرسه‌هایم با شما در عالم ادامه‌دار است. شما را به خدا مواظب خودتان باشید و تا می‌توانید از زندگی لذت ببرید. کاری که ما هم تمرین‌اش می‌کنیم.
ارادتمند همیشگی‌تان
فائزه

سی‌ام و سی‌و‌یکم تیر هزاروسیصدونودوشش

سفرنامه‌ی نراق را اینجا بخوانید.

Tuesday, May 09, 2017

سرعت نوشتن در اینستاگرام خیلی بیشتر است. آدم تند تند به روز می‌شود. معتادش می‌شوی. وابسته‌اش می‌شوی. شاید بتوانم بگویم تعداد پست‌های این ده دوازده ساله‌ام در سوفیا با کمتر از یک سال اینستاگرام برابری می‌کند. 
اگر نخواهم عقب‌تر بروم از نوروز نودودو تا این ساعت که اینجا نشسته‌ام و یک و نیم نیمه شب بیستم اردیبهشت نودو شش است زیر و زبر شدن‌های بسیاری را تجربه کرده‌ام. احساس می‌کنم به قدری عوض شده‌ام که ربطی به پیش از سال نودو دو ندارم. البته حتی وقتی دنیای بیست سال پیشم را هم مرور می‌کنم باورم می‌شود که امکان ندارد آدم یک شبه یکدفعه طوری شود. طور طور شدن‌های آدم بر زمینه‌ایست که همان زمینه یا زمینه‌ها بر نحوه‌های بودن‌اش اثر می‌گذارد و البته هر آدمی را با دیگری متفاوت می‌کند. 



پ.ن: فقط آمدم ببینم سوفیا سالم و سرحال است یا نه. چون به زودی از تجربه‌ی یک کارگاه چهارساعتی خواهم نوشت. دقیقا باید اینجا بنویسم چون اینستاگرام مجال‌اش نیست. 

Tuesday, February 21, 2017

۲۷
پیش‌نوشت: هفتم و هشتم بهمن با تیوال رفتم سفر. مهمان این سفر آقای ضابطیان بود. مسابقه‌ای هم در دو بخش عکاسی و سفرنامه‌نویسی برگزار کردند. در بخش سفرنامه‌نویسی برنده شدم که برایم بسی جذاب و هیجان‌انگیز بود. داور مسابقه جناب منصور خان ضابطیان بود.

سی‌ام بهمن نود و پنج، کافه رادیوهفتی‌ها، شنبه عصر، پس از اعلام برنده در حال
خواندن سفرنامه. دختر نازنینی که روی پایم است کمند جان است
هو
سفرنامه‌ی نراق
فائزه رودی
سر مزار سهراب سپهری، پنجشنبه هفتم بهمن نود و پنج
 ۱
با عرض سلام و اردات خدمت نیمه‌ی واقعا گم‌ شده‌ام. هر سالی که پیدایتان نمی‌شود  یک جینگولکی به عالم تنهایی‌مان اضافه می‌کنیم. امسال هم سفرهای تنهایی را به برنامه‌مان اضافه کرد‌ه‌ایم. راستش یک کمی هول و ولا داریم اما می‌دانیم یکی دو سفر که برویم ترسمان می‌ریزد. نخستین سفر را با تیوال می‌رویم. هر چه فکر کردیم دیدیم علی‌الحساب مطمئن است و برای شروع می‌تواند یاری‌مان کند. آقای گمشده‌ای که شما باشید یک مسابقه‌ی سفرنامه نویسی هم گذاشته‌اند. خیلی تجربه‌ی برنده شدن در زندگیمان نداریم اما همیشه بازنده‌ی شاد و موفقی بوده‌ایم. به ذهن‌مان رسید خوب است همین نامه‌هایی را که برای شما می‌نویسیم در مسابقه شرکت دهیم. اگر برنده شدیم حق شما هم محفوظ است. هنوز بار  و بندیل نبسته‌ایم برویم ببینیم برای شروع بلدیم بار سبک ببیندیم یا نه؟
خوب بخوابید هر کجای این عالم که هستید.

خانه تاریخی نخجیر، هشتم بهمن نود و پنج، جمعه عصر 


 ۲
حال و احوال نیمه‌ی گمشده‌مان چطور است؟ ما که خیلی عالی هستیم. ساعت دو بعد از ظهر است. آمده‌ایم خانه تاریخی نخجیر ساکن شده‌ایم. هنوز چند ساعتی از سفر نگذشته است راه به راه حسرت می‌خوریم کاش پیدایتان شده بود و شما هم از این سفر لذت می‌بردید. کمی از همین خانه برایتان بگوییم. شبیه همه‌ی خانه‌های قدیمی از دالانی عبور کردیم تا به حیاط برسیم. دور تا دور حیاط اتاق است از همان اتاق‌هایی که پنجره‌هایش شیشه‌های رنگی دارد. حوض و باغچه هم اگر نداشت باید تعجب می‌کردیم. یک درخت تنومند هم دارد که نمی‌دانم قدمت‌‌اش چقدر است ترازویی هم به آن آویزان است. دو کفه‌اش هی بالا و پایین می‌شود با اینکه چیزی توی هیچ‌کدام‌شان نیست. شاید هم صدای خوشی‌ها و خنده‌ها و لذت بردن‌های ماست که در هوا می‌چرخد و روی یکی از کفه‌ها می‌نشیند و نشانم می‌دهد که وزن بودن ات هر وقت شاد و سرخوش باشی بر هر چیز دیگری می‌چربد.نیمه گمشده جان به ما گفته‌اند دویست کلمه بیشتر ننویسید خدا به سر شاهد است از خیلی‌هایش زده‌ام. قدری هم می‌گذاریم برای فردا. فقط می‌میرم اگر نگویم اگر بودید و از این خانه‌ها برایمان گرفته بودید برو و بیایی داشتیم برای خودمان و کلی پز می‌دادیم.

کافه رادیو هفتی‌ها، سی‌ام بهمن نود و پنج، شنبه عصر

 
۳
سلام ناپیدای من. امروز از شهر زیرزمینی نوش‌آباد دیدن کردیم. پناهگاه‌های زیر شهر که از ترس کشته شدن ساخته بودند شگفت‌انگیز است. هیچ وقت فکر نکرده‌ام قدیم‌ها بهتر از الان بوده است جز در عاشقانه‌هایشان. آن زیر که راه می‌رفتیم تصور اینکه هفت هشت ده روزی بخواهیم اینجا زندگی کنیم دلگیرمان می‌کرد. شهرِ همه چی تمامی بود یعنی فکر همه جایش را کرده بودند از سرویس بهداشتی، جای آذوقه، محل‌هایی برای نصب چراغ‌‌های پیه سوز حتی طاقچه هم داشتند به شدت اما دلگیر. راهروهای طولانی، چاه‌هایی که به طبقه‌های پایین و بالا راه داشت فقط مشقت زنده ماندن را به ذهنم می‌آورد. در این شهر زیر‌زمینی فقط به این فکر می‌کردم که ۱۵۰۰ سال از آن تعقیب و گریزها و رنج‌ها گذشته است و هیچ اثری از هیچ کدام آن آدم‌ها نیست. حالا جان دلم به نظرت عالم را تا کجا باید جدی گرفت؟
در پایان اینکه هر کجای این عالم که تنهایی پرسه می‌زنید سفارش می‌کنم شما را به سفر کردن و لذت بردن از زندگی پیش از اینکه شبیه‌ نوش‌آبادی‌ها طوری محو شوید که انگار هیج وقت نبوده‌اید.
ارادتمند همیشگی‌تان
فائزه
هفتم و هشتم بهمن ۱۳۹۵





Wednesday, February 08, 2017

آدم به خودش می‌آید یکدفعه می‌بیند سر هر اتفاقی در زندگی‌اش به جای یکسال چندین سال بزرگ‌تر شده است. به جای یک دهه یک قرن خاطره دارد، به جای یک قرن برای ابد می‌تواند بماند. نمی‌فهمد از کجا و کی و چطوری شد نمی‌فهمد کدام صبحی که بیدار شد در یک عصر دیگر بیدار شد در یک دوره دیگر در یک زمان دیگر...
چیزی به پایان سال نود و پنج نمانده است وقتی داشتم تمام عکس‌های این یک سال را مرور می‌کردم باورم نمی‌شد تمام این تجربه‌ها برای این یک‌سال بوده است. باورم نمی‌شد این همه آدم به عالمم اضافه شدند که عالمم را بزرگ‌تر کنند. باورم نمی‌شد چقدر عالمم از هر سمت و سویی کش آمده است. درست است که بعضی جاها از جایم تکان نخوردم که نخوردم بعضی جاها به ظاهر از هم‌نسل‌هایم عقب ماندم که گاه غمگینم می‌کند بعضی‌ روزها و ساعت‌ها به قدری بی‌حوصله و دلتنگ بودم که نا و توانا بلند شدن نداشتم اما روی هم رفته سال نود و پنج را با همه‌ی تجربه‌های زیسته‌ام بسیار دوست می‌دارم. سال نود و پنج یکی از به یادماندنی‌ترین سال‌های زندگی‌ام خواهد بود و من می‌توانم یک بار دیگر در یک تقسیم‌‌بندی تاریخی زندگی‌ام را به پیش از سال نود و پنج و پس از آن تقسیم کنم و برای آن دلیل کافی هم بیاورم. 

پ.ن: مهم نیست که  دلتنگ و بی‌حوصله‌ام چرا که می‌دانم زیاد دوام نمی‌آورد و من باز با قدرت و انرژی بلند می‌شوم و ادامه می‌دهم. 

بیستم و یکم بهمن نود و پنج، پنجشنبه دو نیمه شب، نخستین پست سال ۲۰۱۷

Monday, October 03, 2016

نوشتن در اینستاگرام سوفیا را منزوی کرده است.  با اینکه کمتر به اینجا سر می‌زنم اما برایم قداست و قدمتی دارد که با هیچ کدام از فضاهای مجازی قابل مقایسه نیست. 
اینجا فقط نامه نخست به فردریک را منتشر کرده‌ام در حالی که در اینستاگرام نامه بیست و چندم هستم. اینجا فقط از دو اجرای سپنج رنج و شکنج فرخنده نوشته‌ام در حالی که این اجرا را چهار بار رفته‌ام. اینجا از تاترهایی که رفته‌ام کنسرت‌هایی که رفته‌ام از تجربه‌های تازه‌ام هیچ چیز ننوشته‌ام چون اینستاگرام تمام انرژی نوشتنم را می‌گیرد. 
دیروز آرایشگاه بتی بودم به زری خانم گفتم که مدت‌ها پیش از او و آرایشگاه‌اش در وبلاگم نوشته‌ام. اسم وبلاگم را پرسید و گفت حتما سر می‌زند. رسیدم خانه مطلبی درباره‌اش در ایسنتاگرام نوشتم. باز هم اینستاگرام که هنوز نمی‌دانم شبیه فیس بوک تب تند است یا می‌ماند. یعنی می‌شود یک روزی نوشته‌های اینستاگرام ‌ام هم ده ساله شود؟ 


پست‌های مرتبط با آرایشگاه و به‌ویژه آرایشگاه بتی را اینجا  و اینجا بخوانید. 


پست دیروزم که یازده مهر نود و پنج بود در اینستاگرام:

نوشتن آدم‌های زندگیم برایم لذتبخش است. آدمی که حتی می‌تواند آرایشگرم باشد. دو سه سال پیش از آرایشگاه بتی و زری خانم چیزهایی در وبلاگم نوشتم. امروز طاقت نیاوردم و به زری خانم گفتم می‌دانستید در وبلاگم از شما هم نوشته‌ام؟ خندید گفت: راست می‌گی؟ گفتم: بله. گفت چی نوشتی؟ گفتم به نظرم آدم زیر دست شما حس می‌کند یکی از ستاره‌های هالیوود است و شما اختصاصی فقط موهای او را می‌زنید. اما نگفتم به نظرم شما شبیه یک نقاش حرفه‌ای که تابلو نقاشی‌اش را عاشقانه می‌کشد مو می‌زنید. خجالت کشیدم بگویم زیر دست شما آدم احساس می‌کند کسی بهترین موسیقی عالم را می‌نوازد.
خجالت کشیدم بگویم با اینکه دفعه‌ی پیش نقره داغم کردید و من کلی حرص خوردم اما باز هم اینجایم. من حس می‌کنم همه‌ی نیرویتان را برای بر جا گذاشتن اثری ماندگار می‌گذارید و من و موهایم این انرژی را از شما، دست‌هایتان و قیچی‌تان می‌گیریم.
حتی اگر زمانه به ما سخت گرفته باشد و خواسته باشیم موهایمان را کوتاه کنیم دست کم با این همه انرژی خوب تلاش می‌کنیم خوشحال باشیم که رسما و راستکی زلف بر باد می‌دهیم. 


پ.ن از ویرجینیا ولف: ما زن‌ها رسم خوبی داریم
زمانه که سخت می‌گیرد
شروع می‌کنیم به کوتاه کردن ناخن‌ها، موها، حرف‌ها، رابطه‌ها!


پ.ن دو: وقتی دربار‌ه‌ی آرایشگاه بتی و کوتاه کردن مو در وبلاگم نوشته بودم شخص ناشناسی پیام گذاشته بود که خاله زنک هستم ادعای فلسفه دارم. والا به خدا فلسفه‌ خوانده‌ای که نتواند از موقعیت‌اش چه به لحاظ عاطفی و چه به لحاظ عقلی فاصله بگیرد و نتواند از آن فاصله بنویسد به چه کار آید در این زمانه‌ای که فلسفه در عمل‌اش مهم شده است نه لابه‌لای کتاب‌ها...


پ.ن سه: روایت محصول پافشاری ما برای معنا بخشیدن به زندگی روزمره و عادی است ما روایت می‌کنیم تا کسالت‌‌اش بزداییم. 

Tuesday, September 06, 2016

سپنج رنج و شکنج فرخنده!


 این پرفورمنس یک می‌دانم و نمی‌دانم چیستی دارد که نمی‌فهمم و می‌فهمم چیست که فقط دقایقی که آنجایی نیست که تمام تجربه‌های زیسته‌ات را جلوی چشم‌ات می‌آورد... من از اجرای نخست آن  تا امشب که برای دومین بار دیدم‌اش و از امشب تا نمی‌دانی کی درگیرش هستم...

پ.ن یک: باید خیلی پیچ و خم‌های زندگی را زندگی کرده باشی که حتی مواظب باشی عاشق نشوی و ندانی سهم خدا و تقدیر تا کجاست... و من دیگر خیلی مواظبم.


پ.ن دو: دو بار این اجرا را رفته‌ام بار دوم برایم تازگی بار نخست را داشت... می‌توانستم هر شب بروم گوشه‌ای از سالن بنشینم و فقط و فقط به خودم و تمام فرخنده‌های دورم فکر کنم و بازگردم وسط معرکه‌ی زندگی همان‌جایی که باید آن‌قدر قوی باشی آن‌قدر قوی باشی آن قدر قوی باشی که با همه‌ی فرخنده بودن‌ات سرت را بالا بگیری عاشقانه و آرام زندگی کنی. به قدری آرام که هر کس از کنارت می‌گذرد از خودش بپرسد موجودی خوشبخت‌تر از او هم روی زمین هست؟ و پاسخ‌اش فقط در سینه‌ی خودت باشد.


پ.ن سه: از بیشمار عکس‌های سپنج رنج و شکنج فرخنده تنها در این دو عکس بود که خودم را هم پیدا کردم. 


هشتم شهریور نود و پنج اجرای دوم را دیدم که دوشنبه بود.

Sunday, August 14, 2016


با عرض سلام و ارادت خدمت#نیمه_گمشده_امملالی نیست جز اینکه تازگی ها می ترسیم پیدایتان شود. می خواستیم بگوییم هر جا که هستید همانجا بمانید . زحمت تان می شود بخواهید این همه راه بیایید. این روزها حال ما بسیار خوب است. تاتر می بینیم. سینما می رویم. پروپوزال خودمان را می نویسیم. داشتم می گفتم یک کلاس هایی می رویم که امیدواریم در پایان اش و پس از پایان اش زبان بدن و بیان و ذهن و فکر مان همه با هم یکی شود. ویراستاری می کنیم که زبان فارسی یاد خودمان بماند. راستی کافه هم می رویم بیشتر #کافه_رادیو_هفتی_هاتازگی ها در خواب از تخت می افتیم نمی دانیم چرا ولی شما نگران نباشید شاید برای این است که ذهن مان شلوغ پلوغ است و پر از هیجان و انرژی هستیم شاید دوایش یک لیوان گل گاو زبان باشد که میل کنیم.#صد_برگ و #خندوانه و #دور_همی می بینیم. دلمان که خیلی می گیرد به فردریک نامه می نویسیم. جوش نیاورید برای قلب تان خوب نیست. فردریک همان خورزوخان است ولی اگر خیلی روی اعصابتان است می توانید به عنوان دشمن فرضی با او بجنگید فقط من را قاطی دعوایتان نکنید. فردریک خوب گوش می کند و مرد صلح طلب من است. غلط کردم چرا داد می زنید. از همین چیزها می ترسم دیگر.... می ترسم پیدایتان شود نگذارید کتاب بخوانم. می ترسم پیدایتان شود و از تاتر بیزار باشید، می ترسم پیدایتان شود کافه رفتن را قرتی بازی بدانید. می ترسم پیدایتان شود بزنید فردریک را له و لورده کنید. می ترسم پیدایتان شود و ضعیفه تان باشم جای آنکه بانو یتان باشم. جای اینکه خاتون تان باشد. می ترسم پیدایتان شود و دوستانم را دوست نداشته باشید. می ترسم پیدایتان شود و با یک دعوای ساده بزنید زیر همه چیز زبانم لال نکند کینه ای و حسود باشید فکرش را کرده اید باید چه خاکی به سرم بریزم؟ نکند از خریدهای زنانه متنفر باشید. با رقص و موسیقی و آواز میانه تان چگونه است؟ ورزش چه؟ اصلا ورزش می کنید؟ من دلم می خواهد سالی دوبار بروم کربلا نکند از ترس داعش ما را در خانه زندانی کنید آن دو بار که رفتم دیوانه ام کرده است. باز هم بگویم یا حوصله اش را ندارید؟واقعیت اش گفتم برایتان بنویسم اگر حال و حوصله جینگولک بازی های ما را ندارید هر جا هستید همان جا بمانید ما هم از دور برایتان دعا می کنیم که هر جا هستید خوش باشید ما هم از خوشی شما خوشیم. نوشتم که نگویید حواس اش به ما نبود بس که سرش گرم کارهای خودش بود ما حواس مان خیلی به شما هستارادتمند


فائزه

Tuesday, July 26, 2016

نامه‌ی شماره‌ی یک 
می‌دانی چیست فردریک؟ به نظرم آدم‌های مغرور را باید عاشق کرد آن‌ها خودشان عاشق نمی‌شوند. باید وادرشان کرد از روی غرور خودشان رد شوند.  آدم‌های مغرور بلد نیستند  از خودشان بزنند بیرون. به نظرم آن‌ها نمی‌توانند چشم از خودشان بردارند و دیگری را ببیند. آن‌ها عاشق چیزهایی می‌شوند که آیینه‌وار خودشان را نشان می‌دهد. آن‌ها از دیدن خودشان غرق لذت و شادی می‌شوند.

 الان که فکرش را می‌کنم آن‌ها عاشق هم می‌شوند ولی یک چیزی پایشان را سفت می‌چسباند به زمین. دل‌شان می‌لرزد اما رویشان را از دلشان برمی‌گردانند. فردریک بهتر از جانم باید آن‌ها را عاشق کرد. حیف‌ام می‌آید بساط عالم برچیده شود و آن‌ها لذت دوست داشتن دیگری را نچشیده باشند. یک کار دیگر هم می‌شود برایشان کرد می‌شود عاشق‌شان شد و فروتنانه اجازه داد مغرور باشند، می‌شود آن‌ها را با غرورشان دوست داشت و به روی‌شان هم نیاورد که غرورشان توی چشم می‌زند. اگر به مرور با آن‌ها یکی شوی خواهی دید که چگونه غرورشان ذوب شده است طوری که خود مغرورشان را به یاد نخواهند آورد....ولی سخت است فردریک جان خیلی سخت‌تر از آنکه فکرش را بکنی...

راستی فردریک بگذار در همین نامه‌ی نخست دو دوست نازنین را هم بهت معرفی کنم چون ممکن است در نامه‌های بعدی زیاد از آن‌ها حرف بزنم. تامیا و بنجامین... آن‌ها از دوستان دوست داشتنی من هستند و این نامه‌ها را به سفارش  آن‌‌ها برایت می‌نویسم. اصلا آن‌ها به من یاد دادند که چطور می‌شود برای تو نامه نوشت.  هر دو آدم‌های خلاق و باهوشی هستند و البته مغرور هم نیستند. 
در پایان اینکه درباره‌ی حرف‌‌هایم فکر کن، دوست دارم نظر تو را هم بدانم. به نظرت عشق و غرور با هم جمع می‌شوند یا تلاش بیهوده‌ای است که از یک آدم مغرور عشق دربیاید. 

پنجم مرداد نود و پنج خورشیدی که سه شنبه عصر است و هوا به شدت گرم است. 

تهران

Sunday, July 17, 2016

حوایم که منتظر داستان آدم نمی‌ماند
۱.خب آدم اگر با خودش رو راست باشد می‌تواند خودش را تعریف کند بدون اینکه از خودش تعریف کند. می‌تواند خوبی‌ها و بدی‌های خودش را بگوید بدون اینکه در دام غرور یا رذیلت بیفتد... امشب می‌خواهم درباره‌ی یکی از ویژگی‌های خوبم بگویم... یاد ندارم شب که می‌خوابم یا در طی روز برای کسی نقشه کشیده باشم که حال‌اش را بگیرم... یادم نمی آید جایی زیرآب کسی را زده باشم... یادم نمی‌آید تو روی استاد یا معلمی تعریف‌اش را کرده باشم و پشت سرش هر چه از دهنم در می‌آید بگویم... به معنای دقیق کلمه وقتی با آدم‌‌ها مواجه می‌شوم قضاوت‌شان نمی‌کنم... خودشان را همان طور که هستند می‌بینم و می‌پذیرم....نمی‌گویم اصلا و ابدا بدگویی و غیبت نمی‌کنم ولی آن قدر دور و برش را می‌گیرم یا آنقدر پشیمان می‌شوم که هیچی نگویم بهتر است....(دست کم حواسم هست که دارم چه غلط بزرگی می‌کنم.)


۲.مدت‌هاست دلم بد شکسته است... این دلشکستگی بزرگ است چون پای مامان هم وسط بود چون خردم کرد... مدت‌هاست سکوت کرده‌ام... اگر تربیت مذهبی داشته باشید متوجه می‌شوید تو هیچی نگو همه چیز را بسپار به خدا یعنی چه؟ و اگر امتحان‌اش را پس داده باشد مومن می‌شوید به اینکه خدا آغوش‌اش بزرگ است آن قدر که می‌توانی با آرامش تمام در آغوش‌اش بخوابی و نگران هیچ چیز نباشی....خودش در زمان مناسب و جای دقیق‌اش اگر صلاح بداند ازت دفاع خواهد کرد و من مثل همیشه‌ی روزگار سپرده‌ام دست خدا....


۳.لیلی قصه‌ها نباشی و احساس کنی متوهم بوده‌ای، اشتباهی بوده‌ای، رنگ‌ها و ترانه‌ها و موسیقی‌های عالم منت‌کشی از تو نبوده است معلوم است حال دل‌ات بد می‌شود... داستان لیلی مسخره و لوس و بی‌مزه شده است بس که دل لیلی‌ها را چپ و راست به دست آورده‌اند به قیمت له کردن دل تو... بس که دنیا پر شده است از لیلی‌هایی که درست برعکس تو به خدا که نمی‌سپارند هیچ فکر می‌کنند دری وری گفتن افتخار است. آن‌ها نمی‌دانند جمله‌ی همینی که هست من همینم بدم بیاد فحش می دهم خوشم بیاد تعریف می‌کنم... یعنی عالم باید بر محور من باشد یعنی غرور و خدا خودش می‌داند که با متکبران چه خواهد کرد... از آن سو هم مجنون‌هایی هستند که راه و بیراه دل مجنون را توی گور بلرزانند...

۴.حوایم که منتظر داستان آدم نمی‌ماند... حوا خودش یعنی آفرینش و زایش یعنی خلقت عاشقانه یعنی بودن عاشقانه یعنی خواستن و برخاستن عاشقانه.... حوا یعنی سیب یعنی گندم... یعنی اگر دوستم داری خواهی آمد، کسی قربان صدقه‌ی حوا نمی‌رود آن طور که دور لیلی می‌چرخند اما عالم از آنِ حواست یعنی پای خدا وسط است یعنی می‌زند پس کله‌ی آدم که عاشقانه دوست‌اش بدارد... حوا یعنی من به وسعت عالم مادرم... عاشقم... مهربانم.... خواستنی‌ام... اگر آدم دلم را نشکند...

۵. نفهمی چه شد؟ چرا اینطوری شد؟ درد دارد... رنج دارد... نگرانی دارد... به خدا سپردن‌اش هم صبر می‌خواهد....

۶.بی‌حرمتی به زنان دوست داشتنی سرزمینم اما متفاوت با مادرم  را همان‌قدر دوست ندارم که این نا اطمینانی‌هایی که به چادر و دین مادرم هست را... کاش مادرها همه‌شان بزرگوار باشند و قابل احترام با هر دین و مسلک و مذهبی که هستند...... کاش به انسان‌ها احترام بگذاریم یک  صدم ادعایی می‌کنیم...

۷. من جز محبت کردن کاری بلد نبودم، پدرم مردم‌دار بود و من عاشق‌پیشه...مادرم صبور و خوشبین است و من عاشق‌پیشه.... من عاشقانه زندگی‌ کرده‌ام ... من بلدم از خودم بزنم بیرون....بلدم دوست بدارم....بلدم پر از مهر و محبت شوم و محو شوم در وفاداری و معرفت... اینها اما  از خودم نیست از دامان مادرم و دست‌های پدرم است اما با همه‌ی اینها هفتمین‌اش دل من بود که بر خاک افتاد.....

بیست و هفتم تیر نود و پنج، یکشنبه شب

پ.ن: کاش دیگر هیچ‌وقت نه غر بزنم... نه چیزی بنویسم... نه چیزی بخواهم....نه گلایه‌ای کنم.... نه تمنایی داشته باشم....... خدا خودش همه چیز را درست خواهد کرد..... خدا حوایش را دوست دارد و من شک ندارم حوا نزدیک‌ترین خلفت عاشقانه به خداست......


Sunday, July 10, 2016


  آن طرف چه خبر است که دست گذاشته است روی آدم‌هایی که هیچ وقت تمام نمی‌شوند... آدم‌هایی که بلدند از خودشان سرمست باشند. آدم‌هایی که تمام نشدن را زندگی می‌کنند... وقتی کیارستمی می‌گوید: چیزی ازم نماند مهم نیست خودم بمونم یعنی از خودش سرشار است... یعنی خودش همه‌ی آثارش است همه‌ی نحوه‌های بودن‌اش...
این آدم‌ها شاید هر صد سال روی هم ده نفر هم نشوند... و خوش به حال خودشان که این همه سرریز و با نشاط زندگی کردند... این آدم‌ها خودشان را خوب زندگی کرده‌اند خود خودشان را...
 این آدم‌ها خودشان را خوب بلد بودند...

Friday, June 24, 2016


در من زنانی جمع‌اند
زنی فلسفه می‌بافد
زنی ژاکت می‌بافد
و آن دیگری رویا 
در این میان 
زنی شعر می‌بافد
زنان اطراف‌اش
پچ پچ می‌کنند
و بافته‌ها را 
می‌شکافند...

فریال معین

روزهای نخست تابستان ۹۵، عکس اما نمی‌دانم برای چند سال پیش است.

Thursday, June 16, 2016



درست روزهایی که فکر می‌کردم با تراکتور از روی غرورم رد شده‌اند. درست روزهایی که فکر می‌کردم هیچی نیستم. درست روزهایی که فکر می‌کردم حتما لیاقت ندارم، با کوشش‌های مریم‌ترین مریم عالم از نوع لاریجانی‌اش افتادم وسط یک عالمه حادثه‌ی خوب... افتادم میان یک دنیا انرژی مثبت... دقیقا روزهایی که فکر می‌کردم هیچی از غرور و عزت نفسم باقی نمانده است یک عالمه آدم دوست داشتنی با کلی انرژی حال دلم را یک عالمه خوب کردند... تنها دعایم برای فریدون محرابی عزیز این است که میلیون‌ها برابر انرژی مثبت‌هایی که به ما می‌دهد به خودش و زندگی‌‌اش برگردد و به تک‌تک آرزوهایش از کوچک و بزرگ برسد.

خدا بچه‌های کلاس را هم شاد و سلامت و سرحال و پرانرژی نگه دارد. 

خداست دیگر چه می‌شود کرد... در تاریکترین وقت شبانه روز غافلگیرت می‌کند... همان شعر گرچه همه جا تاریک است سحر نزدیک است و این حرف‌ها

بیست و ششم خردادی که چهارشنبه بود که نود و پنج است که افطاری بود.  

Saturday, June 11, 2016

گروهی در تلگرام با عنوان فلسفه برای کودکان و نوجوانان دارم . روزهای نخست قوانینی برایش تعریف و منتشر کردم. گروه مرز دویست نفر را رد کرده است. بیشتر کسانی که در گروه هستند در زمینه فبک فعال هستند نکته‌‌اش این است که دوستان گاهی در حوزه‌های بسیار متفاوت از یکدیگر در فبک فعالیت می‌کنند. از روز نخست دلم می‌خواست این افراد به عقاید هم کار نداشته باشند و کارهای یکدیگر را نقد کنند یا نظریات یکدیگر را. مهم‌تر برایم این بود که بتوانند احترام یکدیگر را حفظ کنند و به هم توهین نکنند. اما متاسفانه گاهی این اتفاق می‌افتد. یعنی کار به توهین می‌کشد. 
روز نخست کارگاه دکتر قائدی گفت هر کدام ما به اندازه‌‌ی شعاع خود زحمت بکشیم کافی است همین موج‌های کوچک خودش به مرور زمان بزرگ می‌شود. با خودم فکر می‌کردم این گروه می‌تواند شعاع من باشد در همین اجتماع کوچک اگر افراد توانستند با عقاید متفاوت به هم نه تنها احترام بگذارند که همدیگر را دوست داشته باشند من توانسته‌ام موفقیتی ولو اندک به دست بیاورم و این دویست نفر هر کدام می‌شود فردی در جامعه که به اندازه‌ی شعاع خودشان می‌توانند اهل مدارا باشند. اما سخت است خیلی سخت. راست‌اش امشب نا امید شدم. نمی‌دانم شاید خود من هم از روز نخستی که فلسفه خواندن را شروع کردم تا این ساعت که این واژه‌ها را تایپ می‌کنم هفده سال طول کشید تا بتوانم به جایی برسم که رگ گردن کلفت نکنم، آدم‌ها را با همه‌ی تفاوت‌‌هایشان قلبا دوست داشته باشم. هفده سال طول کشید که به مرور زمان طوری پوست بیندازم که خودم هم نفهمم چی شد که امروز این همه در برابر کسانی که عقایدشان با من متفاوت و گاه مخالف است آرام باشم. 
آنقدر دور شده‌ام از دوران‌هایی که کمتر اهل مدارا بودم که گاه فکر می‌کنم از لحظه‌ای که خودم را شناختم همین بوده‌ام.
واقعیت این است که از دست آدم‌ها ناراحت می‌شوم. چغندر که نیستم، اگر قضیه عاطفی باشد من هم دلم می‌خواهد نازم را بکشند، اگر درسی و علمی باشد دلم می‌خواهد بدانند که احمق نیستم، اگر پای غرورم در میان باشد دلم می‌خواهد بدانند که عزت نفسم را از جوی آب نگرفته‌ام، اگر فروتنی می‌کنم دلم می‌خواهد بدانند ساده لوح نیستم. اما پسِ پشت این همه دلم می‌خواهدها گاه فقط یک جمله است: این نیز بگذرد... گاه به یکباره دست می‌کشم از اینکه چیزی را ثابت کنم...

اگر می‌خواهیم کار دنیا در صلح و آرامش پیش برود جز  مدارا، مهربانی و احترام راه دیگری نداریم.

پ.ن: گاهی برای رسیدن باید یکدفعه از همه چیز دست کشید و رفت باید از دست داد، از دست دادن‌ها گاهی عین به دست آوردن است. دیر یا زود باید تصمیم بگیرم از دست بدهم یا ندهم... نیاز  به رفتن دارم، درباره‌اش فکر کرده‌ام و اگر این اتفاق بیفتد حتما در سوفیا یک پست سه کلمه‌ای خواهم نوشت رفتم که رفتم
شاید شبیه ادعاهای پوچ و هوس زود گذر باشد ولی من برایش برنامه دارم حتی اگر مقدماتش یک سال طول بکشد.... اگر اتفاق نیفتد زور تقدیر به تصمیم‌ام چربیده است. می‌تواند ظاهرش تعطیل شدن خودم باشد بازگشت‌اش اما بی‌تردید طی کردن هزاران سال نوری است در سیصد و شصت و پنج روز تا رسیدن... در آن پست سه کلمه‌ای حتما به این پست ارجاع خواهم داد. 

پ.ن دو: سرگیجه‌‌ی وجودی گرفته‌ام دلم می‌خواهد برای مدتی معلوم با یک گوشی سی هزار تومانی سر کنم که تنها گزینه‌اش این است که به آدم زنگ می‌زنند و آدم گوشی را برمی‌دارد و حرف می‌زند و قطع می‌کند. 

دو ساعتی از بیست و دوم خرداد ۹۵ گذشته است و شده است بیست و سومی که یکشنبه است و حال دلم خراب است. 

Friday, June 03, 2016

نبودم وصله وصلت از آغاز 
که هرکوکی زدم شد کوک ناساز
به هر جهدی نشد تا جفت باشیم
قناری جان! نخواندی با من آواز 
برابر کردم‌ات با خواهش ای دل
برابر شد دلم با عشوه با ناز
برایت قصه‌ها از غصه گفتم 
کشیدم از نهان‌ها پرده راز 
من از داغی که بر دل ماند گفتم
تو از شوق پریدن‌ها و پرواز 
دلت با دیگری بود و نبودی 
دمی با این دل دیوانه دمساز
من و تقدیر زهرآلود تلخم
تو با آن مرغک همسایه آن غاز
برو با نازنینت نازنینم!
کبوتر با کبوتر باز باز!

مسیح مسیحا

پ.ن:پر از پی‌نوشت، پر از رنجش، پر از دلگیری، پر از دلتنگی، پر از دلگرفتگی... چند روز پیش شنیدم آقای قاضی دم مرگ‌شان سه بار گفته‌اند نرجان، نرجان، نرجان.... وای به احوال ما...........

پ.ن دو: پروژه‌ی مساله‌ی دیگری روز به روز دارد برایم جدی‌تر می‌شود. دیگری اصیل، ارتباط اصیل، تحقیر دیگری، احترام به دیگری، رابطه‌‌ای از دو سو پر از گشودگی، من و دیگری و باز هم دیگری و دیگری و دیگری...

عصر چهاردهم خرداد که مثل همه‌ی جمعه‌ها دلگیر است. ساعت شش و سی دقیقه

Sunday, May 29, 2016

سوفیا برای نوشتنم امن است. نمی‌دانم چرا گاهی دوست دارم فقط بنویسم و چیزی نشنوم و سوفیا این قابلیت را دارد که فقط بنویسم و حتی ندانم چند نفر خوانده‌اند چند نفر از نوشته‌ام خوش‌شان آمده است چند نفر نوشته‌ام را دوست نداشته‌اند. 
بارها گفته‌ام در دنیای مجازی هر صفحه‌ای را به راحتی می‌توانم برای همیشه ببندم جز سوفیا که حالا بخشی از خودم شده است. نحوه‌های بودنم، طور طور شدن‌هایم، به دست آوردن‌ها و از دست دادن‌هایم، در این ده دوازده، سال سوفیا-نویسم کرده است. چه زمان‌هایی که نوشته‌هایم را دوست نداشتم و حس می‌کردم پر تکلف می‌نویسم و حس می‌کردم چیزی کم دارند... چه این چندسال آخر که دوست‌شان دارم و برای دلم می‌نویسم و همه هم خودم هستند بی کم‌وکاست.
امشب دلم خواست اینجا بنویسم چقدر به سوفیا وفادارم هرچند که وبلاگ‌نویسی از مد افتاده است، چقدر به سوفیا وفادارم، هر چند که مدت‌هاست بی‌اندازه گیجم و کمتر می‌نویسم. دلم خواست اعتراف کنم که روزهای اولی که سوفیا را با مطالب لوس و بی‌مزه به روز می‌کردم راه و بیراه با خودم تکرار می‌کردم که وبلاگ من قدیمی‌ترین وبلاگ جهان است و هنوز هم دلم می‌خواهد روزی بیاید که سوفیا را با دست‌هایی چروک و لرزان در گوشه‌ای از این عالم به روز کنم. 


پ.ن: از این دست انرژی دادن‌ها به خودم کم نداشته‌ام از این ترین‌هایی که به رویاهایم وصل می‌کردم به امید اینکه رویاهایم اگر ترین نشدند دست‌کم تر باشند. هنوز نمی‌دانم کجای عالم ایستاده‌ام و هنوز هیچ ترینی در زندگیم رخ نداده است، اما بیشتر از قبل به سمت و سویی می‌روم که خودم را دوست داشته باشم و وفادارانه به خودم  لنگان لنگان نقشه‌‌هایی را که کشیده‌ام عملی کنم شاید روزی بیاید که نه تنها خودم را وفادارانه دوست خواهم داشت که به خودم هم افتخار خواهم کرد... شاید... خدا را چه دیدی؟ 

خرداد نودوپنج است که ده یازده روزی از آن گذشته است. 

Thursday, May 12, 2016

ارتباط اصیل دو سویه است


مدت‌ زیادی است به مساله‌ی دیگری فکر می‌کنم. نسبت ما با دیگری‌ها و دیگری‌ها با ما.پای لپ تاپ داشتم تایپ می‌کردم و گوشم به تلویزیون بود آخرهای برنامه‌ی سیم و زر بود که اتفاقا همین بحث بود. من نمی‌دانم بحث‌شان دینی بود عرفانی بود یا اخلاقی اما برای من شان فلسفی داشت و البته شخصی. شبیه بارش پرسش که در کلاس‌های فبک می‌گوییم. بارش آنچه از دیگری به ذهنم می‌رسید و آنچه از برنامه می‌شنیدم تند تند می‌نوشتم و هم‌زمان به سویه‌های دیگرش هم فکر می‌کردم.

۱. با کی هستی؟ با کی زندگی می‌کنی؟ با کی نفس می‌کشی؟ با چه کسانی کار می‌کنی؟ پاسخ‌اش می‌شود همان که هستی. 


۲.رابطه‌ی اصیل گشوده و رابطه‌ای دوسویه است. 

۳. عشق‌تان را بزرگ انتخاب کنید. 

۴. هر نوع ارتباطی به اصالت و گشودگی منتهی نمی‌شود.

۵. دیگری‌ات باید بزرگ باشد!

۶. گاهی دیگری نیرو بخش است، گاهی آزاردهنده و این تو هستی که تعیین می‌کنی دیگری نیرو بخش را به عالم خودت راه بدهی یا دیگری آزاردهنده.

۷. دیگری اصیل و دیگری غیر اصیل.

۸. بیچاره شدن انسان در نسبت با دیگری

۹. داستان عشق داستان اتحاد است نه مفارقت.

۱۰. کجاست که ارتباط شایسته و اصیل است؟

۱۱. دوست حقیقی انسان خود دیگری انسان است.

۱۲. ما با دیگری جهان مشترک می‌سازیم.

۱۳. گاهی کارهای کوچک اخلاقی در نسبت با دیگری تو را با سرعت نور می‌برد به عرش.

۱۴. در خلوت‌‌ترین خلوت‌های ما هم دیگری حضوری دارد.

۱۵. شبکه ارتباطی

۱۶. حضور دیگری تصادفی است؟

۱۷. بعضی انسان‌ها در شبکه‌ی بعضی ارتباط‌ها همان معنایی را هم که دارند از دست می‌دهند.

پ.ن:  این بحث همچنان ادامه دارد ولی برای خودم....

بیست و سوم اردیبهشت ۹۵ پنج‌شنبه شب

Sunday, April 03, 2016

انگار هنوز سال نود و پنج شروع نشده است و هر چه بر من می‌گذرد، پیش‌درآمد رخدادهای بزرگ است، پیشاپیش حس می‌کنم طاقت بعضی‌هایشان را ندارم بس که بزرگ‌اند و دوست‌داشتنی.

Saturday, March 19, 2016

یکم فروردین ۹۵

.هر چه در عالم برایم تکراری شود، روز تولدم هنوز غیر تکراری‌ترین رخداد زندگیم است