ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ
Showing posts with label هزار نکته‌ی باریک‌تر از مو. Show all posts
Showing posts with label هزار نکته‌ی باریک‌تر از مو. Show all posts

Thursday, September 07, 2017

هو
سفرنامه‌ی ورکانه
فائزه رودی

1

با عرض سلام و ارادت خدمت نیمه‌ی گمشده‌ام. از آخرین نامه‌ای که برایتان نوشتیم شش ماه گذشته‌ است. همان نامه‌ای که از نراق برایتان نوشتیم. نراقی که با تیوال رفته بودیم. یادتان هست نوشته بودیم تیوال مسابقه‌ی سفرنامه نویسی برگزار کرده است؟ همان نامه‌هایی که برای شما نوشتیم را در مسابقه شرکت دادیم برنده شدیم. داور مسابقه آقای منصور ضابطیان بودند. نیمه‌ی گمشده جانم آقای ضابطیان را که دیگر می‌شناسی! جهار سفر‌نامه نوشته‌اند. در سفر نراق، تیوال کتاب برگ اضافی‌شان  را به همه‌مان هدیه دادند و بخش‌هایی از آن را هم آقای ضابطیان برایمان خواندند. از تو چه پنهان من برگ اضافی را قبلا خریده بودم ولی گرفتم. برای همین الان  یک برگ واقعا اضافی دارم!!! پیدایتان شده بود این اضافی را به شما هدیه می‌دادیم. بگذریم! اینها را گفتم که بگویم در همان سفر نراق جناب ضابطیان بخش‌هایی هم از سفرنامه‌ی چاپ نشده‌ی سباستین‌شان خواندند که قرار بود در آینده‌ای نزدیک چاپ شود. این روزها که این نامه را برایتان می‌نویسیم چاپ شده است و به سفر ورکانه هم ربط دارد. آهان فراموش کردیم بگوییم راهی ورکانه هستیم با تیوال و آقای ضابطیان و سباستین.
نیمه جانم ۲۵ درصد هزینه‌ی این سفر هدیه‌ی تیوال است بابت نامه‌‌ای که از نراق برای شما نوشتیم. می‌خواستیم بگوییم ایول دارید با اینکه پیدایتان نشده است خوب از دور هوای ما را دارید. امدادهای مادی و معنوی‌تان مستقیم و غیرمستقیم شامل حالمان است. گفتیم در این فرصت از تیوال که اصلا مسابقه گذاشت، از آقای ضابطیان که داور بود و از شما که کلا پیدایتان نشده است تشکر کنیم باشد که وقتی پیدایتان شد برایتان جبران کنیم.

۲
لیدرهای نازنین‌مان سپیده جان و امین جان
نیمه گمشده‌ی نازنین‌مان سلام! الان که داریم برایتان می‌نویسیم ورکانه هستیم نهار خورده‌ایم جای شما خالی نهارمان آبگوشت بود. راستش را بخواهید من خیلی آبگوشت‌خور حرفه‌ای نیستم بچگی‌ام آداب آبگوشت خوردن را که بجا نمی‌آوردم هیچ می‌ریختم روی برنج و می‌خوردم و اینجا خیلی ناشیانه تلاش کردم سهم خودم را بکوبم تا از این تجربه هم در عالم بی‌نصیب نمانم.
امروز انگار قرار است برویم از روستای ورکانه دیدن کنیم روستایی که شنیده‌ایم به سنگ‌هایش معروف است. منتظریم لیدر محلی بیاید ولی گفته‌اند ماشین‌اش خراب شده است دیرتر می‌آید. آقایی که شما باشید هر چه در این سفر قرار بوده است بر سر خودمان بیاید خدا را شکر دارد سر ماشین‌ها می‌آید. جان شما نباشد جان خودم ما به فال نیک گرفتیم حتی همان صبح که اتوبوس خراب شد و سفرمان به جای پنج ده صبح شروع شد. البته سفر برای من همیشه از همان خانه شروع می‌شود از همان زمان  که چمدانم را می‌بندم و آژانس می‌گیرم و راهی می‌شوم. برای بعضی‌ها اما از زمان حرکتِ قطار و اتوبوس و هواپیما و کشتی شروع می‌شود. برای بعضی‌ها هم وقتی به مقصد می‌رسند برای همین است که از وقتی کنارت می‌نشینند مدام می‌پرسند پس کی می‌رسیم؟ چرا نرسیدیم؟ باز هم بگذریم! تیوال گفته بود سر ساعت پنج صبح حرکت می‌کنیم. اما اتوبوس آقای راننده خراب شده بود و به جای اینکه رک‌و‌راست بگوید درست شدنی نیست با این استدلال که چیزی نیست درست می‌شود گروه را معطل کرد. بعضی‌ها خیلی ناراحت بودند اشتباه نکنم یکی دو نفری هم انصراف دادند و برگشتند خانه‌هایشان ولی خب آقای مهدوی و خانم مومن‌زاد همه‌مان را برای صبحانه بردند هتل هما. بینی و بین الله راستش را بگویید شما اگر بودید و چنین اتفاقی می‌افتاد ما را می‌بردید هتل هما؟ یا شکایت می‌کردید و تا خانه سر کوفت می‌زدید که حالا  با تیوال نمی‌رفتی، حالا ضابطیان را نمی‌دیدی، حالا یک پنجشبه جمعه را خانه می‌ماندی می‌مُردی؟ آره والا می‌مُردیم، به قول آن آقای شاعر آهسته‌آهسته هم می‌مُردیم حالی‌مان نمی‌شد. پابلو را می‌گویم، نور به قبرش ببارد گفته بود به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر سفر نکنی و اگر کتاب نخوانی و چه و چه و چه... و شما هر کجای این عالم هستید نگاهی به مردمان روزگار بیندازید عده‌ای راستی راستی استارت مُردن را زده‌اند. 

خدا وکیلی الان که از دور دارید نگاه می‌کنید خودتان قضاوت کنید کسانی که با ناله و شکایت برگشتند لذت بردند یا ما که رفتیم هتل هما و صبحانه خوردیم و دور میز بزرگی جمع شدیم و خودمان را به هم معرفی کردیم؟ گفتیم و خندیدیم و از فرصت هم استفاده کردیم در فضای هتل یک عالمه عکس پروفایلی برای تلگرام و اینستاگرام و عکس‌های پزدادنی انداختیم به خدا فقط ما نبودیم که می‌خواستیم بعدا برویم پز بدهیم بیشتر همسفرهایمان عین خودمان اهل ژست‌ها و عکس‌هایی بودند که دوستت را خوشحال می‌کند! دشمن‌ات را دق می‌دهد و هیچ وقت نمی‌فهمی عده‌ای که نه دوستت هستند  نه دشمن‌ات و هیچ وقت لایک‌ات نمی‌کنند و فقط نگاهت می‌کنند الان چه حالی دارند. گاهی درباره‌ی این آدم‌هایی که می‌خوانند و لایک نمی‌کنند و نظر نمی‌دهند و کلا سکوت هستند. سرتان را درد نیاوریم.
 آقای من! سرانجام ساعت ده صبح با کم و زیادش حرکت کردیم.
۳

جان دلم چون صبحانه را در هتل هما میل کرده بودیم بدون توقف رفتیم که به برنامه‌ها برسیم. محل اقامت‌مان خانه‌ای بود دو طبقه که مجوز ساخت‌اش را میراث فرهنگی داده بود و خانمی به اسم خانم لشگری خانه را اجاره کرده بود. سر در خانه نوشته بود اقامتگاه بوم‌گردی ورکانه. از نظر ما یک کم قاطی پاتی بود منظورم نوع معماری‌اش است. دیوار‌های خانه با سنگ دیوین بود که خانم لشگری می‌گفت سنگ گرانقیمتی است و به همین دلیل است که برای بومیان این منطقه صرف ندارد و اصلا هم نمی‌توانند از این سنگ‌ها استفاده کنند یا سرمایه‌گذاری کنند و اقامتگاهی شبیه این بسازنند. نیمه جانم می‌دانید چرا می‌گویم از نظر ما قاطی پاتی بود؟ چون در ورودی و کاربرد این سنگ‌ها در معماری بسیار عالی بود. حیاط خانه کوچک اما بی‌اندازه با صفا بود. ایوان کوچکی هم داشت که یک سماور بزرگ یک گوشه‌اش بود و طرف دیگرش یک میز چهارنفره و چند صندلی بود.  ولی وارد ساختمان و اتاق‌ها که می‌شدی شبیه همین آپارتمان‌های تهران بود که تلاش شده بود با دو تا پنجره و شیشه‌های رنگی از این بی‌سلیقگی نجات‌اش دهند. خانم لشگری اما بانوی خوش فکری بود که با چیدمان درست عیب‌های معماری را پوشانده بود برای همین بود که روی‌هم‌رفته اقامتگاهی دوست داشتنی بود. بتول خانم برایمان غذا درست می‌کرد و در کنار خانم لشگری به امورات آنجا می‌رسید.
در آخر اینکه باورتان نمی‌شود اگر بگوییم این خانه را ماه‌ها پیش با تمام جزئیاتش در خواب دیده بودیم. شاید روزی که شما هم پیدایتان شود غافلگیر شویم که خدای من! ما که ایشان را بارها در خواب دیده بودیم!!!
۴
سرانجام لیدر محلی آمد و رفتیم که از روستا دیدن کنیم. روستای ورکانه یا همان چشمه قل‌قل همان روستایی است که در آن فیلم علی‌البدل را ساخته بودند. برای همین لیدر دیگری که خودجوش لیدری می‌کرد و دختری بود چهارده ساله و خوش سر و زبان به اسم معصومه مدام قسمت‌های مختلف فیلم را یادمان می‌آورد، شما به روی خودتان نیاورید ولی خیلی‌ها هم فیلم را ندیده بودند. لیدر محلی ما را بردند اصطبل‌های مهری خانم که یک زمانی برای خودش برو و بیایی داشته است و اسب‌های اصیل و قیمتی پرورش می‌داده است. اسب‌ها را اما در پاییز و زمستان اینجا نگه نمی‌داشته است و به زاهدان می‌فرستاده. لیدر می‌گفت فقط چند تایی را همین جا نگه می‌داشته است. سفارش می‌کنم شما را توی گوگل اسم‌اش را جستجو کنید و ببینید چقدر بانوی کاربلدی بوده است به شرط اینکه سرکوفت‌اش را به ما نزنید که زن هم زن‌های قدیم. شاعر می‌گوید عشق ما را پی کاری به جهان آورده است. خب مهری خانم را هم پی این کار فرستاده بودند و تمام قدرت‌اش در این بوده است که ادب کرده است و به تماشا ننشسته است، بازیگر حرفه‌ای تقدیر خودش بوده است.
۵
گرسنه و تشنه تمام راه را پیاده برگشتیم. شام خوردیم و کمی استراحت کردیم پای شنیدن تجربه‌های آقای ضابطیان نشستیم و البته شنیدن بخشی از کتاب سباستین. گمشده‌ی من! برای امروز و امشب دیگر کافیست نای نوشتن ندارم.
۶
صبح جمعه‌ات به خیر نیمه گمشده‌ی مهربانم! امروز قرار بود از شهر زیرزمینی ارزانفود دیدن کنیم. تا یک مسیری با اتوبوس رفتیم بقیه را اما پیاده. زیر یک دشت چند هکتاری یک شهر زیرزمینی بود. البته مهندسی که درباره‌اش برایمان صحبت کرد گفت اینجا شهر نیست و شهر هم نبوده است بیشتر جنبه پناهگاه داشته است. می‌گفت براساس بعضی از سکه‌ها و چند کاسه و کوزه به نظر می‌رسد قدمت‌اش به دوره‌ی ایلخانان برسد. می‌گفت اینجا هیج انسانی دفن نشده است. راستش را بخواهید همان حسی را که در شهر زیرزمینی نوش‌آباد داشتیم اینجا هم داشتیم. حس‌مان این است: چقدر خوب است که ما برای آن دوره‌های سخت و طاقت‌فرسا نیستیم. البته که اگر هم بودیم چون تصویری از زندگی الان نداشتیم شکایتی هم نداشتیم و مثل بچه‌ی آدم از ترس جان‌مان در این پناهگاه‌ها یا شهرهای زیرزمینی زندگی می‌کردیم. نکته‌ی جالب در خاک و سنگ‌های این شهر و حتی دشت این بود که خیلی برق می‌زد. یکی از همراهانمان گفت شاید فلز است ولی بعد مهندس توضیح داد که سیلیس است. نیمه جان طوری برق می‌زد که من وقتی آن زیر مجبور شدم دستم را چندباری به دیوارها و سقف کوتاه آن بزنم انگار اکلیل روی دستم ریخته بود. مهندس می‌گفت اگر اینجا راهی را اشتباه بروید دیگر پیدا نمی‌شوید. مورمورم شد از تصور اینگونه گم شدن، حتی برای لحظه‌هایی فکر کردم آخر به من چه که یک زمانی یک شهری یک مکانی زیر این دشت بوده است. به گم شدنم می‌ارزد؟ اما وقتی صحیح و سالم رسیدم بالا از خودم و تیوال و زندگی بسیار راضی بودم.

۷
برای نهار برگشتیم اقامتگاه. نهار که خوردیم حدود یک ساعت فرصت داشتیم آماده شویم که حرکت کنیم به سمت تهران. لیدرهایمان گفتند در راه بازگشت از سد اکباتان هم دیدن می‌کنیم. کلی عکس دست‌جمعی و تکی و دو تایی و یادگاری انداختیم با بتول خانم و خانم لشگری خداحافظی کردیم و راهی شدیم. نازنینم اگر بدانی راننده چقدر بدخلق و عصبانی بود که خود من برای لحظه‌هایی از دستش بغض کردم. والا به خدا اگر می‌بردیم‌اش شهر زیرزمینی ارزانفود می‌فهمید ما الانم که هستیم نیستیم! والا به خدا نهصد سال قدمت‌اش است حدود چهارصد سال هم که قدمت ورکانه است و این یعنی ما چه خوشحال باشیم و لذت‌ ببریم چه غصه بخوریم سه سوت نیست می‌شویم و یک روزی یک مردمانی از یک روزگاری درباره‌ي ما هی نظرهای احتمالی می‌دهند و هیچ وقت هم قطعی کشف نمی‌کنند ما وقتی زندگی می‌کردیم دقیقا چه مرگ‌مان بوده است. حالا شما هم پیدا نشو ببین اصلا ارزشش را دارد! برای بار سوم بگذریم! سد را هم دیدیم قشنگ بود شبیه همه‌ی جاهایی که آب هست و آدم آرام است آرام بود و پر از سبز و آبی و زیبایی!
نیمه گمشده‌ جان جانانم پرسه‌هایم با شما در عالم ادامه‌دار است. شما را به خدا مواظب خودتان باشید و تا می‌توانید از زندگی لذت ببرید. کاری که ما هم تمرین‌اش می‌کنیم.
ارادتمند همیشگی‌تان
فائزه

سی‌ام و سی‌و‌یکم تیر هزاروسیصدونودوشش

سفرنامه‌ی نراق را اینجا بخوانید.

Tuesday, February 21, 2017

۲۷
پیش‌نوشت: هفتم و هشتم بهمن با تیوال رفتم سفر. مهمان این سفر آقای ضابطیان بود. مسابقه‌ای هم در دو بخش عکاسی و سفرنامه‌نویسی برگزار کردند. در بخش سفرنامه‌نویسی برنده شدم که برایم بسی جذاب و هیجان‌انگیز بود. داور مسابقه جناب منصور خان ضابطیان بود.

سی‌ام بهمن نود و پنج، کافه رادیوهفتی‌ها، شنبه عصر، پس از اعلام برنده در حال
خواندن سفرنامه. دختر نازنینی که روی پایم است کمند جان است
هو
سفرنامه‌ی نراق
فائزه رودی
سر مزار سهراب سپهری، پنجشنبه هفتم بهمن نود و پنج
 ۱
با عرض سلام و اردات خدمت نیمه‌ی واقعا گم‌ شده‌ام. هر سالی که پیدایتان نمی‌شود  یک جینگولکی به عالم تنهایی‌مان اضافه می‌کنیم. امسال هم سفرهای تنهایی را به برنامه‌مان اضافه کرد‌ه‌ایم. راستش یک کمی هول و ولا داریم اما می‌دانیم یکی دو سفر که برویم ترسمان می‌ریزد. نخستین سفر را با تیوال می‌رویم. هر چه فکر کردیم دیدیم علی‌الحساب مطمئن است و برای شروع می‌تواند یاری‌مان کند. آقای گمشده‌ای که شما باشید یک مسابقه‌ی سفرنامه نویسی هم گذاشته‌اند. خیلی تجربه‌ی برنده شدن در زندگیمان نداریم اما همیشه بازنده‌ی شاد و موفقی بوده‌ایم. به ذهن‌مان رسید خوب است همین نامه‌هایی را که برای شما می‌نویسیم در مسابقه شرکت دهیم. اگر برنده شدیم حق شما هم محفوظ است. هنوز بار  و بندیل نبسته‌ایم برویم ببینیم برای شروع بلدیم بار سبک ببیندیم یا نه؟
خوب بخوابید هر کجای این عالم که هستید.

خانه تاریخی نخجیر، هشتم بهمن نود و پنج، جمعه عصر 


 ۲
حال و احوال نیمه‌ی گمشده‌مان چطور است؟ ما که خیلی عالی هستیم. ساعت دو بعد از ظهر است. آمده‌ایم خانه تاریخی نخجیر ساکن شده‌ایم. هنوز چند ساعتی از سفر نگذشته است راه به راه حسرت می‌خوریم کاش پیدایتان شده بود و شما هم از این سفر لذت می‌بردید. کمی از همین خانه برایتان بگوییم. شبیه همه‌ی خانه‌های قدیمی از دالانی عبور کردیم تا به حیاط برسیم. دور تا دور حیاط اتاق است از همان اتاق‌هایی که پنجره‌هایش شیشه‌های رنگی دارد. حوض و باغچه هم اگر نداشت باید تعجب می‌کردیم. یک درخت تنومند هم دارد که نمی‌دانم قدمت‌‌اش چقدر است ترازویی هم به آن آویزان است. دو کفه‌اش هی بالا و پایین می‌شود با اینکه چیزی توی هیچ‌کدام‌شان نیست. شاید هم صدای خوشی‌ها و خنده‌ها و لذت بردن‌های ماست که در هوا می‌چرخد و روی یکی از کفه‌ها می‌نشیند و نشانم می‌دهد که وزن بودن ات هر وقت شاد و سرخوش باشی بر هر چیز دیگری می‌چربد.نیمه گمشده جان به ما گفته‌اند دویست کلمه بیشتر ننویسید خدا به سر شاهد است از خیلی‌هایش زده‌ام. قدری هم می‌گذاریم برای فردا. فقط می‌میرم اگر نگویم اگر بودید و از این خانه‌ها برایمان گرفته بودید برو و بیایی داشتیم برای خودمان و کلی پز می‌دادیم.

کافه رادیو هفتی‌ها، سی‌ام بهمن نود و پنج، شنبه عصر

 
۳
سلام ناپیدای من. امروز از شهر زیرزمینی نوش‌آباد دیدن کردیم. پناهگاه‌های زیر شهر که از ترس کشته شدن ساخته بودند شگفت‌انگیز است. هیچ وقت فکر نکرده‌ام قدیم‌ها بهتر از الان بوده است جز در عاشقانه‌هایشان. آن زیر که راه می‌رفتیم تصور اینکه هفت هشت ده روزی بخواهیم اینجا زندگی کنیم دلگیرمان می‌کرد. شهرِ همه چی تمامی بود یعنی فکر همه جایش را کرده بودند از سرویس بهداشتی، جای آذوقه، محل‌هایی برای نصب چراغ‌‌های پیه سوز حتی طاقچه هم داشتند به شدت اما دلگیر. راهروهای طولانی، چاه‌هایی که به طبقه‌های پایین و بالا راه داشت فقط مشقت زنده ماندن را به ذهنم می‌آورد. در این شهر زیر‌زمینی فقط به این فکر می‌کردم که ۱۵۰۰ سال از آن تعقیب و گریزها و رنج‌ها گذشته است و هیچ اثری از هیچ کدام آن آدم‌ها نیست. حالا جان دلم به نظرت عالم را تا کجا باید جدی گرفت؟
در پایان اینکه هر کجای این عالم که تنهایی پرسه می‌زنید سفارش می‌کنم شما را به سفر کردن و لذت بردن از زندگی پیش از اینکه شبیه‌ نوش‌آبادی‌ها طوری محو شوید که انگار هیج وقت نبوده‌اید.
ارادتمند همیشگی‌تان
فائزه
هفتم و هشتم بهمن ۱۳۹۵





Friday, July 15, 2016

در پایان جلسه‌های کافه فلسفه، فبک، فلسفه برای کودکان و نوجوانان... در یک گیجی عجیب و غریب حیرت‌زده‌ام که باز هم چرخ‌های عالم خیلی خوب می‌چرخند با این حجم از نادانی که گرفتارش هستیم...

Sunday, July 10, 2016


  آن طرف چه خبر است که دست گذاشته است روی آدم‌هایی که هیچ وقت تمام نمی‌شوند... آدم‌هایی که بلدند از خودشان سرمست باشند. آدم‌هایی که تمام نشدن را زندگی می‌کنند... وقتی کیارستمی می‌گوید: چیزی ازم نماند مهم نیست خودم بمونم یعنی از خودش سرشار است... یعنی خودش همه‌ی آثارش است همه‌ی نحوه‌های بودن‌اش...
این آدم‌ها شاید هر صد سال روی هم ده نفر هم نشوند... و خوش به حال خودشان که این همه سرریز و با نشاط زندگی کردند... این آدم‌ها خودشان را خوب زندگی کرده‌اند خود خودشان را...
 این آدم‌ها خودشان را خوب بلد بودند...

Friday, June 24, 2016

چرا ما عذرخواهی نمی‌کنیم و خیلی چیزهای دیگر


این روزها خیلی به قضیه سربازهای از دست رفته فکر می‌کنم. به همدردی‌های اجتماعی از آدم‌های مشهور گرفته تا آدم‌های خیلی معمولی... چرا ما عذرخواهی نمی‌کنیم؟ چرا همیشه نوشداروی پس از مرگ سهراب‌‌هاییم... دغدغه‌های فبکی و فلسفی‌ام می‌گوید ما از آدم بزرگ‌ها ناامیدیم... باید به نسل دیگری فکر کنیم که در آموزش‌اش تفکر مراقبتی یکی از اصل‌های اساسی‌اش است... آدم‌ بزرگ‌‌هایی که در رابطه‌های فردی خود مراقب احساس دیگران نیستند، چگونه می‌توانند وقتی قرار است جمعی را زیر پر و بال خود بگیرند مراقب احساس دیگری‌ها باشند... دیر است یاد گرفتن برای این آدم‌بزرگ‌ها که دست خود را بالا بگیرند و بگویند من با خودم مخالفم... رخدادی که ممکن است در یک تربیت فلسفی و فبکی بارها ببینیم‌اش.... آدم بزرگ‌ها  برای بی‌توجهی‌های خود در رابطه‌های فردی هیچ توضیح شفافی ندارند و همین آدم بزرگ‌ها هستند که می‌روند پشت میز و صندلی‌های قدرت می‌نشینند... دقیقا چه چیزی ما را آشفته می‌کند؟ چیزهایی که در اندازه‌های کوچک به چشم‌مان نمی‌آید در اندازه‌های بزرگ بر‌آشفته‌مان می‌کند.... از ماست که برماست.....ما در ارتباط‌های فردی آن قدر مغروریم که یا عذرخواهی نمی‌کنیم یا به سختی.... وقتی این عادت‌های کوچک را نداریم چطور در سطح کلان‌اش توقع داشته باشیم که خلاف‌اش انجام شود...تمام مدیران و سران مملکتی هم احتمالا از مریخ نیامده‌اند.... این رفتارهایی که حرص ما را در‌می‌آورد برآمده از یکسری رفتارهای فردی و اجتماعی است که گاهی شنیدن و دیدن‌اش آدم را درمانده می‌کند.... با ناتوانی تمام به حادثه نگاه می‌کنی و با خود می‌گویی بعضی رفتارها شبیه غده‌ی سرطانی پیشرفته است... بعضی رفتارها در آدم‌بزرگ‌ها همان است که دکتر جواب‌اش کرده است.... تلاش می‌کنم به نسلی امیدوار باشم که عده‌ای تلاش می‌کنند تفکر نقادانه، مراقبتی و خلاق را در آنها پرروش دهند، تا وقتی جایی مدیر و مسئول هستند، رفتارشان و واکنش‌هایشان عقلانی و اخلاقی باشد. عقلانی تصمیم بگیرند، اخلاقی پاسخگو باشند.

این ابراز احساس‌ها و همدردی‌ها اگرچه بزرگوارنه  است زود می‌گذرد و ما همچنان  باید به فکر پرورش نسلی باشیم که قرار است شهروند باشد به معنای اخلاقی و عقلانی.... از آدم بزرگ‌ها گاه به شدت نا امیدم...

Saturday, June 11, 2016

مدارا کردن شوخی نیست، ساده نیست، پشت‌اش یک دنیا فرهنگ و اخلاق‌مداری است. اگر در جایی می‌توانند مدارا کنند، مدارا کردن‌شان پشت دارد، ریشه دارد. تک تک افراد از خودشان شروع کرده‌اند. ما در یک اجتماع خیلی کوچک هم نمی‌‌توانیم طاقت بیاوریم که مثلا یک خانم چادری و روگیر وارد یک کافی شاپ کوچک شود و یک ساعتی را با عزیزش آنجا بگذراند و از آن سو تحمل یک خانم، به اصطلاح عام، بد حجاب را در جلسه‌های مذهبی نداریم. به همبن اندازه‌ی کوچک طاقت‌اش را نداریم چه رسد که بخواهیم در سطح کلان آدم‌ها را دوست داشته باشیم. ما نمی‌توانیم از مدارا حرف بزنیم و حتی تحسین‌اش کنیم وقتی هنوز تک تک ما اندر خم یک کوچه‌ایم. 

Friday, June 03, 2016

نبودم وصله وصلت از آغاز 
که هرکوکی زدم شد کوک ناساز
به هر جهدی نشد تا جفت باشیم
قناری جان! نخواندی با من آواز 
برابر کردم‌ات با خواهش ای دل
برابر شد دلم با عشوه با ناز
برایت قصه‌ها از غصه گفتم 
کشیدم از نهان‌ها پرده راز 
من از داغی که بر دل ماند گفتم
تو از شوق پریدن‌ها و پرواز 
دلت با دیگری بود و نبودی 
دمی با این دل دیوانه دمساز
من و تقدیر زهرآلود تلخم
تو با آن مرغک همسایه آن غاز
برو با نازنینت نازنینم!
کبوتر با کبوتر باز باز!

مسیح مسیحا

پ.ن:پر از پی‌نوشت، پر از رنجش، پر از دلگیری، پر از دلتنگی، پر از دلگرفتگی... چند روز پیش شنیدم آقای قاضی دم مرگ‌شان سه بار گفته‌اند نرجان، نرجان، نرجان.... وای به احوال ما...........

پ.ن دو: پروژه‌ی مساله‌ی دیگری روز به روز دارد برایم جدی‌تر می‌شود. دیگری اصیل، ارتباط اصیل، تحقیر دیگری، احترام به دیگری، رابطه‌‌ای از دو سو پر از گشودگی، من و دیگری و باز هم دیگری و دیگری و دیگری...

عصر چهاردهم خرداد که مثل همه‌ی جمعه‌ها دلگیر است. ساعت شش و سی دقیقه

Thursday, May 12, 2016

ارتباط اصیل دو سویه است


مدت‌ زیادی است به مساله‌ی دیگری فکر می‌کنم. نسبت ما با دیگری‌ها و دیگری‌ها با ما.پای لپ تاپ داشتم تایپ می‌کردم و گوشم به تلویزیون بود آخرهای برنامه‌ی سیم و زر بود که اتفاقا همین بحث بود. من نمی‌دانم بحث‌شان دینی بود عرفانی بود یا اخلاقی اما برای من شان فلسفی داشت و البته شخصی. شبیه بارش پرسش که در کلاس‌های فبک می‌گوییم. بارش آنچه از دیگری به ذهنم می‌رسید و آنچه از برنامه می‌شنیدم تند تند می‌نوشتم و هم‌زمان به سویه‌های دیگرش هم فکر می‌کردم.

۱. با کی هستی؟ با کی زندگی می‌کنی؟ با کی نفس می‌کشی؟ با چه کسانی کار می‌کنی؟ پاسخ‌اش می‌شود همان که هستی. 


۲.رابطه‌ی اصیل گشوده و رابطه‌ای دوسویه است. 

۳. عشق‌تان را بزرگ انتخاب کنید. 

۴. هر نوع ارتباطی به اصالت و گشودگی منتهی نمی‌شود.

۵. دیگری‌ات باید بزرگ باشد!

۶. گاهی دیگری نیرو بخش است، گاهی آزاردهنده و این تو هستی که تعیین می‌کنی دیگری نیرو بخش را به عالم خودت راه بدهی یا دیگری آزاردهنده.

۷. دیگری اصیل و دیگری غیر اصیل.

۸. بیچاره شدن انسان در نسبت با دیگری

۹. داستان عشق داستان اتحاد است نه مفارقت.

۱۰. کجاست که ارتباط شایسته و اصیل است؟

۱۱. دوست حقیقی انسان خود دیگری انسان است.

۱۲. ما با دیگری جهان مشترک می‌سازیم.

۱۳. گاهی کارهای کوچک اخلاقی در نسبت با دیگری تو را با سرعت نور می‌برد به عرش.

۱۴. در خلوت‌‌ترین خلوت‌های ما هم دیگری حضوری دارد.

۱۵. شبکه ارتباطی

۱۶. حضور دیگری تصادفی است؟

۱۷. بعضی انسان‌ها در شبکه‌ی بعضی ارتباط‌ها همان معنایی را هم که دارند از دست می‌دهند.

پ.ن:  این بحث همچنان ادامه دارد ولی برای خودم....

بیست و سوم اردیبهشت ۹۵ پنج‌شنبه شب

Tuesday, May 10, 2016


این روزها با پیش‌آمدن چند اتفاق هم زمان به چند چیز فکر می‌کنم به غرور و تکبر و به قضاوت کردن آدم‌ها! به فرزاد حسنی فکر می‌کنم، به فیلمی که دست به دست در فضای مجازی می‌گردد و جناب آقای حسنی او را زیر پای غروراش له می‌کند. با خودم می‌گویم کسی این فیلم را بدون صدا نگاه کند اگر سلیقه‌اش طور خاصی باشد حتما فکر می‌کند فرزاد حسنی از این مرد خوش‌ تیپ‌تر و خوش قیافه‌تر است و یک جورهایی سر است.
 (تاکید می‌کنم با معیارهای مزخرف زیباشناسانه‌ای که هم درباره‌ی زنان و هم درباره‌ی مردان رایج است و بر همین اساس است که خانم ترانه‌سرا فکر می‌کند شادمهر هم خوش بر و روست و اگر بیاید همه یک دل نه صد دل عاشق‌اش می‌شوند و یک در صد هم احتمال نمی‌دهد که شاید کسانی هم باشند که شادمهر را در زمان خودش هم دوست نداشتند، بفهیمم که به تعداد آدم‌ها سلیقه و علاقه وجود دارد، این قدر راحت چپ و راست حکم‌های کلی صادر نکینم، خوبیت ندارد.) 
برگردم به پیش از پرانتز، اما به محض اینکه حرف‌های متکبرانه‌ی فرزاد حسنی را می‌شنوی، احساس می‌کنی چقدر آن مرد روبه رویش شریف است چقدر دوست داشتنی است. دارم فکر می‌کنم کاش آدم یا هیچ وقت مشهور نشود یا اگر شد لحظه به لحظه از خدا بخواهد گرفتار غرور و تکبر نشود هر چند که معتقدم بخش زیادی از آن به تربیت خانوادگی برمی‌گردد که با شهرت آنچنان‌تر می‌شود، مصداق همان شعر مولاناست که باده نی در هر سری شر می‌کند، آنچنان را  آنچنان‌تر می‌کند. 
بزرگان هنر و ادب، بازیگران نامداری که آدم ناخودآگاه با دیدن‌شان سر تعظیم فرود می‌آورد نان ادب‌شان را می‌خوردند، نان احترام به مردم، نان عظیم دانستنِ هوادارانشان را. شک نکنید آنها هیچ وقت فکر نکرده‌اند هوادارنشان میوه و شیرینی چیده‌اند روی میز. آنها هوادارانشان را هیچ وقت قضاوت نکرده‌اند. بدترین شکل مسخره کردن همان است که عده‌ای آدم مشهور دور هم بنشیند و هوادارانشان را دست بگیرند و مسخره کنند. این روزها دارم به تلفیقی از همه‌ی اینها فکر می‌کنم.

کاش با ادب و شعور مشهور شویم. اگر در جایی وارد شدیم و حس کردیم همه‌ی کسانی که در مجلس‌اند از ما بزرگ‌تر‌ و عالی مقام‌تراند، شاید روزگاری ماندگار شویم.

سه شنبه، بیست و یکم اردیبشت نود و پنج، شب اسطوره‌ی ادب

پ.ن: ممنون مامان مهربانم، قدم روی چشم‌هایم گذاشتی، حالا حالاها برایم بمان.

Friday, April 29, 2016

تلگرام یک قابلیت دارد به اسم سکرت چت. برای این ساخته شده که حرف‌های آدم‌ها با هم از یک درگاه امن، از جایی که چشم کسی بهش نخورد، گوش کسی نشنود و دست کسی نرسد، منتقل شود. همین قابلیت، یک قابلیت دیگر در خودش دارد که به فارسی می‌شود زمان‌سنج خود تخریبی یا نابودگر زمانی! کارش این است که به پیام‌ها زمان می‌دهد. زمان دیده شدن، خوانده شدن، فراموش شدن، ۲ ثانیه، ۱۰ ثانیه، هر چی! می‌توانی بنویسی دوستت دارم، تایمرش را بگذاری روی ۵ ثانیه و بنویسی چقدر دلم تنگ شده برات ۳ ثانیه! بنویسی دلم از دهنم می‌زنه بیرون ۴ ثانیه!  آن وقت می‌توانی بنشینی به تماشا. ببینی که پیام‌ها چطور ارسال می‌شوند، چطور می‌مانند و چطور نابود می شوند. تلگرام برنامه آدم‌های امروزی است. کوچ کاربرها از وایبر و واتس آپ و لاین شروع شده. سرعتش خوب است، فایل‌ها راحت جابه‌جا می‌شوند و حرف‌ها، زمان نابودی دارند. از این پس، عشق واژه ثانیه‌هاست و حالا دیگر جسد بی‌جان همه عاشق‌های افسانه‌ای، لای کتاب‌های بیدخورده خواهد پوسید. می‌میرم برات ۱ ثانیه.

پانویس: یک دوستت دارم می‌نوشتیم روی کاغذ، می‌رفتیم تو راه مدرسه‌اش. نگاهش نمی‌کردیم. متلک نمی‌گفتیم. یک جوری که ببیند می‌گذاشتیم روی کاپوت پیکان سفیدی که آن گوشه پارک بود برنمی‌گشتیم که ببینیم برمی‌دارد یا نه. سر نمی‌چرخاندیم. همه آن روز و فردایش که دوباره از آن خیابان رد می‌شدیم را به این فکر می‌کردیم که لابد برداشته و خوانده و لبخند زده. دل دل می‌زدیم. له له می‌کردیم. تازه فرداش که می‌شد می‌دیدیم کاغذ همان جاست، دوستت دارم‌اش همان طور پر رنگ است. حالا می‌شود نوشت: عاشقتم... ۴ ثانیه!

مرتضی برزگر

Sunday, February 14, 2016

کاش، دوستانی که پایان‌نامه‌شان در زمینه‌ی فبک است، بحث‌های نظری آن را هم مطالعه کنند. منظورم پایان‌نامه‌هایی است که با اجرای فبک روی گروهی از بچه‌ها، قرار است به نتایجی برسند و فرضیه‌هایشان اثبات یا رد شود. خودشان اسم‌اش را می‌گذارند مداخله. مداخله کافی نیست مطالعه هم می‌خواهد.

Friday, January 22, 2016

این خاطره را بارها شنیده‌ام اما هر بار می‌شنوم با همان هیجان اولین بار گوش می‌دهم. وقتی مادرِ خانوم از دنیا می‌رود، پدر خانوم نمی‌گذارد اعلامیه بنویسند و می‌گوید من هم می‌میرم. هیچ کس جدی نمی‌گیرد ولی فردا صبح‌اش او هم از دنیا می‌رود و الان قبرهای‌شان کنار هم است. (چون در گذشته‌های دور قبرهای دو طبقه و سه طبقه نبود.) مامانم می‌گوید خیلی به هم علاقه‌مند بوده‌اند. بارها به این خاطره که شاید بیشتر شبیه افسانه است فکر کرده‌ام از زبان شاهدان عینی و غیر عینی شنیده‌ام و بارها به این فکر کرده‌ام که چگونه می‌شود دو نفر این همه به لحاظ روحی و روانی به هم آمیخته و یکی شده باشند... 

چند وقت پیش خیلی رسمی و در اخبار، خبر از افتتاح یک سایت همسر یابی می‌دادند و درباره‌اش این‌گونه توضیح می‌دادند که ما علاوه‌بر اینکه این زوج‌ها را با هم آشنا می‌کنیم و ازدواج می‌کنند هر شش ماه یک بار هم چک می‌کنیم که مشکلی با هم نداشته باشند. داشتم به عشقولانه‌های قدیمی فکر می‌کردم به پدر و مادر خانوم... به اینکه چطوری در این دوره و زمانه یک ملتی از پدر و مادر عروس و دامادها گرفته تا ارگان‌های رسمی دست به دست هم می‌دهند تا دختری شوهرداری کند و پسری زن‌داری... نمی‌دانم در این چک کردن‌های شش ماهه، سهم محبت و خواهندگی چه می‌شود؟ نمی‌دانم اصلا محبتی که نیاز به چکاب داشته باشد تا کجا دوام دارد؟ چکاب عشق و محبت یعنی اینکه سرطانِ بی‌مهری و ناوفاداری شیوع پیدا کرده است، باید مواظب بود و این دل آدم را به درد می‌آورد. 

پ.ن: نمی‌دانم چرا این روزها این همه یاد پدر و مادر خانوم هستم.
پ.ن دوم: یک عکس از این دو عزیز دارم، عکس گذرنامه‌شان است برای رفتن به کربلا،  ولی نگذاشتم گفتم شاید راضی نباشند عکس‌شان در فضای مجازی پخش شود، شاید، شاید، شاید هم  هر چه می‌کشیم از دست همین فضای مجازی است کسی چه می‌داند.

Thursday, October 08, 2015

پژوهشگاه علوم انسانی، پانزدهم مهر ۹۴
دیروز در پژوهشگاه علوم انسانی، علاوه‌بر رونمایی از شانزده جلد کتابی که پژوهشگاه چاپ کرده است (و البته یک کتاب که بیرون از پژوهشگاه اما به سفارش پژوهشگاه چاپ شده بود) سخنرانی بود که در جای دیگری خواهم آورد. اما قسمت شیرین ماجرا دعوت از دانش‌آموزانی بود که دو سال کلاس‌های فبک را تجربه کرده بودند و از تجربه‌هایشان گفتند و به پرسش‌های حاضرین هم پاسخ دادند. 

یکی از دانش‌آموزان  پاسخی به یکی از حاضران داد که از دیروز هر بار یادم می‌افتد به وجد می‌آیم و در  جلسه هم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و نکته‌اش را درجا گفتم. 

یکی از حاظران گفت من دو سوال از بچه‌ها دارم (من فعلا به پرسش نخست ایشان کار ندارم) پرسش‌اش دوم‌اش این بود که «الان سن بچه‌ها چون نوجوان هستند آیا مشکلی با اسم این فبک ندارند؟ مثلا می‌پرسند چی کار می‌کنی؟ فلسفه برای کودکان کار می‌کنیم. با واژه‌ی کودک مشکل دارند یا نه؟»

یکی از دانش‌آموزان پاسخ داد که «این چیزی که شما گفتید این بودش که با کلمه‌ی کودک مشکل دارید یا نه؟ خب هر شخصی چه یک سال‌اش باشه چه پنجاه سالش، باز کودک حساب می‌شه، چرا که از نظر خود شخص من، کودک یعنی چه جوری بگم، تا زمانی که ذهن شما در حال باز شدن است شما کودک هستی، برای همین ما مخصوصا توی این سنی که هستیم ذهنمون در حال شکل گرفتنه، تازه داریم می‌فهیمم که چه جوری مسائل را درک بکینم، برای همین از نظر ما الان اوج کودکی ماست.» 

نکته‌ی من: شما را ارجاع می‌دهم به رساله‌ی روشنگری چیست؟ نوشته‌ی کانت که در همان صفحات نخست‌اش درباره‌ی نابالغی، صحبت می‌کند. تعریفی که این دختر نازنین از کودکی و نابالغی داشت، دقیقا با تعبیر و تعریف کانت همخوانی دارد. به نظرم این فیلسوفان کوچک را نمی‌توانیم نادیده بگیریم. 

پ.ن یک: کتاب روشنگری چیست را به کسی امانت داده‌ام وگرنه عینا نوشته‌ی کانت را اینجا می‌آوردم.
پ.ن دو: متاسفانه کیفیت عکس خوب نیست، اما تصویر همان دختر عزیزیمان است در حال پاسخ دادن. 
پ.ن سه: پرسش و پاسخ‌های بچه‌ها را ضبط کرده‌ام، همه را پیاده خواهم کرد و خواهم گذاشت. 
پ.ن آخر: باز هم داشتم می‌نوشتم به وجد آمده بودم... باید امیدوار بود به نسلی متفکر و اندیشمند. 

Wednesday, September 16, 2015

از روزی که بیماری پدرم را متوجه شدیم تا روزی که به خاک‌اش سپردیم شد سی‌وسه روز! در این سی‌و‌سه روزی که بیمار بود دوازده روز اول که در بیمارستان بود، کم‌کم سرحال شده بود و شبیه روزهایی که خانه بود با شور و هیجان صحبت می‌کرد. می‌گفت افتاده بودم  تو خاکی، خدا را شکر الان دیگر  تو جاده‌‌ی  آسفالتم...سه چهار روزی آوردیم‌اش خانه، دوباره که بردیم‌اش دیگر هیچ وقت نه صدایش را شنیدم نه با هم چشم در چشم شدیم. 

این را گفتم که بگویم هیچ وقت برای تسلی‌ دادن هیچ صاحب عزایی نباید به او بگوییم‌: حالا خوبه که شما آمادگی‌اش را داشتید... بگذارید بگویم این نه تنها تسلی دادن نیست که صاحب عزا را آزرده خاطر می‌کند. در خودش مچاله می‌شود و با لبخند می‌گوید خدا نصیب هیچ کس نکند. هیچ وقت هیچ صاحب عزایی به روی خودش نمی‌آورد که بعضی جمله‌ها چقدر آزاردهنده است. هیچ وقت هیچ صاحب عزایی نخواهد گفت برای از دست دادنِ عزیز، آدم هیچ وقت آمادگی ندارد. سی‌و‌سه روز که هیچی تصور می‌کنم حتی اگر کسی سال‌ها در بستر بیماری باشد، مرگ‌اش از جنس دیگری است. تجربه‌ای است که با هیچ تجربه‌ای قابل مقایسه نیست. به قول آقای برادر، ما که هیچ، فامیل که هیچ، فکر کنم خود بابا هم هنوز باور نکرده است که از دنیا رفته. 

این روزها با خودم فکر می‌کنم شاید اگر دغدغه‌هایم از جنس دیگری بود و در مسیر دیگری بودم، کتابی کوچک می‌نوشتم با عنوان آدابِ تسلی دادنِ صاحب عزا...

پ.ن: فامیل‌های پدر و مادرم هر دو بی‌اندازه به ما محبت داشتند و بسیار ما را شرمنده‌ی لطف و محبت خودشان کردند. این جمله‌ی به اصطلاح تسلی‌بخش را یکی از دوستانم بارها و بارها بهم گفته است و می‌گوید: حالا خوبه که شما آمادگی‌اش را داشتید...

Sunday, September 13, 2015

جای خالی سلوچ، محمود دولت‌آبادی، ص ۹

«همه چیز عجیب بود. برای مرگان، همه چیز عجیب می‌نمود؛ و از همه عجیب‌تر جای خالی سلوچ بود. اما هیچ روزی جای خالی سلوچ مرگان را به این حال وا نداشته بود. دیگر این حیرت نبود، وحشت بود. هراسی تازه، ناگهانی و غریب. بی‌آنکه خود دریابد، چشم‌هایش وادریده و دهنش وامانده بود. جای خالی سلوچ این‌بار خالی‌تر از همیشه می‌نمود. مثل رمزی بود بر مرگان. چیزی پیدا و ناپیدا. گمان. همانچه زن روستایی «وه» می‌نامدش. وهم! شاید سلوچ رفته بود. این داشت بر مرگان روشن می‌شد.»

پ.ن: احساسِ ترس از جای خالی کسی که جایش همیشه خالی بوده است را این روزها می‌فهمم.

پ.نِ رفع سوء تفاهم: این حس و این متن برای پدرم نیست.

شده است ۲۳ شهریور ۹۴ دوشنبه

Tuesday, August 25, 2015

‌می‌گویند یکی از نعمت‌های بهشت این است که حرف مُفت نمی‌شنوی، فقط خدا می‌داند که شنیدنِ حرف مُفت چه عذاب الیمی است که وعده‌ی نشنیدنِ آن را در بهشت داده است چون می‌دانسته است که در عالمی این چنین، نمی‌شود وعده‌ای به این بزرگی داد... چقدر دلم از این نعمت می‌خواهد این روزها در همین عالم....


پ.نِ اخلاقی: چقدر گفتن و شنیدنِ حرف لغو و بیهوده دردناک است که در کنار نعمت‌هایی چون حوری و پری آب روان و میوه‌های بهشتی، وعده‌ی نعمتِ نشنیدنِ حرف لغو و بیهوده داده شده است. 

Wednesday, July 01, 2015

یک بار در ارزشیابی پایان یکی از کلاس‌های کارگاه سطح ۲ وقتی آقای قائدی نظرمان را پرسیدند، گفتم نمی‌فهمم با این حجم از مغالطه‌ها و مفاهمه‌هایی که صورت نمی‌گیرد، چطوری باز هم چرخ‌های عالم  می‌چرخد. (چون از این کارگاه زیاد گذشته است عین عباراتم یادم نیست ولی تو همین مایه‌ها بود.) امروز در یکی از کلاس‌هایی که بودم اتفاقی سر کلاس افتاد که فقط نتیجه‌ی گوش ندادنِ درست بود. دیگر اینکه یکی از بچه‌ها گفت یک جلسه‌هایی بذاریم که بچه‌ها یاد بگیرند تاب مخالف را داشته باشند. هر دو این مسائل یعنی درست گوش کردن و تاب مخالف را داشتن چیزهایی است که ما مداوم در کارگاه‌ها با کودکان و نوجوانان کار می‌کنیم. فقط می‌خواستم یک بار دیگر به یاد خودم و دیگری‌ها بیاورم چقدر فلسفه برای کودکان و  نوجوانان ضروری است و چقدر ما به همه‌ی این آموزش‌ها نیاز داریم. 

همین

Thursday, May 28, 2015

بوزون هیگز چیست



امشب داشتم جلسه‌ی سوم تربیت مربی فلسفه برای کودکان را تایپ می‌کردم. جلسه‌ای که درباره‌ی کیو و گاس و راهنمای این کتاب بود و به همین دلیل بحث درباره‌ی مفاهیم علمی بود. من هیچ وقت در زندگیم به علوم و مفاهیم علمی علاقه نداشتم ولی امشب وقتی بوزون هیگز را تایپ می‌کردم یادم افتاد چقدر آن روز هم که شنیدمش دلم می‌خواست ببینم چیه؟ و امشب رفتم دیدم که چیه... شاید یکی از آثار بحث کردن روی مفاهیم، همین است. داشتم فکر می‌کردم، در کلاس با بچه‌ها هم همین است وقتی ذهن بچه‌ها  که از ما هزاران برابر کنجکاو‌تر هستند درگیر قضیه شود رهایشان نخواهد کرد و حتما پاسخی هم که خودشان پیدا کنند هیچ وقت از یادشان نخواهد رفت. یعنی از کل علوم در هر سنی الان فقط از همین بوزون هیگز خوشم آمده است که خودم رفتم دنبالش...

پ.ن:  تایپِ کلاس را رها کردم این چهارمین فیلمی بود که درباره‌اش دیدم. 

Monday, May 04, 2015

نکته‌ای دیگر درباره‌ی p4c، فلسفه‌ برای کودکان و نوجوانان

پیش از اینکه مطلبم را بنویسم، می‌خواستم بگویم این نکته‌ها را برای سرزنش نمی‌نویسم و ابدا نگاه از بالا به پایین نیست. فقط برای این می‌نویسم که برای همه‌ی ما ضروری است. همه‌ی ما منظورم کسانی است که در این حوزه پایان‌نامه‌ای در دست دارند، یا تسهیل‌گر هستند یا به این حوزه علاقه دارند و درباره‌اش مطالعه می‌کنند.

دیروز عصر خانمی با من تماس گرفت و گفت پایان نامه‌اش درباره‌ی p4c است و می‌خواهد یک دوره با بچه‌ها بگذارم که ایشان هم از نتایج‌اش استفاده کند. من گفتم الان که فرصت برای ده پانزده جلسه نداریم. پایانِ سال تحصیلی است. ایشان گفتند نه منظورم چهار جلسه بود، یعنی هفته‌‌ای دو جلسه. همین جا می‌گویم امکان ندارد ، علی‌رغم اینکه بدونِ هیچ تضمینی ساعت‌ها و روزهایی را گفتم که می‌توانم برایشان کلاس بگذارم. بعد پرسیدم شما می‌خواهید چه چیزی را ارزیابی کنید یا به نتیجه برسید (هر چند که همیشه نتیجه را با ترس و لرز به کار می‌برم.) گفت مسئولیت‌پذیریِ بچه‌ها، روابط میان فردی و یک چیز دیگر هم گفت که یادم نمی‌آید! گفتم در بهترین حالت فقط چهار پنج جلسه طول می‌کشد، بچه‌ها با قوانین کلاس آشنا شوند و نظم را رعایت کنند.  تازه از آنجا به بعد کار اصلی ما شروع می‌شود. گفت اگر بچه‌های ساکتی بودند چه؟ من سکوت کردم...

من نمی‌دانم کسانی که در حوزه‌ی فلسفه برای کودکان، پایان نامه کار می‌کنند، تا کجا به لحاظ نظری درباره‌اش مطالعه می‌کنند. چه تصوراتی از p4c دارند. چه تبیین‌هایی کرده‌اند که حالا رسیده‌اند به مرحله‌ی عمل و اثبات... اما می‌دانم که این پایان‌نامه‌های شتابزده و این چنینی که با چند تایش بی‌واسطه درگیر بودم، نه تنها کمکی به p4c در ایران نمی‌کند و نه تنها  پیش برنده نیستند که آسیب‌رسان هم هستند. بعید می‌دانم پایان‌نامه‌ای که می‌خواهد خرداد یا شهریور دفاع شود و این همه شتابزده می‌خواهد بچه‌ها در چهار جلسه مسئولیت‌پذیری و روابط میان‌فردی‌شان تغییر چشم‌گیر کند، راه به جایی ببرد جز گرفتن نمره. 
من نگرانِ این آشفتگی‌ها و شتابزدگی‌های p4c  در ایران هستم که اتفاقا از فضایِ آکادمیک بیرون می‌آید. ما نیاز به صبوری، مطالعه، مطالعه، مطالعه داریم، نیاز به انگیزه‌هایی بیش از نمره و پایان‌نامه.  

Monday, April 06, 2015

نکته‌ای درباره‌ی کلاس‌های فلسفه برای کودکان و نوجوانان

خانمی که پایان‌نامه‌اش مربوط به فبک است و کلاس‌هایی که من می‌روم در‌واقع، برای پایان‌نامه‌ی اوست، با من تماس گرفت و گفت اگر می‌شود کلاس‌ها را دو روز در هفته بگذارید، چون بچه‌ها پانزده روز نبوده‌اند می‌ترسم یادشان رفته باشد. برایش توضیح دادم که بچه‌ها قرار نیست چیزی را به خاطر بسپارند که بعد از یادشان برود. گفتم اگر قرار بود اینگونه باشد که تفاوتی بین کلاس‌های فبک و سایر درس‌ها نبود. درواقع، بچه‌ها هر چه بهره، خودشان از این کلاس‌ها ببرند همان برایشان کافی است و اتفاقا چون از جنس محفوظات نیست، هیچ وقت فراموش نمی‌کنند. درواقع، نتیجه‌ی کند و کاو خودشان است. 
برای نمونه، در کلاس دیروز، یکی از بچه‌ها پرسید خانم کتابی که از رویش داستان‌ها را می‌خوانید اسمش چیه؟ اسمش را و اسم انتشارات را برایش گفتم. گفت من از داستان آن پیرزن طمع‌کار که پیش از عید خواندیم خیلی خوشم آمد. خیلی به آن پیرزن طمع‌کار فکر کردم. من اگر پیش از عید، به شیوه‌ی سنتی تعریف طمع  و طمع‌کاری را می‌گفتم و از بچه‌ها می‌خواستم حفظ کنند بی‌تردید یادشان می‌رفت، اما من تردید ندارم این بچه  هر کجا در خانه، تلویزیون، میان دوستانش هر کجا رفتاری مشابه  رفتار آن پیرزن ببیند می‌تواند بفهمد در عالم چه اتفاقی دارد می‌‌افتد. 
در نهایت به آن خانم اطمینان دادم که با همین هفته‌ای یک جلسه هم، اگر قرار باشد به نتیجه‌ای برسید و اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد بر فرض اینکه کلاس‌ها درست و اصولی برگزار شود، آن اتفاق خواهد افتاد. امیدوارم به دنبال نتیجه‌ی خاص از پیش تعیین شده نباشد. برای من، مهم نیست که بچه‌ها به یک تعریف خاص از فلان مفهوم یا فلان رفتار برسند. اما مهم است که بعد از این کلاس‌ها به این نتیجه برسند که می‌شود درباره‌ی هر داستانی که خوانده می‌شود، فکر کرد، پرسش مطرح کرد، ارزیابی کرد و به نتایج خودمان برسیم نه آنچه دیگری‌ها به ما دیکته می‌کنند. اینگونه هیچ‌گاه بچه‌ها قوانین آنچه را خودشان به دست آورده‌اند،   زیر پا نمی‌گذارند.