ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ
Showing posts with label پدیده ای به نام مرگ. Show all posts
Showing posts with label پدیده ای به نام مرگ. Show all posts

Sunday, July 10, 2016


  آن طرف چه خبر است که دست گذاشته است روی آدم‌هایی که هیچ وقت تمام نمی‌شوند... آدم‌هایی که بلدند از خودشان سرمست باشند. آدم‌هایی که تمام نشدن را زندگی می‌کنند... وقتی کیارستمی می‌گوید: چیزی ازم نماند مهم نیست خودم بمونم یعنی از خودش سرشار است... یعنی خودش همه‌ی آثارش است همه‌ی نحوه‌های بودن‌اش...
این آدم‌ها شاید هر صد سال روی هم ده نفر هم نشوند... و خوش به حال خودشان که این همه سرریز و با نشاط زندگی کردند... این آدم‌ها خودشان را خوب زندگی کرده‌اند خود خودشان را...
 این آدم‌ها خودشان را خوب بلد بودند...

Sunday, December 27, 2015

چیزهایی که ما درباره‌‌ی نامهربانی و خشونت می‌گوییم انگار فقط برای خودمان و در یک جمع کوچک معنادار است. تو گویی اخلاق و نوع‌دوستی فقط در یک حوزه‌ی خیلی خیلی خیلی کوچک معنادار می‌شود. وقتی خشونت و نامهربانی آنقدر گسترده می‌شود که سایه‌اش بر سر عالم سنگینی می‌کند، احساس می‌کنم دیگر نمی‌شود دم از شعارهای زیبای مهربانی و اخلاق زد. داعش را می‌گویم... خام خیالی است که تصور می‌کنم چرا نمی‌فهمند چقدر کارشان زشت و غیر عقلانی است، چرا این همه احمق‌اند که حماقت‌شان باید گریبانِ کسانی را بگیرد که از زندگی چیز زیادی نمی‌خواهند جز یک زندگی آرام و اخلاقی و خوب در کنار یک خانواده‌ی خوب و مهربان... لجم می‌گیرد از اینکه عالم دست یک مشت زبان‌نفهمِ احمق است و یک عالمه آدم مهربان قربانی این نامهربانی هستند. 

پ.ن: یک بار حضور این زبان نفهم‌های لعنتی را بغل گوشم حس کردم و با همه‌ی وجود تمام حس‌های بد عالم ریخت توی وجودم... نفرت، ترس، ناامیدی، عجز، که همه‌اش می‌رسید به مرگ... 

Friday, December 25, 2015

بارها در همین وبلاگ بهم ثابت شده است، نوشته‌های زورکی‌ام بی‌مزه و لوس هستند. گاهی دلم می‌خواهد و وسوسه می‌شوم نوشته‌هایی را که زورکی نوشته‌ام حذف کنم. البته که برای دوران جاهلیت و جوانی است دوران‌هایی که به معجزه‌ی ساده‌نویسی پی نبرده بودم. دوران‌هایی که هنوز نمی‌دانستم نوشتن، شبیه وحی است باید فرشته‌ای برایت بیاورد و تو فقط ماموری که در عالم پخش‌اش کنی. مهم نیست چند نفر جدی‌ات می‌گیرند، مهم نیست چند نفر دوست دارند تو را بخوانند اما خیلی مهم است که خودت دوست داشته باشی بارها و بارها بخوانی و خودت از هیچ چیز نوشته‌ات بدت نیاید.

برای سوفیا نوشتن سهل و ممتنع است، مدت‌ها بود که باید خودش می‌آمد و من فقط تایپ‌اش می‌کردم اما نمی‌آمد. فرشته‌ام گم شده بود. چرایی‌اش را نمی‌دانم. گاهی به درگذشت بابا ربط می‌دهم گاهی به فشردگی کارهایم، گاهی به بی‌حوصلگی و به خیلی چیزهای دیگر... 

این روزها اما باز انگار نوشتن‌ام می‌آید، انگار پس از آذرِ دوست‌داشتنی نودوچهار، یک جور دیگری نو شده‌ام. آذر را دوست داشتم و آذر هم من را دوست داشت اتفاق‌هایی در آذر افتاد که هر کدام شبیه  رفتن به فضا بود به همان اندازه هیجان و شگفتی داشت. تمام‌ ماه‌های سالِ این سالِ پر  ماجرا یک طرف، آذر طرف دیگر باشد باز وزنه‌اش سنگین‌تر است. 

امیدوارم زمستان هم کمی از آذر یاد بگیرد... و سال نودوچهار، هر چند که انگِ یکی از خاطره‌های تلخ زندگی‌ام بهش چسبیده است، با خیر و پر از شادی تمام شود. 

پ.ن: تو را از دور دلم دید اما / نمی‌دونست چه سرابی دیده... (با صدای محسن چاووشی)

چهارم دی ۹۴ جمعه پس از ظهر

Thursday, November 12, 2015

خاکی که به زیر پای هر نادانی است
کف صنمی و چهره‌ی جانانی است
خیام


امروز سر کلاس داستان،  درباره‌ی زنی که در مولوی پیدا شده و هفت هزار سال پیش زندگی می‌کرده است حرف زدم،  یعنی روی دلم مانده بود یک چیزهایی بگویم تا احوالم را پرسیدند، سر درد و دلم باز شد، کلی خندیدیم. شاید چون زن است این همه به فکر فرو رفته‌ام. کلی رنج و محنت بکشی، کلی عاشقی بکشی، کلی خون جگر بخوری که یک تیکه وسیله برای خانه‌ات بخری، بچه بزرگ کنی، غصه بچه‌ات را بخوری، موهات را رنگ کنی بد رنگ بشه حرص بخوری، مریض بشی زن‌اش بشی یا نشی؟ هوو سرت بیاره یا نیاره؟ کلی به دخترخاله و دختر عمه پز بدی، فکر کنی عالم همه جوره تو مشت‌ات است... بعد هفت هزار سال دیگر، یک عده آدم استخوان‌هات را پیدا کنند کلی هم از بابت  چهار تیکه استخوان ذوق کنند. انگاری که یهویی شدی عروسک دست باستان شناس‌ها...به قول آقای برادر هیچی به هیچی..... کاش می‌شد یک نامه برای باستان‌شناس‌های هفت‌ هزار سال دیگر بنویسم و زیرش هم بنویسم: من و تو الان عین هم هستیم عزیزم، عمرت به عمر نوح پیمبر رسیده گیر...

پ.ن:زحمت سرودنِ « عمرت به عمر نوح پیمبر رسیده گیر» را سعدی کشیده است. شعری است بسیار دوست داشتنی که در پستی جداگانه خواهم نوشت. 

Saturday, October 03, 2015


بچه که بودم، یکی از دختر بچه‌های هفت ساله‌ی فامیل بر اثر سرطان خون از دنیا رفت. تا مدت‌ها هر وقت کارتون می‌دیدم یا برنامه‌ی تازه‌ای پخش می‌شد، یاد این دختر بچه می‌افتادم و همان‌طور که کارتون‌ام را نگاه می‌کردم توی دلم می‌گفتم: «آخی مهشید ندید بقیه‌اش چی‌ شد...» امشب عین همین حس را درباره‌ی بابا دارم: «آخی بابا ندید که شروع شد...»

یازدهم مهر ۱۳۹۴ شنبه شب

۱

Friday, August 28, 2015

وقتی کسی عزیز از دست می‌دهد، وقتی دارند عزیزش را  به خاک‌ می‌سپارند، هیچ وقت از سر خاک بلندش نکنید تسکین و تسلا نیست، بلای جان و روح و روان است. نترسید! خاک، خودش آدم را برمی‌گرداند به زندگی، با یک دنیا دلتنگی و بغضی که همیشه جا خوش می‌کند در گلویت... خاک، کار خودش را بلد است وقتی عزیزت را تنگ می‌گیرد در آغوش، سرد ات نمی‌کند نا امیدت می‌کند... 

Saturday, May 30, 2015

این سقف اتاقم است. با اینکه آپارتمان نوساز (چهار سال، ساخت)  است. وقتی نوه‌های بالایی بدو بدو می‌کنند، گچ‌های سقف می‌ریزد پایین و من هر بار یاد اجاره نشین‌ها و اکبر عبدی می‌افتم که موقع اصلاح کردنش دیوار آمد تو صورتش. امروز فکر می‌کردم، شاید اگر از خیابان‌های تهران و تصادف و موتوری‌ها جان سالم به در ببرم، ممکن است یک روزی سقف، بیاید روی سرم. 
خلاصه که فکر کردن به امکان‌ها متفاوت مرگ، یکی از سرگرمی‌هایم است و همیشه هم از خدا مرگ شیک و با کلاس خواستم. اصلا دلم نمی‌خواهد له و لورده شوم. 

پ.ن: امروز فکر می‌کردم خانه‌ی آقاجان با آن قدمت و سقف‌‌های بلند، چقدر حس امنیت بهم می‌داد، یادم نمی‌آید حتی یک بار فکر کرده باشم، ممکن است، آن سقف‌های بلند و قدیمی بیاید روی سرم.

پ.ن دو: خدا را شکر این همه از گچ‌هایش ریخته است، چیزی در ظاهرش نشان نمی‌دهد. 

Monday, December 22, 2014

چکنویس همین نوشته، روی پاکت خریدهایم
۱ دی ۱۳۹۳ دوشنبه
در این یکی دوماه اخیر، برای دومین بار امروز تا دم تجربه‌ی مرگ با تصادف،  رفتم و برگشتم. دفعه‌ی قبل که اینجا درباره‌اش نوشتم ربطی به مرگ نداشت ولی امروز بی‌شک می‌مردم. از فردوسی پیاده آمدم به سمت چهارراه ولیعصر به کالج که رسیدم ایستادم تا چراغ سبز شود غافل از اینکه یک اتوبوس با سرعت سرسام‌آوری چراغ زرد را رد کرده است و نمی‌خواهد در چراغ قرمز مچ‌اش گرفته شود.فریاد یکی دو آقایی که صحنه را دیدند من را به خودم آورد اتوبوس که نتوانست ترمز کند من هم ثانیه‌ای تصمیم گرفتم و با فاصله‌ی میلیمتری برگشتم سرجایم. همه چیز خیلی با سرعت اتفاق افتاد. همان دو آقا گفتند چه شانسی! دقیقا شبیه صحنه‌هایی که چند وقت پیش یک برنامه‌ی تلویزیونی از آدم‌های خوش شانس نشان داد. برگشتم اما تمام تنم می‌لرزید اتوبوس که رد شد آرام به راه خود ادامه دادم ولی همچنان  می‌لرزیدم. به لباس فروشی گندم که رسیدم رفتم داخل کمی لباس‌ها و رنگ‌ها را نگاه کردم تا ضربان قلبم به حال عادی خودش برگشت. بعد هم برای تسلای دل بازمانده‌ام و شادی روح لرزیده‌ام اقتدا کردم به دوران کودکی‌ام که دلم نمی‌خواست وارث بخوره و  دو تا شال برای خودم خریدم.

پ.ن یک: برای اینکه نوشته‌ام نزدیک به زمان حادثه باشد، به محض اینکه نشستم داخل ماشین روی پاکت شال‌هایی که از گندم خریدم شروع کردم به نوشتن.

پ.ن دو و فقط برای خدا: خدایا اگر واقعا اجل‌ام رسیده است یک مرگ شیک و باکلاس لطفا!

Sunday, September 07, 2014

به یاد خانوم

اثر هنرمند خانواده: نیلوفر
خوابیدی بدون لالایی و قصه 
بگیر آسوده بخواب بی‌درد و غصه
دیگر کابوس زمستون نمی‌بینی
توی خواب گل‌های حسرت نمی‌چینی

دیگر خورشید چهرت و نمی‌سوزونه
جای سیلی‌های باد روش نمی‌مونه
دیگر بیدار نمی‌شی با نگرونی 
یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکا را جا گذاشتی
قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهراند سینه‌ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی‌تونستی بمونی

دلت و بردی با خود به جای دیگر
اونجا که خدا برات لالایی می‌گه
می‌دونم یک روز می‌بینمت دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره...

با صدای سیاوش قمیشی

امروز شانزده شهریور ۹۳ دقیق ده سال شد که خانوم از دنیا رفته است. شبی که خانوم در بیمارستان درگذشت، من پیش آقاجان بودم...

Saturday, July 19, 2014

اجازه بدهید بهتون بگم که سخت‌ترین و جانکاه‌تر از مردن با موشک‌های اسرائیل چیه؟ سخت‌تر اینِ که تلفن زنگ بزنه، تلفن‌های اتوماتیک ارتش اسرائیل باشه که ازتون می‌خواد خونه و زندگیتون را ترک کنید، چون در ده دقیقه بمباران می‌شه! تصور کنید! ده دقیقه! و بعد همه‌ی تاریخچه‌ی زندگی شما روی زمین پاک شود! هدایایی که گرفتی، عکس بستگان، و بچه‌ها (مرده یا زنده)... دلبستگی‌هات... صندلیت! کتاب‌هات، مجموعه شعری که تازه خوندی... نامه خواهر تبعیدیت، یادگاری عشق‌ات، بوی تخت، یاسمین‌هایی که از پنجره‌ی اتاقت آویزون هستن، گیره‌ی موهای دخترت، لباس‌‌ها، سجاده، طلاهای زنت، پس‌اندازت... تصور کن! همه‌ی اینها به آنی از جلوی چشمت می‌گذره! بعد می‌ری سراغ جعبه‌ی فلزی کهنه‌ای که توش شناسنامه‌ات را گذاشتی و از خونه‌ات می‌ری که هزار بار بمیری و زنده شی یا تصمیم می‌گیری که بمونی و یک بار برای همیشه بمیری.


متن از آن‌ماری یاسر، فیلم‌ساز فلسطینی، برگردان علی همدانی

Friday, June 06, 2014

اگر در هشتاد نود سالگیم (به فرض زنده ماندن) احساس کنم در تمام زندگیم فقط یک درصد مرام خانوم و مامانم را داشته‌ام بی‌تردید با افتخار و با قلبی آرام می‌میرم. 

Thursday, April 17, 2014

این مطلب دوست خوبم مدینه را که می‌‌‌‌خواندم داشتم فکر می‌کردم شاید شاید شاید یک فلسفه خوانده می‌تواند همچنان که عشق می‌ورزد، حسودی می‌کند، گریه می‌کند، می‌نویسد، می‌خندد، ورزش می‌کند، آرایشگاه می‌رود، خرید می‌کند، بچه بزرگ می‌کند، غذا درست می‌کند، کلاس می‌رود، دعوایش می‌‌‌ شود، خوشحال است، مهمانی می‌رود، دکتر می‌رود، ماسک می‌گذارد، غر می‌  زند و همچنان که شبیه همه زندگی می‌کند و آخر شب خسته از روزمرگی‌‌‌‌ها و بدو بدو ها به قول مدینه مست خواب است، می‌‌تواند گوشه‌ی چشمی هم به مرگ داشته باشد. شاید تنها یک فلسفه خوانده می‌تواند زندگی را زندگی کند و گاهی هم‌زمان با زنده بودنش دغدغه‌ی مرگ به معنای فلسفی آن را داشته باشد نه حتی به معنای مذهبی‌اش را...

Thursday, March 27, 2014

تاریخ مرگ آگاهی من

زمانی که نوجوان شده بودم، مرز بین کودکی و جوانی، وارد مرحله‌ای از زندگیم شده بودم که دلم می‌خواست علاوه‌بر کتاب اسباب و لوازم قرتی بازی هم بخرم دوره‌ی نوجوانی دخترانه نیاز به توصیف ندارد دوره‌ی شعر و دفتر خاطرات و کولی بازی‌‌های من تنهام من تنها بدون اینکه تصوری از تنهایی داشته باشی!  و گوشواره‌های رنگی و بدلی‌جات رنگ‌ووارنگ و گل‌سر و خلاصه رنگین‌کمانی از ابزار و لوازمی که  ثابت کنی من هستم! پول تو جیبی‌ام را بعد از کتاب تا قران آخر خرج همین چیزها می‌کردم مادرم برای اینکه پس‌انداز کردن را هم یادم بدهد چند وقت یکبار می‌گفت یک کم از پولت را هم پس‌انداز کن من هم بی‌درنگ می‌گفتم بذارم وارث بخوره!!! 
با همین استدلال مرگ‌آگاهانه با اعتماد به نفس بالا  هیچ وقت پس‌انداز نکردم تا دو سه سال پیش که سعی کردم از نوع خودم پس‌انداز کنم که بنده خدا وارث هم یک چیزهایی بخوره...

Sunday, March 23, 2014

امروز پشت دیوار خانه انیس الدوله (همسر و معشوقه و سوگلی ناصرالدین شاه) داشتم فکر می‌کردم  از هیچ کدامشان هیچ خبری نیست جوری نیستند که انگار از اول هم نبوده‌اند. کار به مورخان و کتاب‌خوان‌ها ندارم  که با این رفتگان و محوشدگان عالم سروکار دارند کار به خودم و خودشان دارم کار به میلیاردها آدمی دارم که میلیاردها  بار آمده‌اند و رفته اند. چند بار ممکن است یادم بیفتد که یک جایی در تاریخ زنی وجود داشته است که وقتی عکس شوهرش را روی پول دیده است غش کرده  و بعد هم مرده است انیس‌الدوله را می‌گویم. جمع کردن پوچی و هیچی عالم با معنادار بودنش نمی‌دانم کار مذهب است عرفان است یا هنر. اما می‌دانم دست‌آویزی می‌خواهیم که بی‌وقفه و مدام بدانیم ادامه داریم و هستیم حتی وقتی نیستیم. خانه انیسِ ناصرالدین شاه برای من رباعیات خیام بود امروز. اما زود یادم می‌رود که چه چیزهایی ارزش عصه خوردن دارد و چه چیزهایی ندارد و بازهم دلتنگ و غصه‌دار می‌شوم.شاید واقعا باید دوبار زندگی کنم تا برای بار دوم شیرفهم شوم که از ازل تا به ابد فرصت درویشان است....

Thursday, November 21, 2013

دیدار با مرگ

هیچ خاندانی را ندیدم اینهمه بچه ها و جوان هایش به اندازه خاندان ما به تجربه  مرگ نزدیک باشند تا به این سن برسم چندین بار بالا سر اقوامی  که در خانه از دنیا رفته اند شرف حضور داشته ام هیچ بزرگتری هم هیچ وقت جلومان را نگرفت که نرویم بالا سر میّت یا همراهشان نرویم هیچ وقت نشنیدم بگویند نمی خواهد بیایید  اینقدر این قضیه برایمان عادی بود تا زمانی که دیدم بعضی ها واقعا از میّت می ترسند تازه فهمیدم ما یک جورهایی غیر عادی هستیم  دیدم که چگونه وحشت زده حتی به قبر میّت هم نزدیک نمی شوند نمی دانم خوب است یا بد که این قدر نترسی نمی دانم عواقبش چه می تواند باشد وقتی کم سن وسالی و نیستی و از بین رفتن را با چشم های خود خودت ببینی می تواند مرحله ای از رشد روحی و روانی ات باشد یا آسیب زننده است
 مثلا همین حضور در غسالخانه؛ حتی اگر میّت ما جنس مذکر بود می رفتم قسمت زنانه و از نزدیک جسد هایی را نگاه می کردم که تا روز قبل راست راست راه می رفتند آرزو می کردند؛ دعوا می کردند؛ عشق می ورزیدند؛ غمگین می شدند؛ خرید می  کردند؛ امتحان داشتند؛ غذا می خوردند؛ مهمانی می رفتند؛ منتظر بودند؛ قرار داشتند؛ مادر شده بودند؛ مادربزرگ شده بودند؛ عمه و خاله و زندایی و زن عمو بودند؛ قسط داشتند یا نداشتند؛ در نوبت وام بودند؛ ماشین خریده بودند؛ خانه خریده بودند؛ خانه نداشتند غصه می خوردند؛ بچه شان دانشگاه قبول شده بود؛ از سفر برگشته بودند؛ قرار بوده آخر همین هفته به سفر بروند؛ جسدهایی که مراقب بودند شوهرشان زن نگیرد؛ زن گرفته بود فهمیده بودند غصه خورده بودند؛ رخت هایشان را گذاشته بودند امروز بشورند؛ امشب عروسی دعوت بودند؛ سال قبل از مکه آمده بودند؛ مکه اسم نوشته بودند نرفته بودند؛ وقت دکترپوست داشتند شش ماه قبل وقت گرفته بودند؛ رژیم داشتند قرار بود بیست کیلو وزن کم کنند قرار بود مانکن شوند؛ طلاهایشان را عوض کنند؛ طلا هایشان را بفروشند برای خرید آپارتمان؛ قرار بود  با دوستشان بروند فال قهوه بگیرند؛ آرایشگاهی نزدیک خانه شان باز شده بود امروز صبح می خواستند سری به آنجا بزنند؛  و...
 در غسالخانه زیاد یاد خیام می کنم. مرگ را ببینی و لمس کنی و بو بکشی کمتر غصه می خوری کمتر حرص می خوری کمتر خودت را آزار می دهی آرام تر می شوی مهربان تر می شوی نمی دانم یک جور خاصی می چسبی به زندگیت البته غمگین هم می شوی تصور می کنی بی جان افتاده ای و عده ای افتاده اند به جانت این سمت و سویت می کنند داغی و سردی آب برایشان مهم نیست نمی فهمند شاید سردت شده شاید داری می سوزی بالاسرت جیغ می کشند نمی فهمند هنوز هم گوش هایت از جیغ های بنفش کر می شود دوست داری باز هم احترامت کنند وقتی در غسالخانه ای حس می کنی این جنازه ها دارند خواب بد می بینند اما نمی توانند بیدار شوند دوست دارند بیدار شوند و ببینند روی تخت خواب اتاقشان هستند دوست دارند بیدار شوند و ببینند که موبایلشان زیر متکایشان است و دوست دارند بیدار شوند و گوشی رااز زیر بالش بردارند و ببینند تا آنها از خواب بیدار شوند چند تماس بی پاسخ داشته اند حس می کنی این جسد ها دوست دارند از این کابوس بیدار شوند ببینند شوهرشان کنارش است و به او بگویند خواب دیدم مرده بودم داشتند مرا می شستند شوهرشان بگوید خواب زن چپ است پاشو چایی بذار دیرم شده.  اما آنها هیچ وقت از این خواب بیدار نمی شوند  وقتی در غسالخانه ای حس می کنی این جنازه ها خجالت می کشند از اینکه این همه چشم نگاه شان می کند. حس می کنی می گویند مگه مرده ندیده اید یا می گویند مگه اینجا سینماست. یا حتی می گویند خودت هم بودی خوشت می اومد یکی وایسه زل بزنه بهت
 اما وقتی جنازه ای در خانه هنوز با لباس های خانه  جلوی رویت دراز به دراز خوابیده بی وقفه فکر می کنی دارد نفس می کشد حتی بی هوا هم می گویی اِ اِ اِ...اما ادامه نمی دهی بارها بالا و پایین شدن ملافه یا پیراهن جنازه های تازه از دنیا رفته را دیده ام نمی دانی چشم هایت اینطوری می بینند یا واقعا دارد بالا و پایین می شود. دوست داری بالا و پایین شدن پیراهنش واقعی باشد


پی نوشت: بچه که بودم بچه ای هفت ساله از اقوام بر اثر بیماری فوت کرد تا مدت ها هر کارتونی که می دیدم با خودم می گفتم بیچاره مهشید بقیه اش و ندید. دلم براش می سوخت که دیگه نمی تونه کارتون ببینه


Thursday, October 10, 2013

نخستین معلم فلسفه ام درگذشت

دیشب خبردار شدم که معلم فلسفه ام درگذشت خیلی غمگین و متاثر شدم نمی دونم معلم خوبم کدوم یک از نقش هایی را که در این دنیا داشته دوست داشته است. از کدم راضی تر بوده؟
از همسر بودنش؟
از مادربودنش؟
از معلم بودنش؟
از شاگرد بودنش؟
ازدانشجو بودنش؟
از فرزند بودنش؟
از عمه خاله زن عمو زن دایی بودنش؟
از فلسفه خوندنش؟
از مادربزرگ بودنش؟
حسرت چی رو دلش مونده درست لحظه ای که می گن اجل مهلت نمی ده
زمانی که دیپلم واسه خودش مدرکی بوده و دیپلمه ها با سوادای مملکت بودن معلمم فوق لیسانس فلسفه می گیره
چه زمان هایی خیلی رنجیده خاطر شده خیلی خیلی غمگین شده البته دست کم یه موردش رو می دونم زمانی که تنها فرزندش که در انگلستان زندگی می کرد بر اثر سرطان فوت کرد
شاید یکی از حسرت هایی که داشته و هیچ وقت هم به کسی نگفته این بوده که کاش بچه بیشتر داشتم
خانم سهرابی منو به راه راست فلسفه هدایت کرد شاید هم خیلی ها هم فکر می کنند گمراهم کرد روز اول که وارد کلاس شد مبهوت قد و قواره و اعتماد به نفس و صدای خش دار و  شیوه حرف زدنش شدم همه اینها با هم در کنار چهره زیبایش تناقضی داشت که دوست داشتنی ترش می کرد قضیه برای خیلی سال پیش است پاییز هزاروسیصدو هفتادو چهار، شوهرش تازه از دنیا رفته بود و او خیلی غمگین بود جوری مرگ شوهرش و برامون توصیف کرد که بعدها وقتی مرگ سقراط و می خوندیم فهمیدم فلسفه  باهاش چه کرده است.
خلاصه که دلم می خواد بدونم امروز که دیگر ارتباطی با عالم ما نداره خوشحاله که یه عمر فلسفه خونده؟ یا الان داره فکر می کنه می تونسته همه عمر سفر کنه یا یه رشته دیگه می خوند یا هیچی نمی خوند فقط بچه داری و خونه داری می کرد یا بهتر بود خیلی جاها جدی نمی گرفت

شاید اگه فلسفه نمی خوند اگه جدی تر نمی گرفت اگه معلم و استاد نبود امروز من تو اتاق خودم و پشت مانیتور اینهمه با احترام ازش یاد نمی کردم و اینقدر برایم بزرگوار نبود اما از طرفی هم فکر می کنم احترام گذاشتن من یا بزرگ دانستن او تنهایی اش و پر نمی کرد و نمی کنه سودی برای او  نداره  و  بعد از این همه تنها بودن حالا هم و از امروز هم از همیشه تنهاتره و من برای این تنهایی بزرگش دعا می کنم که حقی بزرگ بر گردنم دارد

Friday, October 06, 2006

از مردن می ترسی؟

قسمت دوم
از مردن می ترسی؟ این سوال را در اوج خستگی برای همه کسانی که شماره تلفن همراهشان را
داشتم فرستادم.
جوابها متفاوت بود:
نفر اول(فلسفه اسلامی): آره
من:چرا؟
نفر اول:به تو چه
سعیده بانو(فلسفه هنر): هیچ وقت در این مورد با خودم به توافق نرسیدم .تو چی؟
من: من هم.
سعیده بانو: اتفاقی افتاده؟
من:نه!
سعیده بانو:خب خدا رو شکر نگرانت شدم .شاید مرگ عقوبت گم کردنه لهجه کودکانه زندگیست.
بنفشه(ادبیات فارسی):بیشتر برام هیجان انگیزه ، چطور؟
دایی ابراهیم(حقوق):نه.
نفر پنجم(مهندسی):یه کم.
من:چرا؟
نفر پنجم : چونکه زیرا. چه طور مگه؟
من یه کم توضیح دادم و نفر پنجم ادامه داد: من مقداری بدهی دارم فعلا هر وقت به مرگ فکر می کنم اینا در نظرم می یاد و از خدا می خوام تا پایان بدهی ها بهم مهلت بده بعد ازاون هنوز فکر نکردم.
حوریه(مترجمی زبان):نه چطور؟
من سکوت کردم.
حوریه: برای اینکه به لقاالله می رسم بعضی گناهامم خدا بزرگه می بخشه بهش امیدوارم.چطور مگه؟
آنژه(مهماندار هواپیما): هرگز
نمی دونم چرا جواب آنژه رو که خوندم لبخند زدم حس خوبی برام داشت.
نفر هشتم(الاهیات):نه مگه شما می ترسی؟
من: سکوت
نفر هشتم: البته مرگ داریم تا مرگ. مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم سخت سخت
من فکر کردم این یکی و نمی فهمم.
نفر هشتم: به اعتقاد بنده ترس یه آدم بستگی به باور فرد نسبت به عالم دیگر دارد و بنده چون به معاد اعتقاد دارم مرگ را پا یان هستی ام نمی دانم.
وحیده(ادبیات فارسی):دوربین مخفیه ؟ چی شده؟ روانشناسی بود یا سوال دینی فرهنگی؟ نه اصلا مردن برام جذابه و بهم آرامش میده.
الهام(فلسفه هنر):از فلسفه مرگ اصلا ولی از مردن شاید؟
من:!!!
سوده(گفتار درمانی):خوبی؟؟؟نصفه شبی بی خوابی زده به سرت یا ارواح اومدن سراغت؟؟
من:هیچ کدوم به جوابش نیاز دارم
سوده:در حال حاضر نه ولی شاید بعد از اینکه سرم خلوت شد و زندگی شیرین شد بترسم.
آزاده(دیپلم):کمی چطور مگه؟
ریحانه(شیمی):یه ذره آره.
آزاده(کتابداری): از اونجایی که آدم خوبیم از خودم می ترسم نه از مردن. چطور مگه؟
نفر پانزدهم(ارتباطات): با سوالت می خوای منو بترسونی؟
من باز هم توضیح دادم
نفر پانزدهم : نمی ترسم باور کن
سمانه(دیپلم):چطور؟
من توضیحاتم را برای او نیز فرستادم
سمانه:نمی تونم دقیقا بگم هم آره هم نه گیر نده!
مریم(فلسفه): اصلا بهش فکر نمی کنم چون می دونم چه جوریه فکر کردن به هر چیز ناشناخته ای هراس انگیزه ولی در دنیا هر چیزی که از اون می ترسی بعد می فهمی چه شیرینه
من:!!!!
نفر هجدهم:نه!
نفر نوزدهم(فلسفه): زندگی رو دوست دارم.
و اما زهرا بدون اطلاع تلفن همراهش را واگذار کرده بودفردای آن روز شخصی عصبانی تماس گرفت تا گفتم بفرمائید گفت من عزرائیلم . بعد از بی خوابی های شب گذشته و دست و پنجه کردن با خیال مرگ اول جا خوردم و دلم ریخت و ادامه داداز مرگ هم نمی ترسم . عذر خواهی کردم و گوشی را قطع کردم.
نفر بیستم( قیصر امین پور):
مردن چقدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی

Tuesday, October 03, 2006

از مردن می ترسی؟

قسمت اول
از صبح کلی پا زدم شب تقریبا نای هیچ کاری نداشتم کمی کتاب ورق زدم اما نخواندم کمی با اطرفیان سرو کله زدم از کنار تلویزیون فقط رد شدم اما حس نکردم که باید توقف کنم حتی نگاه هم نکردم چون وقتی رد می شدم بوی شعار بد جوری مشامم را آزار داد . خلاصه شب از نیمه گذشت و من با خود تنها شدم .آنقدر تنها که به یکباره مثل فیلم های سینمایی لحظه ای را که از دایره هستی محو شدم شهود کردم . به یکباره دیدم که نیستم خانه مان متروکه شده و هیچ کس نمی داند که من هم زمانی بوده ام . هیچ کس مرا نمی دانست. ترسیدم ترس از نبودن نیستی فراموشی ترس از مرگ.
اگر باور کنی که وقتی پایت را آن طرف می گذاری ادامه همین آدم هستی مرگ لذت بخش است.
کاش آن طرف قضیه خبری باشد ولو آن که آدم را کلی بزنند.
مرگ جایی است که آدم ها با خودشان تنها می شوند.
همه ما به روشی خواهیم مرد ولی چون نمی دانیم به چه روشی دچار وحشتیم.
مرگ امکانی خرج نشده است.
امروزه چون مساله قرار گرفتن آدم در بستری است که ادامه دارد مرگ بی معناست.و.....همه این جملات تعابیر مختلفی بود که از فیلسوف و عامی و عادی در ذهنم رفت و آمد می کرد. خوابم نبرد......