ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ
Showing posts with label تلخیص رساله های افلاتون. Show all posts
Showing posts with label تلخیص رساله های افلاتون. Show all posts

Tuesday, April 01, 2014

لاخس: شجاعت: ۲

بحث در قسمت اول لاخس را جایی تمام کردیم که نیکیاس از سقراط و روش بحث کردن او برای لوسیماخوس صحبت کرد. او پس از پایان صحبت‌های خود نظر لاخس را درباره‌ی سقراط پرسید به‌ویژه اینکه سقراط از همه‌ی آنان جوان‌تر بود و می‌خواستند بدانند آیا تکیه کردن به نظریات او درست است یا نه؟ لاخس می‌گوید من درباره‌ي اینگونه بحث‌ها دو عقیده دارم گاه شیفته‌ي گفت‌وگو می‌شوم و گاه از آن بیزار. او درباره‌ی اینکه چه زمانی از گفت‌وگو لذت می‌برد می‌گوید: «اگر مردی که درباره‌ی مسائل معنوی و فضیلت انسانی سخن می‌راند مرد به معنای راستین باشد و سخنش با درونش هماهنگ، از این هماهنگی سخن و سخنگو لذت فراوانی می‌برم. چنان مردی به عقیده‌ي من محبوب راستین خدای موسیقی است زیرا به کوک کردن و خوش‌ نوا کردن چنگ یا سازی دیگر قناعت نمی‌کند بلکه به زندگی خود هماهنگی می‌بخشد و روح و درون خویش را با گفتار و کردار خویش هماهنگ می‌کند.» او ادامه می‌دهد که «ولی آنان که از موسیقی راستین بی‌بهره‌اند سخنانشان هر چه روان‌تر و دلپذیرتر باشد مرا ملول‌تر می‌کند و هر که مرا در آن حال ببیند می‌پندارد که از شنیدن هر سخنی در مسائل معنوی بیزارم.» او بر مبنای همین عقایدش استدلال می‌کند که من نخست کردار سقراط را نیک دیده‌ام و امیدوارم گفتارش نیز بر همین سیاق نیک باشد اما اگر او را اینگونه نیابم از او نیز بیزار خواهم شد و سقراط هم نباید از من دلگیر شود ولی هیچ به حالم فرق نمی‌کند که آموزگار پیر باشد یا جوان.
سقراط با طرح چند مثال و بسط شیوه‌ي بحث کردنش از لاخس می‌پرسد «مگر دوستان ما از ما نپرسیده‌اند که از چه راه می‌توان روح فرزندان ایشان را از فضیلت بهره‌ور کرد؟» لاخس تایید می‌کند و سقراط ادامه می‌دهد «پس آیا نباید بدانیم که خود فضیلت چیست؟» لاخس باز هم تایید می‌کند و سقراط به او می‌گوید صحبت کردن درباره‌ی فضیلت راه دراز و پر از مشقتی است بهتر است تنها جزیی از آن را موضوع بحث قرار دهیم و پیشنهاد می‌کند جزیی را برگزینند که همین هنر به کار بردن جنگ‌افزار به عقیده‌ی مردمان وسیله‌ی رسیدن به ‌ آن است، یعنی شجاعت را.
سقراط برنامه‌ی گفت‌وگو درباره‌ی شجاعت را اینگونه برای لاخس شرح می‌دهد « پس برنامه‌ي کار ما چنین خواهد بود: نخست خود شجاعت را بررسی خواهیم کرد تا ببینیم چیست. سپس اگر معلوم شود که شجاعت آموختنی است، خواهیم اندیشید که از چه راه می‌توان آن را به جوانان آموخت. بنابراین، اکنون بگو شجاعت چیست و بکوش آن را بر من روشن کنی.»
لاخس می‌گوید تعریف آن دشوار نیست کسی که در برابر دشمن مردانه می‌ایستد و نمی‌گریزد، شجاع است. سقراط می‌گوید خوب گفتی اما این پاسخ من نبود (البته سقراط در اینجا خود را مقصر می‌داند و می‌گوید من سوال را بد مطرح کردم شاید توجه به این وجوه اخلاقی خالی از لطف نباشد.) و مصادیقی می‌آورد از کسانی که در حال گریز هم در حال جنگ با دشمن بوده‌اند.
سقراط سوال خود را اینگونه توضیح می‌دهد «مراد من این نبود که در میان سربازان پیاده‌ي سنگین‌ اسلحه کدام کس شجاع است، بلکه این بود که چه در سپاه پیاده و چه در سپاه سوار کدام کس را می‌توان شجاع خواند. گذشته از این شجاعت تنها در میدان جنگ نمودار نمی‌شود، بلکه در برابر خطرهای دریا و بیماری و تنگدستی و همچنین در سیاست بعضی کسان شجاع‌اند و برخی ترسو. کسانی هم هستند که تنها در برابر درد و رنج شجاع نیستند بلکه در برابر خوشی‌ها و تقاضاهای نفسانی هم چنان‌اند. آیا نباید آنان را شجاع خواند؟»  و در ادامه از لاخس می‌خواهد تعریفی از شجاعت ارائه کند که در همه‌ی این موارد صادق باشد و وجه مشترک همه...
ادامه دارد


Friday, March 07, 2014

لاخس: شجاعت ۱

لوسیماخوس همراه ملسیاس و فرزندانشان به دیدن هنرنمایی مردی رفته‌اند که هنر بکار بردن جنگ‌افزارهای گوناگون را به نمایش گذاشته بود. پس از اتمام نمایش رو می‌کند به نیکیاس و لاخس و درباره اینکه اصلا چرا از آنها هم خواسته‌اند به دیدن این اجرا بیایند صحبت می‌کند. لوسیماخوس هدف خود را از آمدن، تربیت فرزندش عنوان می‌کند و می‌گوید برخلاف مردمانی که تربیت فرزند خود را رها کرده‌اند ما می‌خواهیم به تربیت آنها به بهترین شکل‌اش بپردازیم می‌گوید پدران ما اداره شهر را به عهده داشتند اما هیچ وقت برای خود ما کاری نکردند از‌این‌رو از پدران خود گله‌مندیم اما نمی‌خواهیم شرمسار فرزندان خود باشیم. اکنون به این فکر می‌کنیم که فرزندان ما چه چیزهایی بیاموزند تا مردانی قابل شوند.
لاخس می گوید تصمیم درستی گرفته‌اید اما چرا برای این کار نزد سقراط نرفته‌اید چون او بهتر از هر کسی می‌داند که کدام هنر برای جوانان سودمند است. آنها مدتی را به تعریف از سقراط می‌پردازند که خودش نیز حضور دارد  و نهایتا لوسیماخوس پس از کلی تعریف و   تمجید از سقراط می‌پرسد آموختن فنون جنگ را برای جوانان شایسته می‌دانی یا نه؟ سقراط می‌گوید چون من از همه شما جوان‌تر و بی‌تجربه‌ترم گمان می‌کنم بهتر است اول عقیده لاخس و نیکیاس را بشنویم بعد من نیز خواهم گفت
نیکیاس معتقد است این هنر برای جوانان سودمند است چون آنها را از بیکاری و کارهای بیهوده رها می‌کند زیرا هنری است برتر از همه ورزش‌ها و علاوه‌بر اینها برای مرد از آن نظر مهم است که می‌تواند در برابر دشمن مردانه بایستد به‌ویژه در جنگ تن‌به‌تن. او معتقد است کسی که هنر  بکار بردن سلاح‌های گوناگون را یاد بگیرد به هنر آرایش لشکر هم علاقه‌مند می‌شود و از اینجا بر آن می‌شود که در آموختن سرداری سپاه بکوشد. در پایان می‌گوید به  دلایلی که برشمردم معتقدم که آموختن این هنر برای جوانان سودمند است.
لاخس می‌گوید درباره هیچ هنری نمی‌توان گفت که آموختن اش سودمند نیست زیرا دانستن همواره بهتر از ندانستن است و به دلایلی که نیکیاس برشمرد بی‌گمان باید آن را آموخت. سپس او ماجرای مردی به نام استسیلئوس را تعریف می‌کند و می‌گوید: اگر این فن به‌راستی چندان سودی نداشته باشد و آموزگاران برای فریفتن مردم آن را سودمند جلوه دهند آموختن اش بی‌فایده خواهد بود از‌این‌رو عقیده من این است که اگر مردی ترسو گمان کند که با آموختن آن می‌تواند روش دلیران در پیش گیرد، در روز آزمایش زود پدیدار خواهد شد که از هنر عاری است. ولی اگر جوانی شجاع آن را بیاموزد چون چشم همه به اوست کمترین خطا سبب خواهد شد که همه سرزنش‌‌‌اش کنند.
بحث به اینجا که می‌رسد لوسیماخوس از سقراط می‌خواهد درباره این دو نظر داوری کند. سقراط از هر دو آنها می‌پرسد اگر قرار باشد تصمیم بگیرید رای اکثریت را می‌پذیرید؟ هر دو جواب مثبت می‌دهند. سقراط ادامه می‌دهد حال بگو بدانم رای اکثریت را می‌پذیری یا عقیده کسی را که خود زیر دست یکی از استادان نامدار ورزش پرورش یافته و تمرین کرده است؟ ملسیاس پاسخ می دهد رای این استاد نامدار را. یعنی ملسیاس رای یک نفر را بر اکثریت ترجیح می‌دهد. سقراط می‌گوید: من نیز برآنم که هر‌گاه بخواهیم درباره چیزی درست داوری کنیم باید به شناسایی آن چیز اتکا کنیم نه بر شمار و رقم.
سقراط می‌گوید پس باید ببینیم آیا در میان ما کسی هست که صاحب‌نظر باشد. اگر چنین کسی هست باید از عقیده او، هر‌چند یک تن تنها، باشد، پیروی کنیم نه از رای دیگران. اگر نیست باید بجوییم و پیدایش کنیم چون این موضوع بزرگ‌ترین مساله زندگی شماست زیرا نیکی و بدی خانواده شما بسته به این است که فرزندانتان نیک بار آیند یا بد.
سقراط از نیکیاس می‌پرسد وقتی کسی ‌درباره دارویی می‌اندیشد و می‌خواهد بداند آن را در چشم بریزد یا نه، آیا موضوع اندیشه او چشم است یا دارو؟ نیکیاس پاسخ می دهد چشم. سقراط در ادامه این سوال را به تربیت جوانان وصل می‌کند و می‌پرسد هنگامی که می‌خواهیم بدانیم آیا هنری را باید به جوانان آموخت یا نه، این بررسی برای روح جوان است یا چیز دیگر؟ نیکیاس پاسخ می‌دهد برای روح جوانان. سقراط می گوید پس باید ببینیم آیا در میان ما کسی هست که هنر پرورش روح را از استاد آن هنر آموخته باشد و به مرتبه صاحب‌نظری رسیده است؟ سقراط رو می کند به لاخس و نیکیاس و می‌گوید حال که این دو برای  تربیت فرزندانشان به ما روی آورده‌اند باید آموزگارانی که زیر دستشان تربیت یافته‌ایم را معرفی کنیم و ثابت کنیم که آموزگارانی شایسته بوده و روح بسیاری از جوانان را تربیت کرده و هنر خود را به ما نیز آموخته‌اند.   سقراط به اینجا که می‌رسد لاخس و نیکیاس را از خودش برای مشاوره دادن به لوسیماخوس و ملسیاس مناسب تر می‌داند.
لوسیماخوس از این دو می‌خواهد بحث را با پرسش و پاسخ و گفت‌وگو با سقراط پیش ببرند نیکیاس می‌گوید گویا سقراط را از کودکی به بعدش دیگر ندیده‌ای و نمی‌دانی گفت‌وگو با او چه بلایی بر سرت می‌آورد. لوسیماخوس می گوید منظورت چیه؟ نیکیاس پاسخ می‌‌دهد معلوم می‌شود هیچ نمی‌دانی که هر کس با سقراط گفت‌وگویی آغاز کند، موضوع بحث هر چه باشد سقراط به وسیله سوال و جواب او را چندان به این‌سو و آن‌سو می‌برد تا به جایی می‌رساند که ناچار می‌شود درباره زندگی کنونی و گذشته خود به سقراط حساب پس بدهد. در اینجا نیز سقراط دست از او بر نمی‌دارد پیش از آنکه او را کاملا بیازماید و احوال درونی او را در برابر دیدگانش قرار دهد. من او را نیک می‌شناسم و می‌دانم که هیچ‌کس را از تحمل او چاره نیست و یقین دارم که خود نیز روزی در معرض آزمایش او قرار خواهم گرفت. با‌این‌همه از مصاحبت او لذت می‌برم و با اشتیاق فراوان آماده‌ام با او ‌گفت‌و‌گو کنم و نمی‌رنجم اگر مرا بیازماید و به خطاهایم آگاه کند و حتی این امر را بسیار لازم می‌دانم زیرا هر که از آزمایش نترسد و به استقبال آن برود و بخواهد هر روز نکته‌ای تازه بیاموزد به قول سولون در این پندار نباشد که هر چه سالخورده‌تر شود فهم و خردش به خودی خود افزون‌تر خواهد شد، بی‌گمان در آینده مراقب کردار خود می‌شود. از‌این‌رو در معرض آزمایش سقراط قرار گرفتن برای من نه تازه است و نه ناخوشایند. من از پیش می‌دانستم که آنجا که سقراط حاضر باشد سخن کودکان در میان نخواهد بود بلکه موضوع گفت‌‌وگو خود ما خواهیم بود.


ادامه دارد

Wednesday, April 01, 2009

(2)آپولوژي

دادگاه سقراط را تا جايي دنبال كرديم كه سقراط به بي خدايي متهم شد و ملتوس او را بي دين خواند. سقراط براي دفاع از خود از ملتوس مي پرسد آيا ممكن است كسي وجود امور انساني را بپذيرد اما منكر انسان شود؟ او چند سوال ديگر مشابه اين سوال از ملتوس مي پرسد و ملتوس به قول سقراط به اجبار داوران پاسخ مي دهد و اقرار مي كند كه چنين چيزي ممكن نيست. سقراط ادامه مي دهد چگونه ممكن است كه من به نيروي دايموني اعتقاد داشته باشم اما وجود دايمون را انكار كنم. سقراط ادعاهاي ملتوس را نتيجه ي نه تنها كينه ي ملتوس و آنوتوس كه نتيجه ي دشمني توده ي مردم مي داند
سقراط در اين دادگاه مي گويد شما ممكن است مرا ابله بدانيد كه اين گونه جان خود را به خطر انداخته ام اما از نظر او كسي كه راهي را درست دانست و پيش گرفت نبايد از خطر بهراسد. او مي گويد حال كه خدا مرا مامور كرده است تا در جست و جوي دانش بكوشم و خود و ديگران را بيازمايم آيا شرم آور نيست كه از ترس مرگ يا خطري ديگر از فرمان خدا سر بتابم؟ از نظر او ترس از مرگ تنها به دليل ناداني است در واقع آدمي خود را دانا مي پندارد يعني چيزي را كه نمي داند گمان مي كند كه مي داند هيچ كس نمي داند مرگ چيست و نمي تواند ادعا كند كه مرگ براي آدمي والاترين نعمت ها نيست با اين همه مردمان از آن چنان مي ترسند كه گويي بي يقين مي دانند مرگ بزرگترين بلاهاست پس كسي كه از مرگ مي ترسد خود را درباره ي آن دانا مي پندارد بي آنكه دانا باشد سقراط ادامه مي دهد كه چون درباره ي جهان ديگر هيچ نمي داند خود را فريب نمي دهد و گمان نمي برد كه مي داند و تنها در اين نكته است كه از ديگران داناتر است او مي گويد تنها از چيزهايي مي ترسد كه درباره ي زيانشان آگاه است
با همه ي دفاع سقراط آنوتوس همچنان معتقد بود كه سقراط نبايد آزاد شود چون با اين عقايد و حرف ها جوانان را فاسد مي كند. اما سقراط معتقد است نظم جهان به گونه ايست كه آنوتوس و ملتوس نمي توانند به او ضرري برسانند اگر چه او را بكشند يا تبعيد كنند باز هم زياني متوجه سقراط نيست چرا كه راهي كه مي رود درست است اودرباره ي اين داد سخن داد كه در كارهاي سياسي شركت نكرده است و اگر هم براي مدت كوتاهي مسوليتي را پذيرفته است جز راه عدالت نرفته بدون اينكه از مرگ هراسي داشته باشد و با آوردن مثالها و مصداق هاي عيني سخنان خود را اثبات كرد . با همه ي اينها دادگاه حكم به گناهكاري سقراط داد واو را به مرگ محكوم كردند او بلافاصله اعلام كرد كه از اين راي نه خشمگين و نه آزرده است تنها شگفت زده شده است از نظر او آتنيان با حكم مرگ سقراط نام نيك خود را به باد داده اند و بدخواهان و خرده گيران را گستاخ كرده اند زيرا عيب جويان به سرزنش آتنيان برخواهند خاست كه مرد دانايي چون سقراط را كشته اند
او داوران را نيز پند مي دهد كه از مرگ نهراسند و به آن خوش بين باشند چرا كه نيكان نه در زندگي بدي مي بينند و نه پس از مرگ و خدايان هرگز نظر مهر و عطوفت خود را از آنان باز نمي گيرند
و دفاع خود را با اين جمله به پايان مي رساند كه
اكنون وقت آن است كه من به استقبال مرگ بشتابم و شما در پي زندگي برويد ولي كدام يك از ما راهي بهتر در پيش دارد جز خدا هيچ كس نمي داند

Monday, February 18, 2008

سوفيست2

بيگانه به بسط درباره آن معنايي از سوفسطايي مي پردازد كه ناظر به مباحثه است واز آنها به عنوان استاد مباحثه ياد ميشود. از نظر او سوفسطايي به موضوعاتي از اين دست مي پردازد: درباره امور خدايي كه بيشتر مردم از آن بي خبرند و آموختن مباحثه به شاگردان خود درباره هرچه در زمين و آسمان است و به آنها مي آموزند كه اگر در مجلسي بودند كه بحث از بودن و شدن بود چگونه سخنان ديگران رارد كنند و يا به شاگردان خود وعده مي دهند كه آنان را در مباحثه درباره قوانين و امور سياسي ماهر سازند و روش رد كردن سخن هر استادي كه در نوشته هاي پروتاگوراس در كشتي گيري و ديگر هنرها آمده است و اين چنين است كه هنر رد كرد سخنان ديگران به معني هنر توانايي در مباحثه درباره همه موضوعات گوناگون است و راز سوفسطايي در اين است كه جوانان را معتقد سازد كه در همه هنرها از همه استادترند اما كسي كه از هنري بيگانه است،‌ نمي تواند با گفتاري خردمندانه و با معني،‌سخن كسي را كه در آن هنر استاد است،‌ رد كند. از نظر بيگانه سوفسطايي درباره همه چيزها دانشي دروغين دارد نه دانش حقيقي. او اين گونه مثال مي زند كه اگر كسي ادعا كند كه دانشي دارد كه مي تواندهمه چيز را بسازد هم جانوران هم زمين و هم آسمان و هم دريا ها و خدايان و خلاصه همه چيز را و پس از آنكه ساخت به قيمت ارزان مي فروشد به نظر نوعي مزاح مي آيد. پس بر همين قياس اگر كسي بگويد همه چيز را مي دانم و آماده ام كه دانش هاي خود را در زماني كوتاه در برابر مزدي ناچيز بياموزم سخنش مزاح است. در عالم سخن نيز هنري شبيه هنر نقاشي است بعضي كسان جوانان نورسيده را كه از ماهيت حقيقي چيز ها دورند بوسيله كلمات و از راه گوش مسحور مي سازندو وانمود مي كنند كه آنچه مي گويند عين حقيقت است اما زماني كه آن جوانان به سن كمال رسند به ذات و حقيقت چيزها نزديكتر شده و آنها را روشنتر مي بينند سوفسطايي تصوير چيزهاي واقعي را مي سازند و از دور مي نمايانند در واقع سوفسطايي كسي است كه زندگي خود را وقف نوعي مزاح كرده است
بيگانه بحث خود را اينگونه پي مي گيرد كه هنر تصوير سازي بر دو گونه است يكي هنر شبيه سازي و ديگري هنر ظاهر سازي. او سعي دارد در ادامه بحث خود مشخص كند كه سوفسطايي در كدام يك از آن دو نوع نهفته است. اما پيش از آن تاكيد مي كند كه يكي از دشوارترين مسائل آن است كه"چيزي مي نمايد بي آنكه باشد" يا "چنين مي گويند ولي آنچه مي گويند راست نيست"و مسائلي از اين قبيل از نظر او مسائلي است كه از دير باز مورد تامل بوده و انديشه متفكران را به خود مشغول داشته است. او به پارمنيدس استناد مي كند كه گفته است
هرگز قبول مكن كه لا وجود هست
روح كنجكاوت را از اين انديشه دور نگه دار
بيگانه توضيح مي دهد كه درباره چيزي كه اصلا وجود ندارد نمي توان صحبت كرد و لا وجود را نمي توان به چيزي موجود اطلاق كرد و اطلاق آن به"چيزي" درست نيست چون كلمه "چيزي" در مورد يك چيز به كار مي رود و بديهي است كه "چيزي" نماينده "يك" چيز است و "جفت" نماينده دويي،‌ و "چند" نماينده چيزهاي كثيرچيزي را كه موجود است نمي توان به لاوجود حمل كرد اما عدد موجود است. پرسش آن است كه آيا مي توان آن را به لا وجود اطلاق كرد و بگوييم لاوجود ها كثير است و لاوجود واحد است به نظر مي رسد درست نخواهد بود اگر موجود و لاوجود را به يكديگر ربط دهيم زيرا لاوجود غير قابل تصور، غير قابل بيان،‌ غير قابل توضيح و تعريف است. اما اگر همين طور پيش برود در تعريف لاوجود دچار تناقض مي شويم. به نظر او اگر كسي بگويد" موجود نيست" يا بگويد "لاوجود هست" در هر دو صورت ادعايش نادرست است و از حيث نادرستي فرقي ميان آن دو نيست. اما سوفسطايي اين سخن را قبول نخواهد كرد و خواهد گفت چگونه ممكن است مرد عاقل چنين امري را بپذيرد در حالي كه اندكي پيش لاوجود غير قابل بيان، غير قابل تعريف و غير قابل توضيح ناميده شده است.از نظر او پارمنيدس همه را به چشم حقارت نگريسته و خواسته مزاح كند و همه را وسيله تفريح خود سازد و همه كساني هم كه به تقسيم بندي موجودات پرداخته اند تا انواع گوناگون آنها را معين كنندو از هم جدا نمايند همان قصد را داشته اند
از نظر او وقتي يكي از آنان مي گويد كه موجود،واحد يا دو يا كثير است، يا چنين شده يا چنان مي شود، و گاه گرم و گاه سرد را به هم مي آميزد و گاه سخن از جدان شدن و به هم بر آمدن به ميان مي آورد از گفته هاي آنان چه چيزي در مي يابيم؟ و مي توان از همه آنها پرسيد كه اين"هستي" را كه درباره اش سخن مي گوييد چگونه بايد فهميد؟ و منظورتان هنگامي كه از موجود سخن ميگوييد چيست؟ حتي پذيرفتن اينكه نامي وجود دارد بي معني خواهد بود اگر فرض شود كه نام غير از خود آن چيزاست، قائل به دو چيز شده است. بحث او درباره كل‌، واحد، وجود، موجود، لاوجود،چيز، حركت، سكون ادامه مي دهد و در نهايت بدانجا مي رسد كه سوفسطايي به تاريكي لاوجود پناه مي برد زيرا در نتيجه تمرين عاري از هنر همه زواياي تاريكي را مي شناسد. از اين رو شناختن او در آن تاريكي بسيار دشوار است ولي فيلسوف، بر خلاف او، با روش خردمندانه سرگرم تحقيق در ايده"موجود"است، و روشنايي چشم خيره كني كه او را فراگرفته است مردمان را از ديدن او باز مي دارد زيرا چشم درون بيشتر مردمان نمي تواند زماني دراز در روشنايي خدايي بنگرد
پس از بحث هاي بسيار در نهايت بحث اين دو به اين سخن بيگانه ختم مي شود كه:"تقليد نيرنگبازانه مبتني بر پندار، يعني قسمي از هنر ساختن تصوير هاي دروغين و فريبنده كه خود نوعي از هنر تصوير سازي خاص آدميان –نه خاص خدايان است-، و آن خود نيزنوعي ازانواع هنر ساختن است، كه از راه سخن ديگران را به گفتار متناقض مجبور مي سازد." و خطاب به ثئاي تتوس، مي گويد كسي كه بگويد سوفسطايي از اين نژاد پديد آمده، حقيقت را گفته است

پايان

Friday, February 15, 2008

سوفيست1

آغاز بحث رساله سوفيست بدين قرار است كه ثئودوروس به ديدن سقراط آمده و بيگانه اي را نيز
همراه خود آورده است كه گويي از پيروان پارمنيدس و زنون است. سقراط از آن بيگانه مي خواهد كه نظرش را درباره سوفسطائيان،‌ مردان سياسي و فيلسوفان بگويد. سقراط مي خواهد بداند كه آيا او و همشهريانش آن سه را يكي مي دانند يا دو چيز،‌ و يا همچنان كه سقراط آنها را سه چيز مي داند و به سه نام خوانده مي شوند همشهريان او نيز بر آنند كه آنان سه چيز اند از سه نوع مختلف و براي هر يك از آن سه نام مفهوم خاصي قائلند؟
بحث ميان بيگانه و به پيشنهاد سقراط ثئاي تتوس برقرار مي شود بيگانه معتقد است كه ابتدا بايد مفهوم سوفسطائي را از راه پرسش و پاسخ معلوم دارند. اما معتقد است كه براي دست يافتن به مفهومي بزرگ همچون مفهوم سوفسطائي بهتر است موضوعي كوچكتر پيش آورند تا با بررسي آن نمونه اي براي بررسي مطلب بزرگتر آماده سازند . با توافق طرفين به بحث درباره "ماهيگري با قلاب"‌ مي پردازند و سعي مي كنند معنا و مفهوم آن را با پرسش و پاسخ روشن سازند
خلاصه بحث و پرسش و پاسخ هر دو چنين مي شود كه نيمي از هنر هنر كسب است، و نيمي از هنر كسب هنر كسب با اجبار، و نيمي از هنر كسب با اجبار نيرنگ است و نيمي از نيرنگ هنر شكار كه نيمي از هنر شكار،‌ شكار در آب است و همه انواع آن يكجا ماهيگري است. از هنر ماهيگيري نوعي ماهيگري از راه زخم زدن است و از اين نوع نيز ماهيگيري با سلاح كه در آن زخم را با ضربه اي از پايين به بالا مي زنند و ماهي را از جاي زخم آويزان مي كنند و از آب مي كشندكه به نام ماهيگيري با قلاب خوانده شده است. بيگانه اين نمونه را در بحث راهنماي خود قرار مي دهد تا ماهيت سوفسطائي را روشن كند.از نظر او سوفسطائي با كسي كه با قلاب ماهي مي گيرد از آن حيث كه هر دو صيادند خويشي دارد . از نظر بيگانه همان طور كه ماهيگير به سوي در يا و درياچه ها مي رود تا جانوراني را كه در آنجا زندگي مي كنند بگيرد سوفيست در خشكي ميگردد و هر جا كه نشاني از جواني و توانگري ببيند روي بدانجا مي آورد و شكار خود را در چمنزارهاي سبز و خرم مي جويد اما پرسشي كه مطرح مي شود آن است كه سوفيست به كدام يك از انواع شكار مي پردازد؟‌ به نظر بيگانه از هنر كسب همراه نيرنگ، نوعي هنر شكار جانوران بري است،‌ و نوعي از اين هنر،‌ شكار آدميان. از هنر شكار آدميان،‌ نوعي هنر اقناع تك تك اشخاص است همراه با طلب مزد. اين نوع اخير كه خود را به پول مي فروشد و ادعاي آموزگاري دارد و كارش بدام انداختن جوانان توانگر است،‌ بايد هنر سوفسطائي ناميده شود. اين اولين تعريفي است كه از سوفسطايي به ذهن مي رسد اما براي دوم بار كه بحث ادامه پيدا مي كند آشكار مي شود كه هنر سوفسطايي هنر فروش دانشهاي مربوط به فضيلت است كه خود رشته اي از هنر عمده فروشي كالاهاي مورد نياز روح(هنر نقاشي شعبده بازي و بسي هنرهاي ديگر)، و اين نيز شعبه اي است از هنر دادوستد كه خود يكي از انواع هنر كسب است
اما در معناي سوم اگر كسي در شهري دكاني باز كند و پاره اي از دانشهاي مورد نياز روح را از ديگران بخرد و پاره اي ديگر را خود بسازد و همه آنها را در دكان خود بفروشد و از اين راه معاش خود را تامين كند نيز سوفسطايي است. اما از جنبه چهارم هنر جنگ نوعي از هنر كسب است كه خود بر دو نوع است يا مسابقه است يا نبردنبردي كه در آن تن به تن گلاويز مي شوند نبرد بازور است و نبردي كه در آن سخن با سخن گلاويز مي شود مرافعه نام دارد كه خود بر دو گونه است مرافعه در برابر گروهي از مردمان به وسيله خطابه هاي دراز درباره عدل و ظلم كه مرافعه حقوقي نام دارد و مرافعه اي كه ميان دو كس رود و مجادله نام دارد كه اين نيز خود بر دو نوع است مجادله اي كه در اثناي معاملات دادو ستد ها بي نظم و ترتيب صورت مي گيرد اما مجادله هنرمندانه آن است كه درباره عدل و ظلم است و مباحثه نام دارد، مباحثه اي كه آدمي را از كارهاي شخصي باز مي دارد و براي بيشتر شنوندگان حظي در بر ندارد،‌ ياوه گويي است و لي كسي كه هنر مباحثه را به ديگران مي آموزد و مزد كلان مي گيرد و مباحثه را وسيله پول ساختن مي سازد سوفسطايي است
پس هنر سوفسطايي نوع پول درآورنده هنر مباحثه است كه خود نوعي از هنر مجادله است و مجادله نوعي از مرافعه و مرافعه نوعي از نبرد است و نبرد نوعي از هنر جنگ كه خود نوعي از هنر كسب است
اما از نظر بيگانه سوفسطايي را جنبه ديگر نيز دارد بدين شرح كه قسمي از هنر جدا كردن هنر پاك ساختن است و از هنر پاك ساختن، قسمي با روح سروكار دارد. از اين قسم جزئي آموزش نام دارد كه جزئي از آموزش تربيت است. از تربيت نيز، جزئي را كه پيشه اش آزمودن دانايي و ناداني است جدا مي شود كه همان خود هنر والاي سوفسطايي است. اما در مورد اين قسم توضيح مي دهد كه ما آنها را سوفسطايي مي ناميم اما به هوش باش كه نام ما را نفريبد و منظور او آن است كه سوفسطايي در مقام جدا سازي دانايي از ناداني نيست اما عجالتا مي پذيريم
اما سوالي كه براي ثئاتتوس پيش مي آيد و براي هر يك از ما نيز اينكه سوفسطايي براستي كدام يك از اين موارد نامبرده است، صياد جوانان توانگر يا عمده فروش دانشهايي كه غذاي روحند و يا خرده فروش همان كالاها يا فروشنده دست اول دانشها و يا استاد فن مباحثه است كه خود رشته اي از هنر جنگ است و در نهايت آيا كسي است كه روح را از پندارهايي كه سد راه داناييند پاك مي سازد؟‌
ادامه دارد

Wednesday, March 07, 2007

آپولوژی1

به دلایلی از رساله سوفیست در می گذرم و به آپولوژی می پردازم در این رساله شرح محاکمه سقراط آورده شده است . سقراط در سن هفتاد سالگی به محاکمه کشیده می شود و اتهام او آن است که رفتاری خلاف دین در پیش گرفته و در پی آن است که به اسرار آسمان و زیر زمین پی ببرد و حق را باطل جلوه دهد. در این رساله سقراط به دفاع از خود می پردازد .او از زمانی شروع می کند که جرقه ی در پی دانایی و فرد دانا گشتن برای او زده می شود .می گوید خایرفون به دلفوی رفته واز خدای دلفوی می پرسد کسی داناتر از سقراط نیست؟ و از پرستشگاه پاسخ می آیدکه هیچ کس داناتر از سقراط نیست .
سقراط پس از شنیدن این جریان حس می کند که در این پرسش و پاسخ رازی نهفته است چون خود را دانا نمی دانست اما از طرفی می دانست که دروغگویی در شان خدا نیست . برای مدتی از حل این معما عاجز می مانداما در نهایت به قول خودش در کمال بی میلی راهی را در پیش گرفت به قرار زیر:
ابتدا به سراغ یکی از مردان سیاسی می رود که به دانایی شهرت داشته می گوید رفتم که به خدای دلفوی ثابت کنم او از من داناتر است . اما با روشن کردن اینکه او بویی از دانایی نبرده هم آن مرد سیاسی آزرده می شود و هم اطرافیانش . سقراط می گوید دریافتم که از او داناترم نه به این معنا که چیزی را که او نمی دانست من می دانستم بل بدین معنا که من می دانستم که نادانم سقراط می گوید هر دو در نادانی برابر بودیم ولی او با اینکه هیچ نمی دانست گمان می برد که داناست در حالی که من نه می دانستم و نه خود را دانا می پنداشتم و تنها از این نکته کوچک از او داناتر بودم که اگر چیزی را ندانم خود را دانا به آن نمی پندارم .سقراط ادامه می دهد که دیگرانی را هم آزمودم هر چند که با من دشمن می شدند اما تکلیف دینی خود میدانستم که به سخن خدا پی ببرم . اما نتیجه تلاش خود را این گونه بیان می کند:" کسانی که بیش از همه به دانایی شهره بودند به نظر من زبونتر آمدند و مردمانی که شهرتی به دانایی نداشتند خردمندتر از آنان بودند." او پس از آزمودن مردان سیاسی به سراغ شاعران، پیشه وران و بعد همه هموطنانش و بیگانگان و جوانان میرود ولی آنانکه در معرض آزمایش او قرار می گیرند بسیار خشمگین می شوند و در نهایت ملتوس به هواداری شاعران برمی خیزد آنوتوس به جستن انتقام پیشه وران و مردان سیاسی کمر بسته و لوکون به دفاع از سخنوران قیام می نمایند .
سقراط از ملتوس می پرسد که چه کسی تربیت کننده جوانان است و او پاسخ می دهد قانون سقراط می گوید منظور من آن است که چه کسی که البته قوانین را هم خوب می شناسد و او می گوید همه داوران این دادگاه سقراط می پرسد تماشاگران هم می توانند او می گوید آری و سقراط به جایی می رسد که می گوید همه آتنیان از عهده تربیت جوانان بر می آیند جز من ؟ و ملتوس پاسخش مثبت است و بعد همین پرسش را در باره تربیت اسب از او می پرسد که آیا همه مردمان می توانند اسب را تربیت کنند یا تنها تنی چند که مهتر نامیده می شوند ؟ از نظر سقراط اوبااین پاسخ که تنها تنی چند از عهده تربیت اسب ها بر می آیند ثابت ساخته که هر گز به مساله تربیت جوانان نپرداخته است . اتهام دیگری که به سقراط وارد کردند آن بود که جوانان را وادار ساخته خدایان شهر را انکار کنند و خود نیز مطلقا منکر خدایان است اما سقراط ثابت می کند که ادعانامه اش پر از سخنان متناقض است و مانند این است که بگوید:"سقراط بی دین است زیراخدایان را نمی پرستد بلکه خدایان را می پرستد."
ادامه دارد

Sunday, February 11, 2007

پایان مهمانی

آریستوفانس معتقد است که در روزگار قدیم غیر از زن و مرد جنس سومی وجود داشت که هم مرد بود و هم زن به نام مرد زن که امروزه جز برای دشنام به کار نمی رود این موجود چهار دست و چهار پا و دو چهره داشت ووقتی می خواست بدود از هشت دست و پای خود استفاده می کرد. مرد زاده خورشید زن زاده زمین و مرد زن فرزند ماه بود. خدایان برای اینکه آدمیان هم زنده باشند و هم برای جلوگیری از گستاخیشان آنها را ناتوان کردند پس دو نیم شدند . زئوس آدمیان را دو نیم کرد و توضیح می دهد که وقتی دو نیم کرد کارهایی بر روی بدن انجام داد که آثارش بر جای نماند اما پس از آن هر نیمی در آرزوی رسیدن به نیم دیگر بود آن دو نیم همدیگر را که می دیدند در آغوش می گرفتند و آرزوی به هم پیوستن و یکی شدن داشتند اگر هم نیمی می مرد به دنبال انسان دیگر بودند از هماغوشی دو نیمه نسل ها ادامه پیدا کرد و آدمیان به یکدیگر عشق می ورزیدند.اگر کسی نیمه راستین خود را بیابد و در آغوش کشد لرزه لذیذی سراپای وجودش را فرا می گیرد و خدای عشق چنان آن دو را به هم می پیوندد که هرگز دل از هم بر نمی دارند ما برای اینکه خشم خدایان را بر نینگیزیم که باز هم ما را به دو نیم کنند باید آنها را پرستش کنیم و دیگران را هم به پرستش ترغیب کنیم و هر کس نیمه خود را بیابد همه آدمیان نیکبخت خواهند شد. خدای عشق ما را یاری دهد که نیمه دیگر خود را بیابیم.
آگاثون
آگاثون معتقد است هر چیزی که درباره اروس و خدای عشق گفته شده درمورد خود او نبوده است بلکه در مورد نعمت هایی بوده که به ما ارزانی داشته حق این است که در مورد خود او سخن گوئیم و سپس در مورد نعمت ها به نظر او اروس از همه خدایان نیکبخت تر و زیباتر است دلیل او بر زیبایی خدای اروس آن است که از همه خدایان جوانتر است و از پیری بیزار است چون اقتضای طبیعتش است. جوان است و با جوانان به سر می برداو سخن فایدروس را رد می کند که کهن ترین خدایان است اگر اروس پادشاه خدایان باشد –که امروز هست-همه با هم در صفا و دوستی به سر می برند اروس بر دل وجان خدایان و آدمیان پای می نهد اما نه هر دل و جانی تنها در دلهای نرم پس لطیف ترین موجودات است و لطیف و زیباست.بزرگترین فضیلت اروس عدالت است خویشتن دار است و در شجاعت حتی خدای جنگ هم به پای او نمی رسد دانا و خردمند است هر که نظر اروس بر او بیفتد شاعر می شود در همه هنرها قدرت خلاقه دارد.طبق این قاعده که اگر کسی از چیزی بهره مند باشد نمی تواند به کسی چیزی ببخشد هر که استادش عشق باشد در همه جهان بلند آوازه می گرددو آن که از عشق دور باشد در تاریکی و گمنامی می ماند.آگاثون همواره اروس را با خدای ضرورت مقایسه می کند مثلا در اینجا می گوید اگر زمام حکومت بر آسمانها به دست خدای ضرورت بود خدایان به کارهای موحش دست می زدند در حالی که با اروس دل به زیبایی باختند خطابه آگاثون مورد توجه همه قرار می گیرد.
سقراط
سقراط معتقد است صحبت های آگاثون اگرچه بعضی مواردش در خور ستایش نبود ولی زیبایی شاخ و برگ ها و سخن های نغزی که در پایان آمد براستی دل را می ربود سقراط می گوید تا کنون اعتقاد داشته که وقتی کسی می خواهد چیزی را وصف کند حقیقت گویی پایه آن است و وصف کننده باید زیباترین اجزای حقیقت را برگزیند و به بهترین وجه با هم تلفیق کند اما در این بحث ها در یافته راه ستایش آن است که همه صفات نیک و زیبا را به موصوف نسبت دهند خواه صادق باشد یا نباشد معتقد است همه کسانی که خطابه ایراد کردند همه صفات پسندیده راگرد آورند و به اروس نسبت داند تا هر کس که اورا نمی شناسد در نظرش زیباتر و عالیتر نمودار شود چون آنان که می شناسند سخن ها را نخواهند پذیرفت سقراط معتقد است که به شیوه آنها اروس را نخواهد ستود بل حقیقت را آن هم به زبان عادی –مثل همیشه- خواهد سخن گفت با کلمات و جملات ساده سقراط بحث خود را با سوالی از آگاثون آغاز می کند با این مضمون که آیا عشق عشق کسی است یا عشق هیچ کس؟ یا به عبارتی آیا عشق عشق چیزی است یا عشق هیچ چیز؟ آگاثون جواب می دهد البته عشق به چیزی است و سقراط می پرسد که آیا عشق خواهان آن چیزی است که دارد یا ندارد؟ چیزهایی که ما می خواهیم و دوست داریم همه از این جنسند پس اروس عشق به چیزی است که هنوز به دست نیامده آگاثون در سخنان خود گفته بود که اروس عشق به زیبایی است نه عشق به زشتی سقراط اذعان می کند با توجه به حرف هایی که گفته شد عشق نیازمند زیبایی است پس از زیبایی بهره ندارد .آگاثون پاسخ می گوید آری سقراط به او می گوید چگونه چیزی را که خود از زیبایی بهره ندارد زیبا خوانده ای در واقع نباید اروس را اینگونه وصف کرد سقراط از آگاثون می پرسد که زیبایی و نیکی یکی است؟ او پاسخ می دهد پس بر همان مبنا اروس از نیکی هم بی بهره و نیازمند آن است.سقراط سخنان خود را در باب عشق از زبان زنی به نام دیوتیما نقل می کند معتقد است در باب عشق استاد او بوده و صاحب کرامت بوده است. سقراط هم معتقد است که ابتدا باید خود آن را تعریف کنیم سپس به تشریح آثارش بپردازیم سقراط می گوید که او هم ادعا کرده است و دیوتیما همان سوال هایی را از او پرسیده که او هم اکنون از آگاثون پرسید و سقراط از دیوتیما می پرسد پس مقصودت آن است که اروس زشت است او پاسخ می دهد مگر هر چه که زیبا نیست زشت است؟ یا باید زشت باشد یا هر که دانا نیست باید نادان باشد دیوتیما می گوید حد دانایی و نادانی آن است که کسی اعتقاد درست داشته باشد ولی نتواند دلایل درست برای آن بیان کند پس اعتقاد درست مرحله ای است بین دانایی و نادانی پس هرچه که زیبا نیست نباید زشت شمرد اروس هم نه خوب است و نه زیبا بد هم نیست چیزی است میان آن دو . دیوتیما معتقد است که اروس میانگینی است میان خدایان و موجودات فانی وظیفه اروس آن است که دعاهای آدمیان را نزد خدایان می برد و فرمانهای خدایان را نزد آدمیان می آورد و از برکت وجود او همه جهان به هم می پیوندد و به صورت واحدی در می آید اروس فیلسوف است و فیلسوف میانگینی میان دانایی و نادانی است سوال دیگری که در حین این دیالوگ مطرح می شود آن است که همه مردم همواره خواهان خوبی هستند اما چرا همه آنها را عاشق نمی نامیم عشق یا مفهوم عشق به طور کلی هرگونه کوششی است برای رسیدن به خوبی و نیکبختی ولی این واژه برای کسب مال ورزش و فلسفه به کار نمی رود بلکه برای عاشق کسی است که برای رسیدن به مقصود راهی خاص را در پیش می گیرد دیوتیما بیان می دارد که هدف عشق خود زیبایی نیست تولید مثل و تولید زیبایی است در واقع آمیزش زن و مرد را هم الهی می داند و آن را جنبه خدایی و جاودانی موجودات فانی می داند و معتقد است در همه موجودات فقط آن زادن و بارور کردن و بارور شدن مهم نیست و پس از آن اشتیاق موجودات را برآن می دارد که آن چه را تولید کرده بپروراند و اگر این امر فقط در آدمیان بود می گفتیم منشا آن عقل است حال آن که در همه موجودات است این توالد و تناسل نسل بر جا گذاشتند حکایت از میل آن به جاودانگی دارد تمام آدمیان برای کسب شهرت و آوازه پس از مرگ است که به کام خطر فرو می روند اینان فرزندان جسم اند اما فرزندان روح دانش و فضیلت انسان است که زاده شعر او هنرمندان راستین است و والاترین دانش ها هم برای سامان دادن جامعه و خانواده است و عدالت نام دارد دیوتیما یک سیر صعودی را در عشق بیان می کند بدین قرار که در ابتدا به یک تن زیبا دل می بندد در مرحله بعد متوجه می شود همه تن ها زیبا است به همه تن ها دل می بندد تنی را بر تن دیگر ترجیح نمی دهد پس از آن زیبایی اخلاق و قوانین و آداب و سنت را در می یابد در اینجا نیاز به راهنما دارد که روی او را به سمت زیبایی و دانش برگرداند در مرحله آخر که با مظاهر گوناگون زیبایی آشنا می شود دیگر دل به روح و تن نمی دهد به میان دریای زیبایی می رود و با یک نظر همه زیبایی ها را می بیند و سخنان زیبا و اندیشه های ژرف می آفریند و به آن مراحل آخرکه رسید با زیبایی حیرت انگیزی رو به رو می شود که اولا موجودی سرمدی است نه به وجود می آید و نه از بین می رود نه بزرگتر و نه کوچکتر می شود چنین نیست که گاه زیبا و گاه زشت باشد و در مقایسه با چیزی زشت و در مقایسه با چیزی زیبا بنماید چیزی است در خویشتن خویشتن که همواره همان می ماند و دگرگون نمی شود و همه چیزهای زیبا چون بهره ای از او دارند زیبا یند در این راه چاره از پیمودن آن مسیر زیبایی های زمینی ندارد ابتدا یک تن و همه تن ها از تن زیبا به کارهای زیبا به دانش های زیبا در پایان به شناسایی خاصی برسد که موضوعش خود زیبا است زیبایی فی نفسه در پایان دیوتیما توضیح می دهد که وقتی در برابر زیبایی ظاهری هوش و دل آدمی می رود وقتی به مرحله زیبایی فی نفسه رسید په احوالاتی دارد.

Sunday, January 07, 2007

ادامه مهمانی

پاوسانیاس
پاوسانیاس با فایدروس مخالفت می کند که یک اروس وجود ندارد ما باید مشخص کنیم کدام اروس
بعد ستایشش کنیم و استدلال می کند که:"آفرودیته یکی نیست پس اروس هم یکی نیست." از نظر پاوسانیاس هیچ کاری به خودی خود نه زشت است و نه زیبا. مثلا کارهایی مثل شراب خوردن ،سخن گفتن، سرود خواندن به خودی خود زشت و زیبا نیستند. زشتی و زیبایی کار به نحوه انجام کار بستگی دارد زیرا اگر کاری به نحو درست انجام شود زیبا است در غیر این صورت زشت است. عشق ورزی هم این گونه است هر اروسی را نمی توان ستود بل تنها اروسی که زیبا است در غیر این صورت زشت است. عشق ورزی هم همین گونه است هر اروسی را نمی توان ستود بل تنها اروسی زیبا و شریف و در خور ستایش است که ما را بر آن دارد که به طرزی زیبا دوست بداریم. اروسی که با آفرودیته زمینی پیوند دارد خود نیز زمینی است و در دل مردم فرو مایه خانه دارد. از نظر او آفرودیته زمینی مقصودش تسکین شهوت است در حالی که پیروان آفرودیته آسمانی به دنبال عشقی هستند که همه عمر آسوده باشند و هرگز معشوق را نمی فریبند.
بیان می کند کاری که با آداب و رسوم اجتماعی موافق باشد سزاوار سرزنش نیست بعد شهر های مختلف را مثال می زند که در جایی تسلیم شدن معشوق در برابر عاشق
را می پسندند و در جایی پسندیده نیست و به همین ترتیب و در نهایت معتقد است که در شهر ما به مراتب زیباتر از همه آنهاست ولی دریافتنش آسان نیست می گوید در شهر ما عشق ورزی آشکار بهتر و زیباتر از عشق ورزی پنهانی است کامیابی در عشق زیبا و ناکامی زشت است. اجازه می دهند به عاشق که برای به دست آوردن دل معشوق کارهایی بکند که اگر برای مقصود دیگری انجام می داد مورد نکوهش بود. مثلابرای کسب مال و مقام و ثروت و عاشق تنها کسی است که اگر سوگند خود را بشکند خدایان به دیده اغماض در او می نگرند عاشق از نظر خدایان و آدمیان کاملا آزاد است. پس جان کلام پاوسانیاس آن است که هیچ کاری به خودی خود زشت یا زیبا نیست بل هر کاری که به وجهی زیبا کرده شود زیباست و در غیر این صورت زشت است. از نظر او مرد بد عاشق فرو مایه ایست که تن را بیشتر از روح دوست دارد و عشقش پایدار نیست دل به چیزی بسته که خود پایدار نیست شادابی تن معشوق که از بین رود عشق او هم از بین می رود و عده ها و سوگند های خود را از یاد می برد از اینرو به عاشق می گوید بگیر و به معشوق می گوید بگریز و بدین سان مسابقه ای میان عاشق و معشوق بر پا می سازد تا معلوم شود که هر کدام از آن دو به کدام نوع تعلق دارد و به همین جهت ننگ است که معشوق زود رام شود در نتیجه اروسی که با آفرودیته آسمانی پیوند دارد خود نیز آسمانی است برای جامعه سودمند است چون عاشق و معشوق جز به فضیلت و خردمندی نمی پردازند در حالی که اروسی که با آفرودیته زمینی پیوند دارد خود فرو مایه است.
آریستوفانس به علت سکسکه خطابه اش به تاخیر می افتد.
اروکسیماخوس طبیب
او معتقد بود پاوسانیاس خطابه اش را خوب شروع کرد اما خوب تمام نکرد . با پاوسانیاس موافق است که اروس خود بر دو نوع است اما در پرتو دانش پزشکی اش می گوید که تن بر دو نوع است تن بیمار تن سالم و چون این دوتن با هم متفاوتند خواهش های آنان نیز متفاوت است و عشق هایشان نیز مانند هم نیست پس اروسی که برعنصر سالم حکمفرماست با اروسی که در عنصر بیمار است فرق دارد. اینکه پاوسانیاس گفته بود تسلیم در برابر عشق نیاکان و بر آوردن خواهش های آنان نیک و زیباست و تسلیم شدن در برابر بدان زشت و ناپسند درباره تن هم صادق است. پیروی از خواهش های تن سالم نیک و لازم است در حالی که بر آوردن خواهش های تن بیمار ناپسند و زیان آور است پزشک کسی است که اروس بد را از اروس خوب تشخیص بدهد اگر کسی بتواند اروس بد را براند و اروس خوب را جایگزین کند بزرگترین استاد پزشکی است. به نظر او دانش پزشکی،هنر ورزش و کشاورزی هستی خود را از خدای عشق دارند از هراکلیتوس یاد می کند که می گوید:"هستی یگانه، با اینکه با خویشتن در تضاد است در خود هماهنگی دارد مانند هماهنگی موجود در کمان و چنگ" معتقد است هراکلیتوس می خواسته بگوید زیر و بم ضد یکدیگر بودند ولی هنر موسیقی آنها را با هم دوست و یگانه ساخته وظیفه ایجاد سازگاری میان عناصر متضاد تن آدمی وظیفه علم پزشکی است معتقد است در موسیقی و پزشکی و دیگر هنرهایی که با امور انسانی و خدایی سرو کار دارند باید تا آنجایی که میسر است هر دو اروس را در نظر گرفت چون هر دو اروس در همه آنها وجود دارند.کار موسیقیدان آن است که چنان توازن و هماهنگی برقرار سازد که موسیقی به طبع شنونده خوش آید و کار آشپز به همین صورت است غذا باید هم لذیذ باشد وهم باعث مریضی نشود. در مورد فصول سال هم به همین نحو است وقتی به گرما ، سرما و خشکی اروس آسمانی حکمفرمایی کند میان آنها دوستی و الفت و هماهنگی پدید می آید. اگر غلبه با اروس فرومایه باشد منجر به ویرانی،زیان، بیماری و تباهی می شود و در این میانه کارکاهنان پرورش اروس نیک و معالجه اروس بد است و هر دو اروس نیروی بی پایانی دارند اما اروس آسمانی نیرومندتر است.
باز هم ادامه دارد

Wednesday, January 03, 2007

مهمانی

میزبان:آگاثون
مهمان ها:اریستودموس،اروکسیماخوس،آریستوفانس ،پاوسانیاس،فایدروس
گلاوکن، آپولودوروس را در راهی میبیند واز او درباره مهمانی آگاثون می پرسد آپولودروس می گوید که این مهمانی زمانی بر گزار شده که او کودک بوده و اکنون سه سالی است که با سقراط در ارتباط است و آگاثون هم از آتن رفته است. آپولودروس به گلاوکن می گوید که پیش از این باری به هر جهت زندگی می کرده بی هدف و بی مقصود و به او کنایه می زند که مثل تو فکر می کردم که به همه چیز باید دل ببندم به جز فلسفه
انگیزه برقراری مهمانی
تراژدی آگاثون جایزه می برد و دوستانش را دعوت می کند و پیروزی خود را جشن می گیرد آپولودروس شرح مهمانی را از آریستودموس شنیده بود که خودش نیز در مهمانی حضور داشته است.
آغاز بحث
آپولودروس از قول آریستودموس نقل می کند که :"روزی سقراط را دیدم که از گرمابه در آمده بود و کفش به پا داشت و چنین امری کم اتفاق می افتاد پرسیدم به کجا می روی که خود را چنین آراسته ای گفت به مهمانی شام به خانه آگاثون می روم و بدین جهت خود را آراسته و زیبا ساخته ام که به نزد زیبایی می روم." به اینجا که رسیدم احساس کردم همه ما پابرهنه به سمت زیبایان و زیبایی می رویم و متاسفانه غافلیم
سقراط آریستودموس را به عنوان مهمان نا خوانده به مهمانی می برد و به قول خودش نقض مثال بدان به مهمانی خوبان ناخوانده می روند. وقتی به خانه آگاثون می رسند سقراط مدت ها پشت درب ایستاده و در اندیشه فلسفی فرو می رود. غلامان دراین مهمانی آزادند هرگونه که می خواهند پذیرایی کنند و کسی به آنها دستور نمی دهد. –تداعی کننده یک فضای دوستانه و عاشقانه- سقراط تا موقع شام هم بیرون در خانه ایستاده و در اندیشه فرو رفته است وقتی سقراط وارد می شود آگاثون از او می خواهد که کنارش بنشیند تا از تماس بدن ها علم و دانش منتقل شود سقراط به زبان امروزی اگر بخواهم بگویم به او می گوید کاش اون جوری باشه که تو می گی
میگساری
بعد از شام زمان میگساری که می شود پیشنهاد می کنند که کمتر بنوشند چون از شراب شب گذشته سر گران دارند اما در توصیف سقراط می گویند که چه کم بنوشد چه زیاد مست نمی شود. به نظر می رسد این نوع توصیف سقراط نوعی اسطوره سازی و بزرگ نمایی از آن افلاطون است با فاصله ای از سقراط نوشته و سقراط به اسطوره ای تبدیل شده که با آدم های عادی فرق دارد درست مثل این می ماند که درمراسم ختم یک قاتل هم از خوبی های دوران کودکی اش بگویند اتفاقا اگر سقراط کاملا عادی و مثل مردمان دیگر باشد اما بفهمد که در دنیای اطرافش چه می گذرد ما بهتر می فهمیمش مثل اینکه او نیز دچار دردسر زن بد اخلاق است و توصیه می کند ازدواج کنید اگر زنتان خوب باشد خوشبخت می شوید و اگر بد اخلاق باشد فیلسوف می شوید.
اروکسیماخوس از فایدرون نقل می کند که شاعران در وصف همه چیز شعر سروده اند جز اروس و خدای عشق حتی در وصف نمک و پیشنهاد می کند از چپ به راست خطابه ای در باب اروس یا خدای عشق بگویند پیشنهادش پذیرفته می شود.
فایدروس
فایدروس معتقد است که خدای اروس خدایی بزرگ است که همه می پرستندش از پدر و مادری زاده نشده است و استناد می کند به شعر هسیودوس که:"نخست هستی بی نظم و درهم بود سپس زمین گسترده که گاهواره موجودات است و آنگاه عشق پیدا شد. و معتقد است که کهن ترین خدایان است و سرچشمه نعمت است ودر این مورد توضیح می دهد که برای هیچ جوان برتر از آن نیست که معشوق مردی شریف و پرهیزگار شود و مرد هم برایش معشوقه پاکدامن نعمت است او توضیح می دهد که اصول مقدس نه از راه پول به دست می آید نه "دیگری" می تواند به ما ببخشد بل از راه عشق به دست می آید اصول مقدس به نظر او دو تاست : یکی شرم از کار ننگین و دیگری تلاش برای آنچه زیبا و شایسته است و توضیح می دهد که اگر جامعه و یا سپاهی از عاشقان و معشوقان باشد سپاه پیروز است چون هیچ عاشقی جلوی دید معشوق از خطر نمی گریزد در واقع کسی که عاشق است از ترس اینکه به قول امروزی ها ضایع نشود دست به کار ننگین نمی زند تا جلوی معشوق شرمگین نشود حسی که ممکن است حتی در برابر پدرو مادرش نداشته باشد معتقد است خدای عشق به معشوق شجاعت می بخشد و دختری را مثال می زند که شوهرش هم پدر داشت و هم مادر اما دختر جانش را برا ی او فدا کرد و خدایان هم تکریمش کردند چون خدایان از مشاهده فداکاری عاشقان شاد و از فداکاری معشوق شادتر می شوند. البته از نگاه ما زنان این روزگار حرف بو داری است و حتما زنان در آن زمان برای اینکه خدایان را شادتر کنند فداکارتر بودند دلم برایشان سوخت
ادامه دارد