ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ
Showing posts with label عاشقانه‌های سعدی. Show all posts
Showing posts with label عاشقانه‌های سعدی. Show all posts

Friday, October 30, 2015

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم....

امشب کل این ترجیع بند سعدی را برای مامان خواندم، فقط یک بار وسط‌هایش استراحت کردم و با شلغم گلویی تازه کردم!  کلاس‌هایی که تابستان شرکت کردم نشانم داد شعر را درست می‌خوانم اما خوب و تاثیر‌گذار نمی‌خوانم. شاید با تمرین زیاد و باز هم کلاس‌هایی از این دست بتوانم شعرخوانی و متن خوانی‌ام را هم به جاهای خوبی برسانم. این توضیحات را دادم که بگویم مامان صبر پیشه می‌کند که پای شعرخوانی‌های من می‌نشیند. فرصت کردید این ترجیع بند را بخوانید هر بار می‌خوانم‌اش واقعا فکر می‌کنم بار اول است که می‌خوانم از بس که برایم تازه و تکراری نشدنی است.

هشتم آبان جمعه شب

Sunday, September 13, 2015

Saturday, March 28, 2015

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای
دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای
من ز فکر تو به خود نیز نمی‌پردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداخته‌ای؟

سعدی

Saturday, September 20, 2014


مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
 در حلقه‌ی گل و مل، خوش خواند دوش بلبل
لطفی بکن بی‌زحمت، تغییر ده قضا را

سعدی، حافظ و من 


Tuesday, June 10, 2014



سعدی به اندازه‌ی مولانا برایم خواستنی شده است و به اندازه‌ی مولانا به وجدم می‌آورد، البته سعدی از آن لحاظ که غزل‌های عاشقانه می‌گفته است...

Friday, February 28, 2014

تازگی ها، هی تند و تند متوجه می شوم یک سر عاشقانه هایی که سال ها دوست داشتم دست سعدی بوده است از روی سعدی خجالت می کشم که حتی پی گیری نمی کردم این شعری که زمزمه می کنم و مشق شب ام است از کیست؟ فکر کن شعر گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده برای سعدی بوده است و من باید پانزده سال طول بکشد تا بفهمم. شرم آور است. این مشق شب برای  ,  بیست و یکم تیر ماه سال 77 است و نشان دهنده  ی شروعی است که فکر می کردم پایان ندارد ولی گویا داشت یعنی شروع کردم  و پیش از آنکه ادامه دهم فلسفه مرا از خودم ربود



داستان اینکه اهل هنر بودم و از درس بیزار تکراری شده است تکراری تر از آن قصه ی فلسفه است که چگونه قاپم را دزدید و من هم شبیه طلبه ای که ضرب ضربا یاد می گیرد و حس می کند سینه اش تاب این همه معرفت را ندارد افلاتون وار حس کردم دستگاه معرفتی ام تاب این  همه محاکات و روگرفت ها را ندارد و هنر را با چوب افلاتون از مدینه ام بیرون کردم و چسبیدم به چیزهایی که  روگرفت روگرفت عالم بالا نباشند حالا اما دوست دارم باز هنر را به عالم ام راه بدهم و این همه بی مهری را جبران کنم  شاید برای آرامش روح افلاتون هم نیاز باشد که برای سده ها هنر را در به در و آواره کرد