ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ
Showing posts with label ترس و لرزهای من. Show all posts
Showing posts with label ترس و لرزهای من. Show all posts

Wednesday, February 08, 2017

آدم به خودش می‌آید یکدفعه می‌بیند سر هر اتفاقی در زندگی‌اش به جای یکسال چندین سال بزرگ‌تر شده است. به جای یک دهه یک قرن خاطره دارد، به جای یک قرن برای ابد می‌تواند بماند. نمی‌فهمد از کجا و کی و چطوری شد نمی‌فهمد کدام صبحی که بیدار شد در یک عصر دیگر بیدار شد در یک دوره دیگر در یک زمان دیگر...
چیزی به پایان سال نود و پنج نمانده است وقتی داشتم تمام عکس‌های این یک سال را مرور می‌کردم باورم نمی‌شد تمام این تجربه‌ها برای این یک‌سال بوده است. باورم نمی‌شد این همه آدم به عالمم اضافه شدند که عالمم را بزرگ‌تر کنند. باورم نمی‌شد چقدر عالمم از هر سمت و سویی کش آمده است. درست است که بعضی جاها از جایم تکان نخوردم که نخوردم بعضی جاها به ظاهر از هم‌نسل‌هایم عقب ماندم که گاه غمگینم می‌کند بعضی‌ روزها و ساعت‌ها به قدری بی‌حوصله و دلتنگ بودم که نا و توانا بلند شدن نداشتم اما روی هم رفته سال نود و پنج را با همه‌ی تجربه‌های زیسته‌ام بسیار دوست می‌دارم. سال نود و پنج یکی از به یادماندنی‌ترین سال‌های زندگی‌ام خواهد بود و من می‌توانم یک بار دیگر در یک تقسیم‌‌بندی تاریخی زندگی‌ام را به پیش از سال نود و پنج و پس از آن تقسیم کنم و برای آن دلیل کافی هم بیاورم. 

پ.ن: مهم نیست که  دلتنگ و بی‌حوصله‌ام چرا که می‌دانم زیاد دوام نمی‌آورد و من باز با قدرت و انرژی بلند می‌شوم و ادامه می‌دهم. 

بیستم و یکم بهمن نود و پنج، پنجشنبه دو نیمه شب، نخستین پست سال ۲۰۱۷

Tuesday, July 26, 2016

pokemon go 


به بازی پوکمون که فکر می کنم وحشت می‌کنم. احساس می‌کنم عالم به هم ریخته است احساس می‌کنم یک عده موجود فضایی به زمین حمله و آدم‌ها را مسخ و بی‌حواس کرده‌اند... زمین در اختیار آن‌هاست خیلی عجیب، خیلی جذاب، حیلی غیر قابل باور مرزهای واقعیت و مجاز را گم می‌کنی... و این البته ترسناک است. نمی‌دانی به دنبال‌شان تا کجا بروی، کجا هستند، کجا پیدایشان می‌شود و همین طور تو را دنبال خودشان می‌کشند. فکر می‌کنم اگر یک روز از بالا به زمین نگاه کنی موجوداتی سرگشته را خواهی دید که در رفت و آمد بین مجاز و واقعیت خودشان را گم کرده‌اند اما فکر می‌کنند پیدا هستند. من آدم ترسویی هستم شاید...اما واقعا فکر کردن به این بازی وحشت‌زده‌ام می‌کند...

پنجم مرداد نود و پنج خورشیدی که سه شنبه است.


Sunday, July 17, 2016

حوایم که منتظر داستان آدم نمی‌ماند
۱.خب آدم اگر با خودش رو راست باشد می‌تواند خودش را تعریف کند بدون اینکه از خودش تعریف کند. می‌تواند خوبی‌ها و بدی‌های خودش را بگوید بدون اینکه در دام غرور یا رذیلت بیفتد... امشب می‌خواهم درباره‌ی یکی از ویژگی‌های خوبم بگویم... یاد ندارم شب که می‌خوابم یا در طی روز برای کسی نقشه کشیده باشم که حال‌اش را بگیرم... یادم نمی آید جایی زیرآب کسی را زده باشم... یادم نمی‌آید تو روی استاد یا معلمی تعریف‌اش را کرده باشم و پشت سرش هر چه از دهنم در می‌آید بگویم... به معنای دقیق کلمه وقتی با آدم‌‌ها مواجه می‌شوم قضاوت‌شان نمی‌کنم... خودشان را همان طور که هستند می‌بینم و می‌پذیرم....نمی‌گویم اصلا و ابدا بدگویی و غیبت نمی‌کنم ولی آن قدر دور و برش را می‌گیرم یا آنقدر پشیمان می‌شوم که هیچی نگویم بهتر است....(دست کم حواسم هست که دارم چه غلط بزرگی می‌کنم.)


۲.مدت‌هاست دلم بد شکسته است... این دلشکستگی بزرگ است چون پای مامان هم وسط بود چون خردم کرد... مدت‌هاست سکوت کرده‌ام... اگر تربیت مذهبی داشته باشید متوجه می‌شوید تو هیچی نگو همه چیز را بسپار به خدا یعنی چه؟ و اگر امتحان‌اش را پس داده باشد مومن می‌شوید به اینکه خدا آغوش‌اش بزرگ است آن قدر که می‌توانی با آرامش تمام در آغوش‌اش بخوابی و نگران هیچ چیز نباشی....خودش در زمان مناسب و جای دقیق‌اش اگر صلاح بداند ازت دفاع خواهد کرد و من مثل همیشه‌ی روزگار سپرده‌ام دست خدا....


۳.لیلی قصه‌ها نباشی و احساس کنی متوهم بوده‌ای، اشتباهی بوده‌ای، رنگ‌ها و ترانه‌ها و موسیقی‌های عالم منت‌کشی از تو نبوده است معلوم است حال دل‌ات بد می‌شود... داستان لیلی مسخره و لوس و بی‌مزه شده است بس که دل لیلی‌ها را چپ و راست به دست آورده‌اند به قیمت له کردن دل تو... بس که دنیا پر شده است از لیلی‌هایی که درست برعکس تو به خدا که نمی‌سپارند هیچ فکر می‌کنند دری وری گفتن افتخار است. آن‌ها نمی‌دانند جمله‌ی همینی که هست من همینم بدم بیاد فحش می دهم خوشم بیاد تعریف می‌کنم... یعنی عالم باید بر محور من باشد یعنی غرور و خدا خودش می‌داند که با متکبران چه خواهد کرد... از آن سو هم مجنون‌هایی هستند که راه و بیراه دل مجنون را توی گور بلرزانند...

۴.حوایم که منتظر داستان آدم نمی‌ماند... حوا خودش یعنی آفرینش و زایش یعنی خلقت عاشقانه یعنی بودن عاشقانه یعنی خواستن و برخاستن عاشقانه.... حوا یعنی سیب یعنی گندم... یعنی اگر دوستم داری خواهی آمد، کسی قربان صدقه‌ی حوا نمی‌رود آن طور که دور لیلی می‌چرخند اما عالم از آنِ حواست یعنی پای خدا وسط است یعنی می‌زند پس کله‌ی آدم که عاشقانه دوست‌اش بدارد... حوا یعنی من به وسعت عالم مادرم... عاشقم... مهربانم.... خواستنی‌ام... اگر آدم دلم را نشکند...

۵. نفهمی چه شد؟ چرا اینطوری شد؟ درد دارد... رنج دارد... نگرانی دارد... به خدا سپردن‌اش هم صبر می‌خواهد....

۶.بی‌حرمتی به زنان دوست داشتنی سرزمینم اما متفاوت با مادرم  را همان‌قدر دوست ندارم که این نا اطمینانی‌هایی که به چادر و دین مادرم هست را... کاش مادرها همه‌شان بزرگوار باشند و قابل احترام با هر دین و مسلک و مذهبی که هستند...... کاش به انسان‌ها احترام بگذاریم یک  صدم ادعایی می‌کنیم...

۷. من جز محبت کردن کاری بلد نبودم، پدرم مردم‌دار بود و من عاشق‌پیشه...مادرم صبور و خوشبین است و من عاشق‌پیشه.... من عاشقانه زندگی‌ کرده‌ام ... من بلدم از خودم بزنم بیرون....بلدم دوست بدارم....بلدم پر از مهر و محبت شوم و محو شوم در وفاداری و معرفت... اینها اما  از خودم نیست از دامان مادرم و دست‌های پدرم است اما با همه‌ی اینها هفتمین‌اش دل من بود که بر خاک افتاد.....

بیست و هفتم تیر نود و پنج، یکشنبه شب

پ.ن: کاش دیگر هیچ‌وقت نه غر بزنم... نه چیزی بنویسم... نه چیزی بخواهم....نه گلایه‌ای کنم.... نه تمنایی داشته باشم....... خدا خودش همه چیز را درست خواهد کرد..... خدا حوایش را دوست دارد و من شک ندارم حوا نزدیک‌ترین خلفت عاشقانه به خداست......


Sunday, July 10, 2016


  آن طرف چه خبر است که دست گذاشته است روی آدم‌هایی که هیچ وقت تمام نمی‌شوند... آدم‌هایی که بلدند از خودشان سرمست باشند. آدم‌هایی که تمام نشدن را زندگی می‌کنند... وقتی کیارستمی می‌گوید: چیزی ازم نماند مهم نیست خودم بمونم یعنی از خودش سرشار است... یعنی خودش همه‌ی آثارش است همه‌ی نحوه‌های بودن‌اش...
این آدم‌ها شاید هر صد سال روی هم ده نفر هم نشوند... و خوش به حال خودشان که این همه سرریز و با نشاط زندگی کردند... این آدم‌ها خودشان را خوب زندگی کرده‌اند خود خودشان را...
 این آدم‌ها خودشان را خوب بلد بودند...

Sunday, May 29, 2016

سوفیا برای نوشتنم امن است. نمی‌دانم چرا گاهی دوست دارم فقط بنویسم و چیزی نشنوم و سوفیا این قابلیت را دارد که فقط بنویسم و حتی ندانم چند نفر خوانده‌اند چند نفر از نوشته‌ام خوش‌شان آمده است چند نفر نوشته‌ام را دوست نداشته‌اند. 
بارها گفته‌ام در دنیای مجازی هر صفحه‌ای را به راحتی می‌توانم برای همیشه ببندم جز سوفیا که حالا بخشی از خودم شده است. نحوه‌های بودنم، طور طور شدن‌هایم، به دست آوردن‌ها و از دست دادن‌هایم، در این ده دوازده، سال سوفیا-نویسم کرده است. چه زمان‌هایی که نوشته‌هایم را دوست نداشتم و حس می‌کردم پر تکلف می‌نویسم و حس می‌کردم چیزی کم دارند... چه این چندسال آخر که دوست‌شان دارم و برای دلم می‌نویسم و همه هم خودم هستند بی کم‌وکاست.
امشب دلم خواست اینجا بنویسم چقدر به سوفیا وفادارم هرچند که وبلاگ‌نویسی از مد افتاده است، چقدر به سوفیا وفادارم، هر چند که مدت‌هاست بی‌اندازه گیجم و کمتر می‌نویسم. دلم خواست اعتراف کنم که روزهای اولی که سوفیا را با مطالب لوس و بی‌مزه به روز می‌کردم راه و بیراه با خودم تکرار می‌کردم که وبلاگ من قدیمی‌ترین وبلاگ جهان است و هنوز هم دلم می‌خواهد روزی بیاید که سوفیا را با دست‌هایی چروک و لرزان در گوشه‌ای از این عالم به روز کنم. 


پ.ن: از این دست انرژی دادن‌ها به خودم کم نداشته‌ام از این ترین‌هایی که به رویاهایم وصل می‌کردم به امید اینکه رویاهایم اگر ترین نشدند دست‌کم تر باشند. هنوز نمی‌دانم کجای عالم ایستاده‌ام و هنوز هیچ ترینی در زندگیم رخ نداده است، اما بیشتر از قبل به سمت و سویی می‌روم که خودم را دوست داشته باشم و وفادارانه به خودم  لنگان لنگان نقشه‌‌هایی را که کشیده‌ام عملی کنم شاید روزی بیاید که نه تنها خودم را وفادارانه دوست خواهم داشت که به خودم هم افتخار خواهم کرد... شاید... خدا را چه دیدی؟ 

خرداد نودوپنج است که ده یازده روزی از آن گذشته است. 

Sunday, December 27, 2015

چیزهایی که ما درباره‌‌ی نامهربانی و خشونت می‌گوییم انگار فقط برای خودمان و در یک جمع کوچک معنادار است. تو گویی اخلاق و نوع‌دوستی فقط در یک حوزه‌ی خیلی خیلی خیلی کوچک معنادار می‌شود. وقتی خشونت و نامهربانی آنقدر گسترده می‌شود که سایه‌اش بر سر عالم سنگینی می‌کند، احساس می‌کنم دیگر نمی‌شود دم از شعارهای زیبای مهربانی و اخلاق زد. داعش را می‌گویم... خام خیالی است که تصور می‌کنم چرا نمی‌فهمند چقدر کارشان زشت و غیر عقلانی است، چرا این همه احمق‌اند که حماقت‌شان باید گریبانِ کسانی را بگیرد که از زندگی چیز زیادی نمی‌خواهند جز یک زندگی آرام و اخلاقی و خوب در کنار یک خانواده‌ی خوب و مهربان... لجم می‌گیرد از اینکه عالم دست یک مشت زبان‌نفهمِ احمق است و یک عالمه آدم مهربان قربانی این نامهربانی هستند. 

پ.ن: یک بار حضور این زبان نفهم‌های لعنتی را بغل گوشم حس کردم و با همه‌ی وجود تمام حس‌های بد عالم ریخت توی وجودم... نفرت، ترس، ناامیدی، عجز، که همه‌اش می‌رسید به مرگ... 

Thursday, November 19, 2015

حس ششم‌های زنانه بسیار قوی و اعجاب‌آور اند اما در هیچ دادگاهی قابل استناد نیستند، برای هیچ تصمیم‌گیری به درد نمی‌خورند، هیچ دلیل عقلانی ندارند. مستاصل فقط می‌توانی بگویی به دلم افتاده است. خودت هم هیچ چیزی بیشتر از این نمی‌توانی بگویی، حتی نمی‌توانی توضیح بدهی که به دل‌ات افتاده است که چه اتفاقی قرار است بیفتد فقط بی‌قراری. تمام دو سال گذشته را طور خاصی دلم برای پدرم تنگ می‌شد. معلوم است که هیچ وقت نمی‌توانستم و از ذهنم هم نمی‌گذشت که بگویم به دلم افتاده است می‌میرد. اما حرف می‌زد دلتنگ‌اش بودم، می‌رفت و می‌آمد دلتنگ‌اش بودم. گاهی یواشکی نگاه‌اش می‌کردم. تمام دو سال گذشته هزاران بار در اتوبوس و مترو آهنگ«پیش از آن دوست دارم با پدرم صحبت کنم» سلن دیون را  گوش کردم. گاهی حتی در مسیرهای طولانی‌تر پشت سر هم کلیپی را نگاه می‌کردم که  برای این آهنگ درست کرده بودند.
امشب در مرور پست‌های وبلاگم، دیدم همان روزها، همان روزهایی که بابا سالم و با نشاط بود و حتی سر سوزنی هم خبری از مریضی‌اش نبود، اینجا درباره‌ی دلتنگی‌ام نوشته بودم. شاید اگر این نوشته نبود الان خودم هم شک می‌کردم که انگار یک چیزهایی به دلم افتاده بود. 

مدتی است دلشوره‌های زنانه‌ام برای موضوعی دیگر گریبانم را گرفته است، موضوعی که جای خالی سلوچ را یادم آورد و یک بار هم اینجا گذاشتم. راست‌اش می‌خواهم بگویم خوش به حال مردها که از این نوع دلشوره‌ها ندارند، هیچ وقت نشنیدم مردی بگوید به دلم افتاده است که... به قول شاعر لعنت به این دلشوره‌های دخترانه...

پ.ن: منظور از شاعر رویا باقری است.

۲۸ آبان ۹۴ پنج‌شنبه شب

Tuesday, November 17, 2015

این کتاب را امروز خریدم، شهر کتاب بهشتی  کار داشتم، سری هم به کتاب‌ها زدم، از اسمش خوشم آمد وزن چیزها... پشت جلدش را که خواندم بیشتر خوشم آمد، پس از روزهای بسیار رفت و آمد میان مرگ و زندگی دچار حس و حال‌هایی بودم که نمی‌شد با کسی درباره‌اش بیشتر از دو جمله حرف زد، از شما چه پنهان آدم‌اش نبود که مثلا بروی یک روز تمام در گوشه‌ای دنج بنشینی که پایه‌ی حرف و فلسفه بافی و چای باشد. نبود کسی که بتوانی بگویی چه مرگ‌ات شده است و پسِ پشت بی‌قراری‌ها و نا امیدی‌هایت، درباره‌ی زندگی چگونه فکر می‌کنی... این حرف‌ها حوصله سر بر است... آدم‌ها دوست دارند به کارشان فکر کنند، به شغل‌شان، به عشق‌شان، به زن زندگی‌شان، به مرد زندگی‌شان، به صبحی که بیدار می‌شوند، دوست دارند صبح پاییزی‌شان را در گوشه‌ای از این کلان‌شهر تهران عاشقانه شروع کنند و فکر کنند جایی هست که غم‌ها و درد هایشان را بشویند...آدم‌ها دوست دارند دیگری‌ها را وارد بازی‌های سرگرم کننده‌شان کنند و خوب هم می‌توانند وادارت کنند که جدی بگیری بی‌آنکه جدی گرفته شوی...... آنها دوست دارند فکر کنند همه چیز سر جایش است، اما دوست ندارند به ناپایداری‌اش فکر کنند. دوست ندارند به چرایی این فکر کنند که ممکن است آدم با دست خودش، خودش را بشکند و من این کار را با خودم کرده بودم... 

از جلوی شهر کتاب بهشتی پیاده راه افتادم به سمت پایین و شروع کردم به خواندن‌اش وقتی رسیدم جلوی ساندویچی محمود کثیف که تمیزترین و عالی‌ترین ساندویچ‌های روزگار را دارد تازه یادم افتاد چقدر پیاده آمده‌ام و حواسم نبوده است تصور کردم از شهر کتاب آمده‌ام تا هفت تیر و از آنجا به سمت پایین که برسم به خیابان طالقانی، اما نه قائم مقام را دیده بودم نه هفت‌تیر را نه حتی پل عابری که مرا آورده بود سمت شیروردی........ یک ساندویچ سفارش دادم . محمود، شماره‌ای شده است شبیه بانک‌ها شماره‌ات را صدا می‌زند، داشتم به شماره‌ی ۱۹۷ نگاه می‌کردم دیدم پایین کاغذ شماره یک شعر هم نوشته است
دیری است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد 
صد  نامه فرستادم و آن شاه سواران 
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد 

بیچاره شاعر یک درصد هم تصور نمی‌کرده است شاید دلدار پاسخ سلام کس دیگری را می‌داده است که جوابی نفرستاده است. بگذریم....

پشت جلد کتاب نوشته است: «هیچ چیز تا ابد بر جای نمی‌ماند. پروژه‌ای که سراسر سال روی آن کار کرده‌اید مثل برق تکمیل و فراموش می‌شود. روزی خواهید رفت. همراه با فرزندان و فرزندان فرزندان‌تان. حتی یک کتاب، یک اثر هنری بزرگ، یا یک نظریه‌ی مهم پفی می‌کند و در تاریکی محو می‌شود. این‌که همه چیز روزی به پایان می‌رسد، چه تفاوتی در وضعیت ما ایجاد می‌کند؟ تقریبا همه در زندگی  خود لحظه‌ای را تجربه می کنند که به نظر می‌رسد گذرا بودن با بی‌معنا بودن مترادف است. برای آن که زندگی خوبی داشته باشیم چه چیز را باید هدف بگیریم؟ این سوال بزرگی است که حتی کوشش برای پاسخ‌گویی به آن گستاخانه به نظر می‌رسد. صرف نظر از این که کدام شرایط فردی در وهله‌ی اول ما را به فکر کردن وادار می‌کند، بررسی وضعیت خاص ما در زندگی به تاملاتی درباره‌ی خوب و بد، ممکن و ناممکن، و الویت بالا و پایین منجر می‌شود. این کتاب، در پرتو آنچه در این‌‌باره گفته شده، آنچه می‌توانست گفته شود، و آنچه در برابر شاهد و برهان به بهترین وجه پاسخ می‌دهد، همه‌ی این مسائل را بررسی می‌کند.»

دلم می‌خواست کتاب را با حال بهتری معرفی کنم و دست کم با روزمرگی‌هایم قاطی‌اش نکنم، اما این کتاب پیشاپیش با روزمرگی‌هایم قاطی بود، با پرسش‌های بی‌پاسخم، با بی‌همزبانیِ همیشگی‌ام....دلم می‌خواست حال خوبی که این کتاب، این رفیق بی‌کلک بهم داده بود ماندگار شود اما نشد که بشود یعنی همیشه دست بالا با دنیای مجازی است به کمتر از لحظه‌ای می‌تواند حال خوب‌ات را نابود کند تا ته دلت رو به کتاب بگویی: رفیقم،  عزیزم گذرا بودن هیچ فرقی با بی‌معنایی ندارد.... آن قدر بی‌معنا که صبح می‌توانی یک عالمه دوست داشته باشی و شب‌اش شکسته باشی...

پ.ن: بارها گفتم نمی‌شکنم و بارها شکستم، امشب اما فکر کنم بد شکستم....

۲۶ آبان ۹۴ سه‌شنبه شب

وزن چیزها، فلسفه و زندگی خوب، جین کازز، برگردان: عباس مخبر، تهران، آگه


Sunday, September 13, 2015

جای خالی سلوچ، محمود دولت‌آبادی، ص ۹

«همه چیز عجیب بود. برای مرگان، همه چیز عجیب می‌نمود؛ و از همه عجیب‌تر جای خالی سلوچ بود. اما هیچ روزی جای خالی سلوچ مرگان را به این حال وا نداشته بود. دیگر این حیرت نبود، وحشت بود. هراسی تازه، ناگهانی و غریب. بی‌آنکه خود دریابد، چشم‌هایش وادریده و دهنش وامانده بود. جای خالی سلوچ این‌بار خالی‌تر از همیشه می‌نمود. مثل رمزی بود بر مرگان. چیزی پیدا و ناپیدا. گمان. همانچه زن روستایی «وه» می‌نامدش. وهم! شاید سلوچ رفته بود. این داشت بر مرگان روشن می‌شد.»

پ.ن: احساسِ ترس از جای خالی کسی که جایش همیشه خالی بوده است را این روزها می‌فهمم.

پ.نِ رفع سوء تفاهم: این حس و این متن برای پدرم نیست.

شده است ۲۳ شهریور ۹۴ دوشنبه

Tuesday, August 18, 2015

امشب به دسته‌بندی‌ پست‌های وبلاگم یک برچسب دیگر اضافه کردم با عنوانِ «بابا» و تقریبا پست‌های مربوط به بابا را یافتم و یک کاسه کردم. البته الان بی‌حال‌تر از آن هستم که چک کنم آیا پستی جا مانده است یا نه... هر بار که درباره‌اش چیزی در وبلاگم می‌گذاشتم صدایش می‌کردم، نشانش می‌دادم و نوشته را برایش می‌خواندم و از ذوق‌اش لذت می‌بردم...

از دست دادن، یک رنج است، که به مرور زمان می‌شود دلتنگی، آدم  با همین دلتنگی به روزمرگی‌هایش برمی‌گردد، باور نکردنِ این از دست دادن، اما رنج دیگری است، از جنس دیگر...

هنوز  به این جمله‌ها و کلمه‌ها عادت نکرده‌ام و گاهی معنایشان را نمی فهمم: خدا پدرت را بیامرزه، خدا بهت صبر بده، خدا رحمت‌اش کنه، غم آخر ات باشه... و جمله‌هایی شبیه به این‌ها... تنها به رسم ادب، پاسخ این همه مهر و محبت و مهربانی دوستان را می‌دهم که هنوز این جمله‌ها برایم معنا ندارد...

بیست‌و‌هشتم مرداد ۱۳۹۴ چهارشنبه

Tuesday, July 28, 2015

هفده دقیقه است که شده است چهارشنبه، حساب نکرده‌ام اما فکر کنم از شنبه شب تا این ساعت فقط ده پانزده ساعت خوابیده‌ام. (همه‌ی آثار بی‌خوابی کشیدن‌ها را خودم متوجه‌ام اگر دیگری‌ها به چشم‌شان نیاید.) با‌همه‌‌ی این کلافگی و خستگی و داغون بودنم، کلاس امروز واقعا عالی بود. یک حرفی از روز نخست کلاس‌هایِ فن بیان و البته اجرا روی دلم مانده است که هنوز نتوانسته‌ام بگویم. امروز هم پایان جلسه اجازه گرفتم که بگویم نشد، به نظرم، درست یا غلط، ورزش پیلاتس و تمرین‌های فن بیان و البته اجرا رابطه‌ی تنگاتنگی با هم دارند. در حد و اندازه‌ی فهم و برداشت خودم تا اینجا و تا این جلسه به نظرم اگر کسی برایش جدی است که در این مقوله بهترین باشد باید پیلاتس را هم جدی بگیرد. خستگی‌ام اجازه نمی‌دهد بیش از این درباره‌اش توضیح بدهم ولی از یک چیز خوشحالم فن بیان، مهارت‌های اجرا در رادیو و تلویزیون، پیلاتس، کلاس‌های داستان نویسیِ آقای جزینی، تمام کارگاه‌های فلسفه برای کودکان آقای قائدی و کارگاه‌های پژوهشگاه و تجربه‌های بسیار دیگرم همه به هم ربط دارند و تردید ندارم یک روز در باشکوه‌ترین شکل خود، گرد هم خواهند آمد، اگر نفسی که ممد حیات است وقتی فرو می‌‌رود یادش بماند که بیرون هم بیاید.

پ.ن: به یکباره و به طرز عجیب و غریبی اتفاق‌هایی افتاده است که نظم زندگی‌ام را برهم زده است، امیدوارم خیلی زود بتوانم در بین این همه کلافگی و دلهره و آشفتگی خودم را با وضعیت تازه سازگار کنم. هر چند که بی‌اندازه دشوار است. 

Monday, June 15, 2015

ترم یک فلسفه (دوره‌ی کارشناسی) بودم. امتحان نخست از اولین ترم، یونان و روم (۱) بود. یونان و روم (۱) منظور همان افلاتون بود. تنها درس فلسفی ترم یک همین درس بود. موبایل نداشتم. یعنی هیچ‌کس نداشت. صبح سمسارزاده به خانه‌مان زنگ زد پرسید امتحان چه ساعتی شزوع می‌شود گفتم ساعت یک. آخرین بار توی دانشگاه وقتی ازم شماره تلفن گرفت و گفت ببخشید اگر اشکال ندارد موقع امتحان‌ها کاری داشتم زنگ بزنم؟ گفتم نه چه اشکالی دارد. اما در دلم گفتم چقدر این دختر خجالتی است چرا موقع حرف زدن دست‌ها و صدایش با هم می‌لرزد. دست کم در حرف زدن با من که عین خودش و هم کلاسی‌اش بودم بسیار عجیب بود. 

یک ساعتی زودتر از زمان امتحان رسیدم دانشگاه، سرم روی جزوه‌ام بود که یکی از بچه‌های کلاس بالای سرم گفت سمسارزاده رفت زیر ماشین. فکر کردم اشتباه شنیدم، سرم را بالا کردم خیلی ترسیده بود گفتم کی و کجا؟ گفت همین الان سر شفق. هیچ وقت تعبیرش یادم نمی‌رود گفت مثل یک عروسک پرت شد به هوا. تا برسیم سر خیابان برده بودنش، یک شب در کما بود و بعد هم مُرد. 

دختری که نگران امتحان یونان و روم بود و من همان صبح تلفنی باهاش حرف زده بودم و حتما چقدر درس خوانده بود. به چشم برهم زدنی نیست و نابود شد. 

امروز غروب که اضطراب و استرس کارهای پیش‌رو رهایم نمی‌کرد. خیال این دختر، پس از سال‌ها به سرم زد و هنوز هم دست از سرم برنداشته است. با خودم می‌گویم چگونه آدم می‌تواند خودش را بین هستی و نیستی چونان آرام نگه دارد که اگر نیست شد، دل خودش و دیگری‌ها برای این همه اضطرابِ بیهوده  نسوزد و اگر هست ماند، بی‌اضطراب چیزی برای هستی‌اش کم نگذاشته باشد...

Saturday, May 30, 2015

این سقف اتاقم است. با اینکه آپارتمان نوساز (چهار سال، ساخت)  است. وقتی نوه‌های بالایی بدو بدو می‌کنند، گچ‌های سقف می‌ریزد پایین و من هر بار یاد اجاره نشین‌ها و اکبر عبدی می‌افتم که موقع اصلاح کردنش دیوار آمد تو صورتش. امروز فکر می‌کردم، شاید اگر از خیابان‌های تهران و تصادف و موتوری‌ها جان سالم به در ببرم، ممکن است یک روزی سقف، بیاید روی سرم. 
خلاصه که فکر کردن به امکان‌ها متفاوت مرگ، یکی از سرگرمی‌هایم است و همیشه هم از خدا مرگ شیک و با کلاس خواستم. اصلا دلم نمی‌خواهد له و لورده شوم. 

پ.ن: امروز فکر می‌کردم خانه‌ی آقاجان با آن قدمت و سقف‌‌های بلند، چقدر حس امنیت بهم می‌داد، یادم نمی‌آید حتی یک بار فکر کرده باشم، ممکن است، آن سقف‌های بلند و قدیمی بیاید روی سرم.

پ.ن دو: خدا را شکر این همه از گچ‌هایش ریخته است، چیزی در ظاهرش نشان نمی‌دهد. 

Wednesday, November 05, 2014

ترس و لرز

۱
صبح بود، از خواب بیدار شد، صبحانه خورد، در آینه به سر و وضع خود نگاهی انداخت، به نظر عاشق می‌آمد. رفت و دید و برگشت، شاد و عاشق.
۲
صبح بود، از خواب بیدار شد، صبحانه خورد، در آینه به سر و وضع خود نگاهی انداخت، به نظر خسته می‌آمد. رفت و دید و برگشت، نا امید و خسته.
۳
صبح بود، از خواب بیدار شد، صبحانه خورد، در آینه به سر و وضع خود نگاهی انداخت، به نظر عاقل می‌آمد. با خود گفت: اشتباه است، به دنبال یک اتفاق راه بیفتی اشتباه است، تمام راه با خود گفت اشتباه است، ندید و نگفت و نشنید، از همان راهی که رفته بود برگشت، راضی و عاقل.
۴
صبح بود، از خواب بیدار شد، صبحانه خورد، در آینه به سر و وضع خود نگاهی انداخت، به نظر
افسرده می‌آمد. رفت و دید و برگشت، نگران و افسرده.
۵
صبح بود، از خواب بیدار شد، صبحانه خورد، در آینه به سر و وضع خود نگاهی انداخت، به نظر
مُرَدد می‌آمد. با خود هیچ نگفت. رفت و دید و از سر دو راهی برگشت، غمگین و مُرَدد.
۶
صبح بود، از خواب بیدار شد، صبحانه خورد، در آینه به سر و وضع خود نگاهی انداخت، به نظر
دلتنگ می‌آمد. رفت و دید و برگشت، تنها و دلتنگ.
۷
صبح بود، از خواب بیدار شد، صبحانه خورد، در آینه به سر و وضع خود نگاهی انداخت، به نظر
او می‌آمد. پیش از آنکه برود و ببیند و برگردد همه او بود خود او!

پانزدهم آبان ۹۳ پنج‌شنبه صبح


پست مرتبط (و می‌گذرم از همه‌ی پست‌های مرتبط دیگر): پانزدهم آبان نود و دو


دو سه سال پیش از جایی ایمیلی دریافت کردم که پیدایتان نیست؟! و در ادامه هم خواسته بودند به نتیجه‌ی یک پایان‌نامه که در حوزه‌ی فلسفه برای کودکان بود نگاهی بیندازم و اگر درباره‌اش چیزی به ذهنم می‌رسد دریغ نکنم. در پاسخ آن ایمیل نوشتم به محض اینکه تکلیف کنکورم معلوم شود از کنج عزلت بیرون می‌آیم. حالا احساس می‌کنم طوری تخته گاز از کنج عزلت زده‌ام بیرون که می‌ترسم حواسم پرت شود و به ته دره سقوط کنم. هنوز راه زیادی نرفته‌ام باید کمی از سرعت خود بکاهم و حواسم به پیچ‌های تند و هوای گاه مه‌آلود و گاه بارانی باشد، سالم رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است. 

Monday, September 08, 2014

از کوتاه نوشتن می‌ترسم
می‌گویند اگر بخواهی هفت، هشت دقیقه سخنرانی کنی باید دست کم هفت، هشت ساعت درباره‌اش مطالعه کنی، اما اگر بخواهی هفت، هشت ساعت سخنرانی کنی به هفت دقیقه مطالعه هم نیاز نداری. این چند روز خیلی درباره تکلیفی فکر کرده‌ام که استاد کارگاه بهمون داده است. داستان کوتاه!!! سخت است خیلی سخت است. داستان نوشتن سخت است به نظرم کوتاه نوشتن سخت‌تر! هیچ ربطی به این ندارد که از نوشتن می‌ترسی یا نه، هیچ ربطی به این ندارد که دست به قلم هستی یا نه! داستان نوشتن موهبت است، یک ودیعه‌‌ای است که خدا از میان میلیاردها آدم فقط در وجود عده‌ی اندکی قرار داده است. این چند روز با همه‌ی وجود هر چه در زوایای مختلف روح و روانم گشتم ودیعه‌ای پیدا نکردم حتی در پستوی وجودم، اگر نیست چطور باید ادای بودنش را دربیاورم. استادمان می‌گوید مربی فبک باید بتواند داستان بنویسد، حرفش را درک می‌کنم اما برای تحقق‌اش به این قلم و کاغذها، به این کیبورد و انگشتان آماده که ده تایی با هم با سرعتی تایپ کنند که از ذهنم جا نمانند نیاز ندارم به یک چیز بیش از همه‌ی اینها نیاز دارم یک فوت کوزه‌گری که باید خداوند از ازل در روحت دمیده باشد و رهایت کرده باشد در عالم و گفته باشد برو بنویس...

Monday, June 09, 2014

تازه یاد گرفته بودم نشانه‌ها را جدی نگیرم اما وقتی هستند، هستند نمی‌توانی جدی نگیری، مثل این است که سوز و سرما باشد و تو به سوز و سرما اعتقاد نداشته باشی و به قول قدیمی‌ها یک لا پیراهن بروی بیرون. سوز و سرما و سرماخوردگی به باور تو کار ندارند به همین معنا این نشانه‌ها هم به باور من کار ندارند، هستند و جوری غافلگیرم می‌کنند که با خودم می‌گویم فقط خدا کند زنده بمانم فعلا به بودن نیاز دارم.

برای ثبت در تاریخ: نوزدهم خرداد نود و سه ۲شنبه شب

پست مرتبط: اینجا

Sunday, May 18, 2014

خدایا! بصیرتی درباره‌ی خودم به خودم بده که  در اوج بی‌سوادی، توهم سواد نزنم، در راهی که می‌روم  بسیار به این توشه نیاز دارم. پیشاپیش ممنونم از این ساعت تا معرکه‌ی محشر.

Saturday, April 26, 2014

یازدهم اردیبهشت ۹۳ پنج‌شنبه نمایشگاه کتاب

پنج‌شنبه رونمایی کتاب‌های استاد رضا داوری اردکانی است، نمی‌خواهم درباره‌ی جزئیاتش چیزی بنویسم  همه چیزش در اینترنت هست، امروز اما آخر کلاس از استاد درباره‌ی کتاب‌هایی پرسیدم که قرار است رونمایی شوند، در پاسخ از اینجا شروع کردند که من سال‌ها پیش ورزش می‌کردم  ورزش دو، در دو استقامت باید مسافت و توانایی‌ات را تنظیم کنی با چه سرعتی شروع کنی با چه سرعتی ادامه بدهی و پانصد متر پایان را باید با هر آنچه در توان داری بدوی و ادامه دادند من الان در پانصد متر آخر هستم برای همین در این پنج سال با سرعت بیشتر می‌نویسم و می‌نویسم اما امسال شبیه سال گذشته نیستم سال گذشته شبیه سه سال پیش نبودم. 
در کلاس‌هایم درس‌هایم را یاد می‌گیرم و گاه یک چیزهایی بیشتر، آن یک چیزهایی بیشتر که ماندنی می‌شوند درس نیستند اما مهم‌تر از درس‌اند. تمام امروز فکر می‌کردم نکند به خیال خام خودم  سرعت و مسافت را درست تخمین زده‌ام اما در پانصد متر آخر بفهمم حتی اگر همه‌ی توانم را هم به کار ببرم بی‌فایده است...

Saturday, March 08, 2014

ترس و لرز من

خدایا کمکم کن  در تمام  زندگیم در هر موقعیت و شرایطی و در هر سن و سالی، سخنی زیر خط عقل بر زبانم جاری نشود!