ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ
Showing posts with label حواشی من در هر مراسم رسمی. Show all posts
Showing posts with label حواشی من در هر مراسم رسمی. Show all posts

Tuesday, September 06, 2016

سپنج رنج و شکنج فرخنده!


 این پرفورمنس یک می‌دانم و نمی‌دانم چیستی دارد که نمی‌فهمم و می‌فهمم چیست که فقط دقایقی که آنجایی نیست که تمام تجربه‌های زیسته‌ات را جلوی چشم‌ات می‌آورد... من از اجرای نخست آن  تا امشب که برای دومین بار دیدم‌اش و از امشب تا نمی‌دانی کی درگیرش هستم...

پ.ن یک: باید خیلی پیچ و خم‌های زندگی را زندگی کرده باشی که حتی مواظب باشی عاشق نشوی و ندانی سهم خدا و تقدیر تا کجاست... و من دیگر خیلی مواظبم.


پ.ن دو: دو بار این اجرا را رفته‌ام بار دوم برایم تازگی بار نخست را داشت... می‌توانستم هر شب بروم گوشه‌ای از سالن بنشینم و فقط و فقط به خودم و تمام فرخنده‌های دورم فکر کنم و بازگردم وسط معرکه‌ی زندگی همان‌جایی که باید آن‌قدر قوی باشی آن‌قدر قوی باشی آن قدر قوی باشی که با همه‌ی فرخنده بودن‌ات سرت را بالا بگیری عاشقانه و آرام زندگی کنی. به قدری آرام که هر کس از کنارت می‌گذرد از خودش بپرسد موجودی خوشبخت‌تر از او هم روی زمین هست؟ و پاسخ‌اش فقط در سینه‌ی خودت باشد.


پ.ن سه: از بیشمار عکس‌های سپنج رنج و شکنج فرخنده تنها در این دو عکس بود که خودم را هم پیدا کردم. 


هشتم شهریور نود و پنج اجرای دوم را دیدم که دوشنبه بود.

Friday, July 15, 2016


نوشته خط دکتر قائدی است. کافه گپ این امکان را داشت که بخشی از خودمان را آنجا جا بگذاریم... همگی هم زیرش را امضا کردیم... تاریخ از صبوری ما به نیکی یاد خواهد کرد...

بیست و ششم تیر نود و پنج که شنبه شده است.

Sunday, May 29, 2016

یاد ایام

از کارگاه های پژوهشگاه علوم انسانی شروع شد فکر کنم زمستان نود و دو بود. یکی از مباحث با دکتر قائدی بود فکر کنم ارزشیابی بود. شوکی که در همان دو سه ساعت بحث آقای قائدی به من و بقیه وارد شد این بود که ما آدم ها اصلا به حرف های هم گوش نمی دهیم اصلا و ابدا... آخر جلسه دکتر قائدی گفتند هر کس جمله ای بگوید من گفتم: یاد گرفتم مثل بچه آدم گوش بدم. 
پیگیر کلاس های دکتر قائدی شدیم که تابستان نود و سه تشکیل شد و همان کارگاه ها وصل شد به همایش بین المللی فلسفه تعلیم و تربیت در عمل.... و همه تجربه هفت هشت ساله ام، تا آن سال، در فلسفه برای کودکان در این همایش و بعدترش به اوج خودش رسید. 
در اوج نشاط فلسفی و فکری از بودنم در فضای فلسفه برای کودکان لذت می بردم... سال نود و چهار مریضی و فوت بابا همه چیز را برایم بی معنی کرد و مدت ها دچار رخوت که چی بشه؟ شدم... البته هنوز هم شبیه آدمی هستم که به شدت کتک خورده است و هنوز درست و حسابی جای زخم هایش درمان نشده است و بدن اش کوفته است. باوجوداین، تا می توانم ادای شادی و نشاط در می آورم بلکه روزی دوباره با همان انگیزه بالا، نشاط فلسفی و آرزوهای دراز در این عالم گام بردارم... .
.
پ.ن توضیحی درباره عکس: آن پیلگرن از کشور سوئد، من، شوهر مهربان و صبور پیلگرن .

Tuesday, August 18, 2015

امشب به دسته‌بندی‌ پست‌های وبلاگم یک برچسب دیگر اضافه کردم با عنوانِ «بابا» و تقریبا پست‌های مربوط به بابا را یافتم و یک کاسه کردم. البته الان بی‌حال‌تر از آن هستم که چک کنم آیا پستی جا مانده است یا نه... هر بار که درباره‌اش چیزی در وبلاگم می‌گذاشتم صدایش می‌کردم، نشانش می‌دادم و نوشته را برایش می‌خواندم و از ذوق‌اش لذت می‌بردم...

از دست دادن، یک رنج است، که به مرور زمان می‌شود دلتنگی، آدم  با همین دلتنگی به روزمرگی‌هایش برمی‌گردد، باور نکردنِ این از دست دادن، اما رنج دیگری است، از جنس دیگر...

هنوز  به این جمله‌ها و کلمه‌ها عادت نکرده‌ام و گاهی معنایشان را نمی فهمم: خدا پدرت را بیامرزه، خدا بهت صبر بده، خدا رحمت‌اش کنه، غم آخر ات باشه... و جمله‌هایی شبیه به این‌ها... تنها به رسم ادب، پاسخ این همه مهر و محبت و مهربانی دوستان را می‌دهم که هنوز این جمله‌ها برایم معنا ندارد...

بیست‌و‌هشتم مرداد ۱۳۹۴ چهارشنبه

Friday, August 14, 2015

هر سخن نه فقط  جایی و هر  نکته نه فقط مکانی دارد
که شیوه‌ای هم 
پیش از اینها، در دوره‌ای که تلفن همراه این‌همه همه‌گیر نبود و این گونه نبود که هر کس دو یا سه شماره داشته باشد تلفن همگانی مهم بود، وقتی کارتی شده بود، کارت را که وارد می‌کردی تا بوق آزاد بزند و شماره‌ات را بگیری، جمله‌ای، نصیحتی، حرفی، سخنی... به یادت می‌آورد که مثلا دروغگویی خیلی زشت است، دروغگو دشمن خداست و چیزهایی شبیه به این... وقتی بحث‌های اخلاقی در می‌گرفت مثال خوبی بود که آدم بگوید چرا در جامعه‌ای که از در و دیوارش نصیحت می‌بارد حتی وقتی می‌خواهی یک زنگ ساده بزنی، دروغ‌گویی این همه عادی است و همین را هم می‌توانستی درباره‌ی سایر چیزها مثل دزدی و اختلاس و مال مردم و........... بگویی.
سال گذشته در یکی از دانشگاه‌های کشور این نصیحت و پند و اندرزها را در جایی دیدم که به جای ایده‌پردازش یک سال خجالت می‌کشیدم درباره‌اش صحبت کنم یا عکس‌اش را بگذارم. من ذهن و فکری که این ایده را داده است نمی‌فهمم، حتی نمی‌فهمم تا عملی شدن‌اش چه فرایندی را طی کرده است، اما مدت‌هاست با خودم فکر می‌کنم باز تلفن همگانی شرف داشت به این یکی...
به یک چیز دیگر هم فکر می‌کنم، این همه اهالی فبک، خودمان را به در و دیوار می‌زنیم که بچه‌هایی متفکر بار بیاوریم که خودشان به نتایج اخلاقی در زندگی عملی برسند، با چنین فضایی می‌توان امیدوار بود؟

ناامیدی است دیگر، یکباره بر سرت هوار می‌شود.

Thursday, January 08, 2015


نمی‌‌بینی‌ام اما
چشم که می‌گشایی
فشرده می‌شوم در خود
چشم که می‌بندی 
سر می‌خورم پایین
من اینجایم عزیزم
درست همین جا
پشت پلک‌های تو!

ساعد باقری

Thursday, December 25, 2014

حاشیه‌های مراسم اختتامیه‌ی سومین جشنواره‌ی مجازی کتاب‌‌خوانی 
 این مراسم هم برای من حاشیه‌هایی داشت. مثل پسر بچه‌‌ی  چهار پنج ساله‌‌ای که دور از چشم همه  و همهمه‌ی سالن، یک عالم مگنت فروشی را توی بغلش جمع کرده بود و من از پشت سرش بهش گفتم خیلی دوستشون داری؟ طفلک یک دفعه ترسید چون من پریده بودم وسط یک کار کاملا یواشکی‌اش اما خودش را نباخت همان طور که پشتش به من بود سرش را فقط برگرداند سمت من و گفت برو کنار، من از لحن گفتن و طرز ایستادنش خند‌ه‌ام گرفتم چون خیلی سینمایی بود، ژست‌اش کاملا سینمایی بود عین کسانی که در فیلم‌ها در یک کوچه‌ی بن‌بست گیر می‌کنند و با یک اسلحه تهدید می‌کنند که از سر راه‌شان بروی کنار.  از خنده‌ام ناراحت‌تر شد و گفت گفتم برو کنار. به محض اینکه ازش فاصله گرفتم با همه‌ی مگنت‌ها رفت پیش مادرش، من فقط صدای مادرش را شنیدم که گفت اینا را از کجا آوردی؟ ببر بذار سرجاش. 
پرسه‌ زنی‌هایم که در سالن تمام شد پیش از اینکه راهی خانه شوم رفتم مرکز خرید اندیشه نمی‌دانم پشت پاساژ چی بوده است که یک دفعه اینهمه سالن و راهرو و مغازه باز شده است. از رو‌به رو که وارد شدم متوجه هیچ تغییری نشدم. یک نیمچه دوری که زدم متوجه این گسترش شدم به نظرم آمد اول آن پشت را به سامان کرده‌اند و ساخته‌اند بعد یک دفعه دیوار وسطش را خراب کرده‌اند و مغازه‌ها ظاهر شده‌اند.  حسم نکشید زیاد بچرخم پس سوار شدم به سمت خانه. اما پیش از آن یک جای دیگر باید می‌رفتم این کتابخانه‌ای که بیشترین ساعت‌های عمرم را تا دو سال پیش و حدود دو سه‌ سالی آنجا گذراندم. این روزها فکر می‌کنم دوباره به آن کتابخانه نیاز دارم. با مسئولش نیم ساعت سه ربعی صحبت کردم. از دلیل ناپدید شدنم پرسید از اینکه چرا دیگر نیامدم و من هم از این گفتم که می‌خواهم برگردم. 
دلم می‌خواهد دوباره روزگارم را در این کتابخانه‌ی دوست داشتنی بگذرانم نمی‌دانم چرا اما یک جورهایی همان طور که پیش از این هم توصیف کردم محله‌ام است و بسیار احساس خوب و راحتی دارم. چای و کتاب و کمد و دفتر و کتاب و روزنامه و خودت و خودت و خودت... عالی‌ترین حاشیه‌ی این همایش همین بود که کتابخانه‌ی دوست‌ داشتنی‌ام در مسیرش بود و مرا دوباره به آنجا بازگرداند. باید زودتر از اینها برمی‌گشتم....

Sunday, December 14, 2014

حاشیه‌های همایش بین‌المللی
  فلسفه‌ى تعلیم و تربیت در عمل
۲
Isabelle Millon
پایان کارگاه هشت ساعته با ایزابل میلون، زمان ارزشیابی درباره‌ی کلاس

Tuesday, November 25, 2014

حاشیه‌های همایش بین‌المللی فلسفه‌ی
تعلیم و تربیت در عمل  ۱


حاشیه‌های مراسم‌های رسمی را نمی‌شود نادیده گرفت، برای همین از روز اول همایش فایلی باز کردم با عنوان حاشیه‌های همایش، و حالا می‌خواهم در دسته‌بندی موضوعات وبلاگم، عنوانی را اضافه کنم با این نام: حواشی من در هر مراسم رسمی، یکی از این حواشی این بود، زمانی که من تند و تند صحبت‌های سخنرانان محترم را می‌نوشتم، گوشی‌ام را  دادم به نغمه که هم‌زمان عکس هم بگیرد که درواقع، گزارش‌هایم بی‌عکس نماند. نغمه هم قاطی عکس‌هایی که می‌گرفته است از تند تند نوشتن من هم این عکس را گرفته است. با اینکه چندین سال است به دام تایپ کردن افتاده‌ام و چاره‌‌ای  هم ندارم اما همچنان قلم و کاغذ و دفتر برایم چیز دیگری است، برای همین از نغمه برا ی این عکس بسیار سپاسگزارم.