ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ

Saturday, September 27, 2014

گفتم نمی‌شکنم، اما شکستم...


پنجم مهر ۹۳ شنبه عصر
دانشجوی شاگرد اول نیستم، اما عاشق درس و کلاسم، امروز می‌خواستم بروم دانشگاه به‌عنوان اولین روز ترم پاییز، یکی از بچه‌ها گفت دانشگاه اعلام کرده است کلاس‌ها از دوازده مهر شروع می‌شود. هیچ وقت این تعطیلی‌های هفته‌ی اول شروع ترم و هفته‌ی آخر پایان ترم را نفهمیدم. این چه قانون نانوشته‌ای است که دانشجویان توانسته‌اند به استادها و دانشگاه‌ها تحمیل کنند. رسما و قلبا حرص می‌خورم. تنها یک دانشگاه در ایران است که رسما هفته‌ی آخر شهریور شروع می‌شود یعنی یک هفته مانده است به مهر و تا آخرین ساعات آموزشی‌اش هم تعطیل نمی‌شود. دانشجو حق غیبت غیر مجاز ندارد و بیشتر از مجازش به او نمره‌ی صفر می‌دهند. هیچ وقت از این قانون نانوشته و این تعطیلی‌های دانشجویی خوشم نیامده است. نه ادا در می‌آورم نه می‌خواهم به قول دانشجوها شیرین عسل استادها شوم، نمی‌فهمم هیچ جوری نمی‌فهمم و نمی‌دانم این تقویم‌های آموزشی نانوشته‌ که دانشجویان وضع کرده‌اند و همه به آن تن داده‌اند با تاسیس اولین دانشگاه در ایران به وجود آمده است یا مربوط به این دهه‌های اخیر است؟ هر چه هست این قانون‌های نانوشته شرم‌آورترین قانونی است که می‌تواند در جامعه‌ی به اصطلاح فرهیخته‌ی یک مملکت جاری باشد. 

Friday, September 26, 2014

...،پس هستم

۴ مهر ۹۳، جمعه، عکاس: دوست نازنینم آهو

استاد به ارزیابی آخر از کارگاه تربیت مربی نرسیدند، اون قدر تراکم کار و اجرا بود، با اینکه از ۹ صبح تا ۶ عصر یکسره مشغول بودیم. اجرای دوم غزال و سعیده انجام نشد. اما تمام مدت از فرهنگسرا تا خانه داشتم فکر می‌کردم اگر استاد ارزیابی می‌کرد، بی‌تردید می‌گفتم: حالا دیگر تکلیفم با خودم، با عالم با دیگری‌ها به معنای دکارتی‌اش واضح و شفاف و متمایز است. حالا دیگر می‌دانم از جان خودم، عالم و دیگری‌ها چه می‌خواهم. این صد ساعت آغاز میلیون‌ها ساعتی است که می‌خواهم مثل بچه‌‌ی آدم گوش بدهم، دوستانه مخالفت کنم، صادقانه موافقت کنم نه ریاکارانه! خودم و دیگری‌ها را ارزیابی کنم، هر روز به یاد خودم بیاورم هر آدمی یک فکر تازه است. حالا دیگر می‌دانم باید داستان فلسفی بنویسم حتی اگر هیچ وقت هیچ کجا نخوانم، حالا دیگر تردید ندارم اگر تقدیر انسان‌ها از ازل نوشته شده است در تقدیر من نوشته بوده است: او یک تسهیل‌گر است! من اگر این صد ساعت‌ را شرکت نمی‌کردم به این زودی‌ها نمی‌توانستم به خودم اعتماد کنم. حالا دیگر به خودم برای شروع، اعتماد دارم و برای ادامه نیاز به خواندن و نوشتنِ بی‌وقفه ...حالِ فلسفی‌ام خوب است.
۴
آخرین (دوازدهمین) روز کارگاه، جمعه ۴ مهر ۱۳۹۳

۴مهر ۹۳ جمعه، کارگاه تربیت مربی فلسفه برای کودکان
 امروز آخرین روز کارگاه صد ساعته‌ی تربیت مربی فلسفه برای کودکان بود. کارگاه با اجرای من شروع شد. این اجرای دومم بود. درباره‌ی محرک، چند روزی بود فکر کرده بودم دلم می‌خواست نتیجه‌اش فوق عالی باشد اما از شب نخست پاییز حال دلم خوب نیست...ارزیابی‌ها را که جمع کردم فهمیدم علی‌رغم اینکه سعی کرده‌ام همه چیز عادی باشد، بچه‌ها اما فهمیده بودند یک چیزیم می‌شود و این اجرایم تفاوت‌هایی با اجرای قبلیم دارد نه به لحاظ مهارت و تکنیک که به لحاظ شخصی و انرژی داشتن و نداشتن. از این مقدمات که بگذریم در کل اجرایم را دوست داشتم با همه‌ی نقص‌هایش! کمی هم از اجرا بگویم:
محرک من این بود: به بچه‌ها گفتم ما امروز، روز آخر کارگاه‌مان است، همه‌ی ما روز اول که وارد شدیم درباره‌ی همدیگر پیش‌داوری‌‌هایی داشتیم که ممکن است تا امروز آن پیش‌داوری اولیه تغییر کرده باشد. اسم یکی از بچه‌های کارگاه را بنویسید و در یک جمله بنویسید روز اول درباره‌اش چگونه فکر می‌کردید و امروز چه فکر می‌کنید، دو دقیقه هم فرصت دادم که پاسخ‌هایشان را بنویسند. پاسخ‌ها به قرار زیر بود:

استاد (یحیی قائدی) درباره‌ی آهو:
روز اول:  این برای کلاس شر می‌شه، تازه می‌خواد شوهرشم بیاره!
امروز: این چقدر خوبه، خودش به تنهایی می‌تونه کلاس را اداره کنه، خوبه شوهرشم آورد.

معصومه درباره‌‌ی غزال:
روز اول: تصور می‌کردم خیلی خشک و نامنعطف و نچسب است، بیچاره شاگردانش! 
امروز: با اولین خنده‌اش در کلاس نظرم عوض شد و نه تنها خشک و نامنعطف نیست، بلکه آغاز گر تغییری بزرگ در سیستم تربیتی است.

سمیه درباره‌ی نغمه:
روز اول: قانومند، منظم، سخت‌گیر در ارتباطات
امروز: منظم، دوست‌داشتنی، نزدیک به من

نغمه درباره‌ی غزال: 
روز اول: حتی دوره‌ی قبل هم با هم بودیم، تصور یک معلم خشک و سنتی و نفوذناپذیر است.
امروز: یک دوست خوب، معلم شاد، غیر سنتی و صمیمی است.

آهو درباره‌ی فاطمه:
روز اول: در مورد فاطمه همش برام سوال بود که چرا اینقدر سخته، با کسی نمی‌جوشه و معمولا فاصله می‌گیره و با یک گارد با دیگران برخورد می‌کنه و حس می‌کردم تعامل  باهاش دشواره.
امروز: به تدریج تا پایان دوره نظرم عوض شد و دریافتم همیشه راه‌هایی برای دستیابی به روح دیگران و تعامل با آنها وجود داره و اینکه فاطمه می‌تونه دوست خوبی باشه.

غزال درباره‌ی معصومه:
روز اول: فکر کردم فقط همراه آقای دکتر به اداره‌ی کلاس کمک می‌کنه.
امروز: متوجه شدم خودش استاد است.

نرگس درباره‌ی مسعود: 
روز اول: فکر می‌کردم به حاطر سن بالایش مرتبا ایراد گیر باشد. 
امروز: فهمیدم چقدر انسان محترمی است.

سعیده درباره‌ی همه:
چقدر همه عجیب غریب‌اند.
چقدر عجیب غریب‌های دوست داشتنی هستند.

وحید درباره‌ی نعیم:
روز اول: اولین دیدار به ذهنم رسید این تیپ ورزشی چه ربطی به فلسفه ورزی دارد؟
امروز: هر کس می‌تواند فلسفه‌ورزی کند.

مریم درباره‌ی فائزه:
روز اول: با توجه به اینکه رشته‌اش فلسفه بود فکر می‌کردم با بحث‌هایی مثل P4C نتواند ارتباط برقرار کند.
امروز: کلا نظرم تغییر کرده است. 

بعد از بچه‌ها خواستم آنچه درباره‌ی یکدیگر نوشته‌اند را بخوانند. در مرحله‌ی بعد خواستم هر کدام یک جمله با توجه به آنچه شنیده‌اند درباره‌ی این اتفاقی که از ابتدای ترم تا اینجا افتاده است بنویسند. جمله‌ها درباره‌ی پیش‌داوری و قضاوت بود. که یکی را با رای گیری به بحث گذاشتیم. بعد هم که زمانم روبه اتمام بود ارزیابی کردم و از بچه‌ها خواستم در یک جمله حس خود را بنویسند. بعد نوبت به نکات ضعف و قوت اجرایم رسید که پای تخته نوشته شد و درباره‌اش بحث شد. 

قوت‌های اجرایم از نظر بچه‌ها: محرک بسیار بسیار عالی (با هفت تا تیک)، آرامش، شروع خوب، تسلط به مهارت‌ها.
 ضعف‌ها: بحث در اوج به پایان رسید، خستگی، توجه کم به برخی مخالفت‌ها، خوب گوش ندادن، تمایز قائل شدن در رای‌گیری، قدری انرژی کم.

که از ضعف‌ها، با رای گیری، بحث در اوج خود به پایان رسید به‌عنوان قوت شناخته شد و حذف شد. تمایز قائل شدن در رای‌گیری هم با رای بچه‌ها حذف شد.

استاد هم نظر خود را گفتند و در پایان گفتند من همچنان بر نظر خودم هستم که مربی خوبی است.
۳

Thursday, September 25, 2014

یازدهمین روز کارگاه سوم مهر ۹۳ پنج‌شنبه

کارگاه امروز را با نوشته‌ی بسیار زیبای نغمه شروع کردیم، نوشته‌ای که نغمه درباره‌‌ی کلاس نوشته بود، خواند و بعد هم لطف کرد در اختیار من قرار داد تا در وبلاگم بگذارم، آنچه در زیر آمده است به قلم اوست:

 دست‌نوشته‌ی دوست نازنینم نغمه پور مرادی
«تا رسیدن به فلسفه‌ورزی راه درازی است، هوای آلوده، گربه‌ی خاله جون و این راه طولانی دست به دست هم می‌دهند و دلیلی می‌شوند که خواهرزاده‌ام به صورتم نگاه کند و بگوید: خاله چشمات ترک قرمز خورده!
چرا با این راه دور و همجواری با شازده همچنان اصرار دارم به کلاس فلسفه بیام؟  این سوالی است که مدام در راه از خودم می‌پرسم، گرچه فلسفه راه دور و درازی دارد، اما کلاس فلسفه خیلی خوب است. یاد گرفتم خوب گوش بدم، با اینکه خوب گوش می‌دم هنوز خیلی چیزها را نمی‌فهمم، سخت است دیگر! برای صحبت کردن باید سعی کنی افکارت را در یک جمله بگویی. تصور کن یک عالمه حرف را با یک فعل در یک جمله برای دیگرانی که با تو مخالف‌اند بیان کنی و دیگر اجازه‌ی صحبت به تو نمی‌دهند، می‌گویند: تامل کن! مثل حکومت نظامی می‌ماند ولی اسمش کلاس غیر سنتی است! اگر لحظه‌ای در کلاس نباشی، فورا گم می‌شوی، خوبی‌اش این است که به تو کمک می‌کنند تا زود پیدا شوی. استاد می‌گه: چه کسی می‌تواند وحید را برای آزاد بگوید؟ آهو همیشه دستش بالاست و چه خوب او را توضیح می‌دهد و چه خوب زود پیدا می‌شوی! حالا باید سوال خوب بپرسم.کلی زحمت می‌کشم یک سوال خوب پیدا می‌کنم وقتی سوالات بقیه را می‌شنوم با خودم می‌گویم وای خدایا من چقدر خنگم و گاهی برعکس. گیج می‌شوم ولی باز اینهم خوب است هفته‌ی بعد با هزار زحمت موهای شازده را از روی لباس‌هایم می‌گیرم و به کلاس می‌آیم.
استاد می‌شه من کنار دوستم بنشینم و باهاش هم گروه باشم؟ استاد می‌گه: نه! جاهاتون را عوض کنید. و من این را دوست ندارم. با نرگس هم گروه شدم. همه چیز گیج کننده است، آدما از نزدیک اون‌قدرها هم با هم تفاوت ندارند وقتی در بیش از یک جمله نظراتمون را می‌گیم تازه می‌فهمیم بیشتر از تفاوت افکار، گفتارمون متفاوته!
استاد می‌گه: چه کسانی با این سوال موافق‌اند؟ دست‌های موافقین بالا می‌ره و این سوال با اکثریت آرا انتخاب می‌شه: سخت‌ترین کار دنیا چیه؟
فائزه می‌گه: سخت‌ترین کار دنیا صبح زود بیدار شدن است! با خودم می‌گم چه عجیب! صبح‌های پنج‌شنبه که زودتر می‌یام مطمئنم فائزه سخت‌ترین کار دنیا را انجام داده و سرحال اونجاست و در این زمان کوتاه تا شروع کلاس، دنیای دیگری را برایم تعریف می‌کند، دنیای زیبای خودش را!
آهو می‌گه: سخت‌ترین کار دنیا بی‌تفاوت بودن به اطرافیان و به آنچه پیرامونمون اتفاق می‌افتد است. 
من و تو می‌گیم چه خوب که آهو هم‌کلاسی‌مان است، به همه چیز توجه دارد و چقدر فضای کلاس را دوست داشتنی‌تر می‌سازد.
در همین لحظه صدای بلند آقایی که پشت در کلاس با تلفن صحبت می‌کند حواسمان را پرت می‌کند، آهو آرام می‌رود و می‌گه: آقا لطفا آهسته‌تر صحبت کنید ما اینجا کلاس فلسفه داریم.
آزاد می‌گه: سخت‌ترین کار دنیا قبولاندن چیزی به فرد دیگری است که آنرا قبول ندارد. شاید مثل دوست داشتن. 
با خودم می‌گم او چه چیزهای زیادی می‌داند که دوست دارد ما هم بدانیم اما اجازه‌ی صحبت در بیش از یک جمله را ندارد و اینگونه کارش سخت می‌شود.
مسعود آرام می‌گوید هر چیزی را نداریم میدانش را داریم، شاید سخت‌ترین کار دنیا نام‌گذاری خیابان‌هاست!
با خودم می‌گم: راستی چرا خیابان صداقت داریم اما خیابان دروغ نداریم. کوی مهربانی هست اما کوچه‌ی عصبانی کجاست؟
من که آخرین نفرم می‌گم نگاه کردن به زندگی این آدما مثل سمیه سخته ولی هم قشنگه هم جالبه و من هنوز چقدر دورم!
حالا این سوال برایم پررنگ‌تر شده که آیا کاری که توی دنیا سخت‌ترین باشه وجود داره؟ 
گربه‌ی خاله جون، هوای آلوده، راه دور انگار دیگر مهم نیستند.
خوب گوش دادن، موجز صحبت کردنم داره به روش دلسوزانه و پدرانه‌ای درمان می‌شه و اینک نظم دادن به افکارم و نوشتن آنها. 
حس خوبی دارم. بعد از کلاس از مسئول آموزش می‌پرسم خانم ببخشید صد ساعت بعدی کی شروع می‌شود؟»

بعد از نوشته‌ی نغمه که بسیار هم لذت بردیم اجراها شروع شد. من هم امروز اجرا داشتم که به اجرای من نرسید، البته به شدت هم سردرد داشتم و خوشحال شدم که امروز اجرا نکردم و ماند برای فردا صبح اولین نفر.
آقای انوشیروان در جمع ما با پیراهن سفید
اجرای نخست از آنِ مریم بود. محرک او یک نقاشی بود که فراموش کردم از نقاشی‌اش عکس بگیرم و اینجا بگذارم. اجرای بعدی برای وحید بود، محرک وحید جالب بود از جیبش یک عدد سنجاق قفلی درآورد و گفت: به این نگاه کنید و هر مفهومی که به ذهنتان می‌رسد را بگویید. سنجاق قدری هم نامتعارف بود یعنی قسمتی که باید برود داخل سر سنجاق و به اصطلاح قفل شود بلندتر بود و برای همین به‌صورت عادی قفل شدنش محال بود. برایم عجیب بود که از یک سنجاق قفلی حدود ۱۶ مفهوم دربیاید و همه هم غیر تکراری! البته عکس انداختن از سنجاق وحید ممنوع بود وگرنه عکس‌اش را می‌گذاشتم. گویا کار دست بود و داستان داشت. به نظر من مفهوم جدایی آمد اما در نهایت مفهوم نوستالژی برای بحث کردن رای آورد. من به‌جای استاد درباره‌ی نقطه‌های ضعف و قوت مریم و وحید با بچه‌ها  و خودشان بحث کردم، تجربه‌ی جالبی بود. حالا دیگر دلم می‌خواهد مدرس کارگاه تربیت مربی هم باشم!  جوّ است دیگر گاهی آدم را می‌گیرد! بعد هم نماز و نهار و بعد از استراحت دوباره برگشتیم که سمیه و فاطمه اجرا کنند. محرک سمیه یک انیمیشن بود و محرک فاطمه این بود: دو ضربدر دو =۶. 
بعد هم قرار بود من اجرا کنم که موکول شد به فردا، برای اجرای دومم دارم به محرکی فکر می‌کنم که هم با روز آخر بودن کارگاه تناسب دارد هم دغدغه‌ی شخصی‌ام است و خیلی با آن درگیرم
و احساس می‌کنم کل جامعه دچارش هستیم. جزئیاتش را فردا پس از اجرا می‌نویسم. برایم مهم نیست نتیجه‌اش چه می‌شود اما برایم مهم است که حال بچه‌ها را درباره‌اش بدانم. 

پ.ن یک: چهار تا هم مهمان سرزده داشتیم: آقای انوشیروان که بار دومش بود، خاطره، ریحانه و معصومه
پ.ن دو: سخت‌‌ترین کار دنیا چیه؟ پرسش من در جلسه اول بود که چون پرسش خودم بود به این پرسش پاسخ ندادم. اقتضائات داستانی بوده است که حتما نغمه از زبان من این پاسخ را داده است. این پرسش همیشگی من در هر کلاسی خواهد بود که لازم باشد بپرسم! اما واقعا منکر  نمی‌شوم که صبح زود بیدار شدن سخت‌ترین نیست اما سخت است و من به مدد انگیزه فقط می‌توانم از پس‌اش بربیایم.

Wednesday, September 24, 2014


.پیلاتس به ذهن شما یادآوری می‌کند که شما جسم دارید


منبع: صفحه‌ی پیلاتس



باوری درباره ی کلاس‌های فلسفه برای کودکان دارم که اثباتش سخت نیست. به‌ویژه درباره‌ی کودکان ۵ تا ۷ سال. به نظرم وقتی با بچه‌ها وارد گفتاشنود می‌شوی، برای این که به تو اعتماد کنند نیاز نیست هم‌ قد آنها بشوی، صدایت را نازک‌تر کنی، جیغ جیغ کنی، دست بزنی  و هورا بکشی تا بچه‌ها به تو اعتماد کنند. فقط کافی است شبیه دوان خوان که رفت و یکی از افراد یکی از قبایل شد تا از آنها خبر بیاورد. بروی در عالم‌شان و بچه‌ها باور کنند یکی از خودشان هستی و نه تنها آمده‌ای که از عالم‌شان خبر ببری که چون داری عالم را از نگاه آنها می‌بینی برای خبر بردن قابل اعتمادی. من بارها شده است یک ساعت تمام و گاهی بیشتر با یک دختربچه‌ی ۵ ساله وارد گفتاشنودی شده‌ایم که نه او خسته شده است و نه من، هر جا هم که رها کرده است و رفته است، به  حال خودش رهایش کرده‌ام. اما برای اینکه پابه پایم بیاید فقط باورش کرده‌‌ام حتی ادای باور کردن را هم درنیاورده‌ام. بچه‌ها را باید باور کرد نباید ادای باور کردن درآورد. نباید دست کم‌شان گرفت، نباید فکر کرد که اگر بچه‌‌گانه حرف بزنیم آنها حرف ما را بهتر می‌فهمند. 
روزی که سحر در برابر ما اجرا داشت. همه‌ی ما تقریبا با هیجان بیش از اندازه‌ی سحر مخالف بودیم(و این هیچ چیز از ارزش‌های سحر به‌عنوان یک مربی خوب کم نمی‌کند) اما در میان مخالفت‌ها، آهو دلیلی آورد که من عملا تجربه‌اش کرده بودم. آهو گفت: ساختار ذهن یک جوری است که هر چیزی که درش تموج آنی ایجاد کند شبیه موسیقی‌هایی که ریتم تند دارند در ظاهر اول یک هیجانی ایجاد می‌کند که حامل انرژی است ولی در باطن چون توازن ذهن را به هم می‌زند باعث افت ذهن می‌شود. در واقع هرچیزی که با هیجان زیاد و سروصدای زیاد شروع شود، در ابتدا ممکن است محرک خوبی باشد اما ذهن را خسته می‌کند. 
این تعابیری که آهو گفت را من در موسیقی که برای ورزش ایروبیک پخش می‌شود تجربه کرده‌ام دقیقا درک می‌کنم خستگی ذهنی و البته جسمی بعد از این همه هیجان و سروصدا و بالا و پایین پریدن یعنی چه. این همه را گفتم که بگویم هر وقت بخواهم ایده‌ام را عملی کنم، این قصه را دنبال خواهم کرد و مرزهایی  را که کار ما را از دست و جیغ و هورا سوا می‌کند واضح و متمایز و شفاف نشان خواهم داد. 

پ.ن: امروز به خاطر دوستانی که از شهرهای دیگر می‌آیند و معلم هستند کارگاه نداشتیم به‌جای امروز، جمعه داریم. یعنی فردا (پنج شنبه) و جمعه کارگاه داریم. اما من از بس عادت کرده بودم هر چهارشنبه شب درباره‌ی کارگاه بنویسم، این ساعت دلم می‌خواست چیزی بنویسم که یک جورهایی به کارگاه هم ربط داشته باشد. 

Tuesday, September 23, 2014



روز اول پاییزِ سال یکهزاروسیصدو بعد از تو

از دوستی پر من، از دوست دلخور من
آجر به آجر من، من پشت دیوارم
لعنت به این دیدار، لعنت به این دیوار
لعنت به این آوار، من زیر آوارم
هر روز پاییزه، هر هفته پاییزه
هر ماه پاییزه، هر سال پاییزه...

پاییز با صدای محسن چاووشی
همین الان آهنگ درخواستی از خودم برای خودم
همین الان گوشیم زنگ زد برداشتم قبل از اینکه من چیزی بگم، گفت: کجایی فائزه؟ بیا بیرون کارت داریم!
بعد هم قطع شد
دوباره زنگ و از آن طرف خط: فائزه!!!!
من: بله
تماس گیرنده: کجایی؟
من: تو اتاقم!!!!!!!
تماس گیرنده وای ببخشید تو فائزه‌ی گوته هستی، معذرت! من تو دانشگاهم با دوستم کار داشتم!
من: باشه خب برو به کارت برس.


در پاییز تماس اشتباهم آرزوست...
امروز روز اول مهر است، روز اول پاییز و من تقویم اتاقم را گذاشته‌ام روی سی‌ام آذر! کاری که با تابستان و بهار هم کرده‌ام. حال و هوای لحظه‌ لحظه‌های مهر گذشته یادم است. هنوز هم بوی دلتنگی و اضطراب می‌دهد، از شواهد برمی‌آید این مهر هم شبیه مهر گذشته ‌است، با همه‌ی دلتنگی‌هایش و یک تفاوت کوچک! از صبح امروز دارم فکر می‌کنم، شاید تمام پاییز و زمستان و بهار و تابستانی را که گذشت بیخودی یک چیزهایی را به خودم گرفته‌ام! دردآور است خیلی درد دارد ولی انگار هست! انگار این همه شعر و موسیقی و دلتنگی و متن و نوشته و جشن، ربطی به من نداشته است. انگار پای کس دیگری در میان این همه شعر و موسیقی و متن و دلتنگی بوده است! نمی‌دانم... نمی‌دانم... و باز هم نمی‌دانم.... تردید درست جایی گلویت را می‌چسبد که راهی برای یقین کردن نداری، می‌چسبد و تا خفه‌ات نکند رهایت نمی‌‌کند...
درسگفتارهای پاییز 1393 موسسه مطالعات سیاسی-اقتصادی پرسش/ مهرماه


موج نو سینمای فرانسه
 مازیار اسلامی/ شنبه 19 مهرماه ساعت 17-19

گفتارهایی درباره تاریخ جهان/ به همراه اریک هابسبام: عصر انقلاب
 حسن مرتضوی/ شنبه 5 مهرماه ساعت 18-21

تفکر رهایی: "با" و "بدون" مارکس
 مراد فرهاد پور/ یکشنبه 6 مهرماه ساعت 17-19

کارگاه داستان نویسی
محمد بهارلو/ یکشنبه 6 مهرماه ساعت 17-19

اسطوره های فروید: ادیپوس در چهار پرده
صالح نجفی/ دوشنبه 17 شهریور ماه ساعت 17-19

حق بر شهر: مروری بر آرا دیوید هاروی
پرویز صداقت/ دوشنبه 7 مهرماه ساعت 17-19

ادوارد سعید و گفتمان استعمار
حمید عضدانلو/ سه شنبه 8 مهرماه ساعت 17-19

جامعه شناسی فضا: تحلیل فضایی جامعه شهری ایران
پرویز پیران/ سه شنبه 22 مهرماه ساعت 17-19

فلسفه حقوق: عصر روشنگری
سید جواد طباطبایی/ چهارشنبه 9 مهرماه ساعت 17-19

پیش شرط های حقوقی و سیاسی توسعه: مورد ایران
محسن رنانی/ چهارشنبه 30 مهرماه ساعت 17-19

Monday, September 22, 2014

  عاشق پاییزم و این پاییز عاشق‌تر


یک ساعت و پانزده دقیقه است وارد پاییز شدیم

Sunday, September 21, 2014

وفا دخلی به محبوبی ندارد
جفا هم بیش از این خوبی ندارد
بتا! زخم دلم را مرهمی نه!
که فائز صبر ایوبی ندارد

فائز دشتستانی
هم‌اندیشی فعالان و مربیان فلسفه برای کودکان که سه‌شنبه‌ی اول هر ماه برگزار می‌شود. سه‌شنبه آتی به دلیل تقارن با یکم مهر و بازگشایی مدارس و پیش رو بودن روز جهانی کودک برگزار نمی‌شود. این نشست روزهای چهاردهم و پانزدهم مهر برگزار می‌شود که برنامه‌های آن بعد‌ا اعلام می‌شود.

Saturday, September 20, 2014


به انتظار فصل تو، تمام فصل‌ها گذشت...

۱۳۹۳/۶/۳۰

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
 در حلقه‌ی گل و مل، خوش خواند دوش بلبل
لطفی بکن بی‌زحمت، تغییر ده قضا را

سعدی، حافظ و من 



منبع عکس: صفحه‌ی پیلاتس

حتی اگر پیلاتس‌کار نیستید و رشته‌ی ورزشی‌تان چیز دیگری‌است یا حتی اصلا ورزش نمی‌کنید به تفاوت‌های اجرای حرکت مربی و شاگردها نگاه کنید، بدنشان خط کش نیست، شکم‌هایشان را بیرون داده‌اند، پایشان پوینت نیست، نحوه‌ی نگه ‌داشتن سرهایشان به گونه‌ای است که به ستون فقرات و کمرشان فشار  وارد می‌آورد،جهت دست‌هایشان اشتباه است. بعد هم وقتی می‌گویی پیلاتس خوب است می‌گویند: نه بابا! خیلی ورزش بیخودی است، من رفتم داغون شدم، پدر کمرم درآمد، از وقتی رفتم مچم درد گرفته است و دیسکم زده بیرون...


اعلام برنامه‌های کارگاه‌های همایش فلسفه‌ی تعلیم و تربیت در عمل: اینجا 
۲۷ شهریور ۹۳ پنج شنبه
 دهمین روز کارگاه ۲۷ شهریور ۹۳: ارزشیابی

آن‌قدر حاشیه‌های جلسه‌ی دهم بسیار بود که نرسیدم درباره موضوع اصلی کارگاه چیزی بنویسم. بحث اصلی کارگاه درباره‌ی ارزشیابی و ارزیابی کردن بود. استاد با این جمله‌ها شروع کرد که سوال داریم، جواب هم داریم ولی یک چیزمون می‌شه چون ارزیابی نشده قوت و قدرت نداره! یک وقت با یک نفر وارد گفت‌وگو می‌شویم، جایی که لازمه حرف اصلی را بزند مقدمه چینی می‌کند، درواقع دارد ذهن شما را اونجوری که دلش می‌خواهد می‌چیند، کسی که بی‌مقدمه می‌گوید، نگران داوری نیست. 
همیشه از گروه بپرسیم اجازه می‌دهند فلانی حرفش را بزند؟ معمولا اجازه می‌دهند چون هنوز بالغ نشدیم نمی‌توانیم بگوییم نه! الان وقتش نیست سوالت را بپرسی، از بچه‌ها بپرسیم چرا  یک نفر همش می‌خواهد دستش بالا باشد؟ فرد به گفته‌ها فکر می‌کند و احتمالا خودش بارهای بعدی خودش را ارزیابی می‌کند که حرف نزند و اصراری هم نداشته باشد که حرف بزند. 
به جایی برسی که حرف‌هایی که می‌تونی بزنی را نزنی اما حالت خوب باشه!
یاد بگیری که می‌توانی با کسی دوست باشی اما باهاش مخالف باشی، شیوه‌ها را تحلیل کنید نه گزاره‌ها را!
۲۷ شهریور ۹۳ پنج شنبه
یکی از اهداف ارزشیابی در فلسفه برای کودکان آگاهی است، اما آگاهی از چه؟ چقدر رشد عقلانی کرده است؟ چقدر رشد اخلاقی کرده است؟ چقدر رابطه‌ی فردی و میان‌فردی کودک رشد کرده است؟ رشد فردی یعنی باید بتوانی از خودت درکی به دست بیاوری و وقتی از کلاس می‌روی بیرون حالت خوب باشد. آدمی بشوی که بتوانی حس‌ات را بگویی. ما حتی برای توصیف ویژگی‌های افراد واژه کم داریم. آیا ما به یک آدمی که اخم می‌کند بگوییم کل اجدادت اینجوری هستند، درست می‌شود؟ در‌حالی‌که اگر فقط برای اخمش نقد شود می‌تواند یک کاریش بکند اما اگر به اجدادش گیر دادی چه کار کند؟
استاد پیش از همه‌ي اینهایی که اینجا نوشتم جدولی کشید و از ما خواستند جدول را پر کنیم:جدول شامل این خانه‌ها بود: چرا؟ (هدف)، چه چیزی؟، ارزشیابی کنندگان، ارزشیابی  شوندگان، روش؟، کی؟ بعد پاسخ‌های ما را نوشتند و طبق روال آراء موافق و مخالف را به بحث گذاشتند. بعد هم جمله‌ای را دیکته کردند: « ما در فلسفه برای کودکان ارزشیابی می‌کنیم تا... که...» و از ما خواستند یک فعل به‌جای سه نقطه‌ها بگذاریم.
۲۷ شهریور ۹۳ پنج‌شنبه: ارزشیابی
بعد نوبت به اجرای بچه‌ها رسید: آزاده، آزاد، نعیم و پریسا اجرا داشتند. آزاد یک نوشته‌ی کوتاه خواند، پریسا ۱۶ تا نقاشی آورده بود، محرک نعیم یک مفهوم بود: عشق. همه عالی بودند. پرسش‌هایی که از متن آزاد درآمد فلسفی‌تر و بحث‌برانگیز تر بود و فاطمه هم دقیقا سر کارگاه آزاد وارد کلاس شده بود و اینکه  با من مخالفم شروع کرد و بسیار هم برآشفته شده بود چون بحث‌ها درباره‌ی دین بود. می‌خواستم پرسش‌هایی را که از متن آزاد درآمد را عینا اینجا بنویسم حس کردم شاید جدی گرفته شوند و باعث دردسر شوند. بحث پریسا درباره‌ی زیبایی شناسی بود. بحث آزاده درباره‌ي ابزاری بودن انسان اما نیمه کاره رها شد. در کارگاه نعیم این گزاره به بحث گذاشته شد که: عشق تو را زنده نگه می‌دارد حتی پس از مرگت!

امروز خیلی چیزها سر کلاس مطرح شد که همیشه دغدغه‌ام بوده است. برای نمونه، بحث نخبه‌ها. ارزیابی و امتحان شخصیت ما را مشخص می‌کند. شخصیت آزمون کننده و شخصیت آزمون شونده را تعیین می‌کند. در فبک بهش توجه شده است نه اینکه ابداع شده باشد. بخشی از شخصیت‌ ما را داوری‌های اجتماعی می‌سازد. برای نمونه، شخص در مدرسه خودش نفر اول بوده است بعد وارد دانشگاه شریف می‌شود، پرتاب می‌شود در یک کلاس چهل نفره که همه اول هستند دیگر نمی‌داند چه کار کند؟ چون دائم بهش رقابت را آموختند. آیا به انگشت شمار نخبه نیاز داریم؟ یا به جامعه‌ای که همه در آن نخبه باشند و آن جمله‌ي مشهور که: داشتن سوپورهای شاد در یک جامعه بهتر از داشتن متخصصان افسرده است. جامعه علاوه‌بر آدم‌های بزرگ و به اصطلاح نخبه به معلمان، کارمندان و راننده تاکسی‌های خوب هم نیاز دارد. راننده تاکسی خوب نیاز دارد هفته‌ای یک بار ماشین‌اش را بشوید. بحث که به راننده تاکسی‌ها رسید من داشتم به راننده‌هایی فکر می‌کردم که با درآوردن دستگیره‌ی بالابرنده‌ی شیشه‌های عقب وسط مرداد آن پشت را به سونا تبدیل می‌کنند و وقتی از آنها دستگیره را طلب می‌کنی با غر زدن و بد و بیراه و با اکراه دستگیره بهت می‌دهند. (بارها این اتفاق برایم افتاده است). داشتم به این فکر می‌کردم که سال‌هاست دغدغه‌ام بوده است چرا بلیط فروش‌ها همان چهار دیواری دکه‌ی بلیط فروشی خودشان را با سلیقه‌ی خودشان رنگ و لعابی نمی‌دهند؟ چرا عده‌ی بسیاری در جامعه نارضایتی شغلی و تحصیلی دارند؟ یکی از پرسش‌های کلیدی‌ام از خواستگارها این است؟ شما به شغلتون علاقه دارید؟ نود در صد موارد تا اینجا گفته‌اند: نه!!! چرا مردم بیش از نیمی از عمر خود را صرف شغل و رشته‌ای می‌کنند که به آن هیچ علاقه‌ای ندارند؟ و هزاران پرسشی که درباره‌ي خودم و دیگری‌ها دارم و داشته‌ام و این روز‌ها درست در وسط معرکه‌ای هستم که می‌گوید: نگاه کن کجای جهان ایستاده‌ای؟

Thursday, September 18, 2014

چو هستم، نیستم ای جان ولی چون نیستم، هستم...

آخرین اتفاق امروز در پایان پنج‌شنبه و ساعات اولیه آدینه، شبیه پایان قصه‌‌‌‌‌‌‌‌‌های جن  و پری بود. شبیه قصه‌هایی که برای بچه‌ها می‌خوانیم و در پایان خیالشان را آسوده می‌کنیم که آنها تا پایان عمر با خوبی و خوشی زندگی کردند. قصه‌ام امشب پایان خوشی داشت و عجالتا دلم نمی‌خواهد در اینکه آنها تا پایان عمر و عاشقانه با هم زندگی کردند تردید کنم. از این پایان، که دست کم حالم را خوش کرد و خوابم را خوش  می‌کند حتی اگر واقعی هم نباشد، یک دنیا ممنونم، حس بودن دارم...

۱۳۹۳/۶/۲۸ آدینه
حاشیه‌های روز دهم کارگاه
امروز اتفاقی شبیه اتفاق ورود انوشیروان به کارگاهمان افتاد. داشتیم رای می‌دادیم و مخالفت و موافقت و این حرف‌ها، یکدفعه صدای ناآشنایی را شنیدم که گفت من مخالفم! سرک کشیدم سمت صدا دیدم  آن سوی میز کنفرانس خانمی ناآشنا  نزدیک استاد و گروهش نشسته است. ما به تبعیت از استاد انگار که اتفاق خاصی نیفتاده است به  دلایل مخالفتش گوش کردیم  و به مرور یاد گرفت که اگر مخالف یا موافق است فقط باید دست‌اش را بالا بگیرد و تا بهش اجازه داده نشده است حرفی نزند اسمش فاطمه بود. پایان کارگاه وقت ارزیابی از  استاد پرسیدم این خانم کیه؟ گفت نمی‌دونم! و بعد رو کرد به فاطمه و گفت بچه‌ها می‌خواهند بدانند تو کی هستی؟  گفت من اینجا کلاس عرفان می‌یام کلاسم تشکیل نشد اومدم تو  این کلاس نشستم. استاد پرسید می‌دونستی کلاس چیه؟ گفت: نه!

گشودگی کلاس و استاد و بچه‌ها را به سمت آدم‌ها دوست دارم. عاشق این فضای باز فکری هستم. عاشق اینکه همه‌ی ما یاد گرفتیم هر آدم جدیدی که وارد جمع ما می‌شود در‌واقع یک فکر تازه است، عاشق این همه پویایی هستم. در کارگاه داشتم فکر می‌کردم حالا اگر یکی از کلاس‌های دانشگاه یا هر کلاس دیگری بود به محض ورود یک آدم تازه پرسش‌هایی از این دست می‌پرسیدند که : شما اینجا چی کار می‌کنی؟ با کی کار داری؟ مطمئنی برای همین کلاسی؟ اشتباه اومدید. دقت کنید شماره کلاس را درست ببینید وقت ما را هم گرفتید و ....
من عاشق این حجم وسیع از گشودگی هستم. آدم‌ها برای ما به اعتبار هیچ نام و مدرک و موقعیت اجتماعی معتبر نیستند، آدم‌ها برای ما یک فکر تازه‌ی قابل احترام‌اند که می‌شود صبورانه به آنها گوش داد.
دهمین روز کارگاه ۲۷ شهریور ۹۳ 
ممنونم از آقا مسعود که به من اعتماد کرد
و دست‌نوشته‌اش را در اختیارم گذاشت.(فائزه)
درباره‌ی کارگاه امروز خیلی حرف داشتم، خیلی حسم عالی بود همانجا سر کلاس در حق خودم دعایی کردم فکر می کردم برسم خانه همه‌ی کارگاه را می‌نویسم و دعایم را هم! اما مسعود برادران وقت نهارش، مطلبی درباره‌ی کارگاه نوشته بود که در کارگاه خواند و همه لذت بردیم و خندیدیم و دلمان گرفت و خندیدیم و لذت بردیم. ترجیح می‌دهم فعلا مطلب او را بگذارم و بعد سر فرصت درباره‌ی کارگاه هم خواهم نوشت یعنی نمی‌شود که ننوشت و اما مطلب آقا مسعود به قرار زیر است: 

«هفتاد هزارتومان دادم برای دوره‌ی آموزش  فلسفه برای کودک جهت والدین، روزی که رفتم سر کلاس به من گفتند ۴۳۰ هزارتومان دیگر هم بده، گفتم یعنی تورم این قدر بالاست گفتند: نه! اسم شما را واسه کلاس تربیت مربی آموزش فلسفه برای کودکان ثبت نام کردیم. نفهمیدم چرا! اما اینهم سر همه‌ی نفهمی‌های دیگرم. تردید داشتم بیام یا نیام. بین این دو کلمه فقط یک جا‌به‌جایی نقطه تفاوت است، نقطه‌ی پایینی را انتخاب کردم یعنی بیام. روز اول وقتی سن و سال بقیه را دیدم، خواستم همان موقع نقطه را جابه‌جا کنم، برخی از هم‌کلاس‌های من هم‌سن بچه‌هایم بودند. کار که شروع شد پشیمون شدم که چرا گزینه‌ی نیام را انتخاب نکردم. پرانتز تو پرانتز، پرانتز تو پرانتز. همش می‌ترسیدم دکتر از من بپرسد آیا به نظرت رویا، فائزه را گفت؟ خودم را پشت وحید یا آزاد یا هر کس دیگر مخفی می‌کردم! البته من سابقشو داشتم من در تمام مدت تحصیلاتم تا دبیرستان زیر نیمکت‌ها زندگی کردم جوری که معلم ریاضی سوم دبیرستانم آخر سال گفت تو هم شاگرد همین کلاسی؟ موقع معرفی خودم سعی کردم اطلاعات دقیقی را ارائه نکنم تا نفهمند که من هیئت علمی دانشگاهم، اون وقت شاید با خودشون می‌گفتند این چه استادیه  که نمی‌تونه دو تا پرانتز را  باز کنه و ببنده؟ شب‌ها خواب می‌دیدم که دکتر از وحید می‌پرسه یکی را انتخاب کن و اون می‌گه: مسعود.
دستمو بالا می‌بردم و وقتی دکتر می‌گفت سمیه یکی از اونهایی را که دستشون بالاست انتخاب کن، دستمو می‌آوردم پایین! حالا یک جورایی به آخرش رسیدم. هنوز با پرانتز مشکل دارم، اما هم‌کلاسی‌هامو و معلمم را و فلسفه را خیلی دوست دارم. دنیا را با ساعت‌هایی که اینجا بودم عوض نمی‌کنم. ممکنه معلم خوبی برای آموزش فلسفه برای کودکان نشوم اما فکر می‌کنم فهمیدم که چطور می‌شه به عقاید بقیه احترام گذاشت و چطور تحمل کرد تا بقیه بدون هیچ دلیل منطقی فقط به خاطر اینکه حرفت را نمی‌فهمند و تعدادشون زیاده حرفت را بندازند تو سطل آشغال. فهمیدم یک سوال خوب یعنی چی؟ فهمیدم که قرار نیست کسی به کودک فلسفه یاد بدهد، ما قراره فلسفیدن را به اونها یاد بدیم. با فنون این کار آشنا شدم اما از ارائه‌ام راضی نبودم، لعنت به این پرانتزهای لعنتی! می‌خواهم نهضت فبک بپ (فلسفه برای کودکان بدون پرانتز ) را شروع کنم.
حالا در رویایی شیرین فرو رفته‌ام، غزالی و آهویی در چمنزار پر از نرگس فکرم به هر طرف می‌دوند، دوست دارم از اندیشه‌های پیشینم آزاد باشم و  آزاده، فکر می‌کنم به معصومیت دوران کودکی برگشته‌ام، نغمه‌های خوشی در گوشم طنین‌انداز است اما در هراسم نکند نعمت بودن با نعیم را از دست بدهم و نگرانم که نکند فاطمه و سعیده و پریسا و شفق و مریم از من برنجند، چون هر قدر به مغزم فشار آوردم نتوانستم یک جوری علی‌رغم اینکه جزئی از خاطرات خوشم شده‌اند، آنها را در داستانم بگنجانم. اگر تا حالا احساساتی نشده‌اید و اشک در چشمانتان حلقه نزده بروید یک فکر اساسی واسه احساس خودتون بکنید.
در کارگه فلسفه‌ای رفتم دوش
بودند در ابتدا همه گیج و خموش
یحیی همه جا گفت به اصرار شدید
کن خوب به صحبت رفیقانت گوش»


پ.ن:اسم استاد و بچه‌های کارگاه که آقا مسعود در متن و شعرشان  با ظریف‌اندیشی گنجانده است: استاد: یحیی قائدی
بچه‌ها: آهو، وحید، غزال، نرگس، نغمه، رویا، آزاد، آزاده، معصومه، شفق، پریسا، فاطمه، سعیده، سمیه، نعیم، مریم، فائزه

لینک نوشته‌ی مسعود برادران در سایت فلسفه برای کودکان در ایران: اینجا

Wednesday, September 17, 2014

دلم سوغاتی خواست، همین الان یهویی...

۲۶ شهریور ۹۳ چهارشنبه ده شب اینا
اگر خداوند همه‌ی وسواسی‌هایی که به پاکی و نجسی وسواس دارند شفا دهد، هفتاد در صد بلکه هم خیلی بیشتر از هفتاد درصد از بحران آب حل می‌شود. دیروز در مواجه با یک وسواسی تازه فهمیدم که آدم‌های بی‌توجه به کمبود آب را با هزاران روش می‌توان متوجه کرد اما درباره‌ی آدم‌های وسواسی فقط خود خدا باید پا در میانی کند.
اجرای آقا مسعود، ۱۳۹۳/۶/۲۶
 ادامه‌ی نهمین روز کارگاه ۲۶ شهریور ۹۳

امروز قرار بود سه تا از بچه‌ها اجرا داشته باشند: آقامسعود، غزال و سمیه. هر سه هم خوب بودند و همه همان ایرادی را داشتند که همه‌مان داریم: نداشتن تجربه‌ی کافی اما پر از خلاقیت بودند. آقا مسعود اولین کسی بود که اجرا کرد. یکسری کارت به ما داد که روی هر کدام اسم یک فیلسوف نوشته شده بود و باید می‌انداختیم گردنمان در بین فیلسوفان اسم‌های دینانی، قائدی و باقری هم بود. من دیویی بودم که خودم با کانت عوض کردم، زمان رای‌گیری‌ها طرح پرسش و نظر خواهی به‌جای اسم خودمان از این اسم‌ها استفاده می‌کردیم. کار جالبی بود. غزال هم برای هم گروه شدنمان از پازل‌هایی استفاده کرد که خودش درست کرده بود. ندیده یک تکه از پازل را برمی‌داشتیم بعد با کسانی که تکه‌شان هم‌رنگ ما بود هم گروه می‌شدیم. سمیه هم محرک کلاسش یک انیمیشن آلمانی بود تلخ و گزنده اما تفکر برانگیز. از هر سه اجرا هم کلی چیز یاد گرفتم هم لذت بردم. 
نهمین روز کارگاه، ۲۶ شهریور ۹۳ چهارشنبه
عکس‌ها مربوط به کارگاه آقای Nuno Paulos Tavares است.

امروز یک اتفاق جالب در کارگاه افتاد که برای خود من تجربه‌ای عالی بود و البته تاییدی بر اینکه حلقه‌های کندوکاو فلسفی و کلاس‌های فبک اگر ادعای خود اصلاحی دارد، ادعایی بیهوده و پوچ نیست. امروز حتی به نظرم آمد اتفاق فیلسوف-مشاور افتاد بی‌آنکه نظر به آن باشد. یکی از بچه‌های کارگاه دائم مخالفت می‌کرد و انتقادهای تند و تقریبا یاد نداشتیم  نقطه‌ی قوت کسی را گفته باشد امروز استاد در نظرخواهی‌های قوت و ضعف اجرای بچه‌ها، جایی که این دوست ما گفت ممنون که آرامش را از قوت‌اش پاک کردید بی‌درنگ ازش دلیل تشکرش را پرسید. (همین جا خودش یک درس بود: تشخیص اینکه گاهی اوقات سر بزنگاه بتوانی وارد گفتاشنودی بشوی که جزء برنامه‌ی اون ساعت کلاس نیست ولی ادامه دادنش به این شکل ضروری است) استاد چندین پرسش (به نظر من به شیوه فیلسوف-مشاور) از او پرسید و کار به جایی رسید که استاد از همه‌ی ما خواست بر روی نظریات و شیوه‌ی نظر دادنش یک اسم بگذاریم.  نتیجه تکان دهنده بود: خودرایی زیاد تکرار شد. من هم گفتم بی‌تابی در دانایی و نادانی! تمام مدت داشتم فکر می‌کردم همه‌ی ما تصویری از خودمان داریم تصویری است که فکر می‌کنیم دیگران هم از ما دارند اما واقعا این گونه نیست. حتما استاد در جلسه‌ی آخر به نحوی و روشی هر یک‌از ما را به روی خودمان خواهد آورد از طریق دیگری‌ها! اما امروز اتفاقی که افتاد بعد از اینکه به بحث کارگاه برگشتیم این دوست ما با یکی دو نفر موافق بود و حتی از آنها تعریف کرد به نظرم اوج خوداصلاحی بود نه برای تعریف و تمجیدهایش که واقعیت را گفت و وقتی رای موافق جمع شد دیگران هم با او موافق بودند. من نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد که در حق خودم بتوانم این شیوه را اعمال کنم و خودم را به روی خودم بیاورم اما تردید ندارم مقدمه‌ی اساسی خوداصلاحی این است که بتوانی با خود واقعیت روبه‌رو شوی، با خودت چشم در چشم شوی و خودت باهات غریبه نباشد و وقتی دیگری‌ها تو را تعریف می‌کنند شوکه نشوی و حرف‌هایشان برایت آشنا باشد. 

پست مرتبط با خود اصلاحی اینجا

Monday, September 15, 2014

ابر بود.
باد بود.
باران بود.
آن مرد آمد.
او در باران آمد.

او     و

Friday, September 12, 2014

عکاس: فائزه رودی: ۲۱ شهریور ۹۳ جمعه
photo by: Faezeh Roodi
این دختر دو سال و شانزده روزه که دارد از بچه‌ی آقای برادر عکس می‌گیرد کمند کلهری است،همان دختربچه‌ای  است که هنگام خواب شیشه‌های شیر و پسانک‌هایش را دور خودش جمع می‌کند که کسی نخوردشان.
کیمیا (خواهر کمند که پایین همین وبلاگ و اینجا هم عکس چهارسالگی‌اش را گذاشته‌ام) می‌گفت تو ماشین خیلی حرف می‌زند گفتم موسیقی هم براتون پخش می‌کند، گفت بله دیروز می‌خوند: تقصیر من نیست آخه مقصر اون چشاته....

پ.ن: این یک بیت از ترانه‌ای است که سیروان خسروی خوانده است با عنوان اگه تو مال من نیستی.

پ.ن دو و خیلی مهم: استفاده از این عکس در رسانه، روی جلد مجله، روزنامه و ...پیگرد قانونی دارد.


از دخترخاله‌ام که تازه ازدواج کرده است می‌پرسم خانه‌داری خوبه؟ می‌گه نمی‌دونم اصلا چی‌کار کنم. من‌ هم بهش گفتم به شوهرت بگو آقا ما تا همون جایی بلد بودیم که لباس عروس می‌پوشیم می‌آییم تو سالن...

Thursday, September 11, 2014

هشتمین روز کارگاه، ۲۰ شهریور ۱۳۹۳

امروز کارگاه از ساعت یک و نیم ظهر شروع شد. ابتدای کار قرار شد دو سه نفر داستانی را که مشق شب هفته‌ی گذشته بود بخوانند. من یکی از آن سه نفر بودم. اول آهو داستانش را خواند، بعد من خواندم، بعد وحید(همسر آهو) خواند. بعد هم سه نفر اجرا داشتند اجرا کردند بعد هم چه در توان داشتم گذاشتم که به کلاس زبانم برسم اما دقیق یکربع به هشت شب از مترو طالقانی آمدم بیرون. معلم زبانم خوب است امیدوارم تصور نکند از خوبی‌اش سوء استفاده کرده‌ام قاطی شدن کارگاه‌ها با کلاس زبانم، واقعی دست خودم نبود. 

نوشته‌ای که نوشته بودم و امروز سر کلاس خواندم این است:

-ببخشید قربون اجازه هست مام بشینیم؟
-خواهش می‌کنم بفرمایید صبحتان به خیر.
- کدوم صبحمون به خیر ما که همه‌ی صبحامون عینهو شب سیاس، از سر و لباست پیداست یک چیزهایی حالیته. غلط نکنم تو این مملکت یک کاره‌ای هستی. حالا چی کاره‌ای؟
- دانشجوی دکتری‌ام.
- دکتر چی می‌شی؟
- دکتری فلسفه می‌خونم؟
-یعنی چی می‌شی؟ به چه دردت می‌خوره؟ چی کاره می‌شی؟
-نمی‌تونم دقیق بگم چی کاره می‌شم. ولی خودم دوست دارم نویسنده بشم یا مربی فلسفه برای کودک.
- هِ هههههِ! چه بامزه! تا حالا نشنیده بودم! فلسفه خودش چی هست که حالا بخوای به این جقله‌ها و حیف نون‌ها یاد بدی.
- دوست دارم نویسنده هم بشم. به نوشتن هم خیلی علاقه دارم.
- بنویس خوبه بنویس! از ما بنویس! بنویس چرا بعضی‌‌ها از خروس خون تا بوق سگ کار می‌کنند ولی بازم هشتشون گرو نه شونِ. بعضی‌ها هم  اون قدر دارن که اگر بمیرن هفت نسل بعد از اونا اگر صبح تا شب پاشون و بندازن رو پاشون و در و دیوار و نیگا کنند و فقط بخورن و بخوابن تمومی نداره.
-می‌‌شه بپرسم شما چه کاره‌اید؟
-بیکارم؟ می‌گن چی؟ آدمی که بدبخت باشه چی؟ از همون موقع که چشمش به جمال دنیا روشن می‌شه چی؟ بدبختی باهاش می‌یاد. ننه‌ام همیشه می‌گفت تو که دنیا اومدی خونه خراب شدیم.
-به نظر من بدبختی و خوشبختی انسان‌ها دست خودشونه، حتی اگر سرنوشت هر انسانی تعیین شده باشه با توکل و اراده می‌تونه تغییرش بده.
-ای بابا شوما میرزا بنویس‌ها فقط بلتین چند تا جمله بلغور کنین، تحویل آدم بدین، گشنگی نکشیدی که ببینی سرنوشت چیه؟ کتک نخوردی که... ای بابا اصلا برای چی دارم این‌ها را برای تو می‌گم... پُشَم برم دنبال کارم...
-ببخشید قصد جسارت ندارم شما فرمودی که شغلی نداری.
-ای بابا شما هم که پرتی حسابی! وقتی می‌گم برم دنبال کارم خودت بفهم دیگه یعنی برم به بدبختیم برسم یعنی برم دستم و یک جا بند کنم یعنی برم یک خاکی به سرم بریزم یعنی برم یک کاری برای خودم دست و پا کنم. شما نمی‌تونی واسه ما یک کاری کنی دستمون را یک جا بند کنی؟
-در چه کاری مهارت داری؟ در چه زمینه‌ای می‌تونی فعالیت کنی؟
-هیچی! هیچ کار بلت نیستم. یعنی راسیتش یک کم نجاری! زنم می‌گه تو باید پیش ننه‌ات می‌موندی، نه اینکه من و این بچه‌ها را بدبخت کنی. بذار از اولش بگم ما که رسوای جهانیم اینم روش...
-نه بفرمایید اتفاقا منم باید برای کلاسی که تو همین فرهنگسرا می‌رم یک داستان کوتاه بنویسم. شاید صحبت‌های شما موضوع مناسبی برای داستانم باشه.
-آره قربون. بنویس! نمردیم و یک جا به درد خوردیم. اگر از من نوشتی، می‌شه اسمش و من بذارم؟
-چرا که نه؟
-اسمش و آخر کار بهت می‌گم.. وقتت و تلف نکنم تازه از زندون آزاد شدم، هم معتاد بودم هم به جرم گردگیری گرفتنم.
-می‌شه بپرسم چرا معتاد شدین؟
-ای بابا شما هم انگاری زیادی زود دنیا اومدی. بذار عرض ما تموم شه اشکال داشتی بپرس.
-خواهش می‌کنم بفرمایید.
-داشتم چی می‌گفتم؟
-شما می‌فرمودید که به جرم اعتیاد و گردگیری دستگیر شدید.
-آره از وقتی یادم می‌یاد یا تو سری خور ننه بابا بودم، یا بزن بهادر تو کوچه‌ها، چه می‌زدم چه می‌خوردم، اول آخر ننه‌ام کتکم می‌زد که: تیکه تیکه بشی الهی! یکسرْ بلایی و دردسرْ! هر چی زورم به آقام و ننه‌ام نمی‌رسید سر بچه‌های محلمون خالی می‌کردم، هیچ ننه‌ای تو محلمون ازم راضی نبود، این زخم و رو صورتم می‌بینی؟
-بله تا چشم‌تون هم فاصله‌ي کمی داره! چقدر خدا به شما رحم کرده که به چشمتون آسیب نرسیده! تصادف کردین؟
- ای آقا تصادف چیه؟ هنوز سبیلم سبز نشده بود با یکی که سه برابر خودم هیکل داشت دعوام شد. تا دلت بخواد ازش خوردم. اینم زخم چاقوشِ...
-خانوادتون باهاش چی کار کردند؟
-داشم بپرس با ما چی کار کردن؟ وقتی با اون صورت دربه داغون و خونی رفتم خونه، ننم مفصل کتکم زد که مردنی به جا اینکه بری تو کوچه برام دردسر بسازی برو خرجت و دربیار. از وقتی یادم می‌یاد دورم دود و دم و منقل بود. آقامون معتاد بود خرج خودش و به زور در می‌آورد. تا به خودم بیام اسیر شده بودم.
-چه زمانی ازدواج کردی؟
-زن گرفتنمون هم غیر آدمیزاد بود، همیشه شنیده و دیده بودیم دختر و بیرون می‌کنند، همین آبجی‌های خودم تا بفهمن زندگی چه جوریاست، خونه شوهر بودن، باورت می‌شه یک روز ننم صدام زد گفت زن بگیر برو، گناه نکردم که تا عمر دارم هم جوش تو را بخورم هم آقاتُ...
-اتفاقا ازدواج امر مقدسیه و در ازدواجِ که انسان کامل می‌شه و پیشرفت می‌کنه شما می‌تونستی یک ازدواج موفق داشته باشی، نقص‌ها و کمبودهات و جبران کنی و از بین ببری و یک زندگی تازه شروع کنی، حتی می‌تونستی از گذشته‌ای که داشتی کامل جدا شی.
-ای بابا شوما هم انگار تو باغ نیستی، صدات از جای گرم بلند می‌شه، انگار اصلا حال و هوای ما حالیت نیست. من از سوابقم و خونوادم می‌گم شما از ازدواج موفق می‌گی. کی به من زن می‌داد؟ همینی هم که زنم شد دختر رفقای آقام بود آقاش پا منقلی آقام بود...
-حالا که گذشته‌ها گذشته... برای آینده‌ات چه برنامه‌ای داری؟
-هیچی! تا تو زندون بودم می‌گفتم آزاد شم می‌رم با همین نجاری که تو زندون یاد گرفتم یک شغلی دست و پا می‌کنم و برا خونوادم آقایی می‌کنم. اما هیشکی قبولمون نداره، تا سابقمون و می‌فهمن دورمون یک خیط قرمز می‌کشند. صبح‌ها تو حیاط این فرهنگسرا می‌شینم و به آدم‌هایی که می‌یان و می‌رن نیگا می‌کنم. زنم فکر می‌کنه دارم دنبال کار می‌گردم. راسیتش حوصله‌ی غر‌غر  و ناله‌اش و ندارم. ناکس هنوز خسته نشده. انگاری نوار ضبط شده است از صبح که چشمش و وا می‌کنه ناله می‌کنه. حق داره مادر مرده، از وقتی  افتادم زندون رفته تو خونه مردم کار کرده می‌گه دیگه نمی‌کشم... اینم بگم‌ها اینجا از پارک بهتره گاهی از جلو در کلاس‌هاش رد می‌شم و سرک می‌کشم تو کلاس گاهی از همون بیرون کلاس حواسم به کلاسِ... گاهی فکر می‌کنم این مردم از جون هم چی می‌خوان؟ از جون عالم چی می‌خوان؟ اینجوریا نبودم‌ها... زندونه دیگر... زندون و تنهایی و دربه‌دری و نا امیدی، چی بگم پاک می‌زنه به سرم البت گاهی وقت‌ها...
-ببخشید آقا من دیرم شده، باید برم سر کلاس، الان استادمون می‌یاد.
- همین کودک مودک و فلسفه دیگر
-بله، شما هم اگر خواستی، می‌تونی به عنوان مهمان بیای.
-نه بابا! جای ما نیست...
-امیدوارم خیلی زود یک شغل خوب پیدا کنید.
-مخلصم. مام حال کردیم، خیلی وقت بود واسه کسی این مدلی حرف نزده بودم.
-راستی اسم داستان و نگفتید، اگر یک زمانی قرار شد چیزی درباره‌ی شما بنویسم، اسمش را چی بذارم.
-چه می‌دونم، خودت یک پا فیلسوفی! خودت ببین اسم این تفاوتی که بین خودم و خودت هست چیه؟ همون می‌شه اسم داستانت...
پایان
یک و پنج دقیقه نیمه شب، چهارشنبه نوزده شهریور ۹۳

از نظر استاد و بچه‌ها قوتش در دیالوگ‌ها و شناختن شخصیت‌ها در دیالوگ بود. ضعف‌هایش اما یکی این بود که می‌توانست این آدم را به کلاس بکشاند یا حتی به قول استاد از همان پشت در کلاس چیزهایی را بشنود و آنها آورده شود. 

در هر حال با همه‌ی وجود حس می‌کنم دلم یک کارگاه داستان‌نویسی عالی می‌خواهد. استاد می‌گوید باید کارگاهی باشد که هم دغدغه‌ی فبک را داشته باشد و هم اصول داستان نویسی را و کلاسی که هر دو اینها را با هم داشته باشد نیست! گفتم چاره چیست؟ گفت فقط باید بنویسی و بنویسی و بخوانند و اشکال‌هایت را رفع کنی، تنها راهش در حال حاضر همین است. 


Wednesday, September 10, 2014

خدایا شکرت که هستی...
دستم و رو کن که بی‌نقاب شیم...
دیروز داستان یکی از بچه ها درباره‌ی مرگ و گریه کردن بود. استاد برای جا انداختن موضوعی دیگر، داستان او را مثال زد و بعد چند دقیقه‌ای درباره‌ی اشک و گریه و تجربه‌های زیسته‌ی خودش صحبت کرد.  چون بحث از گریه و اشک،  مثال برای توضیح مطلب دیگری بود و خود مثال موضوعیت نداشت سکوت کردم اما دلم می‌خواست می‌گفتم استاد آدم در معرکه‌ی زندگی، چنان دل‌نازک می‌شود که می‌رود یک دوش ساده بگیرد، یک دفعه چشمش می‌خورد به شامپو و نرم‌کننده و ماسک موی خودش با بهترین مارک و صابون نخل زیتون پدرش که یک‌وَری افتاده است کنار این قرتی بازی‌ها و اشکش در می‌آید از مظلومیت‌های مردانه کلاً، که چقدر زیر صدای خشن و گاه دادوبیدادها و غیرت و تحکم‌هایشان و به‌ویژه زیر غرورشان پنهان است.... روزگار است دیگر آن قدر دل نازک‌ات می‌کند که به همین سادگی اشک‌ات درمی‌آید...
بخش دوم  هفتمین روز کارگاه به تاریخ نوزده شهریور ۹۳

اثر استاد مهرداد قهرمانی، نقاش و مجسمه‌ساز، مدرس دانشگاه هنر
بخش دوم کارگاه امروز اجرای دو تا از بچه‌ها بود نرگس و آهو. نرگس داستان رفتگری را آورده بود که یک میلیارد پول نقد پیدا کرده بود و از ما خواست بگوییم اگر به جای این نارنجی پوش بودیم با پول چه می‌کردیم. آهو یک اثر هنری آورده بود و از ما خواست هر پرسشی را که درباره‌ی اثر به ذهنمان می‌رسد بنویسیم بعد پرسش‌ها را به رای‌گیری گذاشت و در نهایت درباره‌ی یک پرسش بحث کردیم. هر دو اجرایشان خوب بود. 
در کل بچه‌های کارگاه را دوست دارم به قول استاد کارگاهمان یک کارگاه ملّی است. چون بچه‌هایمان از رشت، کرمان، راهدان، مشهد، تهران، شیراز می‌آیند. امیدوارم جایی یادم نرفته باشد. تصویر اثری را که آهو برای بحث آورده بود را هم اینجا گذاشتم. ببینید شما با دیدن این اثر چه پرسش‌هایی به ذهنتان می‌آید؟

بخش اول کارگاه امروز اینجاست.

هفتمین روز کارگاه ۱۹ شهریور ۹۳، موضوع: داستان نویسی

استاد هفته‌ی گذشته از ما خواسته بودند که یک داستان کوتاه بنویسیم و تا سه‌شنبه شب ایمیل کنیم. من یک چیزهایی توانستم بنویسم بعد از اینکه کلی به این نتیجه رسیدم که داستان کار هر کسی نیست. اما یک نیمه شب تمامش کردم، در حین کار برق هم رفت و اینترنت نداشتم که ایمیل کنم ریختم روی فلش، که در کلاس تحویل بدهم اما در کلاس برنامه چیز دیگری بود. استاد بخشی از داستانی را خواندند با عنوان ساینا که قرار است چاپ شود و کار خودشان است. گفتند که چند بار اسم معلم داستان را عوض کردند. اسم معلم داستان پرتو بود، من پیشنهاد دادم پندار بگذارند، به نظرم خیلی به حال و هوای داستانشان می‌آید. از این حواشی که بگذریم. داستان را که خواندند گفتند هر کس یک مفهوم یا یک کلمه بگوید که بشود درباره‌اش داستانی کوتاه نوشت همه مفهوم مورد نظر خود را گفتند از میان همه‌ی مفاهیم مفهوم ترس بیشترین رای را آورد. بعد از رای گیری استاد گفتند که حالا بیست دقیقه فرصت دارید یک داستان کوتاه درباره‌ی ترس بنویسید. در وهله‌ی اول به نظرم سخت و ترسناک آمد ولی باید می‌نوشتم. شبیه کسی بودم که از پله برقی خیلی می‌ترسد پای پله ایستاده است و جمعیتی پشت سر او، فرصت ایستادن و ناز و کرشمه ندارد خودش را روی پله‌ها می‌اندازد یا با یک کم تلو‌تلو خوردن جای پایش را محکم می‌کند یا سقوط می‌کند. استاد بدون ذره‌ای ترحم باور داشتند که فقط باید نوشت و به هیچ چیز فکر نکرد، من یک قلپ از چایم را خوردم و داستان زیر را نوشتم:

چرا ترس
«صدای جیغ و فریاد دخترها نظم کلاس را به هم ریخت، در یک چشم بر هم زدن چند تا از دخترها روی نیمکت بودند و دو سه‌ نفر بی‌توجه به حضور من تو راهرو ایستاده بودند، فقط می‌شنیدم که می‌گویند: خانم سوسک... خانم سوسک... خودم هم ترسیده بودم  ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم بنشینید سرجاتون! و سوسک را که از کنار دیوار با سرعت در رفته بود پشت سطل آشغال گیر انداختم و با پا له و لورده‌اش کردم. بچه‌ها که آرام شدند، ازشون پرسیدم به نظرتون ترس از سوسک واقعیه؟
ستاره: بله خانم! واقعیِ واقعیِ! مگه می‌شه غیر واقعی باشه!!!
گفتم: دو دقیقه فکر کنید و در یک جمله بنویسید از چی ‌می‌ترسید. بعد از دو سه دقیقه ازشون خواستم پاسخ‌هاشون را بخوانند.
زینب: من وقتی سوسک می‌بینم و از تاریکی
سحر: من از سوسک و از بابام می‌ترسم
زیبا: من از سوسک و فیلم‌‌های وحشتناک می‌ترسم، یک کم هم از تاریکی
فرامهر: من از سوسک می‌ترسم و از معلم ریاضیمون
هلیا: من از سوسک و مُرده
صدف: من از سوسک می‌ترسم و دزد
ساناز: من از سوسک می‌ترسم و جن
تعریف بقیه بچه‌ها هم ترس از سوسک بود به اضافه‌ی چیزهای دیگر، زنگ خورد فرصت نداشتیم روی پاسخ‌ها بحث کنیم. بهشون گفتم بروند خانه و روی پاسخ‌هایی که دادند فکر کنند و برای هفته‌ی آینده برای من بنویسند چرا از این چیزهایی که نوشتند می‌ترسند؟ و دلیل‌شان را برایم بیاورند.
به جنازه‌ی له و لورده‌ی سوسک نگاهی انداختم و زیر لب ازش تشکر کردم که محرک خوبی برای کلاسم بود چون تا هفته‌ها می‌توانم درباره‌ی ترس بحث کنم و مطمئن باشم بچه‌ها حرف‌های بسیاری برای گفتن دارند.»


همه‌ی بچه‌ها،  داستان‌هایشان را خواندند، درباره‌ی هر داستان باید امتیاز یک تا پنج می‌دادیم و بعد جمع این امتیازها می‌شد امتیاز داستان هر کس و درباره داستانی که بیشترین امتیاز را داشت بحث می‌کردیم. داستان من امتیاز ۵۰ آورد به نظرم برای من که از هفته‌ی پیش با هیچی شروع کردم عالی بود و امیدوار کننده! دو نفر فکر کنم امتیاز ۵۳ داشتیم و درباره‌ی داستانی بحث کردیم که ۵۵ امتیاز آورد. یکی از بچه‌ها از استاد پرسید به نظر شما کدام داستان برای فبک خوب بود. استاد گفت به نظرم داستان فائزه ویژگی‌های داستان فبک را داشت. همین تعریف استاد، من را جو گیر کرده است دلم می‌خواهد یک کارگاه داستان نویسی خوب هم پیدا کنم که بتوانم به‌عنوان یک مربی فبک این جنبه را هم تقویت کنم. اگر استاد معتقد است که مربی فبک باید بتواند داستان فبکی بنویسد حتما این طور است دیگر...

داستانی را که دیشب نوشتم اینجا نگذاشتم می‌خواهم اگر در کلاس خوانده شد و ارزیابی شد با ارزیابی‌هایش بگذارم.