فیلتر شدن سوفیا یک مزیت بزرگ برای من داشت گاهی اوقات فکر می کردم سوفیا خواننده ندارد یا اگر دارد خواننده هایش خیلی کم هستند ده روزی است که دست کم روزی یک پیامک برایم می آید که وبلاگت چی شده؟ خوبی؟ زنده ای؟ خب منم آدمم ذوق می کنم دیگه
خدا می دونه از وقتی بلاگر فیلتر شده چقدر از حرف هام تاریخ مصرفش گذشته البته بعضی هاشون رو بعدها خواهم گذاشت الان کتابخانه هستم و نفهمیدم از کجا تونستم بیام تو وبلاگم و هیچ کدوم از نوشته هام هم همراهم نیست که بذارمشون همین بس که این هفته و هفته ی گذشته هفته ی سختی رو داشتم و هنوز احساس خستگی می کنم همه ی بدنم درد می کنه عروسی و عزا با هم بود هر چی بود میثم هم رفت کلی از دست با با خندیدم صبح عروسی میثم بهم گفت
خب پسر عزیزم خسته نباشی دخترا رو بیرون کردیم خیالمون راحت شد
پی نوشت: الان هم که این پست را نوشتم خودم نتوانستم وارد وبلاگم شوم و ببینمش و حتی جواب کامنت بدهم پس اگر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتید به شکوفه ها به باران برسانید سلام مارا
در قسمت نخست به تفاوت فلسفه برای کودکان در خانه و روش فراگیر آن در مدرسه رسیدیم در ادامه به تفاوت نخست آن می پردازیم
اما سه تفاوت زیر اصلی هستند
نخست آن که به نظر من مدرسه به شکلی اساسی تجربه ای اجباری برای افراد جوان شمرده می شود. کودکان و افراد جوان کمی هستند که حق انتخاب دارند که آیامی خواهند در مدرسه باشند یا خیر؟ و در بیشتر موارد هیچ حقی ندارند یا حق انتخاب بسیار ناچیزی دارند تابرگزینند که به کدام مدرسه می خواهند بروند همین که به آن جا می روند، مدرسه به سوی قانونمند بودن، مستبد بودن و قانون سلسله مراتبی گرایش پیدا می کند. چشم داشت آن ها این است که دانش آموزان از قانون پیروی کنند این قانون را بزرگسالانی که مدرسه هارا می گردانند نهاده اند و اجرای آن بر گردن آموزگاران است همه چیز در دست بزرگسال هاست و دانش آموزان در مورد چیزهایی که در مدرسه پیش می آید چیز چندانی برای گفتن ندارند دانش آموزان در بیشتر جاها در هیچ بخشی از کارهای مدرسه حق گزینش ندارند و از آن چیزی نمی آموزند به جز تکلیفی که در خانه بر گردنشان است البته جایی برای این پرسش نیست که آیا را انجام می دهی یا خیر؟ جان تیلر گائو یک آموزگار پیشین مدرسه ی دولتی در نیویورک که از او سپاسگزاری شایانی شده است گفته است مدرسه زندان کودکان است
با این که بعضی از مدارس می کوشند نشان دهند که گرامی داشتن و سپردن کارها به دانش آموزان برای آنان مهم است اما کودکان حس می کنندکه کسی نمی خواهد کاری را به آن ها بسپارد که این حس شایسته نبودن را به آنها القامی کند آنها شایسته اند تا بگویند که چه چیزی می خواهند یاد بگیرند که می خواهند بدانند به همان روشی که ما گزینش را به یک نوزاد می سپاریم تا یاد بگیرد از شیر مادرش بخورد
بخندد یا راه برود مدرسه ها دانش آموزان را جاندارانی بی ادب و نیازمند به توانایی آموزگار برای یادگیری می بینند آن ها اجازه ندارند که از گرایش ها و نیازهای خود برای یادگیری پیروی کنند اما از آن ها خواسته می شود تا پیروی کننده ی روش جدی آموزش که بزرگسالان طراحی کرده اند باشند
با آن که من کودک پیش دبستانی را نمی شناسم که گرایشی به مدرسه رفتن نداشته باشد اما این روزها بسیاری بچه هایی که به کلاس سوم یا چهارم می رسند شکیبایی و گرایشی به یادگیری در مدرسه ندارند و ناخواسته آن جایند. آن ها می دانند که ناخواسته آن جا هستند و در آن جا باید ناخواسته کاری را بکنند که از آن ها خواسته می شود آن ها از پرسش دست بر می دارند و این آغاز از میان رفتن کنجکاوی و گرایش های آن ها به یادگیری است آیا این که بسیاری از دانش آموزان ناراحت و ناشکیبا هستند برای شما شگفت آور نیست؟ از دید من نیاز به پافشاری برای برگزاری کلاس های مدیریت در کلاس برای آموزگاران دانشگاه های تربیت معلم برآمده از خط مشی آموزشی بی کنش و سردی است که مدرسه ها از کودکان می خواهند
سودمند است بدانیم که بنای مدرسه های دولتی همان طور که که می دانیم پیش رفتی است که به تازگی ایالات متحده به آن رسیده است این مدرسه ها نبود تا این که در قرن نوزده مدرسه های دولتی به نام موسسه های اجباری بنا شد و دیگر آموزش کودکان بر گردن خانواده ها نبود تا پایان قرن هجده بیش تر کودکان کم و بیش در خانه آموزش می دیدند جایی که هر کدام از نیازهای آن ها و خط سیر رشد آن ها آسانتر بررسی می شد
فلسفه برای کودکان، آموزش و پرورش را طبیعی و البته نا همسان برای هر بچه می داند از نقطه نظر من نکته بنیادی در فلسفه برای کودکان این باور است که کودکان برای یادگیری نیازی به اجبار و زور ندارند بچه ها کنجکاوند و شگفتی بسیاری در برابر رخ دادهای گیتی از خود نشان می دهند در حلقه ی کندوکاو فلسفی برای طرح پرسش و پیش رفت در کندو کاو ما روی این کنجکاوی طبیعی حساب می کنیم و به دنبال این هستیم که از شگفتی آن ها نسبت به چیزها بهره بگیریم و به آن ها یاری رسانیم که نقطه نظر ویژه ی خودشان را بسازند و آن ها را بگویند این تک بودن و ویژگی هر کودک است که شاخه های فکری در گفت و گوهای فلسفی را بسیار پر بار می کند فلسفه برای کودکان در آن ها خودباوری ایجاد می کند ما به آنها باور داریم که آن ها توانایی طبیعی برای کنجکاوی طرح پرسش و انگاشتن و و گفتن را دارند و این ها توانایی هایی هستند که برای یاد گیری راستین مورد نیازند
نیلوفر یکی از دختردایی هایم است که به نظرم شخصیت جالبی دارد در مهمانی ها خیلی کم شرکت می کند اگر شرکت کند خیلی کم حرف می زند گاهی فکر می کنی خیلی از اتفاق های اطراف برایش اهمیتی ندارد البته در زندگی خصوصی خودش با وجود داشتن فرزند فوق العاده موفق است آدمی که هر کاری را شروع می کند در آن فوق موفق می شود شنا را شروع کرد تا غریق نجاتی پیش رفت به گونه ای در این راه تمرین و تلاش می کرد که به دلیل آسیب های جدی برای مدت ها پزشک او را از شنا کردن منع کرد وقتی سراغ طراحی رفت مثل همه با سیاه قلم شروع کرد اگر کسی سیاه قلم را یک ساله یا دو ساله کار کند می تواند رنگ را شروع کند او سالها سیاه قلم کار کرد و بعد سراغ رنگ رفت تابلوهایش بی نظیرند اما نکته ی جالب برای من درباره ی این شخصیتِ خاموش غافلگیر کردن هایش است بعد از جلسه ی دفاعم بلافاصله پیامک زد و تبریک گفت باور نمی کردم که اصلا برایش مهم باشد که دفاع کرده ام یا نه؟ چند شب پیش هم برایم ایمیل زده بود که کتابم را کامل خوانده است و درباره اش نظر دارد که برایم خواهد نوشت بعضی وقت ها فکر می کنم آدمی که این همه فکر می کنی دور است چقدر نزدیک است و چون در اتفاق های مهم زندگی به یادت است و به یادت می آورد که به یادت بوده است یکی از آدم های به یاد ماندنی روزگارت می شود حتی اگر همه ی سال بیش از ده جمله هم با او سخن نگفته باشی
Monday, February 07, 2011
-->اول یا دوم دبیرستان بودم یه روز از مدرسه رسیدم خونه یه مطلب خیلی جالب تو مدرسه بهمون داده بودن به مامان گفتم برات بخونم گفت بخون من شروع کردم به خوندن زنگ در و زدن مامان به میثم گفت برو درو واکن گفتم مامان گوش می دی گفت آره تو بخون منم ادامه دادم میثم با یه کاسه سمنو اومد بالا منم همچنان داشتم مطلب رو می خوندم مامان به میثم گفت کی داده گفت نذری بوده زن عمو آورده گفتم مامان گوش می دی گفت آره تو بخون بعد به میثم گفت یه قاشق بیار بخور گفتم مامان گوش می دی گفت آره بابا تو بخون من ادامه دادم مامان به میثم گفت خیلی قوت داره یا بخور یا نمی خوری بذار تو یخچال منم ناراحت شدم گفتم گل لگد نمی کنم ها مامانم گفت گوش می دادم گفتم اگه راست می گی از کجا بخونم؟ یه خورده فکر کرد گفت از اون جایی بخون که گفت گل لگد نمی کنم!
یک: وقتی بچه بودم یکی از بازی های محبوبم بازیی بود که تعدا بسیاری دور هم می نشستیم و بعد اولی در گوش دومی یک چیزی می گفت دومی سعی می کرد هر چه شنیده به سومی بگوید و همین طور تا نفر آخر که کلمه یا جمله ی کوتاه را بلند می گفت و بعد به نفر اول می گفتیم تو چی گفته بودی؟ نفر اول می گفت چی گفته و همه از این یک کلاغ چهل کلاغ لذت می بردیم و البته الان که فکرش را می کنم خیلی وقت ها هم کلمه ها بی مزه بود ولی ما قاه قاه می خندیدم اما خیلی جالب بود که حرف اول با آخر این همه تفاوت داشت گاهی اوقات نوشته ها از ذهن بر کاغذ و از کاغذ بر اذهان دیگر و در نقل قول کردن پروسه ی همین بازی را طی می کند
دو: من درباره ی ازدواج منفی فکر نمی کنم و در این مورد مثبت اندیشم اما نمی دانم چرا اقوام محترمی که وبلاگم را می خوانند آه از نهادشان بلند شده است که مطالبم درباره ی ازدواج منفی است البته این مقوله خیلی با روح و روان آدم ها سر و کار دارد وقتی
درباره اش صحبت می کنی برداشت های شخصی درباره اش بسیار است برای همین به راحتی نمی توان حکم کلی صادر کرد و نوشتن درباره اش به این دلیل نیز سخت است
سه: اسم هایی که به کار می برم خیلی موقع ها ممکن است تشابه اسمی باشد تا مطمئن نشده اید ذهن کسی را آشفته نکنید که چه نشسته ای که فلانی در وبلاگش از تو چه نوشته است و چه ننوشته است با تو مخالف است و موافق است و از این حرف ها
.
.
.
.
.
سرانجام شازده کوچولو گفت
آدم ها کجاند؟ در بیابان آدم کمی احسا س تنهایی می کند
مار گفت
پیش آدم ها هم احساس تنهایی می کند
Thursday, February 03, 2011
پس شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و چون ساعت جدایی نزدیک شد روباه گفت
آه!...من گریه خواهم کرد
شازده کوچولو گفت
تقصیر خودت است من بد تو را نمی خواستم، ولی خودت خواستی که اهلی ات کنم
روباه گفت
درست است
شازده کوچولو گفت
ولی تو گریه خواهی کرد
روباه گفت
درست است
پس حاصلی برای تو ندارد
چرا دارد رنگ گندم زارها
سپس گفت
برو دوباره گل ها را ببین. این بار خواهی فهمید که گل خودت در جهان یکتاست بعد پیش من برگرد تا رازی را به تو هدیه کنم
شازده کوچولو رفت و دوباره گل ها را دید به آنها گفت
شما هیچ شباهتی به گل من ندارید شما هنوز هیچ نیستید کسی شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده اید روباه من هم مثل شما بود شبیه صد هزار روباه دیگر ولی من او را دوست خودم کردم و حالا او در جهان یکتاست
و گل ها سخت شرمنده شدند
شازده کوچولو باز گفت
شما زیبایید ولی جز زیبایی چیزی ندارید کسی برای شما نمی میرد البته گل مرا هم رهگذر عادی شبیه شما می بیند ولی او یک تنه از همه شما سر است چون من فقط او را آب داده ام، چون فقط او را زیر حباب گذاشته ام چون فقط برای او کرم هایش را کشته ام(جز دو سه کرم برای پروانه شدن)چون فقط به گله گزاری او یا به خودستایی او یا گاهی هم به قهر و سکوت او گوش داده ام چون او گل من است
Wednesday, February 02, 2011
اندر ضمیر دل ها گنجی نهان نهادی
از دل اگر برآید در آسمان نگنجد
Monday, January 31, 2011
کات
خوب نبود
تو چته؟
دوباره می گیریم
9921
مین روز زندگی من
منبع: وبلاگ یک سرخپوست خوب
آدما نون دلشون رو می خورن
Saturday, January 29, 2011
این روزها دلم می خواد شیرجه بزنم قسمت عمیق اراده ام و تا آخر دنیا ماهرانه شنا کنم و هیچ وقت هم نفس کم نیارم
همین
Friday, January 28, 2011
در ازدواج از هر کجا شروع کنی به اخلاق می رسی از زیبایی شروع کنی به اخلاق میرسی از خوش تیپی شروع کنی به اخلاق می رسی از تحصیلات شروع کنی به اخلاق می رسی از پول شروع کنی به اخلاق می رسی از مذهب و دینداری شروع کنی به اخلاق می رسی از بی دینی شروع کنی به اخلاق می رسی از خدا شروع کنی به اخلاق می رسی از بی خدایی شروع کنی به اخلاق می رسی
درآسمان ازدواج با هر پروازی که بپری در فرودگاه اخلاق فرود می آیی
اینکه هر کسی دوست داشته باشد از کجا شروع کند ناگفته پیداست که اختیاری استو کسی نمی تواند کسی را مجبور کند که از کجا شروع کند اما ختم شدن آن به اخلاق جبر تاریخی است
پی نوشت: در این وبلاگ هیچ وقت دلم نمی خواست باب روابط زن و مرد، ازدواج و موضوع های مرتبطش را باز کنم اماچند وقت پیش نیلوفر با یک سوال و یک کامنت فایلش را در ذهنم باز کرد که همچنان باز مانده است اما با همه ی وجود حس می کنم همه ی قصه همان است که نوشتم نه چیزی بیش
Thursday, January 27, 2011
یک هفته ای بود خانه ی آقاجان اینا بودم یک روز خیاط خانوم اومد و لباس های سفارشی خانوم روکه آماده شده بود آورد خانوم و خیاطش مدتی رو به حرف زدن و خوش و بش گذراندند بعد خانوم رو کرد به من و گفت
مادر یه چایی برای آقاجانت بریز و ببر مزد خیاط رو ازش بگیر بیار
آقاجان تو حیاط داشت باغچه ها و گل ها را آب می داد منم یه چایی ریختم و تا وقتی برسم ته حیاط پیش خودم می گفتم اول بذارم آقاجان چایی اش و بخوره بعد بگم یا همون موقع که سینی رو گذاشتم بگم و به نحوه های متفاوت گفتنم فکر می کردم پیش آقاجان که رسیدم سینی چای رو گذاشتم کنار صندلیش روی یه چهار پایه آقاجان گفت دستت درد نکنه آقاجان این چای چند؟ خندیدم گفتم آقاجان شصت هزارتومن گفت آقاجان برو از تو مِجریِ شصت تومن بردار
پی نوشت: امروز چهارمین سالگرد درگذشت آقاجان است امیدوارم روح هر دوشون شاد باشه
گه گاهی دوست دارم اسم نزدیکانم را از طریق گوگل ردیابی کنم و ببینم کجاهای عالم سیر می کنند امشب اسم آقای برادر را جستجو کردم یک نفر در پستی با عنوان سربازی این گونه نوشته بود
امروز داشتم خاطرات دوران آموزشی سربازیم رو مرور میکردم . خوب که دقت کردم دیدم هر نفر به یه کاراکتر خاص ( البته از نگاه من ) تبدیل شده . میخوام اونارو اینجا بنویسم تا هم یادگاری برای خودم باشه و هم سایر دوستان
و بعد اسم و فامیل هر کس را نوشته بود و در برابر اسمش توصیفاتی درباره اش نوشته بود اسم و فامیل آقای برادر را نوشته بود و اینگونه توصیفش کرده بود .
عضو تیم طناب کشی . مودب ، با وقار و شخصیت . کار نرمش و ورزش گروهان با هاش بود چون خودش چندین سال تو باشگاه اینکاره بود . صبح ها اول نرمش همیشه یه جمله میگفت که گاهی خیلی فلسفی بود بچه ها هنگ میکردن
آقای برادر آخر همین ماه درست روز عروسی میثم سربازی اش تمام می شود و چون متاهل است واقعا روزگار سختی را گذراند تازه با مدرک فوق لیسانس و درجه داشتن اشکش درآمد خدا به داد سرباز صفرها برسد در هر حال وقتی این دو خط مطلب را خواندم یاد شب هایی افتادم که تا نیمه های شب بیدار می ماندیم بحث های فلسفی و اخلاقی و خانوادگی می کردیم یادده سال پیش که صبح ها با هم راهی دانشگاه می شدیم و خیلی از عصرها و غروب ها با هم برمی گشتیم و در تمام مدت بحث و حرف بود گاهی هم من سکوت مطلق بودم و او که برای تقویت زبانش بخش اعظم فیلم ها را حفظ بود از حفظ می گفت و من فقط گوش بودم فاصله ی سنی ما هر سه تا یکی یک سال است یعنی همین آقای برادر که اکنون سرباز است تنها دو سال از من کوچکتر است و میثم که آخر ماه عروسی اش است یک سال ازمن کوچکتر است خیلی وقت ها فکر می کنم شاید همین فاصله ی سنی کم این صمیمیت و علاقه را موجب شده است گاهی هم فکر می کنم طرز تربیت مامان این علاقه خالی از حسادت را در ما به وجود آورده است درست است که از زمانی که آقای برادر ازدواج کرده کمتر می بینمش وسه سال است که دیگر به دلیل مشغله های او با هم شبیه آن روزها صحبت نمی کنیم اما دوستش دارم و با موفقیت هایش شاد می شوم و همیشه امیدوارم که هر دو شان فوق موفق باشند یکی از دوستانم از برادرش ناراضی بود که ازدواج کرده دیگر کاری به کار ما ندارد برایش توضیح دادم که این طبیعت مردانه است نباید دلگیر شوی و بعد برایش گفتم که یک شب برای آقای برادر پیامک زدم که دلم برایت تنگ شده آقای برادر جواب داد وا!!! دوستم گفت ناراحت نشدی گفتم نه خندیدم و پیامکش را به یادگار نگه داشتم الان آه کشیدم هیچ وقت فکر نمی کردم خاطره ای از دوره ی آموزشی آقای برادر که من اصلا نبودم مرا ببرد به روزهایی که من بودم و آقای برادر
تازگی ها متوجه شده ام که هر چه پست ها را طولانی تر می نویسم از مقصود و منظورم دورتر می شوم از خواندن وبلاگ هایی که در یک جمله به اندازه ی یک کتاب حرف می زنند خوشم می آید در واقع کوتاه گفتن و عمیق گفتن سخت است اما هنوز نتوانستم به الگویی دست پیدا کنم که سبک نوشتنم برای خودم هم مشخص باشد دو پستی که درباره ی ارتباط آدم ها و شناخت آنها نوشته بودم گویا خیلی گویا نبود یاد این مطلب وبلاگ سی و پنج درجه افتادم که به نظرم همه ی منظورم را در همین چند جمله گفته بود به نظرم رسید عینا اینجا بگذارم اینجا وجه اخلاقی را که اولین و مهم ترین در هر رابطه است گفته اما درباره ی سایر امور هم به همین نحو است سی و پنج درجه نوشته بود
آدمهایی که باگهای جدی شخصیتی دارند، همیشه به شما فرصت میدهند که قبل از جدی شدن رابطهها دست ِ رو شدهشان را ببینید. آدمهایی که خشمگینشان یک آدم دیگری میشود، همیشه و دیر یا زود فرازی از "اوه این دیوانه دیگر کیست" به عنوان اشانتیون در چنته دارند. این ماییم که ترجیح میدهیم چشمانمان را ببندیم و امیدوار باشیم که "نه، همین یک بار بود". آدم باید یک جایی در زندگیاش بفهمد که تکرار این تجربه حماقت مکرر است دو پست مرتبط
حدود یازده سال پیش کشیدمش یعنی بیستم آبان هزاروسیصدو هفتادو هشت پنج شنبه ساعت هفت و ده دقیقه ی شب / مداد رنگی
روباه گفت
فقط چیزهایی را که اهلی کنی می توانی بشناسی. آدم ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. همه ی چیزها را ساخته و آماده از فروشنده ها می خرند. ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد آدم ها دیگر دوستی ندارند. تو اگر دوست می خواهی بیا و مرا اهلی کن
شازده کوچولو گفت
چه کار باید بکنم
روباه جواب داد
باید خیلی حوصله کنی. اول کمی دور از من این جوری روی علف ها می نشینی. من از زیر چشم به تو نگاه می کنم و تو هیچ نمی گویی. زبان سرچشمه ی سوتفاهم هاست. اما تو هر روز کمی نزدیک تر می نشینی
شازده کوچولو فردا باز آمد
روباه گفت
بهتر بود که در همان وقت دیروز می آمدی. مثلا در ساعت چهار بعدازظهر بیایی من از ساعت سه به بعد حس می کنم خوشبختی ام بیشتر می شود. در ساعت چهار به هیجان می آیم و نگران می شوم، و آن وقت قدر خوشبختی را می فهمم! ولی تو اگر بی وقت بیایی هرگز نخواهم دانست کی باید دلم را به شوق دیدارت خوش کنم...آخر همه چیز آدابی دارد
بعضی کامنت ها جواب های مفصل می طلبد یعنی با یکی دو جمله نمی شود سر و ته قضیه را هم آورد بعضی مسائل که دغدغه ی خودم هم هست پرچانه ام می کند و نمی توانم از صحبت کردن درباره شان بگذرم شاید پیش از این هم گفته ام در دور ه ی ارشد همکلاسی داشتم که البته هم دوره ی ما نبود اما سر کلاس های ما هم می آمد سر کلاس ها خیلی اظهار نظر می کرد در این باره می گفت وقتی ایده یا حرفی به نظرم می رسد تا وقتی که نگویم گوش هایم دیگر نمی شنود حالا حکایت من است وقتی برایم کامنت می گذارند یا سوالی می پرسند تا درباره اش حرف نزنم ذهنم آرام نیست و هر جا که هستم به جواب های مختلف و متفاوت فکر می کنم اول به احترام خواننده ای که وقت می گذارد و مطالبم را می خواند دوم به این دلیل که در این تبادل نظرها خیلی موضوع های جدید دیگر هم به وجود می آید
پستی نوشته بودم با عنوان تو مو می بینی و من پیچ موسوده ی عزیز برایم کامنتی گذاشته بود که شناختن آدم ها به این سادگی ها هم نیست و چند صد تا علامت تعجب هم در برابرش و بعد به او گفتم در این باره پستی جداگانه خواهم نوشت
هنوز هم معتقدم ساده است اما برای همه ی ما کم هزینه ترین راه آن است که چشممان را به روی ساده ها ببندیم و بگذریم اما وقتی به مشکل جدی بر می خوریم برمی گردیم به گذشته و می گوییم اون روز فلان حرف و زد فلان حرکت و انجام داد فلان تصمیمش و خلاصه صدها فلان داریم که می توانست امروز را نشان دهد این حرف و من از مردم بسیار شنیدم که ما همیشه عقلمون آخر سر می یاد
اگر همه بخواهند موشکافانه با هم ارتباط برقرار کنند سنگ روی سنگ بند نمی شود هیچ رابطه ای برقرار نمی شود اما نکته ای وجود دارد ما خودآگاه و ناخودآگاه روابط را در ذهنمان تعریف می کنیم و براساس درجه ی اهمیت درباره شان تصمیم می گیریم زمانی کسی فقط برای ما هم کلاسی است یا شبیه همان دختر ممکن است تنها در محیط کتابخانه برای مدت محدود ببینیمش زمانی رابطه دوستی صمیمانه است زمانی در حد استادی و دانشجویی است زمانی می خواهیم همسرمان باشد در همه ی این شیفت کردن ها ما موشکافانه تر از پیش آدم ها را زیر نظر می گیریم برای من چه اهمیتی دارد دختری که در کتابخانه دیدمش تا کجا به زیبایی ها توجه دارد اما حتما این گونه است که اگر بخواهد همسر کسی شود به نظر من از کش سرش هم نباید به سادگی گذشت
دوستان و آشنایان که از نزدیک مرا می شناسند می دانند که همراه مادرم برای دو برادرم به اندازه ی موهای سرم خواستگاری رفته ام و شکر خدا هر دو سر و سامان گرفتند همه می دانند که جلسه ی خواستگاری یکی از انواع جلسه هایی است که آدم ها هر چه عیب در ظاهر و باطن و اخلاق و رفتار دارند با حداکثر تلاش می پوشانند و هر کس به اندازه ی توان خودش، بهترین ظاهر می شود اما من معتقدم در همین بهترین ظاهر شدن ها هم خیلی چیزها می شود دید (در این مورد بیش از اینها نوشتم که به دلیل طولانی شدن پست حذفشان کردم اما واقعا می شود دید
من هم معتقدم روابط به خصوص در ازدواج پیچیده تر از آن است که به راحتی بتوان درباره اش نظر قطعی داد و در مقام دانای کل داستان ازدواج نایستاده ام اما می شود همچون یک پیشگو درصد آسیب هایش را به حداقل رساند
در پایان دوست دارم بگویم که مرزهای خوش بینی بی اندازه، بدبینی، حساسیت، سختگیری، وسواس بیمار گونه و در نهایت شناخت و معرفت برایم مشخص است چون غیر از این باشد کار عالم راه نمی افتد و چون چرخ دنیا با همین روابط اجتماعی می چرخد لازم است که گاهی دیده ها را ندید و ندیده ها را دید. سخت است اما غیرممکن نیست دیدن ندیدنی ها
Thursday, January 20, 2011
در ورزش هایی که سرعت و تمرکز دو رکن اساسی آن است عموما کسانی که جدید ثبت نام می کنند و پیش از این هم تجربه ی ورزش اینچنینی را نداشتند پی در پی می ایستند و حرکت های مربی را نگاه می کنند تا بل که ترتیب حرکاتِ دست و پا و پس و پیش آمدن هر یک را یاد بگیرند و بعد که یاد گرفتند انجامش دهند آنها متوجه نیستند که باید همراه مربی، ورزش را انجام دهند حتی اگر غلط باشد باید تحرک داشته باشند حتی اگر حرکت های دست ها و پاهایشان هماهنگ نباشد آنها نمی دانند که هرچه بیشتر بایستند و به مربی نگاه کنند کمتر یاد می گیرند و دیرتر راه می افتند و بیشتر گیج می زنندآنها نمی دانند تا انجام ندهند عالی نمی شوند می خواهند عالی یاد بگیرند و بعد انجام دهند اگر آنها عین یک ساعت را با مربی همراهی کنند ولو به اشتباه بعد از سه چهار جلسه پا به پای مربی حرکات را انجام خواهند داد و خودشان هم متوجه نخواهند شد دقیقا از چه روز و چه ساعت و چه دقیقه و ثانیه هایی بود که راه افتادند مدت هاست متوجه این قانون جالب انگیزناک شده ام باید خودت را بیندازی وسط ماجرا بالاخره یه روزی می بینی یه جایی ایستادی که فکر می کردی خیلی دور دورهاست و چون می ایستادی و نگاه می کردی فکر می کردی هیچ وقت بهش نمی رسی ولی حالا رسیدی
امروزامانتی که بیست و یک ساله شده بود را به دست صاحبش رساندم البته امروز که رساندم امانت بیست و سه ساله شده بود دو سال پیش دوستم را پیدا کردم اما دوسال هم طول کشید که بتوانم هماهنگ کنم که او را ببینم از اینکه دوستم را دیدم خوشحالم ولی دوستم وکیل شده و امروز که من دفترش بودم یکی از موکلینش آنجا بود آنقدر حرف هایش ذهن و روانم را پریشان کرده که حال ندارم پست خوشحالانه بنویسم زن ها در جامعه وضع تاسف باری دارند شاید مردها هم به نوع دیگری و لی زنها بی اندازه ضعیف اند و این آزار دهنده است آن خانم حدود یکساعت حرف زد در حین صحبت هایش به این فکر می کردم که قدیم ترها نهایت خیانت مردی که از زنش واقعی راضی نبود این بود که واقعی با زنی که فکر می کرد دوست دارد ازدواج می کرد وزن دوم اختیار می کرد و چون خبری از موبایل و کامپیوتر و چک کردن نبود نهایت بعد از مرگ آقای منزل یک دفعه سر و کله ی دو سه فرزند دیگر هم پیدا می شد درسته که این نوع هم ستم است و به موقعش جلزو ولز طرف را درمی آورد اما دست کم مزیتی که داشت زن اول در ناآگاهی کامل و بی خبری زندگی می کرد و تازه چون مردهای قدیم واقعا مرد بودند و از زندگی زن اول هم کم نمی گذاشتند بچه ها را هم سر و سامان می دادند حالا یا می فهمید یا نمی فهمید به نظر خیانت پاکیزه تری بود تا توصیف هایی که امروز شنیدم مرد از زن خودش راضی نیست این مقدمه است ولی در ادامه به یکی هم قانع نیست و در پایان از هیچ زنی راضی نیست و از یکی به دیگری عبور می کند این آزاردهنده ترین و بیمارگونه ترین شکل یک رابطه است بگذریم برای دوست نازنینم کتابم را بردم جالب اینکه ما سه سال دوره ی راهنمایی هم در یک مدرسه بودیم و الان هیچ کدام هیچ خاطره ای از آن دوران نداریم و یادمان نیامد که با هم بوده باشیم من همیشه فکر می کردم سوم دبستان که کتابش را امانت گرفتم او از محله مان رفته در حالی که گفت نه تنها تا پنجم دبستان با هم بودیم که دوران راهنمایی هم
گفت تعجب می کنم این همه سال امانتداری کردی گفت حالا برایم کتاب ارزشمندی است و حتما جلدش می کنم
اگر موکل دوستم را ندیده بودم این پست را شادمانه تر می نوشتم ولی نشد که بشه
در ژوئن 2000در کانادا در پنجمین کنفرانس حلقه ی کندوکاو در آمریکای شمالی این نوشته به عنوان یک نوشته ی پژوهشی ارائه شد.
چگونه پرنده ای که از شادی فریاد برمی آورد
می تواند در قفسی بنشیند و آواز سر دهد؟
درکدام زمان که ترسها او را می آزارند
بال های نرم و نازکش را می بندد
و جست و خیز سرشار از تازگی اش را از یاد می برد؟
ویلیام بلیک، سرود کودک دبستانی
من می خواهم درباره ی رابطه ی میان فلسفه برای کودکان و مدرسه بگویم. زمانی که از مدرسه سخن می گویم منظورمن از کودکستان تا دبیرستان است به ویژه مدرسه های دولتی ایالات متحده مد نظر من می باشد(با این وجود چیزی که باید بگویم در شرایط دیگری نیز به کار گرفته خواهدشد)
به شکل ویژه ای، ناهمسانی میان قانون های اساسی فلسفه برای کودکان و ویژگی های کلی حاکم بر آموزش در مدرسه مرا به خود می کشاند.
پایه ی فکری من آن است که پرداختن به فلسفه برای کودکان و حلقه ی کندو کاو باعث ایجاد دگرگونی است این ما را وا می دارد تا نگرش خود را هم درباره ی کارکرد آموزش و هم درباره ی نوع آن، دوباره مورد ارزیابی قرار دهیم. در پایان من بر این باورم که فلسفه برای کودکان با آشکارسازی روش هایی که در آن آموزش سازمانی برای آموزش و پرورش کودکان ناموفق بوده است سرشت مدرسه را به پرسش می گیرد. از اینرو من مطمئن نیستم که در اساس فلسفه برای کودکان به مدرسه تعلق دارد از این رو نام نوشته را چنین چیزی برگزیدم اما در ساختار پرسشی طرح شده است پرسشی که من درباره ی آن گیجم و خیلی درباره ی آن فکر کرده ام.
من یک نظر ویژه در این پرسش طرح کرده ام کانون فلسفه برای کودکان را در سیاتل می گردانم و بیشترین کار ما در مدارس دولتی است من زمان زیادی را برای تدریس در مدارس و کار با آموزگاران مدیران و والدین می گذرانم تا فلسفه برای کودکان را وارد کلاس ها کنم سه فرزند خردسال هم دارم ما چنین اندیشیدیم که پسرانمان را به مدرسه نفرستیم بیشتر به دلیل جنبه هایی که در این جا درباره ی آن سخن می گویم به جای آن آنها در خانه و در دنیای بیرون از خانه آموزش می بینند من یک کلاس فلسفه را به شکل خانگی با یک گروه از دانش آموزان 8تا12سال که پسر خودم نیز از آنان است اداره می کنم
با طرح سه تفاوت اصلی شروع خواهم کرد که بین فلسفه برای کودکان-به گونه ای که من آن را درک می کنم-و روش فراگیر در مدرسه که در آن فلسفه برای کودکان گاهی تمرین می شود، هست. البته تمایزهای دیگری هم وجود دارد