دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
.
.
.
.
.
.
روزی که نماند دگری بر سر کویت
دانی که ز اغیار وفادارترم من......
وحشی بافقی
از روزی که بیماری پدرم را متوجه شدیم تا روزی که به خاکاش سپردیم شد سیوسه روز! در این سیوسه روزی که بیمار بود دوازده روز اول که در بیمارستان بود، کمکم سرحال شده بود و شبیه روزهایی که خانه بود با شور و هیجان صحبت میکرد. میگفت افتاده بودم تو خاکی، خدا را شکر الان دیگر تو جادهی آسفالتم...سه چهار روزی آوردیماش خانه، دوباره که بردیماش دیگر هیچ وقت نه صدایش را شنیدم نه با هم چشم در چشم شدیم. 







![]() |
| جای خالی سلوچ، محمود دولتآبادی، ص ۹ |
ماهنامهی انشا و نویسندگی، خیلی خوش سلیقه، در کنار نوشتهی من، عکس یک سوسک گذاشته است. (من به سوسک، حس بدی ندارم، پس تعریفم را به حساب کنایه نگذارید. این تعریف، ظاهر و باطناش یکی است، خودش،خودش است.) سوسک، یکی از آفریدههای خاطره ساز من بوده است. آوردهام که سوسک، کی و کجاها در زندگیام سرک کشیده و سر از نوشتههایم در آورده است. (نوشتههایی گاه عاشقانه). حتی، سوسک را هم به سادگی قضاوت نکینم...