ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ

Tuesday, August 25, 2015

‌می‌گویند یکی از نعمت‌های بهشت این است که حرف مُفت نمی‌شنوی، فقط خدا می‌داند که شنیدنِ حرف مُفت چه عذاب الیمی است که وعده‌ی نشنیدنِ آن را در بهشت داده است چون می‌دانسته است که در عالمی این چنین، نمی‌شود وعده‌ای به این بزرگی داد... چقدر دلم از این نعمت می‌خواهد این روزها در همین عالم....


پ.نِ اخلاقی: چقدر گفتن و شنیدنِ حرف لغو و بیهوده دردناک است که در کنار نعمت‌هایی چون حوری و پری آب روان و میوه‌های بهشتی، وعده‌ی نعمتِ نشنیدنِ حرف لغو و بیهوده داده شده است. 

Sunday, August 23, 2015


نمایندگی‌های فروش فصلنامه را اینجا بیابید. 

Saturday, August 22, 2015

متاسفانه نمی‌دانم چرا برنامه پخش نشد، شرمنده‌ی کسانی هستم که وقت خود را برای گوش دادن برنامه تنظیم کرده بودند.

اگر تغییری در برنامه‌های شبکه پیش نیاید، قرار است قسمت دوم‌اش امشب پخش شود. 

Friday, August 21, 2015

امروز ظهر فکر می‌‌کردم، کاش آدم می‌توانست با دل‌اش سلفی بگیرد و زیرش بنویسد من و دلم همین الان یهویی...

۳۰ مرداد ۱۳۹۴ جمعه

Wednesday, August 19, 2015

Tuesday, August 18, 2015

امشب به دسته‌بندی‌ پست‌های وبلاگم یک برچسب دیگر اضافه کردم با عنوانِ «بابا» و تقریبا پست‌های مربوط به بابا را یافتم و یک کاسه کردم. البته الان بی‌حال‌تر از آن هستم که چک کنم آیا پستی جا مانده است یا نه... هر بار که درباره‌اش چیزی در وبلاگم می‌گذاشتم صدایش می‌کردم، نشانش می‌دادم و نوشته را برایش می‌خواندم و از ذوق‌اش لذت می‌بردم...

از دست دادن، یک رنج است، که به مرور زمان می‌شود دلتنگی، آدم  با همین دلتنگی به روزمرگی‌هایش برمی‌گردد، باور نکردنِ این از دست دادن، اما رنج دیگری است، از جنس دیگر...

هنوز  به این جمله‌ها و کلمه‌ها عادت نکرده‌ام و گاهی معنایشان را نمی فهمم: خدا پدرت را بیامرزه، خدا بهت صبر بده، خدا رحمت‌اش کنه، غم آخر ات باشه... و جمله‌هایی شبیه به این‌ها... تنها به رسم ادب، پاسخ این همه مهر و محبت و مهربانی دوستان را می‌دهم که هنوز این جمله‌ها برایم معنا ندارد...

بیست‌و‌هشتم مرداد ۱۳۹۴ چهارشنبه
پیش از نوروز امسال، رفت آتلیه پنج تا عکس انداخت در مدل‌های مختلف، پیش از رفتن درباره‌ی لباس پوشیدن‌اش با هم کلی گپ زدیم. درباره‌ی انگشترهایش از من اجازه گرفت (رازی که بین خودمان دو تا بود.) بعد که عکس‌ها آماده شد پنج تا قاب سیلور از بازار خرید. گفت عید می‌خواهم به هر کدام‌تان یک  عکس بدهم. من  گفتم دو تا می‌خواهم، یک ساعت داشتم انتخاب می‌کردم، گفتم بابا تو همه‌اش خوشگلی، نمی‌دانم کدام را انتخاب کنم. بعد گفت قاب تو را خودم می‌زنم، تو می‌خوای بزنی پیش گاو و گوسفندهات (منظورش عروسک‌هام بود) بعد خودش میخ و چکّش آورد نگاهی به دور تا دور اتاقم انداخت و قاب را به دیوار زد. بعدها که رفتیم خانه‌ی آقای برادر، نگاهی به جای عکس‌اش انداخت و از آن سمت پذیرایی به من اشاره کرد جاش خوبه؟ اشاره کردم آره... بعد رفتم کنارش و برایش توضیح دادم  جایی زده‌اند که از همه جا دید داره... گفت آخر خیلی نزدیک آشپزخانه است من اما قانع‌اش کردم که بهترین جای ممکن است. بی‌اندازه خوش سلیقه بود و نظم و ترتیب و هماهنگی و هارمونی برایش مهم بود. 

طوری دلم برایش تنگ می‌شود که پیش از اینها تجربه‌ی چنین دلتنگی را در زندگیم نداشته‌ام.




Sunday, August 16, 2015


خوابیدی بدون لالایی و قصه 
بگیر آسوده بخواب بی‌درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی‌بینی
توی خواب گل‌های حسرت نمی‌چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی‌سوزونه
جای سیلی‌های باد روش نمی‌مونه
دیگه بیدار نمی‌شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمک‌ها را جا گذاشتی
قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهر‌اند سینه‌ها با مهربونی
تو، تو جنگل نمی‌تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه 
اونجا که خدا برات لالایی می‌گه
می‌دونم می‌بینمت یک روز دوباره 
توی دنیایی که آدمک نداره

مرداد ۹۴

سیاوش قمیشی - خوابیدی

Saturday, August 15, 2015

این روزها دچار نهیلیسم فعال هستم...

۲۴ مرداد ۹۴ شنبه


Friday, August 14, 2015

هر سخن نه فقط  جایی و هر  نکته نه فقط مکانی دارد
که شیوه‌ای هم 
پیش از اینها، در دوره‌ای که تلفن همراه این‌همه همه‌گیر نبود و این گونه نبود که هر کس دو یا سه شماره داشته باشد تلفن همگانی مهم بود، وقتی کارتی شده بود، کارت را که وارد می‌کردی تا بوق آزاد بزند و شماره‌ات را بگیری، جمله‌ای، نصیحتی، حرفی، سخنی... به یادت می‌آورد که مثلا دروغگویی خیلی زشت است، دروغگو دشمن خداست و چیزهایی شبیه به این... وقتی بحث‌های اخلاقی در می‌گرفت مثال خوبی بود که آدم بگوید چرا در جامعه‌ای که از در و دیوارش نصیحت می‌بارد حتی وقتی می‌خواهی یک زنگ ساده بزنی، دروغ‌گویی این همه عادی است و همین را هم می‌توانستی درباره‌ی سایر چیزها مثل دزدی و اختلاس و مال مردم و........... بگویی.
سال گذشته در یکی از دانشگاه‌های کشور این نصیحت و پند و اندرزها را در جایی دیدم که به جای ایده‌پردازش یک سال خجالت می‌کشیدم درباره‌اش صحبت کنم یا عکس‌اش را بگذارم. من ذهن و فکری که این ایده را داده است نمی‌فهمم، حتی نمی‌فهمم تا عملی شدن‌اش چه فرایندی را طی کرده است، اما مدت‌هاست با خودم فکر می‌کنم باز تلفن همگانی شرف داشت به این یکی...
به یک چیز دیگر هم فکر می‌کنم، این همه اهالی فبک، خودمان را به در و دیوار می‌زنیم که بچه‌هایی متفکر بار بیاوریم که خودشان به نتایج اخلاقی در زندگی عملی برسند، با چنین فضایی می‌توان امیدوار بود؟

ناامیدی است دیگر، یکباره بر سرت هوار می‌شود.

Wednesday, August 12, 2015

هر پیمانی که بی تو با خود بستم
چون روی تو دیدم همه را بشکستم


۲۱ مرداد ۱۳۹۴ چهارشنبه

Tuesday, August 11, 2015

گفته بودم‌ بی تو می‌میرم ولی این بار نه
گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار نه
هر چه گویی دوستت دارم، به جز تکرار نیست
خو نمی‌گیرم به این تکرارِ  طوطی‌وار نه
تا که پابندت شوم از خویش می‌رانی مرا
دوست دارم همدمت باشم ولی سربار نه
دل فروشی می‌کنی، گویا گمان کردی که باز
با غرورم می‌خرم آن را، در این بازار نه
قصد رفتن کرده‌ای، تا باز هم گویم بمان
بار دیگر می‌کنم خواهش ولی اصرار نه
گه مرا پس می‌زنی، گه باز پیشم می‌کشی
آنچه دستت داده‌ام، نامش دل است افسار نه
می‌روی اما خودت هم خوب می‌دانی عزیز
می‌کنی گاهی فراموشم ولی انکار نه
سخت می‌گیری به من با اینهمه از دست تو
می‌شوم دلگیر شاید نازنین، بیزار نه

شهریار 

Sunday, August 09, 2015


گوشی بابا دست من است که به تماس‌هایش پاسخ دهم و پیامک‌هایش را چک کنم. یکی از پیامک‌هایش مربوط به برنامه‌ی دیشبم بود. پیامک را ندید و برنامه‌ام را نشنید. روزی که از ضبط برگشتم و برایش تعریف کردم چه گذشت، بی‌صبرانه منتظر بود که بشنود اما نشد که بشود.

آدمیزاد چنین موجود ناتوانی است که برای آینده‌ای نامعلوم و مبهم می‌جنگد، این روزها به قول رئوف دلفی اندوه را به  نوح و کشتی سپرده‌ام... 

پ.ن: این شماره پیامک برای اخبار مهم فامیلِ مادری‌ام  است که آدم را راحت می‌کند از اینکه بخواهد یکی یکی به همه پیامک بزند. هر خبری بشود برای همه فرستاده می‌شود.
۱۸ مرداد ۱۳۹۴ یک‌شنبه صبح
امروز صبح پامنار کار داشتم. یک دفعه وسط این خیابانِ شلوغ و پلوغ یادِ مغازه‌ی بابا افتادم. بچه که بودم در خیابانِ پامنار ساختمان گل، مغازه داشت. یکی دو باری هم من را با خودش برده بود. یادم نمی‌آید که حوصله‌ام سر رفته باشد. حتی قیافه‌ی بعضی از آدم‌های پاساژ یادم است. صبح گفتم تا اینجا که آمده‌ام بروم سری به مغازه‌ی بابا بزنم و از صاحب‌اش اجازه بگیرم عکس بیندازم. صاحب نداشت و خالی بود. رو‌به‌روی پلاک ۴۰ ایستادم و یادم آمد بابا با چه ذوقِ وصف نشدنی از ترکیب اسم ساختمان که گل بود و پلاک مغازه‌اش و شغل‌اش عنوانِ فرشِ چهل گل را برای خودش ساخت. عنوانی که آدرس‌اش هم در ضمنِ آن بود. یادم است همان زمان این عنوان را داده بود با خط شکسته نستعلیق روی شیشه‌ی مغازه‌اش نوشته بودند. بیست سال بیشتر است که این مغازه را فروخته است اما این عنوان برای‌اش همیشگی شد. فکر کنم ذوق‌زدگی‌هایم و گاهی اوقات فسفر سوزاندن برای انتخاب اسم و عنوان را بی‌واسطه از بابا به ارث برده‌ام.  

Saturday, August 08, 2015

اگر موفق نشده‌اید، شنونده‌ی برنامه‌ی سوفیا  با موضوع فلسفه برای کودکان باشید، برنامه دو روز پس از پخش در اینجا قابل دانلود است. 


Friday, August 07, 2015


رادیو گفت‌وگو
برنامه‌ی سوفیا
کارشناسان: دکتر روح الله کریمی، فائزه رودی
موضوع برنامه: فلسفه برای کودکان
تاریخ پخشِ قسمتِ نخست: ۱۷ مرداد ۹۴ شنبه ساعت ۱۱ شب

پ.ن: این اطلاع‌‌رسانی معتبر است، مگر اینکه تغییری در برنامه‌ی شبکه پیش بیاید. 

Thursday, August 06, 2015


-منظورت از بزرگ شدن چیه؟
+ خودم هم نمی دونم...
-شاید بزرگ شدن یعنی اینکه دیگر از چیزی تعجب نکنی...

Autumn Sonata-Bergman

Friday, July 31, 2015

Thursday, July 30, 2015

باور کن همه‌ی دنیا فقط تویی
و برخی دوستان،
بقیه هم تکراری‌اند...

عباس معروفی

Wednesday, July 29, 2015

بگذار هر چه نمی‌خواهند 
بگوییم
بگذار هر چه نمی‌خواهیم 
بگویند
باران که بیاید از دست چترها 
کاری برنمی‌آید

ما اتفاقی هستیم 
که افتاده‌ایم...

نصرت رحمانی

۷ مرداد ۱۳۹۴ چهارشنبه


این  دست‌ها که امروز این همه ناتوان و رنجور است، روزگاری، با مناسبت و بی‌مناسبت برایم می‌نوشت. شاید در دلش آرزو می‌کرده است که روزی برای خودم کسی شوم. 





Tuesday, July 28, 2015

هفده دقیقه است که شده است چهارشنبه، حساب نکرده‌ام اما فکر کنم از شنبه شب تا این ساعت فقط ده پانزده ساعت خوابیده‌ام. (همه‌ی آثار بی‌خوابی کشیدن‌ها را خودم متوجه‌ام اگر دیگری‌ها به چشم‌شان نیاید.) با‌همه‌‌ی این کلافگی و خستگی و داغون بودنم، کلاس امروز واقعا عالی بود. یک حرفی از روز نخست کلاس‌هایِ فن بیان و البته اجرا روی دلم مانده است که هنوز نتوانسته‌ام بگویم. امروز هم پایان جلسه اجازه گرفتم که بگویم نشد، به نظرم، درست یا غلط، ورزش پیلاتس و تمرین‌های فن بیان و البته اجرا رابطه‌ی تنگاتنگی با هم دارند. در حد و اندازه‌ی فهم و برداشت خودم تا اینجا و تا این جلسه به نظرم اگر کسی برایش جدی است که در این مقوله بهترین باشد باید پیلاتس را هم جدی بگیرد. خستگی‌ام اجازه نمی‌دهد بیش از این درباره‌اش توضیح بدهم ولی از یک چیز خوشحالم فن بیان، مهارت‌های اجرا در رادیو و تلویزیون، پیلاتس، کلاس‌های داستان نویسیِ آقای جزینی، تمام کارگاه‌های فلسفه برای کودکان آقای قائدی و کارگاه‌های پژوهشگاه و تجربه‌های بسیار دیگرم همه به هم ربط دارند و تردید ندارم یک روز در باشکوه‌ترین شکل خود، گرد هم خواهند آمد، اگر نفسی که ممد حیات است وقتی فرو می‌‌رود یادش بماند که بیرون هم بیاید.

پ.ن: به یکباره و به طرز عجیب و غریبی اتفاق‌هایی افتاده است که نظم زندگی‌ام را برهم زده است، امیدوارم خیلی زود بتوانم در بین این همه کلافگی و دلهره و آشفتگی خودم را با وضعیت تازه سازگار کنم. هر چند که بی‌اندازه دشوار است. 

Monday, July 20, 2015

موقعیتی دیگر برای جامعه‌ی ایرانی و ایران زمین در لندن


پ.ن: برایت بسیار خوشحالم و بهترین‌ها را آرزو می‌کنم. 

Saturday, July 18, 2015

در دو سه روز آینده، کوزت باید بیاید دست‌بوسی‌ام. از کت و کول افتادم، هنوز هم ادامه دار است. اما در این اتاق تکانی و خانه تکانی و کتابخانه تکانی. مجله‌های مامانم قدری اوقاتم را خوش کرد. بخش بزرگی از کودکی و نوجوانی ما به ورق زدن و خواندن این مجله‌ها گذشت که یادگار مامان از دوران دختری و خانه‌ی پدری‌اش بود. اما آنچه برایم جالب بود دو تا نامه‌ای بود که برای مامان از مجله آمده بود، در یکی از داستانی که فرستاده بود و در دیگری برای شعرش تشکر کرده است و قرار بوده بررسی شود برای چاپ. الان ازش پرسیدم که داستان و شعر برای خودت بود؟ گفت: بله. گفتم داستان درباره‌ی چی بود؟ گفت داستان را یادم نیست ولی شعر درباره‌ی مادر بود. گفتم واقعا شوهر کردی حیف شدی‌ها! خندید. در بین این کارهای کمر شکن، خیلی برایم جذاب بود که مامان در سن ده سالگی، دوست  داشته است داستان بنویسد و شعر می‌گفته است و برای مجله‌  می‌فرستاده است.   تا امروز که نامه‌های مجله را دیدم چیزی درباره‌ی علاقه‌ی مامان به داستان نویسی و شعر‌گویی نمی‌دانستم.  آدم‌ها، هر زمان می‌توانند در میان کسالت و روزمرگی چیزی برای غافلگیری‌ات داشته باشند.








.

Thursday, July 16, 2015

امشب یکی از دوستانم عکس صفحه‌ای را در اینستاگرام برایم  فرستاد که تصور کرده بود صفحه‌ی من است و با شگفتی بسیار هم فالو کرده بود. من فقط یک صفحه در اینستاگرام دارم نه بیشتر.(همین یک صفحه هم زیاد است.)

پ.ن مهم: نوشتن این پست برایم سخت بود، چون آدم مشهوری نیستم که بخواهم از این بیانیه‌ها صادر کنم، هر طور نوشتم که نوشته‌ام مسخره و خنده‌دار نشود، نوشته‌ام اما انگار ادای شهرت درآورده است. درهرحال چون در آن صفحه عکس‌ها ربطی به عالم من ندارد، چاره‌ای جز این نداشتم.

پ.ن غیر مهم: صفحه‌ی اصلی‌ام این است که می‌بینید. 


Wednesday, July 15, 2015

سال ۱۳۳۴، بابا ۴ ساله
بابا پالتویی را که تنش است با یک عروسک چوبی چهار چرخ عوض کرده بود. گویا یک گوسفند چوبی بوده است. بعد هم منتظر همان آقایی مانده است که پالتویش را برده بود. چون گفته بود باز هم از این عروسک‌ها برایش خواهد آورد. 

Sunday, July 12, 2015

خیلی درد دارد توی شعرها و ترانه‌ها و رنگ‌ها و متن‌ها و آهنگ‌ها، حتی گل روی میز باشی ولی نتوانی ثابت کنی... و قصه از همین جا شروع می‌شود...

۲۲ تیر ۹۴ دوشنبه

Tuesday, July 07, 2015

فاصله‌ی اینکه فکر کنی یک صدای معمولی و حتی زیر معمولی داری تا اینکه ازت بپرسند قبلا کلاس آواز رفتی؟ خیلی کم شد، آن قدر کم که این تجربه‌‌ی غافلگیرانه، تجربه‌ی مریل استریپ را گذاشت جیب بغل‌اش...

پ.ن: در من این شور مستی خدایی است، مستی‌ام از شراب شما نیست
پ.ن ۲: امروز فهمیدم صدا عین ساز است، صدای بد نداریم صدای ناکوک داریم. (مگر درباره‌ی کسانی که مشکل جدی دارند.)

۱۶ تیر ۱۳۹۴ سه‌شنبه
الهی!
از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی، سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی، مجلس‌اش روضه‌ی رضوان کنی، ناخوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردنِ آن در علم غیب پنهان کنی، آنگه او را به زندان کنی و سال‌ها گریان کنی...

مناجات خواجه عبدالله انصاری

Monday, July 06, 2015

 درباره‌ی کتاب «ماجراهای ساینا» رمانی فلسفی برای دبستانی‌ها، اینجا را کلیک کنید. 
همه‌ی روابط انسانی بر پایه‌ی محبت و انصاف است که تداوم دارد. این دو اصل باید یادم باشد در هر نقشی که هستم یا خواهم بود اعم از استاد، عمه، همسر، زن عمو، زندایی، عروس، خواهر شوهر، دوست، تسهیل‌گر، دانشجو و هزاران نقش دیگر...

پ.ن: واژه‌ی انصاف را بسیار به کار می‌بردم، خوب می‌دانستم انصاف نداشتن یعنی چه! این روزها اما و مدت‌هاست با خودم می‌گویم ارسطو چقدر بزرگ است که در زمان‌هایی این همه دور با این ظرافت و دقت، در بحث‌های اخلاق، حواس‌اش به انصاف بوده است.

Sharp (and Lipman) The problem is teacher education

Sunday, July 05, 2015

مستمع صاحب سخن را...
در تمرینِ «تعریف کردن» به نکته‌های جالبی رسیده‌ام، اولین نکته‌اش، مخاطب است. کسی که دارد تو را گوش می‌کند خیلی مهم است. اینکه ما یک ماجرا‌ی طنز را جایی تعریف می‌کنیم و طرف یا اطرافیانمان ریسه می‌روند از خنده و جایی دیگر تعریف می‌کنیم سنگ روی یخ می‌شویم، به نظرم بخشی از آن به شنونده‌ی ما برمی‌گردد، ما گاهی شنونده‌هایی داریم که به راحتی می‌خندند، نکته‌های طنز ماجرا را به سرعت می‌گیرند و بی‌درنگ پس از شنیدن تو قهقه سر می‌دهند، گاهی شنوندگانی داریم که به اندازه‌ی زمانی که ماجرا را تعریف کرده‌ای باید وقت بگذاری طنز ماجرا را هم توضیح دهی بعد هم لت و پار تو یک طرف او هم یک طرف، آن خاطره و ماجرا هم طرف دیگر شهید شده است.
آدم‌هایی ممکن است تو را خوش سر و زبان و با نمک بدانند و بارها بهت گفته باشند، وقتی به این آدم‌ها می‌رسی، ناخودآگاه اعتماد به نفس‌ات چسبیده است به سقف آسمان، چیزهایی یادت می‌آید که زمانش به خیلی دورها می‌رسد و ممکن است در حالت عادی یادت نیایند. با این آدم‌ها حرف جدی هم می‌زنی، خودت ذوق زده‌ای، چون از پیش، خودت را پیش آنها می‌دانی. بعضی آدم‌ها اما سخت‌اند، حس می‌کنی الان هر حرفی بزنی سنگ روی یخ می‌شوی، حتی سر کلاس‌هایِ متفاوت هم این تجربه را داشته‌ام، گاهی سر کلاس یک استاد نظر می‌دهی با نگاهِ پ‍ ن پ نگاهت می‌کند. یعنی خب کی چی بشه؟ آره دیگر ما اومدیم اینجا همین چیزها را یاد بگیریم.  یک مثال بزنم، سر کلاسِ آقای جزینی (کلاس داستان نویسی) ایشان نکته‌ای را می‌گویند، مثلا می‌گویند ایده‌ی اولیه این است و ویژگی‌هایش این است،  بعد از چند دقیقه، وقتی  قرار است مثال‌هایمان را بخوانیم، یک نفر ایده‌اش، مطابق ویژگی‌های ایده یا طرح اولیه نیست، بعد مثلا من می‌گویم اینکه ایده نیست، این داستان شد، ایده باید چه و چه باشد (یعنی همان تعریف‌هایی را که چند دقیقه پیش یاد گرفته‌ام تحویل می‌دهم). آقای جزینی در تایید حرف من می‌گوید: «به قول خانم این ایده نیست.» روزهای نخست این کارش برایم بسیار جالب بود، با خودم می‌گفتم طوری می‌گوید به «قول خانم» که انگار کلا تعریف ایده‌ای هم که در کتاب‌ها وجود دارد از من بوده است. اما همین نحوه‌ی برخورد ایشان باعث شده است سر کلاس، بسیار اعتماد به نفس‌مان بالا برود و به راحتی نظر بدهیم، گاهی هم سر بعضی از کلاس‌ها که نظر می‌دهم، همین‌طور که به چشم‌های مدرس نگاه می‌کنم، حس می‌کنم یک ابله هستم که ادعایش شده است تا  وقتی نظر دادنم تمام شود، هزار بار در دلم می‌گویم چه غلطی کردم نظر دادم.
نوع دیگری از مخاطب داریم، که حرفِ تو به انتها نرسیده است، نکته‌اش را می‌گیرد و هر دو می‌خندید، این نوع مخاطب را نمی‌شود نوشت، یک اتفاق است بین خودت و خودش، با این مخاطب گاهی حتی فقط با یک نگاه به همدیگر، هر لحظه ممکن است از خنده منفجر شوی و این بسیار کار آدم را در جمع سخت می‌کند. (به‌ویژه یک جمع رسمی)رها بودن پیش کس یا کسانی که تعریف کردنی‌هایت را گوش می‌دهند، بسیار مهم است، چرا که در غیر این صورت، در طولانی مدت تو را به ورطه‌ی سکوت می‌کشانند. سکوت‌هایی که گاه ممکن است، شکافِ بین تو و مستمع شود. باب گفت‌وگو وقتی باز است که هم بتوانی خوب و درست حرف بزنی و هم به همان خوبی شنیده شوی.
اگرچه نمی‌شود از مخاطب چشم پوشید، یعنی از مخاطبی که عرق‌ات را درمی‌آورد تا بفهمانی‌اش که چه گفتی تا مخاطبی که نیاز به کلام ندارد و با گوشه چشمی تا فرحزاد می‌رود و برمی‌گردد، نمی‌شود، توانایی آدم‌هایی را که بسیار خوب حرف می‌زنند نادیده گرفت. کسانی که می‌توانند در حوزه‌ی طنز آدم‌های بیشتری را بخندانند ( و نه لزوما همه‌ی آدم‌ها را) و در فضای جدی میخکوب کنند، ستودنی هستند. بی‌تردید خوب «تعریف کردن» هنر است، با مستمع خوب‌تر اما بر سر ذوق خواهی آمد.

پ.ن: خوب و درست حرف زدن هم هنر است هم آموختنی است، اصلا منکر این قضیه نیستم.


Maricarla Zunino - La Meditazione nel Counseling Filosofico

Wednesday, July 01, 2015

هنوز خیلی زود است که دنیا تکراری شود

مشق شبم «تعریف کردن»  است. از غروب که رسیدم کلی ماجرا برای مامانم تعریف کردم. ولی سر یکی از کارهای خودم از غروب تا حالا اصلا نمی‌توانیم بهم نگاه کنیم. یعنی تا نگاه می‌کنیم ریسه می‌رویم از خنده. به مامان گفتم من باید ماجرای یک قاتل را تعریف می‌کردم که دو نفر را کشته بود.  نوعِ تعریف کردن خودم را دست گرفته‌ام، تنهایی هم مرورش می‌کنم نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم. در‌حالی‌که تو کلاس، خیلی کمتر از الان به خودم خندیدم. در تعریف کردن، چیزهایی بازسازی و بازتولید می‌شود که گاهی، از خود ماجرا بامزه‌تر می‌شود.  یاد وحیده افتادم رفته بود سینما، یک فیلم طنز دیده بود،  اصلا تو سینما نخندیده بودند، بعد که برای خواهرهایش تعریف کرده بود، طوری تعریف کرده بود که خواهرهایش که هیچی خودش هم کلی خندیده بود، که اینجا همان زمان (یعنی حدود ۵ سال پیش)درباره‌اش نوشته‌ام. 
تعریف کردن، به اندازه‌ی نوشتن مهم است، به شرطی که آدم بتواند بر استرس‌ها و هیجاناتش غلبه کند تا بتواند از عهده‌اش خوب برآید.

پ.ن یک (یادآوری تاریخی قضیه): بنفشه، اولین بار که زنگ زد خونمون (مثلا طرف‌‌های سال ۷۳ و ۷۴)، گفتم: بفرمائید. گفت: کِش ببند. (منظورش فکّم بود.)

پ.ن دو: سال سوم دبیرستان بودم. یک دفتر صد برگ داشتم که تقریبا تمام دوستانم برایم درباره‌‌ام نظر داده بودند،نمی‌دانم دفترم در کدام کارتن است اما  پس از تقریبا گذشت هفده هجده سال جمله‌ی ریحانه یادم مانده است: « بی‌حالی ولی لنگه نداری.»

پ.ن سه: فکر کنم کلا به یک انقلاب درباره‌ی خودم  از نوع خودم نیاز دارم، از این انقلاب‌های آهسته و پیوسته.

پ.ن چهار: یادگیریِ چیزهای تازه از هر نوع‌اش، نشانِ آدم می‌دهد که چگونه عالم‌اش بزرگ می‌شود و چقدر هنوز می‌تواند بر تجربه‌های زیسته‌اش بیفزاید. هنوز خیلی زود است که دنیا تکراری شود.

همچنان دهم تیر ۱۳۹۴
دزدیده  چون جان می‌روی
اندر میان جان من 
سرو خرمان منی 
ای رونق بستان من 
چون می‌روی بی‌من مرو
ای جان جان بی‌تن مرو
وز چشم من بیرون مشو
ای شعله‌ی تابان من
هفت آسمان را بردرم
وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری
در جان سرگردان من
از لطف تو چون جان شدم
وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده 
در هستی پنهان من...

۱۰ تیر ۱۳۹۴ چهارشنبه
نمی‌دانم کار درستی کرده‌ام یا نه؟ کارگاه‌هایی می‌روم که بحث‌های نظری‌اش به وجدم می‌آورد، بخش عملی‌اش نا امیدم می‌کند. البته من از ابتدا هم با خودم صددرصد صادق بودم و در راستای اهداف خودم سراغ چنین کارگاهی رفته‌ام نه برای نتایجی که دیگری‌ها به دنبالش آمده‌اند. از ابتدای هفته هم یعنی پیش از شروع کارگاه عکس‌های مریل استریپ را در گوشی‌ام ریخته‌ام و درباره‌ی این فکر می‌کنم که انحراف نسبتا زیادی در جدار حفره‌های بینی‌اش دارد و کارگردان‌ها مجبورند در کلوزآپ‌های معمولی هم از زاویه‌ای از او فیلم بگیرند که این انحراف‌ها تا جایی که می‌شود از چشم مخاطب پنهان بماند، اما از خودش نمی‌توانند چشم‌پوشی کنند، بیشتر از این انحراف به این اتفاق زندگیش فکر می‌کنم که وقتی برای بازی در نقش بازیگر زن فیلم کینگ کونگ به دلارنتیس پیشنهاد شد، او پیش از سخن گفتن با مریل استریپ به ایتالیایی گفته بود این دختره خیلی زشته! و مریل استریپ هم به ایتالیایی پاسخ‌اش را گفته بود. 
من نه می‌خواهم بازیگر شوم، نه قرار است از من عکس‌های کلوزآپ بگیرند نه می‌خواهم خواننده شوم، نه وقتی تصمیم می‌گرفتم ادعایی درباره‌ی خودم داشتم.  فقط دلم می‌خواهد با صدایم آشتی کنم و از تمام ظرفیت‌های صدایم، همین طوری که هست، استفاده کنم. امروز در اوج نا امیدی وقتی برمی‌گشتم خانه داشتم فکر می‌کردم اگر وقتی به مریل استریپ گفتند زشت! بغض می‌کرد و راه خانه‌اش را می‌گرفت و برمی‌گشت بی‌شک امروز در این عالم هیچی نبود، هیچی. 
همه‌ی دغدغه‌ام این است که یک روزی نیاید که حس کنم هیچی نیستم. 

پ.ن: گامی برنمی‌دارم مگر اینکه تردید نداشته باشم که من را در فبک چندین گام پیش‌تر می‌برد. 

۱۰ تیر ۱۳۹۴ چهارشنبه
یک بار در ارزشیابی پایان یکی از کلاس‌های کارگاه سطح ۲ وقتی آقای قائدی نظرمان را پرسیدند، گفتم نمی‌فهمم با این حجم از مغالطه‌ها و مفاهمه‌هایی که صورت نمی‌گیرد، چطوری باز هم چرخ‌های عالم  می‌چرخد. (چون از این کارگاه زیاد گذشته است عین عباراتم یادم نیست ولی تو همین مایه‌ها بود.) امروز در یکی از کلاس‌هایی که بودم اتفاقی سر کلاس افتاد که فقط نتیجه‌ی گوش ندادنِ درست بود. دیگر اینکه یکی از بچه‌ها گفت یک جلسه‌هایی بذاریم که بچه‌ها یاد بگیرند تاب مخالف را داشته باشند. هر دو این مسائل یعنی درست گوش کردن و تاب مخالف را داشتن چیزهایی است که ما مداوم در کارگاه‌ها با کودکان و نوجوانان کار می‌کنیم. فقط می‌خواستم یک بار دیگر به یاد خودم و دیگری‌ها بیاورم چقدر فلسفه برای کودکان و  نوجوانان ضروری است و چقدر ما به همه‌ی این آموزش‌ها نیاز داریم. 

همین