Sunday, July 11, 2010
دلشوره ام برای فردوسی بی جا نبود
Thursday, July 08, 2010
دلم برای فردوسی شور می زند
پی نوشت: اگر کسی در این زمینه آگاهی دارد من بی خبر را هم خبردار کند
پی نوشت دو: هر چه کردم نشد که عکس را بگذارم در اولین فرصت حتما می گذارم
Sunday, June 27, 2010
یک خط در میان، فارسی
دیروز به یکی از همکلاسی هایم پیامک زدم که سلام بهناز امروز که کلاس نداریم؟ جواب داد:
هالو. نه. سه شنبه
شوکه شدم می خواستم بنویسم چرا فحش می دی عزیزم خب پیش می یاد که آدم فراموش کنه اما پیش از آن یکباره متوجه شدم که منظورش
Hallo
بوده است
Saturday, June 26, 2010
مدت هاست کارت های عروسی روانه ی بازار شده است که متن آن گاهی به همراه عکس هایی از عروس و داماد با پوشش های دوران های گذشته به اصطلاح خاطرات نداشته ی عروس و داماد را تداعی می کند!!! و شاید هم حس نوستالژیک پدرو مادرهایشان را قلقلک می دهد گذشته از آنکه حس عروس و دامادها را در انتخاب این نوع کارت ها نمی فهمم حس می کنم متن عربی شکسته بسته ی آن به زبان شیرین فارسی دهن کجی می کند با خود می گویم باز هم گلی به جمال بیهقی که آشکارا می گفت به جای مرگ وفات به جای شوریدگی اضطراب به جای خویشاوندان اقارب و... را بگذارید این کارت ها اما مرا یاد قورباغه ی چارلز هندی می اندازد "که وقتی در آب سرد قرار می گیرد و آب اندک اندک گرم می شود سرانجام زنده زنده می جوشد بدون آنکه از خود واکنش نشان دهد چرا که آنقدر به پیوستگی خو کرده است که در نمی یابد تغییر پیوسته نیز می تواند در یک نقطه چنان غیر قابل تحمل شود که مستلزم تغییری در رفتار باشد." امیدوارم سرنوشت زبان فارسی - با وجود همه ی حساسیت هایی که بسیاری بزرگان و بسیاری جوانان ایران دوست درباره اش دارند- گرفتار سرنوشت قورباغه ای نشود که زنده زنده می جوشد
Friday, June 18, 2010
ناقصار
به بعضی کتاب هایی که ترجمه می کنم به صورت نسبی اعتقاد دارم
به نظرم برای این صفحه نیاز به این همه زحمت نیست از این نوع جمله های قصار روی در و دیوار خیابانهای شهر پر است یک صبح تا شب بچرخند برای یک صفحه ی یک سال یک دو هفته نامه نونشان در روغن است
Tuesday, June 08, 2010
تو همین مایه ها: کلید سِرِّ گدایی
Saturday, June 05, 2010
Tuesday, June 01, 2010
رای گیری عرب ها برای تغییر نام خلیج فارس
Thursday, May 27, 2010
دموکراسی تو روز روشن برای عطشانی اما تاریک
فیلمنامه قوی است سرش به تنش می ارزد حرکت روی دست دوربین آزار دهنده است بعضی شوخی ها زیادی بی مزه است اما من در کل بلد نیستم فیلم نقد کنم چیزهایی را شنیده ام چیزهایی را دیده ام من به قول آقای عطشانی عوامم که به قول خودم از فیلم های پر رنگ خوشم می آید اما آنچه که مدت زیادی است ذهنم را درگیر خودش کرده است داستان نقادی انتقاد نقد پذیری است همیشه فکر می کردم تنها رده های بالای مملکتی نقد پذیر نیستند و یا نمی توانند محترمانه بپذیرند . محترمانه پاسخ گو باشند اما این روزها حس می کنم هیچ کدام ما در هیچ هیبت و لباسی روحیه ی نقد پذیری نداریم و نقد سازنده هم تنها واژه ای دهن پر کن است و دیگر هیچ همان زمان که نقد می شویم بدون آنکه با خِرد به حرف هایی که زده می شود خوب گوش کنیم به جواب هایی می اندیشیم که می خواهیم بدهیم تصور می کردم آینده درخشان است خیلی هم درخشان است اما در این اندیشه ام قدری باید بیشتر اندیشه کنم وقتی جوان هایی مثل عطشانی را می بینم غصه ام می گیرد ما نه تنها انتقاد سازنده را نمی شنویم که گستاخانه و بی ادبانه هم برخورد می کنیم نمی خواهم قیاس مع الفارق بکنم اما وقتی ده نمکی را پای میز نقد و نقادی اسیر خود بزرگ بینی خود بینی خودخواهی دیدم فکر می کردم از آدمی با روحیات او دیدگاه های او طرز فکرش نوع جهان بینی اش توقعی بیش از این نمی توان داشت اما وقتی مشابه همان برخورد با کم و زیادش را از عطشانی دیدم آنهم در برابر کسانی که مستقیم و غیر مستقیم استاد او هستند و اگر هم حق استادی نداشته باشند حرمت استاد را دارند و ده ها پیراهن در این حوزه از او بیشتر پاره کرده اند و او باید در برابرشان سر تعظیمِ دانشجویانه فرود آورد و اگر هم نقد به جا نیست مودبانه پاسخ دهد حس می کند آنقدر قد کشیده که می تواند با هر لحنی صحبت کند آنقدر خاص شده است که عوام نمی توانند منظورشان را در حد و اندازه ی او و با واژگان تخصصی بیان کنند فکر می کند آنقدر بزرگ شده است که می تواند آقای فراستی را مسعود صدا بزند آنقدر ناظم شده است که آشفتگی های فیلمنامه را خود خودش نظم داده است و همه ی اینها را به نظر من به گونه ای بی ادبانه و همراه با گستاخیِ ناشی از شهرت زود هنگام بر زبان می آورد همیشه و همواره ی روزگار از برکت وجود بزرگان فلسفه معتقد بوده ام که ما در حرف و عمل و تصمیم گیری دو مقوله را یا نداریم یا کم داریم اندیشیدن و اخلاق از خودم که در برابر انتقاد های ساده برآشفته می شوم از نویسنده در برابر ویراستار فنی و علمی و محتوایی اش تا در حوزه های هنر و سیاست و دیانت گرفته نقد را بر نمی تابیم. وقتی مصاحبه ی عطشانی را می دیدم به جای او خجالت می کشیدم و حس می کردم اگر خودش هم ده سال دیگر این مصاحبه را ببیند خجالت خواهد کشید همه ی اینها نتیجه ی غرور و خودخواهی و خودبینی و گاهی شهرت زود هنگام است که معتقدم همچون بلوغ زودهنگام مضر است این روزها دیگر فلسفه دان ها و فلسفه خوان های جوان هم از این قاعده مستنثنی نیستند چندی پیش در دکه ی روزنامه فروشی عکس دو تن از آنها را روی مجله ای دیدم که بیشتر ستاره های سینما و خوانندگان پاپ را یادم می آورد در حالی که موضوع آن مناظره ای بود ظاهرا از جنس فکر و اندیشه حال از هنرمندان چه توقعی می توان داشت اما بنا به موضوع فیلم و محتوایش به نظرم عطشانی می بایستی در حضور نماینده ی بایگانی نکیر و منکر ویا در حضور نیکزاد جلسه ی نقد و انتقاد فیلمش را باز بینی کند
این ره که می رویم در زندگی خصوصی-عمومی ما جوان ها رو به ترکستان است
Saturday, May 22, 2010
آلما
Monday, May 10, 2010
خود-نوشت
Wednesday, May 05, 2010
یاد ایام
کلاس اول دبستان که بودم چند ماهی که از سال تحصیلی گذشت وقتی من و دو برادرم به همراه مادرم راهی خانه ی پدربزرگم می شدیم نرسیده به کوچه شان کنار دیوار سنگی بود که بزرگ رویش نوشته شده بود آب هر وقت به این سنگ می رسیدیم من برای اینکه سوادم را به رخ برادرهای شش و پنج ساله ام بکشم در حالی که استادانه و البته خیلی کند و آهسته انگشت های کوچکم را روی کلمه ی بزرگ آب می کشیدم به آنها می گفتم اینجا نوشته
رسیدیم خانه ی آقاجان
Tuesday, April 20, 2010
روایت، فراتر از تاریخ
از آغاز تاريخ تا پايان دوره اي كه از آن به عنوان دوران مدرن ياد مي شود، واقعيت، در معنا و مفهوم گسترده ي آن تاريخ است. تاريخ به معناي حافظه اي كه واقعيت را ضبط مي كند، هرچند تنها از رخدادهاي مهم ياد مي شود و شخصيت هاي اصلي آن حكام، نجيب زادگان و كساني هستند كه به نوعي به قدرت رسيده اند. با وجود اين، دركي از واقعيت وجود دارد كه در نهايت سازنده ي تاريخي يكه و پيش رونده است. دركي تك خطي از آن كه از مبدايي آغاز مي شود و همچنان رو به جلو پيش مي رود كه خود متضمن پيشرفت نوع بشر است. به بيان ديگر "تنها با فرضِ وجودِ تاريخ مي توان از پيشرفت سخن گفت." (واتيمو، جياني، 1378: 53) در اين ميانه يكي از عمده نقش هايِ تاريخ پيوند زمان حال و گذشته است، پيوندي كه ممكن است براي نمونه از به دست آوردن اجناس خاصي باشد كه پدران ما استفاده مي كردند و يا فهميدن زباني كه بدان صحبت و يا با آن تقرير مي كردند و يا روايت هايي كه سينه به سينه به صورت شفاهي و بعدتر ها به صورت مكتوب از نسلي به نسل ديگر منتقل شده است و مي شود. عموما مورخان درباره ي جوامعي كه از آنها نوشته اي يافته اند با يقين بيشتري صحبت مي كنند و نظر مي دهند. بخش اعظم شناخت واقعيت كنوني و درك اينكه ما چگونه در اين مقطع خاص از واقعيت ايستاده ايم در گرو روايت هاي تاريخي و غير تاريخي است كه به صورت مستند و داستان، نسل به نسل از گذشته هاي دور تا امروز به دست ما رسيده اند. به بيان مايكل استنفورد ( Stanford, Michael(1923) "به نظر مي رسد پيوند ميان تاريخ و روايت چيزي بيش از پيوندي تصادفي باشد. روايت بي گمان، شكل سنتي تاريخ است، و بسياري افراد مدعي هستند كه اين شكل هنوز مناسب ترين شكل تاريخ نگاري است. به باور آنان، تاريخ روايي نوعي شيوه ي مستقل درك و فهم است؛ يعني شيوه ي درك جهان بر پايه ي قواعد و استانداردهاي خاص خود بدون توسل به روش ها و معيارهاي رشته هاي علمي يا فلسفي ديگر." (استنفورد، مايكل، 1382: 348)
استنفورد معتقد است چه اين ادعا درست باشد چه نباشد "ما را نسبت به اين امكان آگاه مي كند كه يك داستان دركي از واقعيت را براي ما امكان پذير مي كند كه از راههاي ديگر نمي توان به آن دست يافت. داستان ها از داستان هاي جن و پري گرفته تا آثار داستايفسكي Mikhailovich Dostoyevskiy(1821-1881) Fedro و پروست، Marcel Proust(1871-1922) همه ي ما را مسحور و مجذوب مي كنند." (همان)
روايت تاريخي، براي مورخ مسئوليتي را موجب مي شود كه در روايت يك داستان از نقال يا راوي انتظار چنين مسوليتي نمي رود. راوي يك داستان مي تواند برای رفع كسالت و يا جذابيت داستان خود نكاتي را مهم، مواردي محو و نكاتي را كم اهميت جلوه دهد، اما مورخ نمي تواند چنين بازي آزادانه اي را در روايت تاريخي انجام دهد. مورخ نيز تمام جزئيات را بيان نمي كند و جزئياتي را بيان مي كند كه از نظر او اهميت دارند. اما دست او در تغيير دادن روايت آنهمه باز نيست، او نمي تواند براي جذابيت كار خود چيزهايي را از تخيل خود به واقعه اي تاريخي اضافه كند اما مي تواند واقعه را به گونه اي روايت كند كه اندكي از كسالت آن كاسته شود. براي نمونه در دوره اي كه مسلمانان اسپانيا را فتح كرده بودند ادوارد گيبونEdvard Gibbon(1737-1794) درباره ي پيامدهاي ممكن اين واقعيت تاريخي مي نويسد "...شايد امروز در دانشكده هاي آكسفورد تفسير قرآن تدريس مي شد، و روحانيون اسلام سرگرم اثبات قداست و حقيقت وحي نازل شده بر حضرت محمد(ص) مي بودند." (همان : 353 ) در واقع روايتي كه گيبون مي دهد "با شوخ طبعي، طنز، تاثر انگيزي، شور و هيجان، آداب داني و در عين حال اعتبار و سنديت بالا همرا ه است." (همان ) اينكه آيا او مي تواند در نقل روايت تاريخي از اين عناصر بهره گيرد بحث جداگانه ايست اما او توانسته كسالتي را كه روايت تاريخي در خود دارد از بين ببرد و آن را به متني لذت بخش تبديل كند.
امروزه مرزهاي واقعيت و مجاز چنان از بين رفته كه گونه اي رفتن به فرا واقعيت و به بيرون تاريخ پرتاب شدن است. عصري كه ما در آن زندگي مي كنيم تكه اي بزرگ از تاريخ جهان از دوره ي باستان تا كنون است. اما به نظر مي رسد اطميناني كه ما به مدد درك تك خطي ازتاريخ گذشتگان و به مدد روايت هاي آنان به دست آورديم، در مورد تاريخ دوره اي كه به عنوان پست مدرن مي شناسيم كم رنگ ترمی شود. فرض كنيد جنگي عظيم در نقطه اي از دنياي امروز اتفاق افتاده است. دركي كه هر انساني از واقعيت اين جنگ دارد، در گرو نوع خبري است كه از آن داده مي شود، در اين ميانه سهم واقعيت ازحقيقت چقدر است كسي نمي داند و حتي در مورد اينكه آيا واقعاً واقعيتي به اسم جنگ رخ داده است يا نه؟ "پل ويريليو Paul) Virilio(1932))در آغاز كتابش در باب جنگ خليج فارس، از خود به عنوان "يك ببيننده ي دلواپس" نام مي برد، از اين رو همگي ما كم و بيش نگران و دلواپس بوديم و احتمالاً هنوز هم تجربه ي مبهوت كننده ي نشستن در برابر تلويزيون در كوران نبرد را به ياد داريم. اما اين تجربه از تجربه ي تصاوير تلويزيوني مشابه- مثلاً جنگ ويتنام كه در آن رسانه با اتكا به تفاسير و گزارشات حرفه اي اشخاص معتبري چون والتر كرونيك تاثيري تعيين كننده در افكار عمومي داشت- متفاوت بود.... در واقع از بسياري جهات، خبرنگاراني كه "آنجا" بودند، چيزي بيش از "آنجايي" كه ما در برابر تلويزيون خود نشسته بوديم، نبودند: يا در عربستان سعودي مستقر بودند و در كنفرانس هاي مطبوعاتي شركت مي جستند.....يا در بالكن هتل خود در بغداد ايستاده بودند و اصابت آن موشك ها را به خيابان نگاه مي كردند؛ و يا همانند خود ما در برابر تلويزيون خود نشسته بودند و جنگ را از آنجا گزارش مي كردند." (واكر، ايان،1382: 52 )
جياني واتيمو پايان مدرنيت را زماني مي داند كه ديگر نمي توان دركي تك خطي از تاريخ داشت و معتقد است كه اين مسئله "نتيجه ي پيدايشِ وسايل ارتباط جمعي است. اين وسايل-روزنامه ها، راديوها، تلويزيون، آن چه كه اكنون نامِ تله ماتيك به خود گرفته- نقش تعيين كننده اي در فروريزيِ ديدگاه هاي مركزْ-بنياد داشته است." (واتيمو، جياني، 1378: 55)از نظر او رسانه هاي جمعي آنچنان موجب گسترش و تكثير جهان نگري هاي گوناگون شده اند كه "هرگونه نگاهِ تك خطي به تاريخ و جهان را نا ممكن مي سازد." (همان: 56) ناديده گرفتن روايت ها عموماً و ناديده گرفتن روايت هاي رسانه ها و روايت هاي تصويري به خصوص در جهانِ معاصر امري غير ممكن است، چه اينكه تمام ابعاد زندگي را چه حوزه هاي عمومي چه حوزه هاي خصوصي، همه را در بر گرفته است.
تعليم و تربيت كودكان نيز از دير باز بر پايه ي روايت استوار بوده است، حتي امروزه بيش از گذشته به اين مسئله توجه مي شود. اين روايت ها كه از لالايي مادران آغاز با داستان هاي جن و پري ادامه پيدا كرده اند امروزه در نوع خود قابل توجه اند. تربيت كودكان كه تنها زبان داستان را مي فهمند آنچنان با روايت در هم تنيده است كه جدايي از آن متصور نيست. بحث در اين كه آيا تعليم و تربيت كودكان به شيوه ي سنتي كارا و صحيح است، يكي از مباحثي است كه در حلقه هاي فكري "فلسفه براي كودكان"Philosophy For Children) ) جريان دارد. "فلسفه براي كودكان" تلاش براي تعليم كودكان بر پايه ي داستان ها و روايت هايي است كه مي خوانند و مي شنوند. در اين روش در واقع كودكان را بدون اجبار به اينكه متني را حفظ كنند و پس از آن پاسخگو باشند بدين سمت هدايت مي كنند كه در جريان داستاني كه دور هم -و نه پشت سرهم به شيوه ي سنتي-مي نشينند و مي خوانند درباره ي داستان فكر كنند و نكاتي كه از آن به ذهنشان مي رسد را بيان كنند و درباره اش سوال كنند. متيو ليپمنMatthew Lipman(1922) بنيانگذار "فلسفه براي كودكان" هنگام تدريس در دانشگاه متوجه شد كه دانشجويانش فاقد قدرت استدلال هستند اما آموزش اينكه افراد چگونه دركي درست از يك متن داشته باشند و درباره اش استدلال كنند براي آنان دير است. او به نظرش رسيد كه اين آموزش بايد از دوران كودكي شروع شود نكته ي مورد توجه در اين روگرداني از آموزش سنتي توجه او به داستان بود. ليپمن در گزارشي در اين باره مي گويد "در اواخر سالهاي 1960 در دانشگاه كلمبيا واقع در نيويورك به درجه ي استادي فلسفه رسيدم. من فكر مي كردم كه دانشجويانم فاقد قدرت استدلال و قدرت تميز و داوري هستند، اما براي تقويت قابل ملاحظه ي قدرت تفكر آن ها، ديگر دير شده بود. من به اين فكر افتادم كه اين كار مي بايست در دوران كودكي انجام مي گرفت (و در آن زمان تقريباً فقط من بر اين اعتقاد بودم) بايد وقتي كودكان در سن يازده و دوازده سالگي بودند، يك سري دوره هاي درسي در خصوص تفكر انتقادي را مي گذراندند. اما براي تهيه ي موضوعي قابل فهم و مخاطب پسند، بايستي متون درسي به صورت داستان نوشته مي شد، داستاني درباره ي منطق اكتشافي كودكان. اما بنظر مي رسيد كه اين كار نيز بايد با دقت و ظرافت بسيار انجام مي گرفت. اين داستان ها بايد راجع به فلسفه ي مورد اكتشاف كودكان مي بود." (متيو ليپمن، 1385: 42) نظريه ی ليپمن رساننده ي آن است كه در جهان امروز اهميت روايت به عنوان امری فرا تاریخی که تاریخ را نیز در بر گرفته تا جايي است كه در آینده ای نه چندان دورآموزش و پرورش نیز بر پايه ي آن استوار خواهد بود.
روايت بدين معنا ديگر محدود به حوزه ي ادبيات نيست و تنها در اين حوزه درباره اش بحث نمي شود، والاس مارتين ( Wallace Martin(1933-در كتاب خود- نظريه هاي روايت- متذكر شده است كه فهمِ روايت معطوف به آينده اي است كه نه فقط آن را در رشته ي ادبيات كه در فلسفه و علم نيز مي توان دنبال كرد، او پايان كتاب خود را آغازگاه بحث ها و كتاب هاي ديگري مي داند و معتقد است كه "فهم روايت، طرحي است معطوف به آينده-و نه فقط آينده ي رشته ي ادبيات."(والاس، مارتين،1382: 144)
1- واتيمو، جياني، پسامدرن، جامعه شفاف، برگردان مهران مهاجر در سرگشتگي نشانه ها، نمونه هايي از نقدهاي پسامدرن، گزينش و ويرايش ماني حقيقي، تهران، مركز، 1378
2- استنفورد، مايكل، درآمدي بر فلسفه ي تاريخ، برگردان احمد گل محمدي، تهران، ني1382
3- واكر، ايان،ماجراي صحرا يا ايمان به واقعيت، برگردان فرهاد گشايش، نيم سالانه زيبا شناخت، شماره ي هشتم 1382
4- واتيمو، جياني، پسامدرن، جامعه شفاف، برگردان مهران مهاجر در سرگشتگي نشانه ها، نمونه هايي از نقدهاي پسامدرن، گزينش و ويرايش ماني حقيقي، تهران، مركز، 1378
5- كشف فلسفي كودكان در گفت وگو با متيو ليپمن، سعيد ناجي، ماهنامه ي مدرسه ي سالم شماره ي نخست مرداد ماه 1385
6 والاس، مارتين،نظريه هاي روايت، برگردان محمد شهبا، تهران، هرمس1382