ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ

Tuesday, April 20, 2010

روایت، فراتر از تاریخ

از آغاز تاريخ تا پايان دوره اي كه از آن به عنوان دوران مدرن ياد مي شود، واقعيت، در معنا و مفهوم گسترده ي آن تاريخ است. تاريخ به معناي حافظه اي كه واقعيت را ضبط مي كند، هرچند تنها از رخدادهاي مهم ياد مي شود و شخصيت هاي اصلي آن حكام، نجيب زادگان و كساني هستند كه به نوعي به قدرت رسيده اند. با وجود اين، دركي از واقعيت وجود دارد كه در نهايت سازنده ي تاريخي يكه و پيش رونده است. دركي تك خطي از آن كه از مبدايي آغاز مي شود و همچنان رو به جلو پيش مي رود كه خود متضمن پيشرفت نوع بشر است. به بيان ديگر "تنها با فرضِ وجودِ تاريخ مي توان از پيشرفت سخن گفت." (واتيمو، جياني، 1378: 53) در اين ميانه يكي از عمده نقش هايِ تاريخ پيوند زمان حال و گذشته است، پيوندي كه ممكن است براي نمونه از به دست آوردن اجناس خاصي باشد كه پدران ما استفاده مي كردند و يا فهميدن زباني كه بدان صحبت و يا با آن تقرير مي كردند و يا روايت هايي كه سينه به سينه به صورت شفاهي و بعدتر ها به صورت مكتوب از نسلي به نسل ديگر منتقل شده است و مي شود. عموما مورخان درباره ي جوامعي كه از آنها نوشته اي يافته اند با يقين بيشتري صحبت مي كنند و نظر مي دهند. بخش اعظم شناخت واقعيت كنوني و درك اينكه ما چگونه در اين مقطع خاص از واقعيت ايستاده ايم در گرو روايت هاي تاريخي و غير تاريخي است كه به صورت مستند و داستان، نسل به نسل از گذشته هاي دور تا امروز به دست ما رسيده اند. به بيان مايكل استنفورد ( Stanford, Michael(1923) "به نظر مي رسد پيوند ميان تاريخ و روايت چيزي بيش از پيوندي تصادفي باشد. روايت بي گمان،‌ شكل سنتي تاريخ است،‌ و بسياري افراد مدعي هستند كه اين شكل هنوز مناسب ترين شكل تاريخ نگاري است. به باور آنان، تاريخ روايي نوعي شيوه ي مستقل درك و فهم است؛ يعني شيوه ي درك جهان بر پايه ي قواعد و استانداردهاي خاص خود بدون توسل به روش ها و معيارهاي رشته هاي علمي يا فلسفي ديگر." (استنفورد،‌ مايكل،‌ 1382: 348)

استنفورد معتقد است چه اين ادعا درست باشد چه نباشد "ما را نسبت به اين امكان آگاه مي كند كه يك داستان دركي از واقعيت را براي ما امكان پذير مي كند كه از راههاي ديگر نمي توان به آن دست يافت. داستان ها از داستان هاي جن و پري گرفته تا آثار داستايفسكي Mikhailovich Dostoyevskiy(1821-1881) Fedro و پروست، Marcel Proust(1871-1922) همه ي ما را مسحور و مجذوب مي كنند." (همان)

روايت تاريخي، براي مورخ مسئوليتي را موجب مي شود كه در روايت يك داستان از نقال يا راوي انتظار چنين مسوليتي نمي رود. راوي يك داستان مي تواند برای رفع كسالت و يا جذابيت داستان خود نكاتي را مهم، مواردي محو و نكاتي را كم اهميت جلوه دهد، اما مورخ نمي تواند چنين بازي آزادانه اي را در روايت تاريخي انجام دهد. مورخ نيز تمام جزئيات را بيان نمي كند و جزئياتي را بيان مي كند كه از نظر او اهميت دارند. اما دست او در تغيير دادن روايت آنهمه باز نيست، او نمي تواند براي جذابيت كار خود چيزهايي را از تخيل خود به واقعه اي تاريخي اضافه كند اما مي تواند واقعه را به گونه اي روايت كند كه اندكي از كسالت آن كاسته شود. براي نمونه در دوره اي كه مسلمانان اسپانيا را فتح كرده بودند ادوارد گيبونEdvard Gibbon(1737-1794) درباره ي پيامدهاي ممكن اين واقعيت تاريخي مي نويسد "...شايد امروز در دانشكده هاي آكسفورد تفسير قرآن تدريس مي شد، و روحانيون اسلام سرگرم اثبات قداست و حقيقت وحي نازل شده بر حضرت محمد(ص) مي بودند." (همان : 353 ) در واقع روايتي كه گيبون مي دهد "با شوخ طبعي، طنز، تاثر انگيزي، شور و هيجان، آداب داني و در عين حال اعتبار و سنديت بالا همرا ه است." (همان ) اينكه آيا او مي تواند در نقل روايت تاريخي از اين عناصر بهره گيرد بحث جداگانه ايست اما او توانسته كسالتي را كه روايت تاريخي در خود دارد از بين ببرد و آن را به متني لذت بخش تبديل كند.

امروزه مرزهاي واقعيت و مجاز چنان از بين رفته كه گونه اي رفتن به فرا واقعيت و به بيرون تاريخ پرتاب شدن است. عصري كه ما در آن زندگي مي كنيم تكه اي بزرگ از تاريخ جهان از دوره ي باستان تا كنون است. اما به نظر مي رسد اطميناني كه ما به مدد درك تك خطي ازتاريخ گذشتگان و به مدد روايت هاي آنان به دست آورديم، در مورد تاريخ دوره اي كه به عنوان پست مدرن مي شناسيم كم رنگ ترمی شود. فرض كنيد جنگي عظيم در نقطه اي از دنياي امروز اتفاق افتاده است. دركي كه هر انساني از واقعيت اين جنگ دارد، در گرو نوع خبري است كه از آن داده مي شود، در اين ميانه سهم واقعيت ازحقيقت چقدر است كسي نمي داند و حتي در مورد اينكه آيا واقعاً واقعيتي به اسم جنگ رخ داده است يا نه؟ "پل ويريليو Paul) Virilio(1932))در آغاز كتابش در باب جنگ خليج فارس، از خود به عنوان "يك ببيننده ي دلواپس" نام مي برد، از اين رو همگي ما كم و بيش نگران و دلواپس بوديم و احتمالاً هنوز هم تجربه ي مبهوت كننده ي نشستن در برابر تلويزيون در كوران نبرد را به ياد داريم. اما اين تجربه از تجربه ي تصاوير تلويزيوني مشابه- مثلاً جنگ ويتنام كه در آن رسانه با اتكا به تفاسير و گزارشات حرفه اي اشخاص معتبري چون والتر كرونيك تاثيري تعيين كننده در افكار عمومي داشت- متفاوت بود.... در واقع از بسياري جهات، خبرنگاراني كه "آنجا" بودند، چيزي بيش از "آنجايي" كه ما در برابر تلويزيون خود نشسته بوديم، نبودند: يا در عربستان سعودي مستقر بودند و در كنفرانس هاي مطبوعاتي شركت مي جستند.....يا در بالكن هتل خود در بغداد ايستاده بودند و اصابت آن موشك ها را به خيابان نگاه مي كردند؛ و يا همانند خود ما در برابر تلويزيون خود نشسته بودند و جنگ را از آنجا گزارش مي كردند." (واكر، ايان،1382: 52 )

جياني واتيمو پايان مدرنيت را زماني مي داند كه ديگر نمي توان دركي تك خطي از تاريخ داشت و معتقد است كه اين مسئله "نتيجه ي پيدايشِ وسايل ارتباط جمعي است. اين وسايل-روزنامه ها، راديوها، تلويزيون، آن چه كه اكنون نامِ تله ماتيك به خود گرفته- نقش تعيين كننده اي در فروريزيِ ديدگاه هاي مركزْ-بنياد داشته است." (واتيمو، جياني، 1378: 55)از نظر او رسانه هاي جمعي آنچنان موجب گسترش و تكثير جهان نگري هاي گوناگون شده اند كه "هرگونه نگاهِ تك خطي به تاريخ و جهان را نا ممكن مي سازد." (همان: 56) ناديده گرفتن روايت ها عموماً و ناديده گرفتن روايت هاي رسانه ها و روايت هاي تصويري به خصوص در جهانِ معاصر امري غير ممكن است، چه اينكه تمام ابعاد زندگي را چه حوزه هاي عمومي چه حوزه هاي خصوصي، همه را در بر گرفته است.

تعليم و تربيت كودكان نيز از دير باز بر پايه ي روايت استوار بوده است، حتي امروزه بيش از گذشته به اين مسئله توجه مي شود. اين روايت ها كه از لالايي مادران آغاز با داستان هاي جن و پري ادامه پيدا كرده اند امروزه در نوع خود قابل توجه اند. تربيت كودكان كه تنها زبان داستان را مي فهمند آنچنان با روايت در هم تنيده است كه جدايي از آن متصور نيست. بحث در اين كه آيا تعليم و تربيت كودكان به شيوه ي سنتي كارا و صحيح است، يكي از مباحثي است كه در حلقه هاي فكري "فلسفه براي كودكان"Philosophy For Children) ) جريان دارد. "فلسفه براي كودكان" تلاش براي تعليم كودكان بر پايه ي داستان ها و روايت هايي است كه مي خوانند و مي شنوند. در اين روش در واقع كودكان را بدون اجبار به اينكه متني را حفظ كنند و پس از آن پاسخگو باشند بدين سمت هدايت مي كنند كه در جريان داستاني كه دور هم -و نه پشت سرهم به شيوه ي سنتي-مي نشينند و مي خوانند درباره ي داستان فكر كنند و نكاتي كه از آن به ذهنشان مي رسد را بيان كنند و درباره اش سوال كنند. متيو ليپمنMatthew Lipman(1922) بنيانگذار "فلسفه براي كودكان" هنگام تدريس در دانشگاه متوجه شد كه دانشجويانش فاقد قدرت استدلال هستند اما آموزش اينكه افراد چگونه دركي درست از يك متن داشته باشند و درباره اش استدلال كنند براي آنان دير است. او به نظرش رسيد كه اين آموزش بايد از دوران كودكي شروع شود نكته ي مورد توجه در اين روگرداني از آموزش سنتي توجه او به داستان بود. ليپمن در گزارشي در اين باره مي گويد "در اواخر سالهاي 1960 در دانشگاه كلمبيا واقع در نيويورك به درجه ي استادي فلسفه رسيدم. من فكر مي كردم كه دانشجويانم فاقد قدرت استدلال و قدرت تميز و داوري هستند، اما براي تقويت قابل ملاحظه ي قدرت تفكر آن ها، ديگر دير شده بود. من به اين فكر افتادم كه اين كار مي بايست در دوران كودكي انجام مي گرفت (و در آن زمان تقريباً فقط من بر اين اعتقاد بودم) بايد وقتي كودكان در سن يازده و دوازده سالگي بودند، يك سري دوره هاي درسي در خصوص تفكر انتقادي را مي گذراندند. اما براي تهيه ي موضوعي قابل فهم و مخاطب پسند، بايستي متون درسي به صورت داستان نوشته مي شد، داستاني درباره ي منطق اكتشافي كودكان. اما بنظر مي رسيد كه اين كار نيز بايد با دقت و ظرافت بسيار انجام مي گرفت. اين داستان ها بايد راجع به فلسفه ي مورد اكتشاف كودكان مي بود." (متيو ليپمن، 1385: 42) نظريه ی ليپمن رساننده ي آن است كه در جهان امروز اهميت روايت به عنوان امری فرا تاریخی که تاریخ را نیز در بر گرفته تا جايي است كه در آینده ای نه چندان دورآموزش و پرورش نیز بر پايه ي آن استوار خواهد بود.

روايت بدين معنا ديگر محدود به حوزه ي ادبيات نيست و تنها در اين حوزه درباره اش بحث نمي شود، والاس مارتين ( Wallace Martin(1933-در كتاب خود- نظريه هاي روايت- متذكر شده است كه فهمِ روايت معطوف به آينده اي است كه نه فقط آن را در رشته ي ادبيات كه در فلسفه و علم نيز مي توان دنبال كرد، او پايان كتاب خود را آغازگاه بحث ها و كتاب هاي ديگري مي داند و معتقد است كه "فهم روايت، طرحي است معطوف به آينده-و نه فقط آينده ي رشته ي ادبيات."(والاس، مارتين،1382: 144)



فهرست منابع

1- واتيمو، جياني، پسامدرن، جامعه شفاف، برگردان مهران مهاجر در سرگشتگي نشانه ها، نمونه هايي از نقدهاي پسامدرن، گزينش و ويرايش ماني حقيقي، تهران، مركز، 1378

2- استنفورد،‌ مايكل،‌ درآمدي بر فلسفه ي تاريخ،‌ برگردان‌ احمد گل محمدي،‌ تهران،‌ ني1382

3- واكر، ايان،ماجراي صحرا يا ايمان به واقعيت، برگردان فرهاد گشايش، نيم سالانه زيبا شناخت، شماره ي هشتم 1382

4- واتيمو، جياني، پسامدرن، جامعه شفاف، برگردان مهران مهاجر در سرگشتگي نشانه ها، نمونه هايي از نقدهاي پسامدرن، گزينش و ويرايش ماني حقيقي، تهران، مركز، 1378

5- كشف فلسفي كودكان در گفت وگو با متيو ليپمن، سعيد ناجي، ماهنامه ي مدرسه ي سالم شماره ي نخست مرداد ماه 1385

6 والاس، مارتين،نظريه هاي روايت، برگردان محمد شهبا، تهران، هرمس1382

Friday, April 16, 2010

زیبا، زیبا شناسی و یک چیز دیگر هم


زیبا

وقتی در گزاره ای محمول ما واژه ی "زیبا" است بدین معنی است که ذهن ما به سمت چیزی می رود و یا گرایش دارد که بیرون از ما و جدا از ما است؛ با ما نیست، ما نیست، در ما نیست، اما توجه ما را به خود جلب می کند. در فرهنگ سخن در برابر واژه ی زیبا می خوانیم آنچه یا آن که دیدنش لذت بخش و چشم نواز است؛ قشنگ: صورت زیبا، منظره ی زیبا. اما واژه ی زیبا تنها به کار دیدنهای عا لم نمی آید. معنای دومی که در فرهنگ سخن برای آن به کار می رود؛ دلنشین و خوشایند است همچون آهنگ زیبا. در همان فرهنگ واژه ی زیبنده چهار معنا دارد که آخرینش زیبا است اما سه تای دیگر به ترتیب عبارتند از سزاوار، شایسته و آراسته. در مواجه با امر زیبا ما متحیر، میخکوب، هیجان زده و...می شویم. درکل احساس کسی که حواس سالمی دارد در برابر امر زیبا برانگیخته می شود. دهخدا زیبا را به معنای خوب و نیکو در برابر بد به کار برده است. بدین معنا عملی که خوب باشد زیبا نیز است و به اندازه ی چهره ی زیبا اثرگذار است. از زمان باستان نیز فیلسوفان گذشته در نظام معرفت شناسی خود بیش و کم به امر زیبا توجه داشته اند برای نمونه افلاتون معتقد به ایده ی زیبایی بود که به خودی خود زیبا است. پرداختن به امر زیبا و زیبایی در میان فلاسفه تا قرن هجدهم ذیل نظامی جدا از بحث های معرفت شناسی و خدا شناسی نبود در میانه ی قرن هجدهم حیث التفاتی بومگارتن به امر زیبا و زیبایی منجر به نظامی شد که زشت را از زیبا تمییز دهد، بدین ترتیب بحث هایی جدی درباره ی زیبایی مطرح و منجر به بحث هایی تحت عنوان زیبایی شناسی شد.

زیبایی شناسی

" الکساندر بومگارتن این واژه را به معنای جدید آن تثبیت کرد و آن را از علم مربوط به حواس به علم مربوط به زیبایی و هنر منتقل کرد و بدین سان بدان اهمیت ژرفتری بخشید.... واژه ی زیبا شناسی یا زیبایی شناسی یا علم الجمال آن طور که در زبان فارسی متداول است... از نظام فلسفی خاصی سخن می گوید که کارش کاوش در معنای جمال و شناخت زیر و بم های این پدیده است." (هربرت مارکوزه، 1379: 1)

بدین ترتیب بحث زیبایی و امر زیبا در نظام های فلسفی به طور اعم و در تفکر فیلسوفان به طور اخص جایی برای خود باز کرد آنگونه که بحث هایی جدی و در خور توجه همپای بحث های معرفت شناسی پا به عرصه ی وجود گذاشت و زیبایی شناسی هم به عنوان شاخه ای از فلسفه شناخته شد. "زیبا شناسی شاخه ای از فلسفه است که از تحلیل مفاهیم و راه حل مسائلی بحث می کند که از تامل در خصوص موضوعات ادراک زیبا شناختی برمی خیزد. موضوعاتِ ادراکِ زیباشناختی نیز شامل تمام اشیایی است که موضوع تجربه ی زیبا شناختی قرار می گیرد؛ بنابراین فقط پس از تجربه ی زیباشناختی است که قادر به تحدید طبقه ی موضوعات ادراک زیبا شناختی می شویم... پس مفاهیم ارزش زیباشناختی و تجربه ی زیباشناختی و نیز تمامی مفاهیمی که بویژه در فلسفه ی هنر طرح می شود، در دانش مظبوطی مورد سنجش قرار می گیرد که به زیباشناسی مشهور است و پرسش هایی از قبیل "چه ویژگی هایی اشیا را زیبا می سازد؟" و "آیا معیارهای زیبا شناختی وجود دارد؟" و "نسبت آثار هنری با طبیعت چیست؟" و نیز همه ی پرسش هایی که خاصه در فلسفه ی هنر مطرح می شود، از زمره ی مسائل زیبا شناسی است." (مونروسی بیردزلی، جان هاسپرس، 1387: 74-73)

با قدری تسامح از دریدا مدد می گیریم و متذکر می شویم که اشاره ی گذرا به امر زیبا و زیبا شناسی بدان سبب بود که نشان داده شود چه درباره ی امر زیبا که همه ی مردم اعم از فیلسوف و غیر فیلسوف آن را می فهمند و حس می کنند و چه درباره ی بحث های زیباشناسی که درباره ی امر زیبا تفکر، ایده پردازی و نظامی فلسفی بر بنیان آن بنا می شود چه حتی زمانی که بحث های داوری درباره ی امر زیبا مطرح می شود. در برابر حضور پر رنگ امر زیبا و بعدتر ها زیبا شناسی گونه ای غیاب درکار است غیاب اما در نتیجه ی غفلت.

پابرهنه به سمت زیبایی نرویم!

کودک که بودم در یکی از بزرگراههای تهران و شاید هم یکی از خیابان های عریض روی یک دیوار طویل جمله ای همیشه توجهم را به خود جلب می کرد. این جمله با خطی بسیار نازیبا، تقریبا کج و معوج و با اسپری مشکی نوشته شده بود:

"خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد."

این جمله همیشه ذهنم را مشغول می کرد. در عالم کودکی نمی دانستم تناقض یعنی چه؟ و شاید اگر کلمه اش را از زبان بزرگتر ها می شنیدم برایم فقط باز و بسته شدن دهان بود و شنیدن اصوات اما با همه ی وجودم آن را در این جمله درک می کردم با خودم می گفتم اگر خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد پس چرا با چنین خط زشت و کج و معوجی این جمله را نوشته اند. و این روزها فکر می کنم اگر برای زیبا شدن و زیبا کردن شهر نوشته بودند که بیراهه رفته بودند و اگر با انگیزه ی برانگیختن حس زیبا شناسانه ی شهروندان محترم که در نطفه خفه اش کرده بودند. بعدها که وارد دانشگاه شدم و فلسفه آموختم روزی در رساله ی مهمانی افلاطون خواندم آریستودموس او را در مسیر مهمانی می بیند و تعجب می کند از اینکه سقراط کفش به پا دارد در این باره می گوید: "سقراط را دیدم که از گرمابه درآمده بود و کفش به پا داشت و چنین امری کم اتفاق می افتاد پرسیدم کجا می روی؟ که خود را این چنین آراسته ای؟" (افلاطون، 1380: 397) سقراط پس از آن که از مهمانی سخن می گوید در پایان پاسخ می دهد که "به این جهت خود را آراسته و زیبا ساخته ام که به نزد زیبایی می روم." (همان) بی درنگ یاد همان جمله ی زیبا که نازیبا نوشته شده بود افتادم. چه زیبایی را در این پاسخ سقراط به معنای صفتِ شخص بدانیم چه به معنای مفهوم زیبایی تاثیری در برداشت ما از سخن او ندارد. تقریبا بیشتر ما در زندگیمان و به خصوص در شهرمان پابرهنه به سمت زیبایی می رویم و متوجه نیستیم که پابرهنه ایم. خداوندی که می گوییم زیباست و زیبایی را دوست دارد به قول غزالی می توانست ابرو را بدون قوس بیافریند و کسی هم به او ایراد نگیرد ابروی بدون قوس هم کارآیی خودش را دارد اما همان جا که به اصطلاح به نظر ما کار تمام شده است آغاز زیبایی، زیبا شدن و به سمت زیبایی رفتن است.

1-مونروسی بیردزلی، جان هاسپرس، تاریخ و مسائل زیباشناسی، برگردان محمد سعید حنایی کاشانی، تهران،

هرمس1387

2-هربرت مارکوزه، بعد زیبا شناختی، برگردان داریوش مهرجویی،تهران، هرمس 1385

3-فرهنگ کوچک سخن، حسن انوری، سخن 1383

4-لغت نامه ی دهخدا

دوره ی آثار افلاطون جلد نخست، برگردان محمد حسن لطفی، رضا کاویانی،تهران، خوارزمی 1383


Tuesday, April 06, 2010

یکی از اصول اولیه خبر رسانی تطبیق خبر و عکس است امروز این خبر و عکس را در پارسیان اسپرت دیدم که حتی به خود زحمت نداده اند عکس مناسب تری انتخاب کنند

Monday, April 05, 2010

برای اسماعیل انصاریان

یادش نکنید
او خفته است
هنگامی که از پلکان های سحابی
به سوی آسمان می رفت
به خواب رفت
فرصت یافت
در آخر فصل
به خانه بیاید
عظیم بود
و صاحب جمال بود
نامش را به یاد ندارم
پناه می جست
مرا به گریه می آورد
ابتدای حالش
رنگ آبی داشت
زبانی داشت
که کلمات درآن
ابر را توصیف می کرد
در خانه هرگز ندیده بودمش
همه شب
سربرمهتاب نهاده بود
تختش را آوردند
روی تخت به خواب بود
سفید پوشان
تختش را به آفتاب آوردند
خواب بود
هنگامی که چشمان را گشود
گفت
مرا مهمی است
که نمی توانم به شما بگویم
باز به خواب بود
سیبی در کنارش
یافتند
احمد رضا احمدی

Saturday, April 03, 2010

ماهی متفکر

ماهی که امسال خریدم ویژگی جالب توجهی داشت که مهمان های عید هم به آن پی برده بودند این ماهی قرمز کوچولو همواره ترجیح می دهد ته تنگ باشد و تکان هم نخورد روزهای نخست هر که می دید می گفت ماهیتان مرده اما نزدیک تنگ که می شدیم تکان می خورد و بی قراری می کرد از دیشب که سفره ی هفت سین را جمع کرده ایم ماهی را به اتاقم آورده ام و تنگش را جلوی دوره ی آثار افلاطون گذاشته ام از دیشب تا حالا حتی نزدیکش هم می شوم تکان نمی خورد

Tuesday, March 30, 2010

کلید سِرَِّگدایی


در یکی از روزهای پایانی سال هشتاد و هشت سه را ه طالقانی را به سمت پیچ شمیران پیاده می رفتم گدایی با قد و بالای بلند وخدارا شکر چهار ستون بدنش سالم از سه راه به من التماس می کرد که چیزی نخوردم تو رو خدا پول یه ساندویچ بهم بده خانوم توروخدا خواهش می کنم منم که حس شهروندیم آن روز خیلی گل کرده بود و کمی هم سنگدلیم قاطی حس ام شده بود و کمی هم از اینکه چهار ستون بدنش سالم است اما گدایی می کند حرصم گرفته بود تا خود پیچ شمیران محلش نگذاشتم وقتی رسیدم پیچ شمیران با صدایی درمانده و البته کمی هم عصبانی به عنوان آخرین حربه گفت مگه تو برنامه ی کلید اسرار و نمی بینی

Friday, March 19, 2010

هشتاد و هشت


بهار 88
سر کلاس استاد گرامی آقای پناهنده متن زبان انگلیسی از نوع فلسفی ترجمه می کردیم نویسنده ی کتابی که بخشی از آن محل بحث کلاس بود برای درک بهتر این متن فلسفی مثالی زده بود که می بایستی تجربه ی رانندگی کردن می داشتی تا منظورش را متوجه شوی از همین مثال بحث به داشتن تجربه های متعدد و متفاوت کشید و اینکه وقتی تجربه های زیسته ی انسانی بیشتر باشد چطور و چگونه عالمش نیز از هر سو گسترده تر می شود در حین بحث من به انسان ایده آل عالم مثل خودفکر می کردم که همواره گوشه ای از ذهنم جا خوش کرده است گاه گاه ما چنان ناخودآگاه و گاه نا آگاه به تربیت یک بعد از وجودمان می پردازیم که ساحت های دیگر تعطیل می شود و یا به گونه ای به جای تربیت یافتن پرورش می یابند که همان تعطیل باشدبهتر است تحصیل را چنان می چسبیم که طریقه ی درست روابط اجتماعی را از یاد می بریم روابط اجتماعی را چنان که عالم فردیمان را به گونه ای در عالم فردیمان غوطه می خوریم که دیگری ها را به هیچ می انگاریم جایی ندیدم و نخواندم اما شنیدم که کسانی که زیاد تعجب می کنند تاخر فاز دارند امروز بیش وکم معنای این جمله را می فهمم
تابستان 88
درباره ی مردی شنیدم که روزی از روزها ساعت یازده صبح آهنگ خریدن سبزی خوردن کرد پس با زیرشلواری از خانه خارج شد و سه روز بعد ساعت یازده و پانزده دقیقه با سبزی خوردن برگشت هنوز هم بعد از پنجاه سال نپذیرفته است که سه روز رفته و پیدایش نشده است هنوز هم معتقد است که رفت و برگشتش تنها پانزده دقیقه طول کشیده است
پاییز 88
دروغ به ادبیات فلاسفه ی اسلامی که همه چیز از نظرشان دو حیثیت دارد به نظرم دو حیثیت دارد و باز به بیان فلسفه ی اسلامی عزیزانم نه اینکه مفهوم دروغ دو تا باشد دروغ یک مفهوم واحد است اما همین مفهوم واحد دو حیثیت دارد یکی حیثیت دروغ گویی است یکی حیثیت دروغ پردازی دروغ گویی با یک بله و خیر ختم به خیر یا ختم به شر می شود اما هستند آدم های خوش ذوقی که آن را پر و بال هم می دهند و به گونه ای بدان می پردازند که خودشان هم کم کم باورشان می شود
زمستان 88
چند وقت پیش یکی از نزدیکان بسیار نازنینم به فراخور بحث مان لطیفه ای تعریف کرد که برای من بیشتر جنبه ی اخلاقی داشت آن حکایت لطیفه نما بدین قرار بود که: روزی ملکه ی زیبایی جهان آگهی ازدواج می دهد یک نفر از اهالی اینور آب تمام زندگیش را می فروشد با ماشین تا بندر عباس می رود با کشتی مرزهارا در می نوردد با هواپیما یه شهر آن ملکه می رسد آگهی را نشان می دهد و به محل سکونت ملکه ی زیبایی می رسد داخل می شود به ملکه ی زیبایی می گوید برای این آگهی آمده ام ملکه می پرسد قدت صدو هشتاده؟ می گه نه صدو پنجاهم. می گم خوش هیکلی می گه نمی بینی مگه شکم دارم این هوا می گه چشمات آبیه می گه نه می گه موهات بوره می گه نه می گه پس برا چی اومدی می گه اومدم بگم دور من یکی و خط بکش

Tuesday, March 09, 2010

شیطنت کودکانه اما فلسفی

چندی پیش به امامزاده صالح رفتم امامزاده ای که زائرانش با زائران امامزاده های دیگر متفاوتند از جنس خود خودشان خوش تیپ و خوش لباس با ابروهای تاتو کرده و موهای رنگ کرده و مش کرده و خلاصه با ظاهری آراسته وخوش عطر و بو حتی چادرهای گل گلی که دم در تحویل می گیرند هم در تیپشان تاثیری ندارد در گوشه ای دنج نشستم با فاصله ی کمی از من دختر بچه ای شیطان زیبا و به قول امروزی ها با کلاس شیرین زبانی می کرد اما مادرش که زیر یکی از همان چادرهای گل گلی بود و من تنها موهای رنگ شده اش را می دیدم توجهی به او نداشت دختر بچه ی دوست داشتنی و بازیگوش کتاب دعایی را که کنار دست مادرش بود چند بار به زمین زد و بعد به مادرش نگاه کرد اما مادرش که گویا دل پردردی داشت بی توجه به او در حال خواندن دعا بود دختر بچه با شدت بیشتری اینکار را کرد و بعد سرش را به زیر چادر مادرش برد و گفت قرآن و زدم زمین مادرش گفت نکن کار خوبی نیست دختر بچه با همان لحن بچه گانه اش گفت مگه کتاب کیه؟

Wednesday, February 03, 2010

مرغی بودم پریدم از عالم راز
تا بو که رسم من ازنشیبی به فراز
اینجا چو نیافتم کسی محرم راز
زان در که بیامدم برون رفتم باز
خیام

Monday, January 11, 2010

دکتر فرزان سجودی

پیش از این پستی با عنوان فرزان سجودی، وجودی واقعی نوشته بودم اینبار هرچه گشتم اما توصیفی در خور این استاد دانشگاه بیابم نیافتم. ده سال است که با استادهای بسیاری کلاس داشته ام و هریک را با ویژگی خاص خود به یاد می آورم بعضی را به یاد نمی آورم بعضی تصویرشان را به یاد دارم نامشان را نه و بعضی نامشان را اما تصویرشان را نه و البته هر آنچه که ازایشان یاد گرفتم و یاد نگرفتم اما درباره ی دکتر فرزان سجودی قصه متفاوت است منش و اخلاق و شیوه ی بودنش به گونه ایست که فکر نمی کنم از خاطر هیچ دانشجویی برود به نظرم به گونه ای بزرگوار است که گویی ربط به آنچه که می بینیم و می دانیم ندارد بزرگوار است نه برای اینکه در اوج نا امیدی های خودش دانشجویانش را امیدوار می کند نه برای اینکه دانشجویانش را برای خواندن و نوشتن و بودن دلگرم می کند نه برای خنده های گاه تلخ تر از گریه اش و نه برای اینکه در اوج پریشان خاطری خود دانشجویانش را خاطر جمع می کند برای چیزی است که نمی دانم چیست اما خوب می فهمهم که آن نمی دانم چیست همه ی این رفتارهای بزرگوارنه را در وجود او جمع کرده و به هم گره زده است
نوشتم که از همه ی هم کلاسی هایم در دانشگاه هنر و همه ی دوستانم و همه ی دیگرانی که گاه و بیگاه به این وبلاگ سر می زنند و حتی کسانی که او را نمی شناسند خواهش کنم با هر مرام و مسلک و آیینی و با هر شیوه و روشی که با خدای خود ارتباط دارند این روزها برای دکتر فرزان سجودی بسیار دعا کنند

Monday, January 04, 2010

ترس و لرز

یکی از تجربه های زیسته ی دوران کودکی ام تونل وحشت پارک ارم بود راستش به اندازه ی پول بلیطی هم که پدرم می خرید نه جیغ می زدم و نه می ترسیدم زل می زدم به دو حفره ی گودی که به اصطلاح جای چشم های از حدقه در آمده ی اسکلت بود اسکلتی که با کلی صداهای عجیب و غریب در هاله ای از نور قرمز از تابوتش در می آمد من نترسیدم از همان لحظه های نخست اما دوستان هم سنم ترسیده بودند و کلی از تجربه ی ترسشان برایم گفته بودند
اما در عالم فیلم و سینما همیشه فیلم وحشتناک برایم فیلم های خاصی بود که آنقدر حس ترسم را برمی انگیخت که تا مرز مردن را تجربه می کردم این فیلم ها فیلم هایی نبوند که شخصیت هایی با گریم های وحشتناک داشته باشند فیلم هایی بودند که اتفاقا چون نمی دیدی می ترسیدی چون نمی دانستی چه خبر است در های اتاقی تاریک باز و بسته می شود پرده ها تکان می خورد صداهای عجیبی از اتاق زیرشیروانی که سالهاست درش قفل است می آید نمونه ی این نوع وحشت کردن را دریکی از فیلم های لورل هاردی دیدیم فیلمی که قصه اش درباره ی ارثیه ی هنگفتی بود و این دو در خانه ای بزرگ مستقر شدند گر چه برا ی ما خنده دار بودحس ترس بسیار حرفه ای به تصویر درآمده بود در فیلم های بسیاری ازاین دست نکته ی جالب توجه دویدن شخص ترسیده به سمت عامل ترس است که به نظرم طبیعی ترین صورت ممکن است ترجیح می دهد با چوبی چماقی چیزی به سمت اش برود چون طاقت یک جا ایستادن و لرزیدن را ندارد
اما فیلم هایی هم با عنوان فیلم ترسناک وجود دارند که شخصیت هایی با چهره هایی وحشتناک طراحی می کنند که به نظرم تاثیرش از فیلم هایی که پیش از این درباره اش صحبت کردیم بسیار کمتر است به نظرم ترس بیشتر ناشی از بی خبری و نا آگاهی و ندید ن است وقتی سرو صدایی از محلی متروک می آید تخیل هر فردی در بازی آزادانه اش و بسیار منحصر به فرد وحشتناک ترین صورت ممکن را در ذهنش به تصویر می کشد خیلی از چهره هایی که در فیلم ها وحشتناکند حتی اگر در دقایق اول ما را شوکه کنند در طی فیلم عادی می شوند به خصوص که امروزه ما جز به جز متولد شدن یک موجود این چنینی را در فیلم های مستند پشت صحنه ای می بینیم یا فرض کنید کسی از دوستان یا بستگانتان گم می شود دزدیده می شود دستگیر می شود گروگان گرفته می شود و یا هر چیزی از نوع ناپدید شدن ذهن شما بدترین وضعیت ممکن را تصور می کند ذهن در این گونه موارد محال است به چیزهای خوب فکر کند مثلا خنده دار است که فکر کند به یکباره در یکی از دانشگاههای معتبر بورسیه شده پس برای همین ناپدیدشده است احتمالا به نظرتان می رسد که درجایی دارند سرش را از بدنش جدا می کنند یا زیر ماشین رفته تکه تکه شده است و خیلی چیزهای دیگر حتما از پزشک قانونی آغاز می کنید اگر کسی را گروگان بگیرند و بعد جلوی روی شما کتکش بزنند حس شما به اندازه ی هر شلاقی که می خورد کم یا زیاد برانگیخته می شود و به پس و پیش می رود اما دست کم می بینید که زنده است به مردنش فکر نمی کنید
یکی دو شبی است به حس ترس تا حد مرگ فکر می کنم حس ترس همراه با دلشوره و اضطرابی که به معنای دقیق نمی توان بند شد
و تفاوتش با ترسیدن از چیزی که به اصطلاح ترسناک یا وحشتناک است به نظرم دومی قابل تحمل تر است چون با نوعی آگاهی و خبر همراه است نه بی خبری

Sunday, January 03, 2010

اگه برای کسی تب کنی که برات بمیره
تومنی دو ریال فرق داره با اینکه
برای کسی بمیری که برات تب کنه
وقتی می میری نمی بینی که برات تب کرد
اما وقتی تب کنی می بینی که برات مرد

Monday, December 21, 2009

فال یلدام

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روی دراین منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
مهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
بنیاد از این شیوه ی رندانه نهادیم
چون می رود این کشتی سرگشته که آخر
جان در سر آن گوهر یکدانه نهادیم
المنه لله که چو ما بی دل و دین بود
آنرا که لقب عاقل و فرزانه نهادیم
قانع به خیالی زتو بودیم چو حافظ
یا رب چه گدا همت و بیگانه نهادیم

Friday, December 11, 2009

رازداری

یکی از اقوام از یکی دیگر از اقوام که سالهاست در آلمان زندگی می کند و قرار بود برای پروژه ی برج میلاد چند ماهی به ایران بیاید خواهش کرده بود برای او یک عدد سرخ کن بیاورد این آقای مهندس در سفر به ایران خواسته ی ایشان را اجابت کرده بود اما در عوض خواهش کرده بود که به هیچ کس چیزی نگوید و بین خودشان باشد که هم دیگران متوقع نشوند و هم احتمالا برای شان و منزلت اجتماعی خودش این دومی حدس من است در حال حاضر من که ماجرا به گوشم رسیده است نوه ی دختر عموی همان آقای مهندسی هستم که خواهش کرده بود کسی از قضیه چیزی نداند

Wednesday, December 09, 2009

امانتی که بیست و یک ساله شد



سوم دبستان که بودم کتاب "روباه مکار.مرغ هوشیار"را از دوستی مهربان و نازنین امانت گرفتم اما از بد حادثه باز پس دادنش بیست و یک سال طول کشید تا جایی که به یاد دارم گویی دوست خوبم از محله مان رفت خیلی یادم نمی آید که کتاب چگونه از تونل شلوغ و پلوغ دوران کودکی ام جان سالم به در برده است به احتمال زیاد تحت تاثیر تذکرهای اخلاقی مادرم به حفظ آن اهمیت می داده ام اما از نوجوانی به بعد را خوب به یاد می آورم که چگونه روی چشم نگهش داشتم به امید اینکه روزی دوستم را پیدا کنم به قول شاعر همین کتاب محمد باقر مهدی قلی خان: "با توکل به کردگار جهان می شود جمله سخت ها آسان" و این گونه شد که هفته ی گذشته به مدد گوگل و جست و جوگران مجازی او را پیدا کردم که به حق دست جست و جو گران حقیقی را از پشت بسته اند این کتاب در سال شصت و شش به چاپ چهارم رسیده بود که نمی دانم چرا؟ آنهم در تیراژ سی هزار! حتی الان یادم نمی آید که برای خود من چه جذابیتی داشت که آن را امانت گرفتم چون در دوران ابتدایی از میان شاعرانی که برای کودکان شعر می سرودند تنها مصطفی رحماندوست را می شناختیم و واقعا شعرهایش را دوست داشتیم برادر مدیرمان نیز بود و چون هر چند وقت یکبار به مدرسه مان می آمد شعرهایش با لحن خودش در ذهنمان می ماند خلاصه انگیزه هرچه بود نتیجه همان شد که کتاب اکنون برای دختر دوستم مفید است نه دوست وکیلم این مورد هم از مواردی است که عذر خواهی درباره اش صورت خوشی ندارد فقط خوشحالم که کتاب را به دست صاحبش می رسانم
و البته صحیح و سالم

Sunday, November 15, 2009

ای کیو سان من

بچه که بودیم دریکی از تابستان ها پدرم نقاشی را برای رنگ کردن اتاق ها به خانه آورده بود برادر کوچکم کنار دست نقاش می نشست و با او هم صحبت می شد برادرم پنج ساله بود یکبار مرد نقاش به اوگفت شعر بلدی برادرم گفت آره گفت یک شعر بخون دلمون واشه
:برادرم هم شروع کرد به خواندن
به گورستان گذر کردم صباحی
شنیدم ناله و افغان و آهی
شنیدم کله ای با سنگ می گفت
که این دنیا نمی ارزد به کاهی
مرد نقاش که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد گفت من منظورم گوگوش و اینا بود بچه

Tuesday, October 20, 2009

تازه های کتاب


این کتاب به بررسی تئاتر ایران در سال های بین 1285تا 1304 می پردازد. یعنی مصادف با انقلاب مشروطیت و همچنین حضور رسمی هنر تئاتر در ایران. این تقارن موجب شده است که از نظریه ای استفاده شود که سازو کارارتباط میان صحنه ی اجتماع و صحنه ی تئاتر را افشا کند. نظریه ی تئاتر کراسی که از دریچه ی تئاتر، رهایی بخشی دموکراتیک را جست و جو می کند، مبانی نظری تحقیق را فراهم می آورد. با تکیه به این مبانی داده های تاریخی سامانی پیدا می کنند که از سویی حاکی از نقش خطیر هنر تئاتر در تغییر صحنه ی جامعه برای حضور اقلیت های اجتماعی و پیوند استوار آن با نهادهای خود جوش دموکراتیک است از سوی دیگر خصلت تئاتری حرکت های سیاسی نظیر انقلاب مشروطه یا شورش ها و حتی سرکوب آن ها را نشان می دهد. همچنین بر اساس مبانی نظری پژوهش سیاست ناب را دگرگونی در توزیع حس پذیری رقم می زند و این حرکت مقاومت پلیس را که خواستار حفظ توزیع حس پذیری موجود است بر می انگیزد. بر این اساس تئاتر مشروطه که در کار اخلال این توزیع است با مقاومت ضد تئاتری مواجه می شود. صرف نظر از این که داده های تاریخی نظیر آتش سوزی تئاترها این امر را تایید می کند. این تقابل باعث می شود که شکلهای متفاوت تئاتری نیز دیده شوند که تهی از بنیان برافکنی و خواستار حفظ وضع موجود هستند. تبلور این مسئله به خصوص در بسیاری از نمایشنامه های این عصر دیده می شود. اما پژوهش حاضر تمرکز خود را روی نمایشنامه نویسی-میرزاده عشقی_ می گذارد که خصلت انقلابی تئاتر را در آثار خود پیوسته حفظ می کند و در واپسین اثر خود به کمال می رساند. رساله در نهایت از حاصل فعالیت نظریه ی خود و جایگاه آن می پرسد و پاسخ را در حوزه ی مطالعات مشروطه و رهیافتی می بیند که با به کارگیری آموزه ی "آموزگار و دانش آموز نا آگاه" و نیز الویت بداهه پردازی بر تامل در پیش گرفته است. در این رهیافت با طرد دو کلاف انحراف مشروطه و اندیشه محوری، پدیده های فرهنگی نظیر تئاتر تبار شناسی می شوند و در این مسیر ضمن حفظ چشم انداز تاریخی، می توان مدلی برای وضعیت امروز استخراج کرد
تئاترکراسی در عصر مشروطه(1304-1285، کامران سپهران، تهران، نیلوفر پاییز 1388
پی نوشت: توضیحات از پشت جلد کتاب است

Thursday, October 08, 2009

در خبر بود که آواره و تنها، چه کسی؟

در خبر بود که آواره و تنها، چه کسی؟
گنگ و مبهم همه در هاله گویا، چه کسی؟
اطلاعات به دست آمده حاکی ست کسی
صبح را زخم نمایان زده اما، چه کسی!؟
هرچه پرسیدم و یک منبع آگاه نبود
چه خبر؟ از چه؟ کجا؟ کی؟ همه؟ آیا چه کسی...؟
رویدادی است که در چشم تو معنا شدنی است
و در آن معنی افشا شده رسوا؟ چه کسی!!؟
اگر از چشم تو می شد که بخوانی چه خبر
فاش می شد که در این گوشه ی صحرا چه کسی؟
یک نفر رفت به دریا و دگر باز نگشت
یک نفر بود، همین، یکه و تنها، چه کسی!؟
روزنامه که نوشته است خبر شایعه بود
چه کسی دیده یکی رفته به دریا؟ چه کسی؟
بهروز قزلباش

Friday, September 25, 2009

خانه ی آقاجان











تصویرهایی از منزل آرام و با صفای پدربزرگ مهربان شریف و دوست داشتنی ام همواره ی روزگار دلتنگ وجود نازنین اش هستم


Sunday, September 20, 2009

قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در را ه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بی خبران راه نه آن است و نه این
خیام

Wednesday, September 16, 2009

هستی ام قربانی چیستی ام

گاهی وقت ها که کتابخانه یا جزوه های چندین و چند ساله و کاغذ های درسی و غیر درسی ام را می تکانم و سعی می کنم طبقه بندی شان کنم همیشه یکسری کاغذ هایی می ماند که نمی دانم درسی است؟ دور ریختنی است؟ نگه داشتنی است؟ بخشیدنی است؟ خواندنی است؟ نخواندنی است؟ خلاصه که درماندگی عجیبی دارم و معمولا دقیقه هایی از زمان را تنها نگاهشان می کنم درمانده و کلافه...با نزدیک شدن به مهر ماه تصمیم گرفتم کتابخانه تکانی، جزوه تکانی، کاغذ تکانی کنم و طبق روال معمول کاغذهایم را طبقه بندی کنم کلا همه ی چیزهای قاطی پاتی را تحت مقوله درآوردن یک جورایی میراث فیلسوفان است حدود سه نیمه شب که از این همه تکانی ها خسته شده بودم در میان همان کاغذ های خانواده ندار و آواره ام جزوه ای پیدا کردم که رویش نوشته بود
مراقب هستی تان باشید
و
به این بیندیشید که قرار بود چه شوید
و
چه شده اید
این هم یکی از همان کاغذها یا جزوه هایی بود که نمی دانستم چه بلایی بر سرش بیاورم اما جالب تر از آن برایم این نکته بود که در کنار این هشدار یا شعارِ با فونتِ درشتِ فنا نشدنِ هستی مان با خط خود ونه خوش نوشته بودم
سینه مرغ250گرم
نصف فنجان پیاز
قارچ تازه
گویی این جزوه در زمان خودش هم غریب بوده است چون شواهد نشان می دهد که بیشتر مراقب بودم که چیستی ام فنا نشود

Wednesday, September 09, 2009

داستانی کوتاه از زنده یاد احترامی


مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنيا می آيند

تنها يك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است

اينكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند يا دشمنانشان