ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ

Wednesday, July 30, 2008

...سرگيجه هاي وجودي

يكي از دوستانِم درباره ي نگاه من به جهان كشف كرده است كه به عالم با حيرت نگاه مي كنم آدم ها را زيادي جدي مي گيرم فضاها را زيادي داستاني مي بينم همه چيز برايم شگفت آور جلوه مي كند و خلاصه كه در پس پشت هر پديده ي ساده كلي پيچيدگي مي بينم كه واقعا هم وجود ندارد

و اما بعد

تا حدود زيادي حرف هايش را مي پذيرم تا حدود خيلي زياد اما يك نكته اي ديگر كه در مورد نگاهم به عالم وجود دارد من سقراط وار مي دانم كه آنقدرها هم جدي نيست (در مورد سقراط وار بودنش در پست ديگري توضيح مي دهم) از اينرو نگاه حيرت آورم به عالم عقلاني نيست كه حسي دروني است اما به لحاظ عقلاني از كودكي ام تا كنون به مرور زمان متوجه شده ام كه آدم هايي كه زيادي عالم را جدي گرفته اند قدري از خيلي چيزها عقب اند براي نمونه اعتبارهايي كه ما به مكان ها مي دهيم اعتبارهايي است كه به مرور زمان يادمان مي رود اينها اعتبارات خود ماست منتهي چون قدري بعضي چيزها از تاريخ اعتبارشان زيادي مي گذرد اصالت دار مي شوند ديده ام گاهي اوقات فلسفه خواندن در فلان مكان آنقدر مهم ميشود كه در دايره ي مفهومي كه ما از فلان مكان خاص داريم مصاديق اندكي جاي مي گيرند و عالم ما را تنگ و كوچك مي كند همه چيز در ذهن ما اتفاق مي افتد نه در مكان همه چيز در درون ما اتفاق مي افتد نه در بيرون مگر سقراط در مكان خاصي تعليم ديد كه آدم خاصي شد مگر كانت از ديار خود بيرون آمد تا آنهمه از ديارهاي ديگر بداند در همه ي دانشگاههايي كه مي شناسيم بخش زيادي از فارغ التحصيلان فلسفه جزوه هاي خود را به مصارف ديگر رسانده اند و همواره از اينكه مجبور بودند كتاب خاصي را بخرند و پول خود را هدر بدهند ناراحت بوده اند بخش ديگري اگر در جاي معتبري درس خوانده اند همه ي عمر خود را تنها لذت برده اند كه فارغ التحصيل از فلان دانشگاه بوده اند و تنها عده ي كمي مرارت و رنج هاي زيادي را تحمل كرده اند و از فلسفه خواندن خود لذت برده اند و درباره ي هر چيز كه صحبت مي كنند ردپاي ذهني جستجو گر و خلاق در صحبت هايشان موج مي زند كساني كه خيلي از اعتبارات عالم را جدي نگرفته اند جز عالم درونشان را
شايد واقعا كساني كه درون كم و كوچكي دارند نياز دارند كه اينهمه بيرون را جدي بگيرند و در ميان گرد و خاكي كه از مهم بودن خيلي چيزها برپا مي كنند ديده نشوند كساني كه وقتي به اين عالم پرتاب شدند دوان دوان و كشان كشان خود را به گوشه هايي رساندند كه قدري مهم تر از بقيه است در حالي اگر نقطه ي آغاز از درونمان باشد به هر كجاي عالم كه پرتاب شويم همان جا از وجود ما اصالت مي گيرد چون ما آنجائيم مهم است نه چون مهم است ما آنجائيم


پي نوشت: درباره ي مكان و فلسفه چون با آن درگيرم مثال آوردم اما ايده ام درباره ي همه چيز صدق مي كند نه فقط درباره ي مكان براي نمونه درس خواندن در محضر استادي برجسته به همان اندازه كه تاثير گذار است تاثير گذار نيست شاگردان زيادي دانشجوي كانت بودند اما شايد بتوان كساني را كه فيلسوف شدند با همين انگشتان دست شمرد
پي نوشت دو: جابه جايي هاي مكاني جهت اينكه شايد چيزي شويم و پرسه زدن هاي مكرر در عالم تنها نتيجه اش سرگيجه هاي وجودي است

Saturday, July 19, 2008

...اينجا كسي است پنهان

اينجا كسي است پنهان، دامان من گرفته
خود را سپس كشيده، پيشان من گرفته
اينجا كسي است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغي به من نموده، ايوان من گرفته
اينجا كسي است پنهان همچون خيال در دل
اما فروغ رويش، اركان من گرفته
اينجا كسي است پنهان مانند قند در نی
شيرين شكرفروشي دكان من گرفته
جادو و چشم‌بندي چشم كسش نبيند
سوداگري است موزون، ميزان من گرفته
در چشم من نيايد خوبان جمله عالم
بنگر خيال خوبش مژگان من گرفته
من خسته‌گرد عالم درمان ز كس نديدم
تا درد عشق ديدم درمان من گرفته
بشكن طلسم صورت، بگشاي چشم سيرت
تا شرق و غرب بيني سلطان من گرفته
ساقي غيب بيني پيدا سلام كرده
پيمانه جام كرده، پيمان من گرفته
ياران دل‌شكسته بر صدر دل نشسته
مستان و مي‌پرستان ميدان من گرفته
تبريز شمس دين را بر چرخ جان ببينی
اشراق نور رويش كيهان من گرفته
حضرت مولانا

Tuesday, July 01, 2008

اين مدت خيلي درس هاي بزرگي گرفتم
مدتش از حدود سه سال پيش است
اما دو تا از مهمترين هاش و اينجا مي نويسم
آدمهاي موفق منتظر ديگران نمي مانند
با عقايد خودمان ابله باشيم بهتر از اين است كه با عقايد ديگران دانشمند باشيم
دومي رو از نيچه ياد گرفتم

Friday, June 27, 2008

كاش ما آدمها
تنها قدري
شبيه نوشته هايمان بوديم

.
.
.
شبيه خودمان
زمانيكه عالم را
روايت مي كنيم
.
.
.
شبيه خودِ خودمان
وقتي كه
فلسفه نمي دانيم

.
.
.
.
.

Sunday, June 22, 2008

...

عزيزم ايراد تو اين است كه داستان هاي مصور را نمي خواني
!تنها تصاويرش را نگاه مي كني

Saturday, June 14, 2008

!امان ازما فلسفه خونده ها

مدتي است در فكر "ما فلسفه خوانده "ها هستم اول از خودم شروع كنم بعد به ديگري ها برسم كه فكر نكنيد خودم را از "ما فلسفه خوانده ها" جدا مي دانم وقتي نطقم باز مي شود كه توصيف كنم ما فلسفه خواند ه ها چگونه فكر مي كنيم و چه دغدغه هايي داريم بسته كردن اين نطق كار حضرت فيل است مدتي است فكر مي كنم ما فلسفه خوانده ها چيزي بيش از ديگران نيستيم كه چه بسا به خاطر همين فلسفه خواندنمان چند كيلويي غرور و تكبر به شخصيتمان اضافه شده خدا رحم كرد ما فلسفه خواندها ادامه دهنده ي راه دكارت و كانت و هگل و امثالهم نيستيم و نسلمان به سقراط و افلاتون نمي رسد وگرنه خدا را هم بنده نبوديم من به عنوان يكي از افراد گروه ما فلسفه خوانده ها اتفاقا عاشق فلسفه هستم و هميشه فكر مي كنم اگر فلسفه نمي خواندم قطعاً چيزهايي كم داشتم اما از حرف هاي تكراري كه خودم وهمه ي فلسفه خوانده ها در باب خودشان مي گويند قدري كسلم چندي است متوجه شدم ما فلسفه خوانده ها مشكلاتمان با فلسفه نخوانده ها يكي است تنها تفاوتش اين است كه مي توانيم آنقدرقشنگ به تببين و توصيف مشكلات بپردازيم كه تو گويي مشكل را حل كرده ايم اما به نظرم نوعي غر زدن هاي شيك و فانتزي است چندي پيش مطلبي در وبلاگم نوشته بودم با عنوان عادي اما پر از ادعا امروز فكرمي كنم ما فلسفه خوانده ها و اول هم خودم مصداق اين جمله ايم راستش در طول اين چندين سالي كه فلسفه خوانده هاي زيادي را ديدم شايد يكي دو نفرشان بودند كه آنقدر با فلسفه يكي شده بودند كه نمي توانستي تصور كني اگر فلسفه نمي خوانند و يا فلسفه نمي دانستند در چه رشته اي تحصيل مي كردند كساني كه اتفاقا چون خودشان متوجه نيستند كه چقدر در اين زمينه با سوادند و حرف هايشان سخن گفتن نيست سرريز شدن است دچار تكبر و غرور نيز نيستند چون غرق در عالمشان هستند آنها فلسفه را زندگي مي كنند و فلسفه ابزاري براي شهرتشان نيست قطعا روزي درباره شان خواهم نوشت
امان از ما فلسفه خوانده ها
كه فكر مي كنيم پشت و روي عالم
پيش ِروي ماست و ما همه چيز مي دانيم
كه سرسوزني هم نمي دانيم

Sunday, May 18, 2008

آنرا كه خبر شد خبري باز نيامد

گاهي وقت ها كه هيچي نمي نويسي حكايت از آن دارد كه كلي خبر شده اي، كلي حرف براي گفتن داري و كلي مي داني.گاهي وقت ها كه كلي مي نويسي به قول فيلسوفان مسلمان از دو حالت خارج نيست يا حرفي براي گفتن نداري، هيچي نمي داني و گويي هنوز خبر نشده اي.و يا هم سرشاري و هم نيستي و اين فضاي خالي را با نوشتن پر مي كني انگار كه بين رسيدن و نرسيدني و مي خواهي نرسيدن هايت را با نوشتن به رسيدن برساني
سالهاي زيادي است كه مي نويسم كاري به غلط هاي دستوري ام واشتباهات نا خودآگاهم ندارم به اشتباهاتي كه يكي از دوستانم به طعنه مي گويد آنقدر از آنِ خودت شده اند كه اگر زماني هم بي نام و نشان بنويسي من از روي غلط هايت مي فهمم كه نوشته براي توست با وجود اين مي نويسم اگرچه انسان باسوادي است و بي جا نقد نمي كند و ويژگي مثبتش اعتمادش به سوادش است بگذريم بحث از خود خودم و نوشتن بود گذشته از ظاهرنوشته هايم گذشته از فن نوشتن و بحث هاي دستوري و ويرايشي و پيرايشي، گذشته از اينكه خوب مي نويسم يا بد مي نويسم اما زياد مي نويسم شايد بعد از نفس كشيدن و از اين كلاس به آن كلاس رفتن اولين كاري است كه زياد انجام مي دهم و به سمتش مي روم اما زمانهايي را كه حتي يك كلمه هم نمي نويسم مرور مي كنم و به فضاهاي خالي و خطوط نا نوشته نگاه مي كنم تو گويي قسمت هاي سفيدو نانوشته بار معنايي بيشتري از نوشته ها را حمل مي كنند و دقيقا مربوط به زمانهايي بوده كه خيلي حرف داشته ام اما دريغ و درد از يك كلمه به قول عطار نيشابوري
يك شبي پروانگان جمع آمدند
در مضيقي طالب شمع آمدند
جمـلگي گفتند مي بايـد يكــي
كو خبر دارد ز مطلوب اندكي
شد يـكي پروانه تا قصري ز دور
در فضاي قصر ديد از شمع نور
بازگــشت و دفتر خـود باز كـرد
وصف او در خورد فهم آغاز كرد
ناقدي كو داشـت در مجمـع مهي
گفت او را نيست بر شمع آگهي
شد يكي ديگر گذشـت از نور در
خويـشتن بر شمع زد از دورتر
پر زنان در پـرتـو مطلوب شـد
شمع غالب گشت و او مغلوب شد
بازگشت او نيز مشتي راز گفـت
از وصال شمع شرحي باز گفت
ناقدش گفت اين نشان ني اي عزيز
همچو آن ديگر نشان دادي تو نيز
ديگري برخاست مي شد مست مست
پاي كوبان بر سر آتش نشست
دست و گردن گشت با آتش بهم
خويش را گم كرد و با او خوش بهم
چون گرفت آتش ز سر تا پاي او
سرخ شد چون آتشي اعضاي او
ناقد ايشان چو ديد او را زدور
شمع با خود كرد هم رنگش ز نور
گفت اين پروانه در كار است و بس
كس چه داند او خبر دار است و بس

Saturday, May 10, 2008

همه روز روزه بودن، همه شب نماز كردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز كردن
شب جمعه ها نخفتن بخداي راز گفتن
زوجود بي نيازش، طلب نياز كردن
به مساجد ومعابد همه اعتكاف جستن
ز مناهي و ملاهي همه احتراز كردن
زمدينه تا به كعبه، سرو پا برهنه رفتن
دو لب از براي لبيك به وظيفه باز كردن
بخدا كه هيچ يك را ثمر آنقدر نباشد
كه بروي نا اميدي در بسته باز كردن
شيخ بهايي

Sunday, April 27, 2008


اين تصوير نقاشي است شايد بعدها درباره ي نقاش و آثارديگرش نوشتم اما واقعا فوق العاده اس

Monday, April 21, 2008

مرگ واقعيت




امروز رفته بودم آرايشگاه همان طور كه منتظر نشسته بودم تا نوبتم شود گزارشگر يكي از شبكه هاي راديو آمد. بعد از تمام شدن كارش. گويي كار اصلي اش شروع شد و من در كمال ناباوري به حركاتش نگاه مي كردم شايد وقتي بودريار مي خواندم احساس مي كردم اينكه ما اينهمه از واقعيت دوريم اما فكر مي كنيم در بطن آن حضور داريم خيلي غم انگيز است اما غم انگيز تر از آن زماني بود كه اين خانم در حضور ما شروع به تهيه ي گزارش كرد ابتدا گفت ما اكنون در يك مغازه ي لوازم آرايشي هستيم و مي خواهيم با فروشنده ي آن صحبتي داشته باشيم و بعد از صاحب آرايشگاه پرسيد كه آيا اين لوازمات از جاي مطمئني براي او مي آيد يا نه وكلي سوالات بهداشتي بعد چرخيد سمت شاگرد آرايشگر و گفت ما الان در كتابخانه هستيم دختر خانمي اينجا تشريف دارند كه خيلي كسل و بي حوصله هستند مي خواهيم دليلش را بپرسيم سوالاتي هم از او كرد و او هم جواب داد در حاليكه داشت خانمي را اصلاح مي كرد بعد رفت سراغ يكي از مشتري ها و گفت ما در يك فروشگاه لوازم خانگي هستيم و سوالاتي هم از او كرد راستش با همه ي وجود حس كردم ما نه با يك واسطه از واقعيت دوريم كه اصلا واقعيتي وجود ندارد كه بخواهيم درباره ي مجازش صحبت كنيم اين خانم گزارشگر از خانمي كه آنجا فال قهوه مي گرفت خواست برايش يك فال هم بگيرد ومن با حيرت به زني نگاه مي كردم كه در زمان دوساعت و چند دقيقه با يك تير هفتاد هشتاد نشانه را زد. با اين اوصاف ما در زمانه و دوراني زندگي مي كنيم كه واقعي، مجازي و مجازي، واقعي است. ما رسانه ها را نفس مي كشيم و بي هيچ ترديد گرفتار چيزهايي هستيم كه از تلويزيون مي بينيم و يا در روزنامه و مجلات مي خوانيم و يا از راديو مي شنويم،‌ در تمام فلسفه خواندنم هيچ وقت فيلسوفي را اين همه حاضر نزديك خود نديده بودم بودريار كنارم بودودر گوشم زمزمه مي كرد


دكتر پاينده در كتاب نقد ادبي و دموكراسي صفحات شصت و چهار تا شصت و هفت درباره ي
بودريار و ديدگاه اودراين مورد مي نويسد:" بودريار پسامدرنيسم را وضعيتي مي داند كه در آن، ايماژ يا تمثال يا فرا واقعيت جاي واقعيت را گرفته است.انواع و اقسام تصوير و ايماژ، جنبه هاي مختلف زندگيِ ما را تحت سيطره ي خود گرفته اند. تصاوير نصب شده بر روي تابلوهاي آگهي هاي تجاري در بزرگراه ها، تصاوير مجلات و روزنامه ها و تصاوير ديجيتالي بر روي نمايشگرِ رايانه ها كه بدون اراده ي ما ناگهان پديدار مي شوند و همچنين تصاوير بازي هاي ويدئويي، ما را احاطه كرده اند. پس در جامعه ي معاصر اصل چيزها ديگر مهم نيستند، بلكه رونوشت يا تصوير آن ها (يا به قول بودريار، "تمثال هاي آنها) موجوديت و اهميت دارند. اين تصاوير حكم نوعي صافي (فيلتر) را دارند و به واسطه ي اين صافي است كه ادراك ما از جهان پيرامون شكل مي گيرد. به بيان ديگر، هر گونه تصوري كه ما درباره ي جهان هستي داريم، اول از اين فيلتر مي گذرد بعد به ما مي رسد. در نتيجه، تصورات ما متعلق به خودمان، يا نشئت گرفته از ذهن خودمان، نيست؛ اين تصورات براي ما رقم زده شده اند. به اين ترتيب، جهان براي ما معنايي ندارد جز اين كه اين تصاوير كه در واقع حكم اُبژه هايي بدلي (شبيه سازي شده) رادارند
به زعم بودريار، رسانه هاي جمعي واقعيت را "بي اثر" كرده اند. ما از راه تصاويري كه در اينترنت مي بينيم يا تصاويري كه بر صفحه ي تلويزيون ظاهر مي شوند، با دنيا در تماس قرار مي گيريم. نقش رسانه هاي جمعي اين است كه غياب جهان را و جايگزين شدن واقعيت با تصوير را از ديده هاي ما پنهان مي كنند. فكر مي كنيم كه با هستي در تماس هستيم؛ حال آن كه يك واسطه بين ما و جهان هستي دائماً در حال عمل است. بدين ترتيب، رابطه ي مستقيمِ ما با جهان واقعيت قطع مي شود. از نظر انسان هايي كه در جامعه ي معاصر زندگي مي كنند، تصوير بر امر واقع الويت و رجحان دارد و حتي مي توان گفت واقعيت، معلول يا پيامدِ بازنماييِ تصويري و شبيه سازانه است. براي مثال، انتخاب لباس نه بر اساس پسنده هاي شخصي بلكه بر پايه ي الگوهاي زندگي كه فرهنگ معاصر برايمان تعريف مي كند صورت مي گيرد و آن الگو نيز چيزي نيست مگر مجموعه اي از تصاوير شايد در بدو امر بگوييم كه لباس را بر اساس برداشتي از شخصيت خود داريم بر مي گزينيم، اما خود آن برداشت چيزي نيست مگر تحقق هويت هايي كه در انواع و اقسام تصاويرِ تبليغاتي هر روز به ما فروخته مي شوند. سبك و سياقِ زندگي و مُد در قالب تصاويري كه مثلاً در مجلات يا در آگهي هاي تجاري به ما ارائه مي شوند، به طور ناخودآگاهانه انتخاب ما را درباره ي پوشاك مان رقم مي زنند. هر روز سعي مي كنيم خود را با مقتضياتِ تصاوير يا ايماژهايي تطبيق دهيم كه از مجراهاي مختلف ما را بمباران مي كنند. پس در واقع، اين جنبه از زندگي (انتخاب پوشاك) در مهار ما نيست. هجوم تصاوير به زندگيِ فردي و از ميان رفتن تمايز بين امر واقع و امر شبيه سازي شده، موجب پديد آمدن جامعه اي بي ريشه متشكل از آدم هاي سطحي نگر گرديده است. بنابر آنچه گفتيم مي توان چنين جمعبندي كرد كه پسامدرنيسم در نظريه
ي بودريار يعني از ميان رفتنِ تمايز بين امر واقع و امر شبيه سازي شده


پي نوشت: تصوير پايان فيلم ترومن است زماني كه فهميد تمام زندگيش فيلم بوده است نه واقعيت و كس ديگري (كارگردان) حوادث زندگي او را رقم مي زد

Saturday, April 19, 2008

هنر خوب گوش دادن

امشب طي جرياني ياد دوران ليسانسم افتادم البته من زياد ياد آن دوران مي افتم چون به قول قديمي ها دانشگاه كه نبود وادي حيرت بود داشتم زندگي عاديم راپيش مي بردم انگار دستي از غيب پرتابم كردميان عالم فلسفه دست كمي از آليس در سرزمين عجايب نداشتم اين روزها هم اگر چه خواندن خيلي از كتاب ها برای پايان نامه ام طوري ذهنم را خسته مي كند كه به معناي عيني آن حس مي كنم مغزم ورم كرده اما در نهايت احساس خرسندي عجيبي دارم حتما بعد از دفاع تمام مباحثي را كه اين مدت خوانده ام در وبلاگم مي گذارم
و اما بعد
از دوره ي ليسانس مي گفتم يكي از مواردي كه در تمام دوره توجهم را جلب كرد برخورد استادهای خوب دانشگاه- لزوما هر كس كه استاد باشد آدم خوبي نيست اما آدم خوب ميتواند استاد هم باشد-در برابر پرسش هاي دانشجويان يا پژوهش هايشان بود وقتي دانشجويي مطلبي را سر كلاس مطرح مي كرد خواه آن مطلب نقد بحث بود پرسش يا هرچيز ديگري استادهای خوب از اين جمله ها استفاده مي كردند
فرمايش شما صحيح است اما
شما به نكته خوبي اشاره كرديد ولي به نظر مي رسد
درست است اما فكر نمي كني
و جمله هایی از اين دست دانشجويي بود خيلي زياد با استادهایمان بحث مي كرد اما نصف بحث هايش ربطي به موضوع نداشت و تقريبا داشنجويان را كلافه مي كرد اما استادهای خوب ما با او هم همين گونه رفتار مي كردند صبري كه استادهای فلسفه در گوش دادن و شنيدن داشتن هميشه در ذهنم حك شد نمي دانم آيا در رشته هاي ديگر هم اينگونه هستند يا نه اما آن روزها احساس مي كردم فلسفه به مرور زمان از آنها شنونده هاي خوبي ساخته است كه با حوصله به حرف هاي دانشجويان گوش مي دادند و نوشته هايشان را مي خواندند از دانش و سوادي كه داشتند همچون ابزاري برای له كردن دانشجو استفاده نمي كردند

Thursday, April 17, 2008

يك چند به تقليد گزيدم خود را
ناديده همي نام شنيدم خود را
با خود بودم از آن نديدم خود را
از خود به در آمدم بديدم خود را
سهروردي

Monday, April 14, 2008

هياهوي بودن

ساعت از يك نيمه شب گذشته است امروز عروسي دعوت بوديم به صرف نهار و شام!!!! و به عبارت خيلي بهتر به صرف هلاكت،‌ و من در تمام مجلس فكر مي كردم داستان عروسي هاي هفت شبانه روز واقعا داستان بوده و هيچ وقت واقعيت نداشته
به هر گوشه ي مجلس كه نگاه مي كردم اعتقادي نشسته بود تعصب و تساهل و تسامح و گونه هاي متفاوت فكر هر فكري رنگي داشت و من نمي توانستم بگويم واقعا حق با كيست نمي توانستم تشخيص دهم حقيقت در جيب كدام يك از حاضرين است در گوشه اي دختران جوان از رقص و پايكوبي لذت مي بردند در گوشه اي ديگر همين آهنگ و رقص و پايكوبي كسي را شرمنده خداي خودش مي كرد اينجا عالم كوچكي بود كه با همه ي كوچكيش جنگ هفتادو دو ملت را با همين چشم سر مي ديدي خيلي نياز به چشم باطن و اين قبيل چيزها نبود چه هياهويي درعالم برپاست فكرش را كه ميكني مغزت مي تركد همه هم مي گويند من حقم من حقيقتم چندي است با يكي از دوستانم تند تند حرفمان مي شود هر دو منيم نه نيم من و هر دو هم فكرمي كنيم حقيم و اين يعني جنگ با همه ي خستگي ام به خاطر دلگرفتگي ام امروز به خيلي چيزها فكر كردم هم در مجلس بودم و هم نبودم ياد ضرب المثل گهي زين به پشت و باقي قضايا افتادم در تمام ساعاتي كه به اجبار در اين مجلس حضور داشتم دلم براي خودم و تنهاييم تنگ شده بود در رفت و شد هاي ذهنيم به خيلي چيزها فكر كردم به قول هايي كه امسال به خودم دادم به دوستم كه مدتي است خيلي خيلي خيلي زود از من دلگير مي شود و من از او و احساس مي كنم كه نمي فهمم چرا به شلوغي عالم به نسبي بودن حقيقت به وجود داشتن يا نداشتن خيلي چيزها و باز به دوستم بعضي مواقع حرف هايي مي زني كه مي خواهي درست شود خرابتر مي شود به قول بزرگي ضرري كه از نگفتن به آدم مي رسد خيلي كمتر ازضرري است كه ازگفتن،‌ به دلتنگي هايم وباز به نسبي بودن حقيقت و باز به رنگارنگي آدم ها به تعدادشان به خودم در ميان اينهمه و باز در ازدحام اين همه فكر نفسم بند آمد
ياد دوران ليسانس افتادم در همان مجلس عروسي نمي دانم چرا آنجا ولي يادم آمد اولين جمله اي كه از طالس شنيدم حيرت زده به دهان استادم چشم دوخته بودم چقدر حس قشنگي بود حس عجيبي بود دوست دارم دوباره تكرار مي شد گويي استادم مرا در قسمت عميق پرتاب كرده بود و حالا سالهاست كه من دست و پا مي زنم، هر چند هنوز غرق نشده ام هنوز شناگر ماهري نشدم بازبه دوستم فكر كردم يعني چه كه هميشه فكرمي كردم اگر باب گفتگو باز باشد همه ي مشكلات حل است حس كردم چقدر همه چيز پيچيده است و چقدر پيچيده تر مي شود وقتي ساده نگاهش مي كني دلم براي كلاس هاي آقاي مرادخاني تنگ شده خيلي زياد اگر مجبور باشم فقط از يك نفر به عنوان استاد فلسفه كه بي ادعا در حقمان معلمي كرد نام ببرم حتما و تنها از او اسم مي برم
اين مجلس عروسي سه مسافر هم داشت كه صبح همان روز رسيده بودند يكي از مكه آمده بود دو نفر از پاريس و يك نفر از آمريكا نفر آخر جهت عروسي نيامده بود جهت انجام كارهايش آمده بود كه به
عروسي هم برخورده بود يك نفر هم از الجزيره تماس گرفت و به عروس و داماد تبريك گفت تمام اين آدم هايي كه از فضاهاي متفاوت به مجلس مربوط مي شدند رفتاري را موجب مي شدند و تغيير اين رفتار از شخصي به شخص ديگر هيچ چيز به ذهنم نمي آورد جز وجه اشتراك انها همه ي انها هستي داشتند گيريم با چيستي هاي متفاوت و اينگونه بود كه هياهويي كه در مجلس بر پا بود هيچ نبود جز
هياهوي بودن

Thursday, April 10, 2008

قاف ز ميم ز

مي خواهم درباره ي شخصيتي بنويسم كه چيزهاي محوي از او در خاطرم باقي مانده، شخصيتي كه تنها به دليل متفاوت بودنش در ذهنِ كودكي ام نقش بست و در بزرگسالي گه گاهي او را به ياد مي آورم. زني به اسم قِزمَز و يا به تعبير بهتر پيرزني بدين اسم. نزديك باغِ پدربزرگم چهارديواري داشت كه دقيقا كنج دو خانه ساخته شده بود، كه به صورت اِل در كنار هم قرار داشتند. سرويس بهداشتيِ كاملاً غير بهداشتيِ او بيرون از اين چهار ديواري و با فاصله ساخته شده بود واين هميشه براي من تعجب آور بود كه كسي براي استفاده از سرويس از خانه اش بيرون بيايد. اين پيرزن- كه ديكته ي اسمش خيلي برايم مهم نيست فقط حتما قاف را با كسره و ميم را با فتحه بخوانيد- جهان كوچكي داشت با تصويري كه از او دارم احساس مي كنم مرزهاي تجربه و زيسته اش همان چهار ديواري اطرافش بودند مسلما من در ذهن او نبودم شايد گذشته ي خيلي پر فراز و نشيب داشته و تنها از بد روزگار به اين كنج پرتاب شده بود اما از زماني كه ديدمش در همين فضايِ تاريك، نمور، بدبو و كثيف بود. گهگاهي كه به باغ پدربزرگم مي رفتيم عمويم مقداري چيزهاي به درد بخور به توصيه ي مادر بزرگم مي برد من نيز پشت سر او قايم مي شدم و وارد اين فضاي عجيب مي شدم كه دو پايي شبيه ديگر انسان ها در آن زندگي مي كرد اما همان زمان هم به طرز كودكانه اي حس مي كردم براي او فراتر از جهان كوچك زندگيش جهاني وجود نداشت تصور مي كردم اگر روزي وارد يه قصر بشه احساسش چيه؟وبعدها وقتي بركلي خواندم فهميدم اگر هم چيزهايي بيش از عالم او وجود داشت چون متعلق ذهن او نبود متعلق تجربه اش نبود پس وجود نداشت. پاي اين پيرزنِ دور از تمدن بيهوده به ويلاگم باز نشد. قِزمَز براي من ايده و مثال افرادي است كه عالمشان خيلي كم و كوچك است به اندازه ي عالم همين پيرزن، از هر طرف كه مي روي به مرزهاي وجودشان مي رسي آدم هايي كه آنقدر تجربه ي زيسته شان و عوالمشان كم است كه زود تمام مي شوند اگر چرخي بزني همه ي زير و روي عالمشان را مي بيني، به نظرم مي رسد انسان هاي تك بعدي از اين دسته اند. بعضي از آدم ها را هر چه زندگي مي كني تمام نمي شوند هيچ وقت به مرزهاي وجودشان نمي رسي و دوست داري هميشه در عوالمشان سير كني
پي نوشت:بعضي آدمها آنقدر كم اند كه يه كم بودن با آنها برايم زياد است اما بعضي آدم ها اينقدر زيادند كه زياد بودن با آنها برايم كم است

Friday, March 21, 2008

! والنتاین ناصر الدین شاه





چهاردهم فوريه در فرهنگ مغرب زمين ،روز والنتاين يا روز عشاق است ،چون مي دانم بواسطه پوشش خبري روز والنتاين در اينترنت به احتمال زياد در مورد ريشه هاي اين روز مطالب زيادي خوانده ايد ،طولاني نمي نويسم و در اينجا فقط به اين اشاره مي كنم كه وقتي ناصر الدين شاه به سفر فرنگ رفت تحت تاثير فرهنگ آنجا چيزهايي هم در مورد اين روز شنيد و تصميم گرفت به اين مناسبت براي انيس الدوله هديه اي بفرستد در نتيجه كارت پستالي را فرستاد تا نشان دهد كه چقدر به انيس الدوله علاقه دارد در مورد انيس الدوله مطالب زيادي در تاريخ آمده ،زني فرهيخته ،زيبا و زبان دان كه برخي نوشته اند در نهايت به دست زنان حرمسرا مجبور به خوردن قهوه قجري شد
در مورد انيس الدوله همچنين نوشته اند كه انیس الدوله ، از جمله صیغه های شاه بود ، اما نه تنها از زنان عقدی شاه محترم تر بود ، بلکه طرف مشورت شاه نیز قرار می گرفت و اولین زنی است که به همراه شاه قاجار ، در اولین سفر او به فرنگ ، تا مسکو ، همراه وی بود. انیس الدوله که در واقع ملکه بود ، ولی فرزندی نیاورد. شاه او را از دل و جان دوست داشت و چندین بار خواست وی را در زمره زن های عقدی خویش درآورد ، ولی او نپذیرفت و اظهار داشت که نمی خواهد ساعت سعد زناشویی خود را بر هم زند. پس از کشته شدن شاه روزی برایش دسته ای اسکناس آوردند و چون تمثال شوهر را روی آن ها دید ، چنان بر سینه و شکم کوفت که سخت بیمار شد و پس از چند ماه به همسر خویش پیوست. انیس الدوله ، به همراه شاه و همراه از راه انزلی ، عازم اروپا شدند ، اما چون موضوع حجاب انیس الدوله مطرح بود ، و ظاهری کاملا متفاوت با زنان اروپایی داشت ، اجبار او را از مسکو به تهران بازگرداندنداما شاه به حدی به او فکر می کرد که به هنگام سفر به انجلیز پیکره ای از خود را به همراه کارت پستالی برای او فرستاد این البته به جهت روزی بود که در بلاد فرنگ عشاق برای معشوق انجام می دهند تا نشان دهند خاطرشان به او مشغول است
ناصرالدین شاه درباره همراه بودن انیس الدوله در این سفر در خاطرات خود چنین نوشته است : " کسانی که همراه به فرنگستان آمده اند از این قرار است در دو کشتی ؛ کشتی اول : صدراعظم ، انیس الدوله ، عایشه ، معصومه ، خورشید کنیز انیس الدوله..." با مشکل پیش آمده و عدم تناسب لباس انیس الدوله با زنان اروپایی ، قرار شد ، آن ها -زنان همراه- به ایران بازگردند. ناصرالدین شاه می گوید :" امروز بنا شد انیس الدوله و حرم از این جا ، فردا بروند تهران. با ساری اصلان ( رحمت الله خان ) و میر شکار ، محمد حسن خان برادر انیس الدوله ، حاجی سرور ، آقا علی و غیره. انیس الدوله راضی نمی شد.گریه کردند. خیلی به ما بد گذشت ، خیلی بد خیلی سخت ، اگر همراه می بردیم برای جا ، منزل ، کالسکه ، کشتی نشستن اشکالات داشت. اگر بروند تهران دل ما می سوخت. بسیار بسیار بد گذشت. آخر میرشکار ، ساری اصلان راضی کردند به خودشان که این جا بد می گذشت مثل حبس بودند." روز بعد شاه در یادداشت خود آورده است : "... آمدیم عمارت ، انیس الدوله این ها می خواستند بروند. زیاد گریه کردم و آن ها هم گریستند. اوقاتم بسیار تلخ شد. خدا انشاالله به سلامتی همه را به وطن خود برساند. انشاالله به خصوص انیس الدوله هرچند در طول سفر خاطرم از وی فارغ نمی شد." انیس الدوله زنی خیر و با ایمان بود. پل ناصرآباد در لواسانات و درهای مسجد گوهرشاد که به طرف حرم باز می شود به دستور او طلاکوب شده است
پي نوشت:اين مطلب را برايم فرستاده بودند من نيز بي كم و كاست در اينجا آورده ام
توضيح تصاوير:تصوير منظره كارتي است كه ناصرالدين شاه براي انيس الدوله فرستاده تصوير سمت چپ انيس الدوله است البته با توضيحي كه درمورد نوع پوشش او در متن آمده احتمالااگر مي دانست كه تصويرش بدون حجاب در اينترنت گذاشته مي شود احتمالا سفر اروپا را از دست نمي داد اينهمه هم نه خودش گريه مي كرد نه ناصرالدين شاه تصوير سمت راست هم يكي از زنان شاه است شايد جهت قضاوت و داوري درباره ي اين عشق پر شور ياري دهنده باشد

Thursday, March 20, 2008

گره باز نشدنيِ تولدم و نوروز


يك هفته ي پيش متني براي وبلاگم نوشتم در باب كسالت بار بودن وتكرار نوروز درباره ي اينكه كاش عيد گرفتن به اين و شكل و شمايل چرخشي بود امسال اول بهار، سال بعد اول پاييز سال بعد زمستان و بعد تابستان حس مي كردم اينجوري به مقتضيات همان فصل نوع خريد كردن نوع تزئين خانه و خيلي كارهاي ديگر با سال قبل و بعد خودش متفاوت است و همين تفاوت باعث مي شود احساس كسالت و يكنواختي از بين برود اما ديشب يعني بيست و نهم اسفند ماه خود من از همه ي ملت ذوق زده تربودم و با ذوقي كودكانه اسباب هفت سين خريدم وقتي ماهي و سبزه مي خريدم انگار اولين تجربه ام بود و چنان وسواس به خرج مي دادم كه انگار براي آخرين بار هم هست باز هم حكايت همان تكراري هاي نو تر از نو كه پيش از اين هم درباره شان نوشته ام ديشب در رفت و آمدهاي مداومم از اين همه رفت وآمد مردم هم به وجد آمده بودم دليلش را نمي دانم با حسي كه يكهفته ي پيش داشتم احساس مي كردم امسال كسالت بار ترين نوروز را خواهم داشت البته رفت و آمدهاي زياد هر سال قدري برايم كسالت بار است اما با برنامه هاي شخصي از كسالتش كاسته مي شود

ديشب براي تولدم هم كيك خريدم و امروز هم كه يكم فروردين ماه سال هزاروسيصدو هشتادو هفت است با كلي تبريك هاي رنگ و وارنگ و جالب انگيز مواجه شدم ناخواسته، خواستني ترين تاريخ تولد را دارم
نوروزهمه ي بلاگرهاي عزيز و همه ي خوانندگان خيلي زياد مبارك باشه
پي نوشت: همان سال روز اول فروردين وقتي به دنيا آمدم پدرم از وجد سروده بود كه
تحويل و تحول برشما مبارك
مولود نوروز برشما مبارك
تحويل و تولد در اين روز
فرخنده مبارك بر اين غنچه ي پيروز
پي نوشت دو: پدرم شاعر نيست پس از شعرايشان ايراد نگيريد چون بعد از اين نه شعري سروده
نه پيش بيني مي كنم كه بسرايد اين قطعه در نتيجه ي ذوق زياد بوده است
پي نوشت سه:تولدم با نوروز و شروع سال تنها گره كوري است كه دوستش دارم

Tuesday, March 18, 2008

زدست خود به فريادم

مسلمانان چرا چندين به كوي افتادم از خانه
ندانم تا چه بودستم كه نه خويشم نه بيگانه
نه چون زهاد در زهدم نه چون عباد در طاعت
نه چون فساق در فسقم نه چون رندان به ميخانه
نه با كيشم نه بي كيشم نه با خويشم نه بي خويشم
نه سلطانم نه درويشم نه فرهنگم نه فرزانه
نه با هوشم نه بي هوشم نه گويا و نه خاموشم
نه هوشيارم نه مدهوشم نه با عقلم نه ديوانه
نه غمگينم نه دلشادم نه مملوكم نه آزادم
ز دست خود به فريادم نه آبادم نه ويرانه
نه از خاكم نه از آبم نه از بادم نه ازآتش
نه صيدم من نه صيادم نه دامم نيز نه دانه
نه اندر نيستي هستم نه هستي هست در دستم
نه تن هستم نه دل هستم نه جان هستم نه جانانه
نه با كارم نه بي كارم نه با يارم نه بي يارم
مسلمانان مسلمانان بگفتن چيست افسانه

Monday, March 10, 2008

حيفِ ما

:روزمرگي
در اين يك ماه اخير كلي اتفاقات خوب و بد افتاد كه مي
شد درباره ي هر يك ساعت ها نوشت اما همه ي رمق و نا و توانم در آمد و شد هاي بيهوده و با هوده مي گذرد و ديگر تواني براي نوشتن نمي ماند خيلي وقت ها كلي در ذهنم مي نويسم اما كمترش به روي كاغذ مي آيد اما خب اينكه مي گويند قدر جواني تان را بدانيد هيچ كداممان متوجه نمي شويم تابعد از هفتادسالگي كه به قول كاترين هپيورن هر بار كه رو بر مي گرداني وقت صبحانه است و چقدر غم انگيز است به يكي از دوستانم مي گفتم وقتي نامه براي آدم هاي پنج هزار سال ديگه مي نوشتم تازه با همه ي وجود حس مي كردم چقدر بعضي حرف ها و نگراني ها و سخت گيري ها و جدي گرفتن ها و نظم هاي ما كه اين يكي و خدارو شكر خيلي پابندش نيستم بيهوده است اما غم انگيز تر از همه چيزي است كه هميشه متوجه اش بوده ام جدي نيست و مجبوريم كه جدي بگيريم پنج هزار سال ديگه حتي اثري از يك بند انگشت ما نيست و ما با همين سر انگشتانمان چه اشك هايي كه پاك نكرديم. حيفِ ما


رابرت بنچلي طنز پرداز در تقسيم افراد مي نويسد: جهان به دو گروه افراد تقسيم مي شود:آنها كه جهان را به دو گروه تقسيم مي كنند و آنها كه چنين نمي كنند

پي نوشت بي ربط: آدم كسل كننده شخصي است كه آن گاه كه ميل داريد گوش دهد، حرف مي زند
آمبروز بيرس
پي نوشت دو: اين روزها خيلي به افلاطون و عالم مثل فكر مي كنم خدا عاقبتم رابه خير كناد

Wednesday, March 05, 2008

روسپياني كه دلبر نبودند


كتاب ماركز با عنوان خاطره ي دلبركان غمگين من چندي روانه ي بازار شد و چندي بعد جمع شد و كپي به جاي اصل به قيمت اصل را نه در مغازه هاي كتابفروشي كه دربرابر شان مي توان خريد. وقتي كتاب به پايان رسيد حس كردم كاوه مير عباسي عنواني را براي كتاب انتخاب كرده كه با محتواي آن همخواني ندارد اما برگردان ديگري از
كتا ب را در فضاي مجازي اينترنت پيدا كردم كه نه تنها با محتوا همخواني داشت كه به نتايج ديگري هم رسيدم اين ترجمه به ميانجي امير حسين فطانت از زبان اصلي باعنوان "روسپيان سودازده ي من" است عنوان نخست فضايي كاملا عاطفي را به ذهن متبادر مي كند گويي قهرمان رمان ماركز چندين بار تجربه ي عاشقانه داشته است و حال در نود سالگي با مرور و نوشتن خاطرات آنها ديگري ها را هم با خود در يادآوري آن خاطرات سهيم مي كند در حاليكه تمام اين كتاب براي اين نوشته شده كه از يك تجربه ي عاشقانه ي بسيار دير صحبت كند و در همان اوايل رمان هم اشاره مي شود كه اين روزنامه نگار سالخورده جز با روسپيان و با پرداخت پول هيچ نوع را بطه ي عاطفي را تجربه نكرده است
پي نوشت : انتخاب واژه ي دلبركان معصوميت ي را با خود دارد كه حتي واژه ي دلبران نيز ندارد و هر دو بي اندازه از روسپيان فاصله دارند

Monday, March 03, 2008

نامه، فرزندانمان،پنج هزار سال ديگر،من


از زماني كه متوجه طرح نامه به فرزندانمان در سالهاي دورشدم فرزنداني كه پنج هزار سال ديگر بودن در عالمي را تجربه مي كنند كه ما هم در آن زندگي كرده ايم دائم در نا خودآگاه و خود آگاهم به چيزهايي كه مي خواستم بنويسم فكر مي كردم اما وقتي دو سه شب پيش اين نامه را نوشتم و فرستادم هيچ كدام از چيزهايي را كه در ذهنم مي گذشت ننوشتم تجربه ي خيلي جالبي بود براي من كه زياد مي نويسم دست كم تجربه ي متفاوتي بود هر جمله اي را كه مي نوشتم يادم مي آمد زماني اين نامه خوانده مي شود كه من در انتهاي نيستي ام
تجربه ي تلخ و شيريني بود

Wednesday, February 27, 2008

همه جا به نوبت1

صبح در صف بانك بعد ازتذكرمن و ديگري ها به خانمي و نشان دادن انتهاي صف با انگشتان اشاره مان به يكباره آقايي كه شش برابر من هيكل داشت گويي از آسمان بانك افتاد جلوي صف و به كارمند بانك گفت كه حاج آقاي صدوقي گفته فلان مقدار پول نقد از فلان حساب بگيرم مسئول باجه رو كرد به او و گفت نوبتت كجاست؟ و او با لحن طلبكارانه و قاطعانه كه كمي هم حس زدو خورد را با خود داشت گفت من خواهرزاده ي آقاي صدوقي هستم و پول را براي ايشان مي خواهم كارمند مربوطه قرمز شد و فيش را جلوي او گذاشت در تمام مدتي كه او فيش را مي نوشت نمي دانم چرا نتوانستم به او بگويم
پس تكليف اينهمه كه خواهرزاده ي حاج آقاي صدوقي نيستند چه مي شود؟
صد بار در ذهنم اين سوال را از او پرسيدم اما نمي دانم از چه ترسيدم
از هيكلش كه شش برابر من بود؟
از ريشش؟
از حاج آقاي صدوقي؟
از ترسِ باجه دار ؟
از سكوت همه ي كساني كه در صف بودند؟
هر چه فكر كردم نفهميدم كه چه شد كه نشد كه بگويم نمي شود حق اينهمه را خورد آنهم به شيوه اي كه گويي حق مسلم من است چون من زماني از زني زاده شده ام كه برادري به اسم حاج آقاي صدوقي دارد كه مي شود دايي من، من هم چيزي ندارم جز يك صداي كلفت هيكل بزرگ قيافه ي حق به جانب
و اينقدرديگري ها به اين منِ فربه شده بها مي دهند كه توهم دامن مرا مي گيرد كه وقتي خواهرزاده ي كسي هستم تو گويي سمت مهمي در فلان بخش يا مركز دارم
و تمام مدت از بانك تا خانه خودم را سرزنش كردم كه چرا چيزي نگفتم حتي يك كلمه حوصله ام از دست كساني كه با نسبت هايشان روزگار مي گذرانند سر مي رود نه من نه هيچ كس ديگر جرات نكرد بگويد خواهرزاده ي هر كس كه هستي باش اينجا بايد در جاي خودت بايستي
پي نوشت:بيچاره خانمي كه همه ي ما با انگشت اشاره و زبان و غيره پرتابش كرده بوديم ته صف با چه حسرتي به خواهرزاده ي آقاي صدوقي نگاه مي كرد

Monday, February 25, 2008

Friday, February 22, 2008

كفش هاي تايواني پاشنه بلند

حسودي نمي كنم/نقطه
نه، من هرگز حسودي نمي كنم/نقطه
به پيراهنت/نقطه
يا حتي آن پپسي كه در شب تجلي نوشيدي/نقطه
من تنها
-تا سر حدمرگ-
حسودي مي كنم به آن كفش هاي تايواني پاشنه بلند دوست داشتني
كه رازهاي پيچيده ي راه رفتن را
در شب مكاشفه
به تو آموخت
نه، اينجا ديگر نقطه نمي خواهد
مصطفي مستور

Thursday, February 21, 2008

وقتِ مرده

امروز داشتم به اين اصطلاح فكر مي كردم و با همه ي وجود سعي كردم بفهمم وقت مرده يعني چه اما هر چه فكر كردم هيچ معنايي به ذهنم نرسيد فرض كنيد شما كلاسي داريد كه چهار پنج ساعت از روز شما را اشغال مي كند و شما براي ديدن يك دوستِ خوب مجبوريد از بعد ازاين زمان يا قبل از آن استفاده كنيد آيا زمانهايي كه انتخاب مي كنيد زمان مرده ي شما ست؟ البته كه اينگونه نيست اين زمانها هم بخشي از زندگي شماست كه شما تصميم گرفتيد در آن زمان كار خاصي را انجام دهيد كه مي تواند ديدن يك دوست و يا هر چيز ديگري باشد در واقع مي خواهيد زمانتان را با معني كنيد حتي در برابر اصطلاحي كه ذكرش رفت نمي خواهيد وقت خود را زنده كنيد مگر اينكه فرض كنيد زمان مرده و زنده دارد و يا فرض كنيد زندگي بازي فوتبال است و حس كنيد دوست شما يا اطرافيانتان وقت كشي مي كنند كه بازي برنده را واگذار نكنند
در غير اين صورت هريك از ما اين زمان يكپارچه اي كه بي وجود ما نيز مي گذرد تكه تكه مي كنيم و سعي مي كنيم هر تكه را معنايي ببخشيم و هر زمان كه ياد هر يك از تكه هاي آن بيفتيم خوشحال يا ناراحت شويم
زمان با معنا و بي معنا مي شود اما مرده نيست حركت به سمت آينده است
آينده اي كه گذشته است

Tuesday, February 19, 2008

چو هستم،نيستم اي جان،ولي چون نيستم،هستم

Monday, February 18, 2008

بيانچوتي: آيا شما، گارسيا ماركز، يك نويسنده ي باروك هستيد؟
ماركز: روزي در بوئنوس آيرس، خورخه لوئيس بورخس از خياباني مي گذشت، رهگذري را ه بر او گرفت و با هيجان پرسيد:"آيا شما بورخس هستيد؟" بورخس در جواب گفت:گاهي اوقات
منبع: گزارش يك مرگ، گابريل گارسيا ماركز

سوفيست2

بيگانه به بسط درباره آن معنايي از سوفسطايي مي پردازد كه ناظر به مباحثه است واز آنها به عنوان استاد مباحثه ياد ميشود. از نظر او سوفسطايي به موضوعاتي از اين دست مي پردازد: درباره امور خدايي كه بيشتر مردم از آن بي خبرند و آموختن مباحثه به شاگردان خود درباره هرچه در زمين و آسمان است و به آنها مي آموزند كه اگر در مجلسي بودند كه بحث از بودن و شدن بود چگونه سخنان ديگران رارد كنند و يا به شاگردان خود وعده مي دهند كه آنان را در مباحثه درباره قوانين و امور سياسي ماهر سازند و روش رد كردن سخن هر استادي كه در نوشته هاي پروتاگوراس در كشتي گيري و ديگر هنرها آمده است و اين چنين است كه هنر رد كرد سخنان ديگران به معني هنر توانايي در مباحثه درباره همه موضوعات گوناگون است و راز سوفسطايي در اين است كه جوانان را معتقد سازد كه در همه هنرها از همه استادترند اما كسي كه از هنري بيگانه است،‌ نمي تواند با گفتاري خردمندانه و با معني،‌سخن كسي را كه در آن هنر استاد است،‌ رد كند. از نظر بيگانه سوفسطايي درباره همه چيزها دانشي دروغين دارد نه دانش حقيقي. او اين گونه مثال مي زند كه اگر كسي ادعا كند كه دانشي دارد كه مي تواندهمه چيز را بسازد هم جانوران هم زمين و هم آسمان و هم دريا ها و خدايان و خلاصه همه چيز را و پس از آنكه ساخت به قيمت ارزان مي فروشد به نظر نوعي مزاح مي آيد. پس بر همين قياس اگر كسي بگويد همه چيز را مي دانم و آماده ام كه دانش هاي خود را در زماني كوتاه در برابر مزدي ناچيز بياموزم سخنش مزاح است. در عالم سخن نيز هنري شبيه هنر نقاشي است بعضي كسان جوانان نورسيده را كه از ماهيت حقيقي چيز ها دورند بوسيله كلمات و از راه گوش مسحور مي سازندو وانمود مي كنند كه آنچه مي گويند عين حقيقت است اما زماني كه آن جوانان به سن كمال رسند به ذات و حقيقت چيزها نزديكتر شده و آنها را روشنتر مي بينند سوفسطايي تصوير چيزهاي واقعي را مي سازند و از دور مي نمايانند در واقع سوفسطايي كسي است كه زندگي خود را وقف نوعي مزاح كرده است
بيگانه بحث خود را اينگونه پي مي گيرد كه هنر تصوير سازي بر دو گونه است يكي هنر شبيه سازي و ديگري هنر ظاهر سازي. او سعي دارد در ادامه بحث خود مشخص كند كه سوفسطايي در كدام يك از آن دو نوع نهفته است. اما پيش از آن تاكيد مي كند كه يكي از دشوارترين مسائل آن است كه"چيزي مي نمايد بي آنكه باشد" يا "چنين مي گويند ولي آنچه مي گويند راست نيست"و مسائلي از اين قبيل از نظر او مسائلي است كه از دير باز مورد تامل بوده و انديشه متفكران را به خود مشغول داشته است. او به پارمنيدس استناد مي كند كه گفته است
هرگز قبول مكن كه لا وجود هست
روح كنجكاوت را از اين انديشه دور نگه دار
بيگانه توضيح مي دهد كه درباره چيزي كه اصلا وجود ندارد نمي توان صحبت كرد و لا وجود را نمي توان به چيزي موجود اطلاق كرد و اطلاق آن به"چيزي" درست نيست چون كلمه "چيزي" در مورد يك چيز به كار مي رود و بديهي است كه "چيزي" نماينده "يك" چيز است و "جفت" نماينده دويي،‌ و "چند" نماينده چيزهاي كثيرچيزي را كه موجود است نمي توان به لاوجود حمل كرد اما عدد موجود است. پرسش آن است كه آيا مي توان آن را به لا وجود اطلاق كرد و بگوييم لاوجود ها كثير است و لاوجود واحد است به نظر مي رسد درست نخواهد بود اگر موجود و لاوجود را به يكديگر ربط دهيم زيرا لاوجود غير قابل تصور، غير قابل بيان،‌ غير قابل توضيح و تعريف است. اما اگر همين طور پيش برود در تعريف لاوجود دچار تناقض مي شويم. به نظر او اگر كسي بگويد" موجود نيست" يا بگويد "لاوجود هست" در هر دو صورت ادعايش نادرست است و از حيث نادرستي فرقي ميان آن دو نيست. اما سوفسطايي اين سخن را قبول نخواهد كرد و خواهد گفت چگونه ممكن است مرد عاقل چنين امري را بپذيرد در حالي كه اندكي پيش لاوجود غير قابل بيان، غير قابل تعريف و غير قابل توضيح ناميده شده است.از نظر او پارمنيدس همه را به چشم حقارت نگريسته و خواسته مزاح كند و همه را وسيله تفريح خود سازد و همه كساني هم كه به تقسيم بندي موجودات پرداخته اند تا انواع گوناگون آنها را معين كنندو از هم جدا نمايند همان قصد را داشته اند
از نظر او وقتي يكي از آنان مي گويد كه موجود،واحد يا دو يا كثير است، يا چنين شده يا چنان مي شود، و گاه گرم و گاه سرد را به هم مي آميزد و گاه سخن از جدان شدن و به هم بر آمدن به ميان مي آورد از گفته هاي آنان چه چيزي در مي يابيم؟ و مي توان از همه آنها پرسيد كه اين"هستي" را كه درباره اش سخن مي گوييد چگونه بايد فهميد؟ و منظورتان هنگامي كه از موجود سخن ميگوييد چيست؟ حتي پذيرفتن اينكه نامي وجود دارد بي معني خواهد بود اگر فرض شود كه نام غير از خود آن چيزاست، قائل به دو چيز شده است. بحث او درباره كل‌، واحد، وجود، موجود، لاوجود،چيز، حركت، سكون ادامه مي دهد و در نهايت بدانجا مي رسد كه سوفسطايي به تاريكي لاوجود پناه مي برد زيرا در نتيجه تمرين عاري از هنر همه زواياي تاريكي را مي شناسد. از اين رو شناختن او در آن تاريكي بسيار دشوار است ولي فيلسوف، بر خلاف او، با روش خردمندانه سرگرم تحقيق در ايده"موجود"است، و روشنايي چشم خيره كني كه او را فراگرفته است مردمان را از ديدن او باز مي دارد زيرا چشم درون بيشتر مردمان نمي تواند زماني دراز در روشنايي خدايي بنگرد
پس از بحث هاي بسيار در نهايت بحث اين دو به اين سخن بيگانه ختم مي شود كه:"تقليد نيرنگبازانه مبتني بر پندار، يعني قسمي از هنر ساختن تصوير هاي دروغين و فريبنده كه خود نوعي از هنر تصوير سازي خاص آدميان –نه خاص خدايان است-، و آن خود نيزنوعي ازانواع هنر ساختن است، كه از راه سخن ديگران را به گفتار متناقض مجبور مي سازد." و خطاب به ثئاي تتوس، مي گويد كسي كه بگويد سوفسطايي از اين نژاد پديد آمده، حقيقت را گفته است

پايان

Sunday, February 17, 2008

براده هاي حسين پاكدل

دريغم آمد اين چند جمله را تنهايي بخوانم دوستان سوفيا هم بخوانند
فكر بد نمي كند، بد فكر مي كند
هنوز تو دل برو ترين چيز چاقو است
بيا قرار بگذاريم بعد ازاين در قرار ها همديگر را ببينيم
بايد نبود شايد؛ گاهي براي بودن
منبع:وب نوشته هاي حسين پاكدل

Saturday, February 16, 2008

چكه چكه تا مردن

در روزها ي برف و باراني يك روز از زير پل عابر پياده رد مي شدم برف هايِ روي آن آب شده بود و چكه چكه آب مي چكيد حواسم رفت به دو قطره آب كه خيسم نكند كم مانده بودماشيني با سطح زمين يكي ام كند
نكته ي اخلاقي، اجتماعي، قانوني : به جاي اينكه از روي پل عابر پياده بروم از زير آن رفتم
نكته براي ادامه ي زندگي: خيلي وقت ها از ترس دو قطره آب است كه زير ماشين مي رويم و زخمي يا له مي شويم

نوشيدن آب بي فلسفه
غروب است و صداي اذان در صحن حياط مي پيچد. مادرم سجاده اش را توي ايوان پهن كرده و نماز هاي مستحبي مي خواند. مهناز در آشپزخانه براي شام سيب زميني سرخ مي كند. من در پله هاي ايوان [كتاب ديناميك سازه ها] را مي خوانم. هيچ چيز براي مادرم به اندازه ي "خداوند" اهميت ندارد. هر چيز كه مستقيما به خداوند مر بوط نشود براي او بي ارزش است. وقتي مي گويد "خداوند" گويي اسم يكي از اين پيرزن هايي را مي برد كه هر هفته با آن ها دوره دارد. حس مي كنم خداوند براي او مثل يك تكه سنگ واقعيت دارد. يك بار كه به خانه ام آمده بود سيمين از او پرسيده بود:"با چه آمده اي؟" و او خيلي ساده گفته بود:"با جبرئيل". "جبرئيل" را با چنان لحني ادا كرده بود كه سيمين براي لحظه اي فكر كرده بود كه گفته است
! با تاكسي
پي نوشت يك: از كتاب عشق روي پياده رو نوشته ي مصطفي مستور، ص 122
پي نوشت دو: به ياد دوست داشتني ترين عزيزانم كه آب بي فلسفه مي خوردند
تاسف براي حافظ اينا
الان كه اين حروف و كلمات را تايپ مي كنم دلم براي حافظ و مولوي و سعدي……مي سوزد كه از لذت شنيدن اشعارشان با صداي استاد شجريان محرومند

Valentine
روز پنج شنبه در برابر مغازه هاي پر از رنگ هاي قرمز و خرس و قلب و شكلات خانم مسني از همراهش پرسيد كه چه خبر است هر جا مي روي پر از رنگ هاي قرمز و از اين چيزهاست زنِ جوان كه كتك خورده ي روزگار بود گفت براي اينكه از سيصد و شصت و پنج روز سال يكدفعه توهم گريبان ملت را مي گيرد كه همديگر را دوست دارند
پي نوشت يك: خيلي سعي كردم حرف هاي زن را ادبي كنم در واقع سعي كردم تلخي كلامش را كم كنم
پي نوشت دو:به نسبي بودن مسائل، تكثر، اعتبار، تعدد و تنوع عينك هاي عالم بين جدي تر از قبل مي انديشم
:و در آخر
اندرضمير دلها گنجي نهان، نهادي
از دل اگر بر آيد در آسمان نگنجد

Friday, February 15, 2008

سوفيست1

آغاز بحث رساله سوفيست بدين قرار است كه ثئودوروس به ديدن سقراط آمده و بيگانه اي را نيز
همراه خود آورده است كه گويي از پيروان پارمنيدس و زنون است. سقراط از آن بيگانه مي خواهد كه نظرش را درباره سوفسطائيان،‌ مردان سياسي و فيلسوفان بگويد. سقراط مي خواهد بداند كه آيا او و همشهريانش آن سه را يكي مي دانند يا دو چيز،‌ و يا همچنان كه سقراط آنها را سه چيز مي داند و به سه نام خوانده مي شوند همشهريان او نيز بر آنند كه آنان سه چيز اند از سه نوع مختلف و براي هر يك از آن سه نام مفهوم خاصي قائلند؟
بحث ميان بيگانه و به پيشنهاد سقراط ثئاي تتوس برقرار مي شود بيگانه معتقد است كه ابتدا بايد مفهوم سوفسطائي را از راه پرسش و پاسخ معلوم دارند. اما معتقد است كه براي دست يافتن به مفهومي بزرگ همچون مفهوم سوفسطائي بهتر است موضوعي كوچكتر پيش آورند تا با بررسي آن نمونه اي براي بررسي مطلب بزرگتر آماده سازند . با توافق طرفين به بحث درباره "ماهيگري با قلاب"‌ مي پردازند و سعي مي كنند معنا و مفهوم آن را با پرسش و پاسخ روشن سازند
خلاصه بحث و پرسش و پاسخ هر دو چنين مي شود كه نيمي از هنر هنر كسب است، و نيمي از هنر كسب هنر كسب با اجبار، و نيمي از هنر كسب با اجبار نيرنگ است و نيمي از نيرنگ هنر شكار كه نيمي از هنر شكار،‌ شكار در آب است و همه انواع آن يكجا ماهيگري است. از هنر ماهيگيري نوعي ماهيگري از راه زخم زدن است و از اين نوع نيز ماهيگيري با سلاح كه در آن زخم را با ضربه اي از پايين به بالا مي زنند و ماهي را از جاي زخم آويزان مي كنند و از آب مي كشندكه به نام ماهيگيري با قلاب خوانده شده است. بيگانه اين نمونه را در بحث راهنماي خود قرار مي دهد تا ماهيت سوفسطائي را روشن كند.از نظر او سوفسطائي با كسي كه با قلاب ماهي مي گيرد از آن حيث كه هر دو صيادند خويشي دارد . از نظر بيگانه همان طور كه ماهيگير به سوي در يا و درياچه ها مي رود تا جانوراني را كه در آنجا زندگي مي كنند بگيرد سوفيست در خشكي ميگردد و هر جا كه نشاني از جواني و توانگري ببيند روي بدانجا مي آورد و شكار خود را در چمنزارهاي سبز و خرم مي جويد اما پرسشي كه مطرح مي شود آن است كه سوفيست به كدام يك از انواع شكار مي پردازد؟‌ به نظر بيگانه از هنر كسب همراه نيرنگ، نوعي هنر شكار جانوران بري است،‌ و نوعي از اين هنر،‌ شكار آدميان. از هنر شكار آدميان،‌ نوعي هنر اقناع تك تك اشخاص است همراه با طلب مزد. اين نوع اخير كه خود را به پول مي فروشد و ادعاي آموزگاري دارد و كارش بدام انداختن جوانان توانگر است،‌ بايد هنر سوفسطائي ناميده شود. اين اولين تعريفي است كه از سوفسطايي به ذهن مي رسد اما براي دوم بار كه بحث ادامه پيدا مي كند آشكار مي شود كه هنر سوفسطايي هنر فروش دانشهاي مربوط به فضيلت است كه خود رشته اي از هنر عمده فروشي كالاهاي مورد نياز روح(هنر نقاشي شعبده بازي و بسي هنرهاي ديگر)، و اين نيز شعبه اي است از هنر دادوستد كه خود يكي از انواع هنر كسب است
اما در معناي سوم اگر كسي در شهري دكاني باز كند و پاره اي از دانشهاي مورد نياز روح را از ديگران بخرد و پاره اي ديگر را خود بسازد و همه آنها را در دكان خود بفروشد و از اين راه معاش خود را تامين كند نيز سوفسطايي است. اما از جنبه چهارم هنر جنگ نوعي از هنر كسب است كه خود بر دو نوع است يا مسابقه است يا نبردنبردي كه در آن تن به تن گلاويز مي شوند نبرد بازور است و نبردي كه در آن سخن با سخن گلاويز مي شود مرافعه نام دارد كه خود بر دو گونه است مرافعه در برابر گروهي از مردمان به وسيله خطابه هاي دراز درباره عدل و ظلم كه مرافعه حقوقي نام دارد و مرافعه اي كه ميان دو كس رود و مجادله نام دارد كه اين نيز خود بر دو نوع است مجادله اي كه در اثناي معاملات دادو ستد ها بي نظم و ترتيب صورت مي گيرد اما مجادله هنرمندانه آن است كه درباره عدل و ظلم است و مباحثه نام دارد، مباحثه اي كه آدمي را از كارهاي شخصي باز مي دارد و براي بيشتر شنوندگان حظي در بر ندارد،‌ ياوه گويي است و لي كسي كه هنر مباحثه را به ديگران مي آموزد و مزد كلان مي گيرد و مباحثه را وسيله پول ساختن مي سازد سوفسطايي است
پس هنر سوفسطايي نوع پول درآورنده هنر مباحثه است كه خود نوعي از هنر مجادله است و مجادله نوعي از مرافعه و مرافعه نوعي از نبرد است و نبرد نوعي از هنر جنگ كه خود نوعي از هنر كسب است
اما از نظر بيگانه سوفسطايي را جنبه ديگر نيز دارد بدين شرح كه قسمي از هنر جدا كردن هنر پاك ساختن است و از هنر پاك ساختن، قسمي با روح سروكار دارد. از اين قسم جزئي آموزش نام دارد كه جزئي از آموزش تربيت است. از تربيت نيز، جزئي را كه پيشه اش آزمودن دانايي و ناداني است جدا مي شود كه همان خود هنر والاي سوفسطايي است. اما در مورد اين قسم توضيح مي دهد كه ما آنها را سوفسطايي مي ناميم اما به هوش باش كه نام ما را نفريبد و منظور او آن است كه سوفسطايي در مقام جدا سازي دانايي از ناداني نيست اما عجالتا مي پذيريم
اما سوالي كه براي ثئاتتوس پيش مي آيد و براي هر يك از ما نيز اينكه سوفسطايي براستي كدام يك از اين موارد نامبرده است، صياد جوانان توانگر يا عمده فروش دانشهايي كه غذاي روحند و يا خرده فروش همان كالاها يا فروشنده دست اول دانشها و يا استاد فن مباحثه است كه خود رشته اي از هنر جنگ است و در نهايت آيا كسي است كه روح را از پندارهايي كه سد راه داناييند پاك مي سازد؟‌
ادامه دارد

Wednesday, February 13, 2008

هويت

وقتي فيلم "شبكه" را مي ديدم صحنه هايي كه اميد مجبور بود هويت خودش را ثابت كند به شدت تحت تاثيرم قرارداد اميد زني آمريكايي كه براي ماموريتي به تركيه آمده بود و همه ي هويتش را از طريق شبكه از دست داده بود و كس ديگري به اسم او و به جاي او نفس مي كشيد زندگي مي كرد كار مي كرد وحساب بانكيِ او را داشت و در يك كلام او بود هنگامي كه مجبور به اثبات خودش بود از هر طرف كه مي رفت به بن بست مي خورد جنازه ي تنها كسي كه مي توانست هويتش را ثابت كند پيدا مي شد و ..........تمام حوادث به سمتي مي رفت كه او خودش نباشد
اما به ذهنم رسيد همواره اين آدم ها نيستند كه هويت ما را مجازي و يا واقعي مي دزدند و ما بي هويت مي شويم بعضي مواقع علم ما هويت ما را از ما مي گيرد بعضي مواقع تعريف هاي زيادي ديگران هويت واقعي مان را مي ربايد بعضي مواقع ظاهرمان بعضي مواقع ثروتمان خيلي مواقع شهرت زودهنگام و....تفاوت اين دزديده شدن با دزديده شدني كه دربالا ذكرش رفت درديده شدنش است اميد ديد و فهميد كه هويتش از كفش رفته پس براي باز پس گيريش تلاش كرد اما در مواردي غير از آن شخص بي هويت است اما نمي داند چون خود را به واسطه ي رهزناني ناپيدا چون علم، ثروت، تعريف ، تمجيد و ظاهر مي شناسد پس فكر مي كند "هست" اما نه تنها "نيست" كه روز به روزا زخود دورتر مي شود و هر كه از خود دور شود از ديگري ها دور مي شود و به همين سادگي روزگار مي گذرد و خود و ديگري ها هم مي ميرند و همه چيز تمام مي شود اما با هويت مردن هم توفيق مي خواهد
پي نوشت يك: علم، شهرت، ثروت، ظاهر، بخشي از هويت ما هستند اما وقتي هويت ما را مي دزدند به نام خودشان ثبت مي كنند
پي نوشت دووبي ربط به موضوع: يه دوست خيلي خوب دارم كه خيلي خوبه كه زيادي خوبه امشب كلي با هم حرف زديم از شنيدن روايت هايي كه از عالم مي دهد لذت مي برم
پي نوشت سه: خيلي خوشحالم خيلي زياد

آوازِماندن

دست از كار كشيدم، براي اينكه ديگر كاري نداشتم
وفكر كردم زمانِ كوتاهي در آن دور و بر پرسه بزنم
گفته بودم كه مثل باد غربي، مي وزم و مي روم
و هيچ كس نمي تواند مسير زندگي ام را تغيير دهد

براي اينكه در گذشته هيچ وقت براي ماندن نخوانده ام
هزار بار، شايد هم بيشتر، ترانه هاي غمگين و آوازهاي خداحافظي خواند ه ام
وشايد عجيب به نظر برسد
كه به سمت در نمي روم

آخر هيچ وقت براي ماندن آواز نخواند ه ام
هيچ وقت فكر نكرده ام كه اين همه مدت در يك جا بند شوم
براي اينكه هيچ وقت براي ماندن آواز نخواند ه ام

وقتي كه همه ي حرف هايم را بزنم، مي روم
اما با تو كه باشم حرف هايم تمامي ندارد
وقتي كه به فكر فرو مي روم و در راههاي پر پيچ و خم پرسه مي زنم
ميل رفتن ندارم

ديشب، صداي سوت يك كشتي بار كش قديمي را شنيدم
وقتي كه در رختخواب دراز كشيده بودم
انگار مي گفت: پسر اين همان كشتي است كه
براي سوار شدنِ آن بارو بنه ات را جمع مي كردي
اما لبخند زدم و فكر رفتن را از سر به در كردم

چون در گذشته، هيچ وقت براي ماندن آواز نخواند ه ام
هزار بار، شايد هم بيشتر، ترانه هاي غمگين و آواز هاي خداحافظي خواند ه ام
و شايد عجيب به نظر مي رسد
كه به سمت در نمي روم
آخر هيچ وقت براي ماندن آواز نخواند ه ام
هيچ وقت فكر نكرد ه ام كه اين همه مدت در يك جا بند شوم
براي اينكه هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام
گزيده ي ترانه هاي شل سيلور استاين
برگردان:عليرضا برادران

Monday, February 11, 2008

پدرش وقتي مرد

دوستان همكلاسيِ من در رشته ي فلسفه ي هنر، سعيد گودرزي پدرش را از دست داد من هم امروز با خبر شدم
اميدوارم خدا به همه شان صبر دهد وآرزوي سلامتي براي ديگر اعضا خانواده اش دارم
پي نوشت: طلب صبر كردن براي خيلي از مصيبت ها مثل هيچي نگفتن است

چند سال بيشتر

فرزندم، من چند سال از تو بزرگترم...فقط همين
براي پرواز موقعيت هاي بيشتري داشتم و بيشتر هم زمين خوردم
...معني اش اين نيست كه عاقلترم
معني اش اين است كه بيشتر سختي كشيده ام
فرزندم من چند سال از تو بزرگترم.......فقط همين

فرزندم، من در جاده هاي بيشتري قدم گذاشته ام......فقط همين
از دويدن خسته شده ام در حالي كه تو تازه خزيدن را ياد مي گيري
...به سمت جايي مي روي
كه من آنجابودم....و مي دانم كه در آنجا خبري نيست
فرزندم، من چند سال بيشتر از تو تجربه دارم.....فقط همين

حالا كه خداحافظي مي كني دخترم، هيچ وقت از حرفت برنگرد
بايد پرواز كني، براي اينكه عقاب هاي جوان صدايت مي زنند
و روزي، وقتي پا به سن گذاشتي، به يك جوان لبخند مي زني
و به او مي گويي، فرزندم، من چند سال از تو بزرگترم....فقط همين

فرزندم، من چند سال از تو بزرگترم....فقط همين
مي گويي، براي پرواز موقعيت هاي بيشتري داشتم و بيشتر زمين خوردم
...معني اش اين نيست كه عاقلترم
معني اش اين است كه بيشتر سختي كشيده ام
فرزندم، من چند سال ببشتر از تو تجربه دارم....فقط همين
گزيده ي ترانه هاي شل سيلور استاين
برگردان:عليرضا برادران

Sunday, February 10, 2008

"من سكوتِ خويش را گم كرده ام"

Saturday, February 09, 2008

نامه هاي بچه ها به خدا

گرد آوري: اريك مارشال و استوار هامپل
برگردان:دل آرا قهرمان
تو چطور تونستي بدوني كه خدا هستي؟
چارلي
خداي عزيز
تو قصد داشتي كه زرافه اين شكلي باشه يا تصادفا اين شكلي شد؟
نورما
خداي عزيز
چرا به جاي اين كه بذاري مردم بميرن و مجبور بشي كه آدم هاي تازه ي ديگه بسازي همين آدم هايي رو كه وجود دارن نگه نمي داري؟
جين
خدايا
اشكالي نداره كه تو مذهب هاي مختلف ساختي اما گاهي وقت ها اونارو با هم قاطي نمي كني؟
آرنولد
خداي عزيز
آيا تو چيزي درباره ي اشياء پيش از اينكه اختراع بشن مي دوني؟
چارلز
خداي عزيز
من آمريكايي هستم تو كجايي هستي؟
روبرت
خداي عزيز
آيا تو خداي حيوونا هم هستي يا خداي اونا يكي ديگه س؟
نانسي
خداي عزيز
تو چرا به تازگي هيچ حيوون جديد اختراع نكردي؟ ما هنوز همون حيووناي قديمي رو داريم.
جاني
خداي عزيز
چرا تو اين همه معجزه زمان هاي قديم انجام دادي و حالا هيچي انجام نمي دي؟
سي مور
خداي عزيز
اگه ما به شكل چيزاي ديگه باز به اين دنيا برمي گرديم لطفا نذار كه من جنيفر مورتون بشم چون من از اون دختر متنفرم
دنيز
خداي عزيز
شايد هابيل و قابيل همديگه رو نمي كشتند اگه هر كدوم يه اتاق خواب جداگانه داشتند براي من و برادرم كه موثر بوده
لاري
خداي عزيز
لازم نيست كه نگران من باشي من هميشه دو طرف خيابون رو نگاه مي كنم
دين
خداي عزيز
فكر مي كنم دستگاه منگنه يكي از بزرگترين اختراعات تو باشه
روت ام
ما خونديم كه توماس اديسون روشنايي رو اختراع كرد اما توي مدرسه ي ديني مي گن تو اين كارو كردي پس شرط مي بندم كه اديسون فكر تو رو دزديده
ارادتمند تو
دونا
خداي عزيز
فكر نمي كنم كه هيچ كس مي تونست بهتر از تو خدايي كنه فقط خواستم كه تو اينو بدوني اما من اين حرفو به اين خاطر نمي زنم كه تو خدا هستي
چارلز
پي نوشت: با اين كتاب تازه آشنا نشدم همان سال كه چاپ شد دانشجوي سال دوم فلسفه بودم كه يكي از اساتيد فلسفه به عنوان كتابي فلسفي معرفي كرد كتابخانه ام را مرتب مي كردم در ميانِ كتاب هاي فلسفه ام بود دوباره و چند باره خواندمش و لذت بردم
ناگفته پيداست كه اين جملات ساده و بچگانه چقدر فلسفي است مباحثي مثل علم خدا به اشيا پيش از آفرينش تناسخ تك خدايي و چند خدايي و خيلي مسائل ديگر را مي شود در ميانشان يافت اما در رفت آمدهاي ذهني ام ميان مباحث فلسفه براي كودكان و اين كتاب به ذهنم رسيد اگر ما از كودكانمان مي خواستيم كه نامه بنويسند از چه جور خدايي چه سوالاتي مي كردند؟ وآيا اصلا جرات مي كردند سوال كنند؟

Wednesday, February 06, 2008

از اينهمه كه خستم،خستم

Tuesday, February 05, 2008

.................

حدود يازده از خواب پريدم شب قبل رو اصلا نخوابيده بودم تلفن همراهم كنار دستم بود خواب آلود نگاهي انداختم پيامكي بود كه در آن دائيم اطلاع داده بود كه زندايي ام ساعت 7صبح برنامه اي زنده در تلويزيون دارد حتما ببينم نگاهي به ساعت بالاي كامپيوتر انداختم حدود 4ساعت از زمان آن برنامه گذشته بود البته اصلا اهل تلويزيون نيستم و برنا مه هايي كه تا الان ديدم به جز كارتون هاي دوران كودكي توصيه اي بوده است ياد شعري افتادم كه فكر مي كنم از آقاي حسن زاده است
هركس سحر ندارد
از خود خبر ندارد
وقتي اين شعررا شنيدم با لاك غلط گير در كنار ساير نوشته هايي نوشتم كه بر روي كتابخانه ي آهنيم مي نويسم تا به اصطلاح جلوي چشمم باشداما امروز به خود گفتم كسي كه شعر را سروده تجربه ي زيسته اش را سروده نه اينكه اول بسرايد بعد تصميم بگيرد كه سحر خيز باشد
به قول خودم از زمان بلند شدنم تا دم كشيدنم حدود 2ساعتي طول كشيد بعد هم چند تا كار بانكي و غير بانكي داشتم بعد از آنهم رفتم ديدن دوستي كه از سفر برگشته و كلي حرف زديم وپس از آن هم به دنبال چند كار عقب مانده كه فعلا سه شنبه هايم پس از جمعه خالي ترين روز زندگيم است
در مورد فلسفه ي كودكان قسمت دوم از خانمي نوشته بودم كه پس از يك جلسه معارفه دربيرون كلاس هايي با اين عنوان تشكيل داده بود ديشب به ذهنم رسيد كه جا داشت در پي نوشت همان مطلب مي نوشتم كه:چرا تعجب مي كنيد فيلسوف زن نداريم؟

Saturday, February 02, 2008

منطقي ،واقعي است؟

ارسطودر كتاب فن شعر خود مي گويد ما آدم ها را يا بدتر از آنچه كه هستند يا بهتر از آنچه كه هستند يا آنچنان كه هستند تصور مي كنيم
به نظر مي رسد چه ما آدم ها را بهتر از آنچه هستند تصور كنيم چه بدتر چه آنچنان كه هستند خود متوجه امر نيستيم و غالبا تصورمان بر اين است كه آدم ها را آنگونه كه هستند تصور مي كنيم و تمام قضاوت ها داوري ها تعابير، تعاريف، دعواها، احساسات و تصميم هاي ما بر پايه اين فرض است. ممكن است ديگري ها بارها به ما گوشزد كرده باشند كه: آن گونه كه تو فكر مي كني نيستم و يا بارها سعي كرده باشيم نظرات ديگران را به آنچه كه واقعا هستيم نزديك كنيم
تنها فيلسوفي همچون ارسطوممكن است با نگاهي ازبيرون توضيح دهد كه در نسبت با آدم ها و تصور از آنها سه امكان وجود دارد باز هم تاكيد مي كنم به لحاظ منطقي و نه واقعي (با عرض معذرت بسيار از هگل) در واقعيت هيچ يك از اين سه امكان منطقي محقق نيست ما تصور مي كنيم آدم ها را آنچنان كه هستند تصور مي كنيم وتصورمان را واقعي مي پنداريم و بر اساسش دست به عمل مي زنيم . همان طور كه دكارت مي گويد هيچ بني بشري پيدا نمي شود كه احساس كند از سهميه ي عقلش كم گذاشته اند من نيز گمان نمي كنم كسي پيدا شود كه احساس كند درباره ي ديگري بدتر يا بهتر فكر مي كند همه تصور مي كنيم بر چيستي هر چه هستيِ عاقلِ ناطق كه بر روي دو پا راه مي رود و اسم مشخصي دارد احاطه ي كامل داريم

پي نوشت: كمترين نتيجه اش حكم هاي همه يا هيچ و قضاوت هاي از پيش است

Thursday, January 31, 2008

امشب با همه ي وجود حس كردم
ديدم
و شنيدم
آدم هايي با فكر بسته نابيناي مطلق اند
.
.
.
بدون عصاي سفيد

Wednesday, January 30, 2008

از گور خر پرسيدم
آيا تو سياه هستي با خط هاي سفيد
يا كه سفيدي با خط هاي سياه؟
وگورخر ازمن پرسيد
آيا تو خوبي با عادت هاي بد
يا بدي با عادت هاي خوب؟
آيا آرامي اما بعضي وقت ها شلوغ مي كني
يا شلوغي بعضي وقتها آرام مي شوي؟
آيا شادي بعضي روزها غمگين مي شوي
يا غمگيني بعضي روزها شاد؟
آيا مرتبي بعضي روزها نا مرتب
يا نا مرتبي بعضي روزها مرتب؟
و همچنان پرسيد و پرسيد و پرسيد.
ديگر هيچ وقت
از گورخري درباره ي خط روي پوستش
نخواهم پرسيد
شل سيلور استاين
از كتاب پاك كن جادويي ترجمه ي احمد پوري

Monday, January 28, 2008

(فلسفه براي كودكان(2



در دوره ي كارشناسي يكي از اساتيدم در جلسه اي ، در حين بحث هايشان رو كردند به دانشجويان و گفتند اگر در مجلسي وارد شدي و ويولني افتاده بود اونجا بر ندار بزن شايد ياحقي در مجلس نشسته باشه . درنهمين نشست فلسفه براي كودكان كه پيش از اين درباره اش نوشته ام سوالاتي كه در جلسه هنگام پرسش و پاسخ مطرح شد فقط از بي اطلاعي بود و ايراداتي كه به آقاي ناجي وارد مي كردند دقيقا حكايت همان ويولن زدن بود. يكي از كارشناسان با استناد به منابع فارسي در اين ارتباط كه كاش همان منابع را هم با دقت خوانده بودو تاكيد بر اينكه در اين زمينه كاملا با اطلاع است ايرادات نا بجايي به سخنراني آقاي ناجي وارد مي كردند راستش نمي دانم چقدر زمان مي برد تا همه ي ما متوجه شويم انتقاد سازنده و سوال بجا يعني چه و نمي دانم گروه فبك چقدر بايد منتظر بماند كه در مواجه با سوالاتي قرار گيرد كه قدري احساس كنند به اهدافي كه در نظر داشتند نزديك شده اند نه اينكه من سوالات خوب و به جايي در ذهن داشتم اما رنجِ سوال از روي نا آگاهي را مي فهمم در پرانتز عرض كنم يه جورايي با همه ي وجود حس كردم كه چرا چرخ هاي مملكت نمي چرخد يا به سختي مي چرخد
يكي از ايرادتي كه به ايشان گرفتند اين بود كه بحث هاي شما نظري است تا كي حرف، يكبار هم عمل! اين سخن را نه در اين جلسه بل از زماني كه گوش هايم حرف هاي جدي تر را شنيد و كمي دنياي اطراف برايم جدي تر شد در جلسات مختلف و حتي در ديالوگ هاي عاميانه هم بسيار شنيدم و احساس مي كنم يكي از درد هاي ما اين است كه -اگرچه ظاهر امر اين است كه بسيار حرف مي زنيم- جديتِ بحث هاي نظري را درك نكرديم ما هيچ وقت متوجه اين امر نبوديم كه اگر نظريه پردازي هاي ما قوي و جدي نباشد و اگر نظريه نداشته باشيم پايِ عملمان مي لنگد شايد اگر ذيل تفكري كه بحث هاي نظري را جدي مي گرفت فلسفه به عنوان علومي از علوم هاي صرفا نظري اينهمه در كشورمان منزوي نبود دست كم در هر حوزه اي مي توانستيم نظريه پردازهايي داشته باشيم كه در كنار علوم فني و عملي نتايجي در خور نصيبمان شود شايد ما نمي تواينم ميان نظريه ي درست، ميان بحث هاي نظري و حرف هايي كه صرفا زده مي شوند تا همايشي سميناري مجلسي برگزار شود و تمام شود تفاوت قائل شويم كه اينهمه در برابر بحث هاي نظري سريعاً موضع گيري مي كنيم. پيشنهاد ديگري كه داده شد از آقاي ناجي خواستند كتابي براي معلمان جهتِ آموزشِ كودكان بنويسند و كتابي هم به عنوان راهنما ي اين كتاب تاليف نمايند و در اختيار معلمان قرار دهند نمي دانم چه بگويم كه فقط مي شود صدو چندي علامت تعجب دربرابر اين پيشنهاد گذاشت در همان جلسه به فكرم رسيد اگر اين آقاي محترم هيچ چيز حتي به اندازه ي يك كلمه هم در مورد فلسفه براي كودكان مطالعه نداشت فقط به سخنراني آقاي ناجي در همان جلسه با دقت گوش مي داد چنين پيشنهادي را مطرح نمي كرد والبته ويژگي مشترك همه ي ما، خواستنِ زمينه اي مناسب و آماده است كه زحمت هايش را كس ديگري بكشد و ما مشغول به كار شويم والبته بدون سنت شكني و نوآوري يك لحظه انواع كتاب هايِ راهنما از آموزشي و غيره جلوي چشمم را گرفت ديگر اينكه ما براي برنامه هايِ طولاني مدت صبر نداريم برنامه اي كه ممكن است مثلا در بيست سال به نتيجه ي دلخواه برسد يادم مي آيد اولين جلسه اي كه در پژوهشگاه علوم انساني برقرار شد صرفا يك جلسه ي توجيهي بود جلسه اي كه فقط به يكديگر معرفي شديم نحوه ي برگزاري كارگاهها توضيح داده شد و مقداري هم فضاي فكريِ فلسفه براي كودكان برايمان ترسيم وتشريح شد كه بدانيم در چه فضايي قرار است تنفس كنيم يكي از خانمها ي اين جلسه بلافاصله پس از اين جلسه با نسبت دادنِ خود به پژوهشگاه كلاس هاي فلسفه براي كودكان تشكيل داده بود در حاليكه كارگاههايي كه قرار بود تشكيل شود در مرحله ي اول آموزش دادنِ خود ما بود حتي قرار نبودنحوه ي ارتباط ما با كودكان آموزش داده شود ما همه در مقام كودك بوديم همين وبس در همين كارگاهها بود كه فهميدم نه بلدم سوالِ خوب بپرسم نه بلدم خوب جواب بدهم و عموما پايين ترين امتياز ها را مي گرفتم بس كه به زبان عاميانه ديمي بار آمده ايم و هيچ وقت هيچ چيز را جدي نگرفتيم
پي نوشت: تصوير مربوط به جلسه ايست كه چندي پيش آقايِ ناجي با كودكان داشتند متاسفانه تاريخ دقيقِ آن را نمي دانم
ادامه دارد

Thursday, January 24, 2008

اسپينوزا خدا درد داشت

امروز عصر دريك جلسه ي سه ساعت ونيم شركت كردم كه بحث درباره ي ترجمه ي مقالات دانشنامه ي راتلج بود البته مقاله هايي كه به نوعي با فلسفه ي اسلامي در ارتباط بودند از شصت مقاله ي مرتبط گزارشي از بيست و دو مقاله ارائه شد قصدم توضيح چيزهاي ديگري است كه مدت زيادي است فكرم را مشغول كرده اما نه هيچوقت درباره اش چيزي گفته بودم ونه چيزي نوشته بودم اما با جلسه ي امروز پررنگ تر شد
در تمام سالهايي كه فلسفه خواندم يا با آدم هاي فلسفه خوانده مرتبط بودم اين تصور درباره ي خودم و ديگري ها برايم پيش آمده بود كه تمام آن چيز هايي را كه به عنوان امر بديهي تلقي مي كردي و همه ي چيزهايي را كه بدان اعتقاد داشتي از شك و ترديد هاي فلسفي در امان نيستند و پنبه ي همه چيز را مي زني حتي موزاييك هايي كه ديروز با اطمينان قدم گذاشتي امروز نمي تواني با همان اطمينان قدم بگذاري چه اينكه هر آن ممكن است فرو ريزد مگر ضرورتي را كه بين علت و معول وجود دارد با چشم ديده اي؟ و مگر مي تواني ضرورت ميان علت و معلول را اثبات كني؟ (يه نيم نگاه به هيوم) تو فقط به عالم پديدار ها و فنومن ها دسترسي داري و از جهان با اين عظمت تنها قادر به شناسايي پديدار ها هستي شناسايي به وجهي كه پيشاپيش محدود به زمان و مكان است دستت از عالم نومن ها كوتاه است (يه يادي ازمرحوم كانت) و خلاصه عدم قطعيت! اما اين روزها به آن تصور افزوده اي دارم اگرچه هنوز هم معتقدم فلسفه يقين و قطعيت را از تو مي گيرد و به جايش شك و ترديد و پرسش را مي نشاند پرسش هايي ولو بي پاسخ اما
باده ني در هر سري شر مي كند
آنچنان را آنچنان تر مي كند
پچ پچ هاي ذهني آدمي و نجواهاي دروني اش با خودش از هر جنسي كه مي خواهد باشد با باده ي فلسفه تنها به فرياد تبديل مي شود جمله اي از ميگل داونامونو درباره ي اسپينوزا خواندم كه در توصيفش نوشته بود اسپينوزا خدا درد داشت به معنايي كه كسي معده درد سردرد يا دندان درد دارد به زندگينامه ي اسپينوزا و شرح احوالاتش مراجعه كردم نوشته بود
در خانوداه اي يهودي به دنيا آمده است آموزش اوليه او طبعا به صورت مطالعه " عهد عتيق" و"تلمود" بوده است.
البته من مي دانم كه در بيست و چهارسالگي چون در قبول كلام يهود و تفسير كتاب مقدس خود را ناتوان ديد از طرف جامعه ي يهود رسما مطرود شناخته شد اما من كاري به ديگري هاي رسمي و غير رسمي كه درباره ي عقايد ما نظر دارند ندارم تاكيدم بر روي آموزه هاي او در كودكي دغدغه هاي درونيش شرايطي كه در آن رشد كرده و مقولاتي از اين دست است در كتاب نامه هاي بچه ها به خدا كه جملات واقعا فيلسوفانه اش را در پستي جداگانه خواهم آورد يكي از بچه ها از خدا مي پرسد
خداي عزيز
آيا تو چيزي درباره ي اشياء پيش از اينكه اختراع بشن مي دوني؟
هر وقت اين جمله را مي خوانم ياد مباحث فلسفي از اين نوع مي افتم كه آيا خداوند پيش از آنكه اشيا را بيافريند بدانها علم دارد يا نه. در جلسه ي امروز آقايي كه رشته ي تحصيلي اش فلسفه ي اسلامي و خود نيز آدمي مذهبي بود معتقد بود كه از شكيات هيوم استدلالهايي مبني بر وجود خدا را به دست آورد ه البته نه اينكه با تعجب و با دهان باز نگاهش كردم كه به تمام كساني پيوست كه در موردشان فرضيه بالا را داشتم و البته آدم هاي فلسفه خوانده و نظرياتشان را نه در موقعيت هاي مشخص همچون سمينار يا جلسه ي پرسش و پاسخ در ذهن خود به نقدوبررسي گذاشته بودم كه در جريان روزمرگي ها ي زندگي سعي كردم بفهمم فلسفه با آنها چه كرده و آنها با فلسفه چه كرده اند و خود بي خبرند و البته فلسفه خوانده هاي اهل قلم و فيلسوفان را نيز با مراجعه به زندگينامه هايشان
نمي دانم تا چه حد توانستم آنچه راكه درذهنم بود نوشتاري كنم اما در نهايت اينكه به قول پدرم هر كي هر چي داره از پر قنداقش داره

Wednesday, January 16, 2008

(فلسفه براي كودكان(1


در كار گاههايِ اينترنتي فلسفه براي كودكان يك سال پيش شركت كرده بودم. از كارگاهها و جلسات حضوري كه چندي يكبار برقرار مي شد بسيار راضي بودم و لذت مي بردم پس از سالها فلسفه خواندن گويي حقيقتا فلسفه عمل مي كردم اما به دلايلي موجه و ناموجه ارتباطم قطع شد تا اينكه هفته پيش ايميلي از گروه فبك داشتم اطلاعيه اي بود مبني برنهمين نشست فلسفه براي كودك. خيلي خوشحال شدم شركت در اين جلسه بهانه اي براي ارتباط دوباره بود سخنران اين جلسه آقاي سعيد ناجي بودند ايشان مسئول گروه فلسفه براي كودكان و نوجوانان در پژوهشگاه علوم انساني و عضو گروه مطالعاتي فلسفه براي كودكان انجمن مطالعات برنامه درسي هستند خلاصه ي سخنراني ايشان با عنوان "نقش معلم در برنامه درسي آموزش فلسفه به كودكان"‌به قرار زير است
نقش معلم در برنامه فبك(فلسفه براي كودكان) با نقش معلم در آموزش و پرورش رايج تفاوت هاي بسياري دارد به طوري كه شايد معلم فبك را نتوان معلم از همان نوع رايجش دانست. معلم در چنين برنامه اي به جاي اينكه به انتقال اطلاعات از ذهن خود وكتابها به ذهن كودكان بپردازد بيشتر مهارتهاي تحقيق وكندو كاو و روشهاي حل مسائل مختلف را به آنها ياد مي دهد. او به جاي اينكه حافظه كودكان را با كشفيات وآخرين نتايج علوم در سطح وسيع پر كند آنها را وا مي دارد كه قدرت قضاوت و پردازش اطلاعات قوي تر را به دست بياورند همچنين كمك مي كند بار معنايي مفاهيمي كه دانش آموزان با آنها سروكاردارند را هر روز عمق بيشتري پيدا كند معلم فبك حاكم مطلق نيست و تنها عنصري از حلقه كندو كاو است كه در كنار كودكان مي نشيند و با جديت تمام به سخنان و استدلالهاي آنان گوش مي دهد. او اين پيش فرض را كنار مي گذارد كه حرفها و استدلالهاي كودكان نمي توانند دقيق و بي عيب و نقص باشد او باور دارد كه شايد كودكان سخني بگويند كه حتي براي او آموزنده است بنابراين او با كودكان به گفتگو مي نشيند نه با اين فكر كه به آنها صرفا چيزي بياموزد بلكه به اين منظور كه با آنها گفتگويي ايجاد كند كه در اين گفتگو حقيقتي كشف گردد لذا معلم فبك حاكم مطلق و همه چيز دان كلاس نيست و نمي خواهد خود را بي عيب و نقص نشان دهد و بدين وسيله احترام دانش آموزان را بدست آورد بلكه برخلاف نقش معلم در آموزش و پرورش رايج معلم فبك جايز الخطاست و ترسي از اين نكته ندارد و حتي تمايل دارد گاهي آن را به دانش آموزان نشان دهد
آقاي سعيد ناجي در سخنراني خود به بسط همه ي موارد بالا پرداختند و تمام موارد را مورد بررسي دقيق و موشكافانه قرار دادند
اين جلسه روز چهارشنبه بيست و ششم ديماه ساعت ده تا دوازده در سازمان پژوهش و برنامه ريزي با حضور سعيد ناجي، دكتر يحيي قائدي، خانم دكتر رشتچي، و دكتر مرعشي برقرار شد
و اما هنگامي كه زمان پرسش و پاسخ فرارسيد تازه فهميدم كه آقاي ناجي و دوستانشان چه راه سختي را پيش رو دارند و با آگاهي وبصيرت به پيچ و خم هاي اين راه و تحمل رنج هاي آن اميدوارانه چشم به راه روزي هستند كه تلاش هايشان نتيجه بخش باشد از خودم شرمنده شدم كه اينهمه در امري كه زحمتي برايم نداشت كوتاهي كردم در جلسه به چيزهاي ديگري هم فكر كردم مثل اينكه گروه فبك به جاي اينكه اين خانه ي از پايه ويرانه را ترك كنند با اين استدلال كه نمي شود كار كرد ايستاده اند و مي جنگند و صبورانه در برابر ديدگاههاي سنتي -كه در پست بعدي بيشتر در موردشان صحبت خواهم كرد- نظرات نوين خود را ارائه مي دهند سوالات و نظراتي كه در جلسه مطرح مي شد بيان گر آن بود كه فبك را ه دشوار و پرپيچ و خمي را در پيش دارد و حقيقتا نه از هفت خوان رستم كه از هفتاد خوان بايد گذر كند تا بلكه نسلي به وجود آيد كه معلم وشاگرد گرد هم بنشينند و ديالوگ وار بحث هاي خود را پيش برند و حتي بديهي ترين
بديهيات را به چالش كشند كودكاني با اذهاني نقاد و پرسشگر كه سازنده بار آيند و نه مقلد
پي نوشت:عكس متعلق به كيميا كلهري در سن چهار سالگي است كيميا الان هفت سالشه
ادامه دارد

Tuesday, January 15, 2008

آقاجان



غم زمانه خورم يا فراق يار كشم
به طاقتي كه ندارم كدام بار كشم
نه دست صبركه دستگير عقل برم
نه پاي عقل كه در دامن قرار كشم

به ياد پدربزگ مهربونم دوستِ خوب و دوست داشتني ام
كه هنوز هم داغش برايم تازه است
امروز اولين سالگردِ رفتنشه از ديشب تا حالا بغضي گلويم را مي فشارد كه دوست ندارم فرو ريزد چون احساس مي كنم وقتي گريه مي كني تمام مي شود بعضي آدم ها را دوست داري فقط زندگي كنند كه تو زندگيشان كني
هر چه گفتيم جز حكايت دوست
در همه عمر از آن پشيمانيم
با اينكه روزهاي زيادي را در كنارش بودم و با بودنش هم مي دانستم چه گوهري است اما براي روزهايِ با او نبودن غصه مي خورم
يه روز به يادگار برام نوشت
آن كسانيكه آهنين مشتند
دشمنان را به دوستي كشتند
خودش اينجوري زندگي كرد
مي بينم كه داره منو مي بينه و با شاديهام شادو با غصه هام گريه مي كنه
خيلي دوستش دارم خيلي زياد

Monday, January 14, 2008

مي خواهم دعا بخوانم
با همان قدرتي كه مي خواهم كفر بگويم
مي خواهم مجازات كنم
با همان قدرتي كه مي خواهم ببخشم
مي خواهم هديه كنم
با همان قدرتي كه از آغاز با من بود
مي خواهم پيروز شوم
آخر نمي توانم پيروزي آنان را بر خود ببينم
آلساندروپاناگوليس

Thursday, January 10, 2008

پدرزن ايراني فيلسوف يوناني



دكتر شيرين وكيلي
در سال 360پيش از ميلاد، شاهي بر تخت ايران نشست كه هوخشا(هوخشثيه؛ به معني شهرياري نيك) نام داشت و نزد يونانيان بيشتر به نام اوخوس معروف است. نام رسمي او اردشير سوم بود. اردشير سوم زماني به سلطنت رسد كه كشور مصر درگير شورش بود.در اين تاريخ مردي به نام نكتانبو در اين سرزمين سر به شورش برداشته بود و مدعي بود كه احيا كننده حكومت فراعنه است. اردشير، نخست قوايي را براي آرام كردن منطقه ي فنيقيه گسيل داشت، كه همسايه مصر بود و توسط تحريك هاي نكتانبو وضعيتي برانگيخته داشت
پس از آرام شدن سوريه و فنيقيه، اردشير به مصر حمله كرد و نكتانبو رادر نبردي سرنوشت ساز مغلوب كرد. ديودور، مورخ رومي به رسم معمول خويش هنگام ذكر شمار سپاهيان دو طرف، از اعداد نجومي بهره مي برد. به روايت او، ارتش هخامنشي سيصد هزار پياده سي هزار سواره و سيصدناو سه رديفي و پانصد كشتي پشتيباني را شامل مي شده و نكتانبو در برابر شصت هزار پياده و بيست هزار مزدور يوناني و بيست هزار ليبيايي را زير فرمان خود داشته است. گذشته از ناممكن بودن بسيج نيرويي ششصد هزار نفره در شرايط جمعيتي و ترابري آن روزگار، چنين مي نمايد كه نبرد ميان ايرانيان و مصريان به راستي سهمگين و پردامنه بود
ديودور هنگام شرح اين نبرد به چند نكته جالب اشاره مي كند نخست آنكه مصريان و به ويژه اهالي شهرتب، كه بزرگترين شهر مصر بود، هوادار سپاه ايران بوده اند و ايشان را راهنمايي مي كرده اند وآذوقه و سر پناه در اختيارشان مي گذاشتند.دوم اينكه يونانيان مزدوري هم كه در لشكر نكتانبو خدمت مي كردند علاقه داشتند تا در خدمت شاه ايران درآيند چنان كه منتور با چهار هزار سرباز زير فرمانش به نكتانبو خيانت كرد و به سپاه ايران پيوست در نتيجه عمليات ايرانيان، نكتانبو به نوبيه و مصر زيرين گريخت و اردشير سوم فرعون مصر شد و فرنداد(فرانداتس) پارسي را به مقام شهربان آنجا گماشت منتور هم پاداش پيوستنش به ارتش ايران را دريافت داشت و به عنوان فرستاده شاه به آسياي صغير گسيل شد يكي از ماموريت هاي او در اين منطقه آن بود كه يكي از اشراف پارسي ساكن در منطقه را كه در حال دسيسه با شاه مقدونيه بود دستگير كرده و به شهر سارد ببرد اين پارسي هرميداس نام داشت و حاكم شهر يوناني نشين آترنه بود هنگامي كه در همان روزها فيليپ مقدوني-پدر اسكندر- براي غارت شهرها به آن منطقه دست اندازي كرده بود هرميداس در برابرش مقاومت نكرده بود و ظواهر امر بر نوعي زدو بند بين اين دو دلالت مي كرد منتور هرميداس را به شهر سار برد كه مهمترين شهر اوديه باستاني –تقريبا تركيه امروزي-بود هرميداس پارسي را در اين شهر محاكمه كردند و مقصر شناختند و همان جا اعدامش كردند
در مورد اين كه اتهامهاي هرميداس چه بوده و چه دلايلي بر ضد او وجود داشته چيز زيادي نمي دانيم اما اطلاعاتي در دست است كه مي تواند تا حدودي ماهيت اين اتهامها و دلايل را روشن كند هرميداس در كل ارتباطي گرم با دربار فيليپ-شاه مقدونيه كه خراج گزار وتابع ايران هم بود- برقرار كرده بود و درست در همان زماني كه مصر در ارتش شورش غوطه ور بود فيليپ هم سوداي استقلال درسر داشت و نه تنها فرستادن خراج رابه دربار هخامنشي قطع كرده بود كه ارتشي بزرگ نيز بسيج كرده بود و به چند شهر همسايه در آناتولي دست اندازي كرده بود اين حمله ها عمدتا توسط پادگانهاي پارسي پس زده شدند و قضيه به غارت چند روستا و ويراني چند بندر گاه ختم شد اما در اين ميان به نظر مي رسيد كساني مانند هرميداس پارسي از درون سرزمين ايران شاه مقدوني را براي انجام عملياتش هدايت مي كنند
اين هرميداس گذشته از روابط گرمش با فيليپ يك پيوند ديگر هم با او داشت آن هم اينكه دامادش معلم سر خانه پسر فيليپ بود دختر هرميداس پارسي با يك فيلسوف آتني ازدواج كرده بود كه چند سال پيش به دلايل سياسي از شهر خودش تبعيدش كرده بودند و در آن هنگام در قلمرو هخامنشي ها و سرزمين هاي حاشيه آن سفر مي كرد و به صورت معلم سرخانه دربارهاي محلي روزگار مي گذراند اين فيلسوف جوان آتني براي مدتي در دربار كوچك هرميداس در شهر آترنه اقامت كرد و دلباخته دختر هرميداس شد حاكم پارسي كه در اين جوان هوش و قريحه زيادي را تشخيص داده بود به اين ازدواج رضايت داد و به اين ترتيب فيلسوف جوان آتني داماد هرميداس شد وقتي هر ميداس دستگير و اهدام شد آن فيلسوف چندان غمگين شد كه نه تنها اشعار مرثيه گونه عمرش را در رثاي وي سرود بعد هم به مقدونيه گريخت و موفق شد در دربار فيليپ كاري آبرومند پيدا كند كه عبارت بود از تدريس به پسر نوجوان فيليپ كه جواني سركش و تندخو بود و قبلا يكي از معلمان ديگرش را با شمشير كشته بود اين فيلسوف براي مدت سه سال اقامت كرد و به عنوان استادي كه هوادار سلطه ي مقدونيان بر يونان است شهرت يافت بعدها هم كه اسكندر در توطئه اي پدرش را كشت و حمله اش به قلمرو هخامنشي را آغاز كرد خواهرزاده او را با خود برد تا مورخ و كاتبش باشد البته بعد از سه سال اسكندر به اين كاتب بد گمان شد و او را زير شكنجه به قتل رساند فيلسوف مورد نظر ما وقتي اسكندر درگذشت در آتن بود و مدرسه فلسفه نامدار خود را با نام لوكئوم مديريت مي كرد اما مرگ اسكندر به كشمكش ميان هواداران استقلال آتن و حاكمان مقدوني انجاميد و فيلسوف ما كه به جبهه دوم تعلق داشت در نهايت بهاي هواداري اش از اسكندر را با جانش پرداخت كرد و دست به خودكشي رد احتمالا خواننده تا اينجا حدس زده كه داماد هرميداس پارسي معلم سرخانه اسكندر و موسس مدرسه لوكئوم كسي نبود جز فيلسوف مشهور آتني ارسطو

Tuesday, January 08, 2008

مردي در حال جان دادن افتاد. وصيت كرد كه در شهر كرباس پاره هاي كهنه ي پوسيده بطلبند و كفن او سازند گفتند غرض از اين چيست؟ گفت: تا چون منكر و نكير بيايند پندارند كه من مرده ي كهنه ام مزاحم من نشوند


زني كه سر دو شوهر خورده بود شوهر سيمش رو به مرگ بود براي او گريه مي كرد و مي گفت اي خواجه به كجا مي روي و مرا به كه مي سپاري؟ گفت به چهارمين

شخصي دعوي نبوت كرد پيش خليفه اش بردند از او پرسيد كه معجزه ات چيست؟ گفت معجزه ام اين كه هر چه در دل شما مي گذرد مرا معلوم است چنان كه اكنون در دل همه مي گذرد كه من دروغ مي گويم

جنازه اي را بر راهي مي بردند درويشي با پسر بر سر راه ايستاده بودند پسر از پدر پرسيد كه بابا در اين جا چيست؟ گفت: آدمي گفت كجايش مي برند؟ گفت : به جايي كه نه خوردني باشد و نه پوشيدني نه نان ونه آب نه هيزم نه آتش نه زر نه سيم نه بوريا نه گليم گفت: بابا با اين حساب به خانه ي ما مي برندش

مردي پيش طبيب رفت و گفت موي ريشم درد مي كند پرسيد چه خورده اي؟ گفت: نان و يخ گفت برو بمير كه نه دردت به درد آدمي مي ماند و نه خوراكت