ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ

Friday, April 13, 2007



چندي پيش تحقيقي درباره هايدگر و نيچه داشتم به نظرم رسيد جستجويي به زبان فارسي نيز در گوگل داشته باشم. مطابق با اصول جستجو اسم هايدگر و نيچه را به زبان فارسي در جاي مورد نظر تايپ كردم. نتيجه را خود با چشم هاي خود ببينيد و ديگر نپرسيد چرا چرخ هاي مملكت نمي چرخد
آقايي كه شبيه هايدگر است و در يك مجلس عروسي از او عكس گرفته شده است
اقا يي كه نيمرخش عجيب شبيه نيچه است در يك مراسم عزاداري از او عكس گرفته شده . منكر ذوق عكاس و شكار لحظه هايش نمي شوم اما نتيجه جستجويم به زبان فارسي چيزي بيش از اين نصيبم نكرد كه هيچ نيافتم

Wednesday, April 11, 2007

حروف الفبا را دوست دارم

هر چه كردم بنويسم
نوشتنم نيامد
فقط در ميان خطوط در هم و بر هم ذهنم
خواندم كه
خوشحالم كه گهگاهي مي نويسم
وچه عالي است كه حروف الفبا هستند
كه ما راه به ذهن يكديگر نداشتيم
و هم اكنون نيز به سختي

Tuesday, March 20, 2007

تقويم تاريخ

بيست و چند سال پيش در چنين روزي من به دنيا آمدم يكم فروردين نه آنقدر سالي دور كه نشود تصورش كرد و فقط توصيفش را در كتاب هاي تاريخ خوانده باشيم مصادف با 21مارس هزارو نهصدو چند ميلادي

خوشحالم كه هستم چون هستي از هر حيث كه نگاهش مي كنم از نيستي بهتر است

و اما بعد

سال جديد را به همه تبريك مي گويم اما فكر مي كردم همه ما دركي از جمله سال نوت مبارك داريم وقتي كسي به ما مي گويد اميدوارم سال جديد برايت سال خوبي باشد مي فهميم چه مي گويد اما هيچ وقت دركي ازفصل جديد، ماه جديد ، روز جديد، لحظات جديد نداريم اگرفردا اول مهر، شهريور و يا هر ماه ديگري باشد و به دوستمان ماه جديد را تبريك بگوئيم و برايش آرزوي موفقيت كنيم و يا هر روز صبح كه به يكديگر سلام مي كنيم بگوئيم روز جديدت مبارك همه براي پدرو مادر هايمان طلب صبر مي كنند و براي خودمان آرزوي سلامتي

زماني كه اين كلمات را تايپ ميكنم واز سال و فصل و ماه و روز و ساعت و لحظه حرف مي زنم يادم مي آيد كه هنوز هم هيچ تعريفي دقيقي از زمان وجود ندارد افلاطوني بينديشي و به دو عالم معقول ومحسوس افلاطون قائل باشي زمان به دنياي محسوس و بيرون از زمان بودن به عالم معقول تخصيص داده شده ارسطويي به آن نگاه كني ديگر زمان سايه ازليت وابديت نيست و يا حركت نفس نيست زمان مقدار حركت است از حيث تقدم و تاخر اما به يكباره كه از دنياي افلاطوني و ارسطويي جدا شوي و دكارتي به عالم نگاه كني زمان امري جدا از حركت است و زمان فقط حالت انگاشته مي شود اما از نظر لايب زمان راهي است براي تبعيت امر واقع از اصل عليت و اصل امتناع تناقض مثل اينكه دو امر نمي تواند همزمان واقع شوند و زمان ترتيب چنين اموري است كه نه با هم اند به تفسيري كه ارائه ميدهد و با توجه به اصول فلسفه اش. زمان از انديشه كانت به گونه اي ديگر مي گذرد به زبان ساده از نظر او هر پديداري كه وارد دايره تجربه آدمي مي شود واقع در زمان و مكان است پس اين هردو اگر اشتباه نكنم و ذهنم ياري دهد شرط پيشيني اند براي همه آنچه كه ما مي شناسيم وهمينطور تعاريف ارائه مي شود تا امروز اين ساعت واين لحظه و هيچ چيز دستگيرت نمي شود جز اينكه زمان بي توجه به همه اين تعاريف مي گذرد زمان يكپارچه اي كه با اعتبارات ما آدميان تكه تكه شده و ما در تكه اي از آن شاديم در تكه اي ديگر گريانيم در قسمتي از ان دلتنگيم و در بخشي از آن دلشاد و اين گونه است كه با اعتباراتمان كه مجبور به جدي گرفتنش هستيم روزگار سپري مي كنيم

Tuesday, March 13, 2007

بچه ها نظرتون در مورد فلسفه چيه؟

این روزها بیشتر از هر روز دیگر حس می کنی که کلا درباره چیزی گفتن ،نگفتن درباره آن است.خصوصا در جایی که حس می کنی آمده ای که چیزی یاد بگیری و قدری به معلومات نداشته ات اضافه شود ویا حتی آمده ای که سرنخی به دستت داده شود و خود بقیه ما جرا را دنبال کنی و اگر به تنهایی می توانستی که اصرار بر این آمدن نبود . حال آمده ای و با همه حس و حال هایت نشسته ای
بچه ها نظرتون درمورد فلسفه چیه ؟ از همین سمت راست شروع می کنیم شما بفرمائید
فلسفه یعنی پرسش
فلسفه همان تاریخ فلسفه است که ما خوانده ایم
فلسفه یعنی زندگی
فلسفه همان چیز هایی است که تا الان خوندم
نمی دونم اگه فلسفه نمی خوندم چی می خوندم
فلسفه را نمی شود تعریف کرد
فلسفه فلسفه است
یادت می آید که ما هیچ وقت به خود سوال جواب نمی دهیم همیشه به حواشی می پردازیم و چون بارها این تذکر به تو داده شده که لطفا فقط به خود سوال جواب بدهی
به تو که می رسد با کمی تردید می گویی
فلسفه یعنی دغدغه داشتن یعنی ارتفاع گرفتن یعنی فاصله گرفتن از همه مسائل و یکساعت و نیم از کلاست به بحث هایی می گذرد که نه ابطال پذیرند و نه اثبات می شوند و یا از نوع گزاره های اینهمانی اند . پیش خودت فکر می کنی چقدر اساتید فلسفه عین هم حرف می زنند و چقدر این تصور وجود دارد که این حرف ها حرف هایی است که جایی زده نشده و کسی به آن توجه نکرده است . به هشت نه سال پیش بر می گردی ویاد هیجانی می افتی که از شنیدن این حرف ها همه وجودت را فرامی گرفت از به یاد آوردن آن همه جذابیت مورمورت می شود جمله هایی که عموما این گونه آغاز می شود
ما همه یه جور هایی فلسفه زده هستیم اما واقعیت این است که ....و هر چه می گردی واقعیتی وجود ندارد
جلسه ای دیگر می گذرد جلسه پیش را می گذاری به حساب معارفه و کاغذ و قلم بر می داری که یاد گیری هایت را در لحظه ثبت کنی و همه لحظات می گذرد کاغذت سفید است و قلم به همان صورت که از قلمدان در آورده ای در دستانت است
می شماری
به سختی به پنج می رسد
پنج یابا حساب اینکه انسان موجودی فراموشکار آفریده شده شش
از زمان ورودت به عالم فلسفه پنج یا شش استاد را می شناسی که واقعا در حقت معلمی کرده اند به معنایی که معلم کلاس اولت
اما شاید با بیش از سی استاد سرو کار داشته ای یا دورادور توصیفاتی از ایشان شنیده ای
فکرت جمع نمی شود چون سوال هایی که سر کلاس مطرح می شود اگر پایان کلاس زمانی باشد که چند ثانیه ای با ابدیت فاصله نداشته باشد باز هم برای پاسخ دادنشان وقت کم است
وقتی همهمه و بحث در کلاس بالا می گیرد از اینکه نمی توانی جواب ها را واضح و متمایز تشخیص دهی کلافه می شوی و چون قوه تفکرت تعطیل است قوه تخیلت خود به خود به کار می افتد



خودت رامی بینی که استاد شده ای و با بچه های کلاست در حال صحبت کردن هستی گوش هایت را تیز می کنی بشنوی چه می گویی به دهانت چشم می دوزی تا از حرکت لبهایت تشخیص دهی چه واژگانی بر زبانت جاری می شود خوب که توجه می کنی می بینی که داری با هیجان حرف می زنی از حالت چهره ات پیداست می خواهی پرسش مهمی را مطرح کنی
آری داری از بچه ها سوال می کنی حس می کنی کشف تازه ای کرده ای خوشحال می شوی و از خودت خوشت می آید
اما خوب که دقت می کنی حس می کنی چه پرسش آشنایی است
بچه ها نظرتون در مورد فلسفه چیه ؟ و با چه هیجان بیشتری به پاسخ ها گوش می دهی

Wednesday, March 07, 2007

آپولوژی1

به دلایلی از رساله سوفیست در می گذرم و به آپولوژی می پردازم در این رساله شرح محاکمه سقراط آورده شده است . سقراط در سن هفتاد سالگی به محاکمه کشیده می شود و اتهام او آن است که رفتاری خلاف دین در پیش گرفته و در پی آن است که به اسرار آسمان و زیر زمین پی ببرد و حق را باطل جلوه دهد. در این رساله سقراط به دفاع از خود می پردازد .او از زمانی شروع می کند که جرقه ی در پی دانایی و فرد دانا گشتن برای او زده می شود .می گوید خایرفون به دلفوی رفته واز خدای دلفوی می پرسد کسی داناتر از سقراط نیست؟ و از پرستشگاه پاسخ می آیدکه هیچ کس داناتر از سقراط نیست .
سقراط پس از شنیدن این جریان حس می کند که در این پرسش و پاسخ رازی نهفته است چون خود را دانا نمی دانست اما از طرفی می دانست که دروغگویی در شان خدا نیست . برای مدتی از حل این معما عاجز می مانداما در نهایت به قول خودش در کمال بی میلی راهی را در پیش گرفت به قرار زیر:
ابتدا به سراغ یکی از مردان سیاسی می رود که به دانایی شهرت داشته می گوید رفتم که به خدای دلفوی ثابت کنم او از من داناتر است . اما با روشن کردن اینکه او بویی از دانایی نبرده هم آن مرد سیاسی آزرده می شود و هم اطرافیانش . سقراط می گوید دریافتم که از او داناترم نه به این معنا که چیزی را که او نمی دانست من می دانستم بل بدین معنا که من می دانستم که نادانم سقراط می گوید هر دو در نادانی برابر بودیم ولی او با اینکه هیچ نمی دانست گمان می برد که داناست در حالی که من نه می دانستم و نه خود را دانا می پنداشتم و تنها از این نکته کوچک از او داناتر بودم که اگر چیزی را ندانم خود را دانا به آن نمی پندارم .سقراط ادامه می دهد که دیگرانی را هم آزمودم هر چند که با من دشمن می شدند اما تکلیف دینی خود میدانستم که به سخن خدا پی ببرم . اما نتیجه تلاش خود را این گونه بیان می کند:" کسانی که بیش از همه به دانایی شهره بودند به نظر من زبونتر آمدند و مردمانی که شهرتی به دانایی نداشتند خردمندتر از آنان بودند." او پس از آزمودن مردان سیاسی به سراغ شاعران، پیشه وران و بعد همه هموطنانش و بیگانگان و جوانان میرود ولی آنانکه در معرض آزمایش او قرار می گیرند بسیار خشمگین می شوند و در نهایت ملتوس به هواداری شاعران برمی خیزد آنوتوس به جستن انتقام پیشه وران و مردان سیاسی کمر بسته و لوکون به دفاع از سخنوران قیام می نمایند .
سقراط از ملتوس می پرسد که چه کسی تربیت کننده جوانان است و او پاسخ می دهد قانون سقراط می گوید منظور من آن است که چه کسی که البته قوانین را هم خوب می شناسد و او می گوید همه داوران این دادگاه سقراط می پرسد تماشاگران هم می توانند او می گوید آری و سقراط به جایی می رسد که می گوید همه آتنیان از عهده تربیت جوانان بر می آیند جز من ؟ و ملتوس پاسخش مثبت است و بعد همین پرسش را در باره تربیت اسب از او می پرسد که آیا همه مردمان می توانند اسب را تربیت کنند یا تنها تنی چند که مهتر نامیده می شوند ؟ از نظر سقراط اوبااین پاسخ که تنها تنی چند از عهده تربیت اسب ها بر می آیند ثابت ساخته که هر گز به مساله تربیت جوانان نپرداخته است . اتهام دیگری که به سقراط وارد کردند آن بود که جوانان را وادار ساخته خدایان شهر را انکار کنند و خود نیز مطلقا منکر خدایان است اما سقراط ثابت می کند که ادعانامه اش پر از سخنان متناقض است و مانند این است که بگوید:"سقراط بی دین است زیراخدایان را نمی پرستد بلکه خدایان را می پرستد."
ادامه دارد

Monday, February 26, 2007

پست بعدی ام سوفیست افلاطون است .من که تصمیم گرفته بودم آثار افلاطون را به ترتیبی که اکنون موجود است خلاصه کنم ودر وبلاگم بگذارم به قول رایج و شایع توفیق اجباری کار کردن درباره رسائل این فیلسوف بزرگ نظمی را که وجود ندارد برهم زده است . تکلیف این هفته ما در کلاس زیبایی شناسی قرن بیستم دوباره نویسی یا بازنویسی مجدد رساله سوفیست است.


به همه دختران و زنان ایرانی توصیه اکید می کنم کتاب گل صحرا اثر واریس دیری و کاتلین میلر ترجمه شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی را بخوانند و به یکدیگر به جای عطر و مام و ریمل و سایه هدیه بدهند

و در پایان اینکه
هر وقت دلم می گیرد
یک لیوان آب خنک
به درخت توت حیاطمان می دهم
آب نطلبیده مراد است
من
امروز کودکی را دیدم
که چون
نقاشی اش را به پدر نشان داد
کاسه و کوزه نقاشی بر سرش شکست
و کودکی را که
کاسه و کوزه اش پر از محبت و مهربانی شد

Sunday, February 18, 2007

یک ساعت از بیست و چهار ساعتم

شمع قرمز رنگ بزرگی روبه رویم روشن است
چهار پنج دختر و پسر جوان دارند درباره وبلاگ هایشان با هم بحث می کنند
به کلاس صبحم فکر می کنم نقد ادبی با آقای حسین پاینده
به کلاس عصرم فکر می کنم زیبایی شناسی مشاء با آقای ذهبی بحث از فلسفه های مضاف و علامت سوال بزرگی درباره فلسفه هنر در ذهنم نقش می بندد
صدای چهار پنج پسر و دختر جوان به یکباره با هم بالا می رود سعی می کنم تشخیص دهم که چه می گویند ولی فقط همهمه می شنوم
پیام کوتاهی میرسد می خوانمش و باز می نویسم
باز به صبح فکر می کنم به تاخیر دانشجویان به تذکر های جدی و به جای آقای پاینده به کلاس های ایرانی دانشجویان ایرانی و استادان ایرانی
یادم می افتد چند روز پیش برای تحقیق خانم جهان آرا به مسجد امام بازار رفتم وارد دفترش شدم وقتی نشستم چشمم به کاغذ پشت شیشه افتاد بر عکس خواندنش هم سخت نبود : ورود خواهران به دفتر ممنوع می باشد
من در جایی که ورودم ممنوع بود نشسته بودم و هیچ چیز در عالم تکان نخورده بود
بعد از آن رفتم فروشگاه شهروند آرژانتین ولی هنوز در فکرمسجد بودم و صدای پیرمرد در گوشم بود در آرشیوچیزی که به درد شما بخورد نداریم فقط اینکه مسجد در سال 1222هجری قمری ساخته شده است
به مردی فکر می کنم که پیرمرد را نشانم داد و گفت اگر بخواهی از آرشیو استفاده کنی او باید بخواهد و او همان پیرمردی بود که نخواست
باز به امروز فکر می کنم به راستی سوال بزرگی که چرا ما عقب مانده ایم در نادیدنیهایی نهفته است که چشم های کسانی چون استاد پاینده می بیند ایشان می گفتند در انگلستان درب کلاس که بسته می شود جز با اتمام کلاس دیگر باز نمی شود
به پایان نامه ام فکر می کنم به تحقیق های انجام نشده ام به پیرمرد مسجد امام یادم می افتد که باید مسجد جامع هم بروم و ترجمه ای که در دست دارم و همه مربوط به ترم قبل است که یاد کتاب هایی که استاد ذهبی در این ترم معرفی کرده می افتم یکی از این عناوین را انتخاب کنید و خلاصه کنید
به خواهر ریحانه که از آلمان آمده بود و چند دقیقه بیشتر با او هم سخن نشدم پانزده سالگی به تنهایی رفته بود و احساس رضایت می کرد اما می گفت همواره از خود می پرسم چرا نباید کشورم به گونه ای باشد که بتوانم همین جا بمانم
به فلسفه به آلمان به مسجد امام به مسجد جامع به وبلاگ به تلخیص کتاب ها فکر می کنم
چهار پنج دختر و پسر دعوایشان شده یکی از دختر ها می گوید که روزی ده غزل می گفته ولی مدت هاست نمی تواند
مگر می شود درآرشیو مسجدی با آن همه عظمت و قدمت چیزی به درد بخور نیافت همان دختری که روزی ده غزل می گفته با عصبانیت به کسی که میان حرفش پریده می گوید دارم زر می زنم به لحن عصبانی و نامهربان دختر گوش می دهم و او را در حین گفتن غزل عاشقانه تصور می کنم یا نمی داند غزل چیست یا نمیداند ده چند تاست باز به یاد کلاس نقد ادبی می افتم من هیچ چیز را مفروض نمی گیرم از صفر شروع می کنم از تعریف نقد ادبی در دل گفتم چقدر عالی
الان آهنگی که بسیار دوست دارم پخش میشود و یادم می آید که موسیقی هم یک متن است آهنگ را به سختی از میان همهمه وبلاگ نویس های جوان می شنوم
یاد یانی می افتم
یاد آگهی تبلیغاتی جام افتادم که صبح هم سر کلاس بحثش بود
حالا جام اینجاست
جای زن ایرانی میان ظرف های نشسته است و صبح آموختم که آگهی تجاری یک گفتمان است،معصوم نیست
نقد ادبی و دموکراسی با ید بخرمش و برای هفته آینده فقط 6 صفحه آن را بخوانم
به پایان یکساعت نزدیکم می روم که دیگر فکر نکنم نه به نقد ادبی نه به زیبایی شناسی مشاء که هیچ وقت وجود نداشته و ما داریم به وجودش می آوریم نه به مسجد امام نه به وبلاگ ها و وبلاگ نویس هانه به کتاب ها و حتی به اینکه حالا جام کجاست
اما به شعاری بودن این جمله ام فکر میکنم که من جای و جایگاه خود را مشخص می کنم امروز فهمیدم جای و جایگاه مرا آگهی های تبلیغاتی،سریال شبهای برره، باغ مظفر، سریال نرگس و سریال غم انگیز زیر تیغ مشخص می کند و من که در جای خود آرام نمی گیرم با انگشت نشان داده می شوم
من دارم می روم و چهار پنج دختر و پسر جوان نظریه های به ظاهر جدی خود را به مسخره گرفته اند

Tuesday, February 13, 2007

درد اصلی چیه؟

کلیه دانشجویان برای حل کلیه معضلات دانشگاه با مقنعه وارد دانشگاه شوند حتی آقایان
وقتی وارد دانشگاه هنر شدم فضای دیگری حاکم بود دیگر حس نمی کردی این دانشجویان از جنس دیگری هستند از جنس هنر از جنس خودشان از جنس خلاقیت حتی در نوع پوششان به سادگی نمی توانستی از کنار قیافه های پکر و حال گرفته شان رد شوی دیگر دانشگاه هنر فضایی را نداشت که وقتی واردش شوی حس کنی این دانشجویان هر آنچه را که آموخته اند با تمام توان و حس و حال های هنری شان حتی در مورد خود به کار برده اند . جمله نخست که به عنوان اعتراض از طرف دانشجویان به در و دیوار زده شده بود نشان از این واقعیت تلخ داشت که ما هنوز نتوانستیم درد را بیابیم و به فکر مرهمش باشیم . به راستی مشکل اساسی کجاست آیا اینکه هنوز سایت راه اندازی نشده و دانشجویان نمی توانند از این امکان قرن بیستمی استفاده کنند مهم است یا اینکه دانشجویی روسری به سر یا مقنعه به سر وارد دانشگاه شود؟ کاشکی متخصص درد شناسی داشتیم تشخیص درست درد یعنی معالجه حتمی آن

Sunday, February 11, 2007

پایان مهمانی

آریستوفانس معتقد است که در روزگار قدیم غیر از زن و مرد جنس سومی وجود داشت که هم مرد بود و هم زن به نام مرد زن که امروزه جز برای دشنام به کار نمی رود این موجود چهار دست و چهار پا و دو چهره داشت ووقتی می خواست بدود از هشت دست و پای خود استفاده می کرد. مرد زاده خورشید زن زاده زمین و مرد زن فرزند ماه بود. خدایان برای اینکه آدمیان هم زنده باشند و هم برای جلوگیری از گستاخیشان آنها را ناتوان کردند پس دو نیم شدند . زئوس آدمیان را دو نیم کرد و توضیح می دهد که وقتی دو نیم کرد کارهایی بر روی بدن انجام داد که آثارش بر جای نماند اما پس از آن هر نیمی در آرزوی رسیدن به نیم دیگر بود آن دو نیم همدیگر را که می دیدند در آغوش می گرفتند و آرزوی به هم پیوستن و یکی شدن داشتند اگر هم نیمی می مرد به دنبال انسان دیگر بودند از هماغوشی دو نیمه نسل ها ادامه پیدا کرد و آدمیان به یکدیگر عشق می ورزیدند.اگر کسی نیمه راستین خود را بیابد و در آغوش کشد لرزه لذیذی سراپای وجودش را فرا می گیرد و خدای عشق چنان آن دو را به هم می پیوندد که هرگز دل از هم بر نمی دارند ما برای اینکه خشم خدایان را بر نینگیزیم که باز هم ما را به دو نیم کنند باید آنها را پرستش کنیم و دیگران را هم به پرستش ترغیب کنیم و هر کس نیمه خود را بیابد همه آدمیان نیکبخت خواهند شد. خدای عشق ما را یاری دهد که نیمه دیگر خود را بیابیم.
آگاثون
آگاثون معتقد است هر چیزی که درباره اروس و خدای عشق گفته شده درمورد خود او نبوده است بلکه در مورد نعمت هایی بوده که به ما ارزانی داشته حق این است که در مورد خود او سخن گوئیم و سپس در مورد نعمت ها به نظر او اروس از همه خدایان نیکبخت تر و زیباتر است دلیل او بر زیبایی خدای اروس آن است که از همه خدایان جوانتر است و از پیری بیزار است چون اقتضای طبیعتش است. جوان است و با جوانان به سر می برداو سخن فایدروس را رد می کند که کهن ترین خدایان است اگر اروس پادشاه خدایان باشد –که امروز هست-همه با هم در صفا و دوستی به سر می برند اروس بر دل وجان خدایان و آدمیان پای می نهد اما نه هر دل و جانی تنها در دلهای نرم پس لطیف ترین موجودات است و لطیف و زیباست.بزرگترین فضیلت اروس عدالت است خویشتن دار است و در شجاعت حتی خدای جنگ هم به پای او نمی رسد دانا و خردمند است هر که نظر اروس بر او بیفتد شاعر می شود در همه هنرها قدرت خلاقه دارد.طبق این قاعده که اگر کسی از چیزی بهره مند باشد نمی تواند به کسی چیزی ببخشد هر که استادش عشق باشد در همه جهان بلند آوازه می گرددو آن که از عشق دور باشد در تاریکی و گمنامی می ماند.آگاثون همواره اروس را با خدای ضرورت مقایسه می کند مثلا در اینجا می گوید اگر زمام حکومت بر آسمانها به دست خدای ضرورت بود خدایان به کارهای موحش دست می زدند در حالی که با اروس دل به زیبایی باختند خطابه آگاثون مورد توجه همه قرار می گیرد.
سقراط
سقراط معتقد است صحبت های آگاثون اگرچه بعضی مواردش در خور ستایش نبود ولی زیبایی شاخ و برگ ها و سخن های نغزی که در پایان آمد براستی دل را می ربود سقراط می گوید تا کنون اعتقاد داشته که وقتی کسی می خواهد چیزی را وصف کند حقیقت گویی پایه آن است و وصف کننده باید زیباترین اجزای حقیقت را برگزیند و به بهترین وجه با هم تلفیق کند اما در این بحث ها در یافته راه ستایش آن است که همه صفات نیک و زیبا را به موصوف نسبت دهند خواه صادق باشد یا نباشد معتقد است همه کسانی که خطابه ایراد کردند همه صفات پسندیده راگرد آورند و به اروس نسبت داند تا هر کس که اورا نمی شناسد در نظرش زیباتر و عالیتر نمودار شود چون آنان که می شناسند سخن ها را نخواهند پذیرفت سقراط معتقد است که به شیوه آنها اروس را نخواهد ستود بل حقیقت را آن هم به زبان عادی –مثل همیشه- خواهد سخن گفت با کلمات و جملات ساده سقراط بحث خود را با سوالی از آگاثون آغاز می کند با این مضمون که آیا عشق عشق کسی است یا عشق هیچ کس؟ یا به عبارتی آیا عشق عشق چیزی است یا عشق هیچ چیز؟ آگاثون جواب می دهد البته عشق به چیزی است و سقراط می پرسد که آیا عشق خواهان آن چیزی است که دارد یا ندارد؟ چیزهایی که ما می خواهیم و دوست داریم همه از این جنسند پس اروس عشق به چیزی است که هنوز به دست نیامده آگاثون در سخنان خود گفته بود که اروس عشق به زیبایی است نه عشق به زشتی سقراط اذعان می کند با توجه به حرف هایی که گفته شد عشق نیازمند زیبایی است پس از زیبایی بهره ندارد .آگاثون پاسخ می گوید آری سقراط به او می گوید چگونه چیزی را که خود از زیبایی بهره ندارد زیبا خوانده ای در واقع نباید اروس را اینگونه وصف کرد سقراط از آگاثون می پرسد که زیبایی و نیکی یکی است؟ او پاسخ می دهد پس بر همان مبنا اروس از نیکی هم بی بهره و نیازمند آن است.سقراط سخنان خود را در باب عشق از زبان زنی به نام دیوتیما نقل می کند معتقد است در باب عشق استاد او بوده و صاحب کرامت بوده است. سقراط هم معتقد است که ابتدا باید خود آن را تعریف کنیم سپس به تشریح آثارش بپردازیم سقراط می گوید که او هم ادعا کرده است و دیوتیما همان سوال هایی را از او پرسیده که او هم اکنون از آگاثون پرسید و سقراط از دیوتیما می پرسد پس مقصودت آن است که اروس زشت است او پاسخ می دهد مگر هر چه که زیبا نیست زشت است؟ یا باید زشت باشد یا هر که دانا نیست باید نادان باشد دیوتیما می گوید حد دانایی و نادانی آن است که کسی اعتقاد درست داشته باشد ولی نتواند دلایل درست برای آن بیان کند پس اعتقاد درست مرحله ای است بین دانایی و نادانی پس هرچه که زیبا نیست نباید زشت شمرد اروس هم نه خوب است و نه زیبا بد هم نیست چیزی است میان آن دو . دیوتیما معتقد است که اروس میانگینی است میان خدایان و موجودات فانی وظیفه اروس آن است که دعاهای آدمیان را نزد خدایان می برد و فرمانهای خدایان را نزد آدمیان می آورد و از برکت وجود او همه جهان به هم می پیوندد و به صورت واحدی در می آید اروس فیلسوف است و فیلسوف میانگینی میان دانایی و نادانی است سوال دیگری که در حین این دیالوگ مطرح می شود آن است که همه مردم همواره خواهان خوبی هستند اما چرا همه آنها را عاشق نمی نامیم عشق یا مفهوم عشق به طور کلی هرگونه کوششی است برای رسیدن به خوبی و نیکبختی ولی این واژه برای کسب مال ورزش و فلسفه به کار نمی رود بلکه برای عاشق کسی است که برای رسیدن به مقصود راهی خاص را در پیش می گیرد دیوتیما بیان می دارد که هدف عشق خود زیبایی نیست تولید مثل و تولید زیبایی است در واقع آمیزش زن و مرد را هم الهی می داند و آن را جنبه خدایی و جاودانی موجودات فانی می داند و معتقد است در همه موجودات فقط آن زادن و بارور کردن و بارور شدن مهم نیست و پس از آن اشتیاق موجودات را برآن می دارد که آن چه را تولید کرده بپروراند و اگر این امر فقط در آدمیان بود می گفتیم منشا آن عقل است حال آن که در همه موجودات است این توالد و تناسل نسل بر جا گذاشتند حکایت از میل آن به جاودانگی دارد تمام آدمیان برای کسب شهرت و آوازه پس از مرگ است که به کام خطر فرو می روند اینان فرزندان جسم اند اما فرزندان روح دانش و فضیلت انسان است که زاده شعر او هنرمندان راستین است و والاترین دانش ها هم برای سامان دادن جامعه و خانواده است و عدالت نام دارد دیوتیما یک سیر صعودی را در عشق بیان می کند بدین قرار که در ابتدا به یک تن زیبا دل می بندد در مرحله بعد متوجه می شود همه تن ها زیبا است به همه تن ها دل می بندد تنی را بر تن دیگر ترجیح نمی دهد پس از آن زیبایی اخلاق و قوانین و آداب و سنت را در می یابد در اینجا نیاز به راهنما دارد که روی او را به سمت زیبایی و دانش برگرداند در مرحله آخر که با مظاهر گوناگون زیبایی آشنا می شود دیگر دل به روح و تن نمی دهد به میان دریای زیبایی می رود و با یک نظر همه زیبایی ها را می بیند و سخنان زیبا و اندیشه های ژرف می آفریند و به آن مراحل آخرکه رسید با زیبایی حیرت انگیزی رو به رو می شود که اولا موجودی سرمدی است نه به وجود می آید و نه از بین می رود نه بزرگتر و نه کوچکتر می شود چنین نیست که گاه زیبا و گاه زشت باشد و در مقایسه با چیزی زشت و در مقایسه با چیزی زیبا بنماید چیزی است در خویشتن خویشتن که همواره همان می ماند و دگرگون نمی شود و همه چیزهای زیبا چون بهره ای از او دارند زیبا یند در این راه چاره از پیمودن آن مسیر زیبایی های زمینی ندارد ابتدا یک تن و همه تن ها از تن زیبا به کارهای زیبا به دانش های زیبا در پایان به شناسایی خاصی برسد که موضوعش خود زیبا است زیبایی فی نفسه در پایان دیوتیما توضیح می دهد که وقتی در برابر زیبایی ظاهری هوش و دل آدمی می رود وقتی به مرحله زیبایی فی نفسه رسید په احوالاتی دارد.

Saturday, February 10, 2007

از دو هفته پیش

روز ها ی خوبی نداشتم کم کم دارم خود را می یابم دو هفته از فوت پدربزرگم گذشته هر چه کردم درباره اش چیزی بنویسم نتوانستم که هر وصفی برایش می نوشتم گویی چیزهایی از دایره وصفش بیرون می ماند اما می توانم درباره آنچه که نبود بنویسم اینکه بداخلاق نبود دورو نبود خسیس نبود ریاکار نبود کینه نداشت حسود نبود سطحی نبود بی سواد نبود نامهربان نبود بی وفا نبود و بسیار چیزهایی که دیگری ها را می آزارد نبود دلم عجیب برایش تنگ شده به دست خطش نگاه می کنم :آن کسانی که آهنین مشتند دشمنانرا به دوستی کشتند و مرامش و مذهبش همین بود نه اینکه چون از او خواستم برایم نوشت که اینگونه زندگی کرد




از دوشنبه بیست و سوم بهمن ماه کلاس هایم شروع می شود احساس خوبی دارم چون آگاهی را دوست دارم و چون سال سختی را پیش رو خواهم داشت باز هم احساس خوبی دارم هر موفقیتی که کسب کرده ام از دل سختی های بسیار زاده شد و من بی صبرانه منتظر تولدی دیگرم

Saturday, January 13, 2007

فردا ده صبح

پر از اضطرابم
فردا ده صبح امتحان دارم مبانی زیبایی شناسی از فیخته شاید هم از شلینگ تا نیچه
فردا ده صبح استادم برگه به دست وارد کلاس می شود
فردا ده صبح پدرم در بازار است
فردا ده صبح مادرم به فکر نهار است
فردا ده صبح برادرم آمل است
فردا ده صبح برادر کوچکم می خواهد جواب بله یا خیر بگیرد
فردا ده صبح دوستم سر کار است
فردا ده صبح خاله ام که معلم است سر کلاس است
فردا ده صبح پدر بزرگم که بیمار است خواب است
فردا ده صبح کسی دارد وبلاگم را می خواند
فردا ده صبح کسی به دنیا می آید
فردا ده صبح کسی از دنیا می رود

ده سال گذشته است

پر از آرامشم
دلم برای فردا ده صبح سخت تنگ شده است

Wednesday, January 10, 2007

کی گفته

یکی هست
یکی نیست
غیر از خدا هیچ کسی نیست
کی گفته
یکی بود
یکی نبود
غیر از خدا هیچ کس نبود

Sunday, January 07, 2007

ادامه مهمانی

پاوسانیاس
پاوسانیاس با فایدروس مخالفت می کند که یک اروس وجود ندارد ما باید مشخص کنیم کدام اروس
بعد ستایشش کنیم و استدلال می کند که:"آفرودیته یکی نیست پس اروس هم یکی نیست." از نظر پاوسانیاس هیچ کاری به خودی خود نه زشت است و نه زیبا. مثلا کارهایی مثل شراب خوردن ،سخن گفتن، سرود خواندن به خودی خود زشت و زیبا نیستند. زشتی و زیبایی کار به نحوه انجام کار بستگی دارد زیرا اگر کاری به نحو درست انجام شود زیبا است در غیر این صورت زشت است. عشق ورزی هم این گونه است هر اروسی را نمی توان ستود بل تنها اروسی که زیبا است در غیر این صورت زشت است. عشق ورزی هم همین گونه است هر اروسی را نمی توان ستود بل تنها اروسی زیبا و شریف و در خور ستایش است که ما را بر آن دارد که به طرزی زیبا دوست بداریم. اروسی که با آفرودیته زمینی پیوند دارد خود نیز زمینی است و در دل مردم فرو مایه خانه دارد. از نظر او آفرودیته زمینی مقصودش تسکین شهوت است در حالی که پیروان آفرودیته آسمانی به دنبال عشقی هستند که همه عمر آسوده باشند و هرگز معشوق را نمی فریبند.
بیان می کند کاری که با آداب و رسوم اجتماعی موافق باشد سزاوار سرزنش نیست بعد شهر های مختلف را مثال می زند که در جایی تسلیم شدن معشوق در برابر عاشق
را می پسندند و در جایی پسندیده نیست و به همین ترتیب و در نهایت معتقد است که در شهر ما به مراتب زیباتر از همه آنهاست ولی دریافتنش آسان نیست می گوید در شهر ما عشق ورزی آشکار بهتر و زیباتر از عشق ورزی پنهانی است کامیابی در عشق زیبا و ناکامی زشت است. اجازه می دهند به عاشق که برای به دست آوردن دل معشوق کارهایی بکند که اگر برای مقصود دیگری انجام می داد مورد نکوهش بود. مثلابرای کسب مال و مقام و ثروت و عاشق تنها کسی است که اگر سوگند خود را بشکند خدایان به دیده اغماض در او می نگرند عاشق از نظر خدایان و آدمیان کاملا آزاد است. پس جان کلام پاوسانیاس آن است که هیچ کاری به خودی خود زشت یا زیبا نیست بل هر کاری که به وجهی زیبا کرده شود زیباست و در غیر این صورت زشت است. از نظر او مرد بد عاشق فرو مایه ایست که تن را بیشتر از روح دوست دارد و عشقش پایدار نیست دل به چیزی بسته که خود پایدار نیست شادابی تن معشوق که از بین رود عشق او هم از بین می رود و عده ها و سوگند های خود را از یاد می برد از اینرو به عاشق می گوید بگیر و به معشوق می گوید بگریز و بدین سان مسابقه ای میان عاشق و معشوق بر پا می سازد تا معلوم شود که هر کدام از آن دو به کدام نوع تعلق دارد و به همین جهت ننگ است که معشوق زود رام شود در نتیجه اروسی که با آفرودیته آسمانی پیوند دارد خود نیز آسمانی است برای جامعه سودمند است چون عاشق و معشوق جز به فضیلت و خردمندی نمی پردازند در حالی که اروسی که با آفرودیته زمینی پیوند دارد خود فرو مایه است.
آریستوفانس به علت سکسکه خطابه اش به تاخیر می افتد.
اروکسیماخوس طبیب
او معتقد بود پاوسانیاس خطابه اش را خوب شروع کرد اما خوب تمام نکرد . با پاوسانیاس موافق است که اروس خود بر دو نوع است اما در پرتو دانش پزشکی اش می گوید که تن بر دو نوع است تن بیمار تن سالم و چون این دوتن با هم متفاوتند خواهش های آنان نیز متفاوت است و عشق هایشان نیز مانند هم نیست پس اروسی که برعنصر سالم حکمفرماست با اروسی که در عنصر بیمار است فرق دارد. اینکه پاوسانیاس گفته بود تسلیم در برابر عشق نیاکان و بر آوردن خواهش های آنان نیک و زیباست و تسلیم شدن در برابر بدان زشت و ناپسند درباره تن هم صادق است. پیروی از خواهش های تن سالم نیک و لازم است در حالی که بر آوردن خواهش های تن بیمار ناپسند و زیان آور است پزشک کسی است که اروس بد را از اروس خوب تشخیص بدهد اگر کسی بتواند اروس بد را براند و اروس خوب را جایگزین کند بزرگترین استاد پزشکی است. به نظر او دانش پزشکی،هنر ورزش و کشاورزی هستی خود را از خدای عشق دارند از هراکلیتوس یاد می کند که می گوید:"هستی یگانه، با اینکه با خویشتن در تضاد است در خود هماهنگی دارد مانند هماهنگی موجود در کمان و چنگ" معتقد است هراکلیتوس می خواسته بگوید زیر و بم ضد یکدیگر بودند ولی هنر موسیقی آنها را با هم دوست و یگانه ساخته وظیفه ایجاد سازگاری میان عناصر متضاد تن آدمی وظیفه علم پزشکی است معتقد است در موسیقی و پزشکی و دیگر هنرهایی که با امور انسانی و خدایی سرو کار دارند باید تا آنجایی که میسر است هر دو اروس را در نظر گرفت چون هر دو اروس در همه آنها وجود دارند.کار موسیقیدان آن است که چنان توازن و هماهنگی برقرار سازد که موسیقی به طبع شنونده خوش آید و کار آشپز به همین صورت است غذا باید هم لذیذ باشد وهم باعث مریضی نشود. در مورد فصول سال هم به همین نحو است وقتی به گرما ، سرما و خشکی اروس آسمانی حکمفرمایی کند میان آنها دوستی و الفت و هماهنگی پدید می آید. اگر غلبه با اروس فرومایه باشد منجر به ویرانی،زیان، بیماری و تباهی می شود و در این میانه کارکاهنان پرورش اروس نیک و معالجه اروس بد است و هر دو اروس نیروی بی پایانی دارند اما اروس آسمانی نیرومندتر است.
باز هم ادامه دارد

Wednesday, January 03, 2007

خوب شد سقراط جدی گرفت

نمی دانم کسی که فلسفه نمی داند از زندگی چه می داند و کسی که زندگی را نمی داند به چه ماند؟! نمی دانم اگر آن روزها سقراط پیام سروش دلفی را جدی نمی گرفت افلاطون از که و چه می نوشت دعوای قرون وسطایی بر سر عقل و وحی بر سر چه می توانست باشد دکارت چگونه شهود می کرد می اندیشد پس هست کانت به چه جراتی عقل را به دادگاه فرا می خواند و محاکمه اش می کرد آیا هایدگر پرسش از وجود به مغزش خطور می کرد؟ من به چه کار مشغول بودم اگر فلسفه نمی خواندم که هنوز هم از آن هیچ نمی دانم .چقدر دوست دارم شبیه سقراط به اندازه تمام تاریخ ادامه داشته باشم اگر آن روز سقراط جدی نمی گرفت از جا بر نمی خاست و آدم به آدم به دنبال دانایی نمی گشت آیا امروز سخن گفتن از فلسفه معنا دار بود و آیا اصلا وجود داشت که معنادار باشد یا نباشد؟ خوشحالم که سقراط جدی گرفت یکی از دوستانم همیشه می گوید ما در عرصه جدی زندگی نمی کنیم امشب با همه وجود حس کردم که جدیت یعنی ماندگاری به وسعت زمان جهان

مهمانی

میزبان:آگاثون
مهمان ها:اریستودموس،اروکسیماخوس،آریستوفانس ،پاوسانیاس،فایدروس
گلاوکن، آپولودوروس را در راهی میبیند واز او درباره مهمانی آگاثون می پرسد آپولودروس می گوید که این مهمانی زمانی بر گزار شده که او کودک بوده و اکنون سه سالی است که با سقراط در ارتباط است و آگاثون هم از آتن رفته است. آپولودروس به گلاوکن می گوید که پیش از این باری به هر جهت زندگی می کرده بی هدف و بی مقصود و به او کنایه می زند که مثل تو فکر می کردم که به همه چیز باید دل ببندم به جز فلسفه
انگیزه برقراری مهمانی
تراژدی آگاثون جایزه می برد و دوستانش را دعوت می کند و پیروزی خود را جشن می گیرد آپولودروس شرح مهمانی را از آریستودموس شنیده بود که خودش نیز در مهمانی حضور داشته است.
آغاز بحث
آپولودروس از قول آریستودموس نقل می کند که :"روزی سقراط را دیدم که از گرمابه در آمده بود و کفش به پا داشت و چنین امری کم اتفاق می افتاد پرسیدم به کجا می روی که خود را چنین آراسته ای گفت به مهمانی شام به خانه آگاثون می روم و بدین جهت خود را آراسته و زیبا ساخته ام که به نزد زیبایی می روم." به اینجا که رسیدم احساس کردم همه ما پابرهنه به سمت زیبایان و زیبایی می رویم و متاسفانه غافلیم
سقراط آریستودموس را به عنوان مهمان نا خوانده به مهمانی می برد و به قول خودش نقض مثال بدان به مهمانی خوبان ناخوانده می روند. وقتی به خانه آگاثون می رسند سقراط مدت ها پشت درب ایستاده و در اندیشه فلسفی فرو می رود. غلامان دراین مهمانی آزادند هرگونه که می خواهند پذیرایی کنند و کسی به آنها دستور نمی دهد. –تداعی کننده یک فضای دوستانه و عاشقانه- سقراط تا موقع شام هم بیرون در خانه ایستاده و در اندیشه فرو رفته است وقتی سقراط وارد می شود آگاثون از او می خواهد که کنارش بنشیند تا از تماس بدن ها علم و دانش منتقل شود سقراط به زبان امروزی اگر بخواهم بگویم به او می گوید کاش اون جوری باشه که تو می گی
میگساری
بعد از شام زمان میگساری که می شود پیشنهاد می کنند که کمتر بنوشند چون از شراب شب گذشته سر گران دارند اما در توصیف سقراط می گویند که چه کم بنوشد چه زیاد مست نمی شود. به نظر می رسد این نوع توصیف سقراط نوعی اسطوره سازی و بزرگ نمایی از آن افلاطون است با فاصله ای از سقراط نوشته و سقراط به اسطوره ای تبدیل شده که با آدم های عادی فرق دارد درست مثل این می ماند که درمراسم ختم یک قاتل هم از خوبی های دوران کودکی اش بگویند اتفاقا اگر سقراط کاملا عادی و مثل مردمان دیگر باشد اما بفهمد که در دنیای اطرافش چه می گذرد ما بهتر می فهمیمش مثل اینکه او نیز دچار دردسر زن بد اخلاق است و توصیه می کند ازدواج کنید اگر زنتان خوب باشد خوشبخت می شوید و اگر بد اخلاق باشد فیلسوف می شوید.
اروکسیماخوس از فایدرون نقل می کند که شاعران در وصف همه چیز شعر سروده اند جز اروس و خدای عشق حتی در وصف نمک و پیشنهاد می کند از چپ به راست خطابه ای در باب اروس یا خدای عشق بگویند پیشنهادش پذیرفته می شود.
فایدروس
فایدروس معتقد است که خدای اروس خدایی بزرگ است که همه می پرستندش از پدر و مادری زاده نشده است و استناد می کند به شعر هسیودوس که:"نخست هستی بی نظم و درهم بود سپس زمین گسترده که گاهواره موجودات است و آنگاه عشق پیدا شد. و معتقد است که کهن ترین خدایان است و سرچشمه نعمت است ودر این مورد توضیح می دهد که برای هیچ جوان برتر از آن نیست که معشوق مردی شریف و پرهیزگار شود و مرد هم برایش معشوقه پاکدامن نعمت است او توضیح می دهد که اصول مقدس نه از راه پول به دست می آید نه "دیگری" می تواند به ما ببخشد بل از راه عشق به دست می آید اصول مقدس به نظر او دو تاست : یکی شرم از کار ننگین و دیگری تلاش برای آنچه زیبا و شایسته است و توضیح می دهد که اگر جامعه و یا سپاهی از عاشقان و معشوقان باشد سپاه پیروز است چون هیچ عاشقی جلوی دید معشوق از خطر نمی گریزد در واقع کسی که عاشق است از ترس اینکه به قول امروزی ها ضایع نشود دست به کار ننگین نمی زند تا جلوی معشوق شرمگین نشود حسی که ممکن است حتی در برابر پدرو مادرش نداشته باشد معتقد است خدای عشق به معشوق شجاعت می بخشد و دختری را مثال می زند که شوهرش هم پدر داشت و هم مادر اما دختر جانش را برا ی او فدا کرد و خدایان هم تکریمش کردند چون خدایان از مشاهده فداکاری عاشقان شاد و از فداکاری معشوق شادتر می شوند. البته از نگاه ما زنان این روزگار حرف بو داری است و حتما زنان در آن زمان برای اینکه خدایان را شادتر کنند فداکارتر بودند دلم برایشان سوخت
ادامه دارد

Tuesday, November 21, 2006

و این منم
دختری شاد
در آستانه فصلی گرم
در ابتدای درک هستی هر چه هست
ومهربانی ساده و
شادناک آسمان
وتوانائی این
دست های ایمانی

Tuesday, November 07, 2006

سفر
مرا به در باغ چند سالگی ام بردم
و ایستادم تادلم قرار گیرد
صدای پر پری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم
امشب با همه وجود حس کردم که نه تنها به قول سهراب عزیز سفر ما را به در باغ چند سالگی مان میبرد که نیزهر رفتنی اعم از سفر،اسباب کشی ،از کلاسی به کلاسی دیگر ،از فکری به فکری دیگر ... این گونه است
چون قرار است از خانه ای به خانه دیگر رویم و به قول مردمان روزگار اسباب کشی داریم با همه وجود حس کردم
رفتن
مرا به در باغ چند سالگی ام برد
و ادامه ماجرا

Wednesday, October 25, 2006

سفر

سفر به هنگام رسیدن آغاز
نمی شود
سفر از هنگام رفتن آغاز
می شود
تیر ماه سال 83 با بعضی از اقوام راهی شدیم جهت دیدار از الموت بگذریم از اینکه هیچ وقت به مقصد نرسیدیم اما من در نتیجه غر زدن های عده ای از دوستان که پس کی می رسیم؟ چقدر راه زیاده ! به این فکر می کردم که یعنی چه که پس کی می رسیم ما از زمانی که بار سفر را می بندیم و حرکت می کنیم در سفریم و اینگونه نیست که حتما به جایی برسیم و بعد تصمیم بگیریم که لذت ببریم اگر مسافر واقعی باشی از همان لحظات اول به تو خوش خواهد گذشت و لذت می بری این عقیده را در مورد خوشبختی نیز دارم اینگونه نیست که فکر کنی خوشبختی در نقطه ای در دوردستهای عالم وجود دارد و تو باید به آن برسی عقیده ای که عموما همه انسان ها دارند تحصیل کنی ازدواج کنی بچه دار شوی بچه هایت را به سرو سامان برسانی وبعد حس کنی خوشبختی دیگه نیستی که بخوای حس کنی یا اگه هستی دیگه جون نداری یا دچار فراموشی شدی یا ذهنت سالمه جسمت ناتوانه . از این همه زیاده گویی می خواهم بگویم خوشبختی را زندگی می کنم هدفم را زندگی می کنم و معتقدم اگه تو همین شلوغ پلو غی های عالم با همه سختی ها و مشکلاتش توانستی خوشبخت زندگی کنی هنر کردی

Monday, October 09, 2006

فلسفه گلو گیر

یکی از همین روزها یکی از دوستان کم سن و سال و فلسفه نا خوانده ام را بردم سر کلاس هایدگر. در این کلاس هستی و زمان خوانده و در باره اش تفسیری ارائه می شد . کلاس که تموم شد این دوست فلسفه نا خوانده و فلسفه نا شنیده بعد از کلاس گفت فائزه پدرم در اومد نه می فهمیدم نه می تونستم به چیز دیگه ای فکر کنم عین چیزی که تو گلوی آدم گیر کنه . می گفت سر کلاس های خودم وقتی حوصله ام از بحث ها سر میره می تونم به خیلی چیزهای دیگه فکر کنم مثل اینکه چه جوری برم خونه بعد از کلاس چی کار کنم به فلانی چی بگم ولی توی این کلاس نمی تونستم یاد دوران دبیرستان افتادم وقتی می خواستند برایمان توضیح دهند که فلسفه گذر از فطرت اول به فطرت ثانی است اینگونه مثال می زدند که شما دارید می نویسید به یکباره جوهر خودکارتان تمام می شود یا به ساعت نگاه می کنید که از زمان آگه شوید باطری آن تمام شده شما از مسائل روزمره (فطرت اول ) رها شدید به سمت فطرت ثانی راستش همان زمان هم با این مثال ها حال نکردم اما با حس این دوستم خیلی ارتباط برقرار کردم اگر چه کلی با هم دیگه دستش گرفتیم و خندیدیم اما با همه وجود حس کردم فلسفه یعنی فلسفه گلو گیر

Sunday, October 08, 2006

جدی گرفتم اما جدی نبوده و نیست

کوچولو که بودم وقتی با همه هم سن و سال ها خونه با بابزرگم جمع می شدیم. حسابی خرابکاری می کردیم یه لحظه ای هم آروم و قرار نداشتیم وقتی مادر هامون از دستمون عصبانی می شدن وحسابی همه ما رو دعوا می کردن ما زیر چشمی به هم نگاه می کردیم وحس می کردیم دیگه کارمون تمومه اما من در همان عالم کودکی می دیدم که وقتی ما یه گوشه کز می کردیم یواشکی می خندیدند و پچ پچ حرف می زدند اما نمی توانستم بچه ها را قانع کنم که با با خبری نیست من دیدم اینا دارند می خندن . حتی یادمه وقتی مامانم میگفت الان میام حسابتون رو می رسم ما فرار می کردیم و منتظر می ماندیم که بیاید و حساب ما را برسد اما هیچ وقت نیامد یا برای اینکه ظهرها بخوابیم ما را از "یه سر دو گوش " می ترساند بزرگ که شدیم فهمیدیم خودمان هم یک سر و دو گوش داریم و این موجود موجودی غیر از ما نیست یا حتی پدر بزرگم وقتی از دست مامانم اینا عصبانی میشده با عصبانیت می گفته الان میام جا پاتون و لگد می کنم . همه اینا را گفتم که بگم با اینکه به اصطلاح بزرگ شدم خیلی وقت ها حتی تو کار ها و بحث های خیلی جدی می گم نکنه من سر کارم و خبری نیست. بعضی وقت ها در توبیخ ها خنده ها و پچ پچ ها را می شنوم اما گویی عالم به گونه ای طراحی شده که ما چاره ای جز جدی گرفتن نداریم . یک تجربه کاری در یک سازمان دولتی داشتم آنجا این قضیه برایم پررنگ تر شد ما که تازه وارد بودیم پروژه را شدیدا جدی گرفته بودیم بحث های خیلی جدی درباره اش می کردیم اما سرپرست گروه که پشت و روی قضایا را می دید از ما می خواست وظیفه مان را انجام دهیم اما به بیان عامیانه حرص نخوریم . راستش با اینکه میدانم اما هنوز هم همه چیز را جدی می گیرم . گاهی به شدت چشم هایی که به یکدیگر چشمک می زنند و لب هایی که پنهانی لبخند می زنند و پچ پچ می کنند را در پس پشت امورات زندگیم حس می کنم .
فردا باید نظر کانت درباره حکم زیبا شناختی بر حسب کیفیت را سر کلاس توضیح دهم اما تا این ساعت کار خاصی نکردم از فلسفه خوانده ای شنیدم که کسی که بخواهد 6 ساعت صحبت کند 6 دقیقه هم مطالعه نمی خواهد اما کسی که بخواهد 6دقیقه صحبت کند نیازبه 6 ساعت مطالعه دارد
پی نوشت : انتخاب عدد 6 جهت خاصی نداردمی توانید هر عددی که دوست دارید به جای آن بگذارید

Friday, October 06, 2006

از مردن می ترسی؟

قسمت دوم
از مردن می ترسی؟ این سوال را در اوج خستگی برای همه کسانی که شماره تلفن همراهشان را
داشتم فرستادم.
جوابها متفاوت بود:
نفر اول(فلسفه اسلامی): آره
من:چرا؟
نفر اول:به تو چه
سعیده بانو(فلسفه هنر): هیچ وقت در این مورد با خودم به توافق نرسیدم .تو چی؟
من: من هم.
سعیده بانو: اتفاقی افتاده؟
من:نه!
سعیده بانو:خب خدا رو شکر نگرانت شدم .شاید مرگ عقوبت گم کردنه لهجه کودکانه زندگیست.
بنفشه(ادبیات فارسی):بیشتر برام هیجان انگیزه ، چطور؟
دایی ابراهیم(حقوق):نه.
نفر پنجم(مهندسی):یه کم.
من:چرا؟
نفر پنجم : چونکه زیرا. چه طور مگه؟
من یه کم توضیح دادم و نفر پنجم ادامه داد: من مقداری بدهی دارم فعلا هر وقت به مرگ فکر می کنم اینا در نظرم می یاد و از خدا می خوام تا پایان بدهی ها بهم مهلت بده بعد ازاون هنوز فکر نکردم.
حوریه(مترجمی زبان):نه چطور؟
من سکوت کردم.
حوریه: برای اینکه به لقاالله می رسم بعضی گناهامم خدا بزرگه می بخشه بهش امیدوارم.چطور مگه؟
آنژه(مهماندار هواپیما): هرگز
نمی دونم چرا جواب آنژه رو که خوندم لبخند زدم حس خوبی برام داشت.
نفر هشتم(الاهیات):نه مگه شما می ترسی؟
من: سکوت
نفر هشتم: البته مرگ داریم تا مرگ. مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم سخت سخت
من فکر کردم این یکی و نمی فهمم.
نفر هشتم: به اعتقاد بنده ترس یه آدم بستگی به باور فرد نسبت به عالم دیگر دارد و بنده چون به معاد اعتقاد دارم مرگ را پا یان هستی ام نمی دانم.
وحیده(ادبیات فارسی):دوربین مخفیه ؟ چی شده؟ روانشناسی بود یا سوال دینی فرهنگی؟ نه اصلا مردن برام جذابه و بهم آرامش میده.
الهام(فلسفه هنر):از فلسفه مرگ اصلا ولی از مردن شاید؟
من:!!!
سوده(گفتار درمانی):خوبی؟؟؟نصفه شبی بی خوابی زده به سرت یا ارواح اومدن سراغت؟؟
من:هیچ کدوم به جوابش نیاز دارم
سوده:در حال حاضر نه ولی شاید بعد از اینکه سرم خلوت شد و زندگی شیرین شد بترسم.
آزاده(دیپلم):کمی چطور مگه؟
ریحانه(شیمی):یه ذره آره.
آزاده(کتابداری): از اونجایی که آدم خوبیم از خودم می ترسم نه از مردن. چطور مگه؟
نفر پانزدهم(ارتباطات): با سوالت می خوای منو بترسونی؟
من باز هم توضیح دادم
نفر پانزدهم : نمی ترسم باور کن
سمانه(دیپلم):چطور؟
من توضیحاتم را برای او نیز فرستادم
سمانه:نمی تونم دقیقا بگم هم آره هم نه گیر نده!
مریم(فلسفه): اصلا بهش فکر نمی کنم چون می دونم چه جوریه فکر کردن به هر چیز ناشناخته ای هراس انگیزه ولی در دنیا هر چیزی که از اون می ترسی بعد می فهمی چه شیرینه
من:!!!!
نفر هجدهم:نه!
نفر نوزدهم(فلسفه): زندگی رو دوست دارم.
و اما زهرا بدون اطلاع تلفن همراهش را واگذار کرده بودفردای آن روز شخصی عصبانی تماس گرفت تا گفتم بفرمائید گفت من عزرائیلم . بعد از بی خوابی های شب گذشته و دست و پنجه کردن با خیال مرگ اول جا خوردم و دلم ریخت و ادامه داداز مرگ هم نمی ترسم . عذر خواهی کردم و گوشی را قطع کردم.
نفر بیستم( قیصر امین پور):
مردن چقدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی

Tuesday, October 03, 2006

از مردن می ترسی؟

قسمت اول
از صبح کلی پا زدم شب تقریبا نای هیچ کاری نداشتم کمی کتاب ورق زدم اما نخواندم کمی با اطرفیان سرو کله زدم از کنار تلویزیون فقط رد شدم اما حس نکردم که باید توقف کنم حتی نگاه هم نکردم چون وقتی رد می شدم بوی شعار بد جوری مشامم را آزار داد . خلاصه شب از نیمه گذشت و من با خود تنها شدم .آنقدر تنها که به یکباره مثل فیلم های سینمایی لحظه ای را که از دایره هستی محو شدم شهود کردم . به یکباره دیدم که نیستم خانه مان متروکه شده و هیچ کس نمی داند که من هم زمانی بوده ام . هیچ کس مرا نمی دانست. ترسیدم ترس از نبودن نیستی فراموشی ترس از مرگ.
اگر باور کنی که وقتی پایت را آن طرف می گذاری ادامه همین آدم هستی مرگ لذت بخش است.
کاش آن طرف قضیه خبری باشد ولو آن که آدم را کلی بزنند.
مرگ جایی است که آدم ها با خودشان تنها می شوند.
همه ما به روشی خواهیم مرد ولی چون نمی دانیم به چه روشی دچار وحشتیم.
مرگ امکانی خرج نشده است.
امروزه چون مساله قرار گرفتن آدم در بستری است که ادامه دارد مرگ بی معناست.و.....همه این جملات تعابیر مختلفی بود که از فیلسوف و عامی و عادی در ذهنم رفت و آمد می کرد. خوابم نبرد......

Wednesday, September 20, 2006

انوشه انصاری


هر چه فکر کردم اسمی برای مطلبم انتخاب کنم که همه حسم را به این زن موفق در خود داشته باشد چیزی به ذهنم نرسید جز اسم خودش .مدت هاست همه فکرو ذهنم را مشغول کرده .این که او در چه فضایی تحصیل کرده در چه فضایی بزرگ شده در چه فضایی رشد یافته که سر انجام سر از فضا در آورده است؟؟؟؟؟؟ نمونه زنی که نیاز نیست دائما شعار بدهی و فریاد بزنی زن هم می تواند موفق باشد و نمونه شعار هایی که هر روز می شنویم و تقریبا از بس می شنویم نمی شنویم!!!! بعضی فرهنگی را که انوشه در آن رشد یافته رو به زوال رو به نابودی معرفی می کنند و اینکه در فضای برهنگی دیگر جایی برای پیشرفت با قی نمی ماند . قدری با خود رو راست باشیم. انوشه را در فضا های مختلف تصور کردم اینکه اگر در ایران مانده بود چه سرنوشتی داشت؟ از خود پرسیدم نهایت پیشرفت او چه بود ؟ درباره انوشه حرف های زیادی گفته شده و نوشته شده اما می خواهم بگویم خیلی ها هم سکوت کردند و چاره ای از سکوت نداشتند چون دیگر حرفی برای گفتن ندارند . کاش به جای ادعا های گیج و منگ کننده به راهکارهای عملی فکر کنیم به اینکه چی شد که انوشه "انوشه" شد صادقانه بپرسیم و صادقانه تر جواب دهیم نه با پیش فرض نه با تعصب نه با حسادت .. در جایی خواندم فکر ما مثل چتر نجات است فقط زمانی نجات پیدا می کنیم که کاملا باز باشد . از مجله موفقیت هم دلخورم پس از معرفی انوشه و اینکه پس از پیروزی انقلاب :"به همراه خانواده جلای وطن کرد و ساکن امریکا شد". از موفقیت های او یاد می کند و نهایتا مطلب را اینگونه تمام می کند :"کار آیی و بهره وری ایرانیان مقیم آمریکا را به هیچ عنوان نمی توان کتمان کرد . متاسفانه پول و سرمایه هنگفتی که هموطنان ما در خارج از کشور خاصه در آمریکا به جریان انداخته اند چرخه -های اقتصادی مختلف آمریکا را به حرکت واداشته است جای آن دارد که از ایرانیان باهوش که مقیم کشور های خارج هستند بخواهیم در داخل کشور نیز کار آفرینی کنند و بدین ترتیب از بروز بسیاری بحران های اجتماعی و به دنبال آن بحران های بهداشتی ایران همیشه جاویدانمان ممانعت کنند! امید که انوشه انصاری این زن بسیار مقتدر و بسیار متمول ایرانی الاصل مقیم آمریکا در این را ه نیز صف شکن شود تا دیگر ایرانیان متعهد نیز با وی همگام شوند."
در این متن به گونه ای اظهار تاسف شده که نتیجه ی دیدن یک طرف قضیه است . اگر سرمایه خود را در گرداندن چرخهای اقتصاد آمریکا به کار می گیرند چون سرمایه مادی و معنوی خود را نیز از همان جا به دست آورده اند . تلاش کرده اند از امکانات استفاده کرده اند کار کرده اند انوشه روزی 12 ساعت کار کرده چگونه سر مایه خود را در کشوری به جریان اندازد که با داشتن 60میلیارد دلار در آمد سالیانه از نفت و منابع طبیعی هنوز حال و اوضا عش همان است که می بینیم وقتی اعلام میشود در فوتبال سومین کشور از نظر فساد مالی است وقتی فساد مالی در اداره های دولتی هنوز معضلی اساسی است به چه اطمینانی سرمایه گذاری کند .می خواهم بگویم مشکل ما نداشتن پول و سرمایه نیست مشکل ما اگر تحمل شنیدنش را داشته باشیم دروغ است . تفکر است. نقد است . تحمل شنیدن است فکر بازاست. قضاوت بی جاست . سر مایه ای که ما در این مملکت به آن نیاز داریم روراستی تفکر نقد رعایت قوانین احترام به حق و حقوق یکدیگر است و اینگونه می شود که کشورهای بدون منابع طبیعی با سرمایه هایی اینچنیی در اوج اند و تا زمانی که به چشم خود نبینم زوال یافته اند باور نخواهم کرد که رو به زوال و نابودی اند و این اسمش غرب زدگی نیست به این می گویند دیدن واقعیت و پذیرفتن هر آنچه که با عقل جور در می آید. ما فقط می توانیم افتخار کنیم انوشه ایرانی است اما نمی توانیم هیچ توقع نابجا و غیر عقلانی از او داشته باشیم.

Tuesday, April 25, 2006

ایا دوست دارید 100 سال زندگی کنید؟

این روز ها خیلی کلی کارهای نکرده دارم که بسیار وقتم را میگیرد . کار هایی که از سویی مهم اند و از سوی دیگر وقتی فکرش را می کنم چندان مهم نیستند . و اما بعد امروز صبح به زور از رختخواب جدا شدم . یک روز پر دغدغه را گذراندم و بعد با همه وجود حس کردم دلم می خواهد خانه باشم و به معنای دقیق کلمه وقتم را تلف کنم گویی اینکه خیلی وقت ها" جدی گرفتن " روح را خسته میکند . چند روز پیش سر کلاس زبان استادمون سوال کرد که کی دوست داره تا 100سالگی زندگی کنه تنها کسی که می خواست من بودم با مزیت ها و مضراتش هر دو . داشتم فکر میکردم یکی از دلایلی که ادم ها برای ادامه زندگی به اصطلاح " جا " میزنند و یا واهمه پیر شدن را دارند این است که از جوانی هم حوصله زندگی را ندارند چه رسد به پیری یکی دو نفر که نظر شون این بود که تو پیری ادم زیاد میخوابه کسانی بودند که معلم سر کلاس سوال می کنه به خواب الودی معرو فند من فکر میکنم ادم تا اخرین لحظه میتونه زندگی رو زندگی کنه شما چی فکر میکنید؟

Monday, April 03, 2006

بهارانه

مدت ها بود که رایا نه مان با مشکل مواجه شده بود و امروز که مینویسم چهارده روز از سال جدید گذشته چهارده روز برای تبریک دیر است خیلی حر ف ها هم در باره سال گذشته داشتم که دیکه ندارم . امیدوارم همه سال شادی داشته باشند .

Saturday, March 04, 2006

نام برای صدا کردن است

هر یک از ما خود را و دیگری ها را به اسمی می شناسیم که وقتی به دنیا امدیم "دیگری"برایمان انتخاب کرده جهت انتخاب
هم ان بوده که ما از یکدیگر باز شناسانده شویم و دیگر اینکه وقتی می خواهند با ما ار تباط بر قرار کنند گیج نخورنند وقتی گوشهایمان به شنیدن کلمات عادت کرده احتمالا اولین کلمه ای که در موردش عکس العمل نشان می دادیم ناممان بوده است. بعضی ناممان را دوست داریم بعضی هم بعد ها که بزرگتر می شویم خود برای خود نامی انتخاب می کنیم .در هر حال می بینید که " نام " قصه پیچیده ای ندارد .هابیل و قابیل و ادم هم اسامی بوده است که برانسانهایی مثل ما دلالت می کرده است .پس بشر از همان اغاز با داشتن نام اشنا بوده است .ممکن است بپرسید غرض از این همه مقدمه بدیهی چیست ؟ امروز وقتی سوار مترو بودم درست نز دیک به بستن در های مترو اقایی به سمت واگن خانم ها دوید و فر یاد زد" علی.......علی .....پیاده شو " خانم ها دورو بر خود را دیدند اما علی را ندیدند ان اقا همچنان فریاد می زد .یکی از خانمها که کنار من ایستاده بود گفت" علی کیه پیاده شه" که یکدفعه خانمی علی به بغل برگشت و با دیدن شوهر خود با فاصله کم از بستن درها خود را به بیرون پرتاب کرد . من به این فکر میکردم که به طور حتم خانم ان اقا اسم داشته است نمی دانم و نمی فهمم این چه سنت غلطی است که از اجداد ما به جا مانده که خانم هایشان را به عیال و خانواده و به نام فرزند پسر صدا می کنند . شاید پاسخ دهید که "غیرت" اما مسئله غیرت غیریت غیر زدایی از حریم خصوصی و شخصی معنای عمیق تری دارد که قصه نام به این شکلش در ان مستور است .اگر زنان اول به صفت انسان بودنشان تعریف شوند بعد زن بودنشان صورت مسئله ی خیلی از مسائل پاک می شود و دیگر حاجت به حل مسئله نیست .به یک چیز دیگر هم در ان زمان فکر میکردم و ان این بود که اگر ماد رعلی نمی توانست پیاده شود احتمالا بابای سنتیه علی وقتی اورا پس از پیدا کردن میدید سرش هم داد میزد که:" اخه من از دست تو چی کار کنم زن هر چی می کشم از دست تو می کشم ............" باور کنید اسم فقط برای صدا کردن است و بس ................

Wednesday, March 01, 2006

شادی و اندیشناکی

این روزها که به نوروز نزدیکیم هرروز کلی هستی میبینم که در تکاپو برای چیستی خود از این مغازه به ان مغازه میروند . دهان هایی که تند تند حرف می زنند نمی دانم چه می گو یند حس می کنم چانه می زنند کمی بالا کمی پایین همه می خواهند نو شوند همه می خواهند رنگ دیگری داشته باشند .رنگی که با رنگ سال قبل متفاوت باشد .
از این مقدمه نمی خواهم نتیجه های کلیشه ای بگیرم که بیایید هر روزمان نو باشد .می خواهم نتیجه ای دیگر بگیرم که با ان زندگی کرده ام:" از هستیم شادم و برای چیستی ام اندیشناک" هستم و چیستی ام در حال ساخته شدن است حتی با خرید لباس نو برای سالی نو ..و با درس با فلسفه با فلسفه هنر با هنر با زبانی که هنوز هم یاد نگرفته ام با دوستانم با خانواده ام با همه غریبه های اشنا که هر روز در صف تاکسی و متروو اتوبوس و دانشگاه میبینم با همه اینها و خیلی بیشتر از اینها. فائزه فائزای نیست که از پیش تعیین شده باشد بل فائزه ای است که هر روز ساخته میشود و این فکر از ان جا ناشی می شود که معتقدم روح ما هزاران بعد دارد که ما در تمام عمر عموما به یک بعد ان می پردازیم و در همان سر امد می شویم و چه بسا مردمانی که به همان یک هم نمی پردازند .دوست ندارم ابعادی از روحم تعطیل باشند دوست دارم از هر طرف که به خود می نگرم وسیع باشم .
راستی از یک چیز دیگر هم شادم و ان تاریخ تولدم است که به تاریخ1/1/1358هست شدمپی نوشت:این نوشته را به افتخار سعیده گل محمدی نوشتم

Monday, January 30, 2006

حرفی ندارم جز یه دنیا حرف نا گفته

قبل از هر چیز ابتدا باید بگویم اسم کتابی که به بچه های فلسفه هنر توصیه کردم "ارابه خدایان " است که در مطلب قبلی اشتباه تایپی شده بود ودیگر اینکه حرفی ندارم جز یه دنیا حرف ناگفته

what we do in life occurs in eternity ...(2)

fighters three weeks from now I will be harvesting my crops... imagine where you will be it will be so... hold the line ... stay with me ... if you find yourself alone riding on green fields with the sun on your face do not trouble ... you are in heaven and you are already dead ... brothers what we do in life occurs in eternity...

brothers what we do in life occurs in eternity...(1)

از روز شنبه که فیلم "راه طی شده"را دیده ام مدام این اصل منطقی که:" هر چه بر مفاهیم بیفزاییم دایره مصادیق تنگ تر میشود "در ذهنم رفت و امد می کند . جامعه ما به سمت و سویی رفته و می رود که در تعریف از ادم های خوب و به تصویر کشیدن انها تا انجا پیش می رود که:"تا بنگری از دایره بیرون باشی "که تجلی ان را در فیلم ها و سریال ها می بینیم . در جامه ما از این قاعده این گونه استفاده میشود :انسان
انسان خوب
انسان خوب مسلمان
انسان خوب مسلمان شیعه
انسان خوب مسلمان شیعه ایرانی
انسان خوب مسلمان شیعه انقلابی
حاجی
اری برای انسان خوب....یک مصداق وجود دارد :حاجی وحاجی هم یعنی ریش تسبیح تواضع با هیکل و هیبت خاص و نهایت خوبی که با نگاههای به اصطلاح معنا دار به ادم های خطاکار گویی پشت و روی همه را می بیند
سوال:ایا میشود شخصیتی بیافرینیم که حاجی نباشداما خوب باشد؟و حاجی هم یکی از مصادیق خوب ها باشد نه همه ان .شخصیتی که همه دنیا بفهمندش و به عنوان "انسان خوب" قابل ترجمه به همه فرهنگها و زبانها باشد با دیدن "راه طی شده" سوالاتی که از مدتها پیش ذهنم را مشغول کرده بود پر رنگ تر شد .چگونه است که ما و سران ما که این همه ادعای حکمت و معارف دارند عمیق ترین شخصیت های معرفتی اش در فیلم ها وسریال ها میشود "حاجی "هایی که معرف حضور هستند و یا نهایت می شوند "سید هادی " فیلمی که من دیدم . چرا انچه که در ان سوی مرزها ساخته میشود ان همه تامل بر انگیز است و و شخصیت پردازی به گونه ای است که به تصویر کشیدن ادم خوب عین خوبی اوست و قابل فهم و تر جمه برای همه دنیا . فیلم در هر کجا که پخش شود با هر زبان و فرهنگ مخاطب را تحت تاثیر قرار میدهد.نگو یید امکانات .نوشتن فیلمنامه و شخصیت پردازی و بازیگری خوب کار امکانات نیست به طور مشخص کار "فکر "است من تماشگر حرفه ای نیستم اما عنوان این نوشته از فیلم گلادیاتور است .به همین زیبایی می توان با ابدیت ارتباط بر قرار کرد

Saturday, January 28, 2006

عادی اما پر از ادعا

عادی تر از همه کسانی که فکر می کنم عادی اند روزگار می گذرانم .عادی تر از همه زنان خانه داری که هر روز صبح پس از صرف صبحانه می روند که حداکثر تلاش خود را برای اماده کردن نهار صرف کنند بعد از جمع اوری کارهای نهار همان زحمات را برای شام متحمل میشوند و تکرار مکررات .دلشوره برای فرزند و حرص خوردن از دست شوهر!!!عادی تر از همه مردانی که صبح را برای به دست اوردن یک لقمه نان میدوند از خود صبح تا نهایت شب وگذراندن همه روزهایی که به جهت شباهت همه"یک روزند".عادی تر از همه پدر بزرگ و مادر بزرگ هایی که از دنیا فقط خواب و خورش را به یاد دارند حتی اسم خود را هم فراموش کرده اندو عادی تر از همه کودکانی که بازی هیچوقت برایشان تکراری نمی شود نه تکراری و نه عادی ... سهراب فقط خودش این جمله اش را زیست که:"زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود "اری امروز با همه وجود حس کردم توهم غیر عادی بودن دارم اما واقعیت این است که عادی ام و پر از ادعا و چه بسیار روز ها که زندگی را "لب طاقچه عادت" از یاد می برم

Wednesday, January 04, 2006

برسد به دست استاد سپهران

سر کلاس استاد سپهران قرار بود از کنفرانسهایی که ارائه داده بودیم نفری یک سوال طرح کنیم . من سوال را بدون جواب طرح کرده بودم واین بسی باعث شرمندگی بود اما الان به یکباره به ذهنم رسید که ما دانشجویان قرن21 هستیم نه عصر حجر پس تصمیم گرفتم جواب را در وبلاگم بگذارم تا هم به دست استاد برسد هم همکلاسهای محترم هم همه کسانی که قرار نیست امتحان بدهند
در باب زیبایی وعشق از نظر افلاطون
افلاطون معتقد است این سیر صعودی که منجر به افرییندگی می شود- به شرحی که خواهد امد -ابتدا از دلدادگی به یک تن زیبا اغاز میشود و پس از این مرحله ادمی متوجه می شود همه تن ها زیباست و به همه تن ها دل می بندد و تنی را بر تن دیگر ترجیح نمی دهد پس از ان چشمش به زیبایی روح گشوده می شود پس اگر تنی هم زیبا نباشد و روح زیبا باشد بدان دل می بندد پس از ان زیبایی اخلاق و قوانین و اداب و سنت را در می یابد در اینجا نیاز به راهنما دارد که روی اورا به سمت زیبایی و دانش بر گرداند .در مرحله اخر که با مظاهر گوناگون زیبایی اشنا می شود دیگر دل به تن و روح نمی دهد به میان دریای زیبایی می رود و با یک نظر همه زیبایی ها را می بینید و سخنان و اندیشه های عمیق می افریند و به مراحل اخر که رسید با زیبایی حیرت انگیزی روبه رو میشود که اولا موجودی سرمدی است نه به وجود می اید و نه از بین میرود نه بزرگتر و نه کوچکتر می شود چنین نیست که گاه زیبا و گاه زشت باشد و در مقایسه با چیزی زشت و در مقایسه با چیزی زیبا بنماید چیزی است در خویشتن خویش که همواره همان می ماند و دگرگون نمی شود و همه چیزهای زیبا چون بهره ای از او دارند زیبایند در این راه چاره از پیمودن ان مسیر های زمینی ندارند .ابتدا یک تن بعد همه تن ها از تن زیبا به کار زیبا از کارهای زیبا به دانش های زیبا و در پایان به شناسایی خاصی برسد که موضوعش خود زیبا است زیبایی فی نفسه
خب امیدوارم استاد سپهران سری به وبلاگ بنده بزنند و بچه ها هم در امتحانشون مو فق باشند

....................

امروز کلی تو دانشگاه خوش گذشت .چون اخرین جلسه کلاسها بود سر کلاس خانم لاری 10نفر کنفرانس داشتند چهار ساعت و نیم سر کلاس بودیم خسته هم نشدیم بعد از کلاس هم یکی از دوستان همه رو چای مهمون کرد . خوشحالم که درس می خونم .راستی وقتی داشتم بر می گشتم خونه یه اقایی در حالی که ضبط ماشینش دستش بود و در ایستگاه اتوبوس ایستاده بود به خانمش میگفت من الان پشت فرمونم نمی تونم صحبت کنم دیر هم میام خونه .فقط می تونم بگم:دروغ چرا؟ خب زیاد هم به من مربوط نمی شه بگذریم . بعد از 11سال خاطره نویسی با قلم و بر روی کاغذ امشب هم برای اولین بار این مدلی نوشتم کلی هم بهم چسبید . اینکه فائزه رودی هستم از تهران رو شهود کردم انگار خودمم برای خودم تازگی دارم . خب دیگه میرم چون خیلی خستم

Wednesday, December 28, 2005

حضور"دیگری" از اومدن تا رفتن

دوستش داشت به دنیا اومدم
می دوید زمین خوردم
عجله داشت اشتباه نوشتم
بد نمره داد رفوزه شدم
دروغ گفت نارو خوردم
بد رانندگی کرد مردم

Sunday, December 25, 2005

این همه عجله برای چه؟

فردا ویا هر روز دیگر وقتی با عجله به دنبال تاکسی می دوید وقتی با سرعت به دنبال
اتوبوس می دوید ودر حال حرکتش خود را به داخل پر تاب می کنید وقتی به دیدن دوست نازنینی می روید و هنوز سیر ندیدینش با عجله عذر خواهی و خداحافظی میکنید وقتی سر کلاس در س به استاد یا معلمتان قبل از اتمام کلاس می گو یید خسته نباشید وقتی در حال خوردن غذا هستید و لقمه ها را یکی پس از دیگری و بی وقفه به دهان می برید یا حتی زمانی که خوابید و هراسان بیدار می شوید و.............و...........و.......و از خودتان بپرسید این همه عجله برای چه؟

Friday, December 23, 2005

خدای شما چه جور خدایی است؟

شاید با دیدن عنوان سوالهای مختلفی در ذهنتان نقش بندد از جمله اینکه یعنی چه که خدای شما چه جور خدایی است؟ مگر می شود خدا جورهای مختلف داشته باشد؟ مگر خدا یک جور بیشتر نیست؟
خدای پیامبران به گونه ای است که خدای فیلسوفان نیست و خدای فیلسوفان به گونه ای که خدای عاشقان نیست و خدای عاشقان خدای زور گویان نیست خدای زور گویان خدای ضعیفان نیست خدای ضعیفان خدای جباران نیست خدای جباران خدای رحیمان نیست. خدای برخی هم مهم نیست که چه جور خدایی باشد تنها چیزی که می خواهند : خدایا باشی ها اگه نباشی من چی کار کنم !خدای من ...خدای تو... خدای او... همه معنا دار است .هر گونه تصور ما از خدا نسبت ما را با او می سازد و این تصور در هنر ما فلسفه ما در علم ما ودر مذ هب ما تاثیر دارد .ما از هنر اسلامی هنر مسیحی هنر قدسی هنر معنوی سخن می گو ییم در موارد نامبرده "نظر خدا"ست که مبنا قرار میگیرد خدای مسیحی ممکن است چیزی را تایید کند که خدای اسلامی حکم به حرمت ان کند -همین امر نشانگر نکته ظریفی است .که شاید بعذ ها جداگانه در موردش نوشتم-در علم نیز به همین صورت است در ابتدای کتاب علم و دین از خداوند رخنه پوش سخن رفته و این خدایی است که رخنه های ایجاد شده در علم بشر را می پوشاند . در فلسفه نیز همین داستان برقرار است چه بسا جذاب تر و شنیدنی تر .....با این اوصاف تا به حال از خود پرسش کرده اید که خدایتان چه جور خدایی است؟؟؟

Monday, December 19, 2005

پس من با کی؟

در دوران کودکی هنگامی که می خواستیم بازی های گروهی انجام دهیم به اصطلاح " یار کشی" می کردیم .در جریان یار کشی ها چند دسته یا بهتر است بگویم چند نوع شخصیت وجود داشت .بچه هایی که با قدرت و اعتماد به نفس می گفتند : تو با من .. تو با من ... تو با من.... بچه هایی که منفعلانه و یا ملتمسانه می گفتند : من با تو ..........بچه هایی که می گفتند : پس من با کی؟
ما همان کودکان دیروزیم بعضی هایمان با قدرت تعیین می کنیم کی و حتی چی برای ما باشد بعضی هنوز چشم به قدرت دیگران داریم بعضی هم تا پایان عمر می گو ییم : پس من با کی؟

Saturday, December 17, 2005

اگاهی

اگاهی و
دانستن
کمر بودن ادمی را دو تا می کند
اگاهید چه می گویم؟

عالم باز و عالم بسته

در عالم بسته می شود به انتهای عالم رسید . جای همه چیز مشخص است حتی " حقیقت" !!!علم و دانش در یک جایی محفوظ "هست" که می شود همه اش را فهمید و نشست و لذت برد ... حس می کنم این جوری چقدر عالم کوچک است چقدر محدود است چقدر کم است اما در عالم باز هر پاسخی که به سوال هایت داده می شود خود مقدمه پرسش دیگری است . در این عالم خلاقیت وجود دارد . در این عالم راحت تر می توان جولان داد و همه چیز ادامه دارد

Thursday, December 15, 2005

خود؟

چقدر سوال به ظاهر ساده ولی پیچیده ای است و چقدر "خود " ها در هنگام پاسخ به این سوال از "خودشان" دورند ! به ظاهر " خود با دیگری معنا دار می شود . از هر طرف که به " خود "مان نگاه می کنیم دیگری دست در گریبانمان دارد و رهایمان نمی کند و این دیگری است که "خود "ما را می سازد .در نسبت با استاد دانشجوییم در نسبت با والدین فرزندیم در نسبت با فرزند پدر یا مادریم و به همین ترتیب معشوقیم عاشقیم حسودیم دینداریم یا نیستیم خواهریم برادریم بدهکاریم طلبکاریم و خلاصه ادم ها ترکیب بی نهایت شلو غی از این عوالم هستند. این حقیقتی است که وقتی جدی اش گرفتم کلی احساس سنگینی می کردم حس شلوغی و ازدحام داشتم .حس گم شدن .گم شدن خود در خود.....خود بی خود .....خود دروغین.....خود فطری .....خود منحرف شده.....شکستن خود .......خود در حال ساخته شدن........از دست رفتن خود......................................در نها یت انکه خود انقدر بزرگ و بی تعین است که می توان ان را به هر شکلی در اورد و با قدم زدن در خود می توان مرزها یش را گسترش داد.اینگونه است که می توان تک بعدی نبود . خود سرزمین جذاب و دیدنی است که می توان هر ان و لحظه ای در ان چیزهای جدید و شگفت اور کشف کرد .سرزمینی که می تواند مدرن و پیشرفته باشد و یا انقدر فرسوده که با زمین لرزه ای از میان برود و هیچ اثری از ان به جا نماند .سوال : اگر نسبت ها را از خود بگیریم خود چگونه تعریف می شود؟

Monday, December 12, 2005

فلسفه به من اموخت

فلسفه به من خود جوش بودن مستقل فکر کردن برای خود سبک داشتن حرفهای دیگران را شنیدن و برای خود حرف داشتن را اموخت."در گذشته من از دوست خود روی بر می تافتم/اگر کیش وی را همسان مذهب خویش نمی یافتم.اما امروز اینگونه نیستم و از اینگونه نبودنم شادم.شادم که :"قلب من پذیرای هر نقش شده است" شادم که عقلم پذیرای هر تفکر شده است -اعم از اینکه ان را بپذیرم یا نه-شادم که فلسفه ریز بینم کرده بدین معنا که بعضی مواقع ان قدر ارتفاع گرفته ام که بعضی چیز ها را ریز می دیدم وتاسف می خوردم که چرا برای بعضی تا این اندازه درشت می نماید وبه یاد می اوردم خود را که خود نیز زمانی اینگونه بوده ام و اینگونه بود که می توانستم انها را درک کنم .چون زمانی در عالم انها زیسته بودم ومی توانم از عالم انها حبر بیاورم .عالمی که در ان بسیار حکم قطعی صادر می شود عالمی که جاهلانه در باره دیگران نظر می دهی عالمی که نمی شناسی نمی دانی نمی فهمی نمی پرسی نمی خواتی ....اما محکوم ویا دفاع می کنی.عالمی که در ان تک بعدی تک ساحتی تک منبعی تک مذهبی هستی.عالمی که در ان زمان ومکان محدود است -نه زمان ومکان که همه چیز محدود است-زمان را می شود شمرد وبرایش با قاطعیت ابتدا وانتها قائل شد وبه راحتی می شود انچه که پیش از این ابتدا بوده و انچه که بعد از این انتها خواهد امد را نادیده گرفت.عالم به گونه ای است که می شود به انتهایش رسید.در این عالم هیچ پرسشی مطرح نمی شود تا چشم می گشائی بدون اینکه سوالی پرسیده باشی پاسخت می گو یند و هیچگاه فکر نمی کنی که می شود سوال هم مطرح کرد.مدت هاست که دیگر ساکن چنین عالمی نیستم

تماشگری عالم

هر چقدر بتوانید وضع تماشگر بودن خودتان را تقویت کنید و در بازی نباشید فیلسوف ترید . تماشاگر ناب در عالم وجود نداردو همه به نوعی در بازی هستیم و فلسفه این تذکر را به ما می دهد که : تو در بازی هستی

Tuesday, December 06, 2005

مرگ و زندگی؟

چرا هستیم در حالیکه نمیخواستیم باشیم و چرا نیست میشیم در حالیکه میخواهیم باشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Monday, November 28, 2005

ایا فلسفه هنر وجود دارد؟

این تنها برای ازمایش است

هنوز هم ازمایش است

ایا فلسفه هنروجود دارد؟

Tuesday, November 15, 2005

این یادداشت برای آزمایش است
اين يادداشت تنها برای آزمايش است. اين يادداشت تنها برای آزمايش است. اين يادداشت تنها برای آزمايش است. اين يادداشت تنها براي آزمايش است.این یادداشت تنها برای آزمایش است، این یادداشت تنها برای آزمایش است، این یادداشت تنها برای آزمایش است. این یادداشت تنها برای آزمایش است.