ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ

Saturday, January 13, 2007

فردا ده صبح

پر از اضطرابم
فردا ده صبح امتحان دارم مبانی زیبایی شناسی از فیخته شاید هم از شلینگ تا نیچه
فردا ده صبح استادم برگه به دست وارد کلاس می شود
فردا ده صبح پدرم در بازار است
فردا ده صبح مادرم به فکر نهار است
فردا ده صبح برادرم آمل است
فردا ده صبح برادر کوچکم می خواهد جواب بله یا خیر بگیرد
فردا ده صبح دوستم سر کار است
فردا ده صبح خاله ام که معلم است سر کلاس است
فردا ده صبح پدر بزرگم که بیمار است خواب است
فردا ده صبح کسی دارد وبلاگم را می خواند
فردا ده صبح کسی به دنیا می آید
فردا ده صبح کسی از دنیا می رود

ده سال گذشته است

پر از آرامشم
دلم برای فردا ده صبح سخت تنگ شده است

Wednesday, January 10, 2007

کی گفته

یکی هست
یکی نیست
غیر از خدا هیچ کسی نیست
کی گفته
یکی بود
یکی نبود
غیر از خدا هیچ کس نبود

Sunday, January 07, 2007

ادامه مهمانی

پاوسانیاس
پاوسانیاس با فایدروس مخالفت می کند که یک اروس وجود ندارد ما باید مشخص کنیم کدام اروس
بعد ستایشش کنیم و استدلال می کند که:"آفرودیته یکی نیست پس اروس هم یکی نیست." از نظر پاوسانیاس هیچ کاری به خودی خود نه زشت است و نه زیبا. مثلا کارهایی مثل شراب خوردن ،سخن گفتن، سرود خواندن به خودی خود زشت و زیبا نیستند. زشتی و زیبایی کار به نحوه انجام کار بستگی دارد زیرا اگر کاری به نحو درست انجام شود زیبا است در غیر این صورت زشت است. عشق ورزی هم این گونه است هر اروسی را نمی توان ستود بل تنها اروسی که زیبا است در غیر این صورت زشت است. عشق ورزی هم همین گونه است هر اروسی را نمی توان ستود بل تنها اروسی زیبا و شریف و در خور ستایش است که ما را بر آن دارد که به طرزی زیبا دوست بداریم. اروسی که با آفرودیته زمینی پیوند دارد خود نیز زمینی است و در دل مردم فرو مایه خانه دارد. از نظر او آفرودیته زمینی مقصودش تسکین شهوت است در حالی که پیروان آفرودیته آسمانی به دنبال عشقی هستند که همه عمر آسوده باشند و هرگز معشوق را نمی فریبند.
بیان می کند کاری که با آداب و رسوم اجتماعی موافق باشد سزاوار سرزنش نیست بعد شهر های مختلف را مثال می زند که در جایی تسلیم شدن معشوق در برابر عاشق
را می پسندند و در جایی پسندیده نیست و به همین ترتیب و در نهایت معتقد است که در شهر ما به مراتب زیباتر از همه آنهاست ولی دریافتنش آسان نیست می گوید در شهر ما عشق ورزی آشکار بهتر و زیباتر از عشق ورزی پنهانی است کامیابی در عشق زیبا و ناکامی زشت است. اجازه می دهند به عاشق که برای به دست آوردن دل معشوق کارهایی بکند که اگر برای مقصود دیگری انجام می داد مورد نکوهش بود. مثلابرای کسب مال و مقام و ثروت و عاشق تنها کسی است که اگر سوگند خود را بشکند خدایان به دیده اغماض در او می نگرند عاشق از نظر خدایان و آدمیان کاملا آزاد است. پس جان کلام پاوسانیاس آن است که هیچ کاری به خودی خود زشت یا زیبا نیست بل هر کاری که به وجهی زیبا کرده شود زیباست و در غیر این صورت زشت است. از نظر او مرد بد عاشق فرو مایه ایست که تن را بیشتر از روح دوست دارد و عشقش پایدار نیست دل به چیزی بسته که خود پایدار نیست شادابی تن معشوق که از بین رود عشق او هم از بین می رود و عده ها و سوگند های خود را از یاد می برد از اینرو به عاشق می گوید بگیر و به معشوق می گوید بگریز و بدین سان مسابقه ای میان عاشق و معشوق بر پا می سازد تا معلوم شود که هر کدام از آن دو به کدام نوع تعلق دارد و به همین جهت ننگ است که معشوق زود رام شود در نتیجه اروسی که با آفرودیته آسمانی پیوند دارد خود نیز آسمانی است برای جامعه سودمند است چون عاشق و معشوق جز به فضیلت و خردمندی نمی پردازند در حالی که اروسی که با آفرودیته زمینی پیوند دارد خود فرو مایه است.
آریستوفانس به علت سکسکه خطابه اش به تاخیر می افتد.
اروکسیماخوس طبیب
او معتقد بود پاوسانیاس خطابه اش را خوب شروع کرد اما خوب تمام نکرد . با پاوسانیاس موافق است که اروس خود بر دو نوع است اما در پرتو دانش پزشکی اش می گوید که تن بر دو نوع است تن بیمار تن سالم و چون این دوتن با هم متفاوتند خواهش های آنان نیز متفاوت است و عشق هایشان نیز مانند هم نیست پس اروسی که برعنصر سالم حکمفرماست با اروسی که در عنصر بیمار است فرق دارد. اینکه پاوسانیاس گفته بود تسلیم در برابر عشق نیاکان و بر آوردن خواهش های آنان نیک و زیباست و تسلیم شدن در برابر بدان زشت و ناپسند درباره تن هم صادق است. پیروی از خواهش های تن سالم نیک و لازم است در حالی که بر آوردن خواهش های تن بیمار ناپسند و زیان آور است پزشک کسی است که اروس بد را از اروس خوب تشخیص بدهد اگر کسی بتواند اروس بد را براند و اروس خوب را جایگزین کند بزرگترین استاد پزشکی است. به نظر او دانش پزشکی،هنر ورزش و کشاورزی هستی خود را از خدای عشق دارند از هراکلیتوس یاد می کند که می گوید:"هستی یگانه، با اینکه با خویشتن در تضاد است در خود هماهنگی دارد مانند هماهنگی موجود در کمان و چنگ" معتقد است هراکلیتوس می خواسته بگوید زیر و بم ضد یکدیگر بودند ولی هنر موسیقی آنها را با هم دوست و یگانه ساخته وظیفه ایجاد سازگاری میان عناصر متضاد تن آدمی وظیفه علم پزشکی است معتقد است در موسیقی و پزشکی و دیگر هنرهایی که با امور انسانی و خدایی سرو کار دارند باید تا آنجایی که میسر است هر دو اروس را در نظر گرفت چون هر دو اروس در همه آنها وجود دارند.کار موسیقیدان آن است که چنان توازن و هماهنگی برقرار سازد که موسیقی به طبع شنونده خوش آید و کار آشپز به همین صورت است غذا باید هم لذیذ باشد وهم باعث مریضی نشود. در مورد فصول سال هم به همین نحو است وقتی به گرما ، سرما و خشکی اروس آسمانی حکمفرمایی کند میان آنها دوستی و الفت و هماهنگی پدید می آید. اگر غلبه با اروس فرومایه باشد منجر به ویرانی،زیان، بیماری و تباهی می شود و در این میانه کارکاهنان پرورش اروس نیک و معالجه اروس بد است و هر دو اروس نیروی بی پایانی دارند اما اروس آسمانی نیرومندتر است.
باز هم ادامه دارد

Wednesday, January 03, 2007

خوب شد سقراط جدی گرفت

نمی دانم کسی که فلسفه نمی داند از زندگی چه می داند و کسی که زندگی را نمی داند به چه ماند؟! نمی دانم اگر آن روزها سقراط پیام سروش دلفی را جدی نمی گرفت افلاطون از که و چه می نوشت دعوای قرون وسطایی بر سر عقل و وحی بر سر چه می توانست باشد دکارت چگونه شهود می کرد می اندیشد پس هست کانت به چه جراتی عقل را به دادگاه فرا می خواند و محاکمه اش می کرد آیا هایدگر پرسش از وجود به مغزش خطور می کرد؟ من به چه کار مشغول بودم اگر فلسفه نمی خواندم که هنوز هم از آن هیچ نمی دانم .چقدر دوست دارم شبیه سقراط به اندازه تمام تاریخ ادامه داشته باشم اگر آن روز سقراط جدی نمی گرفت از جا بر نمی خاست و آدم به آدم به دنبال دانایی نمی گشت آیا امروز سخن گفتن از فلسفه معنا دار بود و آیا اصلا وجود داشت که معنادار باشد یا نباشد؟ خوشحالم که سقراط جدی گرفت یکی از دوستانم همیشه می گوید ما در عرصه جدی زندگی نمی کنیم امشب با همه وجود حس کردم که جدیت یعنی ماندگاری به وسعت زمان جهان

مهمانی

میزبان:آگاثون
مهمان ها:اریستودموس،اروکسیماخوس،آریستوفانس ،پاوسانیاس،فایدروس
گلاوکن، آپولودوروس را در راهی میبیند واز او درباره مهمانی آگاثون می پرسد آپولودروس می گوید که این مهمانی زمانی بر گزار شده که او کودک بوده و اکنون سه سالی است که با سقراط در ارتباط است و آگاثون هم از آتن رفته است. آپولودروس به گلاوکن می گوید که پیش از این باری به هر جهت زندگی می کرده بی هدف و بی مقصود و به او کنایه می زند که مثل تو فکر می کردم که به همه چیز باید دل ببندم به جز فلسفه
انگیزه برقراری مهمانی
تراژدی آگاثون جایزه می برد و دوستانش را دعوت می کند و پیروزی خود را جشن می گیرد آپولودروس شرح مهمانی را از آریستودموس شنیده بود که خودش نیز در مهمانی حضور داشته است.
آغاز بحث
آپولودروس از قول آریستودموس نقل می کند که :"روزی سقراط را دیدم که از گرمابه در آمده بود و کفش به پا داشت و چنین امری کم اتفاق می افتاد پرسیدم به کجا می روی که خود را چنین آراسته ای گفت به مهمانی شام به خانه آگاثون می روم و بدین جهت خود را آراسته و زیبا ساخته ام که به نزد زیبایی می روم." به اینجا که رسیدم احساس کردم همه ما پابرهنه به سمت زیبایان و زیبایی می رویم و متاسفانه غافلیم
سقراط آریستودموس را به عنوان مهمان نا خوانده به مهمانی می برد و به قول خودش نقض مثال بدان به مهمانی خوبان ناخوانده می روند. وقتی به خانه آگاثون می رسند سقراط مدت ها پشت درب ایستاده و در اندیشه فلسفی فرو می رود. غلامان دراین مهمانی آزادند هرگونه که می خواهند پذیرایی کنند و کسی به آنها دستور نمی دهد. –تداعی کننده یک فضای دوستانه و عاشقانه- سقراط تا موقع شام هم بیرون در خانه ایستاده و در اندیشه فرو رفته است وقتی سقراط وارد می شود آگاثون از او می خواهد که کنارش بنشیند تا از تماس بدن ها علم و دانش منتقل شود سقراط به زبان امروزی اگر بخواهم بگویم به او می گوید کاش اون جوری باشه که تو می گی
میگساری
بعد از شام زمان میگساری که می شود پیشنهاد می کنند که کمتر بنوشند چون از شراب شب گذشته سر گران دارند اما در توصیف سقراط می گویند که چه کم بنوشد چه زیاد مست نمی شود. به نظر می رسد این نوع توصیف سقراط نوعی اسطوره سازی و بزرگ نمایی از آن افلاطون است با فاصله ای از سقراط نوشته و سقراط به اسطوره ای تبدیل شده که با آدم های عادی فرق دارد درست مثل این می ماند که درمراسم ختم یک قاتل هم از خوبی های دوران کودکی اش بگویند اتفاقا اگر سقراط کاملا عادی و مثل مردمان دیگر باشد اما بفهمد که در دنیای اطرافش چه می گذرد ما بهتر می فهمیمش مثل اینکه او نیز دچار دردسر زن بد اخلاق است و توصیه می کند ازدواج کنید اگر زنتان خوب باشد خوشبخت می شوید و اگر بد اخلاق باشد فیلسوف می شوید.
اروکسیماخوس از فایدرون نقل می کند که شاعران در وصف همه چیز شعر سروده اند جز اروس و خدای عشق حتی در وصف نمک و پیشنهاد می کند از چپ به راست خطابه ای در باب اروس یا خدای عشق بگویند پیشنهادش پذیرفته می شود.
فایدروس
فایدروس معتقد است که خدای اروس خدایی بزرگ است که همه می پرستندش از پدر و مادری زاده نشده است و استناد می کند به شعر هسیودوس که:"نخست هستی بی نظم و درهم بود سپس زمین گسترده که گاهواره موجودات است و آنگاه عشق پیدا شد. و معتقد است که کهن ترین خدایان است و سرچشمه نعمت است ودر این مورد توضیح می دهد که برای هیچ جوان برتر از آن نیست که معشوق مردی شریف و پرهیزگار شود و مرد هم برایش معشوقه پاکدامن نعمت است او توضیح می دهد که اصول مقدس نه از راه پول به دست می آید نه "دیگری" می تواند به ما ببخشد بل از راه عشق به دست می آید اصول مقدس به نظر او دو تاست : یکی شرم از کار ننگین و دیگری تلاش برای آنچه زیبا و شایسته است و توضیح می دهد که اگر جامعه و یا سپاهی از عاشقان و معشوقان باشد سپاه پیروز است چون هیچ عاشقی جلوی دید معشوق از خطر نمی گریزد در واقع کسی که عاشق است از ترس اینکه به قول امروزی ها ضایع نشود دست به کار ننگین نمی زند تا جلوی معشوق شرمگین نشود حسی که ممکن است حتی در برابر پدرو مادرش نداشته باشد معتقد است خدای عشق به معشوق شجاعت می بخشد و دختری را مثال می زند که شوهرش هم پدر داشت و هم مادر اما دختر جانش را برا ی او فدا کرد و خدایان هم تکریمش کردند چون خدایان از مشاهده فداکاری عاشقان شاد و از فداکاری معشوق شادتر می شوند. البته از نگاه ما زنان این روزگار حرف بو داری است و حتما زنان در آن زمان برای اینکه خدایان را شادتر کنند فداکارتر بودند دلم برایشان سوخت
ادامه دارد

Tuesday, November 21, 2006

و این منم
دختری شاد
در آستانه فصلی گرم
در ابتدای درک هستی هر چه هست
ومهربانی ساده و
شادناک آسمان
وتوانائی این
دست های ایمانی

Tuesday, November 07, 2006

سفر
مرا به در باغ چند سالگی ام بردم
و ایستادم تادلم قرار گیرد
صدای پر پری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم
امشب با همه وجود حس کردم که نه تنها به قول سهراب عزیز سفر ما را به در باغ چند سالگی مان میبرد که نیزهر رفتنی اعم از سفر،اسباب کشی ،از کلاسی به کلاسی دیگر ،از فکری به فکری دیگر ... این گونه است
چون قرار است از خانه ای به خانه دیگر رویم و به قول مردمان روزگار اسباب کشی داریم با همه وجود حس کردم
رفتن
مرا به در باغ چند سالگی ام برد
و ادامه ماجرا

Wednesday, October 25, 2006

سفر

سفر به هنگام رسیدن آغاز
نمی شود
سفر از هنگام رفتن آغاز
می شود
تیر ماه سال 83 با بعضی از اقوام راهی شدیم جهت دیدار از الموت بگذریم از اینکه هیچ وقت به مقصد نرسیدیم اما من در نتیجه غر زدن های عده ای از دوستان که پس کی می رسیم؟ چقدر راه زیاده ! به این فکر می کردم که یعنی چه که پس کی می رسیم ما از زمانی که بار سفر را می بندیم و حرکت می کنیم در سفریم و اینگونه نیست که حتما به جایی برسیم و بعد تصمیم بگیریم که لذت ببریم اگر مسافر واقعی باشی از همان لحظات اول به تو خوش خواهد گذشت و لذت می بری این عقیده را در مورد خوشبختی نیز دارم اینگونه نیست که فکر کنی خوشبختی در نقطه ای در دوردستهای عالم وجود دارد و تو باید به آن برسی عقیده ای که عموما همه انسان ها دارند تحصیل کنی ازدواج کنی بچه دار شوی بچه هایت را به سرو سامان برسانی وبعد حس کنی خوشبختی دیگه نیستی که بخوای حس کنی یا اگه هستی دیگه جون نداری یا دچار فراموشی شدی یا ذهنت سالمه جسمت ناتوانه . از این همه زیاده گویی می خواهم بگویم خوشبختی را زندگی می کنم هدفم را زندگی می کنم و معتقدم اگه تو همین شلوغ پلو غی های عالم با همه سختی ها و مشکلاتش توانستی خوشبخت زندگی کنی هنر کردی

Monday, October 09, 2006

فلسفه گلو گیر

یکی از همین روزها یکی از دوستان کم سن و سال و فلسفه نا خوانده ام را بردم سر کلاس هایدگر. در این کلاس هستی و زمان خوانده و در باره اش تفسیری ارائه می شد . کلاس که تموم شد این دوست فلسفه نا خوانده و فلسفه نا شنیده بعد از کلاس گفت فائزه پدرم در اومد نه می فهمیدم نه می تونستم به چیز دیگه ای فکر کنم عین چیزی که تو گلوی آدم گیر کنه . می گفت سر کلاس های خودم وقتی حوصله ام از بحث ها سر میره می تونم به خیلی چیزهای دیگه فکر کنم مثل اینکه چه جوری برم خونه بعد از کلاس چی کار کنم به فلانی چی بگم ولی توی این کلاس نمی تونستم یاد دوران دبیرستان افتادم وقتی می خواستند برایمان توضیح دهند که فلسفه گذر از فطرت اول به فطرت ثانی است اینگونه مثال می زدند که شما دارید می نویسید به یکباره جوهر خودکارتان تمام می شود یا به ساعت نگاه می کنید که از زمان آگه شوید باطری آن تمام شده شما از مسائل روزمره (فطرت اول ) رها شدید به سمت فطرت ثانی راستش همان زمان هم با این مثال ها حال نکردم اما با حس این دوستم خیلی ارتباط برقرار کردم اگر چه کلی با هم دیگه دستش گرفتیم و خندیدیم اما با همه وجود حس کردم فلسفه یعنی فلسفه گلو گیر

Sunday, October 08, 2006

جدی گرفتم اما جدی نبوده و نیست

کوچولو که بودم وقتی با همه هم سن و سال ها خونه با بابزرگم جمع می شدیم. حسابی خرابکاری می کردیم یه لحظه ای هم آروم و قرار نداشتیم وقتی مادر هامون از دستمون عصبانی می شدن وحسابی همه ما رو دعوا می کردن ما زیر چشمی به هم نگاه می کردیم وحس می کردیم دیگه کارمون تمومه اما من در همان عالم کودکی می دیدم که وقتی ما یه گوشه کز می کردیم یواشکی می خندیدند و پچ پچ حرف می زدند اما نمی توانستم بچه ها را قانع کنم که با با خبری نیست من دیدم اینا دارند می خندن . حتی یادمه وقتی مامانم میگفت الان میام حسابتون رو می رسم ما فرار می کردیم و منتظر می ماندیم که بیاید و حساب ما را برسد اما هیچ وقت نیامد یا برای اینکه ظهرها بخوابیم ما را از "یه سر دو گوش " می ترساند بزرگ که شدیم فهمیدیم خودمان هم یک سر و دو گوش داریم و این موجود موجودی غیر از ما نیست یا حتی پدر بزرگم وقتی از دست مامانم اینا عصبانی میشده با عصبانیت می گفته الان میام جا پاتون و لگد می کنم . همه اینا را گفتم که بگم با اینکه به اصطلاح بزرگ شدم خیلی وقت ها حتی تو کار ها و بحث های خیلی جدی می گم نکنه من سر کارم و خبری نیست. بعضی وقت ها در توبیخ ها خنده ها و پچ پچ ها را می شنوم اما گویی عالم به گونه ای طراحی شده که ما چاره ای جز جدی گرفتن نداریم . یک تجربه کاری در یک سازمان دولتی داشتم آنجا این قضیه برایم پررنگ تر شد ما که تازه وارد بودیم پروژه را شدیدا جدی گرفته بودیم بحث های خیلی جدی درباره اش می کردیم اما سرپرست گروه که پشت و روی قضایا را می دید از ما می خواست وظیفه مان را انجام دهیم اما به بیان عامیانه حرص نخوریم . راستش با اینکه میدانم اما هنوز هم همه چیز را جدی می گیرم . گاهی به شدت چشم هایی که به یکدیگر چشمک می زنند و لب هایی که پنهانی لبخند می زنند و پچ پچ می کنند را در پس پشت امورات زندگیم حس می کنم .
فردا باید نظر کانت درباره حکم زیبا شناختی بر حسب کیفیت را سر کلاس توضیح دهم اما تا این ساعت کار خاصی نکردم از فلسفه خوانده ای شنیدم که کسی که بخواهد 6 ساعت صحبت کند 6 دقیقه هم مطالعه نمی خواهد اما کسی که بخواهد 6دقیقه صحبت کند نیازبه 6 ساعت مطالعه دارد
پی نوشت : انتخاب عدد 6 جهت خاصی نداردمی توانید هر عددی که دوست دارید به جای آن بگذارید

Friday, October 06, 2006

از مردن می ترسی؟

قسمت دوم
از مردن می ترسی؟ این سوال را در اوج خستگی برای همه کسانی که شماره تلفن همراهشان را
داشتم فرستادم.
جوابها متفاوت بود:
نفر اول(فلسفه اسلامی): آره
من:چرا؟
نفر اول:به تو چه
سعیده بانو(فلسفه هنر): هیچ وقت در این مورد با خودم به توافق نرسیدم .تو چی؟
من: من هم.
سعیده بانو: اتفاقی افتاده؟
من:نه!
سعیده بانو:خب خدا رو شکر نگرانت شدم .شاید مرگ عقوبت گم کردنه لهجه کودکانه زندگیست.
بنفشه(ادبیات فارسی):بیشتر برام هیجان انگیزه ، چطور؟
دایی ابراهیم(حقوق):نه.
نفر پنجم(مهندسی):یه کم.
من:چرا؟
نفر پنجم : چونکه زیرا. چه طور مگه؟
من یه کم توضیح دادم و نفر پنجم ادامه داد: من مقداری بدهی دارم فعلا هر وقت به مرگ فکر می کنم اینا در نظرم می یاد و از خدا می خوام تا پایان بدهی ها بهم مهلت بده بعد ازاون هنوز فکر نکردم.
حوریه(مترجمی زبان):نه چطور؟
من سکوت کردم.
حوریه: برای اینکه به لقاالله می رسم بعضی گناهامم خدا بزرگه می بخشه بهش امیدوارم.چطور مگه؟
آنژه(مهماندار هواپیما): هرگز
نمی دونم چرا جواب آنژه رو که خوندم لبخند زدم حس خوبی برام داشت.
نفر هشتم(الاهیات):نه مگه شما می ترسی؟
من: سکوت
نفر هشتم: البته مرگ داریم تا مرگ. مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم سخت سخت
من فکر کردم این یکی و نمی فهمم.
نفر هشتم: به اعتقاد بنده ترس یه آدم بستگی به باور فرد نسبت به عالم دیگر دارد و بنده چون به معاد اعتقاد دارم مرگ را پا یان هستی ام نمی دانم.
وحیده(ادبیات فارسی):دوربین مخفیه ؟ چی شده؟ روانشناسی بود یا سوال دینی فرهنگی؟ نه اصلا مردن برام جذابه و بهم آرامش میده.
الهام(فلسفه هنر):از فلسفه مرگ اصلا ولی از مردن شاید؟
من:!!!
سوده(گفتار درمانی):خوبی؟؟؟نصفه شبی بی خوابی زده به سرت یا ارواح اومدن سراغت؟؟
من:هیچ کدوم به جوابش نیاز دارم
سوده:در حال حاضر نه ولی شاید بعد از اینکه سرم خلوت شد و زندگی شیرین شد بترسم.
آزاده(دیپلم):کمی چطور مگه؟
ریحانه(شیمی):یه ذره آره.
آزاده(کتابداری): از اونجایی که آدم خوبیم از خودم می ترسم نه از مردن. چطور مگه؟
نفر پانزدهم(ارتباطات): با سوالت می خوای منو بترسونی؟
من باز هم توضیح دادم
نفر پانزدهم : نمی ترسم باور کن
سمانه(دیپلم):چطور؟
من توضیحاتم را برای او نیز فرستادم
سمانه:نمی تونم دقیقا بگم هم آره هم نه گیر نده!
مریم(فلسفه): اصلا بهش فکر نمی کنم چون می دونم چه جوریه فکر کردن به هر چیز ناشناخته ای هراس انگیزه ولی در دنیا هر چیزی که از اون می ترسی بعد می فهمی چه شیرینه
من:!!!!
نفر هجدهم:نه!
نفر نوزدهم(فلسفه): زندگی رو دوست دارم.
و اما زهرا بدون اطلاع تلفن همراهش را واگذار کرده بودفردای آن روز شخصی عصبانی تماس گرفت تا گفتم بفرمائید گفت من عزرائیلم . بعد از بی خوابی های شب گذشته و دست و پنجه کردن با خیال مرگ اول جا خوردم و دلم ریخت و ادامه داداز مرگ هم نمی ترسم . عذر خواهی کردم و گوشی را قطع کردم.
نفر بیستم( قیصر امین پور):
مردن چقدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی

Tuesday, October 03, 2006

از مردن می ترسی؟

قسمت اول
از صبح کلی پا زدم شب تقریبا نای هیچ کاری نداشتم کمی کتاب ورق زدم اما نخواندم کمی با اطرفیان سرو کله زدم از کنار تلویزیون فقط رد شدم اما حس نکردم که باید توقف کنم حتی نگاه هم نکردم چون وقتی رد می شدم بوی شعار بد جوری مشامم را آزار داد . خلاصه شب از نیمه گذشت و من با خود تنها شدم .آنقدر تنها که به یکباره مثل فیلم های سینمایی لحظه ای را که از دایره هستی محو شدم شهود کردم . به یکباره دیدم که نیستم خانه مان متروکه شده و هیچ کس نمی داند که من هم زمانی بوده ام . هیچ کس مرا نمی دانست. ترسیدم ترس از نبودن نیستی فراموشی ترس از مرگ.
اگر باور کنی که وقتی پایت را آن طرف می گذاری ادامه همین آدم هستی مرگ لذت بخش است.
کاش آن طرف قضیه خبری باشد ولو آن که آدم را کلی بزنند.
مرگ جایی است که آدم ها با خودشان تنها می شوند.
همه ما به روشی خواهیم مرد ولی چون نمی دانیم به چه روشی دچار وحشتیم.
مرگ امکانی خرج نشده است.
امروزه چون مساله قرار گرفتن آدم در بستری است که ادامه دارد مرگ بی معناست.و.....همه این جملات تعابیر مختلفی بود که از فیلسوف و عامی و عادی در ذهنم رفت و آمد می کرد. خوابم نبرد......

Wednesday, September 20, 2006

انوشه انصاری


هر چه فکر کردم اسمی برای مطلبم انتخاب کنم که همه حسم را به این زن موفق در خود داشته باشد چیزی به ذهنم نرسید جز اسم خودش .مدت هاست همه فکرو ذهنم را مشغول کرده .این که او در چه فضایی تحصیل کرده در چه فضایی بزرگ شده در چه فضایی رشد یافته که سر انجام سر از فضا در آورده است؟؟؟؟؟؟ نمونه زنی که نیاز نیست دائما شعار بدهی و فریاد بزنی زن هم می تواند موفق باشد و نمونه شعار هایی که هر روز می شنویم و تقریبا از بس می شنویم نمی شنویم!!!! بعضی فرهنگی را که انوشه در آن رشد یافته رو به زوال رو به نابودی معرفی می کنند و اینکه در فضای برهنگی دیگر جایی برای پیشرفت با قی نمی ماند . قدری با خود رو راست باشیم. انوشه را در فضا های مختلف تصور کردم اینکه اگر در ایران مانده بود چه سرنوشتی داشت؟ از خود پرسیدم نهایت پیشرفت او چه بود ؟ درباره انوشه حرف های زیادی گفته شده و نوشته شده اما می خواهم بگویم خیلی ها هم سکوت کردند و چاره ای از سکوت نداشتند چون دیگر حرفی برای گفتن ندارند . کاش به جای ادعا های گیج و منگ کننده به راهکارهای عملی فکر کنیم به اینکه چی شد که انوشه "انوشه" شد صادقانه بپرسیم و صادقانه تر جواب دهیم نه با پیش فرض نه با تعصب نه با حسادت .. در جایی خواندم فکر ما مثل چتر نجات است فقط زمانی نجات پیدا می کنیم که کاملا باز باشد . از مجله موفقیت هم دلخورم پس از معرفی انوشه و اینکه پس از پیروزی انقلاب :"به همراه خانواده جلای وطن کرد و ساکن امریکا شد". از موفقیت های او یاد می کند و نهایتا مطلب را اینگونه تمام می کند :"کار آیی و بهره وری ایرانیان مقیم آمریکا را به هیچ عنوان نمی توان کتمان کرد . متاسفانه پول و سرمایه هنگفتی که هموطنان ما در خارج از کشور خاصه در آمریکا به جریان انداخته اند چرخه -های اقتصادی مختلف آمریکا را به حرکت واداشته است جای آن دارد که از ایرانیان باهوش که مقیم کشور های خارج هستند بخواهیم در داخل کشور نیز کار آفرینی کنند و بدین ترتیب از بروز بسیاری بحران های اجتماعی و به دنبال آن بحران های بهداشتی ایران همیشه جاویدانمان ممانعت کنند! امید که انوشه انصاری این زن بسیار مقتدر و بسیار متمول ایرانی الاصل مقیم آمریکا در این را ه نیز صف شکن شود تا دیگر ایرانیان متعهد نیز با وی همگام شوند."
در این متن به گونه ای اظهار تاسف شده که نتیجه ی دیدن یک طرف قضیه است . اگر سرمایه خود را در گرداندن چرخهای اقتصاد آمریکا به کار می گیرند چون سرمایه مادی و معنوی خود را نیز از همان جا به دست آورده اند . تلاش کرده اند از امکانات استفاده کرده اند کار کرده اند انوشه روزی 12 ساعت کار کرده چگونه سر مایه خود را در کشوری به جریان اندازد که با داشتن 60میلیارد دلار در آمد سالیانه از نفت و منابع طبیعی هنوز حال و اوضا عش همان است که می بینیم وقتی اعلام میشود در فوتبال سومین کشور از نظر فساد مالی است وقتی فساد مالی در اداره های دولتی هنوز معضلی اساسی است به چه اطمینانی سرمایه گذاری کند .می خواهم بگویم مشکل ما نداشتن پول و سرمایه نیست مشکل ما اگر تحمل شنیدنش را داشته باشیم دروغ است . تفکر است. نقد است . تحمل شنیدن است فکر بازاست. قضاوت بی جاست . سر مایه ای که ما در این مملکت به آن نیاز داریم روراستی تفکر نقد رعایت قوانین احترام به حق و حقوق یکدیگر است و اینگونه می شود که کشورهای بدون منابع طبیعی با سرمایه هایی اینچنیی در اوج اند و تا زمانی که به چشم خود نبینم زوال یافته اند باور نخواهم کرد که رو به زوال و نابودی اند و این اسمش غرب زدگی نیست به این می گویند دیدن واقعیت و پذیرفتن هر آنچه که با عقل جور در می آید. ما فقط می توانیم افتخار کنیم انوشه ایرانی است اما نمی توانیم هیچ توقع نابجا و غیر عقلانی از او داشته باشیم.

Tuesday, April 25, 2006

ایا دوست دارید 100 سال زندگی کنید؟

این روز ها خیلی کلی کارهای نکرده دارم که بسیار وقتم را میگیرد . کار هایی که از سویی مهم اند و از سوی دیگر وقتی فکرش را می کنم چندان مهم نیستند . و اما بعد امروز صبح به زور از رختخواب جدا شدم . یک روز پر دغدغه را گذراندم و بعد با همه وجود حس کردم دلم می خواهد خانه باشم و به معنای دقیق کلمه وقتم را تلف کنم گویی اینکه خیلی وقت ها" جدی گرفتن " روح را خسته میکند . چند روز پیش سر کلاس زبان استادمون سوال کرد که کی دوست داره تا 100سالگی زندگی کنه تنها کسی که می خواست من بودم با مزیت ها و مضراتش هر دو . داشتم فکر میکردم یکی از دلایلی که ادم ها برای ادامه زندگی به اصطلاح " جا " میزنند و یا واهمه پیر شدن را دارند این است که از جوانی هم حوصله زندگی را ندارند چه رسد به پیری یکی دو نفر که نظر شون این بود که تو پیری ادم زیاد میخوابه کسانی بودند که معلم سر کلاس سوال می کنه به خواب الودی معرو فند من فکر میکنم ادم تا اخرین لحظه میتونه زندگی رو زندگی کنه شما چی فکر میکنید؟

Monday, April 03, 2006

بهارانه

مدت ها بود که رایا نه مان با مشکل مواجه شده بود و امروز که مینویسم چهارده روز از سال جدید گذشته چهارده روز برای تبریک دیر است خیلی حر ف ها هم در باره سال گذشته داشتم که دیکه ندارم . امیدوارم همه سال شادی داشته باشند .

Saturday, March 04, 2006

نام برای صدا کردن است

هر یک از ما خود را و دیگری ها را به اسمی می شناسیم که وقتی به دنیا امدیم "دیگری"برایمان انتخاب کرده جهت انتخاب
هم ان بوده که ما از یکدیگر باز شناسانده شویم و دیگر اینکه وقتی می خواهند با ما ار تباط بر قرار کنند گیج نخورنند وقتی گوشهایمان به شنیدن کلمات عادت کرده احتمالا اولین کلمه ای که در موردش عکس العمل نشان می دادیم ناممان بوده است. بعضی ناممان را دوست داریم بعضی هم بعد ها که بزرگتر می شویم خود برای خود نامی انتخاب می کنیم .در هر حال می بینید که " نام " قصه پیچیده ای ندارد .هابیل و قابیل و ادم هم اسامی بوده است که برانسانهایی مثل ما دلالت می کرده است .پس بشر از همان اغاز با داشتن نام اشنا بوده است .ممکن است بپرسید غرض از این همه مقدمه بدیهی چیست ؟ امروز وقتی سوار مترو بودم درست نز دیک به بستن در های مترو اقایی به سمت واگن خانم ها دوید و فر یاد زد" علی.......علی .....پیاده شو " خانم ها دورو بر خود را دیدند اما علی را ندیدند ان اقا همچنان فریاد می زد .یکی از خانمها که کنار من ایستاده بود گفت" علی کیه پیاده شه" که یکدفعه خانمی علی به بغل برگشت و با دیدن شوهر خود با فاصله کم از بستن درها خود را به بیرون پرتاب کرد . من به این فکر میکردم که به طور حتم خانم ان اقا اسم داشته است نمی دانم و نمی فهمم این چه سنت غلطی است که از اجداد ما به جا مانده که خانم هایشان را به عیال و خانواده و به نام فرزند پسر صدا می کنند . شاید پاسخ دهید که "غیرت" اما مسئله غیرت غیریت غیر زدایی از حریم خصوصی و شخصی معنای عمیق تری دارد که قصه نام به این شکلش در ان مستور است .اگر زنان اول به صفت انسان بودنشان تعریف شوند بعد زن بودنشان صورت مسئله ی خیلی از مسائل پاک می شود و دیگر حاجت به حل مسئله نیست .به یک چیز دیگر هم در ان زمان فکر میکردم و ان این بود که اگر ماد رعلی نمی توانست پیاده شود احتمالا بابای سنتیه علی وقتی اورا پس از پیدا کردن میدید سرش هم داد میزد که:" اخه من از دست تو چی کار کنم زن هر چی می کشم از دست تو می کشم ............" باور کنید اسم فقط برای صدا کردن است و بس ................

Wednesday, March 01, 2006

شادی و اندیشناکی

این روزها که به نوروز نزدیکیم هرروز کلی هستی میبینم که در تکاپو برای چیستی خود از این مغازه به ان مغازه میروند . دهان هایی که تند تند حرف می زنند نمی دانم چه می گو یند حس می کنم چانه می زنند کمی بالا کمی پایین همه می خواهند نو شوند همه می خواهند رنگ دیگری داشته باشند .رنگی که با رنگ سال قبل متفاوت باشد .
از این مقدمه نمی خواهم نتیجه های کلیشه ای بگیرم که بیایید هر روزمان نو باشد .می خواهم نتیجه ای دیگر بگیرم که با ان زندگی کرده ام:" از هستیم شادم و برای چیستی ام اندیشناک" هستم و چیستی ام در حال ساخته شدن است حتی با خرید لباس نو برای سالی نو ..و با درس با فلسفه با فلسفه هنر با هنر با زبانی که هنوز هم یاد نگرفته ام با دوستانم با خانواده ام با همه غریبه های اشنا که هر روز در صف تاکسی و متروو اتوبوس و دانشگاه میبینم با همه اینها و خیلی بیشتر از اینها. فائزه فائزای نیست که از پیش تعیین شده باشد بل فائزه ای است که هر روز ساخته میشود و این فکر از ان جا ناشی می شود که معتقدم روح ما هزاران بعد دارد که ما در تمام عمر عموما به یک بعد ان می پردازیم و در همان سر امد می شویم و چه بسا مردمانی که به همان یک هم نمی پردازند .دوست ندارم ابعادی از روحم تعطیل باشند دوست دارم از هر طرف که به خود می نگرم وسیع باشم .
راستی از یک چیز دیگر هم شادم و ان تاریخ تولدم است که به تاریخ1/1/1358هست شدمپی نوشت:این نوشته را به افتخار سعیده گل محمدی نوشتم

Monday, January 30, 2006

حرفی ندارم جز یه دنیا حرف نا گفته

قبل از هر چیز ابتدا باید بگویم اسم کتابی که به بچه های فلسفه هنر توصیه کردم "ارابه خدایان " است که در مطلب قبلی اشتباه تایپی شده بود ودیگر اینکه حرفی ندارم جز یه دنیا حرف ناگفته

what we do in life occurs in eternity ...(2)

fighters three weeks from now I will be harvesting my crops... imagine where you will be it will be so... hold the line ... stay with me ... if you find yourself alone riding on green fields with the sun on your face do not trouble ... you are in heaven and you are already dead ... brothers what we do in life occurs in eternity...

brothers what we do in life occurs in eternity...(1)

از روز شنبه که فیلم "راه طی شده"را دیده ام مدام این اصل منطقی که:" هر چه بر مفاهیم بیفزاییم دایره مصادیق تنگ تر میشود "در ذهنم رفت و امد می کند . جامعه ما به سمت و سویی رفته و می رود که در تعریف از ادم های خوب و به تصویر کشیدن انها تا انجا پیش می رود که:"تا بنگری از دایره بیرون باشی "که تجلی ان را در فیلم ها و سریال ها می بینیم . در جامه ما از این قاعده این گونه استفاده میشود :انسان
انسان خوب
انسان خوب مسلمان
انسان خوب مسلمان شیعه
انسان خوب مسلمان شیعه ایرانی
انسان خوب مسلمان شیعه انقلابی
حاجی
اری برای انسان خوب....یک مصداق وجود دارد :حاجی وحاجی هم یعنی ریش تسبیح تواضع با هیکل و هیبت خاص و نهایت خوبی که با نگاههای به اصطلاح معنا دار به ادم های خطاکار گویی پشت و روی همه را می بیند
سوال:ایا میشود شخصیتی بیافرینیم که حاجی نباشداما خوب باشد؟و حاجی هم یکی از مصادیق خوب ها باشد نه همه ان .شخصیتی که همه دنیا بفهمندش و به عنوان "انسان خوب" قابل ترجمه به همه فرهنگها و زبانها باشد با دیدن "راه طی شده" سوالاتی که از مدتها پیش ذهنم را مشغول کرده بود پر رنگ تر شد .چگونه است که ما و سران ما که این همه ادعای حکمت و معارف دارند عمیق ترین شخصیت های معرفتی اش در فیلم ها وسریال ها میشود "حاجی "هایی که معرف حضور هستند و یا نهایت می شوند "سید هادی " فیلمی که من دیدم . چرا انچه که در ان سوی مرزها ساخته میشود ان همه تامل بر انگیز است و و شخصیت پردازی به گونه ای است که به تصویر کشیدن ادم خوب عین خوبی اوست و قابل فهم و تر جمه برای همه دنیا . فیلم در هر کجا که پخش شود با هر زبان و فرهنگ مخاطب را تحت تاثیر قرار میدهد.نگو یید امکانات .نوشتن فیلمنامه و شخصیت پردازی و بازیگری خوب کار امکانات نیست به طور مشخص کار "فکر "است من تماشگر حرفه ای نیستم اما عنوان این نوشته از فیلم گلادیاتور است .به همین زیبایی می توان با ابدیت ارتباط بر قرار کرد

Saturday, January 28, 2006

عادی اما پر از ادعا

عادی تر از همه کسانی که فکر می کنم عادی اند روزگار می گذرانم .عادی تر از همه زنان خانه داری که هر روز صبح پس از صرف صبحانه می روند که حداکثر تلاش خود را برای اماده کردن نهار صرف کنند بعد از جمع اوری کارهای نهار همان زحمات را برای شام متحمل میشوند و تکرار مکررات .دلشوره برای فرزند و حرص خوردن از دست شوهر!!!عادی تر از همه مردانی که صبح را برای به دست اوردن یک لقمه نان میدوند از خود صبح تا نهایت شب وگذراندن همه روزهایی که به جهت شباهت همه"یک روزند".عادی تر از همه پدر بزرگ و مادر بزرگ هایی که از دنیا فقط خواب و خورش را به یاد دارند حتی اسم خود را هم فراموش کرده اندو عادی تر از همه کودکانی که بازی هیچوقت برایشان تکراری نمی شود نه تکراری و نه عادی ... سهراب فقط خودش این جمله اش را زیست که:"زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود "اری امروز با همه وجود حس کردم توهم غیر عادی بودن دارم اما واقعیت این است که عادی ام و پر از ادعا و چه بسیار روز ها که زندگی را "لب طاقچه عادت" از یاد می برم

Wednesday, January 04, 2006

برسد به دست استاد سپهران

سر کلاس استاد سپهران قرار بود از کنفرانسهایی که ارائه داده بودیم نفری یک سوال طرح کنیم . من سوال را بدون جواب طرح کرده بودم واین بسی باعث شرمندگی بود اما الان به یکباره به ذهنم رسید که ما دانشجویان قرن21 هستیم نه عصر حجر پس تصمیم گرفتم جواب را در وبلاگم بگذارم تا هم به دست استاد برسد هم همکلاسهای محترم هم همه کسانی که قرار نیست امتحان بدهند
در باب زیبایی وعشق از نظر افلاطون
افلاطون معتقد است این سیر صعودی که منجر به افرییندگی می شود- به شرحی که خواهد امد -ابتدا از دلدادگی به یک تن زیبا اغاز میشود و پس از این مرحله ادمی متوجه می شود همه تن ها زیباست و به همه تن ها دل می بندد و تنی را بر تن دیگر ترجیح نمی دهد پس از ان چشمش به زیبایی روح گشوده می شود پس اگر تنی هم زیبا نباشد و روح زیبا باشد بدان دل می بندد پس از ان زیبایی اخلاق و قوانین و اداب و سنت را در می یابد در اینجا نیاز به راهنما دارد که روی اورا به سمت زیبایی و دانش بر گرداند .در مرحله اخر که با مظاهر گوناگون زیبایی اشنا می شود دیگر دل به تن و روح نمی دهد به میان دریای زیبایی می رود و با یک نظر همه زیبایی ها را می بینید و سخنان و اندیشه های عمیق می افریند و به مراحل اخر که رسید با زیبایی حیرت انگیزی روبه رو میشود که اولا موجودی سرمدی است نه به وجود می اید و نه از بین میرود نه بزرگتر و نه کوچکتر می شود چنین نیست که گاه زیبا و گاه زشت باشد و در مقایسه با چیزی زشت و در مقایسه با چیزی زیبا بنماید چیزی است در خویشتن خویش که همواره همان می ماند و دگرگون نمی شود و همه چیزهای زیبا چون بهره ای از او دارند زیبایند در این راه چاره از پیمودن ان مسیر های زمینی ندارند .ابتدا یک تن بعد همه تن ها از تن زیبا به کار زیبا از کارهای زیبا به دانش های زیبا و در پایان به شناسایی خاصی برسد که موضوعش خود زیبا است زیبایی فی نفسه
خب امیدوارم استاد سپهران سری به وبلاگ بنده بزنند و بچه ها هم در امتحانشون مو فق باشند

....................

امروز کلی تو دانشگاه خوش گذشت .چون اخرین جلسه کلاسها بود سر کلاس خانم لاری 10نفر کنفرانس داشتند چهار ساعت و نیم سر کلاس بودیم خسته هم نشدیم بعد از کلاس هم یکی از دوستان همه رو چای مهمون کرد . خوشحالم که درس می خونم .راستی وقتی داشتم بر می گشتم خونه یه اقایی در حالی که ضبط ماشینش دستش بود و در ایستگاه اتوبوس ایستاده بود به خانمش میگفت من الان پشت فرمونم نمی تونم صحبت کنم دیر هم میام خونه .فقط می تونم بگم:دروغ چرا؟ خب زیاد هم به من مربوط نمی شه بگذریم . بعد از 11سال خاطره نویسی با قلم و بر روی کاغذ امشب هم برای اولین بار این مدلی نوشتم کلی هم بهم چسبید . اینکه فائزه رودی هستم از تهران رو شهود کردم انگار خودمم برای خودم تازگی دارم . خب دیگه میرم چون خیلی خستم

Wednesday, December 28, 2005

حضور"دیگری" از اومدن تا رفتن

دوستش داشت به دنیا اومدم
می دوید زمین خوردم
عجله داشت اشتباه نوشتم
بد نمره داد رفوزه شدم
دروغ گفت نارو خوردم
بد رانندگی کرد مردم

Sunday, December 25, 2005

این همه عجله برای چه؟

فردا ویا هر روز دیگر وقتی با عجله به دنبال تاکسی می دوید وقتی با سرعت به دنبال
اتوبوس می دوید ودر حال حرکتش خود را به داخل پر تاب می کنید وقتی به دیدن دوست نازنینی می روید و هنوز سیر ندیدینش با عجله عذر خواهی و خداحافظی میکنید وقتی سر کلاس در س به استاد یا معلمتان قبل از اتمام کلاس می گو یید خسته نباشید وقتی در حال خوردن غذا هستید و لقمه ها را یکی پس از دیگری و بی وقفه به دهان می برید یا حتی زمانی که خوابید و هراسان بیدار می شوید و.............و...........و.......و از خودتان بپرسید این همه عجله برای چه؟

Friday, December 23, 2005

خدای شما چه جور خدایی است؟

شاید با دیدن عنوان سوالهای مختلفی در ذهنتان نقش بندد از جمله اینکه یعنی چه که خدای شما چه جور خدایی است؟ مگر می شود خدا جورهای مختلف داشته باشد؟ مگر خدا یک جور بیشتر نیست؟
خدای پیامبران به گونه ای است که خدای فیلسوفان نیست و خدای فیلسوفان به گونه ای که خدای عاشقان نیست و خدای عاشقان خدای زور گویان نیست خدای زور گویان خدای ضعیفان نیست خدای ضعیفان خدای جباران نیست خدای جباران خدای رحیمان نیست. خدای برخی هم مهم نیست که چه جور خدایی باشد تنها چیزی که می خواهند : خدایا باشی ها اگه نباشی من چی کار کنم !خدای من ...خدای تو... خدای او... همه معنا دار است .هر گونه تصور ما از خدا نسبت ما را با او می سازد و این تصور در هنر ما فلسفه ما در علم ما ودر مذ هب ما تاثیر دارد .ما از هنر اسلامی هنر مسیحی هنر قدسی هنر معنوی سخن می گو ییم در موارد نامبرده "نظر خدا"ست که مبنا قرار میگیرد خدای مسیحی ممکن است چیزی را تایید کند که خدای اسلامی حکم به حرمت ان کند -همین امر نشانگر نکته ظریفی است .که شاید بعذ ها جداگانه در موردش نوشتم-در علم نیز به همین صورت است در ابتدای کتاب علم و دین از خداوند رخنه پوش سخن رفته و این خدایی است که رخنه های ایجاد شده در علم بشر را می پوشاند . در فلسفه نیز همین داستان برقرار است چه بسا جذاب تر و شنیدنی تر .....با این اوصاف تا به حال از خود پرسش کرده اید که خدایتان چه جور خدایی است؟؟؟

Monday, December 19, 2005

پس من با کی؟

در دوران کودکی هنگامی که می خواستیم بازی های گروهی انجام دهیم به اصطلاح " یار کشی" می کردیم .در جریان یار کشی ها چند دسته یا بهتر است بگویم چند نوع شخصیت وجود داشت .بچه هایی که با قدرت و اعتماد به نفس می گفتند : تو با من .. تو با من ... تو با من.... بچه هایی که منفعلانه و یا ملتمسانه می گفتند : من با تو ..........بچه هایی که می گفتند : پس من با کی؟
ما همان کودکان دیروزیم بعضی هایمان با قدرت تعیین می کنیم کی و حتی چی برای ما باشد بعضی هنوز چشم به قدرت دیگران داریم بعضی هم تا پایان عمر می گو ییم : پس من با کی؟

Saturday, December 17, 2005

اگاهی

اگاهی و
دانستن
کمر بودن ادمی را دو تا می کند
اگاهید چه می گویم؟

عالم باز و عالم بسته

در عالم بسته می شود به انتهای عالم رسید . جای همه چیز مشخص است حتی " حقیقت" !!!علم و دانش در یک جایی محفوظ "هست" که می شود همه اش را فهمید و نشست و لذت برد ... حس می کنم این جوری چقدر عالم کوچک است چقدر محدود است چقدر کم است اما در عالم باز هر پاسخی که به سوال هایت داده می شود خود مقدمه پرسش دیگری است . در این عالم خلاقیت وجود دارد . در این عالم راحت تر می توان جولان داد و همه چیز ادامه دارد

Thursday, December 15, 2005

خود؟

چقدر سوال به ظاهر ساده ولی پیچیده ای است و چقدر "خود " ها در هنگام پاسخ به این سوال از "خودشان" دورند ! به ظاهر " خود با دیگری معنا دار می شود . از هر طرف که به " خود "مان نگاه می کنیم دیگری دست در گریبانمان دارد و رهایمان نمی کند و این دیگری است که "خود "ما را می سازد .در نسبت با استاد دانشجوییم در نسبت با والدین فرزندیم در نسبت با فرزند پدر یا مادریم و به همین ترتیب معشوقیم عاشقیم حسودیم دینداریم یا نیستیم خواهریم برادریم بدهکاریم طلبکاریم و خلاصه ادم ها ترکیب بی نهایت شلو غی از این عوالم هستند. این حقیقتی است که وقتی جدی اش گرفتم کلی احساس سنگینی می کردم حس شلوغی و ازدحام داشتم .حس گم شدن .گم شدن خود در خود.....خود بی خود .....خود دروغین.....خود فطری .....خود منحرف شده.....شکستن خود .......خود در حال ساخته شدن........از دست رفتن خود......................................در نها یت انکه خود انقدر بزرگ و بی تعین است که می توان ان را به هر شکلی در اورد و با قدم زدن در خود می توان مرزها یش را گسترش داد.اینگونه است که می توان تک بعدی نبود . خود سرزمین جذاب و دیدنی است که می توان هر ان و لحظه ای در ان چیزهای جدید و شگفت اور کشف کرد .سرزمینی که می تواند مدرن و پیشرفته باشد و یا انقدر فرسوده که با زمین لرزه ای از میان برود و هیچ اثری از ان به جا نماند .سوال : اگر نسبت ها را از خود بگیریم خود چگونه تعریف می شود؟

Monday, December 12, 2005

فلسفه به من اموخت

فلسفه به من خود جوش بودن مستقل فکر کردن برای خود سبک داشتن حرفهای دیگران را شنیدن و برای خود حرف داشتن را اموخت."در گذشته من از دوست خود روی بر می تافتم/اگر کیش وی را همسان مذهب خویش نمی یافتم.اما امروز اینگونه نیستم و از اینگونه نبودنم شادم.شادم که :"قلب من پذیرای هر نقش شده است" شادم که عقلم پذیرای هر تفکر شده است -اعم از اینکه ان را بپذیرم یا نه-شادم که فلسفه ریز بینم کرده بدین معنا که بعضی مواقع ان قدر ارتفاع گرفته ام که بعضی چیز ها را ریز می دیدم وتاسف می خوردم که چرا برای بعضی تا این اندازه درشت می نماید وبه یاد می اوردم خود را که خود نیز زمانی اینگونه بوده ام و اینگونه بود که می توانستم انها را درک کنم .چون زمانی در عالم انها زیسته بودم ومی توانم از عالم انها حبر بیاورم .عالمی که در ان بسیار حکم قطعی صادر می شود عالمی که جاهلانه در باره دیگران نظر می دهی عالمی که نمی شناسی نمی دانی نمی فهمی نمی پرسی نمی خواتی ....اما محکوم ویا دفاع می کنی.عالمی که در ان تک بعدی تک ساحتی تک منبعی تک مذهبی هستی.عالمی که در ان زمان ومکان محدود است -نه زمان ومکان که همه چیز محدود است-زمان را می شود شمرد وبرایش با قاطعیت ابتدا وانتها قائل شد وبه راحتی می شود انچه که پیش از این ابتدا بوده و انچه که بعد از این انتها خواهد امد را نادیده گرفت.عالم به گونه ای است که می شود به انتهایش رسید.در این عالم هیچ پرسشی مطرح نمی شود تا چشم می گشائی بدون اینکه سوالی پرسیده باشی پاسخت می گو یند و هیچگاه فکر نمی کنی که می شود سوال هم مطرح کرد.مدت هاست که دیگر ساکن چنین عالمی نیستم

تماشگری عالم

هر چقدر بتوانید وضع تماشگر بودن خودتان را تقویت کنید و در بازی نباشید فیلسوف ترید . تماشاگر ناب در عالم وجود نداردو همه به نوعی در بازی هستیم و فلسفه این تذکر را به ما می دهد که : تو در بازی هستی

Tuesday, December 06, 2005

مرگ و زندگی؟

چرا هستیم در حالیکه نمیخواستیم باشیم و چرا نیست میشیم در حالیکه میخواهیم باشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Monday, November 28, 2005

ایا فلسفه هنر وجود دارد؟

این تنها برای ازمایش است

هنوز هم ازمایش است

ایا فلسفه هنروجود دارد؟

Tuesday, November 15, 2005

این یادداشت برای آزمایش است
اين يادداشت تنها برای آزمايش است. اين يادداشت تنها برای آزمايش است. اين يادداشت تنها برای آزمايش است. اين يادداشت تنها براي آزمايش است.این یادداشت تنها برای آزمایش است، این یادداشت تنها برای آزمایش است، این یادداشت تنها برای آزمایش است. این یادداشت تنها برای آزمایش است.