ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ

Sunday, November 17, 2013

عاقبت به خیری با پیلاتس

 ورزش را با بدنسازی شروع کردم به قول روزنامه نگارها ورودم به مطلب خوب نبود اما در آن سال ها و آن روزها تنها ورزش مرسوم برای تناسب و سلامتی و این حرف ها بدنسازی بود الان که فکرش را می کنم شبیه اعتراف گرفتن بود وارد باشگاه که می شدی اولین چیزی که مربی می خواست مثلا ده دور دور زمین بسکتبال بدوی من هنوز هم اگر در یک دوهمگانی شرکت کنم نفر آخر می شوم اما می دویدم بعد باید مثلا پنجاه عدد دراز و نشست می رفتی یک نفر باید محکم پاهایت را می گرفت و باید کاملا از جا بلند می شدی و رخ به رخ با کسی که پایت را گرفته بود وگرنه حرکتت شمرده نمی شد معمولا در بهترین حالت بیست تا می رفتم بعد حرکات دیگری مثل طناب زدن و پروانه و بارفیکس که همه ی اینها با هم  یک ساعت را پر می کرد

بعد از مدتی کم کم در باشگاه گوشه و کنار صحبت از ورزشی به نام ایروبیک شد تعریف و تمجید از ورزشی شاد که تازه وارد باشگاه شده بود در دوره ای که این قدر مرسوم نبود در باشگاه ها حرکات موزون تدریس کنند ورزشی این همه شاد معجزه بود وقتی می رفتی باشگاه ثبت نام کنی می پرسیدند بدنسازی یا ایروبیک؟ اما کم کم بدنسازی محو شد ایروبیک ماند. ده سال تمام ورزشم ایروبیک بود اوایل واقعا لذت می بردم و با جدیت هم پی گیری می کردم  اما در این چند سال اخیر با روحیه ام سازگار نبود آهنگ های تند و بلند با جیغ جیغ مربی و شمارش بچه ها آرامشم را برهم می زد شوخی های بی مزه خانم ها با مربی, تعریف و تمجیدهای خاله زنکی و خیلی چیزهای دیگر  آرام آرام این ورزش را از چشمم انداخت  دیگر  نه تنها به چشمم ورزش  شادی  نبود که اینهمه همهمه و هیاهو؛ ذهن پرهیاهویم را آرام که نمی کرد هیچ گیج و ویجم می کرد به ویژه که این اواخر مربی ای داشتم که فکر می کرد زیادی بامزه و شوخ طبع است مثلا به حرکت های زمینی که می رسیدی اگر قرار بود بیست و پنج تا از حرکتی بروی یکدفعه روی مثلا چهارده می موند بیست بار هم می گفت چهارده بعد که کفر بچه ها در می  آمد ادامه می داد که پانزده, شانزده و..... یکبار همین مربی مرا صدا کرد و گفت تو چرا اصلا حرف نمی زنی و با بچه ها گرم نمی گیری لبخند زدم و هیچی نگفتم اما  تو دلم گفتم (در کل تو دلم زیاد جواب آدم ها را می دهم)  نه اومدم مهمونی نه  اومدم که فَکَّم رو ورزش بدم اما چاره ای جز سکوت و ادامه دادن  نداشتم
یه مدت هم برای ایجاد تنوع ایروبیک را به اضافه ی بدنسازی با دستگاه رفتم یک ساعت ونیم و گاهی نزدیک به دوساعت ورزشم طول می کشید اما به جای اینکه سرحال شوم جنازه می شدم و تا شب احساس خستگی وکوفتگی و بدن درد داشتم.

بعد از مدتی کم کم زمزمه پیلاتس شروع شد به محض اینکه شنیدم ورزشی جدید آمده است با ویژگی های خاص خودش تردید نکردم حتما هر چه بود از ایروبیک بهتر بود و ایروبیک را رها کردم حالا دیگر خانمی که ثبت نام می کرد می پرسید ایروبیک یا پیلاتس؟ من اما امیدوارم به مرور زمان ایروبیک هم حذف شود.  نمی خواهم از تاریخچه پیلاتس بگویم و اینکه چگونه ورزشی است که با یک جستجوی ساده همه چیزش رو می شود فقط می خواهم تجربه شخصی ام را توصیف کنم به عنوان کسی که برای سلامتی سال هاست ورزش می کند و مربی های بسیاری دیده است
 و اما بعد
جلسه اول کلاس تا پایان یک ساعت فکر می کردم داریم گرم می کنیم هنوز ورزش شروع نشده است اما با صدای مربی که روز خوبی داشته باشید و کف زدن بچه ها فهمیدم تمام شده است همه چیز آروم بود موسیقی، صدای مربی، خود مربی, حرکات و نرمش ها حتی وقتی یکی از بچه ها چوبش را با صدا روی زمین انداخت مربی تذکر داد که چوب هایتان را آرام روی مَت هایتان بگذارید آن قدر سکوت و آرامش هست که ناخودآگاه هیچ کس حرف نمی زند.  هر چه بیشتر می گذرد تردید ندارم  این همان ورزشی است که این سال ها در ذهنم به دنبالش بوده ام
این ورزش چهار سطح دارد که سطح یک و بالاترین آن کمربند قرمز  است  که همین باعث انگیزه بیشتر هم می شود. بعد از ورزش روی ابرها راه می روی و پر از انرژی هستی از شصت سالگی به بعد کج و معوج نیستی جسم و روحت را با هم از خواب بیدار می کند دراز و نشست هایت هر بار بیشتر از هشت عدد نیست با فواصل متفاوت اما هشت عدد! که همان را هم حتی مربی نمی شمارد تا نیمه هم بیشتر بلند نمی شوی اما تاثیرش از دراز و نشست های بدنسازی خیلی بیشتر است چون مهم تمرکز کردن است نه حتی  تعداد حرکت ها. سن و سال هم ندارد در هر سنی می توانی شروع کنی کمر درد و پادرد و ناراحتی های زانو و شانه و ستون فقرات که بسیار هم در بین خانم ها شایع و رایج است مانعی برای این ورزش نیست که چه بسا مداومت در آن نارحتی های این چنینی را از بین می برد. من هیچ وقت تجربه ی یوگارا نداشته ام اما وقتی کسی ازم می پرسه پیلاتس چیه می گم یوگا و یک چیزی هم بیشتر. ویژگی دیگری که دارد تمرکز روی هر قسمت بدن که هست قسمت های دیگر را باید ثابت نگه داری حرکات و شمارش بی حساب کتاب ندارد
حالا که کمربند سطح سه را هم گرفته ام گاهی اوقات در کلاس فکر می کنم اینقدر کلاس پیلاتس خلوت نبود که اگر مردم می دانستند و باز هم اگر می دانستند که  پیلاتس چگونه ورزشی است

Thursday, November 14, 2013

مینا تو بشو مادر

امروز یاد یکی از خاطرات بچگی ام افتادم که کلا فراموش کرده بودم
دوره ابتدایی که بودم مصطفی رحماندوست که برادر مدیر مدرسه مان بود در بیشتر مناسبت ها به مدرسه مان می آمد و برایمان شعر می خواند یکی از این مناسبت ها که آمد این شعر را خواند
مینا تو بشو مادر  مهدی تو بشو بابا
من دخترتان باشم یک دخترک زیبا
این گوشه اتاق ما شمع و گل و پروانه
آن چادر مشکی هم دیوار و در خانه
در خانه ما خوب است این باشد و آن باشد
قفل کمد مامان زنگ درمان باشد
بابا تو بگو دیر است برخیز و برو بازار
برگرد و بیا خانه  با خستگی بسیار
وقتی که تو برگشتی بنشین و بگو مینا
یک چای برای من بردار و بیار اینجا
آن وقت بپرس از من امروز چه ها کردی؟
مامان قشنگت را  آزار چرا کردی؟
یک بوسه بگیر از من آبی بده گلدان را
شامی و بخور و آن وقت آرام بکن لا لا
این شعر را فقط از زبان خود مصطفی رحماندوست شنیدم نه در کتابی خواندم نه دیگر کسی برایم خواند آن قدر با تمرکز و دهان باز و با دقت گوش کردم که در جا حفظ شدم و بیشتر اوقات برای خود زمزمه می کردم ایشان شعرهای بسیاری را به مناسبت های بسیار برای ما خواندند من پنج سال در آن دبستان تحصیل کردم اما هیچ کدام از شعرهایی را که خواندند این گونه به خاطر نسپردم و در ذهنم ردی بر جا نگذاشت شاید برای اینکه خدای خاله بازی بودم  امروز که یاد این خاطره افتادم شعر را دوباره برای خود خواندم یکی دو قسمتش را فراموش کرده بودم که پیدایشان کردم هنوز هم می خوانم صدای خودم را 
  نمی شنوم صدای مصطفی رحماندوست را می شنوم. 
پی نوشت: وقتی این خاطره را برای مامان تعریف کردم گفت از مدرسه که اومدی خونه تا رسیدی .شعر را برایم خواندی این دیگر یادم نبود

Monday, November 11, 2013


از اینکه شماره ای ناشناس روی گوشیم بیفتد بعد زنگ بزنم بگویم شما تماس گرفته بودید متنفرم به نظرم حرکت لوس و بی مزه و مسخره ای است احتمالا اگر آن نا شناس شناس باشد و کارمهمی  هم داشته باشد دوباره تماس می گیرد. فقط در صورتی این کار بیهوده را انجام می دهم که پیش شماره تماس گیرنده شبیه پیش شماره کلاس های زبانم باشد و احساس کنم احتمالا قرار است کلاس کنسل شود چون تجربه اش را داشته ام یکبار تماس می گیرند برداری یا برنداری شانس خودت است وقتی می روی می بینی کلاس نیست و می گویی چرا خبر ندادید با تندی می گویند تماس گرفتیم پاسخ ندادید اما همین تماس را هم با حس بدی انجام می دهم یعنی وقتی می گویم شما 
بودید که تماس گرفتید یه جور بدی مورمورم می شود 

Friday, November 08, 2013

امان از عمه شدن


آقای برادر هنگامی که مدیر ساختمان شده بود ایده ای به ذهنش رسیده بود که فکر می کرد به اصطلاح خیلی می گیرد یک دفترحسابداری ساختمان  طراحی کرد و کسی هم سرمایه گذاری کرد این دفتر چاپ شد البته شهرداری هم یک قول هایی داده بود که  در راستای برنامه های فرهنگ آپارتمان نشینی از این طرح حمایت می کند پیش بینی ها غلط از آب درآمد و حمایت هم نشد و شاید حدود ده درصد از تعداد کل این دفتر تا کنون فروش رفته است چند وقت پیش یکی از عمه هایم به آقای برادر گفت چند تا از این دفتر ها را برایش ببرد وقتی آقای برادر به سرمایه گذار که دوست صمیمی اش هم هست گفته بود چند تا برای عمه ام می خواهم این آقای محترم فرصت را غنیمت شمرده بود و به طنز گفته بود واقعا هم فقط به درد عمه ات می خوره
شش ماه پیش من نیز عمه شده ام در اوج ذوق زدگی متوجه هم بودم که ممکن است در سالهای آینده بسیار مورد لطف و مرحمت قرار گیرم کافیه که چپ و راست بهش بگن آره جون عمه ات نه اینکه عمه ی دیگه ای وجود نداره راه درو نداره فقط جای امیدواریه که تا کار به اونجاها برسه تقریبا عمر مفیدم را کرده ام و احتمالا آرزوی خاصی به دل ندارم




Thursday, November 07, 2013

بچه های واقعا باهوش دیروز

تبلیغ بالا بالا را حتما دیده ‌اید اگر هم ندیده‌اید مهم نیست یک جور بازی آموزشی است که برای بچه‌های پیش از دبستان توصیه می‌شود به این معنا که قبل از مدرسه می‌توانند بخوانند خود این قضیه کلش زیر سوال است که من فعلا کاری به آن ندارم یعنی نمی‌خواهم قضاوت کنم که خوب است یا بد است اما در تبلیغ این کالای آموزشی مادر یکی از بچه ها می گوید بچه‌های امروز خیلی باهوش اند. به نظرم حرف و سخنی پوچ و بی معنی است که امروزه روز هم زیاد می شنویم
 از ابن سینای نابغه گرفته تا هزاران هزار دانشمند و پزشک و ادیب و شاعر، بچه های باهوش دیروز بوده اند؛ حتی گاهی اوقات درباره بعضی هایشان زمانی که از دنیا می روند اولین چیزی که به ذهن، می آید این است که شبیه این آدم دوباره پیدا می شود؟ چه کسی می گوید بچه هایِ امروزِ دیجیتالی (همه جوره دیجیتالی) باهوش تر از بچه های دیروزی هستند که با کمترین امکانات بزرگترین آدم های زمان خودشان و بعد از خودشان می شدند کسانی که به معنای دقیق کلمه دومی ندارند. نمی خواهم ارزش‌گذاری کنم که کدام یک با هوش تر بوده اند اما این طرز تفکر نیز صحیح نیست که بچه های امروز باهوش ترند یا بیشتر می فهمند. چه کسی بچه های باهوش دیروز را می دید؟ چه کسی حرفآنها را می شنید؟ چه کسی از صبح تا شب آنها را هزارتا کلاس رنگارنگ می برد که شاید برای خودش چیزی شود. اما بالاخره چیزی می شد.  امروز نوزادی که به دنیا می آید اگر چند ثانیه بیشتر آدم را نگاه کند همه از هوش سرشارش می گویند

  بچه های دیروز (دیروز منظورم از قرن ها پیش است تا سی سال پیش از این) ترکیبی از هوش و تلاش بودند. بچه ای که امروز وقتی پدرش از راه می رسد می گوید بابا بیا ریاضی هامون و حل کنیم با بچه ای که یک دفعه خودش در ریاضی کشفی می کرد هیچ کس هم تحویلش نمی گرفت و تازه از بالا بالا و کوشا و میشا و ......هم خبری نبود تفاوتشان خیلی است و این خیلی که می گویم یعنی خیلی. برای بچه ها خیلی وقت بگذاریم خیلی دوستشان بداریم خیلی هوایشان را داشته باشیم اما الکی بزرگشان نکنیم و قدری هم اجازه بدهیم خودشان با علاقه یاد بگیرند و عالم را بفهمند و تجربه کنند، خودشان، خودشان را برای ما ثابت کنند.  مسابقه که نیست فکر کنند هر که زودتر رسید برنده است. هر که تلاش کند و خلاق باشد برنده است حتی اگر از نظر دیگران برنده نباشد و هیچ کجا برایش هورا نکشند و هیچ وقت شاگرد اول نشود. حیف که  واقعی سخت است در این فضای این چنینی بچه ی آنچنانی شبیه بچه های باهوش دیروز تربیت کنی. 

Wednesday, November 06, 2013

پانزدهم آبان هزاروسیصدو نودو دو

طرف‌های پنج غروب امروز عصر  حالم زیادی خوب بود یا باید می‌رفتم فیلم می‌دیدم یا باید با کسی صحبت می‌کردم یا باید خاطره می نوشتم  اما به کانون زبان که رسیدم ناخودآگاه رفتم داخل، طبق معمول پر بود از مادرهایی که دور هم جمع بودند و دو ساعتی وقت داشتند گپ بزنند و کسی مزاحمشان نشود تا دخترشان از کلاس بیرون بیاید. هیجان زده بودم رفتم نمازخانه گفتم شاید بتوانم چند خطی بنویسم تا خوشحالیم همین جا تمام شود. فرش ها را جمع کرده بودند دور تا دور صندلی بود دلم نمی‌خواست روی صندلی بنشینم یه تیکه مقوای تمیز برداشتم و کنار صندلی ها روی زمین ولو شدم پسر بچه ای هفت ساله دفتر نقاشی اش را گذاشته بود روی صندلی و نقاشی می کشید سر صحبت را باز کردم یک مقدار که خودمانی شدیم اشاره ای به زن ها کرد و گفت از بچه ها بدترند حواس آدم را پرت می کنند گفتم آره راست می گی چقدر حرف می زنند گفتم چه درسی و خیلی دوست داری گفت کتاب فارسی که داری اما منتظر نموند بگم آره یا نه گفت همون جای کتاب فارسی که باید خودمون بنویسیم اونجاها رو دوست دارم گفتم آره منم اونجاهایی که باید خودم بنویسم و خیلی دوست دارم گفت برام یه نقاشی بکش گفتم باشه نه اینکه خوشحال و هیجان زده بودم خیلی به جا بود با حوصله براش یه نقاشی کشیدم تمام مدت هم یه خودکار اکلیلی داشت هی می گفت با اینم بکش این برق می زنه منم پروانه نقاشی رو با خودکار برق برقی اش کشیدم تموم که شد نقاشی رو برد مامانش نمره داد بعد هم از دفترش کند داد به خودم گفت ببر قابش کن گفتم من برای تو کشیدم اسمش و که اشکان بود به زحمت با خودکار برق برقی اش روی نقاشی نوشت و داد دستم بعد هم اصرار کرد که خودکارش هم بردارم گفتم نه همین نقاشیه کافیه گفت ببرش خیلی اصرار کرد گفتم آخه تو اینو خیلی دوست داری نگه دار برای خودت اما حریفش نشدم آخر سر هم خودش در کیفم و باز کرد خودکار و انداخت تو کیفم همون خودکار برق برقی که خیلی دوست اش داشت

Saturday, November 02, 2013

من و قورباغه‌ی چارلز هندی

چارلز هندی تو کتاب عصر سنت گریزی، همون صفحه های اول یه مثال می زنه که خودش هم می گه خیلی دوستش نداره می گه وقتی یه قورباغه رو تو آب سرد بندازی و آب یواش یواش گرم بشه قورباغه زنده زنده می جوشه و بدون اینکه بفهمه چه بلایی سرش اومده و بدون اینکه واکنشی نشون بده (چارلز اینو نگفته من می گم) می ترکه و پودر می شه. من ولی از این مثالش خیلی خوشم اومد چون منم یه جورایی زنده زنده افتادم تو دیگ سرد فلسفه (اولش برای من سرد بود) بعد یواش یواش (یواش یواش یعنی دوازده سال) که گرم شد هر چی تعصب و قضاوت بی جا و جزمیت و حکم صادر کردن بی دلیل و ..... ترکیدن و پودر شدن اما هیچ وقت نفهمیدم دقیقا از کی و کجا و چه جوری شد که این جوری شد! انگار تو نظریه های مدیریتی این کتاب به این می گن تغییر پیوسته که به نظرم اونجوری هام که تو کتاب گفته بود بد هم نیست. 

Thursday, October 10, 2013

نخستین معلم فلسفه ام درگذشت

دیشب خبردار شدم که معلم فلسفه ام درگذشت خیلی غمگین و متاثر شدم نمی دونم معلم خوبم کدوم یک از نقش هایی را که در این دنیا داشته دوست داشته است. از کدم راضی تر بوده؟
از همسر بودنش؟
از مادربودنش؟
از معلم بودنش؟
از شاگرد بودنش؟
ازدانشجو بودنش؟
از فرزند بودنش؟
از عمه خاله زن عمو زن دایی بودنش؟
از فلسفه خوندنش؟
از مادربزرگ بودنش؟
حسرت چی رو دلش مونده درست لحظه ای که می گن اجل مهلت نمی ده
زمانی که دیپلم واسه خودش مدرکی بوده و دیپلمه ها با سوادای مملکت بودن معلمم فوق لیسانس فلسفه می گیره
چه زمان هایی خیلی رنجیده خاطر شده خیلی خیلی غمگین شده البته دست کم یه موردش رو می دونم زمانی که تنها فرزندش که در انگلستان زندگی می کرد بر اثر سرطان فوت کرد
شاید یکی از حسرت هایی که داشته و هیچ وقت هم به کسی نگفته این بوده که کاش بچه بیشتر داشتم
خانم سهرابی منو به راه راست فلسفه هدایت کرد شاید هم خیلی ها هم فکر می کنند گمراهم کرد روز اول که وارد کلاس شد مبهوت قد و قواره و اعتماد به نفس و صدای خش دار و  شیوه حرف زدنش شدم همه اینها با هم در کنار چهره زیبایش تناقضی داشت که دوست داشتنی ترش می کرد قضیه برای خیلی سال پیش است پاییز هزاروسیصدو هفتادو چهار، شوهرش تازه از دنیا رفته بود و او خیلی غمگین بود جوری مرگ شوهرش و برامون توصیف کرد که بعدها وقتی مرگ سقراط و می خوندیم فهمیدم فلسفه  باهاش چه کرده است.
خلاصه که دلم می خواد بدونم امروز که دیگر ارتباطی با عالم ما نداره خوشحاله که یه عمر فلسفه خونده؟ یا الان داره فکر می کنه می تونسته همه عمر سفر کنه یا یه رشته دیگه می خوند یا هیچی نمی خوند فقط بچه داری و خونه داری می کرد یا بهتر بود خیلی جاها جدی نمی گرفت

شاید اگه فلسفه نمی خوند اگه جدی تر نمی گرفت اگه معلم و استاد نبود امروز من تو اتاق خودم و پشت مانیتور اینهمه با احترام ازش یاد نمی کردم و اینقدر برایم بزرگوار نبود اما از طرفی هم فکر می کنم احترام گذاشتن من یا بزرگ دانستن او تنهایی اش و پر نمی کرد و نمی کنه سودی برای او  نداره  و  بعد از این همه تنها بودن حالا هم و از امروز هم از همیشه تنهاتره و من برای این تنهایی بزرگش دعا می کنم که حقی بزرگ بر گردنم دارد

Friday, December 21, 2012

ما در هر چیز فقط «تقریبا» هستیم.
سقوط/ آلبر کامو

Friday, July 01, 2011

تصویر ما از واقعیت، بر آینه دق منعکس شده است و مسئله ما کشف آن صورتی از واقعیت است که در این انعکاس تغییر ماهیت داده است
زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی، لوئیس کوزر، محسن ثلاثی، انتشارات علمی

Tuesday, June 21, 2011

ازدواج به سبک ایرانی


این دو طرح را سوم اردیبهشت سال هفتادو هفت کشیدم، آبرنگ، گواش و برای سفیدها هم از لاک غلط گیر استفاده کردم. کتابی درباره ی روابط مردو زن  خوانده بودم که نه نویسنده اش یادم می آید نه مترجم نه عنوان کتاب نه حتی طرح جلدش در مقدمه ی کتاب نویسنده گفته بود زمانی که ازدواج کردم مادربزرگ خودم به زبان انگلیسی و مادربزرگ شوهرم به زبان دیگری به من تبریک گفتند و هر دو یک جمله را گفتند مبارک باشه عزیزم من دو سال اول ازدواجم فقط گریه کردم خیلی طبیعیه! منظور اینکه می خواستم بگویم این مشکلات در سطح بین المللی معنا دارد فکر نکنید مخصوص شما است شمایی که در ایران و در خانواده ای با عقیده های خاص زندگی می کنید اما خب در کشورهایی مثل ایران که هنوز مردسالاری محض است و حتی روشنفکران ما هم از پدران بازاری ما مردسالارتر هستند قصه کمی جدی تر و پیچیده تر است. هنوز هم مردهای ایرانیِ تحصیل کرده تمسخر و تعجب می کنند اگر در کلاسی تعداد خانم ها بیشتر از آقایان باشد هنوز خیلی فاصله داریم تا روزی که چشم های مردهای ایرانی زنها را با جنسیتشان نگاه و تعریف نکنند آن روز می آید اما حیف از روزی که می آید و من و نوه ها و نتیجه های و نبیره هایم نمی بینیم شاید ندیده هایم دیدند.
پی نوشت: این نقاشی را دوست دارم به جز جمله ای که از قول مرد عصبانی نقل کردم اما خب می گذارم به حساب به بی تجربه بودن می شد خیلی جمله های قشنگ تری نوشت که در معرکه ی دعوا ردو بدل می شود
پی نوشت دو: حتی نوع زبان مادربزرگ ها هم یادم نمی آید فقط می دانم که آنقدر متفاوت بود که راه به عالم هم نداشتند

Thursday, June 16, 2011

فاسفه را بچشیم، وقتی گرسنه ی تفکریم


تورین در مصاف با لیورپول، 39 کشته، 600 زخمی؟
این مبارزه مربوط به کدام جنگ است؟ این یکی را در تاریخ نخوانده ام!
صحبت از جنگ نیست. بلکه صحبت از مسابقه ی فوتبال بین باشگاهی یکی از شهرهای ایتالیا و انگلیس است، مسابقه ای که در بلژیک برگزار شد. تماشاگرانی که طرفدار تورین بودند با طرفداران لیورپول درگیر شدند؛ 39 نفر کشته و 600 نفر زخمی شدند. استادیوم فوتبال به یک کارزار واقعی مبدل شد. تماشاگران جای سربازها را گرفتند و مسابقه تبدیل شد به جنگ. مسابقه دیگر نمادی از نبرد نبود، بلکه خود یک نبرد شده بود، خشونت بازی به خشونتی واقعی تغییر یافته بود. گاهی اوقات، انسان ها با سازماندهی نمایش های خشونت بار با آتش بازی می کنند

این نوشته بخشی از کتاب خشونت و عدم خشونت از مجموعه فلسفه را بچشیم است ، این مجموعه، به شیوه ای شیرین، و به طور مستقیم افکار جدیدی را در ذهن ما ایجاد می کند و یا به ما کمک می کند که به پرسش های مهمی که در ذهن داریم بهتر فکر کنیم
کارگاه حضوری این کتاب را دکتر ترانه وفایی مترجم این مجموعه برگزار می کند

خشونت و عدم خشونت، میشل پونش، برژیت لابه، برگردان ترانه وفایی، تهران، او، 1386









Monday, May 30, 2011

نهیلیسم فعال من

می دانم اگر جوان مرگ نشوم روزی می آیدکه یا  آلزایمر می گیرم و یا آنقدر پیر می شوم که حافظه ام حوصله ی به یاد آوردن خیلی چیزها را نخواهد داشت و احتمالا همهنگام که در ایران و تهران و اتاق خود نشسته ام نوه هایم از آلزایمرم سو استفاده می کنند به آنها می گویم اینجا کجاست؟ آنها می گویند آلمان است و تو داری فلسفه می خوانی من می گویم چه خوب و آنها قاه قاه می خندند با وجود این  شادمانانه درس می خوانم
می دانم اگر جوان مرگ نشوم روزهایی خواهدآمد که  آنقدر پیر و فرتوت می شوم که نای راه رفتن ندارم اما شادمانانه ورزش می کنم
می دانم بعضی آدم ها رفتنی هستند بودنشان موقتی است ساعت های نبودنشان خیلی بیشتر از بودنشان خواهد بود اما شادمانانه آنها را زندگی می کنم
می دانستم فلسفه بخوانم اینگونه نیست که بیرون از دانشگاه فرش قرمز برایم پهن کرده اند  و به سرعت وارد بازار کار خواهم شد اما شادمانانه فلسفه خواندم
می دانم که آسمان همه جا همین رنگ است و خوشبختی در دل آدم ها است می دانم کسی که بلد نیست از زندگی لذت ببرد در هیچ زمان و مکانی لذت نمی برد به همین دلیل هر جای این عالم باشم شادمانانه نفس می کشم
ناعادلانه ترین کنکور دکترا را می دهم و پس از چند روزی غصه خوردن خود را به روز می کنم و شادمانانه از آن یاد می کنم
خیلی چیزهای غمگینانه تر از اینها می دانم که برایشان شادمانانه زندگی می کنم
می دانم بیخود و بی جهت وبلاگم فیلتر شده است و برای نوشتن این کمترین حق هر آدمی است که می شود از او گرفته شود  اما شادمانانه می نویسم
می دانم پانصد سال دیگر باستان شناسان استخوان هایم را کشف می کنند و دیگر اثری از غصه خوری های امروز نیست که حتی اگر آن استخوان ها را با دقت جابه جا نکنند از آن هم اثری نخواهد ماند پس این هستی پیچیده در نیستی شادمانانه غصه می خورد
و برای خیلی چیزهای دیگر هم با شادمانی قرارداد بسته ام نه اینکه نمی دانم که می دانم پس پشت خیلی از ماجراهایی که برایش غصه می خوریم هیچی و پوچی است پس درهم حساب می کنم و بابت همه شان یکجا خوشحالم 
برای همین چیزها است که دوستم دائم به من می گوید حسن خوشحال



Sunday, May 22, 2011

من در سال نود


کمرم دو تا شد از جابه جایی  کتاب و مجله و آلبوم و دفتر خاطرات و عروسک و لباس و  به ویژه همان چند تای اول  الان هم که می نویسم کتاب و مجله و آلبوم و دفتر خاطرات ستون فقراتم تیر می کشد
اشیا، عقاید و آدم ها یعنی عالم من و عالم همه ی آدم ها 
اما گاهی عالمم خسته ام می کند
همیشه دوست داشتم به گونه ای دورم اثاث باشد که به مرور که بزرگسال و مستقل می شوم نیازی به انباری نداشته باشم برای همین این بار می خواستم خیلی از اشیا را دور بریزم و خیلی از کتاب ها را ببخشم و خیلی کارها بکنم به همه ی اطرافیان هم گفته بودم اینبار خیلی چیزها را دور می ریزم می خواستم دور بریزم و  دست و دلم نلرزد اما هر کدام را برداشتم دستم لرزید و نشد که بشود شاید باید اتفاقی بزرگ بیفتد که با همه ی وجود حس کنم چاره ای ندارم جز دور ریختن اتفاق باید شبیه غرق شدن کشتی باشد زمانی که برای نجات جانت حتی گنج های به زحمت یافته ات از جزیره ای دور دست  را به آسانی داخل دریا می ریزی


پی نوشت: رخدادهای مهم سال نود که این مدت نتوانسته ام درباره شان بنویسم:
یکم فروردین ماه روز تولدم
بیست و پنجم فروردین ماه شرکت در ناعادلانه ترین کنکور عمرم 
روزهای پس از کنکور اثاث کشی
تمام اردیبهشت هم سکوتی که از رضایت نیست
یکم خرداد ماه هزارو سیصدو نود
نیمه شب
من 

Wednesday, March 16, 2011

امروز به نیت سال  جدید  از یک دختر کوچولو فال حافظ خریدم 
فالم این بود

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد

حالا نمی دونم کدومش رو به من می دن  جام می  یا خون دل؟


Tuesday, March 15, 2011

من انتظار را از خبر بد بیشتر دوست دارم


زود به سر و صورتم دستی کشیدم و از پله ها بالا رفتم. با این فکر که یکراست به سراغ او بروم، یک صندلی از میزش بیرون بکشم، وقتی نشستم بگویم با اجازه، و سر حرف را باز کنم. بی مقدمه، بی آن که غرور زنانه ام را مد نظر داشته باشم، یکراست بروم سر اصل مطلب و بگویم که من از شما خوشم می آید، شاید هم عاشق شما شده ام. عیبی که ندارد؟! چرا این قدر بی قرارید؟ چی شما را ناراحت می کند؟ چرا همیشه عصبی هستید؟ دلتان می خواهد کرم ابریشم های مرا ببینید؟ باید به سال های کودکی ام برویم. سال هایی که من هوس کانادا می کردم. فصل بهار اهل کرم ابریشم بودم، ولی حالا اهل نقاشی روی جلد قلمدانم

پیکر فرهاد/ عباس معروفی/ ققنوس


پی نوشت: عنوان هم از کتاب است

Monday, March 14, 2011

 
در یکی از پست های خیلی وقت پیش توضیح داده بودم که سال هفتاد و شش موضوع نمایشگاه  بین المللی کاریکاتور کتاب بود و چون بنفشه کار فرستاده بود برای نمایشگاه کتابی برایش فرستادند که شامل آثار نمایشگاه بود من و بنفشه نمایشگاه را رفتیم من خیلی از کارها خوشم آمد بعدتر کتاب را از بنفشه امانت گرفتم و یکسری از کارهایش را برای خودم کشیدم  این طرح هم اثر هوانگلون از کشور چین است من هم در تاریخ بیست و نهم آذر ماه هفتاد وشش روز شنبه آن را کشیدم البته کارهای دیگری هم پیدا کردم که به مرور می گذارم اگر جوان مرگ نشوم و عمرم حالا حالا ها به دنیا باشد اندکی که خیالم از قیل و قال درس راحت شود یک چندی هم خدمت هنر خواهم کرد 

Saturday, March 12, 2011

سال معرکه ی هشتاد و نه


سال هشتاد ونه که آغاز شد یا می خواست آغاز شود یا هنوز آغاز نشده بود چرا چرا آغاز شده بود و روز تولدم بود: یکم فروردین ماه،  به دوست نازنینی پیامک زدم و سال تازه را تبریک گفتم خیلی هم با او ارتباط ندارم شاید اگر ارتباط تعریف خاصی داشته باشد می توانم بگویم با معیارهای بین المللی اصلا  ارتباط نداریم و بیشتر  اوقات خیلی تصادفی دیدمش در کل شاید  دو سه بار با خودش قرار داشته ام مابقی هر چه دیدمش اتفاقی بوده است  برایم شبیه  نیلوفر است حتی اگر در  این چند سالی که می شناسمش سالی ده جمله هم بیشتر حرف نزده باشیم  اما برایم محترم و بزرگوار است  جالب است که هیچ وقت هم نتوانستم بفهمم درباره ام چگونه فکر می کند منظورم معرفی شخصیت جدید نبود می خواستم با پاسخ پیامکی که برایم فرستاد شروع کنم که سخن به خودش رسید حالا با پیامکش ادامه می دهم پاسخ داد که


نوروز شما هم پیروز. سالی معرکه در انتظار شماست


خیلی خوشم آمد و پیامکش را به فال نیک گرفتم و الان که پایان سال است و سال هشتاد و نه را با هزار نگاه و از هر زاویه ای نگاه می کنم معرکه بود معرکه نه به معنای اینکه ایام به کامم بود که خیلی روزها هم به طرز وحشتناکی نبود اما همان وحشتناک ها هم نتیجه ی معرکه داشتند به اندازه ای که برایم اتفاق های خوب و خوشایند افتاد بیشترش هم ناخوشایند بود تصمیم های بزرگی گرفتم که اراده ای قوی می خواست تا عملی شود و من در موردشان بارها به ناتوانی، نداشتن اراده ،  ندانستن تکلیف خودم با خودم، گیج زدن در میانه ی اینور و اونور و در نهایت نه اینور نه اونور محکوم شده بودم تصمیمی که شاید نه،  باید خیلی زودتر از اینها می گرفتم و پایش با قدرت می ایستادم  با شنا کردن در عمیق ترین قسمت اراده ام دست کم به خود نشان دادم که کدوم ور هستم بارها شنیده بودم که: تو نمی تونی، تو تکلیفت با خودت هم معلوم نیست تو معلقی تو... تو... تو .... و هزاران حرف شبیه اینها وقتی به خود نگاه می کردم  از کوه اعتماد به نفسم تپه هم نمانده بود و حالا که به پایان سال نزدیکم خوشحالم که دیگر بار اگر بخواهم خود را تعریف کنم می گویم کوه اعتماد به نفس و چون عادت دارم نردبان بالا رفتن هایم را از شکست ها و ناکامی هایم بسازم الان نردبان بلند بالایی پیش رویم است که می خواهم با خود به سال نود ببرم و روی همه ی ناشادی ها و اذیت شدن هایم همه خرد شدن ها و خستگی هایم یکی یکی پا بگذارم و بالا بروم . امیدوارم همه ی کسانی هم که خواننده ی این وبلاگ هستند و نیستند هر چه شکست و ناکامی و زشتی را بخشی جدایی ناپذیر از خوشبختی شان بدانند و باور کنند هر گونه که پیش آمده بهترین حالت ممکن بوده است  و این گونه روی هر چه بدی را کم کنند و آرامش درونی را به خودشان هدیه دهند


دلم می خواهد یک آرزوی اختصاصی هم برای دوست نازنین نیلوفری ام بکنم که حتی نمی دانم وبلاگم را می خواند یا نه مهم نیست که می خواند مهم این است که آرزویم به دلش می رسد حتی اگر آرزویم را نخواند می خواهم حالا که سال را با پیامک  معرکه اش شروع کردم با آرزویی برایش تمام کنم


آرزو می کنم سال تازه و سال های بعد تر از آن  به همه ی آرزوهای قشنگش برسد