ما اجازه نمی‌دهیم کیفیت فنا‌پذیری حیات بی‌معنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگی‌مان.
برگ

Monday, February 25, 2008

Friday, February 22, 2008

كفش هاي تايواني پاشنه بلند

حسودي نمي كنم/نقطه
نه، من هرگز حسودي نمي كنم/نقطه
به پيراهنت/نقطه
يا حتي آن پپسي كه در شب تجلي نوشيدي/نقطه
من تنها
-تا سر حدمرگ-
حسودي مي كنم به آن كفش هاي تايواني پاشنه بلند دوست داشتني
كه رازهاي پيچيده ي راه رفتن را
در شب مكاشفه
به تو آموخت
نه، اينجا ديگر نقطه نمي خواهد
مصطفي مستور

Thursday, February 21, 2008

وقتِ مرده

امروز داشتم به اين اصطلاح فكر مي كردم و با همه ي وجود سعي كردم بفهمم وقت مرده يعني چه اما هر چه فكر كردم هيچ معنايي به ذهنم نرسيد فرض كنيد شما كلاسي داريد كه چهار پنج ساعت از روز شما را اشغال مي كند و شما براي ديدن يك دوستِ خوب مجبوريد از بعد ازاين زمان يا قبل از آن استفاده كنيد آيا زمانهايي كه انتخاب مي كنيد زمان مرده ي شما ست؟ البته كه اينگونه نيست اين زمانها هم بخشي از زندگي شماست كه شما تصميم گرفتيد در آن زمان كار خاصي را انجام دهيد كه مي تواند ديدن يك دوست و يا هر چيز ديگري باشد در واقع مي خواهيد زمانتان را با معني كنيد حتي در برابر اصطلاحي كه ذكرش رفت نمي خواهيد وقت خود را زنده كنيد مگر اينكه فرض كنيد زمان مرده و زنده دارد و يا فرض كنيد زندگي بازي فوتبال است و حس كنيد دوست شما يا اطرافيانتان وقت كشي مي كنند كه بازي برنده را واگذار نكنند
در غير اين صورت هريك از ما اين زمان يكپارچه اي كه بي وجود ما نيز مي گذرد تكه تكه مي كنيم و سعي مي كنيم هر تكه را معنايي ببخشيم و هر زمان كه ياد هر يك از تكه هاي آن بيفتيم خوشحال يا ناراحت شويم
زمان با معنا و بي معنا مي شود اما مرده نيست حركت به سمت آينده است
آينده اي كه گذشته است

Tuesday, February 19, 2008

چو هستم،نيستم اي جان،ولي چون نيستم،هستم

Monday, February 18, 2008

بيانچوتي: آيا شما، گارسيا ماركز، يك نويسنده ي باروك هستيد؟
ماركز: روزي در بوئنوس آيرس، خورخه لوئيس بورخس از خياباني مي گذشت، رهگذري را ه بر او گرفت و با هيجان پرسيد:"آيا شما بورخس هستيد؟" بورخس در جواب گفت:گاهي اوقات
منبع: گزارش يك مرگ، گابريل گارسيا ماركز

سوفيست2

بيگانه به بسط درباره آن معنايي از سوفسطايي مي پردازد كه ناظر به مباحثه است واز آنها به عنوان استاد مباحثه ياد ميشود. از نظر او سوفسطايي به موضوعاتي از اين دست مي پردازد: درباره امور خدايي كه بيشتر مردم از آن بي خبرند و آموختن مباحثه به شاگردان خود درباره هرچه در زمين و آسمان است و به آنها مي آموزند كه اگر در مجلسي بودند كه بحث از بودن و شدن بود چگونه سخنان ديگران رارد كنند و يا به شاگردان خود وعده مي دهند كه آنان را در مباحثه درباره قوانين و امور سياسي ماهر سازند و روش رد كردن سخن هر استادي كه در نوشته هاي پروتاگوراس در كشتي گيري و ديگر هنرها آمده است و اين چنين است كه هنر رد كرد سخنان ديگران به معني هنر توانايي در مباحثه درباره همه موضوعات گوناگون است و راز سوفسطايي در اين است كه جوانان را معتقد سازد كه در همه هنرها از همه استادترند اما كسي كه از هنري بيگانه است،‌ نمي تواند با گفتاري خردمندانه و با معني،‌سخن كسي را كه در آن هنر استاد است،‌ رد كند. از نظر بيگانه سوفسطايي درباره همه چيزها دانشي دروغين دارد نه دانش حقيقي. او اين گونه مثال مي زند كه اگر كسي ادعا كند كه دانشي دارد كه مي تواندهمه چيز را بسازد هم جانوران هم زمين و هم آسمان و هم دريا ها و خدايان و خلاصه همه چيز را و پس از آنكه ساخت به قيمت ارزان مي فروشد به نظر نوعي مزاح مي آيد. پس بر همين قياس اگر كسي بگويد همه چيز را مي دانم و آماده ام كه دانش هاي خود را در زماني كوتاه در برابر مزدي ناچيز بياموزم سخنش مزاح است. در عالم سخن نيز هنري شبيه هنر نقاشي است بعضي كسان جوانان نورسيده را كه از ماهيت حقيقي چيز ها دورند بوسيله كلمات و از راه گوش مسحور مي سازندو وانمود مي كنند كه آنچه مي گويند عين حقيقت است اما زماني كه آن جوانان به سن كمال رسند به ذات و حقيقت چيزها نزديكتر شده و آنها را روشنتر مي بينند سوفسطايي تصوير چيزهاي واقعي را مي سازند و از دور مي نمايانند در واقع سوفسطايي كسي است كه زندگي خود را وقف نوعي مزاح كرده است
بيگانه بحث خود را اينگونه پي مي گيرد كه هنر تصوير سازي بر دو گونه است يكي هنر شبيه سازي و ديگري هنر ظاهر سازي. او سعي دارد در ادامه بحث خود مشخص كند كه سوفسطايي در كدام يك از آن دو نوع نهفته است. اما پيش از آن تاكيد مي كند كه يكي از دشوارترين مسائل آن است كه"چيزي مي نمايد بي آنكه باشد" يا "چنين مي گويند ولي آنچه مي گويند راست نيست"و مسائلي از اين قبيل از نظر او مسائلي است كه از دير باز مورد تامل بوده و انديشه متفكران را به خود مشغول داشته است. او به پارمنيدس استناد مي كند كه گفته است
هرگز قبول مكن كه لا وجود هست
روح كنجكاوت را از اين انديشه دور نگه دار
بيگانه توضيح مي دهد كه درباره چيزي كه اصلا وجود ندارد نمي توان صحبت كرد و لا وجود را نمي توان به چيزي موجود اطلاق كرد و اطلاق آن به"چيزي" درست نيست چون كلمه "چيزي" در مورد يك چيز به كار مي رود و بديهي است كه "چيزي" نماينده "يك" چيز است و "جفت" نماينده دويي،‌ و "چند" نماينده چيزهاي كثيرچيزي را كه موجود است نمي توان به لاوجود حمل كرد اما عدد موجود است. پرسش آن است كه آيا مي توان آن را به لا وجود اطلاق كرد و بگوييم لاوجود ها كثير است و لاوجود واحد است به نظر مي رسد درست نخواهد بود اگر موجود و لاوجود را به يكديگر ربط دهيم زيرا لاوجود غير قابل تصور، غير قابل بيان،‌ غير قابل توضيح و تعريف است. اما اگر همين طور پيش برود در تعريف لاوجود دچار تناقض مي شويم. به نظر او اگر كسي بگويد" موجود نيست" يا بگويد "لاوجود هست" در هر دو صورت ادعايش نادرست است و از حيث نادرستي فرقي ميان آن دو نيست. اما سوفسطايي اين سخن را قبول نخواهد كرد و خواهد گفت چگونه ممكن است مرد عاقل چنين امري را بپذيرد در حالي كه اندكي پيش لاوجود غير قابل بيان، غير قابل تعريف و غير قابل توضيح ناميده شده است.از نظر او پارمنيدس همه را به چشم حقارت نگريسته و خواسته مزاح كند و همه را وسيله تفريح خود سازد و همه كساني هم كه به تقسيم بندي موجودات پرداخته اند تا انواع گوناگون آنها را معين كنندو از هم جدا نمايند همان قصد را داشته اند
از نظر او وقتي يكي از آنان مي گويد كه موجود،واحد يا دو يا كثير است، يا چنين شده يا چنان مي شود، و گاه گرم و گاه سرد را به هم مي آميزد و گاه سخن از جدان شدن و به هم بر آمدن به ميان مي آورد از گفته هاي آنان چه چيزي در مي يابيم؟ و مي توان از همه آنها پرسيد كه اين"هستي" را كه درباره اش سخن مي گوييد چگونه بايد فهميد؟ و منظورتان هنگامي كه از موجود سخن ميگوييد چيست؟ حتي پذيرفتن اينكه نامي وجود دارد بي معني خواهد بود اگر فرض شود كه نام غير از خود آن چيزاست، قائل به دو چيز شده است. بحث او درباره كل‌، واحد، وجود، موجود، لاوجود،چيز، حركت، سكون ادامه مي دهد و در نهايت بدانجا مي رسد كه سوفسطايي به تاريكي لاوجود پناه مي برد زيرا در نتيجه تمرين عاري از هنر همه زواياي تاريكي را مي شناسد. از اين رو شناختن او در آن تاريكي بسيار دشوار است ولي فيلسوف، بر خلاف او، با روش خردمندانه سرگرم تحقيق در ايده"موجود"است، و روشنايي چشم خيره كني كه او را فراگرفته است مردمان را از ديدن او باز مي دارد زيرا چشم درون بيشتر مردمان نمي تواند زماني دراز در روشنايي خدايي بنگرد
پس از بحث هاي بسيار در نهايت بحث اين دو به اين سخن بيگانه ختم مي شود كه:"تقليد نيرنگبازانه مبتني بر پندار، يعني قسمي از هنر ساختن تصوير هاي دروغين و فريبنده كه خود نوعي از هنر تصوير سازي خاص آدميان –نه خاص خدايان است-، و آن خود نيزنوعي ازانواع هنر ساختن است، كه از راه سخن ديگران را به گفتار متناقض مجبور مي سازد." و خطاب به ثئاي تتوس، مي گويد كسي كه بگويد سوفسطايي از اين نژاد پديد آمده، حقيقت را گفته است

پايان

Sunday, February 17, 2008

براده هاي حسين پاكدل

دريغم آمد اين چند جمله را تنهايي بخوانم دوستان سوفيا هم بخوانند
فكر بد نمي كند، بد فكر مي كند
هنوز تو دل برو ترين چيز چاقو است
بيا قرار بگذاريم بعد ازاين در قرار ها همديگر را ببينيم
بايد نبود شايد؛ گاهي براي بودن
منبع:وب نوشته هاي حسين پاكدل

Saturday, February 16, 2008

چكه چكه تا مردن

در روزها ي برف و باراني يك روز از زير پل عابر پياده رد مي شدم برف هايِ روي آن آب شده بود و چكه چكه آب مي چكيد حواسم رفت به دو قطره آب كه خيسم نكند كم مانده بودماشيني با سطح زمين يكي ام كند
نكته ي اخلاقي، اجتماعي، قانوني : به جاي اينكه از روي پل عابر پياده بروم از زير آن رفتم
نكته براي ادامه ي زندگي: خيلي وقت ها از ترس دو قطره آب است كه زير ماشين مي رويم و زخمي يا له مي شويم

نوشيدن آب بي فلسفه
غروب است و صداي اذان در صحن حياط مي پيچد. مادرم سجاده اش را توي ايوان پهن كرده و نماز هاي مستحبي مي خواند. مهناز در آشپزخانه براي شام سيب زميني سرخ مي كند. من در پله هاي ايوان [كتاب ديناميك سازه ها] را مي خوانم. هيچ چيز براي مادرم به اندازه ي "خداوند" اهميت ندارد. هر چيز كه مستقيما به خداوند مر بوط نشود براي او بي ارزش است. وقتي مي گويد "خداوند" گويي اسم يكي از اين پيرزن هايي را مي برد كه هر هفته با آن ها دوره دارد. حس مي كنم خداوند براي او مثل يك تكه سنگ واقعيت دارد. يك بار كه به خانه ام آمده بود سيمين از او پرسيده بود:"با چه آمده اي؟" و او خيلي ساده گفته بود:"با جبرئيل". "جبرئيل" را با چنان لحني ادا كرده بود كه سيمين براي لحظه اي فكر كرده بود كه گفته است
! با تاكسي
پي نوشت يك: از كتاب عشق روي پياده رو نوشته ي مصطفي مستور، ص 122
پي نوشت دو: به ياد دوست داشتني ترين عزيزانم كه آب بي فلسفه مي خوردند
تاسف براي حافظ اينا
الان كه اين حروف و كلمات را تايپ مي كنم دلم براي حافظ و مولوي و سعدي……مي سوزد كه از لذت شنيدن اشعارشان با صداي استاد شجريان محرومند

Valentine
روز پنج شنبه در برابر مغازه هاي پر از رنگ هاي قرمز و خرس و قلب و شكلات خانم مسني از همراهش پرسيد كه چه خبر است هر جا مي روي پر از رنگ هاي قرمز و از اين چيزهاست زنِ جوان كه كتك خورده ي روزگار بود گفت براي اينكه از سيصد و شصت و پنج روز سال يكدفعه توهم گريبان ملت را مي گيرد كه همديگر را دوست دارند
پي نوشت يك: خيلي سعي كردم حرف هاي زن را ادبي كنم در واقع سعي كردم تلخي كلامش را كم كنم
پي نوشت دو:به نسبي بودن مسائل، تكثر، اعتبار، تعدد و تنوع عينك هاي عالم بين جدي تر از قبل مي انديشم
:و در آخر
اندرضمير دلها گنجي نهان، نهادي
از دل اگر بر آيد در آسمان نگنجد

Friday, February 15, 2008

سوفيست1

آغاز بحث رساله سوفيست بدين قرار است كه ثئودوروس به ديدن سقراط آمده و بيگانه اي را نيز
همراه خود آورده است كه گويي از پيروان پارمنيدس و زنون است. سقراط از آن بيگانه مي خواهد كه نظرش را درباره سوفسطائيان،‌ مردان سياسي و فيلسوفان بگويد. سقراط مي خواهد بداند كه آيا او و همشهريانش آن سه را يكي مي دانند يا دو چيز،‌ و يا همچنان كه سقراط آنها را سه چيز مي داند و به سه نام خوانده مي شوند همشهريان او نيز بر آنند كه آنان سه چيز اند از سه نوع مختلف و براي هر يك از آن سه نام مفهوم خاصي قائلند؟
بحث ميان بيگانه و به پيشنهاد سقراط ثئاي تتوس برقرار مي شود بيگانه معتقد است كه ابتدا بايد مفهوم سوفسطائي را از راه پرسش و پاسخ معلوم دارند. اما معتقد است كه براي دست يافتن به مفهومي بزرگ همچون مفهوم سوفسطائي بهتر است موضوعي كوچكتر پيش آورند تا با بررسي آن نمونه اي براي بررسي مطلب بزرگتر آماده سازند . با توافق طرفين به بحث درباره "ماهيگري با قلاب"‌ مي پردازند و سعي مي كنند معنا و مفهوم آن را با پرسش و پاسخ روشن سازند
خلاصه بحث و پرسش و پاسخ هر دو چنين مي شود كه نيمي از هنر هنر كسب است، و نيمي از هنر كسب هنر كسب با اجبار، و نيمي از هنر كسب با اجبار نيرنگ است و نيمي از نيرنگ هنر شكار كه نيمي از هنر شكار،‌ شكار در آب است و همه انواع آن يكجا ماهيگري است. از هنر ماهيگيري نوعي ماهيگري از راه زخم زدن است و از اين نوع نيز ماهيگيري با سلاح كه در آن زخم را با ضربه اي از پايين به بالا مي زنند و ماهي را از جاي زخم آويزان مي كنند و از آب مي كشندكه به نام ماهيگيري با قلاب خوانده شده است. بيگانه اين نمونه را در بحث راهنماي خود قرار مي دهد تا ماهيت سوفسطائي را روشن كند.از نظر او سوفسطائي با كسي كه با قلاب ماهي مي گيرد از آن حيث كه هر دو صيادند خويشي دارد . از نظر بيگانه همان طور كه ماهيگير به سوي در يا و درياچه ها مي رود تا جانوراني را كه در آنجا زندگي مي كنند بگيرد سوفيست در خشكي ميگردد و هر جا كه نشاني از جواني و توانگري ببيند روي بدانجا مي آورد و شكار خود را در چمنزارهاي سبز و خرم مي جويد اما پرسشي كه مطرح مي شود آن است كه سوفيست به كدام يك از انواع شكار مي پردازد؟‌ به نظر بيگانه از هنر كسب همراه نيرنگ، نوعي هنر شكار جانوران بري است،‌ و نوعي از اين هنر،‌ شكار آدميان. از هنر شكار آدميان،‌ نوعي هنر اقناع تك تك اشخاص است همراه با طلب مزد. اين نوع اخير كه خود را به پول مي فروشد و ادعاي آموزگاري دارد و كارش بدام انداختن جوانان توانگر است،‌ بايد هنر سوفسطائي ناميده شود. اين اولين تعريفي است كه از سوفسطايي به ذهن مي رسد اما براي دوم بار كه بحث ادامه پيدا مي كند آشكار مي شود كه هنر سوفسطايي هنر فروش دانشهاي مربوط به فضيلت است كه خود رشته اي از هنر عمده فروشي كالاهاي مورد نياز روح(هنر نقاشي شعبده بازي و بسي هنرهاي ديگر)، و اين نيز شعبه اي است از هنر دادوستد كه خود يكي از انواع هنر كسب است
اما در معناي سوم اگر كسي در شهري دكاني باز كند و پاره اي از دانشهاي مورد نياز روح را از ديگران بخرد و پاره اي ديگر را خود بسازد و همه آنها را در دكان خود بفروشد و از اين راه معاش خود را تامين كند نيز سوفسطايي است. اما از جنبه چهارم هنر جنگ نوعي از هنر كسب است كه خود بر دو نوع است يا مسابقه است يا نبردنبردي كه در آن تن به تن گلاويز مي شوند نبرد بازور است و نبردي كه در آن سخن با سخن گلاويز مي شود مرافعه نام دارد كه خود بر دو گونه است مرافعه در برابر گروهي از مردمان به وسيله خطابه هاي دراز درباره عدل و ظلم كه مرافعه حقوقي نام دارد و مرافعه اي كه ميان دو كس رود و مجادله نام دارد كه اين نيز خود بر دو نوع است مجادله اي كه در اثناي معاملات دادو ستد ها بي نظم و ترتيب صورت مي گيرد اما مجادله هنرمندانه آن است كه درباره عدل و ظلم است و مباحثه نام دارد، مباحثه اي كه آدمي را از كارهاي شخصي باز مي دارد و براي بيشتر شنوندگان حظي در بر ندارد،‌ ياوه گويي است و لي كسي كه هنر مباحثه را به ديگران مي آموزد و مزد كلان مي گيرد و مباحثه را وسيله پول ساختن مي سازد سوفسطايي است
پس هنر سوفسطايي نوع پول درآورنده هنر مباحثه است كه خود نوعي از هنر مجادله است و مجادله نوعي از مرافعه و مرافعه نوعي از نبرد است و نبرد نوعي از هنر جنگ كه خود نوعي از هنر كسب است
اما از نظر بيگانه سوفسطايي را جنبه ديگر نيز دارد بدين شرح كه قسمي از هنر جدا كردن هنر پاك ساختن است و از هنر پاك ساختن، قسمي با روح سروكار دارد. از اين قسم جزئي آموزش نام دارد كه جزئي از آموزش تربيت است. از تربيت نيز، جزئي را كه پيشه اش آزمودن دانايي و ناداني است جدا مي شود كه همان خود هنر والاي سوفسطايي است. اما در مورد اين قسم توضيح مي دهد كه ما آنها را سوفسطايي مي ناميم اما به هوش باش كه نام ما را نفريبد و منظور او آن است كه سوفسطايي در مقام جدا سازي دانايي از ناداني نيست اما عجالتا مي پذيريم
اما سوالي كه براي ثئاتتوس پيش مي آيد و براي هر يك از ما نيز اينكه سوفسطايي براستي كدام يك از اين موارد نامبرده است، صياد جوانان توانگر يا عمده فروش دانشهايي كه غذاي روحند و يا خرده فروش همان كالاها يا فروشنده دست اول دانشها و يا استاد فن مباحثه است كه خود رشته اي از هنر جنگ است و در نهايت آيا كسي است كه روح را از پندارهايي كه سد راه داناييند پاك مي سازد؟‌
ادامه دارد

Wednesday, February 13, 2008

هويت

وقتي فيلم "شبكه" را مي ديدم صحنه هايي كه اميد مجبور بود هويت خودش را ثابت كند به شدت تحت تاثيرم قرارداد اميد زني آمريكايي كه براي ماموريتي به تركيه آمده بود و همه ي هويتش را از طريق شبكه از دست داده بود و كس ديگري به اسم او و به جاي او نفس مي كشيد زندگي مي كرد كار مي كرد وحساب بانكيِ او را داشت و در يك كلام او بود هنگامي كه مجبور به اثبات خودش بود از هر طرف كه مي رفت به بن بست مي خورد جنازه ي تنها كسي كه مي توانست هويتش را ثابت كند پيدا مي شد و ..........تمام حوادث به سمتي مي رفت كه او خودش نباشد
اما به ذهنم رسيد همواره اين آدم ها نيستند كه هويت ما را مجازي و يا واقعي مي دزدند و ما بي هويت مي شويم بعضي مواقع علم ما هويت ما را از ما مي گيرد بعضي مواقع تعريف هاي زيادي ديگران هويت واقعي مان را مي ربايد بعضي مواقع ظاهرمان بعضي مواقع ثروتمان خيلي مواقع شهرت زودهنگام و....تفاوت اين دزديده شدن با دزديده شدني كه دربالا ذكرش رفت درديده شدنش است اميد ديد و فهميد كه هويتش از كفش رفته پس براي باز پس گيريش تلاش كرد اما در مواردي غير از آن شخص بي هويت است اما نمي داند چون خود را به واسطه ي رهزناني ناپيدا چون علم، ثروت، تعريف ، تمجيد و ظاهر مي شناسد پس فكر مي كند "هست" اما نه تنها "نيست" كه روز به روزا زخود دورتر مي شود و هر كه از خود دور شود از ديگري ها دور مي شود و به همين سادگي روزگار مي گذرد و خود و ديگري ها هم مي ميرند و همه چيز تمام مي شود اما با هويت مردن هم توفيق مي خواهد
پي نوشت يك: علم، شهرت، ثروت، ظاهر، بخشي از هويت ما هستند اما وقتي هويت ما را مي دزدند به نام خودشان ثبت مي كنند
پي نوشت دووبي ربط به موضوع: يه دوست خيلي خوب دارم كه خيلي خوبه كه زيادي خوبه امشب كلي با هم حرف زديم از شنيدن روايت هايي كه از عالم مي دهد لذت مي برم
پي نوشت سه: خيلي خوشحالم خيلي زياد

آوازِماندن

دست از كار كشيدم، براي اينكه ديگر كاري نداشتم
وفكر كردم زمانِ كوتاهي در آن دور و بر پرسه بزنم
گفته بودم كه مثل باد غربي، مي وزم و مي روم
و هيچ كس نمي تواند مسير زندگي ام را تغيير دهد

براي اينكه در گذشته هيچ وقت براي ماندن نخوانده ام
هزار بار، شايد هم بيشتر، ترانه هاي غمگين و آوازهاي خداحافظي خواند ه ام
وشايد عجيب به نظر برسد
كه به سمت در نمي روم

آخر هيچ وقت براي ماندن آواز نخواند ه ام
هيچ وقت فكر نكرده ام كه اين همه مدت در يك جا بند شوم
براي اينكه هيچ وقت براي ماندن آواز نخواند ه ام

وقتي كه همه ي حرف هايم را بزنم، مي روم
اما با تو كه باشم حرف هايم تمامي ندارد
وقتي كه به فكر فرو مي روم و در راههاي پر پيچ و خم پرسه مي زنم
ميل رفتن ندارم

ديشب، صداي سوت يك كشتي بار كش قديمي را شنيدم
وقتي كه در رختخواب دراز كشيده بودم
انگار مي گفت: پسر اين همان كشتي است كه
براي سوار شدنِ آن بارو بنه ات را جمع مي كردي
اما لبخند زدم و فكر رفتن را از سر به در كردم

چون در گذشته، هيچ وقت براي ماندن آواز نخواند ه ام
هزار بار، شايد هم بيشتر، ترانه هاي غمگين و آواز هاي خداحافظي خواند ه ام
و شايد عجيب به نظر مي رسد
كه به سمت در نمي روم
آخر هيچ وقت براي ماندن آواز نخواند ه ام
هيچ وقت فكر نكرد ه ام كه اين همه مدت در يك جا بند شوم
براي اينكه هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام
گزيده ي ترانه هاي شل سيلور استاين
برگردان:عليرضا برادران

Monday, February 11, 2008

پدرش وقتي مرد

دوستان همكلاسيِ من در رشته ي فلسفه ي هنر، سعيد گودرزي پدرش را از دست داد من هم امروز با خبر شدم
اميدوارم خدا به همه شان صبر دهد وآرزوي سلامتي براي ديگر اعضا خانواده اش دارم
پي نوشت: طلب صبر كردن براي خيلي از مصيبت ها مثل هيچي نگفتن است

چند سال بيشتر

فرزندم، من چند سال از تو بزرگترم...فقط همين
براي پرواز موقعيت هاي بيشتري داشتم و بيشتر هم زمين خوردم
...معني اش اين نيست كه عاقلترم
معني اش اين است كه بيشتر سختي كشيده ام
فرزندم من چند سال از تو بزرگترم.......فقط همين

فرزندم، من در جاده هاي بيشتري قدم گذاشته ام......فقط همين
از دويدن خسته شده ام در حالي كه تو تازه خزيدن را ياد مي گيري
...به سمت جايي مي روي
كه من آنجابودم....و مي دانم كه در آنجا خبري نيست
فرزندم، من چند سال بيشتر از تو تجربه دارم.....فقط همين

حالا كه خداحافظي مي كني دخترم، هيچ وقت از حرفت برنگرد
بايد پرواز كني، براي اينكه عقاب هاي جوان صدايت مي زنند
و روزي، وقتي پا به سن گذاشتي، به يك جوان لبخند مي زني
و به او مي گويي، فرزندم، من چند سال از تو بزرگترم....فقط همين

فرزندم، من چند سال از تو بزرگترم....فقط همين
مي گويي، براي پرواز موقعيت هاي بيشتري داشتم و بيشتر زمين خوردم
...معني اش اين نيست كه عاقلترم
معني اش اين است كه بيشتر سختي كشيده ام
فرزندم، من چند سال ببشتر از تو تجربه دارم....فقط همين
گزيده ي ترانه هاي شل سيلور استاين
برگردان:عليرضا برادران

Sunday, February 10, 2008

"من سكوتِ خويش را گم كرده ام"

Saturday, February 09, 2008

نامه هاي بچه ها به خدا

گرد آوري: اريك مارشال و استوار هامپل
برگردان:دل آرا قهرمان
تو چطور تونستي بدوني كه خدا هستي؟
چارلي
خداي عزيز
تو قصد داشتي كه زرافه اين شكلي باشه يا تصادفا اين شكلي شد؟
نورما
خداي عزيز
چرا به جاي اين كه بذاري مردم بميرن و مجبور بشي كه آدم هاي تازه ي ديگه بسازي همين آدم هايي رو كه وجود دارن نگه نمي داري؟
جين
خدايا
اشكالي نداره كه تو مذهب هاي مختلف ساختي اما گاهي وقت ها اونارو با هم قاطي نمي كني؟
آرنولد
خداي عزيز
آيا تو چيزي درباره ي اشياء پيش از اينكه اختراع بشن مي دوني؟
چارلز
خداي عزيز
من آمريكايي هستم تو كجايي هستي؟
روبرت
خداي عزيز
آيا تو خداي حيوونا هم هستي يا خداي اونا يكي ديگه س؟
نانسي
خداي عزيز
تو چرا به تازگي هيچ حيوون جديد اختراع نكردي؟ ما هنوز همون حيووناي قديمي رو داريم.
جاني
خداي عزيز
چرا تو اين همه معجزه زمان هاي قديم انجام دادي و حالا هيچي انجام نمي دي؟
سي مور
خداي عزيز
اگه ما به شكل چيزاي ديگه باز به اين دنيا برمي گرديم لطفا نذار كه من جنيفر مورتون بشم چون من از اون دختر متنفرم
دنيز
خداي عزيز
شايد هابيل و قابيل همديگه رو نمي كشتند اگه هر كدوم يه اتاق خواب جداگانه داشتند براي من و برادرم كه موثر بوده
لاري
خداي عزيز
لازم نيست كه نگران من باشي من هميشه دو طرف خيابون رو نگاه مي كنم
دين
خداي عزيز
فكر مي كنم دستگاه منگنه يكي از بزرگترين اختراعات تو باشه
روت ام
ما خونديم كه توماس اديسون روشنايي رو اختراع كرد اما توي مدرسه ي ديني مي گن تو اين كارو كردي پس شرط مي بندم كه اديسون فكر تو رو دزديده
ارادتمند تو
دونا
خداي عزيز
فكر نمي كنم كه هيچ كس مي تونست بهتر از تو خدايي كنه فقط خواستم كه تو اينو بدوني اما من اين حرفو به اين خاطر نمي زنم كه تو خدا هستي
چارلز
پي نوشت: با اين كتاب تازه آشنا نشدم همان سال كه چاپ شد دانشجوي سال دوم فلسفه بودم كه يكي از اساتيد فلسفه به عنوان كتابي فلسفي معرفي كرد كتابخانه ام را مرتب مي كردم در ميانِ كتاب هاي فلسفه ام بود دوباره و چند باره خواندمش و لذت بردم
ناگفته پيداست كه اين جملات ساده و بچگانه چقدر فلسفي است مباحثي مثل علم خدا به اشيا پيش از آفرينش تناسخ تك خدايي و چند خدايي و خيلي مسائل ديگر را مي شود در ميانشان يافت اما در رفت آمدهاي ذهني ام ميان مباحث فلسفه براي كودكان و اين كتاب به ذهنم رسيد اگر ما از كودكانمان مي خواستيم كه نامه بنويسند از چه جور خدايي چه سوالاتي مي كردند؟ وآيا اصلا جرات مي كردند سوال كنند؟

Wednesday, February 06, 2008

از اينهمه كه خستم،خستم

Tuesday, February 05, 2008

.................

حدود يازده از خواب پريدم شب قبل رو اصلا نخوابيده بودم تلفن همراهم كنار دستم بود خواب آلود نگاهي انداختم پيامكي بود كه در آن دائيم اطلاع داده بود كه زندايي ام ساعت 7صبح برنامه اي زنده در تلويزيون دارد حتما ببينم نگاهي به ساعت بالاي كامپيوتر انداختم حدود 4ساعت از زمان آن برنامه گذشته بود البته اصلا اهل تلويزيون نيستم و برنا مه هايي كه تا الان ديدم به جز كارتون هاي دوران كودكي توصيه اي بوده است ياد شعري افتادم كه فكر مي كنم از آقاي حسن زاده است
هركس سحر ندارد
از خود خبر ندارد
وقتي اين شعررا شنيدم با لاك غلط گير در كنار ساير نوشته هايي نوشتم كه بر روي كتابخانه ي آهنيم مي نويسم تا به اصطلاح جلوي چشمم باشداما امروز به خود گفتم كسي كه شعر را سروده تجربه ي زيسته اش را سروده نه اينكه اول بسرايد بعد تصميم بگيرد كه سحر خيز باشد
به قول خودم از زمان بلند شدنم تا دم كشيدنم حدود 2ساعتي طول كشيد بعد هم چند تا كار بانكي و غير بانكي داشتم بعد از آنهم رفتم ديدن دوستي كه از سفر برگشته و كلي حرف زديم وپس از آن هم به دنبال چند كار عقب مانده كه فعلا سه شنبه هايم پس از جمعه خالي ترين روز زندگيم است
در مورد فلسفه ي كودكان قسمت دوم از خانمي نوشته بودم كه پس از يك جلسه معارفه دربيرون كلاس هايي با اين عنوان تشكيل داده بود ديشب به ذهنم رسيد كه جا داشت در پي نوشت همان مطلب مي نوشتم كه:چرا تعجب مي كنيد فيلسوف زن نداريم؟

Saturday, February 02, 2008

منطقي ،واقعي است؟

ارسطودر كتاب فن شعر خود مي گويد ما آدم ها را يا بدتر از آنچه كه هستند يا بهتر از آنچه كه هستند يا آنچنان كه هستند تصور مي كنيم
به نظر مي رسد چه ما آدم ها را بهتر از آنچه هستند تصور كنيم چه بدتر چه آنچنان كه هستند خود متوجه امر نيستيم و غالبا تصورمان بر اين است كه آدم ها را آنگونه كه هستند تصور مي كنيم و تمام قضاوت ها داوري ها تعابير، تعاريف، دعواها، احساسات و تصميم هاي ما بر پايه اين فرض است. ممكن است ديگري ها بارها به ما گوشزد كرده باشند كه: آن گونه كه تو فكر مي كني نيستم و يا بارها سعي كرده باشيم نظرات ديگران را به آنچه كه واقعا هستيم نزديك كنيم
تنها فيلسوفي همچون ارسطوممكن است با نگاهي ازبيرون توضيح دهد كه در نسبت با آدم ها و تصور از آنها سه امكان وجود دارد باز هم تاكيد مي كنم به لحاظ منطقي و نه واقعي (با عرض معذرت بسيار از هگل) در واقعيت هيچ يك از اين سه امكان منطقي محقق نيست ما تصور مي كنيم آدم ها را آنچنان كه هستند تصور مي كنيم وتصورمان را واقعي مي پنداريم و بر اساسش دست به عمل مي زنيم . همان طور كه دكارت مي گويد هيچ بني بشري پيدا نمي شود كه احساس كند از سهميه ي عقلش كم گذاشته اند من نيز گمان نمي كنم كسي پيدا شود كه احساس كند درباره ي ديگري بدتر يا بهتر فكر مي كند همه تصور مي كنيم بر چيستي هر چه هستيِ عاقلِ ناطق كه بر روي دو پا راه مي رود و اسم مشخصي دارد احاطه ي كامل داريم

پي نوشت: كمترين نتيجه اش حكم هاي همه يا هيچ و قضاوت هاي از پيش است

Thursday, January 31, 2008

امشب با همه ي وجود حس كردم
ديدم
و شنيدم
آدم هايي با فكر بسته نابيناي مطلق اند
.
.
.
بدون عصاي سفيد

Wednesday, January 30, 2008

از گور خر پرسيدم
آيا تو سياه هستي با خط هاي سفيد
يا كه سفيدي با خط هاي سياه؟
وگورخر ازمن پرسيد
آيا تو خوبي با عادت هاي بد
يا بدي با عادت هاي خوب؟
آيا آرامي اما بعضي وقت ها شلوغ مي كني
يا شلوغي بعضي وقتها آرام مي شوي؟
آيا شادي بعضي روزها غمگين مي شوي
يا غمگيني بعضي روزها شاد؟
آيا مرتبي بعضي روزها نا مرتب
يا نا مرتبي بعضي روزها مرتب؟
و همچنان پرسيد و پرسيد و پرسيد.
ديگر هيچ وقت
از گورخري درباره ي خط روي پوستش
نخواهم پرسيد
شل سيلور استاين
از كتاب پاك كن جادويي ترجمه ي احمد پوري

Monday, January 28, 2008

(فلسفه براي كودكان(2



در دوره ي كارشناسي يكي از اساتيدم در جلسه اي ، در حين بحث هايشان رو كردند به دانشجويان و گفتند اگر در مجلسي وارد شدي و ويولني افتاده بود اونجا بر ندار بزن شايد ياحقي در مجلس نشسته باشه . درنهمين نشست فلسفه براي كودكان كه پيش از اين درباره اش نوشته ام سوالاتي كه در جلسه هنگام پرسش و پاسخ مطرح شد فقط از بي اطلاعي بود و ايراداتي كه به آقاي ناجي وارد مي كردند دقيقا حكايت همان ويولن زدن بود. يكي از كارشناسان با استناد به منابع فارسي در اين ارتباط كه كاش همان منابع را هم با دقت خوانده بودو تاكيد بر اينكه در اين زمينه كاملا با اطلاع است ايرادات نا بجايي به سخنراني آقاي ناجي وارد مي كردند راستش نمي دانم چقدر زمان مي برد تا همه ي ما متوجه شويم انتقاد سازنده و سوال بجا يعني چه و نمي دانم گروه فبك چقدر بايد منتظر بماند كه در مواجه با سوالاتي قرار گيرد كه قدري احساس كنند به اهدافي كه در نظر داشتند نزديك شده اند نه اينكه من سوالات خوب و به جايي در ذهن داشتم اما رنجِ سوال از روي نا آگاهي را مي فهمم در پرانتز عرض كنم يه جورايي با همه ي وجود حس كردم كه چرا چرخ هاي مملكت نمي چرخد يا به سختي مي چرخد
يكي از ايرادتي كه به ايشان گرفتند اين بود كه بحث هاي شما نظري است تا كي حرف، يكبار هم عمل! اين سخن را نه در اين جلسه بل از زماني كه گوش هايم حرف هاي جدي تر را شنيد و كمي دنياي اطراف برايم جدي تر شد در جلسات مختلف و حتي در ديالوگ هاي عاميانه هم بسيار شنيدم و احساس مي كنم يكي از درد هاي ما اين است كه -اگرچه ظاهر امر اين است كه بسيار حرف مي زنيم- جديتِ بحث هاي نظري را درك نكرديم ما هيچ وقت متوجه اين امر نبوديم كه اگر نظريه پردازي هاي ما قوي و جدي نباشد و اگر نظريه نداشته باشيم پايِ عملمان مي لنگد شايد اگر ذيل تفكري كه بحث هاي نظري را جدي مي گرفت فلسفه به عنوان علومي از علوم هاي صرفا نظري اينهمه در كشورمان منزوي نبود دست كم در هر حوزه اي مي توانستيم نظريه پردازهايي داشته باشيم كه در كنار علوم فني و عملي نتايجي در خور نصيبمان شود شايد ما نمي تواينم ميان نظريه ي درست، ميان بحث هاي نظري و حرف هايي كه صرفا زده مي شوند تا همايشي سميناري مجلسي برگزار شود و تمام شود تفاوت قائل شويم كه اينهمه در برابر بحث هاي نظري سريعاً موضع گيري مي كنيم. پيشنهاد ديگري كه داده شد از آقاي ناجي خواستند كتابي براي معلمان جهتِ آموزشِ كودكان بنويسند و كتابي هم به عنوان راهنما ي اين كتاب تاليف نمايند و در اختيار معلمان قرار دهند نمي دانم چه بگويم كه فقط مي شود صدو چندي علامت تعجب دربرابر اين پيشنهاد گذاشت در همان جلسه به فكرم رسيد اگر اين آقاي محترم هيچ چيز حتي به اندازه ي يك كلمه هم در مورد فلسفه براي كودكان مطالعه نداشت فقط به سخنراني آقاي ناجي در همان جلسه با دقت گوش مي داد چنين پيشنهادي را مطرح نمي كرد والبته ويژگي مشترك همه ي ما، خواستنِ زمينه اي مناسب و آماده است كه زحمت هايش را كس ديگري بكشد و ما مشغول به كار شويم والبته بدون سنت شكني و نوآوري يك لحظه انواع كتاب هايِ راهنما از آموزشي و غيره جلوي چشمم را گرفت ديگر اينكه ما براي برنامه هايِ طولاني مدت صبر نداريم برنامه اي كه ممكن است مثلا در بيست سال به نتيجه ي دلخواه برسد يادم مي آيد اولين جلسه اي كه در پژوهشگاه علوم انساني برقرار شد صرفا يك جلسه ي توجيهي بود جلسه اي كه فقط به يكديگر معرفي شديم نحوه ي برگزاري كارگاهها توضيح داده شد و مقداري هم فضاي فكريِ فلسفه براي كودكان برايمان ترسيم وتشريح شد كه بدانيم در چه فضايي قرار است تنفس كنيم يكي از خانمها ي اين جلسه بلافاصله پس از اين جلسه با نسبت دادنِ خود به پژوهشگاه كلاس هاي فلسفه براي كودكان تشكيل داده بود در حاليكه كارگاههايي كه قرار بود تشكيل شود در مرحله ي اول آموزش دادنِ خود ما بود حتي قرار نبودنحوه ي ارتباط ما با كودكان آموزش داده شود ما همه در مقام كودك بوديم همين وبس در همين كارگاهها بود كه فهميدم نه بلدم سوالِ خوب بپرسم نه بلدم خوب جواب بدهم و عموما پايين ترين امتياز ها را مي گرفتم بس كه به زبان عاميانه ديمي بار آمده ايم و هيچ وقت هيچ چيز را جدي نگرفتيم
پي نوشت: تصوير مربوط به جلسه ايست كه چندي پيش آقايِ ناجي با كودكان داشتند متاسفانه تاريخ دقيقِ آن را نمي دانم
ادامه دارد

Thursday, January 24, 2008

اسپينوزا خدا درد داشت

امروز عصر دريك جلسه ي سه ساعت ونيم شركت كردم كه بحث درباره ي ترجمه ي مقالات دانشنامه ي راتلج بود البته مقاله هايي كه به نوعي با فلسفه ي اسلامي در ارتباط بودند از شصت مقاله ي مرتبط گزارشي از بيست و دو مقاله ارائه شد قصدم توضيح چيزهاي ديگري است كه مدت زيادي است فكرم را مشغول كرده اما نه هيچوقت درباره اش چيزي گفته بودم ونه چيزي نوشته بودم اما با جلسه ي امروز پررنگ تر شد
در تمام سالهايي كه فلسفه خواندم يا با آدم هاي فلسفه خوانده مرتبط بودم اين تصور درباره ي خودم و ديگري ها برايم پيش آمده بود كه تمام آن چيز هايي را كه به عنوان امر بديهي تلقي مي كردي و همه ي چيزهايي را كه بدان اعتقاد داشتي از شك و ترديد هاي فلسفي در امان نيستند و پنبه ي همه چيز را مي زني حتي موزاييك هايي كه ديروز با اطمينان قدم گذاشتي امروز نمي تواني با همان اطمينان قدم بگذاري چه اينكه هر آن ممكن است فرو ريزد مگر ضرورتي را كه بين علت و معول وجود دارد با چشم ديده اي؟ و مگر مي تواني ضرورت ميان علت و معلول را اثبات كني؟ (يه نيم نگاه به هيوم) تو فقط به عالم پديدار ها و فنومن ها دسترسي داري و از جهان با اين عظمت تنها قادر به شناسايي پديدار ها هستي شناسايي به وجهي كه پيشاپيش محدود به زمان و مكان است دستت از عالم نومن ها كوتاه است (يه يادي ازمرحوم كانت) و خلاصه عدم قطعيت! اما اين روزها به آن تصور افزوده اي دارم اگرچه هنوز هم معتقدم فلسفه يقين و قطعيت را از تو مي گيرد و به جايش شك و ترديد و پرسش را مي نشاند پرسش هايي ولو بي پاسخ اما
باده ني در هر سري شر مي كند
آنچنان را آنچنان تر مي كند
پچ پچ هاي ذهني آدمي و نجواهاي دروني اش با خودش از هر جنسي كه مي خواهد باشد با باده ي فلسفه تنها به فرياد تبديل مي شود جمله اي از ميگل داونامونو درباره ي اسپينوزا خواندم كه در توصيفش نوشته بود اسپينوزا خدا درد داشت به معنايي كه كسي معده درد سردرد يا دندان درد دارد به زندگينامه ي اسپينوزا و شرح احوالاتش مراجعه كردم نوشته بود
در خانوداه اي يهودي به دنيا آمده است آموزش اوليه او طبعا به صورت مطالعه " عهد عتيق" و"تلمود" بوده است.
البته من مي دانم كه در بيست و چهارسالگي چون در قبول كلام يهود و تفسير كتاب مقدس خود را ناتوان ديد از طرف جامعه ي يهود رسما مطرود شناخته شد اما من كاري به ديگري هاي رسمي و غير رسمي كه درباره ي عقايد ما نظر دارند ندارم تاكيدم بر روي آموزه هاي او در كودكي دغدغه هاي درونيش شرايطي كه در آن رشد كرده و مقولاتي از اين دست است در كتاب نامه هاي بچه ها به خدا كه جملات واقعا فيلسوفانه اش را در پستي جداگانه خواهم آورد يكي از بچه ها از خدا مي پرسد
خداي عزيز
آيا تو چيزي درباره ي اشياء پيش از اينكه اختراع بشن مي دوني؟
هر وقت اين جمله را مي خوانم ياد مباحث فلسفي از اين نوع مي افتم كه آيا خداوند پيش از آنكه اشيا را بيافريند بدانها علم دارد يا نه. در جلسه ي امروز آقايي كه رشته ي تحصيلي اش فلسفه ي اسلامي و خود نيز آدمي مذهبي بود معتقد بود كه از شكيات هيوم استدلالهايي مبني بر وجود خدا را به دست آورد ه البته نه اينكه با تعجب و با دهان باز نگاهش كردم كه به تمام كساني پيوست كه در موردشان فرضيه بالا را داشتم و البته آدم هاي فلسفه خوانده و نظرياتشان را نه در موقعيت هاي مشخص همچون سمينار يا جلسه ي پرسش و پاسخ در ذهن خود به نقدوبررسي گذاشته بودم كه در جريان روزمرگي ها ي زندگي سعي كردم بفهمم فلسفه با آنها چه كرده و آنها با فلسفه چه كرده اند و خود بي خبرند و البته فلسفه خوانده هاي اهل قلم و فيلسوفان را نيز با مراجعه به زندگينامه هايشان
نمي دانم تا چه حد توانستم آنچه راكه درذهنم بود نوشتاري كنم اما در نهايت اينكه به قول پدرم هر كي هر چي داره از پر قنداقش داره

Wednesday, January 16, 2008

(فلسفه براي كودكان(1


در كار گاههايِ اينترنتي فلسفه براي كودكان يك سال پيش شركت كرده بودم. از كارگاهها و جلسات حضوري كه چندي يكبار برقرار مي شد بسيار راضي بودم و لذت مي بردم پس از سالها فلسفه خواندن گويي حقيقتا فلسفه عمل مي كردم اما به دلايلي موجه و ناموجه ارتباطم قطع شد تا اينكه هفته پيش ايميلي از گروه فبك داشتم اطلاعيه اي بود مبني برنهمين نشست فلسفه براي كودك. خيلي خوشحال شدم شركت در اين جلسه بهانه اي براي ارتباط دوباره بود سخنران اين جلسه آقاي سعيد ناجي بودند ايشان مسئول گروه فلسفه براي كودكان و نوجوانان در پژوهشگاه علوم انساني و عضو گروه مطالعاتي فلسفه براي كودكان انجمن مطالعات برنامه درسي هستند خلاصه ي سخنراني ايشان با عنوان "نقش معلم در برنامه درسي آموزش فلسفه به كودكان"‌به قرار زير است
نقش معلم در برنامه فبك(فلسفه براي كودكان) با نقش معلم در آموزش و پرورش رايج تفاوت هاي بسياري دارد به طوري كه شايد معلم فبك را نتوان معلم از همان نوع رايجش دانست. معلم در چنين برنامه اي به جاي اينكه به انتقال اطلاعات از ذهن خود وكتابها به ذهن كودكان بپردازد بيشتر مهارتهاي تحقيق وكندو كاو و روشهاي حل مسائل مختلف را به آنها ياد مي دهد. او به جاي اينكه حافظه كودكان را با كشفيات وآخرين نتايج علوم در سطح وسيع پر كند آنها را وا مي دارد كه قدرت قضاوت و پردازش اطلاعات قوي تر را به دست بياورند همچنين كمك مي كند بار معنايي مفاهيمي كه دانش آموزان با آنها سروكاردارند را هر روز عمق بيشتري پيدا كند معلم فبك حاكم مطلق نيست و تنها عنصري از حلقه كندو كاو است كه در كنار كودكان مي نشيند و با جديت تمام به سخنان و استدلالهاي آنان گوش مي دهد. او اين پيش فرض را كنار مي گذارد كه حرفها و استدلالهاي كودكان نمي توانند دقيق و بي عيب و نقص باشد او باور دارد كه شايد كودكان سخني بگويند كه حتي براي او آموزنده است بنابراين او با كودكان به گفتگو مي نشيند نه با اين فكر كه به آنها صرفا چيزي بياموزد بلكه به اين منظور كه با آنها گفتگويي ايجاد كند كه در اين گفتگو حقيقتي كشف گردد لذا معلم فبك حاكم مطلق و همه چيز دان كلاس نيست و نمي خواهد خود را بي عيب و نقص نشان دهد و بدين وسيله احترام دانش آموزان را بدست آورد بلكه برخلاف نقش معلم در آموزش و پرورش رايج معلم فبك جايز الخطاست و ترسي از اين نكته ندارد و حتي تمايل دارد گاهي آن را به دانش آموزان نشان دهد
آقاي سعيد ناجي در سخنراني خود به بسط همه ي موارد بالا پرداختند و تمام موارد را مورد بررسي دقيق و موشكافانه قرار دادند
اين جلسه روز چهارشنبه بيست و ششم ديماه ساعت ده تا دوازده در سازمان پژوهش و برنامه ريزي با حضور سعيد ناجي، دكتر يحيي قائدي، خانم دكتر رشتچي، و دكتر مرعشي برقرار شد
و اما هنگامي كه زمان پرسش و پاسخ فرارسيد تازه فهميدم كه آقاي ناجي و دوستانشان چه راه سختي را پيش رو دارند و با آگاهي وبصيرت به پيچ و خم هاي اين راه و تحمل رنج هاي آن اميدوارانه چشم به راه روزي هستند كه تلاش هايشان نتيجه بخش باشد از خودم شرمنده شدم كه اينهمه در امري كه زحمتي برايم نداشت كوتاهي كردم در جلسه به چيزهاي ديگري هم فكر كردم مثل اينكه گروه فبك به جاي اينكه اين خانه ي از پايه ويرانه را ترك كنند با اين استدلال كه نمي شود كار كرد ايستاده اند و مي جنگند و صبورانه در برابر ديدگاههاي سنتي -كه در پست بعدي بيشتر در موردشان صحبت خواهم كرد- نظرات نوين خود را ارائه مي دهند سوالات و نظراتي كه در جلسه مطرح مي شد بيان گر آن بود كه فبك را ه دشوار و پرپيچ و خمي را در پيش دارد و حقيقتا نه از هفت خوان رستم كه از هفتاد خوان بايد گذر كند تا بلكه نسلي به وجود آيد كه معلم وشاگرد گرد هم بنشينند و ديالوگ وار بحث هاي خود را پيش برند و حتي بديهي ترين
بديهيات را به چالش كشند كودكاني با اذهاني نقاد و پرسشگر كه سازنده بار آيند و نه مقلد
پي نوشت:عكس متعلق به كيميا كلهري در سن چهار سالگي است كيميا الان هفت سالشه
ادامه دارد

Tuesday, January 15, 2008

آقاجان



غم زمانه خورم يا فراق يار كشم
به طاقتي كه ندارم كدام بار كشم
نه دست صبركه دستگير عقل برم
نه پاي عقل كه در دامن قرار كشم

به ياد پدربزگ مهربونم دوستِ خوب و دوست داشتني ام
كه هنوز هم داغش برايم تازه است
امروز اولين سالگردِ رفتنشه از ديشب تا حالا بغضي گلويم را مي فشارد كه دوست ندارم فرو ريزد چون احساس مي كنم وقتي گريه مي كني تمام مي شود بعضي آدم ها را دوست داري فقط زندگي كنند كه تو زندگيشان كني
هر چه گفتيم جز حكايت دوست
در همه عمر از آن پشيمانيم
با اينكه روزهاي زيادي را در كنارش بودم و با بودنش هم مي دانستم چه گوهري است اما براي روزهايِ با او نبودن غصه مي خورم
يه روز به يادگار برام نوشت
آن كسانيكه آهنين مشتند
دشمنان را به دوستي كشتند
خودش اينجوري زندگي كرد
مي بينم كه داره منو مي بينه و با شاديهام شادو با غصه هام گريه مي كنه
خيلي دوستش دارم خيلي زياد

Monday, January 14, 2008

مي خواهم دعا بخوانم
با همان قدرتي كه مي خواهم كفر بگويم
مي خواهم مجازات كنم
با همان قدرتي كه مي خواهم ببخشم
مي خواهم هديه كنم
با همان قدرتي كه از آغاز با من بود
مي خواهم پيروز شوم
آخر نمي توانم پيروزي آنان را بر خود ببينم
آلساندروپاناگوليس

Thursday, January 10, 2008

پدرزن ايراني فيلسوف يوناني



دكتر شيرين وكيلي
در سال 360پيش از ميلاد، شاهي بر تخت ايران نشست كه هوخشا(هوخشثيه؛ به معني شهرياري نيك) نام داشت و نزد يونانيان بيشتر به نام اوخوس معروف است. نام رسمي او اردشير سوم بود. اردشير سوم زماني به سلطنت رسد كه كشور مصر درگير شورش بود.در اين تاريخ مردي به نام نكتانبو در اين سرزمين سر به شورش برداشته بود و مدعي بود كه احيا كننده حكومت فراعنه است. اردشير، نخست قوايي را براي آرام كردن منطقه ي فنيقيه گسيل داشت، كه همسايه مصر بود و توسط تحريك هاي نكتانبو وضعيتي برانگيخته داشت
پس از آرام شدن سوريه و فنيقيه، اردشير به مصر حمله كرد و نكتانبو رادر نبردي سرنوشت ساز مغلوب كرد. ديودور، مورخ رومي به رسم معمول خويش هنگام ذكر شمار سپاهيان دو طرف، از اعداد نجومي بهره مي برد. به روايت او، ارتش هخامنشي سيصد هزار پياده سي هزار سواره و سيصدناو سه رديفي و پانصد كشتي پشتيباني را شامل مي شده و نكتانبو در برابر شصت هزار پياده و بيست هزار مزدور يوناني و بيست هزار ليبيايي را زير فرمان خود داشته است. گذشته از ناممكن بودن بسيج نيرويي ششصد هزار نفره در شرايط جمعيتي و ترابري آن روزگار، چنين مي نمايد كه نبرد ميان ايرانيان و مصريان به راستي سهمگين و پردامنه بود
ديودور هنگام شرح اين نبرد به چند نكته جالب اشاره مي كند نخست آنكه مصريان و به ويژه اهالي شهرتب، كه بزرگترين شهر مصر بود، هوادار سپاه ايران بوده اند و ايشان را راهنمايي مي كرده اند وآذوقه و سر پناه در اختيارشان مي گذاشتند.دوم اينكه يونانيان مزدوري هم كه در لشكر نكتانبو خدمت مي كردند علاقه داشتند تا در خدمت شاه ايران درآيند چنان كه منتور با چهار هزار سرباز زير فرمانش به نكتانبو خيانت كرد و به سپاه ايران پيوست در نتيجه عمليات ايرانيان، نكتانبو به نوبيه و مصر زيرين گريخت و اردشير سوم فرعون مصر شد و فرنداد(فرانداتس) پارسي را به مقام شهربان آنجا گماشت منتور هم پاداش پيوستنش به ارتش ايران را دريافت داشت و به عنوان فرستاده شاه به آسياي صغير گسيل شد يكي از ماموريت هاي او در اين منطقه آن بود كه يكي از اشراف پارسي ساكن در منطقه را كه در حال دسيسه با شاه مقدونيه بود دستگير كرده و به شهر سارد ببرد اين پارسي هرميداس نام داشت و حاكم شهر يوناني نشين آترنه بود هنگامي كه در همان روزها فيليپ مقدوني-پدر اسكندر- براي غارت شهرها به آن منطقه دست اندازي كرده بود هرميداس در برابرش مقاومت نكرده بود و ظواهر امر بر نوعي زدو بند بين اين دو دلالت مي كرد منتور هرميداس را به شهر سار برد كه مهمترين شهر اوديه باستاني –تقريبا تركيه امروزي-بود هرميداس پارسي را در اين شهر محاكمه كردند و مقصر شناختند و همان جا اعدامش كردند
در مورد اين كه اتهامهاي هرميداس چه بوده و چه دلايلي بر ضد او وجود داشته چيز زيادي نمي دانيم اما اطلاعاتي در دست است كه مي تواند تا حدودي ماهيت اين اتهامها و دلايل را روشن كند هرميداس در كل ارتباطي گرم با دربار فيليپ-شاه مقدونيه كه خراج گزار وتابع ايران هم بود- برقرار كرده بود و درست در همان زماني كه مصر در ارتش شورش غوطه ور بود فيليپ هم سوداي استقلال درسر داشت و نه تنها فرستادن خراج رابه دربار هخامنشي قطع كرده بود كه ارتشي بزرگ نيز بسيج كرده بود و به چند شهر همسايه در آناتولي دست اندازي كرده بود اين حمله ها عمدتا توسط پادگانهاي پارسي پس زده شدند و قضيه به غارت چند روستا و ويراني چند بندر گاه ختم شد اما در اين ميان به نظر مي رسيد كساني مانند هرميداس پارسي از درون سرزمين ايران شاه مقدوني را براي انجام عملياتش هدايت مي كنند
اين هرميداس گذشته از روابط گرمش با فيليپ يك پيوند ديگر هم با او داشت آن هم اينكه دامادش معلم سر خانه پسر فيليپ بود دختر هرميداس پارسي با يك فيلسوف آتني ازدواج كرده بود كه چند سال پيش به دلايل سياسي از شهر خودش تبعيدش كرده بودند و در آن هنگام در قلمرو هخامنشي ها و سرزمين هاي حاشيه آن سفر مي كرد و به صورت معلم سرخانه دربارهاي محلي روزگار مي گذراند اين فيلسوف جوان آتني براي مدتي در دربار كوچك هرميداس در شهر آترنه اقامت كرد و دلباخته دختر هرميداس شد حاكم پارسي كه در اين جوان هوش و قريحه زيادي را تشخيص داده بود به اين ازدواج رضايت داد و به اين ترتيب فيلسوف جوان آتني داماد هرميداس شد وقتي هر ميداس دستگير و اهدام شد آن فيلسوف چندان غمگين شد كه نه تنها اشعار مرثيه گونه عمرش را در رثاي وي سرود بعد هم به مقدونيه گريخت و موفق شد در دربار فيليپ كاري آبرومند پيدا كند كه عبارت بود از تدريس به پسر نوجوان فيليپ كه جواني سركش و تندخو بود و قبلا يكي از معلمان ديگرش را با شمشير كشته بود اين فيلسوف براي مدت سه سال اقامت كرد و به عنوان استادي كه هوادار سلطه ي مقدونيان بر يونان است شهرت يافت بعدها هم كه اسكندر در توطئه اي پدرش را كشت و حمله اش به قلمرو هخامنشي را آغاز كرد خواهرزاده او را با خود برد تا مورخ و كاتبش باشد البته بعد از سه سال اسكندر به اين كاتب بد گمان شد و او را زير شكنجه به قتل رساند فيلسوف مورد نظر ما وقتي اسكندر درگذشت در آتن بود و مدرسه فلسفه نامدار خود را با نام لوكئوم مديريت مي كرد اما مرگ اسكندر به كشمكش ميان هواداران استقلال آتن و حاكمان مقدوني انجاميد و فيلسوف ما كه به جبهه دوم تعلق داشت در نهايت بهاي هواداري اش از اسكندر را با جانش پرداخت كرد و دست به خودكشي رد احتمالا خواننده تا اينجا حدس زده كه داماد هرميداس پارسي معلم سرخانه اسكندر و موسس مدرسه لوكئوم كسي نبود جز فيلسوف مشهور آتني ارسطو

Tuesday, January 08, 2008

مردي در حال جان دادن افتاد. وصيت كرد كه در شهر كرباس پاره هاي كهنه ي پوسيده بطلبند و كفن او سازند گفتند غرض از اين چيست؟ گفت: تا چون منكر و نكير بيايند پندارند كه من مرده ي كهنه ام مزاحم من نشوند


زني كه سر دو شوهر خورده بود شوهر سيمش رو به مرگ بود براي او گريه مي كرد و مي گفت اي خواجه به كجا مي روي و مرا به كه مي سپاري؟ گفت به چهارمين

شخصي دعوي نبوت كرد پيش خليفه اش بردند از او پرسيد كه معجزه ات چيست؟ گفت معجزه ام اين كه هر چه در دل شما مي گذرد مرا معلوم است چنان كه اكنون در دل همه مي گذرد كه من دروغ مي گويم

جنازه اي را بر راهي مي بردند درويشي با پسر بر سر راه ايستاده بودند پسر از پدر پرسيد كه بابا در اين جا چيست؟ گفت: آدمي گفت كجايش مي برند؟ گفت : به جايي كه نه خوردني باشد و نه پوشيدني نه نان ونه آب نه هيزم نه آتش نه زر نه سيم نه بوريا نه گليم گفت: بابا با اين حساب به خانه ي ما مي برندش

مردي پيش طبيب رفت و گفت موي ريشم درد مي كند پرسيد چه خورده اي؟ گفت: نان و يخ گفت برو بمير كه نه دردت به درد آدمي مي ماند و نه خوراكت

Monday, January 07, 2008

اگرچه با خيلي از آدم ها رفت و آمد دارم و با خيلي ها هم صحبت مي شم تازگي ها متوجه شدم لذتي كه از مصاحبت با آدم فلسفه دان و فلسفه خوان،البته از نوع با سوادش، نصيبم مي شه از هيچ همصحبتي ديگري نصيبم نمي شه انگاري كه فلسفه بلايي به سرم آورده كه تا حالا خودم هم متوجه نبودم و تازه دارم مي فهمم دوست دارم تو چه فضاي فكري نفس بكشم وبا چه تيپ آدم هايي حرف جدي بزنم
اما خب وقتي با اذهان ديگه اي هم روبرو مي شي كه از زاويه اي غير از اين، به عالم نگاه مي كنند دست كم مي تواني داستان نويس خوبي شوي كه به لايه هاي پنهان ذهن آدم ها نفوذ كني و شخصيت هاي متنوع و متفاوت بيافريني
امشب در جريان حادثه اي فهميدم اصلا عالم آدم فضول را نمي فهمم و هرچه كردم نتوانستم از زاويه ي ديد يك آدم اينچنيني به عالم نگاه كنم
و در پايان اينكه در اين دو روز هر بار از پنجره بيرون را نگاه كردم خودم و دو برادر كوچكم را مي ديدم كه با دستكش هاي بافتني و چكمه هاي رنگي باكلاه و لباس هاي بافتني باهيجاني توصيف نشده آدم برفي درست مي كنيم و هرازچندگاهي مامان بابا را صدا مي كنيم كه آدم برفي بي تناسب ما را ببينند
يادش به خير

Wednesday, January 02, 2008

...از ماركز نود ساله به دوستي كه

از ماركز نود ساله به دوستي كه علائم پيري را بر مي شمرد در ديگري ها جستجو مي كرد به روي خودش و به روي ما مي آورد و معتقد بود بايد مواظب بود كه گرفتارش نشد معتقد بود كه بايد آگا ه بود و دائم به خود تذكر داد از جمله علائمي كه اين دوست عزيز كشف كرده بود پرحرفي و تكرار مكررات سخنان بود كه بيسواد و باسوادو تحصيل كرده و غيره دچارش مي شوند


از ماه ها قبل تصميمم اين بود كه يادداشت سالروز تولدم فقط گلايه از گذر ايام نباشد، بلكه درست بر عكس :خيال داشتم در تمجيد سالخوردگي ام قلم فرسايي كنم.براي شروع،از خودم پرسيدم اولين بار كي متوجه شدم عمري از من گذشته است و گمان بردم كمي پيش از آن روز بود. در چهل و دو سالگي به علت درد پشت كه مانع تنفسم مي شد به پزشك مراجعه كردم. به نظرش چيز مهمي نيامد:بهم گفت در سن شماها اين جور دردها عادي است به اش گفتم-در اين صورت،چيزي كه عادي نيست سن من است. دكتر لبخند تاسف باري نثارم كرد.به ام گفت، مي بينم كه يك پا فيلسوف هستيد .تا آن موقع سنم برايم مفهوم پيري نداشت، ولي اين قضيه را زود به فراموشي سپردم .عادت كردم هرروز با دردي متفاوت بيدار شوم كه طي سالها جايش و شكلش دائم عوض مي شد.گاهي انگار پنجه ي مرگ گلويم را مي فشرد و روز بعد نشاني از آن هم نبود در آن ايام شنيدم كه نشانه ي پيري اين است كه آدم كم كم شبيه پدرش مي شود در دل گفتم لابد محكوم به جواني ابدي ام چون نيم رخ اسبي ام هيچ وقت نه به قيافه ي كارئيبي بدوي پدرم كوچك ترين شباهتي داشت و نه به نيمرخ شاهانه ي رومي مادرم مي ماند راستش را بخواهيد اولين تغييرها به قدري آهسته رخ مي دهندكه تقريبا به چشم نمي آيند و آدم كماكان خودش را از درون همان طور كه هميشه بوده مي بيند ولي سايرين از بيرون متوجه دگر گوني هاي مي شوند
در پنجمين دهه ي عمر، وقتي كم حافظگي گريبانم را گرفت توانستم اندك اندك كهولت را مجسم كنم در جستجوي عينكم همه ي خانه را زيرو رو مي كردم و دست آخر پي مي بردم كه روي دماغم بوده است يا عينك به چشم زير دوش مي رفتم يا عينك مطالعه را مي زدم بي آنكه عينك دوربين را بردارم يك روز دو بار صبحانه خوردم زيرا ناشتايي اول را از ياد برده بودم و آموختم چطور متوجه كلافگي دوستانم بشوم وقتي كم رويي مانع مي شد به من هشدار بدهند كه داشتم همان قضيه اي را برايشان تعريف مي كردم كه هفته ي قبل هم گفته بودم تا آن هنگام فهرستي از نام هاي آشنا و فهرستي ديگر با نام هر كدام شان را در ذهن داشتم اما موقع چاق سلامتي قادر نبودم قيافه ها را با اسم ها مطابقت دهم
عمر طولاني اين خطر ها را هم دارد در عوض آنچه بايد به حساب پيروزي زندگي گذاشت ضعف حافظه ي اشخاص سالخورده است كه چيز هاي غير اساسي را فراموش مي كنند اما به ندرت پيش مي آيد كه آنچه را كه واقعا برايشان جالب است از ياد ببرند سيسرون در نهايت ايجاز اين مطلب را چنين بيان كرد :كهنسالي پيدا نمي شود كه فراموش كند گنجينه اش را كجا پنهان كرده است
با اين تاملات و انديشه هاي مختلف ديگر چركنويس يادداشتم را تمام كرده بودم كه يكباره آفتاب ماه اوت ميان درختان بادام پارك نور افشان شد و كشتي رود پيماي اداره ي پست پس از يك هفته تاخير ناشي از خشكسالي غرش كنان از آبراه بندر گذشت بي اختيار در دل گفتم نود سالگي ام از راه رسيد



پسانوشت اول:ديروز يكي از دوستانم در يكي از كتابفروشي هايي كه فقط كتاب هاي قديمي مي فروشند پرسيد چرا اين همه چيزهاي مختلف ياد مي گيري گفتم براي اينكه روزي همه شان را فراموش كنم امروز كه جوانم حافظه ام ياد مي گيرد و فردا كه پير شوم همه را فراموش مي كند به همين سادگي من عكس دوستي كه در بالا سخنش رفت در برابر اين اتفاق طبيعي كه گريزي از آن نيست نظريه اي ندارم چه اينكه فردايي روز كه دارم حرفي را براي صدمين بار مي زنم و تشخيص نمي دهم در تهرانم يا در جايي ديگر اطرافيان نظريه هايم را با طنز و تاسف براي يكديگر مي گويند

پسا نوشت دوم:وقتي به دوستم به ماركز به پدربزرگ 104ساله ام كه يكسال پيش از دنيا رفت فكر مي كردم به خود كه آمدم اين ترانه ي نامجو را زمزمه مي كردم
يك روز از خواب پا مي شي مي بيني رفتي به باد
هيچ كس دور و برت نيست همه رو بردي ز ياد
چند تا موي ديگت سفيد شد اي مردبي اساس
جشن تولد تو باز مجلس عزاست
بريدي از اساس
...........
اينكه دستات و روي سر مي ذارن
اينكه پاهات هيچ كاري ندارن
اينكه تو بازيشون راهت نمي دن
اينكه سر به سرت مي ذارن
............
آه

Tuesday, January 01, 2008

گر من ز مي مغانه مستم،هستم
گر كافروگبر و بت پرستم،هستم
هر طايفه اي بمن گماني دارد
من زانِ خودم،چنانكه هستم،هستم
خيام
هر وقت مي روم ميدان انقلاب
يادم مي آيد كه چقدر كتاب مانده كه بايد بخوانم
اما فقط
هر وقت كه مي روم ميدان انقلاب

Sunday, December 30, 2007


خيلي وقت ها خيلي چيزا نشانه ي چيزي نيست و نشانه يابي براي آنچه كه خودش خودشه و براي خودش عين در پرده بردنشه اگرچه غرض آشكار كردنشه شايد بهتر باشه به جاي اينكه اثبات كنيم نشانه هايي وجود داره گه گداري هم احساس كنيم ببينيم درك كنيم بفهيميم كه نشانه اي هم وجود نداره يه چيزايي فقط وجود دارن همين نه بيشتر
پي نوشت:گاه گاه با نگاه نشانه شناسمان خيلي چيزها از كفمان مي رود

Thursday, December 27, 2007

امروز
فهميدم وقتي كسي سوال بيهوده بي معني و بي جايي مي پرسه و پاسخ گو درمانده مي شه مجبور بگه سوال خيلي به جايي بود وجواب هايي بده كه به سوال هيچ ربطي نداره
فهميدم بايد مواظب باشيم ولي جدي نگيريم
فهميدم كه وبلاگ هم نمي تونه جاي قلم و دفتر خاطراتم رو بگيره اما چون مدت ها بود ننوشته بودم دستم درد گرفت به اضافه ي اينكه از خواندن نوشته هاي قبليم خيلي لذت بردم و خيلي خنديدم
اگر هر كس به اندازه ي دانش خود سخن مي گفت چه سكوتي بر عالم حكم فرما بود
ناپلئون بناپارت

Wednesday, December 26, 2007

درسگفتارهاي دكترفرزان سجودي

جلسه چهارم
ديدگاهِ و يتگنشتاين ديدگاهي انساني است نه به معناي اومانيستي كه سر منشاء آن از رنسانس به بعد است چون او به رفتار نيت مند انسان قائل است نگاهي انساني دارد و اورا به معني تحت الفظي مي توان امانيست دانست آنچه انساني است شايد تن به نظريه به معناي گفته شده نمي دهد دانش پيشين ما است كه به مجموعه استدلالهاي ما شكل مي دهد از طرفي به عنوان نظريه پرداز گويي خارج از زبان مي پردازيم و از تمام ريزه كاريهاي زبان آگاهيم نمي توان با تكيه كردن به عنصري درون سيستم از آن سيستم بيرون جهيد قلمرو عالم بايد پيوسته به بيرون خود ارجاع دهد و فرد بايد به بيرون از خود ارجاع دهد بايد همواره از خارج به يك سيستم اشراف داشت تا از درون و با استفاده از يك سيستم نمي توان به شناخت آن سيستم قائل شد انسان در وضعيتي است كه پيوسته تاليف هاي جديدي از دانشي كه در گذشته داشته ارائه مي دهد هر چند او مخالف ساخت گرايي است چون آنرا يك جور نظريه پردازي عام در باب جهان مي دهد اما سخن او شبيه آن چيزي است كه ساخت گرا ها مي گويند ساخت گراها آنچه را مي دانسته ايم به يك سيستم بيروني به نام زبان ارجاع مي دهند شايد بدون انكار اصول كلي جهت ديد خود را به سمت امور خاص متوجه كسي مي كنيم كه به امور عام مي پردازد ويتگنشتاين مي خواهد دلايل رفتارهاي انساني را توصيف كند به جاي اينكه علت رفتارها ي بشر را بياورد يا بخواهد رفتار بشر را تبيين كند او به دنبال تعميم ويا تبيين نيست چرا بايد تنها اسلوب را روش علوم تجربي دانست و تنها توسط روش هاي علوم تجربي نمي توان به شناخت رسيد نظريه همواره مي خواهد يك اصل جهانشمول را نشان دهد و نيز يك امر نا آشكار را آشكار مي كند ولي ويتگنشتاين نمي خواهد نظريه اي ارائه دهد كه در همه جا صادق باشد زبان در رساله نام يعني ابژه در پژوهشهاي فلسفي معناي هر واژه كاربرد آن است وقتي مي گويم ساعتم روي ميز است اين جمله درست است حتي اگر ساعتم روي ميز نباشد اين جمله درست است ولي وقتي من ساعتي نداشتته باشم اينجا ساعت يك نام است به يك ابژه در خارج بر نمي گردد او براي حل اين قضيه مي گويد هر جمله را مي توان به نشانه هاي اوليه اجزا و غير قابل تحليل فرو كاست و متناظر با آن ها ابژه ها در واقعيت وجود دارد امر بسيط همان جنسيت است و مي گويد امر بسيط زباني همان ابژه در خارج است او وجود اجزاء تجزيه ناپذير را مسلم فرض كرده است و حتي مثال هم براي آنها نمي آورد او واقعيت معنا را مطرح مي كند اما وقتي نامها ابژه هايي در خارج ندارند پس واقعيت معنا چگونه مطرح است؟

Sunday, December 23, 2007

سلام
از مسافرت برگشته ام خسته اما سبك و راحت سفرِ خيلي خوبي بود از نوعي كه نمي توان درباره اش نوشت يك سفر به يادماندني از نوعي كه حسش مي كنم اما نمي توانم بگويمش
و اما بعد
يلدا را نبودم كه بخواهم چيزي بنويسم اما روز اول زمستان يعني ديروزپيامكي از سعيده بانو برايم رسيد كه به مناسبت زمستان بود نوشته بود
زمستان بهانه ي تمام خاطرات من است آنجا كه يك كودك غريبه با چشم هاي كودكي من نشسته است از دور چقدر لبخندش شبيه من است چه بي بهانه اين روز را دوست دارم
همين

Wednesday, December 19, 2007

سلام
الان كه اين كلمات را تايپ مي كنم مادرم دل نگران مي آيد و مي رود و مي گويد ديرت مي شود ساعت دوازده و پانزده دقيقه ظهراست و من ساعت 4:30بليط دارم چند روزي را نيستم
پي نوشت :سفر واقعا مرا به در باغ چند سالگي ام مي برد
دل نوشت:چشمم را كاملا به رويت مي بندم
از گوشه چشم نگاهت مي كنم

Monday, December 17, 2007

درد جاودانگي

از هر هنرمند صميمي كه دلتان مي خواهد بپرسيد كدام يك از اين دو را دوستتر دارد :آثارش از بين برود ولي
خاطر ه اش زنده بماند يا خاطره اش ازبين برود ولي آثارش بماند؟
داخل پرانتز: نزاع هابيل و قابيل بر سر نان نبود بر سر بقاي نامشان در خدا، در خاطره ي
خدايي بود
ميگل داونامونو،فيلسوف متكلم نويسنده و شاعر اسپانيايي

Friday, December 14, 2007

اينجوري مي شه كه آدم هيچي نمي شه

الان درست پنچ ماه و هشت روز و شش ساعت است كه هر زمان تصميم مي گيرم
پايان نامه ام را بنويسم
لغت هاي زبانم را بخوانم
تمرين هايم را انجام دهم
مطالعاتم را منظم كنم
براي كنكور دكتري بخوانم
روزي بيست دقيقه نرمش كنم
در كلاس هايم حضور مداوم داشته باشم
براي خود جلسات شعر بگذارم
و خيلي كارهاي ديگر
ابتدا شروع به مرتب كردن تختم مي كنم كه از خواب زياد رها شوم بعد اتاقم را كاملا تميز و مرتب مي كنم و بعد براي اينكه ذهنم آشفته نباشد كمد لباس هايم را بر مي رسم بعد بسراغ كتاب هايم مي روم همه شان را مرتب مي كنم و براي اينكه بدانم چي به چيه همه را دسته بندي مي كنم بعد چهار پنج مدل دفتر برنامه ريز ي روبرويم باز مي كنم و تا دوسال آينده را ترسيم مي كنم كه چه كارهايي بايد انجام دهم حتي تعداد صفحه هايي كه از هر كتاب بايد بخوانم مشخص مي كنم بعدهم قدري دستي به سروروي خود مي كشم كه با نشاط بتوانم به اين همه كار مفيد برسم بعد هم به يكباره از اين همه كار احساس خستگي مي كنم وبه خوابي عميق فرو مي روم
پي نوشت:اين ماجرا به طور متوسط هر دوسه هفته يكبار تكرا ر مي شود

Thursday, December 13, 2007

هايدگر هم عاشق مي شود



همه ی ما پیش از
پيش از اينكه آب را بنويسيم نسبت به آن معرفت داشتيم پيش از آنكه سارتر بپرسد
در ترسيم و توصيف حال و وضع آدمي نمي توان كثرت و تعداد وجدان ها را از نظر دور داشت اما چرا و به چه صورت بايد براي ديگري جا و محل قائل شد؟
ما ديگري را درك كرده بوديم درست زماني كه داشتيم دست بچه اي ديگر به معناي اينكه يكي غير از ماست را مي گرفتيم تا با او ماشين بازي و يا عروسك بازي كنيم ويا زماني كه موهاي بچه ي ديگري را مي كشيديم و فرار مي كرديم و همچنان كه مي دويديم از صداي جيغش لذت مي برديم وقتي سارتر شرمندگي و ديگري و نسبت اين دو را فيلسوفانه به تصوير مي كشيد و مي نوشت
شرم نيز التفاتي است و راجع به متعلقي چه شرم داشتن شرم داشتن از چيزي است تصور ساده ي شرم مستلزم وجود يك ناظر بيگانه است شرم من از خود در برابر كسي است و از خود چنانكه در نظر ديگري مي آيم
همه ي ما اين تجربه را از زمانيكه به زور از ما مي خواستند جلوي چشم ديگري ها شعر يه توپ دارم قلقليه را بخوانيم تا به امروز بارها و بارها و بارها بارها زيسته ايم و درك كرده ايم اما خيلي سالها پس از تجربه ي يه توپ دارم قلقليه با سارتر فهميديم كه
نگاه ديگري امري نيست كه من آن را در ميان اشيا قوام بخش جهان ادراك كنم من چشم هاي او را ادراك مي كنم نه نگاهش را اما اين احساس را دارم كه به من نگاه مي كنند
راستش نه در توضيح كامنت اين دوست عزيز اين سخنان به ذهنم رسيده كه خيلي پيشتر با آن در گير شدم درست زماني كه حرف هاي هايدگر را نمي فهميدم و احساس مي كردم هايدگر همه ي عمرش صرف چه دغدغه هاي پيچيده اي بوده وقتي در گوشه اي كز كرده و نوشته است
تا جايي كه اگزيسنس دازاين تعين مي يابد تحليل انتو لوژيك اين موجود هماره به التفاتي به جانب اگزيستانسيال نياز دارد اما چنين چيزي را همچون دريافت وجود و موجود مي فهميم كه وجود مي يابد
ومن كه تازه وارد دنياي فلسفه شده بودم فكر مي كردم اين مرد و همه ي فيلسوفاني از اين دست تمام زندگي شان را قلم به دست در گوشه ي كتابخانه شان كز كرده بودند و بعد هم در همان گوشه دار فاني را وداع گفتند
تا اينكه كاملا تصادفي با كتاب هانا آرنت و مارتين هايدگر آشنا شدم اول كتاب را با دهان باز و چشم هاي گرد شده مي خواندم به قول مترجمِ كتاب صحبت از دو فيلسوف عاقل زمانه است دو فيلسوفي كه يكي فاشيست مسلك و ديگري دقيقا ضد آن است و اينكه چگونه عشق اين دو را به مدت نيم قرن دلباخته ي پيچش مو و اشارت ابرو مي كند
و منِ فلسفه زده فهميدم كه همه ي آدمها پيش از آنكه فيلسوف پزشك استاد معلم راننده ي تاكسي بنا بقال روشنفكر نويسنده شاعر ..................باشند انسان اند با تجربه هاي خيلي شخصي كه در هيچ كلاسي نمي توان پيدايش كرد
پي نوشت يك: مي دانم مي فهمم و مي بينم آدم آكادميك با حاشيه آكادميك يعني چه اما من خودم هستم با همه ي ابعاد روحي و رواني ام
پي نوشت دو: تذكر اين دوست عزيز را مي فهمم چون همه ي آدم ها ا زديدگاه مشترك و فهم مشترك و برداشت هاي مشترك برخوردار نيستند به تعداد آدمها تفسير وجود دارد و هر حرفي هم قابل گفتن نيست
پي نوشت سه: به اينكه همه ي ما آدمها نبايد تك بعدي بار بياييم ايمان دارم شايد بعد ها مفصل تر پستي درباره اش نوشتم
پي نوشت چهار: من مطئنم اين دوست عزيز به همه ي چيز هايي كه نوشته ام بيش از من آگاه است و در جواب من خواهد گفت خيلي چيز هارا نبايد گفت اما چون دوست دارم تعداد بيشتري از مردم بدانند كه ما بايد به ابعاد مختلف روحي مان بپردازيم و همه را با هم پرورش دهيم تا دست كم انساني تك بعدي نباشيم چاره اي از نوشتن ندارم

Wednesday, December 12, 2007

...........

بعضي آدمها را مي گريي
بعضي آدمها را مي خندي
بعضي آدمها را مي شنوي
بعضي آدمها را صدايي
بعضي آدمها را مي بيني
بعضي آدمها را مي فهمي
بعضي آدمها را نمي فهمي
بعضي آدمها را مي فهمي
كه نمي فهمي
بعضي آدمها را نمي فهمي
كه مي فهمي
بعضي آدمها را مي داني
بعضي آدمها را نمي داني
بعضي آدمها را مي خواهي
بعضي آدمها را نمي خواهي
بعضي آدمهارامي خواني
بعضي آدمها را نمي خواني
بعضي آدمها را مي گويي
بعضي آدمها را نمي گويي
بعضي آدمها را آهي
بعضي آدمها را مي نويسي
بعضي آدمها را نمي نويسي
بعضي آدمها را فريادي
بعضي آدمها را سكوتي
بعضي آدمها را مي ترسي
بعضي آدمها را امني
بعضي آدمها را مي گذري
بعضي آدمها را مي ماني
بعضي آدمها را عاشقي
بعضي آدمها را متنفري
بعضي آدمها را ستايشي
بعضي آدمها را سرزنشي
بعضي آدمها را خميازه اي
بعضي آدمها را نشاطي
بعضي آدمها را شاعري

اما تنها

يكي از آدمها را زندگي مي كني

Tuesday, December 11, 2007

Sunday, December 09, 2007

بدون شرح

مي خواستم وارد جي ميل شوم حواسم نبود كه فونتم را انگليسي كنم همان طور كه سرم پايين بود تايپ كردم و انگشتم را با سرعت رو ي كليد اينتر گذاشتم اما پس از چند ثانيه نگاهم به بالاي صفحه افتاد كه تايپ شده بود
لئشهم.زخئ
تا به خودم بيايم صفحه اي باز شده بود كه نوشته بود
آموزش كامل لئشهم.زخئ

Saturday, December 08, 2007

زان سو همه جمع است و از اين سو همه تفريق
اي عامل تقسيم و نصيب اين چه حساب است

Friday, December 07, 2007

باورِ سوسكِ سياهِ دلبر


يكي از ويژگي هاي شخصيتِ داستان و عامل اصلي جذابيت داستان باور پذيري شخصيت است چه بسا شخصيتي در عالم واقع وجود داشته باشد اما به محض ورود به عالم داستان باور پذير نباشد و شخصيتي وجود خارجي نداشته باشد اما از رهگذر تخيل در داستان آنچنان باور پذير با شد كه يادمان برود اصلا وجود خارجي نداشته است يا اگر دارد اينگونه نيست يكي از شخصيت هاي داستاني كه همواره باور پذيريش برايم جالب توجه بوده شخصيت قديمي و دوست داشتني خاله سوسكه است خاله سوسكه زني دلبر مغرور زيبا كه حاضر نيست زن هركسي هم بشود شخصيتي كه روايت هاي گوناگوني از او شده است جديد ترين روايت ها در مورد او اين است كه از كار خانه خسته شده است و مي خواهد برود تا همدون تابشود زن مش رمضون اما در روايت هاي قديمي تر انگاري كه كارش فقط و فقط دلبري است و به دنبال عاشق پيشه اي اگرچه آس و پاس مي گردد روايتي كه از يك سوسك سياه داده مي شود و توصيفاتي كه از او مي شود آنچنان روايتي است كه خواننده يادش مي رود كه سخن درباره ي سوسك سياهي است كه كمتر كس و يا به عبارت بهتر متاسفانه يا خوشبختانه كمتر زني است كه با ديدنش جيغ بنفش نكشد و با دمپايي و جارو و هر آنچه كه دم دستش است تا جايي كه جادارد له و لورده اش نكرده باشد چه كسي باور مي كند اين جنازه ي له و لورده ي پخش زمين كه ذره اي اميد به نجاتش نيست به طرز دلبرانه اي در داستان جان مي گيرد و در وصف خود مي گويد
دو زولفونم سيايه
دو دندونم طلايه
دو تا عاشق دارم
يكيش تو رايه
شليتم كه كوتايه
دو چشم نرگسم كار خدايه
و بعد از مادرش بگويد كه به كس كسانش نمي دهد و موش كه به اندازه ي خاله سوسكه سرنوشتش با مرگ به فجيع ترين شكل گره خورده از راه مي رسد و آواز سر مي دهد كه
عاشقم عاشق بي دلم من
دلت كجاست
فنا شد فناي اون چشا شد
كدوم چش
همون چش كه خوابو برده
كدوم خواب
و در نهايت اين دو شخصيت كه در عالم واقع فقط به كار كشتن مي آيند با وصلشان ما را سرشار از لذت و شعف مي كنند
پي نوشت: راستش داستاني خواندم كه همه ي شخصيت هاي آن اگرچه واقعي اما باور پذير نبودند خاله سوسكه هم مدت ها بود فكرم را مشغول كرده بود و هر دو در وبلاگم بهم رسيدند

Wednesday, December 05, 2007

هنر آموختن سكوت (1)ـ
دكتر عبدالكريم سروش
وقتي كه سكوت مي كني به فرض كه از ناحيه ي اين سكوت زياني به تو برسد تلافي و جبران اين زيان آسانتر است از تلافي و جبران زيان سخن گفتن آدمي در مقام سخن گفتن احتمال لغزش بيشتر دارد تادر مقام خاموشي و سكوت لذا تدارك اين از تدارك آن آسانتر است براي اينكه آنچه در ظرف است محفوظ تر بماندد بايد در ظرف را محكم تر بست يكي از اوصاف پارسايان آن است كه سخن صواب مي گويند و كلام ناروا از دهان آنها نقل نمي شود و تقوا هيچ وقت به مرحله ي سود بخشي نميرسد مگر اينكه با حفظ زبان توام باشد ايمان كسي استقامت نمي پذيرد مگر اينكه دل او استقامت بپذيرد و دل كسي استقامت نمي پذيرد مگر اينكه زبان او استقامت بپذيرد يكي از علائم مهم اين است كه كلام آدمي بيش از علم و عمل او نباشد لاف علمي و يا لاف عملي نزند چنان سخن نگويد كه مستمعين بپندارند كه او چيزهايي مي داند كه در واقع نمي داند يا كار هايي مي كند كه در واقع نمي كند هميشه گفته ي آدمي به اندازه علم يا عمل او بايد باشد همه ي اينها معني در بند كردن زبان را دارد هيچ چيزي براي زنداني كردن شايسته تر از زبان نيست سرّ اين معنا هم روشن است ما شايد در طول روز و بيش از هر چيزي زبانمان را مصرف مي كنيم ما حيوان ناطقيم اگرچه گفته اند ناطق به معناي عاقل اما مهمترين تجلي عقل ما در زبانمان است رابطه ي ما با زيد و عمر برقراري زندگي انساني به نحوي كه امروزه داريم قطعا به تناسب زباني است كه ما داريم هرچه كاربرد زبان كمتر باشد زندگي كوچك ترودايره ي آن تنگ تر خواهد شد به همين دليل كه اين همه ما به كاربرد زبان ملزميم و با كلام آميخته ايم بيشترين لغزش هاي ما در همين جا پيدا خواهد شد اين همه آفت كه براي اين عضو در كتاب هاي اخلاق نام برده اند نشان از اهميت آن دارد با زبان مي توان دروغ گفت مي توان غيبت كرد مي توان افترا زد مي توان تملق گفت مي توان عيب جويي كرد اسرار اين و آ» را فاش كرد و بسياري آفات و كمتر كسي است كه به يكي يا چند تا از اينها مبتلا نباشد تازه آنها كه مواظبت و مراقبت دارند مبتلا هستند چه جاي آنها كه پاك زمام اختيار خودشان را به دست زبان داده اند تازه اينها گناهاني است كه آدمي با زبان مي كند و فقه به گناه بودن آنها گواهي مي دهد چيز هاي ديگري است كه به لحاظ حكم فقهي محرم محسوب نشوند اما به لحاظ اخلاقي مذموم شمرده مي شوند يعني فضولي كردن يعني به كار ديگران كار داشتن يعني از چيز هايي كه به آدمي مربوط نيست پرسيدن جست و جو كردن اين كار شا يد حرام شرعي محسوب نشود اما قطعا به لحاظ اخلاقي قبيح است و مذموم است به كار مردم كار داشتن در جايي كه آدمي نبايد چيزي بگويد اظهار نظر كردن فضل فروشي كردن فخر فروشي كردن سخن زائد گفتن تمام اينها آفاتي است كه از زبان بر مي خيزد و نه تنها خود آأمي را بلكه جمعي را به آفت مي اندازد ما بيشتر از ناحيه سخن گويان زيان ديده ايم؟ يا از ناحيه ي كساني كه لب فرو بسته اند و چيزي نگفته اند مسلما چنين است تلافي و زياني كه آدمي از ناحيه ي سكوت مي برد بسيار آسانتر از تلافي و زياني است كه آدمي از ناحيه گفتن مي برد از علائم و نشانه هاي روح هاي بزرگ بوده است كه قدرت بر سكوت داشتند و توانستند بر لب خودشان مهر بنهند و به امري كه به آنها مربوط نيست نپردازند و دنبال اظهار نظر هاي بي وجه و بيهوده نروند خود طعن زدن داوري هاي بي جا كردن در اموري كه به آدمي مربوط نيست وارد شدن چقدر آفات شخصي و اجتماعي مي آفريند كه گاهي حقيقتا قابل جبران نيست
ادامه دارد

Saturday, December 01, 2007

درس گفتارهای دکتر سجودی: جلسه ی سوم
ويتگنشتاين ديدگاهش در تعارض با راسل است چون راسل معتقد است كه فلسفه مي تواند مثل يك علم عمل كند و متكي بر نظريه پردازي باشد نظريه به عنوان يك اصل كلي بنيادين جهانشمول درباره چيزي كه يك علت بنيادين دارد كه بر كار برانش نامكشوف است اما ويتگنشتاين معتقد است نظريه ابزار مناسبي براي فلسفه و حوزه علوم انساني نيست راسل مي نويسد
هر فلسفه ي علمي ا زقبيل آنچه من به توصيه اش تمايل دارم آرام ‍آرام شبيه علوم ديگر به صورت پاره پاره و موقت در خواهد آمد قبل از هر چيز خواهد توانست فرضيه هايي بنا نهد كه حتي اگر كاملاً هم صحيح نباشد پس از اصلاحات لازم مفيد واقع خواهند شد اين امكان نزديك شدن تدريجي به حقيقت بيش از هر چيزي منشاء اصلي پيروزي ها ي علم بوده است وانتقال اين امكان به فلسفه زمينه ساز پيشرفت در روش است كه در اهميت آن هيچ جاي ترديد نيست
ويتگنشتاين با اين ديدگاه مخالفت مي كند و معتقد است در اين ديدگاه تفاوت هاي بين فلسفه و علوم طبيعي ناديده گرفته شده است
اعمال انساني چه تفاوتي با رويدادهاي طبيعي دارد؟
وقتي آب در صد درجه مي جوشد هيچ نيتي در جوشيدن آب وجود ندارد كه وقتي هم اراده كند نجوشد.پديده اي از روابط علت ومعلولي است علم هم ابزار هاي مناسب را در اختيار دارد از جمله نظريه نظريه تئوري مولكولي اما در مطالعات انساني ما با نيت سرو كار داريم انسان مممكن است نيت به انجام كاري داشته باشد يا نداشته باشد.
ويتگنشتاين جمله ي آدم مجرد نمي تواند متاهل باشد را مثال مي زند از نظر او فلسفه ي ناب در اصل با نوعِ موضوعي كه در اين جمله نشان داده شده است يعني با چيزي سرو كار دارد كه قبل از هر نوع پژوهش تجربي مي توان در باره ي زبان دانست يعني مفهوم يا معناي واژه ها و عبارات و جمله ها .از نظر ويتگنشتاين فلسفه يك جور مطالعه زبان است فيلسوف كارش مطالعه معنا در زبان است بحث هايي كه تا امروز كرديم در نظر بگيريم پي خواهيم برد ويتگنشتاين در مطالعه انسان معتقد به رسيدن به يك حقيقت قابل دريافت با روش هاي تجربي و حقيقت جهانشمول نيست انسان را هستي مي داندكه از طريق زبان توليد معنا مي كند و كار فلسفه را مطالعه معناي زباني مي داند كه از جنس چيز ي نيست كه با پژوهش تجربي بتوان بررسي اش كرد ويتگنشتاين معتقد است معنا در نزدكاربرانش آشكار است و نياز به مكاشفه ندارد معنا مستقل است معنا در انتظار كشف از طريق روش هاي تجربي نيست.
از يك ديد با يك بحران مواجه مي شويم از ديد ويتگنشتاين مساله اي در پس معنا وجود ندارد بايد بتوانيم چگونگي كاركرد زبان را كشف كنيم كاربران زبان بر چگونگي آن تسلط دارند فلسفه با كاركردهاي زبان ما سرو كار دارد ديدگاه ويتگنشتاين در برابر راسل است يعني با آنچه كه از قبل در جاي خود است مسائل فلسفه ناشي از در غلطيدن معنا به بي معنايي است در غلطيدن معنا به بي معنايي چه وقت و كجا صورت مي گيرد و نه كشف حقيقت
زبان يك ابزار نيست يك جعبه ابزار است كنش هاي زباني محك صدق و كذب دريافت نمي دارند كنش و كاركرد گفتمان زباني است بحث صدق و كذب مطرح نيست بي معنايي آنچه ويتگنشتاين وظيفه فلسفه بيان مي كند جمله ي محاوره اي نگرفتي چي گفتي يعني تو قاعده بازي را بلد نيستي قاعده بازي اين نوع گفتمان از اين ديدگاه به تيتر روزنامه ها نگاه كنيد ما بازي رابرديم در يك تيتر سياسي است قبل از اينكه ارجاع به صدق و كذب در برنده شدن بازي باشد توصيف چيزي است يعني توصيف امور جهان
كاربران زبان مي دانند چه مي گويند
صيفه عقد كنش بياني است بحث صدق و كذب نيست به جايي و نا به جايي دستكاري قواعد بازي و شركت در بازي جديد با قواعد جديد
موضوع مورد مطالعه در علوم انساني داراي آگاهي است
موضوع مطالعه در علوم تجربي داراي آگاهي نيست
اعما ل انسان مبتني بر نيات است اما در علوم تجربي خبري از نيت نيست

Friday, November 09, 2007

چگونه پست مدرن حرف بزنيم و پست مدرن بنويسیم
استفن كاستن
پست مدرنيسم در دهه ي گذشته به صورت واژه اي وردِ زبان در محافل علمي و آكادميك در آمده است كتب نشريات مقالات كنفرانس ها و كلاس هاي دروس دانشگاهي به انعكاس مناقشات پيرامون مدرنيسم و تاكيد بر منحصر به فرد بودن عصر ما پرداخته اند عصري كه در آن روند گسترش كامپيوتر ها نظام ارتباطات ماهواره اي شبكه هاي بين المللي اقتصاد جهاني و ديگر دستاورد هاي تكنوـترونيك جملگي دست به دست هم داده و موجب تحول و دگرگوني اساسي و غير قابل برگشتي در تمام اشكال مشغله هاي اجتماعي شده اند
من در مقام استاد جامعه شناسي كه درباره ي فرهنگ تدريس مي كنم خود را جزء اين محيط و اين حال و هوا مي دانم در واقع من از دوجنبه به پست مدرنيسم اعتقاد و علاقه دارم هم به عنوان يك جنبش فكري و نظري و هم به عنوان يك معضل عملي من بر اسا س تجربيات خود به وجود شكاف با تقسيم بندي عمده اي برخورده ام بين كساني كه چرخش پست مدرن را نوعي تجديد مبلمان يا بازارآرائيِ محافظه كارانه ي همان تجملات و تزئينات به هم پيوسته ي قديمي مي دانند و كساني آنرا نوعي گسست (كه مدت هاست موعد آن گذشته است) و جدايي از اصولِ‌ عقايد مدرنيستي در حوزه هايي چون تعليم و تربيت زيبايي شناسي و سياست مي دانند البته درباره ي نحوه ي ترسيم و ارائه ي مطلوبترين راه به سوي هزاره ي آينده مواضع بسيار متعددي وجود دارد
ليكن به نظر من شكاف واقعي آن اندازه كه مربوط به زبان مي گردد به مواضع ربط پيدا نمي كند وضع يا حالت نزد روشنفكران به اندازه ي سياست حائز اهميت و در خور توجه است به عبارت بهتر اين موضع كه پست مدرنيسم را دوست داشته باشيد يا نداشته باشيد ممكن است كم اهميت تر از اين باشد كه بتوانيد يا نتوانيد پست مدرن حرف بزنيد يا بنويسيد شايدموقعيتي برايتان پيش بيايد كه بخواهيد با مقامات محلي خود درباره ي نظريه ي فرهنگي و تفكر ژرفِ چند منظوره به گفتگو بنشينيد ولي نمي دانيد چه بگوئيد يا چگونه صحبت كنيد يا موقعيتي را در نظر بگيريد كه في المثل به كاري مي پردازيد كه بزعم شما صحيح مناسب و حتي در خور توجه جدي و تامل بر انگيز است ولي متاسفانه كسي گوشش بدهكار نيست و اساساً توجهي به شما نمي شود يا با ترحم و دلسوزي به شما نگاه مي كنند من دراينجا راهنما ودستورالعمل ساده و فوري به شما عرضه مي كنم و آن اينكه چگونه پست مدرن حرف بزنيم و پست مدرن بنويسم زيرا پست مدرن حرف زدن و پست مدرن نوشتن بهترين راه حل براي خروج از اين قبيل بن بست هاست
قبل از هر چيز بايد به خاطر داشته باشيد كه زبان ساده و راسته كه پيام هاي آن به راحتي قابل دريافت باشد و مطالب وموضوعات آن كاملاً قابل عرضه و قابل بيان باشند به هيچ وجه مد نظر ما نيست اين نوع زبان در تفكر پست مدرن جايي ندارد زيرا بيش از حد واقعگرا مدرنيست واضح و گوياست زبان پست مدرن بايد مبهم ايده آليستي گنگ پيچيده و تخيلي باشد زباني غير صريح پيچ در پيچ كه پيامهاي آن به راحتي قابل كشف و دريافت نباشد و مستلزم ساختار شكني و رمز گشايي باشد زباني كه مخاطب به راحتي قادر به درك و دريافت محتوا و مضامين آن نباشد
زبان پست مدرن مستلزم استفاده از كنايه طنز استعاره تجاهل ابهام ايجاز ايهام اشارات تلميحات تناقضات تقليد كپيه برداري كليشه سازي ابتذال تقليد مهوع سازي تكرار تمسخر استهزاء ترديد عدم قطعيت و خلاصه تمامي صنايع و بدايع ادبي اعم از نوشتار ي و گفتاري است و لو آنكه متضاد و نقيض هم باشند البته به كارگيري تمامي اين صنايع غالباً كار بسيا ر دشواري است ولي در اكثر موارد صنعت ابهام و پيچيده گويي شيوه ي بسيار معمول و كار سازي است كه اكثر نويسندگان ونظريه پردازان پست مدرن از آن استفاده مي كنند
حال بياييد بر اساس آنچه كه در اين دستور العمل آمده است رفتار كنيم فرض كنيد مي خواهيد مطلبي بيان كنيد با اين مضمون كه بايد به نظرات مردمِ خارج از جامعه ي غربي گوش فرا دهيم تا درباره ي جهتگيري هاي فرهنگي ئي كه بر ما تاثير مي گذارند چيزهايي فرا بگيريم
We should listen to the views of people outside of Western society in order to learn about the culture biases that affect us
اين جمله جمله ي درست و متيني است ولي كند و بي اثر در مخاطب هيچ گونه كنجكاوي و دغدغه ايجاد نمي كند او را به تامل و تفكر وا نمي دارد و شايد به راحتي از آن بگذرد و اهميتي به آن ندهد يا حداقل سري در تائيد تكان دهد وانگهي جمله اي نيست كه براي گوينده ي آن ارزش و اعتبار يا پرستيژي به عنوان متفكري ژرف انديش به بار آورد حال بياييد واژه ي نظرات viewرا برداريد در گفتار و كلام پست مدرن به جاي اين كلمه مي توان از كلماتي چون صداهاvoices آواها و يا بهتر از آن آوامندي هاvocalities يا حتي بهتر از آن از چند آوامندي ها multi-vocalities استفاده كرد بعد صفت بين متني intertextual را به آن اضافه كنيد اما برويم سراغ ساير واژه ها و عبارت ها مردمِ خارج از نيز عبارتي بسيار پيش پا افتاده ساده و سر راست است همه به راحتي مراد از آن را در مي يابند اما در كلام پست مدرن واژه ها بايد چند پهلو و مبهم باشند تا هركسي نتواند بلافاصله با كمي تامل به معناي ظاهري و باطني و معناي نهفته در لايه هاي مختلف آن پي ببرد پس به جاي عبارت مردمِ خارج از آيا بهتر نيست از عبارت پسا-استعماري post-colonial others استفاده كنيم براي آنكه بتوان به گونه اي صحيح و اصولي پست مدرن صحبت كرد يا پست مدرن نوشت بايد در كنار مفاهيم آشنايي چون راسيسم جنسيت گرايي سن گرايي و امثالهم بر بسياري جهت گيري ها نيز تسلط و مهارت داشت براي نمونه عبارت جعليِ نر-واژمحوريPhallogocentrism
و بالاخره عبارت فعليه ي بر ما تاثير مي گذارد affect us نيز عينهو پارچه ي يزدي مي ماند لذا به جاي آن از افعال و عبارات مبهم تري مثل واسطه ي هويت هاي ما مي گرددmediate our identities استفاده مي كنيم حال با سر هم بندي و تركيب عبارات پست مدرن پيشنهادي به جاي عبارات جمله ي مذكور جمله يا مطلب پست مدرني خواهيم داشت به شرح زير
بايد به چند آوامندي ها يِ بينِ متنيِ ديگرانِ پسا استعماريِ خارج از فرهنگِ غربي گوش فرادهيم تا درباره ي جهت گيري ها ي نرواژمحورانه اي كه واسطه ي تعيين هويت هاي ما مي گردند چيزهايي فرا بگيريم
We should listen to the intertextual multivocalities of post-colonial others outside of Western culture in order to learn about the phallogo centric biases that mediate our identities
خوب حالا شماداريد پست مدرن صحبت مي كنيد
بعضي اوقات ممكن است عجله داشته باشيد و براي گرد آوردن حتي كمترين تعداد واژه هاي ساختگي و مترادف هاي پست مدرن به منظور جلو گيري از به بار آمدن رسوايي علني وقت كافي نداشته باشيد كه بيان يك مطلب غلط و نادرست اگر به گونه اي صحيح ادا شود پذيرفتني است اين نكته ما را به دومين استراتژي مهم در صحبت كردن و نوشتن پست مدرن رهنمون مي گردد يعني استفاده از بيشمار پيشوند پسوند خط فاصله خط مميز خط كشيدن زير عبارات و كلمات و بسياري چيز هاي ديگر براي صرفه جويي در وقت بهتر است يك جدول سه ستونه تنظيم كنيد تا بتوانيد سريعاً موارد مورد نياز خود را پيدا كنيد در ستون الف پيشوند ها را قرا ردهيدpost-, hyper-,de-, ex-,anti-, semi-,: و......درستون ب پسوندها ومتمم ها را قرار دهيد-itirity, -ation, -iality, -ity, -ist, و..... در ستون ج اسامي عده ا ي از نويسندگان و نظريه پردازان مشهور و شناخته شده اي را قرار دهيد كه بيانگر صفات يا مكاتب فكري معيني هستند براي مثا ل بارت و بارتي دريدا و فوكو حال براي امتحان جمله اي را در نظر مي گيريم مثلاً مي خواهيد چيزي شبيه جمله ي زير را بگوئيد يا ينويسيد
ساختمان هاي معاصر موجب از خود بيگانگي مي شوند
Contemporary buildings are alienating
اين ايده ي خوبي است ولي شروع كننده يا آغاز گر خوبي نيست اگر اين حرف را در جريان يك كنفرانس بر زبان آوريدكسي اعتنايي به شما نخواهد كرد حتي دور دوم چاي و شيريني هم به شما تعارف نخواهند كرد در حقيقت پس از اداي اين مطلب شايد از شما بخواهند كه تا پايان كنفرانس بمانيد و بعد از اتمام پذيرايي اگر چيزي باقي ماند از خودتان پذيرايي كنيد حال براي اينكه اين وضع پيش نيايد به ستون هاي جدول راهنما و دستورالعملي كه در فوق شرح آن گذشت مراجعه كنيد نخست ستون پيشوندها پيشوندِ pre- مفيد است همان طور كه ساير پيشوند ها نيز ممكن است جدي و پرطمطراق باشند
به جاي ساختمان هاي معاصر قدري ظرافت به خرج داده و قوه ي ابتكار و خلاقيت خود را به كار ببنديد و از عبارت زير استفاده كنيد
The pre/post/spacialities of counter architectural hyper-contemporaneity
ماقبل/پسا/فضامندي هايِ فرا معاصريتِ پاد معمارگونه
اين عبارت هم نويد بخش و اطمينان بر انگيز است هم قابل تامل و در خور بحث و فحص در مورد واژه ي متروك و قديمي از خود بيگانگي ساز بهتر است آن را به دو ر اندازيد چون واژه اي است كه اكنون ديگر منسوخ شده و كاربرد معنايي چندان عميق و ژرفي ندارد به جا ي آن در ستون ب واژه هايي را همراه با پسوند هاي مناسب انتخاب كنيد مثلاً پاد اجتماع مندي و اگر بخواهيد بيشتر پست مدرن باشيد و ابهام و تيره گوني بيشتري را در عبارات خود بكار بگيريد در آن صورت مي توانيد آنرا با عبارت ديگري مثل فريبندگي همراه سازيد پاداجتماع مندي فريبندگي
حال به ستون ج بازگرديد و اسامي چند نفر از نويسندگان نظريه پردازان و متفكران برجسته اي را انتخاب كنيد كه همه با انديشه ها و آثار آنان آشنا بوده و به اتفاق آثار آنها را واجد اهميت دانسته و به ندرت كسي وقت يا ميل به خواندن آنها پيدا كرده است در اين رابطه من ليستي از نظريه پردازان و متفكران اروپايي راكه برا ي اين منظور بسيار مفيد و مناسب هستند ارائه مي دهم كساني چون ميشل فوكو ژاك دريدا ژان فرانسوا ليوتار ژيل دلوز فليكس گاتاري ريچارد رورتي ژاك لاكان ژان بودريار چارلز جنكز و......تمام اين نويسندگان قابل توصيه اند چون آثار در خور تاملي درباره ي پست مدرن نوشته اند ولي به وبژه ژان بودريا ر كه مطالب دشوار بسيا ر زيادي راجع به فضاي پست مدرن نوشته است ضمناً يادتان نرود كه به عنوان چاشني اشاراتي هم به موضوع جنسيت بكنيد و بالاخره چند تا واژه ي نه چندان سليس هم اضافه كنيد و كل اين پرس خوراكِ آشغالِ سرهم بندي شدهgarbled mess را با هم تركيب و قاطي كنيد و فراموش نكنيد كه تمام اينها رادر بين خط تيره خط مميز و پرانتز قرار دهيد خوب نتيجه ي كار چه شد؟ جمله اي بسيا ر مطنطن پر هيمنه پيچيده پر از ابهاو و ثقالت
ما قبل/پسا/ فضامندئ هايِ فرا معاصريتِ پاد معمار گونه مارا باز محكوم به نوعي تكرار شوندگيِ مرددانه ي پاداجتماعي مندي/فريبندگي مي سازد از آن نوعي كه به صراحت تمام در گفتار ضد جنسيتيِ بودرياري درباره ي ذهنيت ريزريز شده بيان شده است
بدين ترتيب شما قادر خواهيد بود صداي افتادن يك سوزن پسا صنعتي را روي فرش فرهنگيِ گذشته نگربشنويد
البته در اين ميان شايد از شما سوال شود كه درباره ي چه چيزي حرف مي زنيد اين خطر همه ي آنهايي را كه به گونه اي پست مدرن صحبت مي كنند تهديد مي كند لذا بايد با هشياري تمام سعي كنيد كه از آن اجتناب نماييد هيچگاه سعي نكنيد با مخاطبين خود وارد بحث و محاجه شويد يا در مقام پاسخگويي به سوالات آنان بر آييد همواره بايد اين نكته را به مخاطبين خود القا كنيد كه متوجه موضوع نشده اند و مطلب را نفهميده اند لذا بار ديگر براي آنان يكسري توضيحات مطول و پر اطناب به اصطلاح براي ساده سازي و توضيح و تنوير اظهارات قبلي خود ارائه كنيد اگر اين كار هم چاره ساز نبود و موثر واقع نشد در آن صورت شما مي مانيد با اين پاسخ هولناك مدنيستي كه من نمي دانم ولي نگران نباشيد فقط در جواب مخاطب خود بگوييد عدم ثبات و ناپايداري سوال شما چندين پاسخ متناقض را به ذهنم متبادر مي سازد پاسخ هايي كه پيوند متقابل آنها قادر به بيان انسجام واژه محورانه اي كه در جستجوي آن هستيد نيست من تنها مي توانم بگويم كه واقعيت جرياني نا متعادل تر بوده و سوء بازنمايي هاي آن به مراتب بيش از آنچه كه در اينجا مجال نشان دادن آنرا داشته باشيم غير قابل اعتماد و ناموثق هستند سوال ديگري هست؟ نه؟ پس چاي و شيريني را رد كنيد بياد
منبع پست مدرنيته و پست مدرنيسم تعاريف نظريه ها و كاربست ها ترجمه و تدوين حسينعلي نوذري انتشارات نقش جهان 1379