ديروز بيستم شهريور ماه باغ ملي بودم كه پيش از اين روزگار اداره مالياتي بوده است و در اين روزگار دانشگاه هنر است جهت رفتنم برقراري سه جلسه دفاع بود جلسه اول درباره سهروردي بود كه بدان نرسيدم جلسه دوم درباره سارتر و بارت بود كه نيمه حضوري شركت داشتم و جلسه آخر با عنوان بررسي ديدگاه زيبايي شناسانه ي جان ديويي و تطبيق آن با پاپ آرت بود كه از اول تا آخر جلسه حضور داشتم و لذت بردم انصافا خوب كار شده بود و راستش در اين جلسه بود كه حس كردم چه خوب كه فلسفه ي هنر مي خوانم نادر شايگان دانشجويي كه در مقام دفاع ايستاده بود به تجربه شخصي خودش اشاره كرد زماني كه در نهايت نظر خودش را خواستند اينكه ابتدا اديان و عرفان خوانده بعد ادبيات عرب و روزگارش به پرگماتيسم و پاپ آرت ختم شده است يه جورايي تجربه هاي عجيب و غريب دانشجويان فلسفه است اما من اكنون نه به تجربه نادر شايگان نه به تجربه همه فلسفه خوانده ها كه به تجربه از ديدگاه جان ديويي اشاراتي مي كنم كه ديروزدر اين جلسه ياد گرفتم اگرچه آنچه كه ديويي درباره اش نظريه پردازي مي كند را زيسته ام اما از اينكه اين همه جدي محل بحث بود لذت بردم آقاي شايگان چكيده كار خود در اختيار همه شركت كننده ها قرار دادند كه من نيز بدان ها استناد مي كنم در اين چكيده آمده است
فلسفه ي ديويي شامل تجربه و زندگي مردم متوسط الحال است ما بايد فلسفه ي او را به مثابه ي بهترين دفاع و تاييد تجربه و لذت روزمره در نظر آوريم اين تجربه سر آن ندارد تا از زندگي معمول فراتر رود ديويي با توجه به چنين تلقي از زندگي پاپ آرت را به مثابه ي بهترين معادل و بيان فلسفه ي خويش مي داند بدين معنا كه جنبش هنري پاپ آرت در مقابل همه ي موضع گيري ها ي انتزاعي و روشنفكرانه مقاومت و پافشاري مي كند در جنبش پاپ آرت تاكيد بر حوادث ايده ها و شادماني هاي عادي و معمول زندگي ما است فلسفه ي ديويي فلسفه ي انسان عادي است فلسفه اي كه مي خواهد در مقابل هر آنچه متعالي ناميده مي شود مقاومت كند و در عوض بر ابتدايي ترين حوادث اين جهان بنيان يابد به گفته ي ديويي
هر كسي كه به نوشتن درباره هنرهاي زيبا مشغول است به ناچار وظيفه اي دارد وظيفه ي او اين است تا ميان اشكال خالص و پالوده شده و غنا يافته ي تجربه كه در آثار هنري متبلور مي شوند و حوادث روزانه اعمال و رنجهايي كه عموما به عنوان عامل قوام بخش تجربه فهم مي شوند پيوندي برقرار سازد
و هنرهايي كه امروزه جزء ضروري و لاينفك زندگي اكثر مردم متوسط الحال است سر آن ندارند تا هنر ناميده شوند از آن ميان مي توان به فيلم موسيقي جاز كميك استريپ و آنچه غالبا در روزنامه ها درباره دلدادگي و معاشقه ي دلدادگان جانيان ماجراهاي راهزنان مي خوانيم اشاره كرد
پي نوشت: يكبار ديگر به آقاي شايگان تبريك مي گويم
به اين فكر مي كنم كه سرنوشت باغ ملي پس از تجربه دانشگاه و رفت و آمد استاد و دانشجو چيست
در مصاحبه ام در دانشگاه هنر گفته بودم شايد پس از 2 سال به اين نتيجه برسم كه فلسفه هنر بي معني است اما امروز به گونه اي ديگر فكر مي كنم
ما اجازه نمیدهیم کیفیت فناپذیری حیات بیمعنا جلوه کند و روایت محصول این امتناع است. محصول پافشاری لجوجانه ما بر معنا بخشیدن به جهان و زندگیمان.
برگ
Wednesday, September 12, 2007
Friday, August 24, 2007
Thursday, August 23, 2007
Wednesday, August 22, 2007
بي تفاوتي روزگار
تكراركسالت بار مرده براي مرده شور
تكرار كسالت بار عروس براي آرايشگر
تكرار كسالت بار كتاب درسي براي استاد
تكرار كسالت بار ژست براي عكاس
تكرار كسالت بار كالا براي فروشنده
تكرار كسالت بار پول براي كارمند بانك
تكرار كسالت بار ماشين براي پليس
تكرار كسالت بار فقط يه نفر حركت براي راننده
تكرار دندان خراب براي دندانپزشك
تكرار همه تكراري ها براي همه
و نسبت ما همه به اين همه تكرار غير تكراري است
گريه براي مرده
شادي براي عروس
درس جديد
ژست گرفتن براي عكس
كالاي نويي را خريدن
پول از بانك گرفتن يا واريز كردن
سوار ماشين به سوي مقصدي رفتن
رسيدن به ماشيني كه فقط يك نفر جا دارد وحركت
ترميم دندانها يت
و ما در همه تكراري هاي غير تكراري غوطه وريم
پي نوشت: يك طرف ماجرا هميشه بي تفاوتي است
تكرار كسالت بار عروس براي آرايشگر
تكرار كسالت بار كتاب درسي براي استاد
تكرار كسالت بار ژست براي عكاس
تكرار كسالت بار كالا براي فروشنده
تكرار كسالت بار پول براي كارمند بانك
تكرار كسالت بار ماشين براي پليس
تكرار كسالت بار فقط يه نفر حركت براي راننده
تكرار دندان خراب براي دندانپزشك
تكرار همه تكراري ها براي همه
و نسبت ما همه به اين همه تكرار غير تكراري است
گريه براي مرده
شادي براي عروس
درس جديد
ژست گرفتن براي عكس
كالاي نويي را خريدن
پول از بانك گرفتن يا واريز كردن
سوار ماشين به سوي مقصدي رفتن
رسيدن به ماشيني كه فقط يك نفر جا دارد وحركت
ترميم دندانها يت
و ما در همه تكراري هاي غير تكراري غوطه وريم
پي نوشت: يك طرف ماجرا هميشه بي تفاوتي است
Friday, August 10, 2007
حكمت خسرواني2
يكي ديگر از نكاتي كه در گفتار شهروزي آمده است گله و شكايت زرتشت از مردمي است كه وي را نيك مي شناختند اما به او نمي گرويدند و انكارش مي كردند او مدتي را از آذربايجان بيرون مي رود كه دوران تفكر و انزواي اوست و چون باز مي گردد عده اي ازاو طلب مال وعده اي طلب كتب حكمت نمودند همچنين از سوي مخالفان و معاندان كه همان اشراف و روحانيون بودند اصل و نسب و دودمانش انكار شد اما خود مي گويد و درميان ايشان معروف النسب بودم و پدر و مادرم را مي شناختند در هر حال آنان از هر وسيله اي جهت صدمه زدنش امتناع نكرده و رويگردان نبودند چون منافع شان سخت در خطر بود به شرحي كه گذشت نحوه بعثت و برانگيختگي زرتشت با ديگران پيامبران متفاوت بود در واقع او از رسيدن به نور سخن مي گويد پس فرستادم به سوي ايشان كه نور در پوست من درآمد از ديدگاه زرتشت آب آتش و زمين مقدس اند و نبايد آلوده شوند هنگامي كه زرتشت از اهورامزدا طلب خرد و دانش والاي الاهي مي كند خداوند آن خرد همه آگاهي را به شكل آب به زرتشت مي دهد كه بنوشد
شيخ شهاب الدين سهروردي راز و رمز فلسفه و حكمت اشراق را در ايران باستان دريافته است او آبشخور فلسفه ي يونان يعني فلسفه ي ارسطو و افلاطون را حكمت خسرواني يعني فلسفه ي پارسي مي دانست فلسفه ي مشاء و اشراق دو نحله به روش تفكر فلسفي بود كه در ايران باستان سرچشمه داشته است سهروردي از زرتشت ياد مي كند آن جا كه مي گويد جهان تقسيم مي شود بر دو بخش جهان مينوي كه عالم نوراني و روحاني و گيتي كه عالم ظلماني و مادي است او درباره نور و آتش و روشني مي نويسد و چون نور فيض دهنده و تابنده از عالم بالا بر نفوس فاضله و به آنان نيروي درخشش و عقيده مي بخشد ومانند آفتاب مي درخشد و اين نور را به پهلوي خره مي گويند و چنانكه زرداشت گفته است خره نوري است كه از ذات پروردگار مي درخشد و به وسيله ي همين نور آفريدگان برخي بربرخ ديگر برتري مي يابند و هر يك از آفريدگان خداوند به كمك آن نور مي تواند مصدر كاري شود. همان طور كه گذشت در بيان سهروردي آتش معرفت و شناخت دروني سر آغازش همان آتش ايزدي است كه در ايران زمين به وسيله زرتشت فروزان گشت او از فلاسفه پارس با نام ونشان سخن مي گويد و اصطلاحات اوستايي را به جا و درست به كار مي گيرد سهروردي خوب از واقعيت آگاهي داشت كه چگونه روحانيون مجوس حكمت وا لاي زرتشت را به انحراف و انحطاط كشاندند و اذهان را نسبت بدان بدبين كردند به همين جهت مي گويد حكمت و اشراق پارسي نه آن است كه روحانيان مجوس از سر كفر مي گويند و مي كنند
به جاست قدري درباره مجوس گفته شود واژه و اطلاق مجوس نزد نويسندگان و مورخان اسلامي و تازي اغلب به معني آتش پرست و آتش پرستي كاربرد داشته است و مفهوم آن از مغ نيز نزد نويسندگان و عرفا و صوفيه متفاوت است واژه مجوس در قرآن سوره حج آيه 17 آمده است اگرچه در كنار اهل كتاب عنوان شده اما از معناي آيه چنين بر مي آيد كه تنها در موارد اداري و امور مربوط به خراج و جزيه با آنان مانند اهل كتاب رفتار مي شد و اين آيه نشانگر آن است كه مجوس از همان آغاز اسلام اهل كتاب شناخته نمي شد اين واژه پس از ساسانيان به منظور تحقير و تخفيف زرتشتيان كاربرد داشته است در حالي كه آيين و فرهنگ و حكمت و عرفان ايراني كه حكيمان بزرگي چون سهروردي و حكيمان و عارفان شاعر و فرزانه ي ايراني پيرو آن بودند و اعتلاي عنوان مغ در چنين آثاري، نماينده ي آن است كه چنان حكمتي پوشيده و در پرده و تنها در حيطه ي شناخت خواص قرار گرفت و به همين جهت است كه در طول قرن ها اشاره شده كه مغان واقعي جز مغان آتش پرست و اصحاب نار و مجوسان مي باشند در مغرب زمين نيز از همان ايام كهن همين مجوس و مغان ياموبدان آتش بودند كه به كلي عاري از حليه ي حكمت و عرفان و فلسفه بوده وبه عنوان جادوگر مشهور بودند در يونان از سده ي پنجم پيش از ميلاد اين واژه در آثار نويسندگان ملاحظه
مي شود كه از آن مفهوم جادوگر و جادوگري دريافت مي شد بعد ها اين مفهوم كه مجوس و مجوسي كسي است كه اعمال شگفت و خارق العاده و بيرون از توان افراد عادي و حتا دانا و عالم انجام مي دهد شناخته شد و در اين جا بود كه ويژه موبدان ايراني نبود بلكه مفهومي عام پيدا كرد به نقل از بقراط اين افراد با افسون ها و عزايم و نيرنگ بازي مدعي درمان بيماري صرع بودند اما معني و مفهوم دو گانه ي اين واژه حتي در يونان نيز روشن بود و بسا از فيلسوفان و خردمندان به مقام و آگاهي و مراتب شهود مغان اصيل آگاه بودند همان معرفت و شناختي كه هم در حوزه ي فرهنگ هاي مديترانه مشهود بود و هم عرفا حكما شاعران و انديشمندان ايراني در دوره اسلامي بدان آشنا بودند افلاطون در رساله ي الكيبادس با تعظيم از مغان حكيم ايراني ياد كرده و دينون در سده چهارم ميلادي معترف بوده و ارسطو با آگاهي از كار و حرفه ي مجوس تاكيد مي كند كه مغان دارنده ي حكمت و خرد با سحر و جادو و افسون نسبتي ندارند همان مغان ي كه هاتف حافظ سهروردي اشكوري خود را از جهاتي ميراث برآنان مي دانستند مغان دو وجه مثبت و منفي داشتند گروهي دارندگان معارف واخلاق و حكمت و و پيروان راه سلوك و عرفان بودند و گروهي كه به تخفيف مجوس ناميده مي شدند به خصوص پس از ساسانيان در كتاب مطالعات دين هاي ايراني از نظر گاه نويسندگان و مورخان كلاسيك نيز مستنداتي هست داير به آن كه مجوسيت و مجوسان جدا از پيروان زرتشت بودند در واقع زرتشتي كه شهروزي توصيف مي كند در شمار ملوك و انبياي فارس و باني حكمت نوريه به دور از آن اصل ثنويتي است كه مجوس و مغان زمان ساساني و پس از آن با عنوان گبرها پس از ساسانيان در دوران اسلامي بودند جماعتي كه كافر معرفي مي شدند و آذر پرست متاسفانه در اثر تداخل نام زرتشت با نام مذاهب مجوسي مانوي زرواني كه بنياد همه بر ثنويت مطلق و شالوده الاهياتشان بر اساس ثنويت و اساطير بود نام زرتشت پيامبر با زرتشت هاي ديگر اختلاط پيدا كرد در رساله اي به نام كلمه التصوف از سهروردي شيخ اشراق چنين آمده و در ايران قديم امتي بودند كه به حق رهبري و دادگستري مي نمودند اينان حكما و فضلايي بودند غير مشبه به مجوس كه ما حكمت نوري شريف آنها را حكمتي كه ذوق افلاطون و پيشينيان او گواه برآن است در كتاب خود به نام كلمة الاشراق احيا كرديم و كسي در هچو امري بر من سبقت نداشت
شيخ شهاب الدين سهروردي راز و رمز فلسفه و حكمت اشراق را در ايران باستان دريافته است او آبشخور فلسفه ي يونان يعني فلسفه ي ارسطو و افلاطون را حكمت خسرواني يعني فلسفه ي پارسي مي دانست فلسفه ي مشاء و اشراق دو نحله به روش تفكر فلسفي بود كه در ايران باستان سرچشمه داشته است سهروردي از زرتشت ياد مي كند آن جا كه مي گويد جهان تقسيم مي شود بر دو بخش جهان مينوي كه عالم نوراني و روحاني و گيتي كه عالم ظلماني و مادي است او درباره نور و آتش و روشني مي نويسد و چون نور فيض دهنده و تابنده از عالم بالا بر نفوس فاضله و به آنان نيروي درخشش و عقيده مي بخشد ومانند آفتاب مي درخشد و اين نور را به پهلوي خره مي گويند و چنانكه زرداشت گفته است خره نوري است كه از ذات پروردگار مي درخشد و به وسيله ي همين نور آفريدگان برخي بربرخ ديگر برتري مي يابند و هر يك از آفريدگان خداوند به كمك آن نور مي تواند مصدر كاري شود. همان طور كه گذشت در بيان سهروردي آتش معرفت و شناخت دروني سر آغازش همان آتش ايزدي است كه در ايران زمين به وسيله زرتشت فروزان گشت او از فلاسفه پارس با نام ونشان سخن مي گويد و اصطلاحات اوستايي را به جا و درست به كار مي گيرد سهروردي خوب از واقعيت آگاهي داشت كه چگونه روحانيون مجوس حكمت وا لاي زرتشت را به انحراف و انحطاط كشاندند و اذهان را نسبت بدان بدبين كردند به همين جهت مي گويد حكمت و اشراق پارسي نه آن است كه روحانيان مجوس از سر كفر مي گويند و مي كنند
به جاست قدري درباره مجوس گفته شود واژه و اطلاق مجوس نزد نويسندگان و مورخان اسلامي و تازي اغلب به معني آتش پرست و آتش پرستي كاربرد داشته است و مفهوم آن از مغ نيز نزد نويسندگان و عرفا و صوفيه متفاوت است واژه مجوس در قرآن سوره حج آيه 17 آمده است اگرچه در كنار اهل كتاب عنوان شده اما از معناي آيه چنين بر مي آيد كه تنها در موارد اداري و امور مربوط به خراج و جزيه با آنان مانند اهل كتاب رفتار مي شد و اين آيه نشانگر آن است كه مجوس از همان آغاز اسلام اهل كتاب شناخته نمي شد اين واژه پس از ساسانيان به منظور تحقير و تخفيف زرتشتيان كاربرد داشته است در حالي كه آيين و فرهنگ و حكمت و عرفان ايراني كه حكيمان بزرگي چون سهروردي و حكيمان و عارفان شاعر و فرزانه ي ايراني پيرو آن بودند و اعتلاي عنوان مغ در چنين آثاري، نماينده ي آن است كه چنان حكمتي پوشيده و در پرده و تنها در حيطه ي شناخت خواص قرار گرفت و به همين جهت است كه در طول قرن ها اشاره شده كه مغان واقعي جز مغان آتش پرست و اصحاب نار و مجوسان مي باشند در مغرب زمين نيز از همان ايام كهن همين مجوس و مغان ياموبدان آتش بودند كه به كلي عاري از حليه ي حكمت و عرفان و فلسفه بوده وبه عنوان جادوگر مشهور بودند در يونان از سده ي پنجم پيش از ميلاد اين واژه در آثار نويسندگان ملاحظه
مي شود كه از آن مفهوم جادوگر و جادوگري دريافت مي شد بعد ها اين مفهوم كه مجوس و مجوسي كسي است كه اعمال شگفت و خارق العاده و بيرون از توان افراد عادي و حتا دانا و عالم انجام مي دهد شناخته شد و در اين جا بود كه ويژه موبدان ايراني نبود بلكه مفهومي عام پيدا كرد به نقل از بقراط اين افراد با افسون ها و عزايم و نيرنگ بازي مدعي درمان بيماري صرع بودند اما معني و مفهوم دو گانه ي اين واژه حتي در يونان نيز روشن بود و بسا از فيلسوفان و خردمندان به مقام و آگاهي و مراتب شهود مغان اصيل آگاه بودند همان معرفت و شناختي كه هم در حوزه ي فرهنگ هاي مديترانه مشهود بود و هم عرفا حكما شاعران و انديشمندان ايراني در دوره اسلامي بدان آشنا بودند افلاطون در رساله ي الكيبادس با تعظيم از مغان حكيم ايراني ياد كرده و دينون در سده چهارم ميلادي معترف بوده و ارسطو با آگاهي از كار و حرفه ي مجوس تاكيد مي كند كه مغان دارنده ي حكمت و خرد با سحر و جادو و افسون نسبتي ندارند همان مغان ي كه هاتف حافظ سهروردي اشكوري خود را از جهاتي ميراث برآنان مي دانستند مغان دو وجه مثبت و منفي داشتند گروهي دارندگان معارف واخلاق و حكمت و و پيروان راه سلوك و عرفان بودند و گروهي كه به تخفيف مجوس ناميده مي شدند به خصوص پس از ساسانيان در كتاب مطالعات دين هاي ايراني از نظر گاه نويسندگان و مورخان كلاسيك نيز مستنداتي هست داير به آن كه مجوسيت و مجوسان جدا از پيروان زرتشت بودند در واقع زرتشتي كه شهروزي توصيف مي كند در شمار ملوك و انبياي فارس و باني حكمت نوريه به دور از آن اصل ثنويتي است كه مجوس و مغان زمان ساساني و پس از آن با عنوان گبرها پس از ساسانيان در دوران اسلامي بودند جماعتي كه كافر معرفي مي شدند و آذر پرست متاسفانه در اثر تداخل نام زرتشت با نام مذاهب مجوسي مانوي زرواني كه بنياد همه بر ثنويت مطلق و شالوده الاهياتشان بر اساس ثنويت و اساطير بود نام زرتشت پيامبر با زرتشت هاي ديگر اختلاط پيدا كرد در رساله اي به نام كلمه التصوف از سهروردي شيخ اشراق چنين آمده و در ايران قديم امتي بودند كه به حق رهبري و دادگستري مي نمودند اينان حكما و فضلايي بودند غير مشبه به مجوس كه ما حكمت نوري شريف آنها را حكمتي كه ذوق افلاطون و پيشينيان او گواه برآن است در كتاب خود به نام كلمة الاشراق احيا كرديم و كسي در هچو امري بر من سبقت نداشت
Saturday, July 28, 2007
تلخيص كتاب حكمت خسرواني1
زرتشت پيامبر و حكيم
كتاب نزهة الارواح و روضة الافراح يا تاريخ الحكما از آثار شمس الدين محمد بن محمود شهروزي
است كه به سال 686در گذشته است اين كتاب شرح حال و حكمت و فلسفه ي 128 تن از دانشمندان و حكماي يوناني و ايراني و اسلامي است كه آگاهي هاي آن در ذيل شرح و احوال و آثار شيخ شهاب الدين سهروردي از كهن ترين مدارك موجود در اين زمينه است اين كتاب در اوايل سده ي يازدهم به وسيله ي دانشمند حكيم و عارف ايراني مقصود علي تبريزي در هند به فارسي ترجمه شده است
در اين كتاب شرحي درباره زرادشت آمده است كه به سه دليل عمده داراي اهميت است
به مسائلي تكراري كه بر اثر جهل و تعصب بوده است، نپرداخته است
به مسائلي در زندگي زرتشت پرداخته كه در آثار مشابه كمتر ديده مي شود
اشاراتي كه به تفصيل آمده است با گاثاها و آثار سنتي زرتشت همانندي دارد
بر اساس شرح حالي كه از زبان زرتشت درباره خودش نقل شده در آذربيجان يعني در شرق ايران زاده شده است اماروايتي وجود دارد كه او در نجران متولد شده است شهري در شبه جزيره عربستان ميان حجاز و يمن اما جهت اين انتساب از آن روست كه به سختي
مي توانستند باور كنند كه پيامبري برخاسته از سرزمين ايران باشد و حتي تا جايي كه او را با ابراهيم خليل يكي دانسته اند و يا او را از شاگردانش مي دانستند در حالي كه از ديدگاه روايات كهن چه بسا زرتشت الگويي براي ابراهيم خليل بوده باشد نه بالعكس استاد و حكيمي كه زرتشت نزد وي در آغاز نوجواني بهره يافت برزين و يا به اشاره زات سپرم نام داشته است اين مرد فرزانه حكيمي بود كه خلوت گزيده و به انديشه و تفكر روزگار مي گذراند اما از خدمت به مردم و نيكي و دست گيري نسبت به خلق غافل نبود زرتشت دوران انديشه و تفكر را جهت فراغت از اعمال خور و خواب و پوشاك به قناعت و خوراك شير و پنير سر مي كرد در متن ي كه به خود زرتشت استناد مي دهند آمده است
چون رسيدم به دور زحل اوسط نور در آمد در پوست من از براي آن كه طالع دلو بود و زحل مربي و ولي آن
وجه امتياز سياره اي كه از آن نامبرده است حلقه ي درخشاني است كه در اطراف آن ديده مي شود تعبير راز آميز و كنايت گونه ي نويسنده بسيار زيبا بيان مطلب كرده كه با رسيدن به دور زحل ماده ي مستعده ي زرتشت و ضمير تفكر وي نور را جذب كرده و روشنايي دانش و ادراك را گرفته است مناجات و نيايش زرتشت براي نور خالص و محض است اين نور براثر تفكر وانديشه با راهنمايي پير و مراد حاصل مي شود
شهروزي به رفتن زرتشت نزد رستم اشاره مي كند و اينكه زرتشت آيين خود را به رستم عرضه كرد و او نپذيرفت اندوهگين شد اسفنديار نزد رستم مي رود باز هم نمي پذيرد و انگيزه جنگ رستم و اسفنديار كه منجر به كشته شدن اسفنديار شد نيز همين امر دانسته شده است و به همين جهت است كه نام رستم توسط موبدان از اوستا حذف شده است
نور و آتش در آيين زرتشت به شرحي كه خواهد آمد مقدس است هر كه آتش مقدس حرارت دانش نورالاهي را در خود گيرد و كسب كند رستگار است و اراده كرده تا پوياي شهود شود اين آتش اين نور اين لهيب و زبانه فر است فردانش بزرگي سعادت شكوه و عظمتي است كه از سوي خداوند بخشيده مي شود به آنانكه شايسته و درخورند پيروان اين دين بايد هر روز آتش زندگي را با خالص ترين كردار نيك دريافت شناخت و دانش و آگاهي روشن و فروزان نگه دارنداز اين نكته كه بايد هر روزه آتش زندگي را با هشياري و خلوص خوش سوزروشن و برقرار دارند نويسندگان يوناني برداشت ظاهري كرده اند بدين معنا كه بايد هر روزه با چوب هاي خشك و خوش سوز و خوش بو آتش بيفروزند در حالي كه در مورد انواع آتش ها والاترين شان كه بدون دود مي سوزد و خوش بو ومعطر است بنابر اوستا آتشي است كه درون آدمي مي سوزد و زندگي را تعالي مي بخشد همان آتشي است كه زرتشت مي گويد در طالع من روشن شد و به درونم رسوخ يافت همان آتشي كه نيروي تحرك هستي و نمو است آتش محك آتش است آتش پاك درونآتش مند را نمي سوزاند اما دشمن و بدخواه را مي سوزاند اهميت آتش در آيين زرتشت با غلو مجوس و موبدان موجب شد كه ستايش يكي از جلوه هاي ذات خداوندي به جاي اصل و خود خداوند شناخته شده و آتش پرستي باب شوداقبال لاهوري شرحي كوتاه درباره ماهيت آتش در حكمت ايراني حكمت خسرواني مي دهد به قرار زير
در نظر اصحاب جمال حقيقت نهايي چيزي جز جمال سرمدي نيست جمال سرمدي به اقتضاي ذات خود در پي آن است كه روي خود را در آيينه ي جهان بنگرد از اين رو جهان نگار يا عكس جمال سرمدي است به اين ترتيب اصحاب نحله جمال از مفهوم نوافلاطوني آفرينش كه جهان را نشئه اي از فياضيت الاهي مي شمرد دور شدند ومانند
مير سيد شريف علي جرجاني اعتقاد كردند كه تجلي زيبايي علت خلقت است و عشق نخستين مخلوق است و عشق است كه جمال سرمدي را تحقق مي بخشد صوفيان ايراني به اقتضاي اصل زرتشتي خود اين عشق جهانگير را آتش مقدس ناميدند كه جز خداهمه چيز را
مي سوزاند البته اين آتشي نيست كه مغان و موبدان متشرع مجوسي در اتاق هاي سر بسته و پستوها در منقل و آتشدانهيزم ها برآن مي نهند و ادعيه تلاوت مي كردند
كتاب نزهة الارواح و روضة الافراح يا تاريخ الحكما از آثار شمس الدين محمد بن محمود شهروزي
است كه به سال 686در گذشته است اين كتاب شرح حال و حكمت و فلسفه ي 128 تن از دانشمندان و حكماي يوناني و ايراني و اسلامي است كه آگاهي هاي آن در ذيل شرح و احوال و آثار شيخ شهاب الدين سهروردي از كهن ترين مدارك موجود در اين زمينه است اين كتاب در اوايل سده ي يازدهم به وسيله ي دانشمند حكيم و عارف ايراني مقصود علي تبريزي در هند به فارسي ترجمه شده است
در اين كتاب شرحي درباره زرادشت آمده است كه به سه دليل عمده داراي اهميت است
به مسائلي تكراري كه بر اثر جهل و تعصب بوده است، نپرداخته است
به مسائلي در زندگي زرتشت پرداخته كه در آثار مشابه كمتر ديده مي شود
اشاراتي كه به تفصيل آمده است با گاثاها و آثار سنتي زرتشت همانندي دارد
بر اساس شرح حالي كه از زبان زرتشت درباره خودش نقل شده در آذربيجان يعني در شرق ايران زاده شده است اماروايتي وجود دارد كه او در نجران متولد شده است شهري در شبه جزيره عربستان ميان حجاز و يمن اما جهت اين انتساب از آن روست كه به سختي
مي توانستند باور كنند كه پيامبري برخاسته از سرزمين ايران باشد و حتي تا جايي كه او را با ابراهيم خليل يكي دانسته اند و يا او را از شاگردانش مي دانستند در حالي كه از ديدگاه روايات كهن چه بسا زرتشت الگويي براي ابراهيم خليل بوده باشد نه بالعكس استاد و حكيمي كه زرتشت نزد وي در آغاز نوجواني بهره يافت برزين و يا به اشاره زات سپرم نام داشته است اين مرد فرزانه حكيمي بود كه خلوت گزيده و به انديشه و تفكر روزگار مي گذراند اما از خدمت به مردم و نيكي و دست گيري نسبت به خلق غافل نبود زرتشت دوران انديشه و تفكر را جهت فراغت از اعمال خور و خواب و پوشاك به قناعت و خوراك شير و پنير سر مي كرد در متن ي كه به خود زرتشت استناد مي دهند آمده است
چون رسيدم به دور زحل اوسط نور در آمد در پوست من از براي آن كه طالع دلو بود و زحل مربي و ولي آن
وجه امتياز سياره اي كه از آن نامبرده است حلقه ي درخشاني است كه در اطراف آن ديده مي شود تعبير راز آميز و كنايت گونه ي نويسنده بسيار زيبا بيان مطلب كرده كه با رسيدن به دور زحل ماده ي مستعده ي زرتشت و ضمير تفكر وي نور را جذب كرده و روشنايي دانش و ادراك را گرفته است مناجات و نيايش زرتشت براي نور خالص و محض است اين نور براثر تفكر وانديشه با راهنمايي پير و مراد حاصل مي شود
شهروزي به رفتن زرتشت نزد رستم اشاره مي كند و اينكه زرتشت آيين خود را به رستم عرضه كرد و او نپذيرفت اندوهگين شد اسفنديار نزد رستم مي رود باز هم نمي پذيرد و انگيزه جنگ رستم و اسفنديار كه منجر به كشته شدن اسفنديار شد نيز همين امر دانسته شده است و به همين جهت است كه نام رستم توسط موبدان از اوستا حذف شده است
نور و آتش در آيين زرتشت به شرحي كه خواهد آمد مقدس است هر كه آتش مقدس حرارت دانش نورالاهي را در خود گيرد و كسب كند رستگار است و اراده كرده تا پوياي شهود شود اين آتش اين نور اين لهيب و زبانه فر است فردانش بزرگي سعادت شكوه و عظمتي است كه از سوي خداوند بخشيده مي شود به آنانكه شايسته و درخورند پيروان اين دين بايد هر روز آتش زندگي را با خالص ترين كردار نيك دريافت شناخت و دانش و آگاهي روشن و فروزان نگه دارنداز اين نكته كه بايد هر روزه آتش زندگي را با هشياري و خلوص خوش سوزروشن و برقرار دارند نويسندگان يوناني برداشت ظاهري كرده اند بدين معنا كه بايد هر روزه با چوب هاي خشك و خوش سوز و خوش بو آتش بيفروزند در حالي كه در مورد انواع آتش ها والاترين شان كه بدون دود مي سوزد و خوش بو ومعطر است بنابر اوستا آتشي است كه درون آدمي مي سوزد و زندگي را تعالي مي بخشد همان آتشي است كه زرتشت مي گويد در طالع من روشن شد و به درونم رسوخ يافت همان آتشي كه نيروي تحرك هستي و نمو است آتش محك آتش است آتش پاك درونآتش مند را نمي سوزاند اما دشمن و بدخواه را مي سوزاند اهميت آتش در آيين زرتشت با غلو مجوس و موبدان موجب شد كه ستايش يكي از جلوه هاي ذات خداوندي به جاي اصل و خود خداوند شناخته شده و آتش پرستي باب شوداقبال لاهوري شرحي كوتاه درباره ماهيت آتش در حكمت ايراني حكمت خسرواني مي دهد به قرار زير
در نظر اصحاب جمال حقيقت نهايي چيزي جز جمال سرمدي نيست جمال سرمدي به اقتضاي ذات خود در پي آن است كه روي خود را در آيينه ي جهان بنگرد از اين رو جهان نگار يا عكس جمال سرمدي است به اين ترتيب اصحاب نحله جمال از مفهوم نوافلاطوني آفرينش كه جهان را نشئه اي از فياضيت الاهي مي شمرد دور شدند ومانند
مير سيد شريف علي جرجاني اعتقاد كردند كه تجلي زيبايي علت خلقت است و عشق نخستين مخلوق است و عشق است كه جمال سرمدي را تحقق مي بخشد صوفيان ايراني به اقتضاي اصل زرتشتي خود اين عشق جهانگير را آتش مقدس ناميدند كه جز خداهمه چيز را
مي سوزاند البته اين آتشي نيست كه مغان و موبدان متشرع مجوسي در اتاق هاي سر بسته و پستوها در منقل و آتشدانهيزم ها برآن مي نهند و ادعيه تلاوت مي كردند
Wednesday, July 11, 2007
از روز آخري كه براي خودش روزي بود روزهاي بسياري گذشته است ومن در اين روزهاي بسيار امتحان داده ام پايان نامه تصويب كرده ام كلاس هايم را نرفته ام وبلاگ نويسي ام تعطيل بود اماامروز در جلسه دفاع دوست نازنينم الهام شركت كردم و امشب دلي را شكستم كه به اندازه همه عالم كائنات و ممكنات وسعت دارد براي جبران تنها مي توانم برايش آرزو و دعا كنم كه به همه آرزو هايش برسد چه اينكه عذر خواهي در بعضي شرايط كاريكاتور مي نمايد ما وقتي در گوش كسي مي زنيم كلي عذر خواهي مي كنيم اما اگر كسي را بكشيم چه در واقع ما هميشه و قتي خطاهاي بسيار كوچك مي كنيم بسيار عذر مي خواهيم
Monday, June 04, 2007
ديروز براي خودش روز آخري بود
ديروز يكشنبه سيزدهم خرداد ماه هزارو سيصد و هشتاد و شش پايان تمام كلاس هاي دانشگاه و دوره دو ساله فلسفه هنر بود به همين مناسبت غم انگيز و شاد پس از اتمام كلاس دكتر پاينده و قبل از شروع كلاس دكتر سجودي نهار را در يكي از كلاس هاي دانشگاه دور هم بوديم در تمام اين مدت تمام روزهاي 2سال پيش قبل از ورودم به دانشگاه هنر نه به ترتيب تاريخي از مقابل چشمانم گذشت پررنگ ترين خاطره ام مربوط به روز مصاحبه ام بود كه با چه حال و اوضاعي رفتم كه پاسخ دهم درباره چيز هايي كه نمي دانستم و درباره رشته اي كه نمي شناختم نفر آخر بودم از صبح كه رفتم 6 عصر وارد اتاقي شدم كه بعد ها كلاس درسم بود خستگي تمام چهره اساتيد مصاحبه كننده را پوشانده بود اما مصاحبه با فضاي شادو جالبي پيش رفت تا جايي كه بحث از كانت و فلسفه هنر و انگيزه به داستان و پياده روي و نقش آن در تفكر عميق رسيد از كلاس كه بيرون آمدم روي ابرها راه مي رفتم
پس از اتمام آخرين كلاس تصميم گرفتيم ساعتي را دور هم باشيم كه بعد برويم كه ديگر همديگر را نبينيم آخه حكايت روز هاي آخر در هر موضوعي حكايت عجيبي است همه تلاش ها به سمت اين است كه تداومي وجود داشته باشد و باز اين با هم بودن ها تكرار شود اما من در هر روز آخري واقعي بودن روز آخر را با تمام وجود حس مي كنم و ديروز مي دانستم كه مي رويم كه ديگر همديگر را نبينيم اما روز آخر خوبي بود
روز آخر تشكيل شده بود از قدري آواز قدري شعر قدري نقد قدري فلسفه قدري خرده گري از يكديگر قدري پيشنهاد قدري راست قدري دروغ قدري حافظ قدري شاملو و مقاديري تعريف از يكديگر به اضافه بستني و سيب زميني سرخ كرده و چاي و خلاصه براي خودش روز آخري بود
پي نوشت: نقدي به همكلاسي فلسفي و نه فلسفه هنري ام رجبي نمودم كه به قول عابديني براي سي سال افسردگي او كافي بود پس قدري هم عذاب وجدان را به قدرهاي بالا بيفزاييد
پس از اتمام آخرين كلاس تصميم گرفتيم ساعتي را دور هم باشيم كه بعد برويم كه ديگر همديگر را نبينيم آخه حكايت روز هاي آخر در هر موضوعي حكايت عجيبي است همه تلاش ها به سمت اين است كه تداومي وجود داشته باشد و باز اين با هم بودن ها تكرار شود اما من در هر روز آخري واقعي بودن روز آخر را با تمام وجود حس مي كنم و ديروز مي دانستم كه مي رويم كه ديگر همديگر را نبينيم اما روز آخر خوبي بود
روز آخر تشكيل شده بود از قدري آواز قدري شعر قدري نقد قدري فلسفه قدري خرده گري از يكديگر قدري پيشنهاد قدري راست قدري دروغ قدري حافظ قدري شاملو و مقاديري تعريف از يكديگر به اضافه بستني و سيب زميني سرخ كرده و چاي و خلاصه براي خودش روز آخري بود
پي نوشت: نقدي به همكلاسي فلسفي و نه فلسفه هنري ام رجبي نمودم كه به قول عابديني براي سي سال افسردگي او كافي بود پس قدري هم عذاب وجدان را به قدرهاي بالا بيفزاييد
Monday, May 28, 2007
Wednesday, May 23, 2007
عاشقانه هاي مصر باستان
در حين انجام كارهايم راديو نيز روشن بود مجري راديوي پيام از كتاب عاشقانه هاي مصر باستان ترجمه عباس صفاري صحبت مي كرد و اين قطعه را از كتاب خواند
بتاز به مانند چاپار حكمران تنگ حوصله
چابكانه بتاز
رپ رپه هيچ اسب تك تازي
به پاي ضربان قلب تو نمي رسد
هنگامي كه به او مي رسي
حس هاي مختلفي وقتي تصور مي كردم اين قطعه عاشقانه مربوط به پيش از تاريخ است در من برانگيخته مي شد حس هايي گاه متناقض گاهي شخص را هنگام سرودنش تصور مي كردم به فضاي فكري اش و به كلماتي كه به كار برده از اينكه روزي وجود داشته قلبش مي تپيده و حالا هيچ نشاني از او نيست احساس پوچي و ترس مي كردم پوچي بدين معنا كه زماني خيلي از مسائل همان قدر براي او جدي بوده كه براي ما اما حتي نمي توان شمرد كه چند ساعت است كه از اضطراب ها و دلشوره هايش گذشته او نيز همين دغدغه ها را داشته و كسي چه مي داند كه تا چه اندازه غصه خيلي چيزها را خورده است و احساس ترس از فراموش شدن كه البته گريزي از آن نيست پس از مرگ دست كم چند نفري كه دورمان هستند يادمان كنند كه با مردن آنها نيز مانيز به كلي خواهيم مرد مگر اينكه ميخي به عالم بكوبيم و برويم حس ديگرم اين بود كه حداكثر تلاشم را بكنم اما غصه نخورم حتما كسي كه اين شعر را سروده در غم از دست دادن كسي كه نه زير ماشين كه زير اسب رفته گريسته حتما براي نداشتن نه آپارتمان مدرن در بهترين نقطه شهر كه شايد براي سرپناهي غاري جايي سر دوست خود كلاه گذاشته و خيلي حتما هاي ديگر از اينكه همه مضامين در عالم يكي است و در عين حال به تعداد افراد بشر متفاوت و البته گاهي هم به شدت مشابه قدري حوصله ام سر مي رود.
پي نوشت: قطعه اي را كه در بالا آوردم جون نديدم وفقط شنيدم به سبك خود نوشتم ممكن است در كتاب به گونه اي ديگر باشد ديگر آنكه به اين نتيجه رسيدم كه زندگي را زندگي كنم اما غصه نخورم چون هزاران سال است كه نيستم
بتاز به مانند چاپار حكمران تنگ حوصله
چابكانه بتاز
رپ رپه هيچ اسب تك تازي
به پاي ضربان قلب تو نمي رسد
هنگامي كه به او مي رسي
حس هاي مختلفي وقتي تصور مي كردم اين قطعه عاشقانه مربوط به پيش از تاريخ است در من برانگيخته مي شد حس هايي گاه متناقض گاهي شخص را هنگام سرودنش تصور مي كردم به فضاي فكري اش و به كلماتي كه به كار برده از اينكه روزي وجود داشته قلبش مي تپيده و حالا هيچ نشاني از او نيست احساس پوچي و ترس مي كردم پوچي بدين معنا كه زماني خيلي از مسائل همان قدر براي او جدي بوده كه براي ما اما حتي نمي توان شمرد كه چند ساعت است كه از اضطراب ها و دلشوره هايش گذشته او نيز همين دغدغه ها را داشته و كسي چه مي داند كه تا چه اندازه غصه خيلي چيزها را خورده است و احساس ترس از فراموش شدن كه البته گريزي از آن نيست پس از مرگ دست كم چند نفري كه دورمان هستند يادمان كنند كه با مردن آنها نيز مانيز به كلي خواهيم مرد مگر اينكه ميخي به عالم بكوبيم و برويم حس ديگرم اين بود كه حداكثر تلاشم را بكنم اما غصه نخورم حتما كسي كه اين شعر را سروده در غم از دست دادن كسي كه نه زير ماشين كه زير اسب رفته گريسته حتما براي نداشتن نه آپارتمان مدرن در بهترين نقطه شهر كه شايد براي سرپناهي غاري جايي سر دوست خود كلاه گذاشته و خيلي حتما هاي ديگر از اينكه همه مضامين در عالم يكي است و در عين حال به تعداد افراد بشر متفاوت و البته گاهي هم به شدت مشابه قدري حوصله ام سر مي رود.
پي نوشت: قطعه اي را كه در بالا آوردم جون نديدم وفقط شنيدم به سبك خود نوشتم ممكن است در كتاب به گونه اي ديگر باشد ديگر آنكه به اين نتيجه رسيدم كه زندگي را زندگي كنم اما غصه نخورم چون هزاران سال است كه نيستم
Sunday, May 20, 2007
احكام زيبا شناختي كانت3
حكم زيبا شناختي از حيث نسبت
کانت احکام ذوقی رابر حسب نسبت غایاتی که در آنها ملاحظه می شوند نیزبررسی می کند
کانت زیبایی را دو قسم می داند زیبایی آزاد و زیبایی مقید مراد کانت از زیبایی آنجا که آن را آزاد لحاظ می کند همانا زیبایی قائم به ذات است که به تعبیر کانت هیچ مفهومی دال بر چیستی عین را فرض نمی گیرد زیبایی مقید را زیبایی مشروط می داند و این گونه تعریف می کند مقید به مفهومی است زیبایی مشروط به اعیانی منتسب می شود که تحت مفهوم غایتی خاص قرار می گیرد
آن چیزهایی که از نظر کانت ذیل زیبایی آزاد قرار می گیرند و می توان زیبایی آنها را فی نفسه و قائم به ذات دانست از این قرار است گلها صدف های دریایی پرندگان و موسیقی های بدون کلام زیبایی هایی که هیچ نوع غایتمندی درونی را نمی توان به آنها نسبت داد در واقع هیچ عینی تحت مفهوم معینی نیستند در مورد گلها کانت می گوید اگرچه گیاه شناس از نظر خود بداند که درون این گیاه چه غایتی نهفته است مثل اینکه اندام باروری گیاه را بشناسد اما آن جایی که با ذوق داوری می کند به هیچ غایت طبیعی در گل توجه ندارد و حکمی که صادر می کند به این معنا و علی القائده حکم ذوقی محض نیست اما در مورد زیبایی مقید کانت زیبایی ساختمان و عمارت را از این نوع می داند که مفهوم غایتی در خود دارد که مشخص می کند چه باید باشد در قسمت های قبل در مورد مطبوع و خیر گفته شد که به خلوص امر زیبا آسیب می رساند اینکه غایتی در شی پیش فرض گرفته شود نیز همچون مطبوع و خیر آسیب رسان است پس اگر حکم ذوقی بر اساس غایات موجود در شی صادر شود حکمی آزاد و محض نیست
ایده آل زیبایی چیست کانت معتقد است که هیچ قاعده ذوقی عینی که به وسیله مفاهیم زیبا چیست نمی تواند موجودباشد نظر کانت در مورد ایده آل زیبایی در تمام آنچه که تا کنون در مورد زیبا و زیبایی آورده است مستتر است طبق آنچه که گذشت کانت برای حکم زیبا شناختی نه مبنای عینی که مبنای ذهنی قائل است و در مورد اینکه چگونه می توان به یک ایده آل زیبایی رسید می گوید اگر هر کس هزار مرد بالغ را دیده باشد برای اینکه در مورد اندازه نرمال و متعارف داوری کند متخیله این اجازه را به عقیده من می دهد که تمام این هزار تصویر روی هم بیفتد نهایتا آن اندازه متوسط به دست می آید که اندازه ای که از هر نظر از بزرگترین و کوچکترین قامت دور است و این قامت یک مرد زیباست به همین ترتیب در مورد سایر اجزا هم نهایتا می توان به یک ایده متعارف مرد زیبا رسید اما این ایده در نظر یک زنگی چینی یک اروپایی تفاوت دارد و همین طور است در مورد انواع دیگر
اما همین ایده متعارف هم به مثابه قواعدمعین نیست اما کانت داوری در مورد ایده آل زیبایی را به هیچ وجه یک حکم ذوقی صرف نمی داند
پس زیبایی صورتمندی یک عین است تا جایی که این صورت بدون تصور غایتی در عین دریافت شود
حکم زیباشناختی بر حسب جهت
جهت در یک حکم ذوقی یا زیبا شناختی از نظر کانت ضرورت است اما ضرورتی که نه عینی نظری است و نه ضرورت عملي بلکه ضرورتی که در حکم زیبا شناختی تعقل می شود فقط می تواند نمونه وار خوانده شود یعنی ضرورت موافقت همگان با حکمی که نمونه ای از قاعده ای کلی که قادر به بیان آن نیستیم تلقی می شود معتقد است در مورد امر مطبوع بالفعل در من لذت ایجاد می کنداما این ضرورت عینی که ما به حکم ذوقی منتسب می کنیم مشروط است بدین معنا که اقتضای حکم ذوقی توافق همگان است و کسی که چیزی را زیبا می خواند مدعی است که هر کس دیگر هم باید عین مزبور را تحسین کند و نیز آن را زیبا وصف کند بنابراین الزام در حکم زیباشناختی گرچه موافق با کلیه داده های لازم برای داوری بیان می شود اما باز هم مشروط است ما طالب توافق همگان هستیم زیرا مبنایی داریم که در همه مشترک است و می توانیم روی این توافق حساب کنیم به شرط آنکه همیشه مطمئن باشیم موردی که منظور ماست به درستی تحت این معنا به مثابه ملاک توافق قرار گرفته است
کانت معتقد است احکام ذوقی باید از اصلی ذهنی برخوردارباشند که تنها می تواند به عنوان حسی مشترک در نظر گرفته شوند و تنها با پیش فرض این چنین حسی حکم ذوقی می تواند وضع شود.در نهایت به تعبیر کانت
زیبا چیزی است که بدون هیچ مفهومی به مثابه متعلق رضایتی ضروری شناخته مي شود
پس به شرحی که گذشت حکم زیبا شناختی از حیث کیفیت فاقد علاقه است از حیث کمیت رضایت کلی و همگانی را در بر دارد از حیث نسبت غایتمندی بدون غایت معین است و جهت این حکم ضرورت است
منابع
نقد قوه حکم ایمانوئل کانت ترجمه عبدالکریم رشیدیان نشر نی 1377
نظریه شناخت کانت یوستوس هارتناک ترجمه علی حقی انتشارات علمی فرهنگی 1376
کانت احکام ذوقی رابر حسب نسبت غایاتی که در آنها ملاحظه می شوند نیزبررسی می کند
کانت زیبایی را دو قسم می داند زیبایی آزاد و زیبایی مقید مراد کانت از زیبایی آنجا که آن را آزاد لحاظ می کند همانا زیبایی قائم به ذات است که به تعبیر کانت هیچ مفهومی دال بر چیستی عین را فرض نمی گیرد زیبایی مقید را زیبایی مشروط می داند و این گونه تعریف می کند مقید به مفهومی است زیبایی مشروط به اعیانی منتسب می شود که تحت مفهوم غایتی خاص قرار می گیرد
آن چیزهایی که از نظر کانت ذیل زیبایی آزاد قرار می گیرند و می توان زیبایی آنها را فی نفسه و قائم به ذات دانست از این قرار است گلها صدف های دریایی پرندگان و موسیقی های بدون کلام زیبایی هایی که هیچ نوع غایتمندی درونی را نمی توان به آنها نسبت داد در واقع هیچ عینی تحت مفهوم معینی نیستند در مورد گلها کانت می گوید اگرچه گیاه شناس از نظر خود بداند که درون این گیاه چه غایتی نهفته است مثل اینکه اندام باروری گیاه را بشناسد اما آن جایی که با ذوق داوری می کند به هیچ غایت طبیعی در گل توجه ندارد و حکمی که صادر می کند به این معنا و علی القائده حکم ذوقی محض نیست اما در مورد زیبایی مقید کانت زیبایی ساختمان و عمارت را از این نوع می داند که مفهوم غایتی در خود دارد که مشخص می کند چه باید باشد در قسمت های قبل در مورد مطبوع و خیر گفته شد که به خلوص امر زیبا آسیب می رساند اینکه غایتی در شی پیش فرض گرفته شود نیز همچون مطبوع و خیر آسیب رسان است پس اگر حکم ذوقی بر اساس غایات موجود در شی صادر شود حکمی آزاد و محض نیست
ایده آل زیبایی چیست کانت معتقد است که هیچ قاعده ذوقی عینی که به وسیله مفاهیم زیبا چیست نمی تواند موجودباشد نظر کانت در مورد ایده آل زیبایی در تمام آنچه که تا کنون در مورد زیبا و زیبایی آورده است مستتر است طبق آنچه که گذشت کانت برای حکم زیبا شناختی نه مبنای عینی که مبنای ذهنی قائل است و در مورد اینکه چگونه می توان به یک ایده آل زیبایی رسید می گوید اگر هر کس هزار مرد بالغ را دیده باشد برای اینکه در مورد اندازه نرمال و متعارف داوری کند متخیله این اجازه را به عقیده من می دهد که تمام این هزار تصویر روی هم بیفتد نهایتا آن اندازه متوسط به دست می آید که اندازه ای که از هر نظر از بزرگترین و کوچکترین قامت دور است و این قامت یک مرد زیباست به همین ترتیب در مورد سایر اجزا هم نهایتا می توان به یک ایده متعارف مرد زیبا رسید اما این ایده در نظر یک زنگی چینی یک اروپایی تفاوت دارد و همین طور است در مورد انواع دیگر
اما همین ایده متعارف هم به مثابه قواعدمعین نیست اما کانت داوری در مورد ایده آل زیبایی را به هیچ وجه یک حکم ذوقی صرف نمی داند
پس زیبایی صورتمندی یک عین است تا جایی که این صورت بدون تصور غایتی در عین دریافت شود
حکم زیباشناختی بر حسب جهت
جهت در یک حکم ذوقی یا زیبا شناختی از نظر کانت ضرورت است اما ضرورتی که نه عینی نظری است و نه ضرورت عملي بلکه ضرورتی که در حکم زیبا شناختی تعقل می شود فقط می تواند نمونه وار خوانده شود یعنی ضرورت موافقت همگان با حکمی که نمونه ای از قاعده ای کلی که قادر به بیان آن نیستیم تلقی می شود معتقد است در مورد امر مطبوع بالفعل در من لذت ایجاد می کنداما این ضرورت عینی که ما به حکم ذوقی منتسب می کنیم مشروط است بدین معنا که اقتضای حکم ذوقی توافق همگان است و کسی که چیزی را زیبا می خواند مدعی است که هر کس دیگر هم باید عین مزبور را تحسین کند و نیز آن را زیبا وصف کند بنابراین الزام در حکم زیباشناختی گرچه موافق با کلیه داده های لازم برای داوری بیان می شود اما باز هم مشروط است ما طالب توافق همگان هستیم زیرا مبنایی داریم که در همه مشترک است و می توانیم روی این توافق حساب کنیم به شرط آنکه همیشه مطمئن باشیم موردی که منظور ماست به درستی تحت این معنا به مثابه ملاک توافق قرار گرفته است
کانت معتقد است احکام ذوقی باید از اصلی ذهنی برخوردارباشند که تنها می تواند به عنوان حسی مشترک در نظر گرفته شوند و تنها با پیش فرض این چنین حسی حکم ذوقی می تواند وضع شود.در نهایت به تعبیر کانت
زیبا چیزی است که بدون هیچ مفهومی به مثابه متعلق رضایتی ضروری شناخته مي شود
پس به شرحی که گذشت حکم زیبا شناختی از حیث کیفیت فاقد علاقه است از حیث کمیت رضایت کلی و همگانی را در بر دارد از حیث نسبت غایتمندی بدون غایت معین است و جهت این حکم ضرورت است
منابع
نقد قوه حکم ایمانوئل کانت ترجمه عبدالکریم رشیدیان نشر نی 1377
نظریه شناخت کانت یوستوس هارتناک ترجمه علی حقی انتشارات علمی فرهنگی 1376
Saturday, May 12, 2007
احكام زيباشناختي كانت 2
کانت در بخش نخست کتاب نقد قوه حکم به بررسی حکم ذوقی بر حسب کیفیت بر حسب كميت بر حسب نسبت غاياتي كه در آن ملاحظه مي شود و
درنهايت بر حسب جهت رضایت حاصل از عین می پردازد که به شرح مختصری از هر یک پرداخته می شود
حکم زیبا شناختی بر حسب کیفیت
حکم زیباشناختی هنگامی است که در تشخیص اینکه چیزی زیباست یا نه به کمک قوه متخیله به ذهن و احساس لذت و الم نسبت می دهیم و مبنای ایجابی آن فقط می تواند مبنای ذهنی باشد کانت معتقد است اینکه
من ذوق دارم نه به چیزی که مرا به وجود این عین وابسته میکند بلکه به چیزی که از این تصور در خود می سازم توجه دارم کانت در این باره می گوید اگر من قصری را دربرابر خود ببینم از خود بپرسم آیا
زیباست یا نه می توانم پاسخ دهم که من اینگونه چیزها را که برای خیره کردن چشم ها ساخته شده دوست ندارم یاحتی به شیوه روسومی توانم بیهودگی این بناهای عظیم را که با عث عرق ریختن مردم به
خاطر این گونه چیزهای زائد می شود را نکوهش کنم در نهایت می توانم خود را قانع کنم که اگر در جزیره نا مسکونی باشم و امیدی به بازگشت میان آدمیان نداشته باشم بتوانم چنین بنای با شکوهی را با
صرف آرزو کردن آن به گونه اي سحر اميز به وجود آورم اگر سر پناهم به قدر کافی راحت باشد حتی زحمت این آرزو را هم به خود نمیدهم او نتیجه
می گیرد که اگر حکم زیباشناختی ما با ذره اي علاقه توام باشد جانبدارانه
است و یک حکم ذوقی محض نیست کانت در مورد این حکم پیشداوری را رد می کند و معتقد است ما در هنگام حکم کردن باید کاملا بی تفاوت و عاری از قضاوت باشیم از نظر او مطبوع با علقه پیوستگی
دارد آنچه که مطبوع من است به صورت دل پسند دلربا دوست داشتنی لذت بخش جلوه می کند پس اگر من درباره آنچه که مطبوع من است داوری کنم قضاوت و حکم و داوری من نشان از علقه من به آن عین
است و در واقع معتقدم كه لذت مي بخشد مطبوع متكي به در يافت حسي است و اما علاوه بر مطبوع رضايت از خير نيز با علقه پيوسته است كانت در باره خير مي نويسد چيزي كه به وسيله عقل از طريق مفهوم صرف خوشايند باشد خير است
لازم به توضیح است که مطبوع و خیر نباید يكي گرفته شوند در باب خير مي توانم بپرسم كه آيا با واسطه خير است يا بي واسطه اما مطبوع همواره درباره چيزي است كه بي واسطه خوشايند است همين طور است در باره زيبا آدميان هم در موارد عادي ومعمولي ميان خير ومطبوع تفاوت قائل مي شوند در مورد غذايي كه به علت چاشني هاي مختلف ذائقه را تحريك مي كند مي توان گفت مطبوع من است اما لزوما خير نيست مي نويسد گرچه بي واسطه حواس را محظوظ می کند اما با واسطه یعنی از دیدگاه عقل که پیامد ها رامي بیند نا مطبوع است و هر دو اينها خير ومطبوع با قوه ميل نسبت دارند حكم ذوقي را صرفا مشاهدتي مي داند يعني حكمي كه با بي تفاوتي نسبت به وجود يك عين سرشت آن را با احساس لذت و الم مي سنجد حكم ذوقي حكم شناختي نيست به اين معنا كه نه بر مفاهيم متكي است و نه مفاهيم راغايت
خود می گیرد نتیجه اینکه مطبوع موجب التذاذ است زیبا آن چیزی است که صرفا آدمی را خوش آید خیر چیزی است که آن را ارج دهد یعنی برای آن ارزش عینی قائل باشد پس ذوق قوه داوری درباره یک عین یا یک شیوه تصور آن از طریق رضایت یا عدم رضایت بدون هر علقه ای است متعلق چنین رضایتی زیبا نامیده میشود
حکم زیبا شناختی بر حسب کمیت
کانت تاکید دارد بر اینکه شخصی که حکم زیبا شناختی صادر می کند باید خود را کاملا آزاد احساس کند و باور داشته باشد که این حکم ناشی از یک رضایتی است که می تواند به هر کس دیگری هم نسبت دهد این اعتقاد کانت مبتنی بر همان نظریاتی است که در بالا در باره اش صحبت شد کانت معتقد است که حکم باید فاقد هر گونه علقه شخصی باشد و شخص باید از اینکه این حکم را به خود نسبت دهد دوری کند چرا که در این صورت دیگر این حکم در مورد امری زیبا صادق نیست بلکه می توان گفت امری مطبوع است بدان معنا که مطبوع من است و ممکن است مطبوع دیگری نباشد در ضمن اینکه کانت حکم زیباشناختی را فقط نسبت عین با ذهن می داند میتوان اینگونه نتیجه گرفت که حکمی که رضایت همگانی در بر دارد و شخصی که حکم را صادر کرده است می تواند پیش فرض خود را در مورد امری زیبا پیش فرض همگان بداند پس حکم او کلی است کانت از این مساله غافل نیست اما حکم او را حکم کلی عینی نمی داند بل آن را حکم کلی که با ذهن نسبت دارد می داند و این مستلزم آن است که این امر را در کانت امر مسلم بگیریم و پیشاپیش قبول داشته باشیم که حکم زیباشناختی صرفا مبنای ذهنی دارد و نه عینی شاید بتوان اینگونه برداشت نمود که به محض اینکه حکم عینی شود عاقه در آن دخیل می شودفلان چیز فقط برای من و به عبارت بهتر از نظر من زیباست اشاره است به یک امر عینی بیرونی و خارجی که انگشت علقه به سمت آن اشاره رفته لذا دیگر نمی توان به همگان نسبت داد از نظر کانت رنگ بنفش ملایم ممکن است برای شخصی دوست داشتنی و زیبا باشد در حالی که برای شخص دیگر کاملا بی روح و مرده تلقی شود همین طور است در مورد موسیقی معماری و هر آن چه که بتوان در موردش حکم زیباشناختی صادر کرد به تعبیر دیگر هر حکم شخصی که صادر می شود بیان آن است که فلان موسیقی فلان رنگ یا فلان مزه مطبوع من است لازم به ذکر است که این دلیل بر نفی امر مطبوع نیست کانت درباره امر مطبوع این قضیه بنیادین را معتبر میداند که هر کس ذوق حسی مخصوص به خود دارد کانت پیرو این قضیه معتقد است مضحک است که کسی بگوید فلان خانه زیباست در حالیکه برای او جذابیت و مطبوعیت دارد و در این مورد که بگوید مطبوع من است مناقشه ای نیست بحث بر سر آن است که حکم کند زیباست کانت مدعی است وقتی فردی در مورد شی و یا امر زیبایی صحبت می کند حتی منتظر اینکه دیگران سخن او را تایید کنند نیست زیرا وقتی حکم میشود که شی زیباست پیش فرض گرفته شده است که همگان آن را زیبا می دانند نه اینکه فقط برای من زیباست آنجا که همگان می دانند که چگونه به تعبیر خود کانت در برگزاری یک مهمانی آنچه را که مطبوع همگان است فراهم کنند نشان از موافقتی نسبت به امر مطبوع در میان عموم است که البته قواعد آن کلی نیست بل عمومی است حكم زيبا شناختي را مي توان به هر كس نسبت داد در حالي كه
در مورد امر مطبوع این گونه نیست و همین طور هم حکمی که کلی است می توان آن را ذوق تاملی نامید که اگر غیر از این باشد عمومی است و مر بوط به امر مطبوع پس می توان ذوق حسی نامید و البته احکامی شخصی است
پس از جهت کمیت منطقی همه احکام ذوقی احکامی شخصی اند
کانت به اینکه احکام ذوقی از کمیت احکام دارای اعتبار همگان عینی بر خوردار باشند اعتقادی ندارد و میان حکم زیبا شناختی و حکم زیبا شناختی شخصی تفاوت قائل می شود وقتی حکم می شود گل های سرخ عموما زیبا هستند حکمی منطقی مبتنی بر حکم زیباشناختی است و یا گل سرخ مطبوع است حکم ذوقی نیست حکم حسی است در این باره می نویسد حکم ذوقی کمیتی زیبا شناختی از کلیت یعنی برای هر کس را با خود حمل می کند که در حکم در باب مطبوع وجود ندارد نکته دیگری که کانت متذکر آن می شود آن است که اینکه حکم ذوقی برای همه معتبر است اصل موضوع قرار نمی گیرد چون در این صورت دارای کلیت منطقی است و نیاز به اقامه دلیل دارد این موافقت را به عنوان مصداقی از قاعده ای که تصدیق آن را نه از مفاهیم بلکه از موافقت دیگران انتظار دارد به همه نسبت می دهد در پايان كانت نتيجه مي گيرد زيبا چيزي است كه بدون نياز به مفهوم به نحو كلي معتبر است
ادامه دارد
درنهايت بر حسب جهت رضایت حاصل از عین می پردازد که به شرح مختصری از هر یک پرداخته می شود
حکم زیبا شناختی بر حسب کیفیت
حکم زیباشناختی هنگامی است که در تشخیص اینکه چیزی زیباست یا نه به کمک قوه متخیله به ذهن و احساس لذت و الم نسبت می دهیم و مبنای ایجابی آن فقط می تواند مبنای ذهنی باشد کانت معتقد است اینکه
من ذوق دارم نه به چیزی که مرا به وجود این عین وابسته میکند بلکه به چیزی که از این تصور در خود می سازم توجه دارم کانت در این باره می گوید اگر من قصری را دربرابر خود ببینم از خود بپرسم آیا
زیباست یا نه می توانم پاسخ دهم که من اینگونه چیزها را که برای خیره کردن چشم ها ساخته شده دوست ندارم یاحتی به شیوه روسومی توانم بیهودگی این بناهای عظیم را که با عث عرق ریختن مردم به
خاطر این گونه چیزهای زائد می شود را نکوهش کنم در نهایت می توانم خود را قانع کنم که اگر در جزیره نا مسکونی باشم و امیدی به بازگشت میان آدمیان نداشته باشم بتوانم چنین بنای با شکوهی را با
صرف آرزو کردن آن به گونه اي سحر اميز به وجود آورم اگر سر پناهم به قدر کافی راحت باشد حتی زحمت این آرزو را هم به خود نمیدهم او نتیجه
می گیرد که اگر حکم زیباشناختی ما با ذره اي علاقه توام باشد جانبدارانه
است و یک حکم ذوقی محض نیست کانت در مورد این حکم پیشداوری را رد می کند و معتقد است ما در هنگام حکم کردن باید کاملا بی تفاوت و عاری از قضاوت باشیم از نظر او مطبوع با علقه پیوستگی
دارد آنچه که مطبوع من است به صورت دل پسند دلربا دوست داشتنی لذت بخش جلوه می کند پس اگر من درباره آنچه که مطبوع من است داوری کنم قضاوت و حکم و داوری من نشان از علقه من به آن عین
است و در واقع معتقدم كه لذت مي بخشد مطبوع متكي به در يافت حسي است و اما علاوه بر مطبوع رضايت از خير نيز با علقه پيوسته است كانت در باره خير مي نويسد چيزي كه به وسيله عقل از طريق مفهوم صرف خوشايند باشد خير است
لازم به توضیح است که مطبوع و خیر نباید يكي گرفته شوند در باب خير مي توانم بپرسم كه آيا با واسطه خير است يا بي واسطه اما مطبوع همواره درباره چيزي است كه بي واسطه خوشايند است همين طور است در باره زيبا آدميان هم در موارد عادي ومعمولي ميان خير ومطبوع تفاوت قائل مي شوند در مورد غذايي كه به علت چاشني هاي مختلف ذائقه را تحريك مي كند مي توان گفت مطبوع من است اما لزوما خير نيست مي نويسد گرچه بي واسطه حواس را محظوظ می کند اما با واسطه یعنی از دیدگاه عقل که پیامد ها رامي بیند نا مطبوع است و هر دو اينها خير ومطبوع با قوه ميل نسبت دارند حكم ذوقي را صرفا مشاهدتي مي داند يعني حكمي كه با بي تفاوتي نسبت به وجود يك عين سرشت آن را با احساس لذت و الم مي سنجد حكم ذوقي حكم شناختي نيست به اين معنا كه نه بر مفاهيم متكي است و نه مفاهيم راغايت
خود می گیرد نتیجه اینکه مطبوع موجب التذاذ است زیبا آن چیزی است که صرفا آدمی را خوش آید خیر چیزی است که آن را ارج دهد یعنی برای آن ارزش عینی قائل باشد پس ذوق قوه داوری درباره یک عین یا یک شیوه تصور آن از طریق رضایت یا عدم رضایت بدون هر علقه ای است متعلق چنین رضایتی زیبا نامیده میشود
حکم زیبا شناختی بر حسب کمیت
کانت تاکید دارد بر اینکه شخصی که حکم زیبا شناختی صادر می کند باید خود را کاملا آزاد احساس کند و باور داشته باشد که این حکم ناشی از یک رضایتی است که می تواند به هر کس دیگری هم نسبت دهد این اعتقاد کانت مبتنی بر همان نظریاتی است که در بالا در باره اش صحبت شد کانت معتقد است که حکم باید فاقد هر گونه علقه شخصی باشد و شخص باید از اینکه این حکم را به خود نسبت دهد دوری کند چرا که در این صورت دیگر این حکم در مورد امری زیبا صادق نیست بلکه می توان گفت امری مطبوع است بدان معنا که مطبوع من است و ممکن است مطبوع دیگری نباشد در ضمن اینکه کانت حکم زیباشناختی را فقط نسبت عین با ذهن می داند میتوان اینگونه نتیجه گرفت که حکمی که رضایت همگانی در بر دارد و شخصی که حکم را صادر کرده است می تواند پیش فرض خود را در مورد امری زیبا پیش فرض همگان بداند پس حکم او کلی است کانت از این مساله غافل نیست اما حکم او را حکم کلی عینی نمی داند بل آن را حکم کلی که با ذهن نسبت دارد می داند و این مستلزم آن است که این امر را در کانت امر مسلم بگیریم و پیشاپیش قبول داشته باشیم که حکم زیباشناختی صرفا مبنای ذهنی دارد و نه عینی شاید بتوان اینگونه برداشت نمود که به محض اینکه حکم عینی شود عاقه در آن دخیل می شودفلان چیز فقط برای من و به عبارت بهتر از نظر من زیباست اشاره است به یک امر عینی بیرونی و خارجی که انگشت علقه به سمت آن اشاره رفته لذا دیگر نمی توان به همگان نسبت داد از نظر کانت رنگ بنفش ملایم ممکن است برای شخصی دوست داشتنی و زیبا باشد در حالی که برای شخص دیگر کاملا بی روح و مرده تلقی شود همین طور است در مورد موسیقی معماری و هر آن چه که بتوان در موردش حکم زیباشناختی صادر کرد به تعبیر دیگر هر حکم شخصی که صادر می شود بیان آن است که فلان موسیقی فلان رنگ یا فلان مزه مطبوع من است لازم به ذکر است که این دلیل بر نفی امر مطبوع نیست کانت درباره امر مطبوع این قضیه بنیادین را معتبر میداند که هر کس ذوق حسی مخصوص به خود دارد کانت پیرو این قضیه معتقد است مضحک است که کسی بگوید فلان خانه زیباست در حالیکه برای او جذابیت و مطبوعیت دارد و در این مورد که بگوید مطبوع من است مناقشه ای نیست بحث بر سر آن است که حکم کند زیباست کانت مدعی است وقتی فردی در مورد شی و یا امر زیبایی صحبت می کند حتی منتظر اینکه دیگران سخن او را تایید کنند نیست زیرا وقتی حکم میشود که شی زیباست پیش فرض گرفته شده است که همگان آن را زیبا می دانند نه اینکه فقط برای من زیباست آنجا که همگان می دانند که چگونه به تعبیر خود کانت در برگزاری یک مهمانی آنچه را که مطبوع همگان است فراهم کنند نشان از موافقتی نسبت به امر مطبوع در میان عموم است که البته قواعد آن کلی نیست بل عمومی است حكم زيبا شناختي را مي توان به هر كس نسبت داد در حالي كه
در مورد امر مطبوع این گونه نیست و همین طور هم حکمی که کلی است می توان آن را ذوق تاملی نامید که اگر غیر از این باشد عمومی است و مر بوط به امر مطبوع پس می توان ذوق حسی نامید و البته احکامی شخصی است
پس از جهت کمیت منطقی همه احکام ذوقی احکامی شخصی اند
کانت به اینکه احکام ذوقی از کمیت احکام دارای اعتبار همگان عینی بر خوردار باشند اعتقادی ندارد و میان حکم زیبا شناختی و حکم زیبا شناختی شخصی تفاوت قائل می شود وقتی حکم می شود گل های سرخ عموما زیبا هستند حکمی منطقی مبتنی بر حکم زیباشناختی است و یا گل سرخ مطبوع است حکم ذوقی نیست حکم حسی است در این باره می نویسد حکم ذوقی کمیتی زیبا شناختی از کلیت یعنی برای هر کس را با خود حمل می کند که در حکم در باب مطبوع وجود ندارد نکته دیگری که کانت متذکر آن می شود آن است که اینکه حکم ذوقی برای همه معتبر است اصل موضوع قرار نمی گیرد چون در این صورت دارای کلیت منطقی است و نیاز به اقامه دلیل دارد این موافقت را به عنوان مصداقی از قاعده ای که تصدیق آن را نه از مفاهیم بلکه از موافقت دیگران انتظار دارد به همه نسبت می دهد در پايان كانت نتيجه مي گيرد زيبا چيزي است كه بدون نياز به مفهوم به نحو كلي معتبر است
ادامه دارد
Friday, May 11, 2007
در حاشيه نمايشگاه كتاب
چهارشنبه نوزدهم ارديبهشت از صبح تصميم گرفتم به نمايشگاه كتاب بروم كلاس زبان هم نداشتم و بعد از ظهرم كاملا خالي بود اما شب بيداري شب گذشته و سرو كله زدن با كتابي كه بعدها در باره اش خواهم نوشت و يا روزي به خاطرش خواهم نوشت كلافه ام كرده بود اما حس مي كنم ارزش خواندنش را داشت قدر ي هم احساس شرمندگي مي كردم كه چرا نمايشگاه نرفته ام و از حال و هواي آن دورم تا تصميمم عملي شود دو سه ساعتي طول كشيد حدود ساعت 2:30 بود كه راهي شدم
با فضاي مصلي و نمايشگاه كتاب ي كه برگزار شده بود احساس غريبي مي كردم حس سالهاي گذشته را نداشتم كه چشم بسته مسير ها را مي رفتم و آن قدر برايم لذت بخش كه تقريبا هر روز به نوعي نمايشگاه بودم و حداكثر استفاده را مي كردم قدري در سالن ها گيج خوردم تا توانستم با فضا انس پيدا كنم كلافگي عجيبي داشتم حس مي كردم يك جاي كار ايراد دارد به سرعت از برابر غرفه ها رد مي شدم تنها در برابر هرمس حكمت مركز طرح نو و صراط بود كه تمركز بيشتري داشتم يكي دو تا هم نحوه فروششان و پروسه اي را كه بايد مي گذراندي تا به كتاب برسي حوصله ام را سر مي برد از خيرشان گذشتم احساس تشنگي كردم و ازسالن ها به دنبال آب معدني بيرون زدم
وقتي وارد فضاي باز شدم براي لحظاتي به يكباره هر آنچه كه با يكديگر دست به دست هم داده بودند تا اين فضاي به خصوص بشود نمايشگاه همچون تصاوير سه بعدي مبهم شد و آنچه برايم برجسته شد خانم هايي بودند كه همگي لباس مشكي به تن داشتند بيش از نودو نه در صد آنهايي كه گروهي تك تك دو تايي با مرد بي مرد با بچه بي بچه آمده بودند و سرگردان از جايي به جايي ديگر مي رفتند پوششان مشكي بود ياد غرفه هايي افتادم كه به سرعت از برابرشان مي گذشتم و عناوين كتاب هايشان رنگ در ماني معجزه رنگ شادي در چهل روز خوشبختي در صد و بيست روز چگونه آرام باشيم راههاي شاد زيستن ياد بگيريم بخنديم چگونه رنگ ها شفا مي دهند راههاي غلبه بر افسردگي و هزاران هزار راه براي خنده شادي خوشبختي و خوب زيستن
ما در اين كتاب ها به دنبال چه مي گرديم كه اينهمه هم مردم ما استقبال مي كنند اگر ما همه شاد باشيم و امكان استفاده از رنگ هاي شاد را داشته باشيم ديگر چه نياز به اين كه در ميان خطوط سياه كتاب بخوانيم كه قرمز ترس را التيام مي دهد نارنجي بر احساسات اثر مي گذارد زرد توانايي درك احساسات ديگران را ممكن مي سازد سبز توانايي شفادهندگي فطري را بيدار مي كند آبي به خلاقيت مربوط است بنفش مربوط به ذات معنوي ما است
ما بايد رنگ را زندگي كنيم رنگ با قوه بصر ما ارتباط تگاتنگ دارد نه مي شود خواندش نه مي شود شنيدش نه مي شود خوردش نه مي شود بوئيدش تنهاو تنها مي شود ديدش
پي نوشت :آنچه در باره رنگ ها نوشتم واقعي است و اينكه نمايشگاه رابيش از دو ساعت تاب نياوردم و پنج و سي دقيقه در اتاقم بودم
با فضاي مصلي و نمايشگاه كتاب ي كه برگزار شده بود احساس غريبي مي كردم حس سالهاي گذشته را نداشتم كه چشم بسته مسير ها را مي رفتم و آن قدر برايم لذت بخش كه تقريبا هر روز به نوعي نمايشگاه بودم و حداكثر استفاده را مي كردم قدري در سالن ها گيج خوردم تا توانستم با فضا انس پيدا كنم كلافگي عجيبي داشتم حس مي كردم يك جاي كار ايراد دارد به سرعت از برابر غرفه ها رد مي شدم تنها در برابر هرمس حكمت مركز طرح نو و صراط بود كه تمركز بيشتري داشتم يكي دو تا هم نحوه فروششان و پروسه اي را كه بايد مي گذراندي تا به كتاب برسي حوصله ام را سر مي برد از خيرشان گذشتم احساس تشنگي كردم و ازسالن ها به دنبال آب معدني بيرون زدم
وقتي وارد فضاي باز شدم براي لحظاتي به يكباره هر آنچه كه با يكديگر دست به دست هم داده بودند تا اين فضاي به خصوص بشود نمايشگاه همچون تصاوير سه بعدي مبهم شد و آنچه برايم برجسته شد خانم هايي بودند كه همگي لباس مشكي به تن داشتند بيش از نودو نه در صد آنهايي كه گروهي تك تك دو تايي با مرد بي مرد با بچه بي بچه آمده بودند و سرگردان از جايي به جايي ديگر مي رفتند پوششان مشكي بود ياد غرفه هايي افتادم كه به سرعت از برابرشان مي گذشتم و عناوين كتاب هايشان رنگ در ماني معجزه رنگ شادي در چهل روز خوشبختي در صد و بيست روز چگونه آرام باشيم راههاي شاد زيستن ياد بگيريم بخنديم چگونه رنگ ها شفا مي دهند راههاي غلبه بر افسردگي و هزاران هزار راه براي خنده شادي خوشبختي و خوب زيستن
ما در اين كتاب ها به دنبال چه مي گرديم كه اينهمه هم مردم ما استقبال مي كنند اگر ما همه شاد باشيم و امكان استفاده از رنگ هاي شاد را داشته باشيم ديگر چه نياز به اين كه در ميان خطوط سياه كتاب بخوانيم كه قرمز ترس را التيام مي دهد نارنجي بر احساسات اثر مي گذارد زرد توانايي درك احساسات ديگران را ممكن مي سازد سبز توانايي شفادهندگي فطري را بيدار مي كند آبي به خلاقيت مربوط است بنفش مربوط به ذات معنوي ما است
ما بايد رنگ را زندگي كنيم رنگ با قوه بصر ما ارتباط تگاتنگ دارد نه مي شود خواندش نه مي شود شنيدش نه مي شود خوردش نه مي شود بوئيدش تنهاو تنها مي شود ديدش
پي نوشت :آنچه در باره رنگ ها نوشتم واقعي است و اينكه نمايشگاه رابيش از دو ساعت تاب نياوردم و پنج و سي دقيقه در اتاقم بودم
Sunday, May 06, 2007
احكام زيباشناختي كانت
قسمت اول
کانت اولین فیلسوفی است که عقل را در معرض محاکمه قرار می دهد و نتیجه این به محکمه فرا خواندن عقل در داد گاه کانت نقد عقل محض نقد عقل عملی و نقد قوه حکم می باشد کانت در نقد عقل محض به حس استعلایی تحلیل استعلایی و دیالکتیک استعلایی می پردازد که در حس استعلایی بحث مکان و زمان را منظور نظر دارد در تحلیل استعلایی به مقولات دوازده گانه می پردازد و مساله عینیت را مورد بررسی قرار میدهد در دیالکتیک استعلایی مسائلی چون نفس تعارضات عقل درباره جهان و وجود خدا را در نظر دارد در عقل عملی مساله اختیار انسان متعلق انديشه اوست کانت در نقد سوم خود به زیبایی شناسی و نظریه ذوق می پردازد که موضوع نوشته حاضر است کانت درهر سه اثر خود به دنبال یک صورت یا یک قوه برتراست برای احساس لذت و الم درنقد قوه حکم براي قوه شناخت درنقد عقل محض و براي قوه میل درنقد عقل عملی بدین معنی که در نقد اول اصول ما تقدمی را وضع می کند که ما در یافت مکانیکی از عالم به دست بیاوریم در نقد دوم شرایط ماتقدمی را تمهید می کند که عمل اخلاقی ما تحقق پیدا کند و تحقق آن بستگی به طرح مساله غایت در فلسفه اخلاق اش دارد اعم از اینکه مطلق یا نسبی است این دو نقد همچون دو خط موازی هستند که یکدیگر را قطع نمی کند و سوالی که پیش می آید آن است که چگونه اعمال اختیاری ما در حوزه اخلاق از سر اختیار در حوزه طبیعت که قوانینش جبری است تحقق پیدا می کند؟ در راستای این پرسش نقد سوم متولد می شود که نوعی سازگاری و پیوند به دست می دهد که گذر از تفکر نیوتنی به تفکر اخلاقی است به تعبیر دیگر گذر از حوزه جبر به حوزه اختیار است بنابر نظر کانت در نقد سوم به شرحی که خواهد آمد عینیت حکم زیبا شناختی بر مبنای توافق همگانی است به عنوان مثال این سنگ به نظر من سنگین است بنابر قواعد نقد اول تبدیل می شود به این سنگ سنگین است که این دومی حکمی کلی و ضروری است اما درباره گزاره عدالت به نظر من خوب است بنابر قواعد نقد دوم تبدیل می شود به عدالت خوب است به تعبیر دیگر قاعده میشود اما درباره این جمله که این گل سرخ به نظر من زیباست بنابر اصول نقد سوم به قضیه این گل سرخ زیباست تبدیل میشود تا یک حکم زیباشناختی و ذوقی باشد که از کلیت برای همگان بر خوردار گردد در غیر این صورت حکمی زیباشناختی نکرده ایم در نقد سوم ما نمی گوییم این حکم تحلیلی است یا ترکیبی آنچه اعتبار این حکم را به دست می دهد توافق است کانت در نقد سوم قائل نیست که این حکم کلی یک قاعده است به معنایی که در نقد دوم مراد او بود زیرا تخیل زیر سلطه مفاهیم نیست و استقلال دارد استقلالی که کانت از آن به بازی آزاد تعبیر می کند بدین معنا که وقتی از فاهمه رها باشد بازی آزادانه دارد بحث اساسی دیگری که او طرح می کند در باره زیبایی آزاد و زیبایی وابسته است مراد او از زیبایی آزاد زیبایی است که بدون تفکر مفهومی ادراک میشود و عمدتا مربوط به زیبایی طبیعی است اما زیبایی وابسته نیازمند مفهوم سازی قبلی از یک شی است و زیبایی هاي هنري از اين قسم اند
تقسیم فلسفه از دیر باز و به گفته کانت به شیوه معمول به نظری و عملی می باشد کانت نظر به تقسیمات خود در باب عقل به نظری و عملی و مسائل مربوط به هر یک از این دو عرصه می نویسد اما فقط دو قسم مفهوم وجود دارد که پذیرای این همه اصول مختلف مربوط به امکان متعلقات خود هستند یعنی مفاهیم طبیعی و مفهوم اختیار
کانت معتقد است که ما می توانیم به نقد دیگری قائل باشیم که این نقد دارای اصولی باشد که نه برای کاربرد عملی مفید باشد و نه نظری او مفاهیم طبیعی را متکی بر قانونگذاری فهم می داند و مفهوم اختیار را بر قانونگذاری عقل که اولی حاوی مبنای هر شناخت نظری ماتقدم است و دومی حاوی همه دستورات عملی حسا نامشروط که فوق این قوانین قوانینی وجود ندارد و جهت آن هم ما تقدم بودنشان است از همین جاست که تقسیمات فلسفه را به نظری و عملی جایزمی داند اما کانت به حلقه واسطی میان فهم و عقل معتقد است که همانا قوه حاکمه است کانت معتقد است که ما حق داریم که فرض کنیم اصلی برای خودش داشته باشد حتی اگر یک اصل ماتقدم صرفا ذهنی باشد اگرچه هیچ قلمرویی را هم در اختیار ندارد اما می تواند سرزمینی باشد که فقط همین اصل برایش معتبر باشد
تمام قوای نفس را به سه قوه تحویل می نماید قوه شناخت احساس لذت و الم و قوه میل و اما احساس لذت و الم میان دو قوه شناخت که قانونگذار آن فهم است و میل که قانونگذار آن عقل است قرار دارد در این باره می نویسد می توانیم فرض کنیم که قوه حاکمه گذر از قوه شناخت محض یعنی از قلمرو مفاهیم طبیعی به قلمرو مفهوم اختیار را میسر می سازد همان طور که در کاربرد منطقی اش گذر از فهم به عقل را میسر میسازد
کانت قوه حاکمه را ازدو حیث مورد توجه قرار میدهد قوه حاکمه تعینی و قوه حاکمه تاملی درباره اولی مینویسداگر کلی داده شده باشد قوه حاکمه ای که جزئی را تحت آن قرار میدهد تعینی است اما قوه حاکمه تاملی را اینگونه تعریف می کنداما اگر فقط جزئی داده شده باشد و بناست کلی آن پیدا شود در این صورت قوه حاکمه تاملی است به بیان یوستوس هارتناک مثلا در یک جا فرد مفهوم صورتی را احراز کرده است و سپس در مواجهه با یک مصداق مناسب داوری می کند فلان چیز صورتی است اینک کانت این را به عنوان قوه حاکمه تعینی متمایز می کند و در جای دیگر می گوید کانت پیشرفت علمی را به هر صورتی که باشد البته نه کاربرد آن را محصول کار قوه حکم تاملی می داند
رابطه میان قوه حکم و مباحث زیباشناختی چیست چگونه کانت با تعاریفی که ازقوه حکم دست می دهد وارد مباحث زیبا شناختی می شود و چگونه میان آنها رابطه بر قرار می کند هارتناک معتقد است گر چه این نقل و انتقال ناگهانی است اما اینگونه نیست که کانت بی جهت موضوع بحث را تغییر دهد
به تعبیر هارتناک نخست کانت توجه میدهد که التذاذ به نحو خاصی با اعمال قوه حکم تاملی رابطه دارد وی معتقد است که حکم تاملی که کانت درباره اش صحبت میکند و پس از آن بلافاصله به تحلیل قوه حاکمه زیباشناختی می پردازد بیانگر آن است که حکم تاملی رابطه تنگاتنگی با برخورداری از ارضازیباشناختی دارد در واقع کانت مشخصا حکم تاملی را در زیباشناختی دخیل میداند
ادامه دارد
کانت اولین فیلسوفی است که عقل را در معرض محاکمه قرار می دهد و نتیجه این به محکمه فرا خواندن عقل در داد گاه کانت نقد عقل محض نقد عقل عملی و نقد قوه حکم می باشد کانت در نقد عقل محض به حس استعلایی تحلیل استعلایی و دیالکتیک استعلایی می پردازد که در حس استعلایی بحث مکان و زمان را منظور نظر دارد در تحلیل استعلایی به مقولات دوازده گانه می پردازد و مساله عینیت را مورد بررسی قرار میدهد در دیالکتیک استعلایی مسائلی چون نفس تعارضات عقل درباره جهان و وجود خدا را در نظر دارد در عقل عملی مساله اختیار انسان متعلق انديشه اوست کانت در نقد سوم خود به زیبایی شناسی و نظریه ذوق می پردازد که موضوع نوشته حاضر است کانت درهر سه اثر خود به دنبال یک صورت یا یک قوه برتراست برای احساس لذت و الم درنقد قوه حکم براي قوه شناخت درنقد عقل محض و براي قوه میل درنقد عقل عملی بدین معنی که در نقد اول اصول ما تقدمی را وضع می کند که ما در یافت مکانیکی از عالم به دست بیاوریم در نقد دوم شرایط ماتقدمی را تمهید می کند که عمل اخلاقی ما تحقق پیدا کند و تحقق آن بستگی به طرح مساله غایت در فلسفه اخلاق اش دارد اعم از اینکه مطلق یا نسبی است این دو نقد همچون دو خط موازی هستند که یکدیگر را قطع نمی کند و سوالی که پیش می آید آن است که چگونه اعمال اختیاری ما در حوزه اخلاق از سر اختیار در حوزه طبیعت که قوانینش جبری است تحقق پیدا می کند؟ در راستای این پرسش نقد سوم متولد می شود که نوعی سازگاری و پیوند به دست می دهد که گذر از تفکر نیوتنی به تفکر اخلاقی است به تعبیر دیگر گذر از حوزه جبر به حوزه اختیار است بنابر نظر کانت در نقد سوم به شرحی که خواهد آمد عینیت حکم زیبا شناختی بر مبنای توافق همگانی است به عنوان مثال این سنگ به نظر من سنگین است بنابر قواعد نقد اول تبدیل می شود به این سنگ سنگین است که این دومی حکمی کلی و ضروری است اما درباره گزاره عدالت به نظر من خوب است بنابر قواعد نقد دوم تبدیل می شود به عدالت خوب است به تعبیر دیگر قاعده میشود اما درباره این جمله که این گل سرخ به نظر من زیباست بنابر اصول نقد سوم به قضیه این گل سرخ زیباست تبدیل میشود تا یک حکم زیباشناختی و ذوقی باشد که از کلیت برای همگان بر خوردار گردد در غیر این صورت حکمی زیباشناختی نکرده ایم در نقد سوم ما نمی گوییم این حکم تحلیلی است یا ترکیبی آنچه اعتبار این حکم را به دست می دهد توافق است کانت در نقد سوم قائل نیست که این حکم کلی یک قاعده است به معنایی که در نقد دوم مراد او بود زیرا تخیل زیر سلطه مفاهیم نیست و استقلال دارد استقلالی که کانت از آن به بازی آزاد تعبیر می کند بدین معنا که وقتی از فاهمه رها باشد بازی آزادانه دارد بحث اساسی دیگری که او طرح می کند در باره زیبایی آزاد و زیبایی وابسته است مراد او از زیبایی آزاد زیبایی است که بدون تفکر مفهومی ادراک میشود و عمدتا مربوط به زیبایی طبیعی است اما زیبایی وابسته نیازمند مفهوم سازی قبلی از یک شی است و زیبایی هاي هنري از اين قسم اند
تقسیم فلسفه از دیر باز و به گفته کانت به شیوه معمول به نظری و عملی می باشد کانت نظر به تقسیمات خود در باب عقل به نظری و عملی و مسائل مربوط به هر یک از این دو عرصه می نویسد اما فقط دو قسم مفهوم وجود دارد که پذیرای این همه اصول مختلف مربوط به امکان متعلقات خود هستند یعنی مفاهیم طبیعی و مفهوم اختیار
کانت معتقد است که ما می توانیم به نقد دیگری قائل باشیم که این نقد دارای اصولی باشد که نه برای کاربرد عملی مفید باشد و نه نظری او مفاهیم طبیعی را متکی بر قانونگذاری فهم می داند و مفهوم اختیار را بر قانونگذاری عقل که اولی حاوی مبنای هر شناخت نظری ماتقدم است و دومی حاوی همه دستورات عملی حسا نامشروط که فوق این قوانین قوانینی وجود ندارد و جهت آن هم ما تقدم بودنشان است از همین جاست که تقسیمات فلسفه را به نظری و عملی جایزمی داند اما کانت به حلقه واسطی میان فهم و عقل معتقد است که همانا قوه حاکمه است کانت معتقد است که ما حق داریم که فرض کنیم اصلی برای خودش داشته باشد حتی اگر یک اصل ماتقدم صرفا ذهنی باشد اگرچه هیچ قلمرویی را هم در اختیار ندارد اما می تواند سرزمینی باشد که فقط همین اصل برایش معتبر باشد
تمام قوای نفس را به سه قوه تحویل می نماید قوه شناخت احساس لذت و الم و قوه میل و اما احساس لذت و الم میان دو قوه شناخت که قانونگذار آن فهم است و میل که قانونگذار آن عقل است قرار دارد در این باره می نویسد می توانیم فرض کنیم که قوه حاکمه گذر از قوه شناخت محض یعنی از قلمرو مفاهیم طبیعی به قلمرو مفهوم اختیار را میسر می سازد همان طور که در کاربرد منطقی اش گذر از فهم به عقل را میسر میسازد
کانت قوه حاکمه را ازدو حیث مورد توجه قرار میدهد قوه حاکمه تعینی و قوه حاکمه تاملی درباره اولی مینویسداگر کلی داده شده باشد قوه حاکمه ای که جزئی را تحت آن قرار میدهد تعینی است اما قوه حاکمه تاملی را اینگونه تعریف می کنداما اگر فقط جزئی داده شده باشد و بناست کلی آن پیدا شود در این صورت قوه حاکمه تاملی است به بیان یوستوس هارتناک مثلا در یک جا فرد مفهوم صورتی را احراز کرده است و سپس در مواجهه با یک مصداق مناسب داوری می کند فلان چیز صورتی است اینک کانت این را به عنوان قوه حاکمه تعینی متمایز می کند و در جای دیگر می گوید کانت پیشرفت علمی را به هر صورتی که باشد البته نه کاربرد آن را محصول کار قوه حکم تاملی می داند
رابطه میان قوه حکم و مباحث زیباشناختی چیست چگونه کانت با تعاریفی که ازقوه حکم دست می دهد وارد مباحث زیبا شناختی می شود و چگونه میان آنها رابطه بر قرار می کند هارتناک معتقد است گر چه این نقل و انتقال ناگهانی است اما اینگونه نیست که کانت بی جهت موضوع بحث را تغییر دهد
به تعبیر هارتناک نخست کانت توجه میدهد که التذاذ به نحو خاصی با اعمال قوه حکم تاملی رابطه دارد وی معتقد است که حکم تاملی که کانت درباره اش صحبت میکند و پس از آن بلافاصله به تحلیل قوه حاکمه زیباشناختی می پردازد بیانگر آن است که حکم تاملی رابطه تنگاتنگی با برخورداری از ارضازیباشناختی دارد در واقع کانت مشخصا حکم تاملی را در زیباشناختی دخیل میداند
ادامه دارد
Friday, April 13, 2007


چندي پيش تحقيقي درباره هايدگر و نيچه داشتم به نظرم رسيد جستجويي به زبان فارسي نيز در گوگل داشته باشم. مطابق با اصول جستجو اسم هايدگر و نيچه را به زبان فارسي در جاي مورد نظر تايپ كردم. نتيجه را خود با چشم هاي خود ببينيد و ديگر نپرسيد چرا چرخ هاي مملكت نمي چرخد
آقايي كه شبيه هايدگر است و در يك مجلس عروسي از او عكس گرفته شده است
اقا يي كه نيمرخش عجيب شبيه نيچه است در يك مراسم عزاداري از او عكس گرفته شده . منكر ذوق عكاس و شكار لحظه هايش نمي شوم اما نتيجه جستجويم به زبان فارسي چيزي بيش از اين نصيبم نكرد كه هيچ نيافتم
Wednesday, April 11, 2007
حروف الفبا را دوست دارم
هر چه كردم بنويسم
نوشتنم نيامد
فقط در ميان خطوط در هم و بر هم ذهنم
خواندم كه
خوشحالم كه گهگاهي مي نويسم
وچه عالي است كه حروف الفبا هستند
كه ما راه به ذهن يكديگر نداشتيم
و هم اكنون نيز به سختي
نوشتنم نيامد
فقط در ميان خطوط در هم و بر هم ذهنم
خواندم كه
خوشحالم كه گهگاهي مي نويسم
وچه عالي است كه حروف الفبا هستند
كه ما راه به ذهن يكديگر نداشتيم
و هم اكنون نيز به سختي
Tuesday, March 20, 2007
تقويم تاريخ
بيست و چند سال پيش در چنين روزي من به دنيا آمدم يكم فروردين نه آنقدر سالي دور كه نشود تصورش كرد و فقط توصيفش را در كتاب هاي تاريخ خوانده باشيم مصادف با 21مارس هزارو نهصدو چند ميلادي
خوشحالم كه هستم چون هستي از هر حيث كه نگاهش مي كنم از نيستي بهتر است
و اما بعد
سال جديد را به همه تبريك مي گويم اما فكر مي كردم همه ما دركي از جمله سال نوت مبارك داريم وقتي كسي به ما مي گويد اميدوارم سال جديد برايت سال خوبي باشد مي فهميم چه مي گويد اما هيچ وقت دركي ازفصل جديد، ماه جديد ، روز جديد، لحظات جديد نداريم اگرفردا اول مهر، شهريور و يا هر ماه ديگري باشد و به دوستمان ماه جديد را تبريك بگوئيم و برايش آرزوي موفقيت كنيم و يا هر روز صبح كه به يكديگر سلام مي كنيم بگوئيم روز جديدت مبارك همه براي پدرو مادر هايمان طلب صبر مي كنند و براي خودمان آرزوي سلامتي
زماني كه اين كلمات را تايپ ميكنم واز سال و فصل و ماه و روز و ساعت و لحظه حرف مي زنم يادم مي آيد كه هنوز هم هيچ تعريفي دقيقي از زمان وجود ندارد افلاطوني بينديشي و به دو عالم معقول ومحسوس افلاطون قائل باشي زمان به دنياي محسوس و بيرون از زمان بودن به عالم معقول تخصيص داده شده ارسطويي به آن نگاه كني ديگر زمان سايه ازليت وابديت نيست و يا حركت نفس نيست زمان مقدار حركت است از حيث تقدم و تاخر اما به يكباره كه از دنياي افلاطوني و ارسطويي جدا شوي و دكارتي به عالم نگاه كني زمان امري جدا از حركت است و زمان فقط حالت انگاشته مي شود اما از نظر لايب زمان راهي است براي تبعيت امر واقع از اصل عليت و اصل امتناع تناقض مثل اينكه دو امر نمي تواند همزمان واقع شوند و زمان ترتيب چنين اموري است كه نه با هم اند به تفسيري كه ارائه ميدهد و با توجه به اصول فلسفه اش. زمان از انديشه كانت به گونه اي ديگر مي گذرد به زبان ساده از نظر او هر پديداري كه وارد دايره تجربه آدمي مي شود واقع در زمان و مكان است پس اين هردو اگر اشتباه نكنم و ذهنم ياري دهد شرط پيشيني اند براي همه آنچه كه ما مي شناسيم وهمينطور تعاريف ارائه مي شود تا امروز اين ساعت واين لحظه و هيچ چيز دستگيرت نمي شود جز اينكه زمان بي توجه به همه اين تعاريف مي گذرد زمان يكپارچه اي كه با اعتبارات ما آدميان تكه تكه شده و ما در تكه اي از آن شاديم در تكه اي ديگر گريانيم در قسمتي از ان دلتنگيم و در بخشي از آن دلشاد و اين گونه است كه با اعتباراتمان كه مجبور به جدي گرفتنش هستيم روزگار سپري مي كنيم
خوشحالم كه هستم چون هستي از هر حيث كه نگاهش مي كنم از نيستي بهتر است
و اما بعد
سال جديد را به همه تبريك مي گويم اما فكر مي كردم همه ما دركي از جمله سال نوت مبارك داريم وقتي كسي به ما مي گويد اميدوارم سال جديد برايت سال خوبي باشد مي فهميم چه مي گويد اما هيچ وقت دركي ازفصل جديد، ماه جديد ، روز جديد، لحظات جديد نداريم اگرفردا اول مهر، شهريور و يا هر ماه ديگري باشد و به دوستمان ماه جديد را تبريك بگوئيم و برايش آرزوي موفقيت كنيم و يا هر روز صبح كه به يكديگر سلام مي كنيم بگوئيم روز جديدت مبارك همه براي پدرو مادر هايمان طلب صبر مي كنند و براي خودمان آرزوي سلامتي
زماني كه اين كلمات را تايپ ميكنم واز سال و فصل و ماه و روز و ساعت و لحظه حرف مي زنم يادم مي آيد كه هنوز هم هيچ تعريفي دقيقي از زمان وجود ندارد افلاطوني بينديشي و به دو عالم معقول ومحسوس افلاطون قائل باشي زمان به دنياي محسوس و بيرون از زمان بودن به عالم معقول تخصيص داده شده ارسطويي به آن نگاه كني ديگر زمان سايه ازليت وابديت نيست و يا حركت نفس نيست زمان مقدار حركت است از حيث تقدم و تاخر اما به يكباره كه از دنياي افلاطوني و ارسطويي جدا شوي و دكارتي به عالم نگاه كني زمان امري جدا از حركت است و زمان فقط حالت انگاشته مي شود اما از نظر لايب زمان راهي است براي تبعيت امر واقع از اصل عليت و اصل امتناع تناقض مثل اينكه دو امر نمي تواند همزمان واقع شوند و زمان ترتيب چنين اموري است كه نه با هم اند به تفسيري كه ارائه ميدهد و با توجه به اصول فلسفه اش. زمان از انديشه كانت به گونه اي ديگر مي گذرد به زبان ساده از نظر او هر پديداري كه وارد دايره تجربه آدمي مي شود واقع در زمان و مكان است پس اين هردو اگر اشتباه نكنم و ذهنم ياري دهد شرط پيشيني اند براي همه آنچه كه ما مي شناسيم وهمينطور تعاريف ارائه مي شود تا امروز اين ساعت واين لحظه و هيچ چيز دستگيرت نمي شود جز اينكه زمان بي توجه به همه اين تعاريف مي گذرد زمان يكپارچه اي كه با اعتبارات ما آدميان تكه تكه شده و ما در تكه اي از آن شاديم در تكه اي ديگر گريانيم در قسمتي از ان دلتنگيم و در بخشي از آن دلشاد و اين گونه است كه با اعتباراتمان كه مجبور به جدي گرفتنش هستيم روزگار سپري مي كنيم
Tuesday, March 13, 2007
بچه ها نظرتون در مورد فلسفه چيه؟
این روزها بیشتر از هر روز دیگر حس می کنی که کلا درباره چیزی گفتن ،نگفتن درباره آن است.خصوصا در جایی که حس می کنی آمده ای که چیزی یاد بگیری و قدری به معلومات نداشته ات اضافه شود ویا حتی آمده ای که سرنخی به دستت داده شود و خود بقیه ما جرا را دنبال کنی و اگر به تنهایی می توانستی که اصرار بر این آمدن نبود . حال آمده ای و با همه حس و حال هایت نشسته ای
بچه ها نظرتون درمورد فلسفه چیه ؟ از همین سمت راست شروع می کنیم شما بفرمائید
فلسفه یعنی پرسش
فلسفه همان تاریخ فلسفه است که ما خوانده ایم
فلسفه یعنی زندگی
فلسفه همان چیز هایی است که تا الان خوندم
نمی دونم اگه فلسفه نمی خوندم چی می خوندم
فلسفه را نمی شود تعریف کرد
فلسفه فلسفه است
یادت می آید که ما هیچ وقت به خود سوال جواب نمی دهیم همیشه به حواشی می پردازیم و چون بارها این تذکر به تو داده شده که لطفا فقط به خود سوال جواب بدهی
به تو که می رسد با کمی تردید می گویی
فلسفه یعنی دغدغه داشتن یعنی ارتفاع گرفتن یعنی فاصله گرفتن از همه مسائل و یکساعت و نیم از کلاست به بحث هایی می گذرد که نه ابطال پذیرند و نه اثبات می شوند و یا از نوع گزاره های اینهمانی اند . پیش خودت فکر می کنی چقدر اساتید فلسفه عین هم حرف می زنند و چقدر این تصور وجود دارد که این حرف ها حرف هایی است که جایی زده نشده و کسی به آن توجه نکرده است . به هشت نه سال پیش بر می گردی ویاد هیجانی می افتی که از شنیدن این حرف ها همه وجودت را فرامی گرفت از به یاد آوردن آن همه جذابیت مورمورت می شود جمله هایی که عموما این گونه آغاز می شود
ما همه یه جور هایی فلسفه زده هستیم اما واقعیت این است که ....و هر چه می گردی واقعیتی وجود ندارد
جلسه ای دیگر می گذرد جلسه پیش را می گذاری به حساب معارفه و کاغذ و قلم بر می داری که یاد گیری هایت را در لحظه ثبت کنی و همه لحظات می گذرد کاغذت سفید است و قلم به همان صورت که از قلمدان در آورده ای در دستانت است
می شماری
به سختی به پنج می رسد
پنج یابا حساب اینکه انسان موجودی فراموشکار آفریده شده شش
از زمان ورودت به عالم فلسفه پنج یا شش استاد را می شناسی که واقعا در حقت معلمی کرده اند به معنایی که معلم کلاس اولت
اما شاید با بیش از سی استاد سرو کار داشته ای یا دورادور توصیفاتی از ایشان شنیده ای
فکرت جمع نمی شود چون سوال هایی که سر کلاس مطرح می شود اگر پایان کلاس زمانی باشد که چند ثانیه ای با ابدیت فاصله نداشته باشد باز هم برای پاسخ دادنشان وقت کم است
وقتی همهمه و بحث در کلاس بالا می گیرد از اینکه نمی توانی جواب ها را واضح و متمایز تشخیص دهی کلافه می شوی و چون قوه تفکرت تعطیل است قوه تخیلت خود به خود به کار می افتد
خودت رامی بینی که استاد شده ای و با بچه های کلاست در حال صحبت کردن هستی گوش هایت را تیز می کنی بشنوی چه می گویی به دهانت چشم می دوزی تا از حرکت لبهایت تشخیص دهی چه واژگانی بر زبانت جاری می شود خوب که توجه می کنی می بینی که داری با هیجان حرف می زنی از حالت چهره ات پیداست می خواهی پرسش مهمی را مطرح کنی
آری داری از بچه ها سوال می کنی حس می کنی کشف تازه ای کرده ای خوشحال می شوی و از خودت خوشت می آید
اما خوب که دقت می کنی حس می کنی چه پرسش آشنایی است
بچه ها نظرتون در مورد فلسفه چیه ؟ و با چه هیجان بیشتری به پاسخ ها گوش می دهی
بچه ها نظرتون درمورد فلسفه چیه ؟ از همین سمت راست شروع می کنیم شما بفرمائید
فلسفه یعنی پرسش
فلسفه همان تاریخ فلسفه است که ما خوانده ایم
فلسفه یعنی زندگی
فلسفه همان چیز هایی است که تا الان خوندم
نمی دونم اگه فلسفه نمی خوندم چی می خوندم
فلسفه را نمی شود تعریف کرد
فلسفه فلسفه است
یادت می آید که ما هیچ وقت به خود سوال جواب نمی دهیم همیشه به حواشی می پردازیم و چون بارها این تذکر به تو داده شده که لطفا فقط به خود سوال جواب بدهی
به تو که می رسد با کمی تردید می گویی
فلسفه یعنی دغدغه داشتن یعنی ارتفاع گرفتن یعنی فاصله گرفتن از همه مسائل و یکساعت و نیم از کلاست به بحث هایی می گذرد که نه ابطال پذیرند و نه اثبات می شوند و یا از نوع گزاره های اینهمانی اند . پیش خودت فکر می کنی چقدر اساتید فلسفه عین هم حرف می زنند و چقدر این تصور وجود دارد که این حرف ها حرف هایی است که جایی زده نشده و کسی به آن توجه نکرده است . به هشت نه سال پیش بر می گردی ویاد هیجانی می افتی که از شنیدن این حرف ها همه وجودت را فرامی گرفت از به یاد آوردن آن همه جذابیت مورمورت می شود جمله هایی که عموما این گونه آغاز می شود
ما همه یه جور هایی فلسفه زده هستیم اما واقعیت این است که ....و هر چه می گردی واقعیتی وجود ندارد
جلسه ای دیگر می گذرد جلسه پیش را می گذاری به حساب معارفه و کاغذ و قلم بر می داری که یاد گیری هایت را در لحظه ثبت کنی و همه لحظات می گذرد کاغذت سفید است و قلم به همان صورت که از قلمدان در آورده ای در دستانت است
می شماری
به سختی به پنج می رسد
پنج یابا حساب اینکه انسان موجودی فراموشکار آفریده شده شش
از زمان ورودت به عالم فلسفه پنج یا شش استاد را می شناسی که واقعا در حقت معلمی کرده اند به معنایی که معلم کلاس اولت
اما شاید با بیش از سی استاد سرو کار داشته ای یا دورادور توصیفاتی از ایشان شنیده ای
فکرت جمع نمی شود چون سوال هایی که سر کلاس مطرح می شود اگر پایان کلاس زمانی باشد که چند ثانیه ای با ابدیت فاصله نداشته باشد باز هم برای پاسخ دادنشان وقت کم است
وقتی همهمه و بحث در کلاس بالا می گیرد از اینکه نمی توانی جواب ها را واضح و متمایز تشخیص دهی کلافه می شوی و چون قوه تفکرت تعطیل است قوه تخیلت خود به خود به کار می افتد
خودت رامی بینی که استاد شده ای و با بچه های کلاست در حال صحبت کردن هستی گوش هایت را تیز می کنی بشنوی چه می گویی به دهانت چشم می دوزی تا از حرکت لبهایت تشخیص دهی چه واژگانی بر زبانت جاری می شود خوب که توجه می کنی می بینی که داری با هیجان حرف می زنی از حالت چهره ات پیداست می خواهی پرسش مهمی را مطرح کنی
آری داری از بچه ها سوال می کنی حس می کنی کشف تازه ای کرده ای خوشحال می شوی و از خودت خوشت می آید
اما خوب که دقت می کنی حس می کنی چه پرسش آشنایی است
بچه ها نظرتون در مورد فلسفه چیه ؟ و با چه هیجان بیشتری به پاسخ ها گوش می دهی
Wednesday, March 07, 2007
آپولوژی1
به دلایلی از رساله سوفیست در می گذرم و به آپولوژی می پردازم در این رساله شرح محاکمه سقراط آورده شده است . سقراط در سن هفتاد سالگی به محاکمه کشیده می شود و اتهام او آن است که رفتاری خلاف دین در پیش گرفته و در پی آن است که به اسرار آسمان و زیر زمین پی ببرد و حق را باطل جلوه دهد. در این رساله سقراط به دفاع از خود می پردازد .او از زمانی شروع می کند که جرقه ی در پی دانایی و فرد دانا گشتن برای او زده می شود .می گوید خایرفون به دلفوی رفته واز خدای دلفوی می پرسد کسی داناتر از سقراط نیست؟ و از پرستشگاه پاسخ می آیدکه هیچ کس داناتر از سقراط نیست .
سقراط پس از شنیدن این جریان حس می کند که در این پرسش و پاسخ رازی نهفته است چون خود را دانا نمی دانست اما از طرفی می دانست که دروغگویی در شان خدا نیست . برای مدتی از حل این معما عاجز می مانداما در نهایت به قول خودش در کمال بی میلی راهی را در پیش گرفت به قرار زیر:
ابتدا به سراغ یکی از مردان سیاسی می رود که به دانایی شهرت داشته می گوید رفتم که به خدای دلفوی ثابت کنم او از من داناتر است . اما با روشن کردن اینکه او بویی از دانایی نبرده هم آن مرد سیاسی آزرده می شود و هم اطرافیانش . سقراط می گوید دریافتم که از او داناترم نه به این معنا که چیزی را که او نمی دانست من می دانستم بل بدین معنا که من می دانستم که نادانم سقراط می گوید هر دو در نادانی برابر بودیم ولی او با اینکه هیچ نمی دانست گمان می برد که داناست در حالی که من نه می دانستم و نه خود را دانا می پنداشتم و تنها از این نکته کوچک از او داناتر بودم که اگر چیزی را ندانم خود را دانا به آن نمی پندارم .سقراط ادامه می دهد که دیگرانی را هم آزمودم هر چند که با من دشمن می شدند اما تکلیف دینی خود میدانستم که به سخن خدا پی ببرم . اما نتیجه تلاش خود را این گونه بیان می کند:" کسانی که بیش از همه به دانایی شهره بودند به نظر من زبونتر آمدند و مردمانی که شهرتی به دانایی نداشتند خردمندتر از آنان بودند." او پس از آزمودن مردان سیاسی به سراغ شاعران، پیشه وران و بعد همه هموطنانش و بیگانگان و جوانان میرود ولی آنانکه در معرض آزمایش او قرار می گیرند بسیار خشمگین می شوند و در نهایت ملتوس به هواداری شاعران برمی خیزد آنوتوس به جستن انتقام پیشه وران و مردان سیاسی کمر بسته و لوکون به دفاع از سخنوران قیام می نمایند .
سقراط از ملتوس می پرسد که چه کسی تربیت کننده جوانان است و او پاسخ می دهد قانون سقراط می گوید منظور من آن است که چه کسی که البته قوانین را هم خوب می شناسد و او می گوید همه داوران این دادگاه سقراط می پرسد تماشاگران هم می توانند او می گوید آری و سقراط به جایی می رسد که می گوید همه آتنیان از عهده تربیت جوانان بر می آیند جز من ؟ و ملتوس پاسخش مثبت است و بعد همین پرسش را در باره تربیت اسب از او می پرسد که آیا همه مردمان می توانند اسب را تربیت کنند یا تنها تنی چند که مهتر نامیده می شوند ؟ از نظر سقراط اوبااین پاسخ که تنها تنی چند از عهده تربیت اسب ها بر می آیند ثابت ساخته که هر گز به مساله تربیت جوانان نپرداخته است . اتهام دیگری که به سقراط وارد کردند آن بود که جوانان را وادار ساخته خدایان شهر را انکار کنند و خود نیز مطلقا منکر خدایان است اما سقراط ثابت می کند که ادعانامه اش پر از سخنان متناقض است و مانند این است که بگوید:"سقراط بی دین است زیراخدایان را نمی پرستد بلکه خدایان را می پرستد."
ادامه دارد
سقراط پس از شنیدن این جریان حس می کند که در این پرسش و پاسخ رازی نهفته است چون خود را دانا نمی دانست اما از طرفی می دانست که دروغگویی در شان خدا نیست . برای مدتی از حل این معما عاجز می مانداما در نهایت به قول خودش در کمال بی میلی راهی را در پیش گرفت به قرار زیر:
ابتدا به سراغ یکی از مردان سیاسی می رود که به دانایی شهرت داشته می گوید رفتم که به خدای دلفوی ثابت کنم او از من داناتر است . اما با روشن کردن اینکه او بویی از دانایی نبرده هم آن مرد سیاسی آزرده می شود و هم اطرافیانش . سقراط می گوید دریافتم که از او داناترم نه به این معنا که چیزی را که او نمی دانست من می دانستم بل بدین معنا که من می دانستم که نادانم سقراط می گوید هر دو در نادانی برابر بودیم ولی او با اینکه هیچ نمی دانست گمان می برد که داناست در حالی که من نه می دانستم و نه خود را دانا می پنداشتم و تنها از این نکته کوچک از او داناتر بودم که اگر چیزی را ندانم خود را دانا به آن نمی پندارم .سقراط ادامه می دهد که دیگرانی را هم آزمودم هر چند که با من دشمن می شدند اما تکلیف دینی خود میدانستم که به سخن خدا پی ببرم . اما نتیجه تلاش خود را این گونه بیان می کند:" کسانی که بیش از همه به دانایی شهره بودند به نظر من زبونتر آمدند و مردمانی که شهرتی به دانایی نداشتند خردمندتر از آنان بودند." او پس از آزمودن مردان سیاسی به سراغ شاعران، پیشه وران و بعد همه هموطنانش و بیگانگان و جوانان میرود ولی آنانکه در معرض آزمایش او قرار می گیرند بسیار خشمگین می شوند و در نهایت ملتوس به هواداری شاعران برمی خیزد آنوتوس به جستن انتقام پیشه وران و مردان سیاسی کمر بسته و لوکون به دفاع از سخنوران قیام می نمایند .
سقراط از ملتوس می پرسد که چه کسی تربیت کننده جوانان است و او پاسخ می دهد قانون سقراط می گوید منظور من آن است که چه کسی که البته قوانین را هم خوب می شناسد و او می گوید همه داوران این دادگاه سقراط می پرسد تماشاگران هم می توانند او می گوید آری و سقراط به جایی می رسد که می گوید همه آتنیان از عهده تربیت جوانان بر می آیند جز من ؟ و ملتوس پاسخش مثبت است و بعد همین پرسش را در باره تربیت اسب از او می پرسد که آیا همه مردمان می توانند اسب را تربیت کنند یا تنها تنی چند که مهتر نامیده می شوند ؟ از نظر سقراط اوبااین پاسخ که تنها تنی چند از عهده تربیت اسب ها بر می آیند ثابت ساخته که هر گز به مساله تربیت جوانان نپرداخته است . اتهام دیگری که به سقراط وارد کردند آن بود که جوانان را وادار ساخته خدایان شهر را انکار کنند و خود نیز مطلقا منکر خدایان است اما سقراط ثابت می کند که ادعانامه اش پر از سخنان متناقض است و مانند این است که بگوید:"سقراط بی دین است زیراخدایان را نمی پرستد بلکه خدایان را می پرستد."
ادامه دارد
Monday, February 26, 2007
پست بعدی ام سوفیست افلاطون است .من که تصمیم گرفته بودم آثار افلاطون را به ترتیبی که اکنون موجود است خلاصه کنم ودر وبلاگم بگذارم به قول رایج و شایع توفیق اجباری کار کردن درباره رسائل این فیلسوف بزرگ نظمی را که وجود ندارد برهم زده است . تکلیف این هفته ما در کلاس زیبایی شناسی قرن بیستم دوباره نویسی یا بازنویسی مجدد رساله سوفیست است.
به همه دختران و زنان ایرانی توصیه اکید می کنم کتاب گل صحرا اثر واریس دیری و کاتلین میلر ترجمه شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی را بخوانند و به یکدیگر به جای عطر و مام و ریمل و سایه هدیه بدهند
و در پایان اینکه
هر وقت دلم می گیرد
یک لیوان آب خنک
به درخت توت حیاطمان می دهم
آب نطلبیده مراد است
به همه دختران و زنان ایرانی توصیه اکید می کنم کتاب گل صحرا اثر واریس دیری و کاتلین میلر ترجمه شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی را بخوانند و به یکدیگر به جای عطر و مام و ریمل و سایه هدیه بدهند
و در پایان اینکه
هر وقت دلم می گیرد
یک لیوان آب خنک
به درخت توت حیاطمان می دهم
آب نطلبیده مراد است
Sunday, February 18, 2007
یک ساعت از بیست و چهار ساعتم
شمع قرمز رنگ بزرگی روبه رویم روشن است
چهار پنج دختر و پسر جوان دارند درباره وبلاگ هایشان با هم بحث می کنند
به کلاس صبحم فکر می کنم نقد ادبی با آقای حسین پاینده
به کلاس عصرم فکر می کنم زیبایی شناسی مشاء با آقای ذهبی بحث از فلسفه های مضاف و علامت سوال بزرگی درباره فلسفه هنر در ذهنم نقش می بندد
صدای چهار پنج پسر و دختر جوان به یکباره با هم بالا می رود سعی می کنم تشخیص دهم که چه می گویند ولی فقط همهمه می شنوم
پیام کوتاهی میرسد می خوانمش و باز می نویسم
باز به صبح فکر می کنم به تاخیر دانشجویان به تذکر های جدی و به جای آقای پاینده به کلاس های ایرانی دانشجویان ایرانی و استادان ایرانی
یادم می افتد چند روز پیش برای تحقیق خانم جهان آرا به مسجد امام بازار رفتم وارد دفترش شدم وقتی نشستم چشمم به کاغذ پشت شیشه افتاد بر عکس خواندنش هم سخت نبود : ورود خواهران به دفتر ممنوع می باشد
من در جایی که ورودم ممنوع بود نشسته بودم و هیچ چیز در عالم تکان نخورده بود
بعد از آن رفتم فروشگاه شهروند آرژانتین ولی هنوز در فکرمسجد بودم و صدای پیرمرد در گوشم بود در آرشیوچیزی که به درد شما بخورد نداریم فقط اینکه مسجد در سال 1222هجری قمری ساخته شده است
به مردی فکر می کنم که پیرمرد را نشانم داد و گفت اگر بخواهی از آرشیو استفاده کنی او باید بخواهد و او همان پیرمردی بود که نخواست
باز به امروز فکر می کنم به راستی سوال بزرگی که چرا ما عقب مانده ایم در نادیدنیهایی نهفته است که چشم های کسانی چون استاد پاینده می بیند ایشان می گفتند در انگلستان درب کلاس که بسته می شود جز با اتمام کلاس دیگر باز نمی شود
به پایان نامه ام فکر می کنم به تحقیق های انجام نشده ام به پیرمرد مسجد امام یادم می افتد که باید مسجد جامع هم بروم و ترجمه ای که در دست دارم و همه مربوط به ترم قبل است که یاد کتاب هایی که استاد ذهبی در این ترم معرفی کرده می افتم یکی از این عناوین را انتخاب کنید و خلاصه کنید
به خواهر ریحانه که از آلمان آمده بود و چند دقیقه بیشتر با او هم سخن نشدم پانزده سالگی به تنهایی رفته بود و احساس رضایت می کرد اما می گفت همواره از خود می پرسم چرا نباید کشورم به گونه ای باشد که بتوانم همین جا بمانم
به فلسفه به آلمان به مسجد امام به مسجد جامع به وبلاگ به تلخیص کتاب ها فکر می کنم
چهار پنج دختر و پسر دعوایشان شده یکی از دختر ها می گوید که روزی ده غزل می گفته ولی مدت هاست نمی تواند
مگر می شود درآرشیو مسجدی با آن همه عظمت و قدمت چیزی به درد بخور نیافت همان دختری که روزی ده غزل می گفته با عصبانیت به کسی که میان حرفش پریده می گوید دارم زر می زنم به لحن عصبانی و نامهربان دختر گوش می دهم و او را در حین گفتن غزل عاشقانه تصور می کنم یا نمی داند غزل چیست یا نمیداند ده چند تاست باز به یاد کلاس نقد ادبی می افتم من هیچ چیز را مفروض نمی گیرم از صفر شروع می کنم از تعریف نقد ادبی در دل گفتم چقدر عالی
الان آهنگی که بسیار دوست دارم پخش میشود و یادم می آید که موسیقی هم یک متن است آهنگ را به سختی از میان همهمه وبلاگ نویس های جوان می شنوم
یاد یانی می افتم
یاد آگهی تبلیغاتی جام افتادم که صبح هم سر کلاس بحثش بود
حالا جام اینجاست
جای زن ایرانی میان ظرف های نشسته است و صبح آموختم که آگهی تجاری یک گفتمان است،معصوم نیست
نقد ادبی و دموکراسی با ید بخرمش و برای هفته آینده فقط 6 صفحه آن را بخوانم
به پایان یکساعت نزدیکم می روم که دیگر فکر نکنم نه به نقد ادبی نه به زیبایی شناسی مشاء که هیچ وقت وجود نداشته و ما داریم به وجودش می آوریم نه به مسجد امام نه به وبلاگ ها و وبلاگ نویس هانه به کتاب ها و حتی به اینکه حالا جام کجاست
اما به شعاری بودن این جمله ام فکر میکنم که من جای و جایگاه خود را مشخص می کنم امروز فهمیدم جای و جایگاه مرا آگهی های تبلیغاتی،سریال شبهای برره، باغ مظفر، سریال نرگس و سریال غم انگیز زیر تیغ مشخص می کند و من که در جای خود آرام نمی گیرم با انگشت نشان داده می شوم
من دارم می روم و چهار پنج دختر و پسر جوان نظریه های به ظاهر جدی خود را به مسخره گرفته اند
چهار پنج دختر و پسر جوان دارند درباره وبلاگ هایشان با هم بحث می کنند
به کلاس صبحم فکر می کنم نقد ادبی با آقای حسین پاینده
به کلاس عصرم فکر می کنم زیبایی شناسی مشاء با آقای ذهبی بحث از فلسفه های مضاف و علامت سوال بزرگی درباره فلسفه هنر در ذهنم نقش می بندد
صدای چهار پنج پسر و دختر جوان به یکباره با هم بالا می رود سعی می کنم تشخیص دهم که چه می گویند ولی فقط همهمه می شنوم
پیام کوتاهی میرسد می خوانمش و باز می نویسم
باز به صبح فکر می کنم به تاخیر دانشجویان به تذکر های جدی و به جای آقای پاینده به کلاس های ایرانی دانشجویان ایرانی و استادان ایرانی
یادم می افتد چند روز پیش برای تحقیق خانم جهان آرا به مسجد امام بازار رفتم وارد دفترش شدم وقتی نشستم چشمم به کاغذ پشت شیشه افتاد بر عکس خواندنش هم سخت نبود : ورود خواهران به دفتر ممنوع می باشد
من در جایی که ورودم ممنوع بود نشسته بودم و هیچ چیز در عالم تکان نخورده بود
بعد از آن رفتم فروشگاه شهروند آرژانتین ولی هنوز در فکرمسجد بودم و صدای پیرمرد در گوشم بود در آرشیوچیزی که به درد شما بخورد نداریم فقط اینکه مسجد در سال 1222هجری قمری ساخته شده است
به مردی فکر می کنم که پیرمرد را نشانم داد و گفت اگر بخواهی از آرشیو استفاده کنی او باید بخواهد و او همان پیرمردی بود که نخواست
باز به امروز فکر می کنم به راستی سوال بزرگی که چرا ما عقب مانده ایم در نادیدنیهایی نهفته است که چشم های کسانی چون استاد پاینده می بیند ایشان می گفتند در انگلستان درب کلاس که بسته می شود جز با اتمام کلاس دیگر باز نمی شود
به پایان نامه ام فکر می کنم به تحقیق های انجام نشده ام به پیرمرد مسجد امام یادم می افتد که باید مسجد جامع هم بروم و ترجمه ای که در دست دارم و همه مربوط به ترم قبل است که یاد کتاب هایی که استاد ذهبی در این ترم معرفی کرده می افتم یکی از این عناوین را انتخاب کنید و خلاصه کنید
به خواهر ریحانه که از آلمان آمده بود و چند دقیقه بیشتر با او هم سخن نشدم پانزده سالگی به تنهایی رفته بود و احساس رضایت می کرد اما می گفت همواره از خود می پرسم چرا نباید کشورم به گونه ای باشد که بتوانم همین جا بمانم
به فلسفه به آلمان به مسجد امام به مسجد جامع به وبلاگ به تلخیص کتاب ها فکر می کنم
چهار پنج دختر و پسر دعوایشان شده یکی از دختر ها می گوید که روزی ده غزل می گفته ولی مدت هاست نمی تواند
مگر می شود درآرشیو مسجدی با آن همه عظمت و قدمت چیزی به درد بخور نیافت همان دختری که روزی ده غزل می گفته با عصبانیت به کسی که میان حرفش پریده می گوید دارم زر می زنم به لحن عصبانی و نامهربان دختر گوش می دهم و او را در حین گفتن غزل عاشقانه تصور می کنم یا نمی داند غزل چیست یا نمیداند ده چند تاست باز به یاد کلاس نقد ادبی می افتم من هیچ چیز را مفروض نمی گیرم از صفر شروع می کنم از تعریف نقد ادبی در دل گفتم چقدر عالی
الان آهنگی که بسیار دوست دارم پخش میشود و یادم می آید که موسیقی هم یک متن است آهنگ را به سختی از میان همهمه وبلاگ نویس های جوان می شنوم
یاد یانی می افتم
یاد آگهی تبلیغاتی جام افتادم که صبح هم سر کلاس بحثش بود
حالا جام اینجاست
جای زن ایرانی میان ظرف های نشسته است و صبح آموختم که آگهی تجاری یک گفتمان است،معصوم نیست
نقد ادبی و دموکراسی با ید بخرمش و برای هفته آینده فقط 6 صفحه آن را بخوانم
به پایان یکساعت نزدیکم می روم که دیگر فکر نکنم نه به نقد ادبی نه به زیبایی شناسی مشاء که هیچ وقت وجود نداشته و ما داریم به وجودش می آوریم نه به مسجد امام نه به وبلاگ ها و وبلاگ نویس هانه به کتاب ها و حتی به اینکه حالا جام کجاست
اما به شعاری بودن این جمله ام فکر میکنم که من جای و جایگاه خود را مشخص می کنم امروز فهمیدم جای و جایگاه مرا آگهی های تبلیغاتی،سریال شبهای برره، باغ مظفر، سریال نرگس و سریال غم انگیز زیر تیغ مشخص می کند و من که در جای خود آرام نمی گیرم با انگشت نشان داده می شوم
من دارم می روم و چهار پنج دختر و پسر جوان نظریه های به ظاهر جدی خود را به مسخره گرفته اند
Tuesday, February 13, 2007
درد اصلی چیه؟
کلیه دانشجویان برای حل کلیه معضلات دانشگاه با مقنعه وارد دانشگاه شوند حتی آقایان
وقتی وارد دانشگاه هنر شدم فضای دیگری حاکم بود دیگر حس نمی کردی این دانشجویان از جنس دیگری هستند از جنس هنر از جنس خودشان از جنس خلاقیت حتی در نوع پوششان به سادگی نمی توانستی از کنار قیافه های پکر و حال گرفته شان رد شوی دیگر دانشگاه هنر فضایی را نداشت که وقتی واردش شوی حس کنی این دانشجویان هر آنچه را که آموخته اند با تمام توان و حس و حال های هنری شان حتی در مورد خود به کار برده اند . جمله نخست که به عنوان اعتراض از طرف دانشجویان به در و دیوار زده شده بود نشان از این واقعیت تلخ داشت که ما هنوز نتوانستیم درد را بیابیم و به فکر مرهمش باشیم . به راستی مشکل اساسی کجاست آیا اینکه هنوز سایت راه اندازی نشده و دانشجویان نمی توانند از این امکان قرن بیستمی استفاده کنند مهم است یا اینکه دانشجویی روسری به سر یا مقنعه به سر وارد دانشگاه شود؟ کاشکی متخصص درد شناسی داشتیم تشخیص درست درد یعنی معالجه حتمی آن
وقتی وارد دانشگاه هنر شدم فضای دیگری حاکم بود دیگر حس نمی کردی این دانشجویان از جنس دیگری هستند از جنس هنر از جنس خودشان از جنس خلاقیت حتی در نوع پوششان به سادگی نمی توانستی از کنار قیافه های پکر و حال گرفته شان رد شوی دیگر دانشگاه هنر فضایی را نداشت که وقتی واردش شوی حس کنی این دانشجویان هر آنچه را که آموخته اند با تمام توان و حس و حال های هنری شان حتی در مورد خود به کار برده اند . جمله نخست که به عنوان اعتراض از طرف دانشجویان به در و دیوار زده شده بود نشان از این واقعیت تلخ داشت که ما هنوز نتوانستیم درد را بیابیم و به فکر مرهمش باشیم . به راستی مشکل اساسی کجاست آیا اینکه هنوز سایت راه اندازی نشده و دانشجویان نمی توانند از این امکان قرن بیستمی استفاده کنند مهم است یا اینکه دانشجویی روسری به سر یا مقنعه به سر وارد دانشگاه شود؟ کاشکی متخصص درد شناسی داشتیم تشخیص درست درد یعنی معالجه حتمی آن
Sunday, February 11, 2007
پایان مهمانی
آریستوفانس معتقد است که در روزگار قدیم غیر از زن و مرد جنس سومی وجود داشت که هم مرد بود و هم زن به نام مرد زن که امروزه جز برای دشنام به کار نمی رود این موجود چهار دست و چهار پا و دو چهره داشت ووقتی می خواست بدود از هشت دست و پای خود استفاده می کرد. مرد زاده خورشید زن زاده زمین و مرد زن فرزند ماه بود. خدایان برای اینکه آدمیان هم زنده باشند و هم برای جلوگیری از گستاخیشان آنها را ناتوان کردند پس دو نیم شدند . زئوس آدمیان را دو نیم کرد و توضیح می دهد که وقتی دو نیم کرد کارهایی بر روی بدن انجام داد که آثارش بر جای نماند اما پس از آن هر نیمی در آرزوی رسیدن به نیم دیگر بود آن دو نیم همدیگر را که می دیدند در آغوش می گرفتند و آرزوی به هم پیوستن و یکی شدن داشتند اگر هم نیمی می مرد به دنبال انسان دیگر بودند از هماغوشی دو نیمه نسل ها ادامه پیدا کرد و آدمیان به یکدیگر عشق می ورزیدند.اگر کسی نیمه راستین خود را بیابد و در آغوش کشد لرزه لذیذی سراپای وجودش را فرا می گیرد و خدای عشق چنان آن دو را به هم می پیوندد که هرگز دل از هم بر نمی دارند ما برای اینکه خشم خدایان را بر نینگیزیم که باز هم ما را به دو نیم کنند باید آنها را پرستش کنیم و دیگران را هم به پرستش ترغیب کنیم و هر کس نیمه خود را بیابد همه آدمیان نیکبخت خواهند شد. خدای عشق ما را یاری دهد که نیمه دیگر خود را بیابیم.
آگاثون
آگاثون معتقد است هر چیزی که درباره اروس و خدای عشق گفته شده درمورد خود او نبوده است بلکه در مورد نعمت هایی بوده که به ما ارزانی داشته حق این است که در مورد خود او سخن گوئیم و سپس در مورد نعمت ها به نظر او اروس از همه خدایان نیکبخت تر و زیباتر است دلیل او بر زیبایی خدای اروس آن است که از همه خدایان جوانتر است و از پیری بیزار است چون اقتضای طبیعتش است. جوان است و با جوانان به سر می برداو سخن فایدروس را رد می کند که کهن ترین خدایان است اگر اروس پادشاه خدایان باشد –که امروز هست-همه با هم در صفا و دوستی به سر می برند اروس بر دل وجان خدایان و آدمیان پای می نهد اما نه هر دل و جانی تنها در دلهای نرم پس لطیف ترین موجودات است و لطیف و زیباست.بزرگترین فضیلت اروس عدالت است خویشتن دار است و در شجاعت حتی خدای جنگ هم به پای او نمی رسد دانا و خردمند است هر که نظر اروس بر او بیفتد شاعر می شود در همه هنرها قدرت خلاقه دارد.طبق این قاعده که اگر کسی از چیزی بهره مند باشد نمی تواند به کسی چیزی ببخشد هر که استادش عشق باشد در همه جهان بلند آوازه می گرددو آن که از عشق دور باشد در تاریکی و گمنامی می ماند.آگاثون همواره اروس را با خدای ضرورت مقایسه می کند مثلا در اینجا می گوید اگر زمام حکومت بر آسمانها به دست خدای ضرورت بود خدایان به کارهای موحش دست می زدند در حالی که با اروس دل به زیبایی باختند خطابه آگاثون مورد توجه همه قرار می گیرد.
سقراط
سقراط معتقد است صحبت های آگاثون اگرچه بعضی مواردش در خور ستایش نبود ولی زیبایی شاخ و برگ ها و سخن های نغزی که در پایان آمد براستی دل را می ربود سقراط می گوید تا کنون اعتقاد داشته که وقتی کسی می خواهد چیزی را وصف کند حقیقت گویی پایه آن است و وصف کننده باید زیباترین اجزای حقیقت را برگزیند و به بهترین وجه با هم تلفیق کند اما در این بحث ها در یافته راه ستایش آن است که همه صفات نیک و زیبا را به موصوف نسبت دهند خواه صادق باشد یا نباشد معتقد است همه کسانی که خطابه ایراد کردند همه صفات پسندیده راگرد آورند و به اروس نسبت داند تا هر کس که اورا نمی شناسد در نظرش زیباتر و عالیتر نمودار شود چون آنان که می شناسند سخن ها را نخواهند پذیرفت سقراط معتقد است که به شیوه آنها اروس را نخواهد ستود بل حقیقت را آن هم به زبان عادی –مثل همیشه- خواهد سخن گفت با کلمات و جملات ساده سقراط بحث خود را با سوالی از آگاثون آغاز می کند با این مضمون که آیا عشق عشق کسی است یا عشق هیچ کس؟ یا به عبارتی آیا عشق عشق چیزی است یا عشق هیچ چیز؟ آگاثون جواب می دهد البته عشق به چیزی است و سقراط می پرسد که آیا عشق خواهان آن چیزی است که دارد یا ندارد؟ چیزهایی که ما می خواهیم و دوست داریم همه از این جنسند پس اروس عشق به چیزی است که هنوز به دست نیامده آگاثون در سخنان خود گفته بود که اروس عشق به زیبایی است نه عشق به زشتی سقراط اذعان می کند با توجه به حرف هایی که گفته شد عشق نیازمند زیبایی است پس از زیبایی بهره ندارد .آگاثون پاسخ می گوید آری سقراط به او می گوید چگونه چیزی را که خود از زیبایی بهره ندارد زیبا خوانده ای در واقع نباید اروس را اینگونه وصف کرد سقراط از آگاثون می پرسد که زیبایی و نیکی یکی است؟ او پاسخ می دهد پس بر همان مبنا اروس از نیکی هم بی بهره و نیازمند آن است.سقراط سخنان خود را در باب عشق از زبان زنی به نام دیوتیما نقل می کند معتقد است در باب عشق استاد او بوده و صاحب کرامت بوده است. سقراط هم معتقد است که ابتدا باید خود آن را تعریف کنیم سپس به تشریح آثارش بپردازیم سقراط می گوید که او هم ادعا کرده است و دیوتیما همان سوال هایی را از او پرسیده که او هم اکنون از آگاثون پرسید و سقراط از دیوتیما می پرسد پس مقصودت آن است که اروس زشت است او پاسخ می دهد مگر هر چه که زیبا نیست زشت است؟ یا باید زشت باشد یا هر که دانا نیست باید نادان باشد دیوتیما می گوید حد دانایی و نادانی آن است که کسی اعتقاد درست داشته باشد ولی نتواند دلایل درست برای آن بیان کند پس اعتقاد درست مرحله ای است بین دانایی و نادانی پس هرچه که زیبا نیست نباید زشت شمرد اروس هم نه خوب است و نه زیبا بد هم نیست چیزی است میان آن دو . دیوتیما معتقد است که اروس میانگینی است میان خدایان و موجودات فانی وظیفه اروس آن است که دعاهای آدمیان را نزد خدایان می برد و فرمانهای خدایان را نزد آدمیان می آورد و از برکت وجود او همه جهان به هم می پیوندد و به صورت واحدی در می آید اروس فیلسوف است و فیلسوف میانگینی میان دانایی و نادانی است سوال دیگری که در حین این دیالوگ مطرح می شود آن است که همه مردم همواره خواهان خوبی هستند اما چرا همه آنها را عاشق نمی نامیم عشق یا مفهوم عشق به طور کلی هرگونه کوششی است برای رسیدن به خوبی و نیکبختی ولی این واژه برای کسب مال ورزش و فلسفه به کار نمی رود بلکه برای عاشق کسی است که برای رسیدن به مقصود راهی خاص را در پیش می گیرد دیوتیما بیان می دارد که هدف عشق خود زیبایی نیست تولید مثل و تولید زیبایی است در واقع آمیزش زن و مرد را هم الهی می داند و آن را جنبه خدایی و جاودانی موجودات فانی می داند و معتقد است در همه موجودات فقط آن زادن و بارور کردن و بارور شدن مهم نیست و پس از آن اشتیاق موجودات را برآن می دارد که آن چه را تولید کرده بپروراند و اگر این امر فقط در آدمیان بود می گفتیم منشا آن عقل است حال آن که در همه موجودات است این توالد و تناسل نسل بر جا گذاشتند حکایت از میل آن به جاودانگی دارد تمام آدمیان برای کسب شهرت و آوازه پس از مرگ است که به کام خطر فرو می روند اینان فرزندان جسم اند اما فرزندان روح دانش و فضیلت انسان است که زاده شعر او هنرمندان راستین است و والاترین دانش ها هم برای سامان دادن جامعه و خانواده است و عدالت نام دارد دیوتیما یک سیر صعودی را در عشق بیان می کند بدین قرار که در ابتدا به یک تن زیبا دل می بندد در مرحله بعد متوجه می شود همه تن ها زیبا است به همه تن ها دل می بندد تنی را بر تن دیگر ترجیح نمی دهد پس از آن زیبایی اخلاق و قوانین و آداب و سنت را در می یابد در اینجا نیاز به راهنما دارد که روی او را به سمت زیبایی و دانش برگرداند در مرحله آخر که با مظاهر گوناگون زیبایی آشنا می شود دیگر دل به روح و تن نمی دهد به میان دریای زیبایی می رود و با یک نظر همه زیبایی ها را می بیند و سخنان زیبا و اندیشه های ژرف می آفریند و به آن مراحل آخرکه رسید با زیبایی حیرت انگیزی رو به رو می شود که اولا موجودی سرمدی است نه به وجود می آید و نه از بین می رود نه بزرگتر و نه کوچکتر می شود چنین نیست که گاه زیبا و گاه زشت باشد و در مقایسه با چیزی زشت و در مقایسه با چیزی زیبا بنماید چیزی است در خویشتن خویشتن که همواره همان می ماند و دگرگون نمی شود و همه چیزهای زیبا چون بهره ای از او دارند زیبا یند در این راه چاره از پیمودن آن مسیر زیبایی های زمینی ندارد ابتدا یک تن و همه تن ها از تن زیبا به کارهای زیبا به دانش های زیبا در پایان به شناسایی خاصی برسد که موضوعش خود زیبا است زیبایی فی نفسه در پایان دیوتیما توضیح می دهد که وقتی در برابر زیبایی ظاهری هوش و دل آدمی می رود وقتی به مرحله زیبایی فی نفسه رسید په احوالاتی دارد.
آگاثون
آگاثون معتقد است هر چیزی که درباره اروس و خدای عشق گفته شده درمورد خود او نبوده است بلکه در مورد نعمت هایی بوده که به ما ارزانی داشته حق این است که در مورد خود او سخن گوئیم و سپس در مورد نعمت ها به نظر او اروس از همه خدایان نیکبخت تر و زیباتر است دلیل او بر زیبایی خدای اروس آن است که از همه خدایان جوانتر است و از پیری بیزار است چون اقتضای طبیعتش است. جوان است و با جوانان به سر می برداو سخن فایدروس را رد می کند که کهن ترین خدایان است اگر اروس پادشاه خدایان باشد –که امروز هست-همه با هم در صفا و دوستی به سر می برند اروس بر دل وجان خدایان و آدمیان پای می نهد اما نه هر دل و جانی تنها در دلهای نرم پس لطیف ترین موجودات است و لطیف و زیباست.بزرگترین فضیلت اروس عدالت است خویشتن دار است و در شجاعت حتی خدای جنگ هم به پای او نمی رسد دانا و خردمند است هر که نظر اروس بر او بیفتد شاعر می شود در همه هنرها قدرت خلاقه دارد.طبق این قاعده که اگر کسی از چیزی بهره مند باشد نمی تواند به کسی چیزی ببخشد هر که استادش عشق باشد در همه جهان بلند آوازه می گرددو آن که از عشق دور باشد در تاریکی و گمنامی می ماند.آگاثون همواره اروس را با خدای ضرورت مقایسه می کند مثلا در اینجا می گوید اگر زمام حکومت بر آسمانها به دست خدای ضرورت بود خدایان به کارهای موحش دست می زدند در حالی که با اروس دل به زیبایی باختند خطابه آگاثون مورد توجه همه قرار می گیرد.
سقراط
سقراط معتقد است صحبت های آگاثون اگرچه بعضی مواردش در خور ستایش نبود ولی زیبایی شاخ و برگ ها و سخن های نغزی که در پایان آمد براستی دل را می ربود سقراط می گوید تا کنون اعتقاد داشته که وقتی کسی می خواهد چیزی را وصف کند حقیقت گویی پایه آن است و وصف کننده باید زیباترین اجزای حقیقت را برگزیند و به بهترین وجه با هم تلفیق کند اما در این بحث ها در یافته راه ستایش آن است که همه صفات نیک و زیبا را به موصوف نسبت دهند خواه صادق باشد یا نباشد معتقد است همه کسانی که خطابه ایراد کردند همه صفات پسندیده راگرد آورند و به اروس نسبت داند تا هر کس که اورا نمی شناسد در نظرش زیباتر و عالیتر نمودار شود چون آنان که می شناسند سخن ها را نخواهند پذیرفت سقراط معتقد است که به شیوه آنها اروس را نخواهد ستود بل حقیقت را آن هم به زبان عادی –مثل همیشه- خواهد سخن گفت با کلمات و جملات ساده سقراط بحث خود را با سوالی از آگاثون آغاز می کند با این مضمون که آیا عشق عشق کسی است یا عشق هیچ کس؟ یا به عبارتی آیا عشق عشق چیزی است یا عشق هیچ چیز؟ آگاثون جواب می دهد البته عشق به چیزی است و سقراط می پرسد که آیا عشق خواهان آن چیزی است که دارد یا ندارد؟ چیزهایی که ما می خواهیم و دوست داریم همه از این جنسند پس اروس عشق به چیزی است که هنوز به دست نیامده آگاثون در سخنان خود گفته بود که اروس عشق به زیبایی است نه عشق به زشتی سقراط اذعان می کند با توجه به حرف هایی که گفته شد عشق نیازمند زیبایی است پس از زیبایی بهره ندارد .آگاثون پاسخ می گوید آری سقراط به او می گوید چگونه چیزی را که خود از زیبایی بهره ندارد زیبا خوانده ای در واقع نباید اروس را اینگونه وصف کرد سقراط از آگاثون می پرسد که زیبایی و نیکی یکی است؟ او پاسخ می دهد پس بر همان مبنا اروس از نیکی هم بی بهره و نیازمند آن است.سقراط سخنان خود را در باب عشق از زبان زنی به نام دیوتیما نقل می کند معتقد است در باب عشق استاد او بوده و صاحب کرامت بوده است. سقراط هم معتقد است که ابتدا باید خود آن را تعریف کنیم سپس به تشریح آثارش بپردازیم سقراط می گوید که او هم ادعا کرده است و دیوتیما همان سوال هایی را از او پرسیده که او هم اکنون از آگاثون پرسید و سقراط از دیوتیما می پرسد پس مقصودت آن است که اروس زشت است او پاسخ می دهد مگر هر چه که زیبا نیست زشت است؟ یا باید زشت باشد یا هر که دانا نیست باید نادان باشد دیوتیما می گوید حد دانایی و نادانی آن است که کسی اعتقاد درست داشته باشد ولی نتواند دلایل درست برای آن بیان کند پس اعتقاد درست مرحله ای است بین دانایی و نادانی پس هرچه که زیبا نیست نباید زشت شمرد اروس هم نه خوب است و نه زیبا بد هم نیست چیزی است میان آن دو . دیوتیما معتقد است که اروس میانگینی است میان خدایان و موجودات فانی وظیفه اروس آن است که دعاهای آدمیان را نزد خدایان می برد و فرمانهای خدایان را نزد آدمیان می آورد و از برکت وجود او همه جهان به هم می پیوندد و به صورت واحدی در می آید اروس فیلسوف است و فیلسوف میانگینی میان دانایی و نادانی است سوال دیگری که در حین این دیالوگ مطرح می شود آن است که همه مردم همواره خواهان خوبی هستند اما چرا همه آنها را عاشق نمی نامیم عشق یا مفهوم عشق به طور کلی هرگونه کوششی است برای رسیدن به خوبی و نیکبختی ولی این واژه برای کسب مال ورزش و فلسفه به کار نمی رود بلکه برای عاشق کسی است که برای رسیدن به مقصود راهی خاص را در پیش می گیرد دیوتیما بیان می دارد که هدف عشق خود زیبایی نیست تولید مثل و تولید زیبایی است در واقع آمیزش زن و مرد را هم الهی می داند و آن را جنبه خدایی و جاودانی موجودات فانی می داند و معتقد است در همه موجودات فقط آن زادن و بارور کردن و بارور شدن مهم نیست و پس از آن اشتیاق موجودات را برآن می دارد که آن چه را تولید کرده بپروراند و اگر این امر فقط در آدمیان بود می گفتیم منشا آن عقل است حال آن که در همه موجودات است این توالد و تناسل نسل بر جا گذاشتند حکایت از میل آن به جاودانگی دارد تمام آدمیان برای کسب شهرت و آوازه پس از مرگ است که به کام خطر فرو می روند اینان فرزندان جسم اند اما فرزندان روح دانش و فضیلت انسان است که زاده شعر او هنرمندان راستین است و والاترین دانش ها هم برای سامان دادن جامعه و خانواده است و عدالت نام دارد دیوتیما یک سیر صعودی را در عشق بیان می کند بدین قرار که در ابتدا به یک تن زیبا دل می بندد در مرحله بعد متوجه می شود همه تن ها زیبا است به همه تن ها دل می بندد تنی را بر تن دیگر ترجیح نمی دهد پس از آن زیبایی اخلاق و قوانین و آداب و سنت را در می یابد در اینجا نیاز به راهنما دارد که روی او را به سمت زیبایی و دانش برگرداند در مرحله آخر که با مظاهر گوناگون زیبایی آشنا می شود دیگر دل به روح و تن نمی دهد به میان دریای زیبایی می رود و با یک نظر همه زیبایی ها را می بیند و سخنان زیبا و اندیشه های ژرف می آفریند و به آن مراحل آخرکه رسید با زیبایی حیرت انگیزی رو به رو می شود که اولا موجودی سرمدی است نه به وجود می آید و نه از بین می رود نه بزرگتر و نه کوچکتر می شود چنین نیست که گاه زیبا و گاه زشت باشد و در مقایسه با چیزی زشت و در مقایسه با چیزی زیبا بنماید چیزی است در خویشتن خویشتن که همواره همان می ماند و دگرگون نمی شود و همه چیزهای زیبا چون بهره ای از او دارند زیبا یند در این راه چاره از پیمودن آن مسیر زیبایی های زمینی ندارد ابتدا یک تن و همه تن ها از تن زیبا به کارهای زیبا به دانش های زیبا در پایان به شناسایی خاصی برسد که موضوعش خود زیبا است زیبایی فی نفسه در پایان دیوتیما توضیح می دهد که وقتی در برابر زیبایی ظاهری هوش و دل آدمی می رود وقتی به مرحله زیبایی فی نفسه رسید په احوالاتی دارد.
Saturday, February 10, 2007
از دو هفته پیش
روز ها ی خوبی نداشتم کم کم دارم خود را می یابم دو هفته از فوت پدربزرگم گذشته هر چه کردم درباره اش چیزی بنویسم نتوانستم که هر وصفی برایش می نوشتم گویی چیزهایی از دایره وصفش بیرون می ماند اما می توانم درباره آنچه که نبود بنویسم اینکه بداخلاق نبود دورو نبود خسیس نبود ریاکار نبود کینه نداشت حسود نبود سطحی نبود بی سواد نبود نامهربان نبود بی وفا نبود و بسیار چیزهایی که دیگری ها را می آزارد نبود دلم عجیب برایش تنگ شده به دست خطش نگاه می کنم :آن کسانی که آهنین مشتند دشمنانرا به دوستی کشتند و مرامش و مذهبش همین بود نه اینکه چون از او خواستم برایم نوشت که اینگونه زندگی کرد
از دوشنبه بیست و سوم بهمن ماه کلاس هایم شروع می شود احساس خوبی دارم چون آگاهی را دوست دارم و چون سال سختی را پیش رو خواهم داشت باز هم احساس خوبی دارم هر موفقیتی که کسب کرده ام از دل سختی های بسیار زاده شد و من بی صبرانه منتظر تولدی دیگرم
از دوشنبه بیست و سوم بهمن ماه کلاس هایم شروع می شود احساس خوبی دارم چون آگاهی را دوست دارم و چون سال سختی را پیش رو خواهم داشت باز هم احساس خوبی دارم هر موفقیتی که کسب کرده ام از دل سختی های بسیار زاده شد و من بی صبرانه منتظر تولدی دیگرم
Saturday, January 13, 2007
فردا ده صبح
پر از اضطرابم
فردا ده صبح امتحان دارم مبانی زیبایی شناسی از فیخته شاید هم از شلینگ تا نیچه
فردا ده صبح استادم برگه به دست وارد کلاس می شود
فردا ده صبح پدرم در بازار است
فردا ده صبح مادرم به فکر نهار است
فردا ده صبح برادرم آمل است
فردا ده صبح برادر کوچکم می خواهد جواب بله یا خیر بگیرد
فردا ده صبح دوستم سر کار است
فردا ده صبح خاله ام که معلم است سر کلاس است
فردا ده صبح پدر بزرگم که بیمار است خواب است
فردا ده صبح کسی دارد وبلاگم را می خواند
فردا ده صبح کسی به دنیا می آید
فردا ده صبح کسی از دنیا می رود
ده سال گذشته است
پر از آرامشم
دلم برای فردا ده صبح سخت تنگ شده است
فردا ده صبح امتحان دارم مبانی زیبایی شناسی از فیخته شاید هم از شلینگ تا نیچه
فردا ده صبح استادم برگه به دست وارد کلاس می شود
فردا ده صبح پدرم در بازار است
فردا ده صبح مادرم به فکر نهار است
فردا ده صبح برادرم آمل است
فردا ده صبح برادر کوچکم می خواهد جواب بله یا خیر بگیرد
فردا ده صبح دوستم سر کار است
فردا ده صبح خاله ام که معلم است سر کلاس است
فردا ده صبح پدر بزرگم که بیمار است خواب است
فردا ده صبح کسی دارد وبلاگم را می خواند
فردا ده صبح کسی به دنیا می آید
فردا ده صبح کسی از دنیا می رود
ده سال گذشته است
پر از آرامشم
دلم برای فردا ده صبح سخت تنگ شده است
Labels:
...پس هستم...,
ادبیات و شعر,
نیم نگاهی به خودم
Wednesday, January 10, 2007
Sunday, January 07, 2007
ادامه مهمانی
پاوسانیاس
پاوسانیاس با فایدروس مخالفت می کند که یک اروس وجود ندارد ما باید مشخص کنیم کدام اروس
بعد ستایشش کنیم و استدلال می کند که:"آفرودیته یکی نیست پس اروس هم یکی نیست." از نظر پاوسانیاس هیچ کاری به خودی خود نه زشت است و نه زیبا. مثلا کارهایی مثل شراب خوردن ،سخن گفتن، سرود خواندن به خودی خود زشت و زیبا نیستند. زشتی و زیبایی کار به نحوه انجام کار بستگی دارد زیرا اگر کاری به نحو درست انجام شود زیبا است در غیر این صورت زشت است. عشق ورزی هم این گونه است هر اروسی را نمی توان ستود بل تنها اروسی که زیبا است در غیر این صورت زشت است. عشق ورزی هم همین گونه است هر اروسی را نمی توان ستود بل تنها اروسی زیبا و شریف و در خور ستایش است که ما را بر آن دارد که به طرزی زیبا دوست بداریم. اروسی که با آفرودیته زمینی پیوند دارد خود نیز زمینی است و در دل مردم فرو مایه خانه دارد. از نظر او آفرودیته زمینی مقصودش تسکین شهوت است در حالی که پیروان آفرودیته آسمانی به دنبال عشقی هستند که همه عمر آسوده باشند و هرگز معشوق را نمی فریبند.
بیان می کند کاری که با آداب و رسوم اجتماعی موافق باشد سزاوار سرزنش نیست بعد شهر های مختلف را مثال می زند که در جایی تسلیم شدن معشوق در برابر عاشق
را می پسندند و در جایی پسندیده نیست و به همین ترتیب و در نهایت معتقد است که در شهر ما به مراتب زیباتر از همه آنهاست ولی دریافتنش آسان نیست می گوید در شهر ما عشق ورزی آشکار بهتر و زیباتر از عشق ورزی پنهانی است کامیابی در عشق زیبا و ناکامی زشت است. اجازه می دهند به عاشق که برای به دست آوردن دل معشوق کارهایی بکند که اگر برای مقصود دیگری انجام می داد مورد نکوهش بود. مثلابرای کسب مال و مقام و ثروت و عاشق تنها کسی است که اگر سوگند خود را بشکند خدایان به دیده اغماض در او می نگرند عاشق از نظر خدایان و آدمیان کاملا آزاد است. پس جان کلام پاوسانیاس آن است که هیچ کاری به خودی خود زشت یا زیبا نیست بل هر کاری که به وجهی زیبا کرده شود زیباست و در غیر این صورت زشت است. از نظر او مرد بد عاشق فرو مایه ایست که تن را بیشتر از روح دوست دارد و عشقش پایدار نیست دل به چیزی بسته که خود پایدار نیست شادابی تن معشوق که از بین رود عشق او هم از بین می رود و عده ها و سوگند های خود را از یاد می برد از اینرو به عاشق می گوید بگیر و به معشوق می گوید بگریز و بدین سان مسابقه ای میان عاشق و معشوق بر پا می سازد تا معلوم شود که هر کدام از آن دو به کدام نوع تعلق دارد و به همین جهت ننگ است که معشوق زود رام شود در نتیجه اروسی که با آفرودیته آسمانی پیوند دارد خود نیز آسمانی است برای جامعه سودمند است چون عاشق و معشوق جز به فضیلت و خردمندی نمی پردازند در حالی که اروسی که با آفرودیته زمینی پیوند دارد خود فرو مایه است.
آریستوفانس به علت سکسکه خطابه اش به تاخیر می افتد.
اروکسیماخوس طبیب
او معتقد بود پاوسانیاس خطابه اش را خوب شروع کرد اما خوب تمام نکرد . با پاوسانیاس موافق است که اروس خود بر دو نوع است اما در پرتو دانش پزشکی اش می گوید که تن بر دو نوع است تن بیمار تن سالم و چون این دوتن با هم متفاوتند خواهش های آنان نیز متفاوت است و عشق هایشان نیز مانند هم نیست پس اروسی که برعنصر سالم حکمفرماست با اروسی که در عنصر بیمار است فرق دارد. اینکه پاوسانیاس گفته بود تسلیم در برابر عشق نیاکان و بر آوردن خواهش های آنان نیک و زیباست و تسلیم شدن در برابر بدان زشت و ناپسند درباره تن هم صادق است. پیروی از خواهش های تن سالم نیک و لازم است در حالی که بر آوردن خواهش های تن بیمار ناپسند و زیان آور است پزشک کسی است که اروس بد را از اروس خوب تشخیص بدهد اگر کسی بتواند اروس بد را براند و اروس خوب را جایگزین کند بزرگترین استاد پزشکی است. به نظر او دانش پزشکی،هنر ورزش و کشاورزی هستی خود را از خدای عشق دارند از هراکلیتوس یاد می کند که می گوید:"هستی یگانه، با اینکه با خویشتن در تضاد است در خود هماهنگی دارد مانند هماهنگی موجود در کمان و چنگ" معتقد است هراکلیتوس می خواسته بگوید زیر و بم ضد یکدیگر بودند ولی هنر موسیقی آنها را با هم دوست و یگانه ساخته وظیفه ایجاد سازگاری میان عناصر متضاد تن آدمی وظیفه علم پزشکی است معتقد است در موسیقی و پزشکی و دیگر هنرهایی که با امور انسانی و خدایی سرو کار دارند باید تا آنجایی که میسر است هر دو اروس را در نظر گرفت چون هر دو اروس در همه آنها وجود دارند.کار موسیقیدان آن است که چنان توازن و هماهنگی برقرار سازد که موسیقی به طبع شنونده خوش آید و کار آشپز به همین صورت است غذا باید هم لذیذ باشد وهم باعث مریضی نشود. در مورد فصول سال هم به همین نحو است وقتی به گرما ، سرما و خشکی اروس آسمانی حکمفرمایی کند میان آنها دوستی و الفت و هماهنگی پدید می آید. اگر غلبه با اروس فرومایه باشد منجر به ویرانی،زیان، بیماری و تباهی می شود و در این میانه کارکاهنان پرورش اروس نیک و معالجه اروس بد است و هر دو اروس نیروی بی پایانی دارند اما اروس آسمانی نیرومندتر است.
باز هم ادامه دارد
پاوسانیاس با فایدروس مخالفت می کند که یک اروس وجود ندارد ما باید مشخص کنیم کدام اروس
بعد ستایشش کنیم و استدلال می کند که:"آفرودیته یکی نیست پس اروس هم یکی نیست." از نظر پاوسانیاس هیچ کاری به خودی خود نه زشت است و نه زیبا. مثلا کارهایی مثل شراب خوردن ،سخن گفتن، سرود خواندن به خودی خود زشت و زیبا نیستند. زشتی و زیبایی کار به نحوه انجام کار بستگی دارد زیرا اگر کاری به نحو درست انجام شود زیبا است در غیر این صورت زشت است. عشق ورزی هم این گونه است هر اروسی را نمی توان ستود بل تنها اروسی که زیبا است در غیر این صورت زشت است. عشق ورزی هم همین گونه است هر اروسی را نمی توان ستود بل تنها اروسی زیبا و شریف و در خور ستایش است که ما را بر آن دارد که به طرزی زیبا دوست بداریم. اروسی که با آفرودیته زمینی پیوند دارد خود نیز زمینی است و در دل مردم فرو مایه خانه دارد. از نظر او آفرودیته زمینی مقصودش تسکین شهوت است در حالی که پیروان آفرودیته آسمانی به دنبال عشقی هستند که همه عمر آسوده باشند و هرگز معشوق را نمی فریبند.
بیان می کند کاری که با آداب و رسوم اجتماعی موافق باشد سزاوار سرزنش نیست بعد شهر های مختلف را مثال می زند که در جایی تسلیم شدن معشوق در برابر عاشق
را می پسندند و در جایی پسندیده نیست و به همین ترتیب و در نهایت معتقد است که در شهر ما به مراتب زیباتر از همه آنهاست ولی دریافتنش آسان نیست می گوید در شهر ما عشق ورزی آشکار بهتر و زیباتر از عشق ورزی پنهانی است کامیابی در عشق زیبا و ناکامی زشت است. اجازه می دهند به عاشق که برای به دست آوردن دل معشوق کارهایی بکند که اگر برای مقصود دیگری انجام می داد مورد نکوهش بود. مثلابرای کسب مال و مقام و ثروت و عاشق تنها کسی است که اگر سوگند خود را بشکند خدایان به دیده اغماض در او می نگرند عاشق از نظر خدایان و آدمیان کاملا آزاد است. پس جان کلام پاوسانیاس آن است که هیچ کاری به خودی خود زشت یا زیبا نیست بل هر کاری که به وجهی زیبا کرده شود زیباست و در غیر این صورت زشت است. از نظر او مرد بد عاشق فرو مایه ایست که تن را بیشتر از روح دوست دارد و عشقش پایدار نیست دل به چیزی بسته که خود پایدار نیست شادابی تن معشوق که از بین رود عشق او هم از بین می رود و عده ها و سوگند های خود را از یاد می برد از اینرو به عاشق می گوید بگیر و به معشوق می گوید بگریز و بدین سان مسابقه ای میان عاشق و معشوق بر پا می سازد تا معلوم شود که هر کدام از آن دو به کدام نوع تعلق دارد و به همین جهت ننگ است که معشوق زود رام شود در نتیجه اروسی که با آفرودیته آسمانی پیوند دارد خود نیز آسمانی است برای جامعه سودمند است چون عاشق و معشوق جز به فضیلت و خردمندی نمی پردازند در حالی که اروسی که با آفرودیته زمینی پیوند دارد خود فرو مایه است.
آریستوفانس به علت سکسکه خطابه اش به تاخیر می افتد.
اروکسیماخوس طبیب
او معتقد بود پاوسانیاس خطابه اش را خوب شروع کرد اما خوب تمام نکرد . با پاوسانیاس موافق است که اروس خود بر دو نوع است اما در پرتو دانش پزشکی اش می گوید که تن بر دو نوع است تن بیمار تن سالم و چون این دوتن با هم متفاوتند خواهش های آنان نیز متفاوت است و عشق هایشان نیز مانند هم نیست پس اروسی که برعنصر سالم حکمفرماست با اروسی که در عنصر بیمار است فرق دارد. اینکه پاوسانیاس گفته بود تسلیم در برابر عشق نیاکان و بر آوردن خواهش های آنان نیک و زیباست و تسلیم شدن در برابر بدان زشت و ناپسند درباره تن هم صادق است. پیروی از خواهش های تن سالم نیک و لازم است در حالی که بر آوردن خواهش های تن بیمار ناپسند و زیان آور است پزشک کسی است که اروس بد را از اروس خوب تشخیص بدهد اگر کسی بتواند اروس بد را براند و اروس خوب را جایگزین کند بزرگترین استاد پزشکی است. به نظر او دانش پزشکی،هنر ورزش و کشاورزی هستی خود را از خدای عشق دارند از هراکلیتوس یاد می کند که می گوید:"هستی یگانه، با اینکه با خویشتن در تضاد است در خود هماهنگی دارد مانند هماهنگی موجود در کمان و چنگ" معتقد است هراکلیتوس می خواسته بگوید زیر و بم ضد یکدیگر بودند ولی هنر موسیقی آنها را با هم دوست و یگانه ساخته وظیفه ایجاد سازگاری میان عناصر متضاد تن آدمی وظیفه علم پزشکی است معتقد است در موسیقی و پزشکی و دیگر هنرهایی که با امور انسانی و خدایی سرو کار دارند باید تا آنجایی که میسر است هر دو اروس را در نظر گرفت چون هر دو اروس در همه آنها وجود دارند.کار موسیقیدان آن است که چنان توازن و هماهنگی برقرار سازد که موسیقی به طبع شنونده خوش آید و کار آشپز به همین صورت است غذا باید هم لذیذ باشد وهم باعث مریضی نشود. در مورد فصول سال هم به همین نحو است وقتی به گرما ، سرما و خشکی اروس آسمانی حکمفرمایی کند میان آنها دوستی و الفت و هماهنگی پدید می آید. اگر غلبه با اروس فرومایه باشد منجر به ویرانی،زیان، بیماری و تباهی می شود و در این میانه کارکاهنان پرورش اروس نیک و معالجه اروس بد است و هر دو اروس نیروی بی پایانی دارند اما اروس آسمانی نیرومندتر است.
باز هم ادامه دارد
Wednesday, January 03, 2007
خوب شد سقراط جدی گرفت
نمی دانم کسی که فلسفه نمی داند از زندگی چه می داند و کسی که زندگی را نمی داند به چه ماند؟! نمی دانم اگر آن روزها سقراط پیام سروش دلفی را جدی نمی گرفت افلاطون از که و چه می نوشت دعوای قرون وسطایی بر سر عقل و وحی بر سر چه می توانست باشد دکارت چگونه شهود می کرد می اندیشد پس هست کانت به چه جراتی عقل را به دادگاه فرا می خواند و محاکمه اش می کرد آیا هایدگر پرسش از وجود به مغزش خطور می کرد؟ من به چه کار مشغول بودم اگر فلسفه نمی خواندم که هنوز هم از آن هیچ نمی دانم .چقدر دوست دارم شبیه سقراط به اندازه تمام تاریخ ادامه داشته باشم اگر آن روز سقراط جدی نمی گرفت از جا بر نمی خاست و آدم به آدم به دنبال دانایی نمی گشت آیا امروز سخن گفتن از فلسفه معنا دار بود و آیا اصلا وجود داشت که معنادار باشد یا نباشد؟ خوشحالم که سقراط جدی گرفت یکی از دوستانم همیشه می گوید ما در عرصه جدی زندگی نمی کنیم امشب با همه وجود حس کردم که جدیت یعنی ماندگاری به وسعت زمان جهان
مهمانی
میزبان:آگاثون
مهمان ها:اریستودموس،اروکسیماخوس،آریستوفانس ،پاوسانیاس،فایدروس
گلاوکن، آپولودوروس را در راهی میبیند واز او درباره مهمانی آگاثون می پرسد آپولودروس می گوید که این مهمانی زمانی بر گزار شده که او کودک بوده و اکنون سه سالی است که با سقراط در ارتباط است و آگاثون هم از آتن رفته است. آپولودروس به گلاوکن می گوید که پیش از این باری به هر جهت زندگی می کرده بی هدف و بی مقصود و به او کنایه می زند که مثل تو فکر می کردم که به همه چیز باید دل ببندم به جز فلسفه
انگیزه برقراری مهمانی
تراژدی آگاثون جایزه می برد و دوستانش را دعوت می کند و پیروزی خود را جشن می گیرد آپولودروس شرح مهمانی را از آریستودموس شنیده بود که خودش نیز در مهمانی حضور داشته است.
آغاز بحث
آپولودروس از قول آریستودموس نقل می کند که :"روزی سقراط را دیدم که از گرمابه در آمده بود و کفش به پا داشت و چنین امری کم اتفاق می افتاد پرسیدم به کجا می روی که خود را چنین آراسته ای گفت به مهمانی شام به خانه آگاثون می روم و بدین جهت خود را آراسته و زیبا ساخته ام که به نزد زیبایی می روم." به اینجا که رسیدم احساس کردم همه ما پابرهنه به سمت زیبایان و زیبایی می رویم و متاسفانه غافلیم
سقراط آریستودموس را به عنوان مهمان نا خوانده به مهمانی می برد و به قول خودش نقض مثال بدان به مهمانی خوبان ناخوانده می روند. وقتی به خانه آگاثون می رسند سقراط مدت ها پشت درب ایستاده و در اندیشه فلسفی فرو می رود. غلامان دراین مهمانی آزادند هرگونه که می خواهند پذیرایی کنند و کسی به آنها دستور نمی دهد. –تداعی کننده یک فضای دوستانه و عاشقانه- سقراط تا موقع شام هم بیرون در خانه ایستاده و در اندیشه فرو رفته است وقتی سقراط وارد می شود آگاثون از او می خواهد که کنارش بنشیند تا از تماس بدن ها علم و دانش منتقل شود سقراط به زبان امروزی اگر بخواهم بگویم به او می گوید کاش اون جوری باشه که تو می گی
میگساری
بعد از شام زمان میگساری که می شود پیشنهاد می کنند که کمتر بنوشند چون از شراب شب گذشته سر گران دارند اما در توصیف سقراط می گویند که چه کم بنوشد چه زیاد مست نمی شود. به نظر می رسد این نوع توصیف سقراط نوعی اسطوره سازی و بزرگ نمایی از آن افلاطون است با فاصله ای از سقراط نوشته و سقراط به اسطوره ای تبدیل شده که با آدم های عادی فرق دارد درست مثل این می ماند که درمراسم ختم یک قاتل هم از خوبی های دوران کودکی اش بگویند اتفاقا اگر سقراط کاملا عادی و مثل مردمان دیگر باشد اما بفهمد که در دنیای اطرافش چه می گذرد ما بهتر می فهمیمش مثل اینکه او نیز دچار دردسر زن بد اخلاق است و توصیه می کند ازدواج کنید اگر زنتان خوب باشد خوشبخت می شوید و اگر بد اخلاق باشد فیلسوف می شوید.
اروکسیماخوس از فایدرون نقل می کند که شاعران در وصف همه چیز شعر سروده اند جز اروس و خدای عشق حتی در وصف نمک و پیشنهاد می کند از چپ به راست خطابه ای در باب اروس یا خدای عشق بگویند پیشنهادش پذیرفته می شود.
فایدروس
فایدروس معتقد است که خدای اروس خدایی بزرگ است که همه می پرستندش از پدر و مادری زاده نشده است و استناد می کند به شعر هسیودوس که:"نخست هستی بی نظم و درهم بود سپس زمین گسترده که گاهواره موجودات است و آنگاه عشق پیدا شد. و معتقد است که کهن ترین خدایان است و سرچشمه نعمت است ودر این مورد توضیح می دهد که برای هیچ جوان برتر از آن نیست که معشوق مردی شریف و پرهیزگار شود و مرد هم برایش معشوقه پاکدامن نعمت است او توضیح می دهد که اصول مقدس نه از راه پول به دست می آید نه "دیگری" می تواند به ما ببخشد بل از راه عشق به دست می آید اصول مقدس به نظر او دو تاست : یکی شرم از کار ننگین و دیگری تلاش برای آنچه زیبا و شایسته است و توضیح می دهد که اگر جامعه و یا سپاهی از عاشقان و معشوقان باشد سپاه پیروز است چون هیچ عاشقی جلوی دید معشوق از خطر نمی گریزد در واقع کسی که عاشق است از ترس اینکه به قول امروزی ها ضایع نشود دست به کار ننگین نمی زند تا جلوی معشوق شرمگین نشود حسی که ممکن است حتی در برابر پدرو مادرش نداشته باشد معتقد است خدای عشق به معشوق شجاعت می بخشد و دختری را مثال می زند که شوهرش هم پدر داشت و هم مادر اما دختر جانش را برا ی او فدا کرد و خدایان هم تکریمش کردند چون خدایان از مشاهده فداکاری عاشقان شاد و از فداکاری معشوق شادتر می شوند. البته از نگاه ما زنان این روزگار حرف بو داری است و حتما زنان در آن زمان برای اینکه خدایان را شادتر کنند فداکارتر بودند دلم برایشان سوخت
ادامه دارد
مهمان ها:اریستودموس،اروکسیماخوس،آریستوفانس ،پاوسانیاس،فایدروس
گلاوکن، آپولودوروس را در راهی میبیند واز او درباره مهمانی آگاثون می پرسد آپولودروس می گوید که این مهمانی زمانی بر گزار شده که او کودک بوده و اکنون سه سالی است که با سقراط در ارتباط است و آگاثون هم از آتن رفته است. آپولودروس به گلاوکن می گوید که پیش از این باری به هر جهت زندگی می کرده بی هدف و بی مقصود و به او کنایه می زند که مثل تو فکر می کردم که به همه چیز باید دل ببندم به جز فلسفه
انگیزه برقراری مهمانی
تراژدی آگاثون جایزه می برد و دوستانش را دعوت می کند و پیروزی خود را جشن می گیرد آپولودروس شرح مهمانی را از آریستودموس شنیده بود که خودش نیز در مهمانی حضور داشته است.
آغاز بحث
آپولودروس از قول آریستودموس نقل می کند که :"روزی سقراط را دیدم که از گرمابه در آمده بود و کفش به پا داشت و چنین امری کم اتفاق می افتاد پرسیدم به کجا می روی که خود را چنین آراسته ای گفت به مهمانی شام به خانه آگاثون می روم و بدین جهت خود را آراسته و زیبا ساخته ام که به نزد زیبایی می روم." به اینجا که رسیدم احساس کردم همه ما پابرهنه به سمت زیبایان و زیبایی می رویم و متاسفانه غافلیم
سقراط آریستودموس را به عنوان مهمان نا خوانده به مهمانی می برد و به قول خودش نقض مثال بدان به مهمانی خوبان ناخوانده می روند. وقتی به خانه آگاثون می رسند سقراط مدت ها پشت درب ایستاده و در اندیشه فلسفی فرو می رود. غلامان دراین مهمانی آزادند هرگونه که می خواهند پذیرایی کنند و کسی به آنها دستور نمی دهد. –تداعی کننده یک فضای دوستانه و عاشقانه- سقراط تا موقع شام هم بیرون در خانه ایستاده و در اندیشه فرو رفته است وقتی سقراط وارد می شود آگاثون از او می خواهد که کنارش بنشیند تا از تماس بدن ها علم و دانش منتقل شود سقراط به زبان امروزی اگر بخواهم بگویم به او می گوید کاش اون جوری باشه که تو می گی
میگساری
بعد از شام زمان میگساری که می شود پیشنهاد می کنند که کمتر بنوشند چون از شراب شب گذشته سر گران دارند اما در توصیف سقراط می گویند که چه کم بنوشد چه زیاد مست نمی شود. به نظر می رسد این نوع توصیف سقراط نوعی اسطوره سازی و بزرگ نمایی از آن افلاطون است با فاصله ای از سقراط نوشته و سقراط به اسطوره ای تبدیل شده که با آدم های عادی فرق دارد درست مثل این می ماند که درمراسم ختم یک قاتل هم از خوبی های دوران کودکی اش بگویند اتفاقا اگر سقراط کاملا عادی و مثل مردمان دیگر باشد اما بفهمد که در دنیای اطرافش چه می گذرد ما بهتر می فهمیمش مثل اینکه او نیز دچار دردسر زن بد اخلاق است و توصیه می کند ازدواج کنید اگر زنتان خوب باشد خوشبخت می شوید و اگر بد اخلاق باشد فیلسوف می شوید.
اروکسیماخوس از فایدرون نقل می کند که شاعران در وصف همه چیز شعر سروده اند جز اروس و خدای عشق حتی در وصف نمک و پیشنهاد می کند از چپ به راست خطابه ای در باب اروس یا خدای عشق بگویند پیشنهادش پذیرفته می شود.
فایدروس
فایدروس معتقد است که خدای اروس خدایی بزرگ است که همه می پرستندش از پدر و مادری زاده نشده است و استناد می کند به شعر هسیودوس که:"نخست هستی بی نظم و درهم بود سپس زمین گسترده که گاهواره موجودات است و آنگاه عشق پیدا شد. و معتقد است که کهن ترین خدایان است و سرچشمه نعمت است ودر این مورد توضیح می دهد که برای هیچ جوان برتر از آن نیست که معشوق مردی شریف و پرهیزگار شود و مرد هم برایش معشوقه پاکدامن نعمت است او توضیح می دهد که اصول مقدس نه از راه پول به دست می آید نه "دیگری" می تواند به ما ببخشد بل از راه عشق به دست می آید اصول مقدس به نظر او دو تاست : یکی شرم از کار ننگین و دیگری تلاش برای آنچه زیبا و شایسته است و توضیح می دهد که اگر جامعه و یا سپاهی از عاشقان و معشوقان باشد سپاه پیروز است چون هیچ عاشقی جلوی دید معشوق از خطر نمی گریزد در واقع کسی که عاشق است از ترس اینکه به قول امروزی ها ضایع نشود دست به کار ننگین نمی زند تا جلوی معشوق شرمگین نشود حسی که ممکن است حتی در برابر پدرو مادرش نداشته باشد معتقد است خدای عشق به معشوق شجاعت می بخشد و دختری را مثال می زند که شوهرش هم پدر داشت و هم مادر اما دختر جانش را برا ی او فدا کرد و خدایان هم تکریمش کردند چون خدایان از مشاهده فداکاری عاشقان شاد و از فداکاری معشوق شادتر می شوند. البته از نگاه ما زنان این روزگار حرف بو داری است و حتما زنان در آن زمان برای اینکه خدایان را شادتر کنند فداکارتر بودند دلم برایشان سوخت
ادامه دارد
Tuesday, November 21, 2006
Tuesday, November 07, 2006
سفر
مرا به در باغ چند سالگی ام بردم
و ایستادم تادلم قرار گیرد
صدای پر پری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم
امشب با همه وجود حس کردم که نه تنها به قول سهراب عزیز سفر ما را به در باغ چند سالگی مان میبرد که نیزهر رفتنی اعم از سفر،اسباب کشی ،از کلاسی به کلاسی دیگر ،از فکری به فکری دیگر ... این گونه است
چون قرار است از خانه ای به خانه دیگر رویم و به قول مردمان روزگار اسباب کشی داریم با همه وجود حس کردم
رفتن
مرا به در باغ چند سالگی ام برد
و ادامه ماجرا
مرا به در باغ چند سالگی ام بردم
و ایستادم تادلم قرار گیرد
صدای پر پری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم
امشب با همه وجود حس کردم که نه تنها به قول سهراب عزیز سفر ما را به در باغ چند سالگی مان میبرد که نیزهر رفتنی اعم از سفر،اسباب کشی ،از کلاسی به کلاسی دیگر ،از فکری به فکری دیگر ... این گونه است
چون قرار است از خانه ای به خانه دیگر رویم و به قول مردمان روزگار اسباب کشی داریم با همه وجود حس کردم
رفتن
مرا به در باغ چند سالگی ام برد
و ادامه ماجرا
Wednesday, October 25, 2006
سفر
سفر به هنگام رسیدن آغاز
نمی شود
سفر از هنگام رفتن آغاز
می شود
تیر ماه سال 83 با بعضی از اقوام راهی شدیم جهت دیدار از الموت بگذریم از اینکه هیچ وقت به مقصد نرسیدیم اما من در نتیجه غر زدن های عده ای از دوستان که پس کی می رسیم؟ چقدر راه زیاده ! به این فکر می کردم که یعنی چه که پس کی می رسیم ما از زمانی که بار سفر را می بندیم و حرکت می کنیم در سفریم و اینگونه نیست که حتما به جایی برسیم و بعد تصمیم بگیریم که لذت ببریم اگر مسافر واقعی باشی از همان لحظات اول به تو خوش خواهد گذشت و لذت می بری این عقیده را در مورد خوشبختی نیز دارم اینگونه نیست که فکر کنی خوشبختی در نقطه ای در دوردستهای عالم وجود دارد و تو باید به آن برسی عقیده ای که عموما همه انسان ها دارند تحصیل کنی ازدواج کنی بچه دار شوی بچه هایت را به سرو سامان برسانی وبعد حس کنی خوشبختی دیگه نیستی که بخوای حس کنی یا اگه هستی دیگه جون نداری یا دچار فراموشی شدی یا ذهنت سالمه جسمت ناتوانه . از این همه زیاده گویی می خواهم بگویم خوشبختی را زندگی می کنم هدفم را زندگی می کنم و معتقدم اگه تو همین شلوغ پلو غی های عالم با همه سختی ها و مشکلاتش توانستی خوشبخت زندگی کنی هنر کردی
نمی شود
سفر از هنگام رفتن آغاز
می شود
تیر ماه سال 83 با بعضی از اقوام راهی شدیم جهت دیدار از الموت بگذریم از اینکه هیچ وقت به مقصد نرسیدیم اما من در نتیجه غر زدن های عده ای از دوستان که پس کی می رسیم؟ چقدر راه زیاده ! به این فکر می کردم که یعنی چه که پس کی می رسیم ما از زمانی که بار سفر را می بندیم و حرکت می کنیم در سفریم و اینگونه نیست که حتما به جایی برسیم و بعد تصمیم بگیریم که لذت ببریم اگر مسافر واقعی باشی از همان لحظات اول به تو خوش خواهد گذشت و لذت می بری این عقیده را در مورد خوشبختی نیز دارم اینگونه نیست که فکر کنی خوشبختی در نقطه ای در دوردستهای عالم وجود دارد و تو باید به آن برسی عقیده ای که عموما همه انسان ها دارند تحصیل کنی ازدواج کنی بچه دار شوی بچه هایت را به سرو سامان برسانی وبعد حس کنی خوشبختی دیگه نیستی که بخوای حس کنی یا اگه هستی دیگه جون نداری یا دچار فراموشی شدی یا ذهنت سالمه جسمت ناتوانه . از این همه زیاده گویی می خواهم بگویم خوشبختی را زندگی می کنم هدفم را زندگی می کنم و معتقدم اگه تو همین شلوغ پلو غی های عالم با همه سختی ها و مشکلاتش توانستی خوشبخت زندگی کنی هنر کردی
Monday, October 09, 2006
فلسفه گلو گیر
یکی از همین روزها یکی از دوستان کم سن و سال و فلسفه نا خوانده ام را بردم سر کلاس هایدگر. در این کلاس هستی و زمان خوانده و در باره اش تفسیری ارائه می شد . کلاس که تموم شد این دوست فلسفه نا خوانده و فلسفه نا شنیده بعد از کلاس گفت فائزه پدرم در اومد نه می فهمیدم نه می تونستم به چیز دیگه ای فکر کنم عین چیزی که تو گلوی آدم گیر کنه . می گفت سر کلاس های خودم وقتی حوصله ام از بحث ها سر میره می تونم به خیلی چیزهای دیگه فکر کنم مثل اینکه چه جوری برم خونه بعد از کلاس چی کار کنم به فلانی چی بگم ولی توی این کلاس نمی تونستم یاد دوران دبیرستان افتادم وقتی می خواستند برایمان توضیح دهند که فلسفه گذر از فطرت اول به فطرت ثانی است اینگونه مثال می زدند که شما دارید می نویسید به یکباره جوهر خودکارتان تمام می شود یا به ساعت نگاه می کنید که از زمان آگه شوید باطری آن تمام شده شما از مسائل روزمره (فطرت اول ) رها شدید به سمت فطرت ثانی راستش همان زمان هم با این مثال ها حال نکردم اما با حس این دوستم خیلی ارتباط برقرار کردم اگر چه کلی با هم دیگه دستش گرفتیم و خندیدیم اما با همه وجود حس کردم فلسفه یعنی فلسفه گلو گیر
Sunday, October 08, 2006
جدی گرفتم اما جدی نبوده و نیست
کوچولو که بودم وقتی با همه هم سن و سال ها خونه با بابزرگم جمع می شدیم. حسابی خرابکاری می کردیم یه لحظه ای هم آروم و قرار نداشتیم وقتی مادر هامون از دستمون عصبانی می شدن وحسابی همه ما رو دعوا می کردن ما زیر چشمی به هم نگاه می کردیم وحس می کردیم دیگه کارمون تمومه اما من در همان عالم کودکی می دیدم که وقتی ما یه گوشه کز می کردیم یواشکی می خندیدند و پچ پچ حرف می زدند اما نمی توانستم بچه ها را قانع کنم که با با خبری نیست من دیدم اینا دارند می خندن . حتی یادمه وقتی مامانم میگفت الان میام حسابتون رو می رسم ما فرار می کردیم و منتظر می ماندیم که بیاید و حساب ما را برسد اما هیچ وقت نیامد یا برای اینکه ظهرها بخوابیم ما را از "یه سر دو گوش " می ترساند بزرگ که شدیم فهمیدیم خودمان هم یک سر و دو گوش داریم و این موجود موجودی غیر از ما نیست یا حتی پدر بزرگم وقتی از دست مامانم اینا عصبانی میشده با عصبانیت می گفته الان میام جا پاتون و لگد می کنم . همه اینا را گفتم که بگم با اینکه به اصطلاح بزرگ شدم خیلی وقت ها حتی تو کار ها و بحث های خیلی جدی می گم نکنه من سر کارم و خبری نیست. بعضی وقت ها در توبیخ ها خنده ها و پچ پچ ها را می شنوم اما گویی عالم به گونه ای طراحی شده که ما چاره ای جز جدی گرفتن نداریم . یک تجربه کاری در یک سازمان دولتی داشتم آنجا این قضیه برایم پررنگ تر شد ما که تازه وارد بودیم پروژه را شدیدا جدی گرفته بودیم بحث های خیلی جدی درباره اش می کردیم اما سرپرست گروه که پشت و روی قضایا را می دید از ما می خواست وظیفه مان را انجام دهیم اما به بیان عامیانه حرص نخوریم . راستش با اینکه میدانم اما هنوز هم همه چیز را جدی می گیرم . گاهی به شدت چشم هایی که به یکدیگر چشمک می زنند و لب هایی که پنهانی لبخند می زنند و پچ پچ می کنند را در پس پشت امورات زندگیم حس می کنم .
فردا باید نظر کانت درباره حکم زیبا شناختی بر حسب کیفیت را سر کلاس توضیح دهم اما تا این ساعت کار خاصی نکردم از فلسفه خوانده ای شنیدم که کسی که بخواهد 6 ساعت صحبت کند 6 دقیقه هم مطالعه نمی خواهد اما کسی که بخواهد 6دقیقه صحبت کند نیازبه 6 ساعت مطالعه دارد
پی نوشت : انتخاب عدد 6 جهت خاصی نداردمی توانید هر عددی که دوست دارید به جای آن بگذارید
فردا باید نظر کانت درباره حکم زیبا شناختی بر حسب کیفیت را سر کلاس توضیح دهم اما تا این ساعت کار خاصی نکردم از فلسفه خوانده ای شنیدم که کسی که بخواهد 6 ساعت صحبت کند 6 دقیقه هم مطالعه نمی خواهد اما کسی که بخواهد 6دقیقه صحبت کند نیازبه 6 ساعت مطالعه دارد
پی نوشت : انتخاب عدد 6 جهت خاصی نداردمی توانید هر عددی که دوست دارید به جای آن بگذارید
Friday, October 06, 2006
از مردن می ترسی؟
قسمت دوم
از مردن می ترسی؟ این سوال را در اوج خستگی برای همه کسانی که شماره تلفن همراهشان را
داشتم فرستادم.
جوابها متفاوت بود:
نفر اول(فلسفه اسلامی): آره
من:چرا؟
نفر اول:به تو چه
سعیده بانو(فلسفه هنر): هیچ وقت در این مورد با خودم به توافق نرسیدم .تو چی؟
من: من هم.
سعیده بانو: اتفاقی افتاده؟
من:نه!
سعیده بانو:خب خدا رو شکر نگرانت شدم .شاید مرگ عقوبت گم کردنه لهجه کودکانه زندگیست.
بنفشه(ادبیات فارسی):بیشتر برام هیجان انگیزه ، چطور؟
دایی ابراهیم(حقوق):نه.
نفر پنجم(مهندسی):یه کم.
من:چرا؟
نفر پنجم : چونکه زیرا. چه طور مگه؟
من یه کم توضیح دادم و نفر پنجم ادامه داد: من مقداری بدهی دارم فعلا هر وقت به مرگ فکر می کنم اینا در نظرم می یاد و از خدا می خوام تا پایان بدهی ها بهم مهلت بده بعد ازاون هنوز فکر نکردم.
حوریه(مترجمی زبان):نه چطور؟
من سکوت کردم.
حوریه: برای اینکه به لقاالله می رسم بعضی گناهامم خدا بزرگه می بخشه بهش امیدوارم.چطور مگه؟
آنژه(مهماندار هواپیما): هرگز
نمی دونم چرا جواب آنژه رو که خوندم لبخند زدم حس خوبی برام داشت.
نفر هشتم(الاهیات):نه مگه شما می ترسی؟
من: سکوت
نفر هشتم: البته مرگ داریم تا مرگ. مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم سخت سخت
من فکر کردم این یکی و نمی فهمم.
نفر هشتم: به اعتقاد بنده ترس یه آدم بستگی به باور فرد نسبت به عالم دیگر دارد و بنده چون به معاد اعتقاد دارم مرگ را پا یان هستی ام نمی دانم.
وحیده(ادبیات فارسی):دوربین مخفیه ؟ چی شده؟ روانشناسی بود یا سوال دینی فرهنگی؟ نه اصلا مردن برام جذابه و بهم آرامش میده.
الهام(فلسفه هنر):از فلسفه مرگ اصلا ولی از مردن شاید؟
من:!!!
سوده(گفتار درمانی):خوبی؟؟؟نصفه شبی بی خوابی زده به سرت یا ارواح اومدن سراغت؟؟
من:هیچ کدوم به جوابش نیاز دارم
سوده:در حال حاضر نه ولی شاید بعد از اینکه سرم خلوت شد و زندگی شیرین شد بترسم.
آزاده(دیپلم):کمی چطور مگه؟
ریحانه(شیمی):یه ذره آره.
آزاده(کتابداری): از اونجایی که آدم خوبیم از خودم می ترسم نه از مردن. چطور مگه؟
نفر پانزدهم(ارتباطات): با سوالت می خوای منو بترسونی؟
من باز هم توضیح دادم
نفر پانزدهم : نمی ترسم باور کن
سمانه(دیپلم):چطور؟
من توضیحاتم را برای او نیز فرستادم
سمانه:نمی تونم دقیقا بگم هم آره هم نه گیر نده!
مریم(فلسفه): اصلا بهش فکر نمی کنم چون می دونم چه جوریه فکر کردن به هر چیز ناشناخته ای هراس انگیزه ولی در دنیا هر چیزی که از اون می ترسی بعد می فهمی چه شیرینه
من:!!!!
نفر هجدهم:نه!
نفر نوزدهم(فلسفه): زندگی رو دوست دارم.
و اما زهرا بدون اطلاع تلفن همراهش را واگذار کرده بودفردای آن روز شخصی عصبانی تماس گرفت تا گفتم بفرمائید گفت من عزرائیلم . بعد از بی خوابی های شب گذشته و دست و پنجه کردن با خیال مرگ اول جا خوردم و دلم ریخت و ادامه داداز مرگ هم نمی ترسم . عذر خواهی کردم و گوشی را قطع کردم.
نفر بیستم( قیصر امین پور):
مردن چقدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی
از مردن می ترسی؟ این سوال را در اوج خستگی برای همه کسانی که شماره تلفن همراهشان را
داشتم فرستادم.
جوابها متفاوت بود:
نفر اول(فلسفه اسلامی): آره
من:چرا؟
نفر اول:به تو چه
سعیده بانو(فلسفه هنر): هیچ وقت در این مورد با خودم به توافق نرسیدم .تو چی؟
من: من هم.
سعیده بانو: اتفاقی افتاده؟
من:نه!
سعیده بانو:خب خدا رو شکر نگرانت شدم .شاید مرگ عقوبت گم کردنه لهجه کودکانه زندگیست.
بنفشه(ادبیات فارسی):بیشتر برام هیجان انگیزه ، چطور؟
دایی ابراهیم(حقوق):نه.
نفر پنجم(مهندسی):یه کم.
من:چرا؟
نفر پنجم : چونکه زیرا. چه طور مگه؟
من یه کم توضیح دادم و نفر پنجم ادامه داد: من مقداری بدهی دارم فعلا هر وقت به مرگ فکر می کنم اینا در نظرم می یاد و از خدا می خوام تا پایان بدهی ها بهم مهلت بده بعد ازاون هنوز فکر نکردم.
حوریه(مترجمی زبان):نه چطور؟
من سکوت کردم.
حوریه: برای اینکه به لقاالله می رسم بعضی گناهامم خدا بزرگه می بخشه بهش امیدوارم.چطور مگه؟
آنژه(مهماندار هواپیما): هرگز
نمی دونم چرا جواب آنژه رو که خوندم لبخند زدم حس خوبی برام داشت.
نفر هشتم(الاهیات):نه مگه شما می ترسی؟
من: سکوت
نفر هشتم: البته مرگ داریم تا مرگ. مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم سخت سخت
من فکر کردم این یکی و نمی فهمم.
نفر هشتم: به اعتقاد بنده ترس یه آدم بستگی به باور فرد نسبت به عالم دیگر دارد و بنده چون به معاد اعتقاد دارم مرگ را پا یان هستی ام نمی دانم.
وحیده(ادبیات فارسی):دوربین مخفیه ؟ چی شده؟ روانشناسی بود یا سوال دینی فرهنگی؟ نه اصلا مردن برام جذابه و بهم آرامش میده.
الهام(فلسفه هنر):از فلسفه مرگ اصلا ولی از مردن شاید؟
من:!!!
سوده(گفتار درمانی):خوبی؟؟؟نصفه شبی بی خوابی زده به سرت یا ارواح اومدن سراغت؟؟
من:هیچ کدوم به جوابش نیاز دارم
سوده:در حال حاضر نه ولی شاید بعد از اینکه سرم خلوت شد و زندگی شیرین شد بترسم.
آزاده(دیپلم):کمی چطور مگه؟
ریحانه(شیمی):یه ذره آره.
آزاده(کتابداری): از اونجایی که آدم خوبیم از خودم می ترسم نه از مردن. چطور مگه؟
نفر پانزدهم(ارتباطات): با سوالت می خوای منو بترسونی؟
من باز هم توضیح دادم
نفر پانزدهم : نمی ترسم باور کن
سمانه(دیپلم):چطور؟
من توضیحاتم را برای او نیز فرستادم
سمانه:نمی تونم دقیقا بگم هم آره هم نه گیر نده!
مریم(فلسفه): اصلا بهش فکر نمی کنم چون می دونم چه جوریه فکر کردن به هر چیز ناشناخته ای هراس انگیزه ولی در دنیا هر چیزی که از اون می ترسی بعد می فهمی چه شیرینه
من:!!!!
نفر هجدهم:نه!
نفر نوزدهم(فلسفه): زندگی رو دوست دارم.
و اما زهرا بدون اطلاع تلفن همراهش را واگذار کرده بودفردای آن روز شخصی عصبانی تماس گرفت تا گفتم بفرمائید گفت من عزرائیلم . بعد از بی خوابی های شب گذشته و دست و پنجه کردن با خیال مرگ اول جا خوردم و دلم ریخت و ادامه داداز مرگ هم نمی ترسم . عذر خواهی کردم و گوشی را قطع کردم.
نفر بیستم( قیصر امین پور):
مردن چقدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی
Labels:
...پس هستم...,
پدیده ای به نام مرگ,
نیم نگاه من
Tuesday, October 03, 2006
از مردن می ترسی؟
قسمت اول
از صبح کلی پا زدم شب تقریبا نای هیچ کاری نداشتم کمی کتاب ورق زدم اما نخواندم کمی با اطرفیان سرو کله زدم از کنار تلویزیون فقط رد شدم اما حس نکردم که باید توقف کنم حتی نگاه هم نکردم چون وقتی رد می شدم بوی شعار بد جوری مشامم را آزار داد . خلاصه شب از نیمه گذشت و من با خود تنها شدم .آنقدر تنها که به یکباره مثل فیلم های سینمایی لحظه ای را که از دایره هستی محو شدم شهود کردم . به یکباره دیدم که نیستم خانه مان متروکه شده و هیچ کس نمی داند که من هم زمانی بوده ام . هیچ کس مرا نمی دانست. ترسیدم ترس از نبودن نیستی فراموشی ترس از مرگ.
اگر باور کنی که وقتی پایت را آن طرف می گذاری ادامه همین آدم هستی مرگ لذت بخش است.
کاش آن طرف قضیه خبری باشد ولو آن که آدم را کلی بزنند.
مرگ جایی است که آدم ها با خودشان تنها می شوند.
همه ما به روشی خواهیم مرد ولی چون نمی دانیم به چه روشی دچار وحشتیم.
مرگ امکانی خرج نشده است.
امروزه چون مساله قرار گرفتن آدم در بستری است که ادامه دارد مرگ بی معناست.و.....همه این جملات تعابیر مختلفی بود که از فیلسوف و عامی و عادی در ذهنم رفت و آمد می کرد. خوابم نبرد......
از صبح کلی پا زدم شب تقریبا نای هیچ کاری نداشتم کمی کتاب ورق زدم اما نخواندم کمی با اطرفیان سرو کله زدم از کنار تلویزیون فقط رد شدم اما حس نکردم که باید توقف کنم حتی نگاه هم نکردم چون وقتی رد می شدم بوی شعار بد جوری مشامم را آزار داد . خلاصه شب از نیمه گذشت و من با خود تنها شدم .آنقدر تنها که به یکباره مثل فیلم های سینمایی لحظه ای را که از دایره هستی محو شدم شهود کردم . به یکباره دیدم که نیستم خانه مان متروکه شده و هیچ کس نمی داند که من هم زمانی بوده ام . هیچ کس مرا نمی دانست. ترسیدم ترس از نبودن نیستی فراموشی ترس از مرگ.
اگر باور کنی که وقتی پایت را آن طرف می گذاری ادامه همین آدم هستی مرگ لذت بخش است.
کاش آن طرف قضیه خبری باشد ولو آن که آدم را کلی بزنند.
مرگ جایی است که آدم ها با خودشان تنها می شوند.
همه ما به روشی خواهیم مرد ولی چون نمی دانیم به چه روشی دچار وحشتیم.
مرگ امکانی خرج نشده است.
امروزه چون مساله قرار گرفتن آدم در بستری است که ادامه دارد مرگ بی معناست.و.....همه این جملات تعابیر مختلفی بود که از فیلسوف و عامی و عادی در ذهنم رفت و آمد می کرد. خوابم نبرد......
Labels:
...پس هستم...,
پدیده ای به نام مرگ,
نیم نگاه من
Wednesday, September 20, 2006
انوشه انصاری

هر چه فکر کردم اسمی برای مطلبم انتخاب کنم که همه حسم را به این زن موفق در خود داشته باشد چیزی به ذهنم نرسید جز اسم خودش .مدت هاست همه فکرو ذهنم را مشغول کرده .این که او در چه فضایی تحصیل کرده در چه فضایی بزرگ شده در چه فضایی رشد یافته که سر انجام سر از فضا در آورده است؟؟؟؟؟؟ نمونه زنی که نیاز نیست دائما شعار بدهی و فریاد بزنی زن هم می تواند موفق باشد و نمونه شعار هایی که هر روز می شنویم و تقریبا از بس می شنویم نمی شنویم!!!! بعضی فرهنگی را که انوشه در آن رشد یافته رو به زوال رو به نابودی معرفی می کنند و اینکه در فضای برهنگی دیگر جایی برای پیشرفت با قی نمی ماند . قدری با خود رو راست باشیم. انوشه را در فضا های مختلف تصور کردم اینکه اگر در ایران مانده بود چه سرنوشتی داشت؟ از خود پرسیدم نهایت پیشرفت او چه بود ؟ درباره انوشه حرف های زیادی گفته شده و نوشته شده اما می خواهم بگویم خیلی ها هم سکوت کردند و چاره ای از سکوت نداشتند چون دیگر حرفی برای گفتن ندارند . کاش به جای ادعا های گیج و منگ کننده به راهکارهای عملی فکر کنیم به اینکه چی شد که انوشه "انوشه" شد صادقانه بپرسیم و صادقانه تر جواب دهیم نه با پیش فرض نه با تعصب نه با حسادت .. در جایی خواندم فکر ما مثل چتر نجات است فقط زمانی نجات پیدا می کنیم که کاملا باز باشد . از مجله موفقیت هم دلخورم پس از معرفی انوشه و اینکه پس از پیروزی انقلاب :"به همراه خانواده جلای وطن کرد و ساکن امریکا شد". از موفقیت های او یاد می کند و نهایتا مطلب را اینگونه تمام می کند :"کار آیی و بهره وری ایرانیان مقیم آمریکا را به هیچ عنوان نمی توان کتمان کرد . متاسفانه پول و سرمایه هنگفتی که هموطنان ما در خارج از کشور خاصه در آمریکا به جریان انداخته اند چرخه -های اقتصادی مختلف آمریکا را به حرکت واداشته است جای آن دارد که از ایرانیان باهوش که مقیم کشور های خارج هستند بخواهیم در داخل کشور نیز کار آفرینی کنند و بدین ترتیب از بروز بسیاری بحران های اجتماعی و به دنبال آن بحران های بهداشتی ایران همیشه جاویدانمان ممانعت کنند! امید که انوشه انصاری این زن بسیار مقتدر و بسیار متمول ایرانی الاصل مقیم آمریکا در این را ه نیز صف شکن شود تا دیگر ایرانیان متعهد نیز با وی همگام شوند."
در این متن به گونه ای اظهار تاسف شده که نتیجه ی دیدن یک طرف قضیه است . اگر سرمایه خود را در گرداندن چرخهای اقتصاد آمریکا به کار می گیرند چون سرمایه مادی و معنوی خود را نیز از همان جا به دست آورده اند . تلاش کرده اند از امکانات استفاده کرده اند کار کرده اند انوشه روزی 12 ساعت کار کرده چگونه سر مایه خود را در کشوری به جریان اندازد که با داشتن 60میلیارد دلار در آمد سالیانه از نفت و منابع طبیعی هنوز حال و اوضا عش همان است که می بینیم وقتی اعلام میشود در فوتبال سومین کشور از نظر فساد مالی است وقتی فساد مالی در اداره های دولتی هنوز معضلی اساسی است به چه اطمینانی سرمایه گذاری کند .می خواهم بگویم مشکل ما نداشتن پول و سرمایه نیست مشکل ما اگر تحمل شنیدنش را داشته باشیم دروغ است . تفکر است. نقد است . تحمل شنیدن است فکر بازاست. قضاوت بی جاست . سر مایه ای که ما در این مملکت به آن نیاز داریم روراستی تفکر نقد رعایت قوانین احترام به حق و حقوق یکدیگر است و اینگونه می شود که کشورهای بدون منابع طبیعی با سرمایه هایی اینچنیی در اوج اند و تا زمانی که به چشم خود نبینم زوال یافته اند باور نخواهم کرد که رو به زوال و نابودی اند و این اسمش غرب زدگی نیست به این می گویند دیدن واقعیت و پذیرفتن هر آنچه که با عقل جور در می آید. ما فقط می توانیم افتخار کنیم انوشه ایرانی است اما نمی توانیم هیچ توقع نابجا و غیر عقلانی از او داشته باشیم.
Tuesday, April 25, 2006
ایا دوست دارید 100 سال زندگی کنید؟
این روز ها خیلی کلی کارهای نکرده دارم که بسیار وقتم را میگیرد . کار هایی که از سویی مهم اند و از سوی دیگر وقتی فکرش را می کنم چندان مهم نیستند . و اما بعد امروز صبح به زور از رختخواب جدا شدم . یک روز پر دغدغه را گذراندم و بعد با همه وجود حس کردم دلم می خواهد خانه باشم و به معنای دقیق کلمه وقتم را تلف کنم گویی اینکه خیلی وقت ها" جدی گرفتن " روح را خسته میکند . چند روز پیش سر کلاس زبان استادمون سوال کرد که کی دوست داره تا 100سالگی زندگی کنه تنها کسی که می خواست من بودم با مزیت ها و مضراتش هر دو . داشتم فکر میکردم یکی از دلایلی که ادم ها برای ادامه زندگی به اصطلاح " جا " میزنند و یا واهمه پیر شدن را دارند این است که از جوانی هم حوصله زندگی را ندارند چه رسد به پیری یکی دو نفر که نظر شون این بود که تو پیری ادم زیاد میخوابه کسانی بودند که معلم سر کلاس سوال می کنه به خواب الودی معرو فند من فکر میکنم ادم تا اخرین لحظه میتونه زندگی رو زندگی کنه شما چی فکر میکنید؟
Monday, April 03, 2006
بهارانه
مدت ها بود که رایا نه مان با مشکل مواجه شده بود و امروز که مینویسم چهارده روز از سال جدید گذشته چهارده روز برای تبریک دیر است خیلی حر ف ها هم در باره سال گذشته داشتم که دیکه ندارم . امیدوارم همه سال شادی داشته باشند .
Saturday, March 04, 2006
نام برای صدا کردن است
هر یک از ما خود را و دیگری ها را به اسمی می شناسیم که وقتی به دنیا امدیم "دیگری"برایمان انتخاب کرده جهت انتخاب
هم ان بوده که ما از یکدیگر باز شناسانده شویم و دیگر اینکه وقتی می خواهند با ما ار تباط بر قرار کنند گیج نخورنند وقتی گوشهایمان به شنیدن کلمات عادت کرده احتمالا اولین کلمه ای که در موردش عکس العمل نشان می دادیم ناممان بوده است. بعضی ناممان را دوست داریم بعضی هم بعد ها که بزرگتر می شویم خود برای خود نامی انتخاب می کنیم .در هر حال می بینید که " نام " قصه پیچیده ای ندارد .هابیل و قابیل و ادم هم اسامی بوده است که برانسانهایی مثل ما دلالت می کرده است .پس بشر از همان اغاز با داشتن نام اشنا بوده است .ممکن است بپرسید غرض از این همه مقدمه بدیهی چیست ؟ امروز وقتی سوار مترو بودم درست نز دیک به بستن در های مترو اقایی به سمت واگن خانم ها دوید و فر یاد زد" علی.......علی .....پیاده شو " خانم ها دورو بر خود را دیدند اما علی را ندیدند ان اقا همچنان فریاد می زد .یکی از خانمها که کنار من ایستاده بود گفت" علی کیه پیاده شه" که یکدفعه خانمی علی به بغل برگشت و با دیدن شوهر خود با فاصله کم از بستن درها خود را به بیرون پرتاب کرد . من به این فکر میکردم که به طور حتم خانم ان اقا اسم داشته است نمی دانم و نمی فهمم این چه سنت غلطی است که از اجداد ما به جا مانده که خانم هایشان را به عیال و خانواده و به نام فرزند پسر صدا می کنند . شاید پاسخ دهید که "غیرت" اما مسئله غیرت غیریت غیر زدایی از حریم خصوصی و شخصی معنای عمیق تری دارد که قصه نام به این شکلش در ان مستور است .اگر زنان اول به صفت انسان بودنشان تعریف شوند بعد زن بودنشان صورت مسئله ی خیلی از مسائل پاک می شود و دیگر حاجت به حل مسئله نیست .به یک چیز دیگر هم در ان زمان فکر میکردم و ان این بود که اگر ماد رعلی نمی توانست پیاده شود احتمالا بابای سنتیه علی وقتی اورا پس از پیدا کردن میدید سرش هم داد میزد که:" اخه من از دست تو چی کار کنم زن هر چی می کشم از دست تو می کشم ............" باور کنید اسم فقط برای صدا کردن است و بس ................
هم ان بوده که ما از یکدیگر باز شناسانده شویم و دیگر اینکه وقتی می خواهند با ما ار تباط بر قرار کنند گیج نخورنند وقتی گوشهایمان به شنیدن کلمات عادت کرده احتمالا اولین کلمه ای که در موردش عکس العمل نشان می دادیم ناممان بوده است. بعضی ناممان را دوست داریم بعضی هم بعد ها که بزرگتر می شویم خود برای خود نامی انتخاب می کنیم .در هر حال می بینید که " نام " قصه پیچیده ای ندارد .هابیل و قابیل و ادم هم اسامی بوده است که برانسانهایی مثل ما دلالت می کرده است .پس بشر از همان اغاز با داشتن نام اشنا بوده است .ممکن است بپرسید غرض از این همه مقدمه بدیهی چیست ؟ امروز وقتی سوار مترو بودم درست نز دیک به بستن در های مترو اقایی به سمت واگن خانم ها دوید و فر یاد زد" علی.......علی .....پیاده شو " خانم ها دورو بر خود را دیدند اما علی را ندیدند ان اقا همچنان فریاد می زد .یکی از خانمها که کنار من ایستاده بود گفت" علی کیه پیاده شه" که یکدفعه خانمی علی به بغل برگشت و با دیدن شوهر خود با فاصله کم از بستن درها خود را به بیرون پرتاب کرد . من به این فکر میکردم که به طور حتم خانم ان اقا اسم داشته است نمی دانم و نمی فهمم این چه سنت غلطی است که از اجداد ما به جا مانده که خانم هایشان را به عیال و خانواده و به نام فرزند پسر صدا می کنند . شاید پاسخ دهید که "غیرت" اما مسئله غیرت غیریت غیر زدایی از حریم خصوصی و شخصی معنای عمیق تری دارد که قصه نام به این شکلش در ان مستور است .اگر زنان اول به صفت انسان بودنشان تعریف شوند بعد زن بودنشان صورت مسئله ی خیلی از مسائل پاک می شود و دیگر حاجت به حل مسئله نیست .به یک چیز دیگر هم در ان زمان فکر میکردم و ان این بود که اگر ماد رعلی نمی توانست پیاده شود احتمالا بابای سنتیه علی وقتی اورا پس از پیدا کردن میدید سرش هم داد میزد که:" اخه من از دست تو چی کار کنم زن هر چی می کشم از دست تو می کشم ............" باور کنید اسم فقط برای صدا کردن است و بس ................
Wednesday, March 01, 2006
شادی و اندیشناکی
این روزها که به نوروز نزدیکیم هرروز کلی هستی میبینم که در تکاپو برای چیستی خود از این مغازه به ان مغازه میروند . دهان هایی که تند تند حرف می زنند نمی دانم چه می گو یند حس می کنم چانه می زنند کمی بالا کمی پایین همه می خواهند نو شوند همه می خواهند رنگ دیگری داشته باشند .رنگی که با رنگ سال قبل متفاوت باشد .
از این مقدمه نمی خواهم نتیجه های کلیشه ای بگیرم که بیایید هر روزمان نو باشد .می خواهم نتیجه ای دیگر بگیرم که با ان زندگی کرده ام:" از هستیم شادم و برای چیستی ام اندیشناک" هستم و چیستی ام در حال ساخته شدن است حتی با خرید لباس نو برای سالی نو ..و با درس با فلسفه با فلسفه هنر با هنر با زبانی که هنوز هم یاد نگرفته ام با دوستانم با خانواده ام با همه غریبه های اشنا که هر روز در صف تاکسی و متروو اتوبوس و دانشگاه میبینم با همه اینها و خیلی بیشتر از اینها. فائزه فائزای نیست که از پیش تعیین شده باشد بل فائزه ای است که هر روز ساخته میشود و این فکر از ان جا ناشی می شود که معتقدم روح ما هزاران بعد دارد که ما در تمام عمر عموما به یک بعد ان می پردازیم و در همان سر امد می شویم و چه بسا مردمانی که به همان یک هم نمی پردازند .دوست ندارم ابعادی از روحم تعطیل باشند دوست دارم از هر طرف که به خود می نگرم وسیع باشم .
راستی از یک چیز دیگر هم شادم و ان تاریخ تولدم است که به تاریخ1/1/1358هست شدمپی نوشت:این نوشته را به افتخار سعیده گل محمدی نوشتم
از این مقدمه نمی خواهم نتیجه های کلیشه ای بگیرم که بیایید هر روزمان نو باشد .می خواهم نتیجه ای دیگر بگیرم که با ان زندگی کرده ام:" از هستیم شادم و برای چیستی ام اندیشناک" هستم و چیستی ام در حال ساخته شدن است حتی با خرید لباس نو برای سالی نو ..و با درس با فلسفه با فلسفه هنر با هنر با زبانی که هنوز هم یاد نگرفته ام با دوستانم با خانواده ام با همه غریبه های اشنا که هر روز در صف تاکسی و متروو اتوبوس و دانشگاه میبینم با همه اینها و خیلی بیشتر از اینها. فائزه فائزای نیست که از پیش تعیین شده باشد بل فائزه ای است که هر روز ساخته میشود و این فکر از ان جا ناشی می شود که معتقدم روح ما هزاران بعد دارد که ما در تمام عمر عموما به یک بعد ان می پردازیم و در همان سر امد می شویم و چه بسا مردمانی که به همان یک هم نمی پردازند .دوست ندارم ابعادی از روحم تعطیل باشند دوست دارم از هر طرف که به خود می نگرم وسیع باشم .
راستی از یک چیز دیگر هم شادم و ان تاریخ تولدم است که به تاریخ1/1/1358هست شدمپی نوشت:این نوشته را به افتخار سعیده گل محمدی نوشتم
Monday, January 30, 2006
حرفی ندارم جز یه دنیا حرف نا گفته
قبل از هر چیز ابتدا باید بگویم اسم کتابی که به بچه های فلسفه هنر توصیه کردم "ارابه خدایان " است که در مطلب قبلی اشتباه تایپی شده بود ودیگر اینکه حرفی ندارم جز یه دنیا حرف ناگفته
what we do in life occurs in eternity ...(2)
fighters three weeks from now I will be harvesting my crops... imagine where you will be it will be so... hold the line ... stay with me ... if you find yourself alone riding on green fields with the sun on your face do not trouble ... you are in heaven and you are already dead ... brothers what we do in life occurs in eternity...
brothers what we do in life occurs in eternity...(1)
از روز شنبه که فیلم "راه طی شده"را دیده ام مدام این اصل منطقی که:" هر چه بر مفاهیم بیفزاییم دایره مصادیق تنگ تر میشود "در ذهنم رفت و امد می کند . جامعه ما به سمت و سویی رفته و می رود که در تعریف از ادم های خوب و به تصویر کشیدن انها تا انجا پیش می رود که:"تا بنگری از دایره بیرون باشی "که تجلی ان را در فیلم ها و سریال ها می بینیم . در جامه ما از این قاعده این گونه استفاده میشود :انسان
انسان خوب
انسان خوب مسلمان
انسان خوب مسلمان شیعه
انسان خوب مسلمان شیعه ایرانی
انسان خوب مسلمان شیعه انقلابی
حاجی
اری برای انسان خوب....یک مصداق وجود دارد :حاجی وحاجی هم یعنی ریش تسبیح تواضع با هیکل و هیبت خاص و نهایت خوبی که با نگاههای به اصطلاح معنا دار به ادم های خطاکار گویی پشت و روی همه را می بیند
سوال:ایا میشود شخصیتی بیافرینیم که حاجی نباشداما خوب باشد؟و حاجی هم یکی از مصادیق خوب ها باشد نه همه ان .شخصیتی که همه دنیا بفهمندش و به عنوان "انسان خوب" قابل ترجمه به همه فرهنگها و زبانها باشد با دیدن "راه طی شده" سوالاتی که از مدتها پیش ذهنم را مشغول کرده بود پر رنگ تر شد .چگونه است که ما و سران ما که این همه ادعای حکمت و معارف دارند عمیق ترین شخصیت های معرفتی اش در فیلم ها وسریال ها میشود "حاجی "هایی که معرف حضور هستند و یا نهایت می شوند "سید هادی " فیلمی که من دیدم . چرا انچه که در ان سوی مرزها ساخته میشود ان همه تامل بر انگیز است و و شخصیت پردازی به گونه ای است که به تصویر کشیدن ادم خوب عین خوبی اوست و قابل فهم و تر جمه برای همه دنیا . فیلم در هر کجا که پخش شود با هر زبان و فرهنگ مخاطب را تحت تاثیر قرار میدهد.نگو یید امکانات .نوشتن فیلمنامه و شخصیت پردازی و بازیگری خوب کار امکانات نیست به طور مشخص کار "فکر "است من تماشگر حرفه ای نیستم اما عنوان این نوشته از فیلم گلادیاتور است .به همین زیبایی می توان با ابدیت ارتباط بر قرار کرد
انسان خوب
انسان خوب مسلمان
انسان خوب مسلمان شیعه
انسان خوب مسلمان شیعه ایرانی
انسان خوب مسلمان شیعه انقلابی
حاجی
اری برای انسان خوب....یک مصداق وجود دارد :حاجی وحاجی هم یعنی ریش تسبیح تواضع با هیکل و هیبت خاص و نهایت خوبی که با نگاههای به اصطلاح معنا دار به ادم های خطاکار گویی پشت و روی همه را می بیند
سوال:ایا میشود شخصیتی بیافرینیم که حاجی نباشداما خوب باشد؟و حاجی هم یکی از مصادیق خوب ها باشد نه همه ان .شخصیتی که همه دنیا بفهمندش و به عنوان "انسان خوب" قابل ترجمه به همه فرهنگها و زبانها باشد با دیدن "راه طی شده" سوالاتی که از مدتها پیش ذهنم را مشغول کرده بود پر رنگ تر شد .چگونه است که ما و سران ما که این همه ادعای حکمت و معارف دارند عمیق ترین شخصیت های معرفتی اش در فیلم ها وسریال ها میشود "حاجی "هایی که معرف حضور هستند و یا نهایت می شوند "سید هادی " فیلمی که من دیدم . چرا انچه که در ان سوی مرزها ساخته میشود ان همه تامل بر انگیز است و و شخصیت پردازی به گونه ای است که به تصویر کشیدن ادم خوب عین خوبی اوست و قابل فهم و تر جمه برای همه دنیا . فیلم در هر کجا که پخش شود با هر زبان و فرهنگ مخاطب را تحت تاثیر قرار میدهد.نگو یید امکانات .نوشتن فیلمنامه و شخصیت پردازی و بازیگری خوب کار امکانات نیست به طور مشخص کار "فکر "است من تماشگر حرفه ای نیستم اما عنوان این نوشته از فیلم گلادیاتور است .به همین زیبایی می توان با ابدیت ارتباط بر قرار کرد
Saturday, January 28, 2006
عادی اما پر از ادعا
عادی تر از همه کسانی که فکر می کنم عادی اند روزگار می گذرانم .عادی تر از همه زنان خانه داری که هر روز صبح پس از صرف صبحانه می روند که حداکثر تلاش خود را برای اماده کردن نهار صرف کنند بعد از جمع اوری کارهای نهار همان زحمات را برای شام متحمل میشوند و تکرار مکررات .دلشوره برای فرزند و حرص خوردن از دست شوهر!!!عادی تر از همه مردانی که صبح را برای به دست اوردن یک لقمه نان میدوند از خود صبح تا نهایت شب وگذراندن همه روزهایی که به جهت شباهت همه"یک روزند".عادی تر از همه پدر بزرگ و مادر بزرگ هایی که از دنیا فقط خواب و خورش را به یاد دارند حتی اسم خود را هم فراموش کرده اندو عادی تر از همه کودکانی که بازی هیچوقت برایشان تکراری نمی شود نه تکراری و نه عادی ... سهراب فقط خودش این جمله اش را زیست که:"زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود "اری امروز با همه وجود حس کردم توهم غیر عادی بودن دارم اما واقعیت این است که عادی ام و پر از ادعا و چه بسیار روز ها که زندگی را "لب طاقچه عادت" از یاد می برم
Wednesday, January 04, 2006
برسد به دست استاد سپهران
سر کلاس استاد سپهران قرار بود از کنفرانسهایی که ارائه داده بودیم نفری یک سوال طرح کنیم . من سوال را بدون جواب طرح کرده بودم واین بسی باعث شرمندگی بود اما الان به یکباره به ذهنم رسید که ما دانشجویان قرن21 هستیم نه عصر حجر پس تصمیم گرفتم جواب را در وبلاگم بگذارم تا هم به دست استاد برسد هم همکلاسهای محترم هم همه کسانی که قرار نیست امتحان بدهند
در باب زیبایی وعشق از نظر افلاطون
افلاطون معتقد است این سیر صعودی که منجر به افرییندگی می شود- به شرحی که خواهد امد -ابتدا از دلدادگی به یک تن زیبا اغاز میشود و پس از این مرحله ادمی متوجه می شود همه تن ها زیباست و به همه تن ها دل می بندد و تنی را بر تن دیگر ترجیح نمی دهد پس از ان چشمش به زیبایی روح گشوده می شود پس اگر تنی هم زیبا نباشد و روح زیبا باشد بدان دل می بندد پس از ان زیبایی اخلاق و قوانین و اداب و سنت را در می یابد در اینجا نیاز به راهنما دارد که روی اورا به سمت زیبایی و دانش بر گرداند .در مرحله اخر که با مظاهر گوناگون زیبایی اشنا می شود دیگر دل به تن و روح نمی دهد به میان دریای زیبایی می رود و با یک نظر همه زیبایی ها را می بینید و سخنان و اندیشه های عمیق می افریند و به مراحل اخر که رسید با زیبایی حیرت انگیزی روبه رو میشود که اولا موجودی سرمدی است نه به وجود می اید و نه از بین میرود نه بزرگتر و نه کوچکتر می شود چنین نیست که گاه زیبا و گاه زشت باشد و در مقایسه با چیزی زشت و در مقایسه با چیزی زیبا بنماید چیزی است در خویشتن خویش که همواره همان می ماند و دگرگون نمی شود و همه چیزهای زیبا چون بهره ای از او دارند زیبایند در این راه چاره از پیمودن ان مسیر های زمینی ندارند .ابتدا یک تن بعد همه تن ها از تن زیبا به کار زیبا از کارهای زیبا به دانش های زیبا و در پایان به شناسایی خاصی برسد که موضوعش خود زیبا است زیبایی فی نفسه
خب امیدوارم استاد سپهران سری به وبلاگ بنده بزنند و بچه ها هم در امتحانشون مو فق باشند
در باب زیبایی وعشق از نظر افلاطون
افلاطون معتقد است این سیر صعودی که منجر به افرییندگی می شود- به شرحی که خواهد امد -ابتدا از دلدادگی به یک تن زیبا اغاز میشود و پس از این مرحله ادمی متوجه می شود همه تن ها زیباست و به همه تن ها دل می بندد و تنی را بر تن دیگر ترجیح نمی دهد پس از ان چشمش به زیبایی روح گشوده می شود پس اگر تنی هم زیبا نباشد و روح زیبا باشد بدان دل می بندد پس از ان زیبایی اخلاق و قوانین و اداب و سنت را در می یابد در اینجا نیاز به راهنما دارد که روی اورا به سمت زیبایی و دانش بر گرداند .در مرحله اخر که با مظاهر گوناگون زیبایی اشنا می شود دیگر دل به تن و روح نمی دهد به میان دریای زیبایی می رود و با یک نظر همه زیبایی ها را می بینید و سخنان و اندیشه های عمیق می افریند و به مراحل اخر که رسید با زیبایی حیرت انگیزی روبه رو میشود که اولا موجودی سرمدی است نه به وجود می اید و نه از بین میرود نه بزرگتر و نه کوچکتر می شود چنین نیست که گاه زیبا و گاه زشت باشد و در مقایسه با چیزی زشت و در مقایسه با چیزی زیبا بنماید چیزی است در خویشتن خویش که همواره همان می ماند و دگرگون نمی شود و همه چیزهای زیبا چون بهره ای از او دارند زیبایند در این راه چاره از پیمودن ان مسیر های زمینی ندارند .ابتدا یک تن بعد همه تن ها از تن زیبا به کار زیبا از کارهای زیبا به دانش های زیبا و در پایان به شناسایی خاصی برسد که موضوعش خود زیبا است زیبایی فی نفسه
خب امیدوارم استاد سپهران سری به وبلاگ بنده بزنند و بچه ها هم در امتحانشون مو فق باشند
....................
امروز کلی تو دانشگاه خوش گذشت .چون اخرین جلسه کلاسها بود سر کلاس خانم لاری 10نفر کنفرانس داشتند چهار ساعت و نیم سر کلاس بودیم خسته هم نشدیم بعد از کلاس هم یکی از دوستان همه رو چای مهمون کرد . خوشحالم که درس می خونم .راستی وقتی داشتم بر می گشتم خونه یه اقایی در حالی که ضبط ماشینش دستش بود و در ایستگاه اتوبوس ایستاده بود به خانمش میگفت من الان پشت فرمونم نمی تونم صحبت کنم دیر هم میام خونه .فقط می تونم بگم:دروغ چرا؟ خب زیاد هم به من مربوط نمی شه بگذریم . بعد از 11سال خاطره نویسی با قلم و بر روی کاغذ امشب هم برای اولین بار این مدلی نوشتم کلی هم بهم چسبید . اینکه فائزه رودی هستم از تهران رو شهود کردم انگار خودمم برای خودم تازگی دارم . خب دیگه میرم چون خیلی خستم
Subscribe to:
Posts (Atom)
