ای درس عشقت هر شبم، تا روز تکرار آمده
ای روز من بی روی تو همچون شب تار آمده
عطار
بعضی کتابها را وقتی به فاصلهی طولانی دوباره دست میگیری تازه میبینی چقدر تغییر کردهای چقدر داری عالم را جور دیگری میبینی متوجهاش نیستی چقدر حالت و هوایت و نحوهی بودنت دگرگون شده است چقدر طور دیگری هستی... ده سال پیش تهوع را خواندم تا این شبها که یکباره هوس کردم نگاهی بیندازم اما احساس کردم طوری است که ده سال پیش نبوده است. بیش از ده سال گذشته است از زمانی که من دو سال بیشتر نبود که وارد عالم فلسفه به صورت جدی شده بودم و کمکم حس میکردم حالم خوش است و خوش نیست از استاد عبدالکریمی پرسیدم این چه حالی است گفت پوست انداختن است زمان میبرد و سخت است. همین ترم در همین دانشگاهی که قبول شدهام دیدمش سلام و احوالپرسی کردم پاسخم را به رسم ادب دادند اما شک ندارم من را به جا نیاورند چون طوری پوست انداختهام که خودم هم دیگر خودم را نمیشناسم. این شبها حس میکنم بعضی کتابهایی که ده سال پیش خواندم را باید بازخوانی کنم شاید لازم باشد حتی هر ده سال یک بار این کار را انجام دهم نمیگویم تهوع کتاب مناسبی برای این محک زدن است اما دست کم کتابی بود که این شبها مرا با خود طور طور شدهام مواجه کرد خودی که به مفهوم سارتریاش آن قدر چشمام را به بالا و پایین و چپ و راست میگردانم تا باهاش چشم تو چشم نشوم.
از بچگی یکی از پرسشهاو دغدغههایم این بود که چه طوری بابا فرش و قالی و تابلو فرش میبینه بهراحتی می گوید این برای مشهد است این بافت تبریز است این بافت کاشان است این نقشهاش کاشان است اما بافت مشهد است، این قم است. خب الان که به این سن رسیدم میتوانم بفهمم که تجربه! اما باز هم برایم جذاب است. از تابلوهایش عکس میگیرم و همیشه چند تایی از عکسهایشان همراهم هست چند وقت پیش داشتم یکی از تابلوها را که به مناسبتی برای برادرم کادو برده بودیم به آزاده نشان میدادم آزاده بقیه را هم دید خیلی خوشش آمد یکیاش را خرید بماند که بابا به رسم بازار به من پورسانت داد بهش گفتم بابا خیالم راحت شد اگر از درس و بحث چیزی گیرم نیامد می آیم بازار. امروز آزاده آمد تابلواش را ببرد به همراه شوهر و دو تا بچههایش آمد بابا هم شبیه گالریها و نمایشگاهها کلی تابلو و زرچارک بهشون نشان داد و دربارهشان توضیح داد خیلی خوششان آمد. درست است که متاسفانه الان بازار فرش ماشینی خیلی داغ است اما من و برادرهایم با فرش دستباف و تابلو فرش طور دیگری حال میکنیم. مثلا دربارهی تمام ابریشم وقتی میگویند خیلی قیمتش بالاست من هر طور که نگاه میکنم میبینم در برابر زحمت و هنری که خرج آن شده است قیمتی ندارد چون هنرمندانه نگاه کنی نمیتوانی قیمت بگذاری بگذریم که کمترین منفعتش برای هنرمند
همان ماههای
اولی که کتاب بیشعوری به صورت آنلاین در دسترس قرار گرفت اول آقای برادر توصیه کرد
بخوانمش هم خودم نخواستم بخوانم، از ترس اینکه بفهمم بیشعورم، هم یکی از دوستانم
گفت چند صفحهای از آن را خوانده است و به نظرش جالب نیامده است. من هم نخواندم
شنیدم امسال مجوز گرفته است و در نمایشگاه کتاب هم با امضای دوست مترجم (چون مترجم
از ایران رفته است) میفروختند، من فقط شنیدم راست و دروغش پای راوی آن. در همان
ایام نمایشگاه خواندمش بعضی قسمتهایش خیلی نظرم را جلب میکرد بعضی قسمتهایش به
نظرم مبالغه شده بود و بعضی جاهایش واقعا خندهدار بود شبیه جکهایی که بهرهای از
حکمت هم دارند، در کل از خواندنش پشیمان نیستم. گاهی اوقات اینقدر برایمان حوادث
آشناست که به گفتهی مترجم انگار این حوادث ترجمه نیست خاطرات مترجم است. تصمیم
نداشتم اینجا دربارهي این کتاب چیزی بنویسم چون تنورش همان دو سه سال پیش داغتر
بود، اما حیفم آمد این قسمت از کتاب را نقل قول نکنم بهویژه وقتی کار خودم و
اطرافیان با ادارهجات گره میخورد حتی اگر مشکلی حل نشود دستکم آدم آرام است
که بعضی حرکات و سردرگمیها از کجا آب میخورد. ![]() |
| طرح امروز من در کارگاه فبک از ۱۶ رای ۴مخالف داشت |